fehrest page

back page

"برادران براى گرفتن سهميه آذوقه به مركز مصر آمدند همينكه در مركز توزيع وارد شدند يوسف آنها را ديد و شناخت اما آنها يوسف را نمى شناختند."
يوسف آمار آنها را سؤ ال نمود و آنها پاسخ دادند و بر اساس آمارشان به آنها آذوقه داد.(51)
"وقتى آذوقه آنها بسته شد يوسف به آنها گفت آن برادرى را كه از طرف پدر با شما نسبت دارد بار آينده با خود بياوريد نمى بينيد كه من سهميه هر كس ‍ را كامل پرداخت مى كنم و من بهترين ميزبانانم . اگر او را نياوريد آذوقه به شما نخواهم داد و به من نزديك نشويد. گفتند سعى مى كنيم پدرمان را قانع كنيم و ما اين كار را انجام خواهيم داد."
آذوقه را در برابر پول و يا ساير اجناس مى دادند و برادران يوسف نيز براى دريافت آذوقه اجناسى را آورده و پرداخت كرده بودند.
تشويق برادران براى برگشت (52)
"يوسف به كارمندانش گفت اجناسى را كه آنها پرداخت كرده اند در بارهايشان قرار دهيد تا شايد اين موجب شود وقتى نزد پدر باز مى گردند با ديدن اجناسشان تشويق شوند كه بار ديگر به مركز مصر و نزد يوسف بيايند."(53)
"برادران يوسف با پدر وارد صحبت شدند و گفتند ديگر سهميه آذوقه را به ما نمى دهند بايد برادرمان را با ما بفرستى تا سهميه را بگيريم و ما از او مراقبت خواهيم نمود. يعقوب بياد آن روز كه اينها يوسف را از او گرفتند و با همين جمله كه از او مراقبت مى كنيم او را بردند و نياوردند. گفت آيا به شما درباره او اعتماد كنم چنانكه در باره برادرش يوسف اعتماد كردم ؟ خداوند بهترين محافظ و او از همه مهربانتر است ."
پدر هنوز به آنها قول فرستادن بنيامين را نداده و نتوانسته اند قول مساعد بگيرند اما حادثه اى براى آنها غير منتظره اتفاق افتاد.(54)
"وقتى بارها را بازكردند مشاهده كردند كه اجناسى كه در برابر آذوقه پرداخت كرده اند به آنها بازگردانده اند. لذا به پدر گفتند ما ديگر چه انتظارى داريم اينها همان اجناسى كه به آنها داده بوديم به ما بازگردانده اند (برادر را بفرست هم ) براى خانواده غذا بياوريم و هم برادر را حفظ مى كنيم و به اندازه يك بار شتر هم بيشتر به ما مى دهند آنچه آورده ايم بار كمى است ."
گويا يوسف سرانه هر فرد را يك بار شتر گندم قرار داده و براى گرفتن جنس ‍ او بايد مطمئن شود كه چنين فردى وجود دارد و دفعه اول به آنها اعتماد نموده و آمار را از آنها قبول نموده و اما به آنها گفته بود بار ديگر بايد برادر را بياوريد تا براى او هم گندم بدهم علاوه بر اينكه پرداخت گندم را براى بار دوم موكول به آوردن برادر نموده است .(55)
"يعقوب گفت هرگز او را همراه شما نمى فرستم جز اينكه تعهد خدايى بدهيد او را به من بازگردانيد مگر اينكه دچار حادثه اى شويد كه از اختيار شما خارج است . وقتى تعهد كردند يعقوب گفت خدا بر آنچه گفتيم گواه است ."(56)
"يعقوب همچنين به آنها سفارش نمود كه همگى از يك در وارد نشوند بلكه وقتى وارد مركز شهر مى شوند از درهاى مختلفى وارد شوند(ظاهر اين دستور براى اين بود كه آنها را از زهر چشم مردم مصون دارد در حاليكه ) با اين دستور به هيچ نحو شما را از خداوند بى نياز نمى سازم حكم در دست خداست بر او توكل مى كنم و اهل توكل بايد بر او اعتماد نمايند."(57)
"طبق گفته پدر از درهاى متعدد وارد شدند در حاليكه در برابر خدا سودى براى آنها نداشت ليكن يعقوب هدفى داشت كه انجام شد او از ناحيه ما داراى آگاهى بود ولى بيشتر مردم نمى دانند. و هنگاميكه بر يوسف وارد شدند يوسف بنيامين را نزد خود فراخواند و خودش را به او معرفى نمود و گفت من برادر تو هستم از آنچه اينها قبلا انجام داده اند ناراحت نباش ."
اكنون برادران نمى دانند او يوسف است اما بنيامين مى داند و يوسف به دنبال آن است كه زمينه را براى ورود يعقوب به مركز مصر آماده كند و از طرفى مى خواهد آرام آرام پدر را از وجود خود با خبر سازد او پدرى است كه ساليانى در فراق او گريان است و پدرى پير و زمينگير و نابينا است از خبر ناگهانى ممكن است دچار ناراحتى شود لذا تدبيرى انديشيد.
گم شدن پيمانه (58)
"و هنگامى كه آنها گندمها را بار زدند دستور داد پيمانه را در بار برادرش ‍ (بنيامين ) گذاردند و آنگاه (ظاهرا پيمانه گم شده بود و در حالى اين اتفاق افتاده كه اينها مشغول بارگيرى هستند لذا كسى فرياد زند) كاروانيها شما دزد هستيد؟ برگشتند و گفتند مگر (چه شده و) چه گم كرده ايد؟ گفتند پيمانه پادشاه و به يابنده يك بار شتر مى دهيم و من ضامن پرداخت هستم . گفتند به خدا قسم شما كه مى دانيد ما براى خرابكارى نيامديم و ما دزد نيستيم . مامورين يوسف گفتند اگر دروغ گفته باشيد جزايتان چيست ؟ گفتند جزايش ‍ اين است كه نزد هر كسى بود او را بازداشت كنيد ما اينگونه دزدها را مجازات مى كنيم ."
اين مطلب را يوسف از آنها سؤ ال كرد تا راهى براى نگهداشتن برادر پيدا كند چون (از طرفى نمى خواست برادران متوجه شوند او يوسف است و به همين دليل مى خواهد برادر را نگاه دارد بلكه تصميمش اين بود كه طرح خود را به گونه اى انجام دهد كه يعقوب متوجه زنده بودن او شود و بايد برادر را بطور ناشناس نزد خود نگاه دارد و اين تنها نقشه اى بود كه به او اين امكان را مى داد اما در صورتى كه واقعا بنيامين دزدى هم كرده باشد) قوانين حكومتى كه يوسف در آن بود اجازه نمى داد (او را به بهاى دزدى نزد خود نگاه دارد لذا حكم دزد را از آنها سؤ ال نمود تا بر اساس قوانين آنها چنين امكانى را به دست آورد)(59)
"قبل از بار برادر يوسف (بنيامين ) بار ديگران را بازرسى كردند و آنگاه به بار بنيامين پرداختند و پيمانه را بيرون آوردند (مجموع اين نقشه كه حكم را از آنها سؤ ال نمايد و براى اينكه آنها بدگمان نشوند ابتدا محموله ديگر برادران را بازرسى كنند را) ما به يوسف آموختيم چه طبق قوانين پادشاه او نمى توانست برادرش را نزد خود نگاه دارد مگر اينكه خدا بخواهد ما هر كس را بخواهيم درجاتى بالا مى بريم و برتر از هر صاحب دانشى دانشمندى است . برادران يوسف گفتند اگر او دزدى كرده قبلا برادرى داشت كه او هم دزدى كرده بود يوسف چيزى نگفت و آن را درون خود نگه داشت و تنها گفت شما بدتر هستيد و خداوند به آنچه تعريف مى كنيد بيشتر آگاه است ."
نفس اماره هيچگاه زمينه سازى براى شيطان را رها نمى كند. اينك چندين سال است كه آنها ظالمانه يوسف را در قعر چاه افكنده و او را رها كرده اند و اكنون در برابر لطف او ايستاده و از خوان نعمت او متنعمند لكن در برابر او براى تبرئه خود وى را متهم به دزدى مى كنند در حاليكه آنها يوسف را در سن هفت سالگى به چاه انداخته اند و معلوم نيست دزدى خيالى آنها به چه زمانى مربوط مى شود.(60)
"گفتند اى عزيز اين پدرى به شدت پير دارد يكى از ما را بجاى او نگه دار ما تو را از نيكوكاران مى بينيم . يوسف گفت به خدا پناه مى برم از اينكه غير از كسى كه پيمانه را در محموله او يافتيم گروگان بگيريم در اين صورت ما ستمگر خواهيم بود. وقتى مايوس شدند كه بتوانند بنيامين را بگيرند برادر بزرگ آنها گفت مى دانيد كه پدر از ما تعهد الهى گرفت قبلا هم در باره يوسف آن تندروى را انجام داديم من هرگز اينجا را ترك نمى كنم تا پدرم اجازه دهد يا خدا در باره من حكم كند و او بهترين حاكم است . نزد پدر بازگرديد و گزارش دهيد كه فرزند تو دزدى كرده و ما بر حسب ظاهر حكم مى كنيم و نسبت به واقع علمى نداريم . از شهرى كه در آن بوديم و از كاروانى كه با ما آمد سؤ ال كن و ما راست مى گوييم . يعقوب گفت اين مطلبى است كه نفس ‍ شما برايتان ترسيم نموده پس صبر نيكو لازم است اميد دارم خداوند همه شما را براى ما بياورد همانا او دانا و حكيم است . و از آنها كناره گرفت و گفت اى اسفا بر يوسف و چشمان او از اندوه سفيد شد و البته او اندوه خود را نشان نمى داد. به يعقوب گفتند تو هرگز ياد يوسف را رها نمى كنى تا ضعيف شوى و يا بميرى . يعقوب گفت از غم و اندوه خود نزد خدا شكايت خواهم برد و من از جانب خداوند مطلبى مى دانم كه شما نمى دانيد. فرزندان من بازگرديد و در باره يوسف و برادرش تحقيق و تفحص كنيد و از رحمت خدا مايوس نباشيد كه تنها ناسپاسان از رحمت خدا مايوسند."
برادران با اين گفتار پدر به سوى مركز مصر بازگشتند تا بار ديگر با عزيز وارد مذاكره شده و بنيامين را براى پدر بازگردانند.(61)
"وقتى نزد يوسف رسيدند گفتند اى عزيز مشكلات ، ما و خانواده ما را فرا گرفته و ما با سرمايه اندكى آمده ايم پس لطف كن و بر ما منت گذار و پيمانه كامل به ما عنايت نما كه خداوند دوستدار صدقه دهندگان است ."
در اينجا يوسف اولين نشانه را نسبت به شناسايى خودش ارائه مى دهد و به آنها مى گويد(62)
"آيا يادتان هست درباره يوسف و برادرش در گذشته چه رفتارى داشتيد؟"
با تمام وجود متعجب شدند هرگز باور نمى كردند او يوسف باشد كودكى كه درون چاه افكندند اينك در برابر او مجبور به خواهش و تمنا جهت گرفتن مقدارى آذوقه باشند اين هرگز ممكن نيست .(63)
"گفتند آيا واقعا تو يوسف هستى ؟ گفت آرى من يوسف هستم و اين (بنيامين ) برادرم كه خداوند بر ما منت گذارد."(64)
"همانا هر كس تقوا پيشه سازد و صبور باشد يقينا خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نخواهد كرد."
برادران چاره اى جر اعتراف و تسليم نداشتند.(65)
"گفتند قسم ياد مى كنيم كه خداوند تو را بر ما برترى داد گو اينكه ما خطاكار بوديم . يوسف گفت امروز ديگر ملامتى بر شما نيست خداوند از شما مى گذرد و او از همه رحيمتر است ."
يوسف پيراهن خود را به برادران داد و گفت :(66)
"پيراهن را نزد پدر ببريد و بر صورت او بيندازيد او بينا مى شود و همه خانواده نزد من بياييد. همينكه كاروان براى آوردن يعقوب حركت نمود يعقوب گفت بوى يوسف به مشامم مى رسد اگر مسخره ام نكنيد. به او گفتند تو همچنان در كجروى سابق باقى هستى . اما هنگامى كه بشارت دهنده رسيد پيراهن بر صورت او نهاد و يعقوب بينا شد و گفت آيا نگفتم كه من از جانب خدا مطلبى مى دانم كه شما نمى دانيد؟ برادران از پدر تقاضاى بخشش و عفو نمودند و گفتند ما خطاكار بوديم . يعقوب گفت بزودى براى شما از پروردگار طلب مغفرت مى كنم و او بخشنده و مهربان است ."
كوچ بنى اسرائيل
برادران يوسف يعقوب و همه خانواده را به سوى مركز مصر حركت دادند و اين آغاز كوچ بنى اسرائيل به سوى مركز مصر بود.(67)
"وقتى بر يوسف وارد شدند همه را منزل داد و گفت وارد مصر شويد در امنيت اگر خدا بخواهد. پدر و مادر را در كنار خود قرار داد و همه در برابر او به شكرانه اين همه نعمت كه خداوند به آنها عنايت فرموده به سجده افتادند يوسف گفت پدر اين تعبير خواب من بود كه قبلا ديده بودم كه خداوند به آن تحقق بخشيد و خداوند به من لطف نمود كه از زندان بيرون آورد و شما را از صحرا به اينجا آورد بعد از آنكه شيطان بين من و برادرانم كينه ايجاد كرد خداى من به انجام اراده اش دقيق است و او دانا و حكيم است ."
آنگاه يوسف به شكر در برابر ايزد منان پرداخت كه زمينه انجام خدمت را براى او اينگونه فراهم نمود و به خداوند عرض نمود:(68)
"پروردگارا به من قدرت عنايت نمودى و تعبير خواب به من تعليم كردى تو خالق آسمانها و زمين هستى تو سرپرست من در دنيا و آخرت مى باشى مرا مسلمان بميران و به نيكان ملحق نما."
نشر فرهنگ توحيد
يوسف در مصر قدرتمند بود و همراه با پدر و ساير برادران به نشر فرهنگ توحيد و تعليم مقررات الهى به مردم پرداختند و قدرتى نبود كه مانع تبليغ و توسعه دين و اقامه نماز باشد و اين امر موجب پيشرفت بنى اسرائيل يعنى فرزندان يعقوب در مصر شد و آنها در كارهاى حكومتى به يوسف كمك مى كردند.
هنگام مرگ يعقوب فرارسيد فرزندانش را احضار نمود و به آنها گفت پس از من بر چه دينى استوار مى مانيد؟(69)
"و يا شما هنگام احتضار يعقوب حضور داشتيد كه فرزندانش را فراخواند و از آنها سؤ ال نمود پس از من چه كسى را عبادت مى كنيد؟ آنها گفتند خداى تو و پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را خداى يگانه و ما تسليم او هستيم ."
شايد يعقوب از اين هراس داشته كه مبادا پس از مرگ او فرزندان از توحيد و مكتب اسلام دست برداشته و دشمنى ديرينه با يوسف موجب شود آنها مسيرى غير از دين يوسف را كه توحيد و اسلام است انتخاب كنند و يا شايد از اين هراس داشت كه مبادا قدرتى كه در دست بنى اسرائيل است موجب شود آنها از حق فاصله گرفته و در اختيار شيطان قرار گيرند اما همگى بر بقاى بر توحيد پافشارى و تاكيد نمودند.
هسته حضور بنى اسرائيل در مصر همراه با حكومت يوسف و حضور برادران در مناصب سياسى است گو اينكه اين حضور تا زمان حيات يوسف ادامه يافت اما پس از مرگ او و در روند زمان اين گروه مقهور بت پرستان و حزب الشيطان شدند و آنها را از حكومت دور ساختند و البته با اخبارى كه يوسف در اختيار آنها قرار داده بود آنها اين وضعيت را پيش بينى مى كردند.
يوسف اگر چه تلاش فراوانى براى دين دارى و دين باورى مصريان انجام داد اما گويا تلاش او در دعوت مردم مصر چندان به نتيجه نرسيد و گو اينكه حكومت او را قبول داشتند اما حاضر نبودند دين او را قبول نمايند و اين بنى اسرائيل بودند كه در دين او بودند اما مصريها هميشه با ديده ترديد به دين او نگريستند و اگر هم نسبت به آن باورى داشتند پس از او منكر ادامه دين و پيامبرى بودند خداوند وضعيت آنها را از قول يكى از پيامبرانى كه همزمان با موسى بود و با او همكارى مى كرد نقل نموده است او حزقيل بود و به مصريها كه موسى براى آنها تبليغ مى نمود گفت :(70)
"يوسف قبلا براى شما مصريها آمد و شما همچنان نسبت به مطالب او ترديد داشتيد تا اينكه از دنيا رفت آنگاه مدعى شديد كه خداوند هرگز پس ‍ از او پيامبرى مبعوث نمى كند خداوند كسانى كه اسراف گر و اهل ترديد هستند اينگونه از راه بيرون مى سازد."
يوسف هنگام مرگش بنى اسرائيل را در جلسه اى حاضر نمود و خبر قريب الوقوع بودن مرگش را به آنها اعلان نمود و گفت پس از من شما دچار طاغوتها خواهيد شد و آنها بر شما مسلط مى شوند تا اينكه خداوند متعال از فرزندان من شخصى بنام موسى را مبعوث مى نمايد كه شما توسط او از سختيها نجات مى يابيد و آنگاه وصيت نمود او را در كنار ابراهيم و پدرش ‍ يعقوب دفن نمايند.

fehrest page

back page