طلحة بن ابى طلحه به ميدان آمد و مبارز طلبيد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زير پرچم نشسته و دو زره و يك مغفر و يك كلاهخود پوشيده بود.
امير مؤمنان عليه السلام به ميدان آمد و چنان ضربتى بر سر طلحه زد كه شمشير از بالاى سر تا چانه اش را شكافت و بر زمين افتاد. آنگاه
بازگشت . گفتند: چرا كار او را يكسره نكردى ؟ فرمود: چون بر زمينش انداختم عورت او نمايان شد. خويشاوندى ، مهر مرا نسبت به او برانگيخت و مى
دانستم كه خداوند او را خواهد كشت .
(على بن ابراهيم ادامه مى دهد:) (( هند دختر عتبه در ميان سپاهيان بود. هر گاه يكى از سپاهيان از صحنه فرار مى كرد سرمه دانى به او مى داد و مى گفت : تو زنى بيش نيستى ؛ اين را بگير و خود را آرايش كن . حمزة بن عبدالمطلب بر دشمنان حمله مى برد و چون او را مى ديدند از برابرش فرار مى كردند. كسى جراءت ايستادگى در برابر او را نداشت . هند دختر عتبه با وحشى عهد كرد اگر حضرت محمد صلى الله عليه و آله و يا حضرت على عليه السلام و يا حمزه رضوان الله عليه را بكشد ، هر چه مى خواهد به او بدهد (وحشى از مردم حبشه و غلام جبير بن مطعم بود.) وحشى گفت : محمد صلى الله عليه و آله را كه نمى توانستم . على عليه السلام را هم مردى باهوش و آزموده ديدم ؛ بسيار به اطراف خود مى نگرد. در او طمع نكردم . اما در كمين حمزه نشستم . او سخت به آن گروه حمله مى كرد. از برابرم گذشت . در كنار نهر آب پايش لغزيد و افتاد. زوبين خود را تكان داده و پرتاب كردم . به تهيگاه او اصابت كرد و از مثانه اش بيرون آمد. بر زمين افتاد. به سوى او آمده شكمش را دريدم و جگرش را بيرون آوردم و براى هند بردم . بدو گفتم : اين جگر حمزه است . آن را از من گرفت و در دهان گذاشت و پاره اى از آن را كند. خداوند آن تكه جگر را در دهان هند مانند استخوانى سخت گردانيد. آن را از دهان بيرون انداخت . خداوند فرشته اى فرستاد و آن تكه را برداشته به مكان خود بازگردانيد. امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند نمى خواست چيزى از اندام حمزه وارد جهنم شود. آنگاه هند به كنار جسد حمزه آمد و عورت و دو گوش او را بريد و از آنها گوشواره و گردنبندى ساخت و به گردن خود آويخت !! دستها و پاهاى او را نيز قطع كرد. )) (432) در (( سيره ابن هشام )) آمده است : (( ابن اسحاق گفته است : حليس بن زبان (433) - از بنى الحارث بن عبد مناة ، كه در آن زمان بزرگ احابيش بود - ابوسفيان را ديد كه با نوك نيزه بر گونه حمزة بن عبدالمطلب مى زند و مى گويد: بچش ؛ اى نافرمان ! (434) حليس گفت : اى فرزندان كنانه ! اين بزرگ قريش است . ببينيد با پسرعمويش چه مى كند! ابوسفيان گفت : اى واى ! نديده بگير. اين يك لغزش بود. )) (435) از واقدى روايت شده كه گفت : (( مخيريق يهودى يكى از دانشمندان يهود بود. در روز شنبه - كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در احد بود - گفت : اى قوم يهود! به خدا سوگند مى دانيد كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله پيامبر است و يارى او بر شما بايسته است . گفتند: واى بر تو! امروز شنبه است . جواب داد: ديگر شنبه اى نيست . آنگاه اسلحه خويش را برداشت و در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله جنگيد تا كشته شد. آن حضرت فرمود: (( مخيريق ، بهترين يهود است )) . )) (436) و نيز گويد: (( زمانى كه به جنگ احد مى رفت گفته بود: اگر كشته شدم دارايى من در اختيار حضرت محمد صلى الله عليه و آله باشد ؛ به هر ترتيب كه خداوند فرموده از آن استفاده كند. اموال من جزو صدقات ايشان است . )) (437) واقدى مى افزايد: (( عمرو بن جموح مردى لنگ بود. جنگ احد پيش آمد. چهار فرزند او در سپاه حضرت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مانند شير مى جنگيدند. خويشاوندانش مى خواستند او را از جنگ بازدارند و مى گفتند: تو لنگى و مسؤوليتى ندارى . فرزندانت نيز در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله مى جنگند. گفت : بسيار خوب ! آنان به بهشت روند و من در اينجا در كنار شما باشم ! همسرش هند دختر عمرو بن حرام (438) گويد: گويى مى بينم كه سپر خويش را به دست گرفته مى گفت : بار خدايا! مرا به نزد خانواده ام باز نگردان . چون برفت گروهى از بستگانش خود را به او رساندند. با او گفتگو كردند تا او را بازگردانند ، ولى قبول نكرد و نزد حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت : اى پيامبر خدا! خانواده ام مى خواهند مرا از اين امر و از همراه شما بودن بازدارند ؛ اجازه فرماييد كه من با شما بيايم . به خدا سوگند كه مى خواهم با اين پاى لنگ به بهشت بروم . رسول گرامى صلى الله عليه و آله فرمودند: خداوند تو را معذور داشته است و جهاد بر تو واجب نيست . قبول نكرد. آن حضرت به خانواده و فرزندانش فرمود: مانع او نشويد ؛ شايد خداوند شهادت را روزى او گرداند. او را آزاد گذاشتند و در همان روز شهيد گرديد. )) (439) داستان او داستان خيثمه پدر سعد بن خيثمه (440) مى باشد. واقدى روايت كرده است كه او به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت : (( (فرصت) جنگ بدر از دستم رفت . زيرا مشتاق شهادت بودم . شدت اشتياق من به شهادت به قدرى بود كه من و پسرم قرعه كشيديم ؛ به نام او افتاد و به فيض شهادت نائل گرديد. ديشب او را در خواب ديدم كه در بهترين حال و در ميان ميوه ها و رودخانه هاى بهشت گردش مى كند. مى گفت : در بهشت به ما ملحق شو و در كنار ما باش . وعده هاى پروردگارم را درباره خودم صادق يافتم . به خدا سوگند اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بسيار به پيوستن به او در بهشت مشتاقم ، پير شده ام و استخوانم فرسوده گرديده و دوست دارم كه به ملاقات پروردگارم بروم . از خدا بخواه كه شهادت را نصيبم كند. رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او دعا كرد. او در احد شهيد شد. )) (441) واقدى مى گويد: (( جابر مى گفت : زمانى كه پدرم به شهادت رسيد ، عمه ام مى گريست . پيامبر فرمود: چرا گريه مى كنيد؟ فرشتگان تا هنگام دفن با بالهاى خود بر او سايه افكنده بودند. عبدالله بن عمرو بن حرام گويد: چند روز پيش از جنگ احد مبشر بن عبدالمنذر - يكى از شهداى بدر - را در خواب ديدم به من مى گفت : تو چند روز ديگر نزد ما مى آيى . گفتم : تو كجايى ؟ گفت : در بهشت ؛ ما به هر كجا كه مى خواهيم مى رويم . به او گفتم : مگر نه اينكه در جنگ بدر كشته شدى ؟ گفت : آرى و دوباره زنده شدم . عبدالله اين موضوع را به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت . ايشان فرمودند: (( اى ابوجابر! شهادت اين است . )) (و مى افزايد:) رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز احد فرمود: عبدالله بن عمرو بن حرام و عمرو بن جموح را در يك قبر دفن كنيد. گويند كه اين دو را در كنار هم يافتند ؛ بدنشان تكه تكه شده بود و تشخيص داده نمى شد. آن حضرت فرمود: (( آن دو را در يك قبر به خاك بسپاريد. )) (و نيز مى گويد:) گور آنها در مسيل قرار داشت . چون سيل آمد ، قبر آنها باز شد و ديدند هر دو كفن دارند. عبدالله زخمى بر صورت داشت كه دستش را روى آن گذاشته بود. چون دستش را از روى زخم برداشتند ، خون از آن جارى گرديد. دوباره آن را به جاى خود قرار دادند ؛ خون بند آمد. )) (442) واقدى گويد: (( جابر مى گفت : پدرم را در قبرش ديدم . گفتى خوابيده بود و هيچگونه تغييرى ، نه كم و نه زياد ، در او پديد نيامده بود. از او پرسيدند: آيا كفنهاى او را هم ديدى ؟ گفت : او را در بُردى داراى خطهاى سياه و سفيد دفن كرده بوديم كه صورت و چهره اش را نيز پوشانده بود و بر روى پاى او برگ اسپند گذارده بوديم . با اينكه چهل و شش سال از دفن او مى گذشت كفن را همانگونه كه بود يافتيم . برگ اسپند نيز هنوز روى پاهاى او قرار داشت . )) (443) آنگاه واقدى حديث كندن قناتى را در احد به دست معاويه و نبش قبور شهيدان و جابجا كردن عبدالله و عمرو بن جموح را از گورشان نقل كرده است . (معاويه) اين كار را از آن رو كرد كه قنات آب از روى تن آن دو مى گذشت . و نيز اينكه مردم به جستجوى كشتگانشان رفتند و آنها را تازه و شاداب يافتند. بيل يكى از آنها به پاى يكى از شهيدان اصابت كرد و خون از آن جارى شد. (444) اين بود آنچه از واقدى نقل كرديم . على بن ابراهيم گويد: (( چون جنگ متوقف گرديد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: چه كسى از عمويم حمزه اطلاع دارد؟ حارث بن صمه گفت : من مكان او را مى دانم . آنگاه به جايى كه حمزه بود رفت ولى نخواست كه نزد آن حضرت بازگردد و به اطلاع ايشان برساند. پيامبر صلى الله عليه و آله به امير مؤ منان عليه السلام فرمود: يا على ، عمويت را پيدا كن . امير مؤمنان عليه السلام رفت و كنار حمزه ايستاد و كراهت داشت نزد آن حضرت بازگردد. حضرتش شخصا رفت و چون ديد كه با او چه كرده اند ، گريست . آنگاه فرمود: به خدا سوگند در هيچ جا خشمگين تر از اينجا نبوده ام . اگر خداوند مرا بر قريش پيروز گرداند هفتاد نفر از ايشان را مثله خواهم كرد. جبرئيل بر حضرتش نازل شد و اين آيه را آورد: و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين . (و اصبر) (445) (و اگر كيفر كرديد ، مانند آنچه به شما شده است كيفر كنيد و اگر شكيبايى نماييد ، اين كار براى صابران بهتر است . (و صبر كن)) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: صبر مى كنم . آن حضرت بردى كه بر دوشش بود بر حمزه انداخت . چون آن را بر سرش مى كشيد ، (چون بلندبالا بود) پاهايش بيرون مى ماند و چون بر پاهايش مى انداخت ، سرش بيرون مى ماند. آن را بر سر حمزه كشيد و مقدارى علف بر پاهايش انداخت و فرمود: اگر زنان بنى عبدالمطلب محزون نمى گرديدند او را دفن نمى كردم و براى مرغان هوا و درندگان باقى مى گذاردم تا اينكه روز قيامت از شكم درندگان و پرندگان محشور شود. آنگاه دستور داد تا كشته ها را جمع كنند و بر آنان نماز گزارد و در گورهايشان دفن نمود و هفتاد مرتبه بر حمزه تكبير گفت . )) (446) در (( سيره ابن هشام )) به نقل از ابن اسحاق با اسنادش از ابن عباس آمده : (( رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد كه حمزه را در بردى كفن كنند. آنگاه بر او نماز گزارد و هفت مرتبه تكبير گفت . آنگاه كشتگان را آورده در كنار حمزه قرار مى دادند و آن حضرت بر آنها و بر حمزه نماز مى گزارد تا اينكه هفتاد و دو نماز بر حمزه گزارد. ابن اسحاق گويد: صفيه دختر عبدالمطلب - بر اساس آنچه شنيده ام - آمد تا او را ببيند. (حمزه برادر پدرى و مادرى او بود) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به پسرش زبير بن عوام فرمود: او را بازگردان تا برادرش را به اين وضع نبيند. زبير به مادرش گفت : مادر ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به شما دستور مى دهد كه بازگردى . صفيه گفت : چرا بازگردم ؟ شنيده ام كه برادرم را مثله كرده اند. اين در راه خدا بوده است . ما به آنچه در راه او بوده راضى مى باشيم . من به خواست خدا شكيبا خواهم بود. چون زبير نزد آن حضرت بازگشت و ماجرا را گفت فرمودند: او را آزاد بگذاريد. صفيه پيش كشته برادر رفت و بر آن نگريست و بر او نماز گزارد و كلمه استرجاع (447) را بر زبان آورد و براى او آمرزش طلبيد. آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد حمزه را به خاك سپردند. عبدالله بن جحش فرزند اميمه دختر عبدالمطلب خواهرزاده حضرت حمزه بود. پيكر عبدالله مانند حمزه مثله شده بود ولى كبد او را نشكافته بودند. خويشاوندان اين عبدالله گويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله او را همراه با حمزه در يك قبر دفن كردند. اين سخن را جز از خانواده او از كسى نشنيده ام . ابن اسحاق گويد: بعضى از مردم مسلمان كشته هاى خود را به مدينه برده در آنجا به خاك مى سپردند. آن حضرت از اين كار نهى كرده فرمودند: آنها را همانجا كه كشته شده اند به خاك بسپاريد. و نيز گويد: دو نفر و گاه سه نفر را در يك قبر به خاك مى سپردند. )) (448) شيخ مفيد رضوان الله عليه گويد: (( پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در زمان حيات امر مى كرد به زيارت قبر حمزه بروند و خود شخصا به زيارت او و زيارت ديگر شهدا مداومت داشت . حضرت فاطمه سلام الله عليها نيز پس از رحلت آن حضرت به زيارت قبر حمزه مى رفت و مسلمانان نيز همواره به زيارت قبر او مى روند. )) فضيلتهاى حمزه بيش از آن است كه نام برده شود. آمده است كه روزى سخت تر از روز احد بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نگذشت كه عمويش حمزه كشته شد. در اين روز ندا داده شد كه :
حمزه در روز احد روزه دار بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيش از آنكه او به شهادت برسد او را در آغوش گرفت و ميان دو چشم او را بوسيد. زمانى كه آن حضرت از احد به مدينه بازمى گشت ، گريه زنان را بر كشتگان خود شنيد. اشك در چشمان حضرتش جمع شد و گريست . آنگاه فرمود: امروز حمزه كسى را ندارد كه بر او بگريد! سعد بن معاذ و اسيد بن حضير كه اين سخن را شنيدند گفتند: هيچ كس بر خويشاوندش نگريد تا فاطمه سلام الله عليها بيايد و همه با او بر گريه بر حمزه همراه شوند. آنگاه كه حضرت گريه بر حمزه را شنيدند ، فرمودند: (( بازگرديد ؛ خداوند شما را رحمت كند. با او همدردى نموديد. )) (450) حمزه برادر رضاعى پيامبر صلى الله عليه و آله و چهار سال بزرگتر از ايشان بود. روايت شده : حمزه در روز قيامت بر شتر رسول خدا - غضباء - سوار مى گردد. (451) او و جعفر دو شاهد و گواه پيامبران در تبليغشان مى باشند. (452) در روز قيامت جعفر و حمزه در دو طرف امير مؤمنان عليه السلام قرار مى گيرند و فاطمه پشت سر ايشان و حسن و حسين عليهما السلام در ميان آنها هستند. (453) در روز قيامت پرچم حمد به دست اميرالمؤمنين عليه السلام و پرچم تكبير به دست حمزه و پرچم تسبيح به دست جعفر مى باشد. (454) روز قيامت حضرت على عليه السلام نيزه اى را كه با آن حمزه با دشمنان خدا مبارزه مى نمود آورده به او مى دهد و مى گويد: اى عموى رسول خدا! با نيزه ات (آتش) دوزخ را از برابر دوستانت دور ساز. (455) رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور مى داد به زيارت قبر حمزه عليه السلام بروند. از سدير (456) روايت شده كه گفت : (( نزد امام باقر عليه السلام بودم . كارهايى را كه مردم پس از رحلت پيامبرشان انجام دادند ، ذكر كرديم و اينكه چگونه اميرالمؤمنين عليه السلام را بى ياور گذاشتند. شخصى از حاضران گفت : خدا تو را نيكو دارد ؛ پس عزت بنى هاشم كجا بود و مردان آنها كجا بودند؟ امام فرمودند: و من كان بقى من بنى هاشم ؟ انما كان جعفر و حمزة فمضيا و بقى معه رجلان ضعيفان ذليلان حديثا عهد بالاسلام : عباس و عقيل ؛ و كانا من الطلقاء. اما و الله لو ان حمزة و جعفرا كانا بحضرتهما ما وصلا الى ما وصلا اليه و لو كانا شاهديهما لاءتلفا نفسيهما. مگر چه كسانى از بنى هاشم باقى مانده بودند؟ جعفر و حمزه كه شهيد شده بودند. تنها دو ضعيف و ناتوان كه از آزادشدگان بودند - باقى ماندند ؛ عباس و عقيل . به خدا سوگند اگر حمزه و جعفر در حضور آن دو (مولا و حضرت صديقه كبرى سلام الله عليها) بودند ، اين چنين نمى شد و خود را در اين راه فدا مى كردند. )) (457) شاعران زيادى در سوك حمزة بن عبدالمطلب و ديگر شهيدان احد شعر سروده اند ؛ از آن جمله حسان بن ثابت (458) و كعب بن مالك كه مرثيه و قصايد زيادى دارند. از قصيده هاى كعب ، قصيده بائيه (459) اوست :
و از قصيده جيميه اوست (خطاب به خود):
و در قصيده داليه گويد:
و كعب همچنين در مرثيه حمزه رضى الله عنه گفته است :
و همچنين گفته است :
اين اشعار را به عبدالله بن رواحه هم نسبت داده اند. (466) صفيه بنت عبدالمطلب در مرثيه برادرش حمزه رضى الله عنه گفته است :
12- غزوه حمراء الاسد اين منطقه در فاصله هشت ميل از مدينه قرار دارد. در روز يكشنبه فرداى جنگ احد اتفاق افتاد و علت آن اين بود كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از غزوه احد بازگشت ، خداوند بر ايشان وحى فرمود: هم اكنون به تعقيب قريش بپرداز و تنها كسانى كه در جنگ احد زخمى شده اند همراه تو باشند. آن حضرت آنان را آگاهانيد و آنان نيز با زخمهايى كه داشتند به همراه ايشان خارج شدند. از ابوسائب روايت شده : (( يكى از ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از قبيله بنى عبدالاءشهل - كه در جنگ احد شركت كرده بود - گفت : من و برادرم در جنگ احد شركت كرده و هر دو زخمى بازگشته بوديم . چون جارچى آن حضرت اعلام نمود كه بايد به تعقيب دشمن بپردازيم ، گفتيم : نبايد حتى يك جنگ را در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از دست بدهيم . ولى به خدا سوگند كه مركوبى نداشتيم كه بر آن سوار شويم ؛ هردو نيز زخمى بوديم . با آن حضرت خارج شديم . زخمهاى من كمتر از زخمهاى برادرم بود. هر گاه درد بر او چيره مى شد او را بر دوش مى گرفتم . گاهى هم راه مى رفت . اين چنين بوديم تا اينكه همراه ايشان به حمراء الاسد رسيديم . )) (469) گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله براى ترساندن دشمنان مخصوصا اين كار را كرد تا دشمن چنين گمان كند كه مسلمانان هنوز نيرومند هستند و آنچه كه بر سرشان آمده آنان را از پاى درنياورده است . آن حضرت سه روز دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه را در آنجا اقامت فرمود و سپس به مدينه بازگشت . در هنگام بازگشت معاوية بن مغيرة بن ابى العاص را - كه بينى حمزه را بريده و با ديگران در مثله كردن او شركت نموده بود - و ابوعزه (470) جمحى را نيز دستگير ساخت و دستور داد هر دو را به قتل برسانند. ابوعزه در جنگ بدر اسير شده بود. در حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از تنگدستى و زيادى افراد خانواده شكايت كرد. او را آزاد ساخته از او پيمان گرفت كه ديگر به جنگ آن حضرت نيايد و كسى را نيز تحريك ننمايد. اين بار پس از نقض پيمان و شركت در جنگ احد و تحريك مردم بر مسلمانان از پيامبر صلى الله عليه و آله امان خواست . رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: ان المؤمن لا يلدغ من جحر مرتين . (( مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمى شود. )) و دستور دادند تا او را به قتل برسانند. (471) اما سخن درباره معاوية بن مغيره چون مفصل است بايد از كتابهاى ديگر گرفته شود. (472) 13- سريه رجيع ابن اثير در تاريخ (( الكامل )) در رويدادهاى سال چهارم مى گويد: (( در ماه صفر همين سال غزوه رجيع اتفاق افتاد. علت آن بود كه گروهى از عضل وقاره (473) نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده گفتند: در ميان ما اسلام رواج گرفته است ؛ اشخاصى را براى ما بفرست تا ما را در امر دين آموزش دهند و قرآن بياموزند. آن حضرت شش نفر را به سوى آنان روانه نمود. عاصم بن ثابت - و به قولى مرثد بن ابى مرثد - را بر آنان گماشت . چون به (( هداءة )) (474) رسيدند به آنان خيانت كرده بانگ زدند و طايفه اى از هذيل را - كه بنى لحيان ناميده مى شدند - بر آنان برانگيختند. صد تن به سوى اين فرستادگان حمله كردند. مسلمانان به كوه پناه بردند. از آنان خواستند تا پايين بيايند و قول دادند كه آسيبى به آنان نرسانند. عاصم گفت : به خدا سوگند كه پيمان كافر را نمى پذيرم . خداوندا ، پيامبرت را از وضع ما آگاه كن . پس خود و مرثد و خالد بن بكير با آنها جنگ كردند تا كشته شدند. ابن دثنه و خبيب بن عدى و يكى ديگر تسليم شدند و پايين آمدند ولى آنها را بستند. مرد سوم گفت : اين نخستين خيانت است . به خدا سوگند كه دنبال شما نخواهم آمد. پس او را كشتند. خبيب و ابن دثنه را به مكه بردند. فرزندان حارث بن عامر بن نوفل ، خبيب را خريدند تا به انتقام خون حارث به قتل برسانند - او كسى بود كه حارث را در احد كشته بود - در آن هنگام كه خبيب نزد دختران حارث بود تيغى از يكى از آنها گرفت تا خود را براى مرگ نظيف كند. كودك آن زن آمد و بر زانوى خبيب - كه تيغ در دست داشت - نشست . مادر طفل فرياد برآورد. خبيب گفت : آيا بيم دارى كه خيانت كنم ؟ خيانت در شاءن ما نيست . آن زن هميشه مى گفت : هرگز اسيرى بهتر از خبيب نديدم . زمانى كه در مكه هيچگونه ميوه اى نبود او را ديدم كه خوشه انگورى در دست داشت و از آن مى خورد. اين روزى او بود كه خداوند به خبيب داده بود. چون خبيب را از حرم بيرون بردند تا بكشند ، گفت : مرا بازگردانيد تا دو ركعت نماز گزارم . او را رها كردند. دو ركعت نماز گزارد و اين براى كسى كه به صبر (475) كشته مى شود سنت شد. آنگاه خبيب گفت : اگر نمى گفتيد كه از مرگ بيم داشت نماز بيشترى مى گزاردم و چند بيت سرود كه از آن جمله اند:
(سپس نفرين كرد:) خداوندا! آنان را ناچيز گردان و نابودشان ساز. آنگاه او را به دار آويختند. وقتى عاصم بن ثابت را كشتند ، خواستند سرش را به سلافه دختر سعد بفروشند (عاصم دو پسر سلافه را در احد كشته بود و او نذر كرده بود كه در سر عاصم شراب بنوشد) اما زنبوران مانع اين كار شدند. مردم گفتند: او را رها كنيد تا شب شود ؛ آنگاه او را خواهيم برد. شب هنگام خداوند سيلى بفرستاد و عاصم را با خود برد. عاصم با خدا عهد و پيمان بسته بود كه هرگز به مشركى دست نزند و دست مشركى به او نرسد. خداوند پس از مرگ نيز او را از دست زدن مشركان حفظ كرد. و اما ابن دثنه ، صفوان بن اميه او را با غلام خود به نام نسطاس به تنعيم فرستاد تا او را آنجا بكشد. نسطاس به ابن دثنه گفت : تو را به خدا بگو آيا دوست دارى اكنون محمد صلى الله عليه و آله اينجا بود و به جاى تو ، او را گردن مى زديم و تو نزد كسان خود مى بودى ؟ گفت : دوست ندارم محمد صلى الله عليه و آله - در هر جا كه هست - خارى مايه آزار او بشود و در مقابل ، من پيش كسان خود باشم . ابوسفيان كه در آنجا بود گفت : هيچكس را نديدم ديگرى را دوست بدارد چندانكه ياران محمد صلى الله عليه و آله او را دوست بدارند. آنگاه نسطاس ، ابن دثنه را به قتل رساند. فرستادن عمرو بن اميه براى كشتن ابوسفيان پس از كشته شدن عاصم و يارانش ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، عمرو بن اميه ضمرى را با يكى از انصار به مكه فرستاد و به آنان دستور داد ابوسفيان بن حرب را به قتل برسانند. عمرو گويد: با شتر خود از مدينه خارج شدم . به پاى همراه من آسيبى رسيده بود. او را بر شتر خود سوار كردم تا به ميانه ياءجج رسيديم . شتر را در اطراف محل بستيم . به دوستم گفتم : برويم تا ابوسفيان را بكشيم . اگر از چيزى ترسيدى به شتر بازگرد و بر آن سوار شو. آنگاه نزد آن حضرت رفته و ماجرا را بگو و با من كارى نداشته باش زيرا من با شهر آشنا هستم . وارد مكه شديم . با خود خنجرى داشتم تا اگر كسى مزاحم ما شود او را به قتل برسانم . دوستم به من گفت : بهتر است ابتدا طواف كرده دو ركعت نماز بگزاريم . گفتم : مردم مكه در جلوى خانه هاى خويش مى نشينند ؛ من خوب مى دانم . در جايى اقامت نكرده به بيت الله الحرام رفتيم . طواف كردم و نماز گزارديم . آنگاه از آنجا خارج شديم . از برابر گروهى كه گرد هم آمده بودند گذشتيم . يكى از آنها مرا شناخت و با صداى بلند فرياد زد: اين عمرو بن اميه است ! مردم مكه به سوى ما شتافتند و گفتند: حتما براى برپا كردن شر به مكه آمده است . (عمرو در زمان جاهليت جسور و آشوبگر بود). به دوستم گفتم : بشتاب ! اين همان چيزى است كه از آن بيم داشتم . بر ابوسفيان نمى توانيم دسترسى داشته باشيم . خود را نجات ده . از شهر خارج شده بالاى كوهى رفتيم و داخل غارى شديم . شب را در آنجا گذرانديم تا تعقيب و گريز تمام شود. به خدا سوگند در غار بودم كه ديدم عثمان بن مالك تميمى سوار بر اسب آمد و بر دهانه غار نشست . از غار بيرون آمده با خنجر چنان ضربه اى به او زدم كه فريادش به گوش مردم مكه رسيد. در پى او آمدند و من به جاى خود بازگشتم . او را كه نيمه جانى داشت يافتند. از او در مورد ضارب سؤال كردند. گفت : عمرو بن اميه . پس از آن مرد و نتوانست جاى مرا به آنها بگويد. كشته شدن دوستشان باعث شد كه مرا فراموش كنند. او را با خود بردند. دو روز در غار مانديم تا جستجو آرام گرفت . آنگاه به تنعيم رفتيم و چوبه دار خبيب را ديديم . نگهبانانى در اطراف آن بودند. من بالاى چوبه دار رفته او را بر دوش كشيدم . هنوز بيش از چهل قدم نرفته بودم كه متوجه من شدند. او را بر زمين انداختم . آنان همچنان مرا دنبال مى كردند و من مى رفتم . تا اينكه خسته شده بازگشتند. دوستم رفت و سوار شتر شده نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشت و ماجرا را گفت . اما خبيب از آن روز ديگر ديده نشد. گويى كه زمين او را فرو برده بود. رفتم تا وارد غارى در ضجنان (476) شدم . تير و كمانم را همراه داشتم . همچنانكه در غار بودم ، مردى يك چشم و قد بلند از بنى دئل (477) كه گوسفند مى چرانيد وارد غار شد. پرسيد: چه كسى اينجاست ؟ گفتم : از بنى دئل ! در كنار من دراز كشيد و با صداى بلند شروع كرد به خواندن :
سپس به خواب رفت . او را كشتم و به راه خود ادامه دادم . با دو مرد كه قريش آنها را فرستاده بودند - تا در كار رسول خدا صلى الله عليه و آله جاسوسى كنند - برخورد كردم . يكى از آنها را با تير كشته ديگرى را به اسارت گرفتم و نزد آن حضرت بازگشتم . جريان را بازگو نمودم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خنديد و براى من دعاى خير كرد. )) (478) 14- غزوه بنى النضير بنونضير قبيله بزرگى از يهوديان بودند. شايسته است در آغاز بحث مقدمه اى بيان داريم و آن حكايت چاه معونه كه به سريه (( قراء )) معروف است مى باشد. داستان چاه معونه معونه مكانى است ميان سرزمين بنى عامر و آبادى بنى سليم در نزديكى مدينه كه در بلندى نجد قرار داشت . حكايت آن از اين قرار است كه : ابوبراء عامر بن مالك بن جعفر مشهور به ملاعب الاءسنه (479) نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد. آن حضرت اسلام را بر او عرضه نمود. مسلمان نشد ولى اسلام را نيز انكار نكرد و گفت : اى محمد ، اگر كسانى از ياران خويش را در پيش مردم نجد بفرستى و آنها را به دين خود خوانى ، اميدوارم كه دعوت تو را بپذيرند. حضرت فرمود: من از مردم نجد بر آنها بيم دارم . ابوبراء گفت : در پناه من باشند.
|