به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه : حبيب سجستانى از حضرت امام محمد باقر عليه
السلام پرسيد از تفسير آيه ثم دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى ، حضرت
فرمود كه : اى حبيب ! يعنى نزديك شد به جانب حق تعالى به قرب معنوى پس بسيار
نزديك شد پس بود به قدر دو نيم كمان يا نزديكتر پس خدا وحى فرستاد به او در آن
مكان رفيع آنچه خواست ؛ اى حبيب ! بدرستى كه
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون فتح مكه نمود خود را در عبادت حق تعالى
بسيار تعب مى فرمود براى شكر نعمتهاى او پس روزى طواف بسيار كرد و على بن ابى
طالب عليه السلام با آن حضرت بود، و چون تاريكى شب ايشان را فرو گرفت براى
سعى به جانب صفا رفتند، و چون از صفا فرود آمدند و متوجه مروه شدند از آسمان نورى
فرود آمد و ايشان را فرا گرفت كه كوههاى مكه همه از آن نور روشن شد و ديده هاى
ايشان از مشاهده آن خيره گرديد و دهشت عظيم ايشان را عارض شد، و چون به جانب مروه
بالا رفتند حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سر به جانب آسمان بلند كرد و
دو انار در بالاى سر خود ديد و دست برد و هر دو را گرفت ، پس حق تعالى او را ندا
فرمود كه : اى محمد! اينها از ميوه هاى بهشتند و نمى تواند خورد از اينها مگر تو و وصى
تو على بن ابى طالب ؛ پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم يكى را
تناول فرمود و على عليه السلام ديگرى را؛ پس
جبرئيل حضرت رسول را به آسمان برد تا به نزديك سدره المنتهى رسانيد و
جبرئيل ايستاد و حضرت را گفت : پيش برو كه من ياراى آن ندارم كه از اين پيشتر بيايم .
حضرت باقر عليه السلام فرمود: آن درخت را براى آن سدره المنتهى مى گويند كه
اعمال اهل زمين را ملائكه حافظان اعمال به آنجا مى رسانند و حفظه كرام برره در زير آن
درختند و آنچه ملائكه كاتبان اعمال بالا مى برند آنها مى گيرند و در الواح سماويه ثبت
مى نمايند، چون حضرت در سدره المنتهى نظر كرد ديد كه شاخهاى آن درخت به زير
عرش رسيده و دور عرش را فرو گرفته پس نورى از انوار عظمت و
جلال خداوند جبار براى آن حضرت تجلى كرد كه ديده اش از دهشت آن نور بازماند و
اعضايش بلرزيد پس حق تعالى دلش را محكم گردانيد و ديده اش را قوت و نور ديگر
بخشيد تا آنكه از آيات پروردگار خود ديد آنچه ديد و از خطابهاى پروردگار خود
شنيد آنچه شنيد، و چون برگشت باز به زير سدره المنتهى رسيد
جبرئيل را در آنجا بار ديگر ديد چنانكه حق تعالى فرموده است و لقد رآه نزله اخرى #
عند سدره المنتهى (1286) و مراد آن است كه : بار ديگر
جبرئيل را ديد - نه خدا را به روشى كه سنيان مى گويند - پس خدا را به ديده
دل ديد و به ديده سر آيات بزرگ پروردگار خود را ديد كه هيچ مخلوقى به غير او
آنها را نديده بود و نخواهد ديد.
پس حضرت باقر عليه السلام فرمود كه : بزرگى درخت سدره به قدر صد
سال راه است از روزهاى دنيا و هر برگى از آن تمام
اهل دنيا را مى پوشاند، و خدا ملكى چند آفريده كه موكلند به درختان زمين پس هيچ درخت از
خرما و غير آن در زمين نيست مگر با آن درخت ملكى هست كه آن درخت را و ميوه آن را محافظت مى
نمايد، و اگر آن نباشد هر آينه درندگان و جانوران زمين در هنگام ميوه آن را فانى كنند، و
به اين سبب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منع فرمود مسلمانان را كه در
زير درخت ميوه دار بول و غايط كنند، و به اين سبب آدمى را انسى مى باشد به درخت ميوه
دار در وقت ميوه زيرا كه ملائكه نزد آن درخت حاضر مى باشند.(1287)
و به سند معتبر روايت كرده است كه از امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدند: به چه
سبب در نماز شام و خفتن و صبح بلند مى خوانند قرائت را و در ساير نمازها آهسته مى
خوانند؟
فرمود: زيرا كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به آسمان بردند
اول نمازى كه حق تعالى بر آن واجب كرد نماز ظهر روز جمعه بود، پس ملائكه را با آن
جناب ضم كرد كه به او اقتدا كردند و آن حضرت را فرمود قرائت را بلند بخواند تا
فضيلت او بر ملائكه ظاهر گردد، پس نماز عصر را بر او واجب گردانيد و كسى را از
ملائكه با او ضم نكرد و امر كرد آهسته بخواند زيرا كه احدى پشت سر او نبود كه
بشنود، پس نماز شام و خفتن را واجب گردانيد و ملائكه را فرمود كه به او اقتدا كردند و
آن حضرت را امر كرد بلند بخواند تا ايشان بشنوند، و چون نزديك صبح به زمين آمد
نماز صبح را بر او واجب گردانيد و امر كرد او را كه با مردم نماز كند و قرائت را بلند
بخواند تا فضيلت او بر مردم ظاهر شود چنانكه بر ملائكه ظاهر شد.
پس از آن حضرت پرسيدند: به چه سبب تسبيح در دو ركعت آخر بهتر است از قرائت حمد؟
فرمود: زيرا كه بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در دو ركعت آخر نورى از
انوار عظمت الهى جلوه كرد كه آن حضرت را دهشتى عارض شد و گفت : سبحان الله و
الحمد لله و لا اله الا اللّه و الله اكبر و به اين علت تسبيح
افضل از قرائت شد.(1288)
و به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : چون آن حضرت
به معراج رفت و به نزديك بيت المعمور رسيد وقت نماز شد،
جبرئيل اذان و اقامه گفت و آن حضرت پيش ايستاد و ملائكه و پيغمبران در عقب او صف كشيده
و نماز كردند.(1289)
كلينى و شيخ طوسى و ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده اند كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون حق تعالى مرا به ملكوت اعلا برد از عقب
حجاب وحيها به من فرمود كه ملكى در ميان نبود، از جمله آن بود كه : يا محمد! هر كه ولى
و دوست مرا ذليل گرداند چنان است كه با من محاربه كرده است ، هر كه با من محاربه كند
من با او محاربه مى كنم . من عرض كردم : خداوندا! كيست ولى تو؟ فرمود: هر كه ايمان
آورد به تو و وصى و امامان فرزندان شما و ايشان را امام خود داند.(1290)
و ايضا به سند معتبر روايت كرده است كه از امام موسى كاظم عليه السلام پرسيدند: به
چه علت در نماز يك ركوع و دو سجده مقرر شده است ؟ حضرت فرمود:
اول نماز كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ادا نمود در پيش عرش الهى بود
زيرا كه چون آن حضرت را در شب معراج به آسمانها بردند و به نزد عرش رسيد حق
تعالى آن حضرت را ندا كرد كه : اى محمد! نزديك چشمه صاد بيا و مساجد خود را بشو و
پاك گردان و براى پروردگار خود نماز كن ، پس حضرت به نزديك آن چشمه رفت و
وضو كامل بجا آورد و در خدمت پروردگار خود ايستاد پس حق تعالى امر نمود او را كه :
افتتاح نماز بكن ؛ چون تكبير گفت فرمود: يا محمد! بخوان ((بسم الله الرحمن الرحيم
)) تا آخر سوره حمد؛ پس فرمود كه : سوره توحيد را بخوان ، چون حضرت سوره
توحيد را تمام كرد سه نوبت گفت : ((كذلك الله ربى )) پس حق تعالى فرمود: يا
محمد! ركوع كن براى پروردگار خود، چون به ركوع رفت فرمود: بگو ((سبحان ربى
العظيم و بحمده ))، حضرت سه مرتبه گفت ، پس فرمود: سر بردار، چون راست
ايستاد فرمود: سجده كن پروردگار خود را، چون به سجده رفت فرمود: بگو سبحان
ربى الاعلى و بحمده ، چون سه مرتبه گفت فرمود: درست بنشين يا محمد، چون درست
نشست جلالت حق تعالى را به ياد آورد و بى امر او باز به سجده رفت و سه مرتبه
تسبيح گفت ؛ پس ندا رسيد كه : درست بايست و قرائت بكن ؛ پس باز امر به ركوع و
سجود كرد آن حضرت را، و چون سجده اول را بجا آورد باز جلالت پروردگار خود را
به ياد آورد و بار ديگر به سجده رفت ، حق تعالى فرمود: سر بردار خدا تو را ثابت
دارد و تشهد بخوان ، چون تشهد را تمام كرد حق تعالى او را ندا كرد كه : سلام كن ، پس
حضرت به پروردگار خود سلام كرد و خداوند جبار آن حضرت را جواب سلام گفت و
فرمود: و عليك السلام اى محمد به نعمت من قوت يافتى بر طاعت من و به عصمت خود تو
را به درجه پيغمبرى رسانيدم و حبيب خود گردانيدم .
پس حضرت امام موسى عليه السلام فرمود: آنچه خدا امر فرموده در هر ركعت يك ركوع و
يك سجود بود، و چون به سبب تذكر عظمت الهى حضرت سجده ديگر اضافه نمود خدا
نيز آن را واجب گردانيد.
پس از حضرت پرسيد: ((صاد)) كدام است ؟ حضرت فرمود: چشمه اى است كه از
ركنى از اركان عرش الهى منفجر مى شود كه آن را ((ماء الحيوه )) مى گويند يعنى آب
زندگانى چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است ((ص والقرآن ذى
الذكر)).(1291)(1292)
و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه از امام موسى كاظم عليه السلام پرسيدند كه :
به چه علت تكبير در افتتاح نماز هفت مرتبه سنت شده است ؟ و به چه علت در ركوع
سبحان ربى العظيم و بحمده مى گويند و در سجود سبحان ربى الاعلى و بحمده
مى گويند؟
حضرت فرمود: حق تعالى آسمانها را هفت آفريده و زمينها را هفت آفريده و حجابها را هفت
آفريده ، و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به معراج رفت و به مرتبه
قاب قوسين رسيد و يك حجاب از حجابها هفتگانه براى او گشوده شد يك مرتبه ((الله
اكبر)) گفت ، و همچنين هر يك از حجابها كه گشوده مى شد يك مرتبه ((الله اكبر))
مى گفت تا آنكه هفت حجاب از او گشوده شد و هفت مرتبه ((الله اكبر)) گفت ، چون
نماز معراج مومن است لهذا در اول نماز مقرر كرده اند كه هفت مرتبه ((الله اكبر))
بگويد تا حجابهائى كه سبب بعد او از جناب اقدس الهى گرديده از پيش او برداشته
شود؛ و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بعد از رفع حجابها انوار عظمت
و جلال حق تعالى بر دلش جلوه كرد اعضايش بلرزيد و به ركوع افتاد و گفت :
((سبحان ربى العظيم و بحمده ))، و چون سر از ركوع برداشت نورى از آن عظيم تر
بر او جلوه كرد پس به سجده افتاد و گفت : سبحان ربى الاعلى و بحمده ، و چون
هفت مرتبه اين ذكر را گفت دهشتش ساكن گرديد؛ و به اين سبب مقرر شد كه اين ذكرها در
ركوع و سجود گفته شود.(1293)
و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه از امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدند كه
به چه علت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از مسجد شجره احرام به حج بست
و در موضع ديگر احرام نبست ؟ حضرت فرمود: زيرا كه در شبى كه آن حضرت را به
آسمان بردند چون محاذى مسجد شجره رسيد حق تعالى او را ندا كرد: يا محمد؛ عرض كرد:
لبيك ، حق تعالى فرمود: آيا تو را يتيم نيافتم پس تو را جا دادم ؟ و تو را گمشده
نيافتم پس هدايت كردم بسوى خود؟ حضرت عرض كرد: ان الحمد و النعمه لك و الملك لا
شريك لك لبيك .(1294)
پس به اين سبب آن حضرت احرام از مسجد شجره بست نه از موضع ديگر.(1295)
و شيخ طوسى به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: حق تعالى مرا پنج فضيلت عطا كرد و
على را هم پنج فضيلت عطا كرد: مرا كلمات جامعه داد و على را علوم جامعه داد؛ مرا پيغمبر
گردانيد و او را وصى من گردانيد؛ به من كوثر بخشيد و به او
سلسبيل بخشيد؛ به من وحى عطا كرد و به او الهام عطا كرد؛ مرا به آسمان برد و براى
او درهاى آسمان و حجابها را گشود كه او بسوى من نظر مى كرد و من بسوى او نظر مى
كردم .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گريست ، من گفتم : پدر و مادرم فداى
تو باد چرا گريه مى كنى ؟ فرمود: اى پسر عباس !
اول سخنى كه حق تعالى به من گفت اين بود كه فرمود: اى محمد! نظر كن به زير خود،
چون نظر كردم ديدم حجابها شكافته شده و درهاى آسمان گشوده شده ، و على را ديدم كه
سر بسوى آسمان بلند كرده و بسوى من نظر مى كند، پس على با من سخن گفت و من با او
سخن گفتم و پروردگار من با من سخن گفت .
عرض كردم : يا رسول الله ! حق تعالى با تو چه سخن گفت ؟ گفت : حق تعالى فرمود:
اى محمد! گردانيدم من على را وصى تو و وزير تو و خليفه تو بعد از تو، اعلام كن او را
كه اينك سخن تو را مى شنود، پس من در همانجائى كه در خدمت پروردگار خود ايستاده
بودم آنچه فرمود به على گفتم و على مرا جواب گفت كه :
قبول كردم و اطاعت نمودم ؛ پس حق تعالى امر كرد ملائكه را كه بر على سلام كنند و همه
بر او سلام كردند و على جواب سلام ايشان گفت ، و ملائكه را ديدم كه شادى مى كردند
به جواب سلام او و به هيچ گروهى از ملائكه آسمان نگذشتم مگر آنكه مرا تهنيت و مبارك
باد گفتند براى خلافت على و به من گفتند: يا محمد! بخداوندى كه تو را به راستى
فرستاده است سوگند كه شادى بر جميع ملائكه
داخل شد به آنكه حق تعالى پسر عم تو را خليفه تو گردانيد؛ و ديدم كه حاملان عرش
الهى سرها به زير افكنده بودند به جانب زمين ، گفتم : اى
جبرئيل ! چرا حاملان عرش اعلا سرها از مناظر رفعت و اصطفا بيرون كرده بسوى زمين مى
نگرند؟ جبرئيل گفت : يا محمد! هيچ ملك از ملائكه نماند كه بسوى على نظر نكرد در اين
وقت از روى شادى و طرب مگر حاملان عرش كه ايشان
الحال از جانب خداوند ذوالجلال مرخص شدند كه بسوى آن حضرت نظر كنند، چون به زمين
آمدم آنچه ديده بودم على مرا خبر مى داد، پس دانستم كه به هر مكان كه رفته بودم براى
على حجب را گشوده بودند كه او نيز ديده بود.(1296)
و عياشى به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم نماز خفتن را در زمين كرد و بر ملكوت سماوات عروج
نمود و پيش از صبح به زمين برگشت و نماز صبح را در زمين ادا كرد.(1297)
و به سندهاى معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج چون به زمين برگشتم به
جبرئيل گفتم كه : آيا حاجتى دارى ؟ گفت : حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خدا و از
جانب من سلام برسانى ؛ چون حضرت سلام حق تعالى و
جبرئيل را به خديجه رسانيد خديجه گفت : خداوند من سلام است و سلامتيها از اوست و
سلامها بسوى او بر مى گردد و بر جبرئيل باد سلام .(1298)
و در كتب معتبره اهل سنت روايت كرده اند كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شبى كه مرا به آسمان بردند در آسمان
چهارم ملكى را ديدم كه بر منبرى از نور نشسته است و ملك بسيار بر دور او جمع شده اند،
گفتم : اى جبرئيل ! اين ملك كيست ؟ جبرئيل گفت : نزديك او برو و بر او سلام كن ، چون
نزديك او رفتم و سلام كردم ديدم برادر و پسر عم من على بن ابى طالب بود، گفتم : اى
جبرئيل ! على پيش از من به آسمان آمده است ؟
جبرئيل گفت : اى محمد! ملائكه به حق تعالى شكايت كردند شوق لقاى على را پس حق
تعالى اين ملك را از نور روى على بن ابى طالب خلق كرد و ملائكه در هر شب جمعه (و
روز جمعه )(1299) هفتاد مرتبه او را زيارت مى كنند و تسبيح و تقديس حق تعالى مى
نمايند و ثواب آنها را به دوستان على هديه مى كنند.(1300)
و در مناقب خوارزمى كه از كتب معتبره سنيان است روايت كرده است كه از
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند كه : حق تعالى در شب معراج به چه
لغت با تو سخن گفت ؟ حضرت فرمود: در آن شب خدا به لغت على بن ابى طالب مرا
خطاب كرد و مرا الهام كرد كه گفتم : پروردگارا! تو مرا خطاب كردى يا على با من سخن
گفت ؟ حق تعالى مرا ندا كرد: اى احمد! من شبيه به اشياء نيستم و
مثل و مانند ندارم ، و مرا به ديگران قياس نمى توان كرد، تو را از نور خود آفريدم و
على را از نور تو آفريده ام ، و چون مى دانم كه هيچكس را از على دوست تر نمى دارى
پس به صدا و لغت على با تو سخن گفتم تا
دل تو مطمئن گردد.(1301)
و على بن ابراهيم به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون در شب معراج
داخل بهشت شدم زمينهاى سفيد ساده ديدم و ملكى چند ديدم كه قصرها مى ساختند با خشتى از
طلا و خشتى از نقره و گاهى دست باز مى گرفتند و مى ايستادند، پرسيدم از ايشان كه :
چرا گاهى مى سازيد و گاهى دست مى كشيد؟ گفتند: انتظار خرجى مى كشيم ، پرسيدم :
خرجى شما چيست ؟ گفتند: گفتن مومن در دنيا سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا اللّه و
الله اكبر هرگاه كه اين ذكرها را مى گويند بنا مى كنيم و هرگاه ترك مى كنند ما نيز
ترك مى كنيم .(1302)
و شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: يا على
! در شبى كه مرا به آسمان بردند در هر آسمان مرا
استقبال كردند ملائكه و بشارتهاى بسيار گفتند تا آنكه مرا ملاقات كرد
جبرئيل با گروه بسيار از ملائكه و گفتند: اگر جمع مى شدند امت تو بر محبت على خدا
جهنم را نمى آفريد.
يا على ! بدرستى كه حق تعالى تو را حاضر گردانيد با من در هفت موطن تا انس يافتم
به تو:
اول - در شبى كه مرا به آسمان بردند جبرئيل گفت : يا محمد! كجاست برادر تو على ؟
گفتم : او را در زمين گذاشتم ، گفت : دعا كن تا خدا بياورد او را از براى تو، چون دعا
كردم مثال تو را با خود ديدم ، ناگاه ملائكه را ديدم كه صفها كشيده بودند گفتم : اى
جبرئيل ! اينها كيستند؟ گفت : اينها گروهى چندند كه حق تعالى با ايشان مباهات خواهد كرد
به تو در روز قيامت پس نزديك ايشان رفتم و با ايشان سخن گفتم از
احوال گذشته و آينده تا روز قيامت .
دوم - در مرتبه دوم كه مرا به عرش بردند جبرئيل گفت : يا محمد! برادر تو كجاست ؟
گفتم : او را در زمين گذاشتم ، گفت : خدا را بخوان تا او را به نزد تو آورد، چون دعا
كردم مثال تو را نزد خود ديدم و پرده هاى هفت آسمان از پيش ديده من برداشته شد تا ديدم
ساكنان جميع ملكوت سماوات را و هر ملكى در هر جاى آسمان بود مشاهده كردم و همه را تو
نيز مشاهده نمودى .
سوم - وقتى كه حق تعالى مرا بر جن مبعوث گردانيد،
جبرئيل گفت : برادر تو كجاست ؟ گفتم : او را به جاى خود در زمين گذاشته ام ، گفت : دعا
كن تا حاضر شود، چون دعا كردم تو حاضر شدى پس آنچه با ايشان گفتم و ايشان با
من گفتند همه را تو شنيدى و حفظ نمودى .
چهارم - حق تعالى مرا مخصوص گردانيده به ليله القدر و تو را با من در آن شريك
نموده .
پنجم - چون با حق تعالى در ملا اعلا مناجات كردم
مثال تو با من بود، پس براى تو از خدا هر كرامتى را
سوال كردم همه را به تو عطا فرموده بغير از پيغمبرى كه به من فرمود: بعد از تو
پيغمبرى نمى باشد.
ششم - چون به بيت المعمور طواف كردم مثال تو با من بود، و چون پيغمبران در عقب من
نماز كردند مثال تو در عقب من بود.(1303)
هفتم - در هنگام رجعت كه گروه كافران را هلاك گردانم تو با من خواهى بود.
يا على ! حق تعالى مرا بر جميع مردان عالميان فضيلت داده ، و تو را بعد از من بر ايشان
فضيلت داده ، پس فاطمه را بر جميع زنان عالميان زيادتى داده ، پس حسن و حسين و امامان
از ذريت حسين را بعد از من و تو بر جميع مردان عالميان فضيلت داده .
يا على ! نام تو را با نام خود مقرون يافتم در چند موطن و باعث انس من گرديد:
اول - در شب معراج چون به بيت المقدس رسيدم بر صخره بيت المقدس نوشته ديدم لا
اله الا اللّه محمد رسول الله ايدته بوزيره و نصرته به يعنى : ((محمد را تقويت
كردم به وزير او و يارى كردم او را به او)) گفتم : اى
جبرئيل ! كيست وزير من ؟ گفت : على بن ابى طالب است .
دوم - چون به سدره المنتهى رسيدم در آنجا نوشته ديدم : لا اله الا انا وحدى و محمد
صفوتى من خلقى ايدته بوزيره و نصرته به گفتم : اى
جبرئيل ! وزير من كيست ؟ گفت : على بن ابى طالب است .
سوم - چون از سدره المنتهى گذشتم و به عرش پروردگار عالميان رسيدم در قائمه اى
از قائمه هاى عرش نوشته بود لا اله الا الله انا وحدى و محمد حبيبى و صفوتى من
خلقى ايدته بوزيره و اخيه و نصرته به .(1304)
و سيد ابن طاووس به سند معتبر از امير المومنين عليه السلام روايت كرده است كه
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شبى در حجر
اسماعيل خوابيده بودم ناگاه جبرئيل به نزد من آمد و مرا از روى لطف حركت داد و گفت : يا
محمد! برخيز و سوار شو كه تو را پروردگار تو به نزد خود طلبيده است ؛ و چهار
پائى آورده بود از استر كوچكتر و از درازگوش بزرگتر و گامش به قدر بينائى آن
بود و دو بال داشت از جوهر و نامش براق بود، پس به آن سوار شدم و چون به عقبه
رسيدم مردى را ديدم كه ايستاده بود و موهاى سرش بر دوشهايش آويخته بود، چون
نظرش بر من افتاد گفت : السلام عليك يا اول السلام عليك يا آخر السلام عليك يا
حاشر جبرئيل گفت : جواب سلامش بگو، گفتم : و عليك السلام و رحمة الله و بركاته
؛ چون به ميان عقبه رسيدم مرد سفيد رو و پيچيده موئى را ديدم ، چون نظرش بر من افتاد
سلام كرد مانند سلام آن مرد اول و به رخصت
جبرئيل من جواب گفتم ، پس آن مرد سه مرتبه گفت : نگاه دار حرمت وصى خود على بن ابى
طالب را كه مقرب پروردگار است .
چون به بيت المقدس رسيدم در آنجا مردى كه را ديدم از همه كس خوشروتر و سفيدتر و
خوش قامت تر، پس به همان نحو بر من سلام كرد و من به امر
جبرئيل جواب سلام او گفتم ، پس سه مرتبه گفت : يا محمد! نگاه دار حرمت وصى خود على
بن ابى طالب را كه مقرب پروردگار است و امين توست بر حوض كوثر و صاحب شفاعت
بهشت است .
پس از براق فرود آمدم و جبرئيل دست مرا گرفت و
داخل مسجد بيت المقدس نمود و مسجد پر بود از گروهى كه من ايشان را نمى شناختم و مرا
از صفها گذرانيد ناگاه ندائى از بالاى سر خود شنيدم كه : پيش بايست اى محمد، پس
جبرئيل مرا پيش داشت و با ايشان نماز كردم ، پس از آنجا نردبانى از مرواريد بسوى
آسمان اول گذاشتند و جبرئيل دست مرا گرفت و بسوى آسمان
اول برد، چون به نزديك آسمان رسيدم آنجا را مملو ديدم از پاسبانان و شهابها، و چون
جبرئيل در آسمان اول را كوبيد ملائكه گفتند: كيست ؟ گفت : منم
جبرئيل ، گفتند: همراه تو كيست ؟ گفت : محمد است ، گفتند: مبعوث شده است ؟ گفت : بلى ؛
پس در را گشودند و گفتند: مرحبا اى برادر بزرگوار و اى خليفه پروردگار و اى
برگزيده خداوند جبار، توئى خاتم پيغمبران و بعد از تو پيغمبرى نخواهد بود؛ پس
از آنجا نردبانى از ياقوت كه بر زبريد جد سبز مزين كرده بودند گذاشتند و بر آن
نردبان بالا رفتم تا به آسمان دوم رسيدم ، و چون
جبرئيل در زد ملائكه سوال كردند به نحوى كه در آسمان
اول شد، و چون در گشودند مرا مرحبا گفتند و بشارتها دادند؛ پس از آنجا نردبانى از
نور گذاشتند كه انواع نورها به آن نردبان احاطه كرده بود، پس
جبرئيل گفت : يا محمد! ثابت قدم باش خدا هدايت كند تو را.
و همچنين از آسمان به آسمان بالا مى رفتم تا به آسمان هفتم رسيدم ناگاه صدائى عظيم
شنيدم ، گفتم : اى جبرئيل ! اين چه صدا است ؟ گفت : يا محمد! اين صداى درخت طوبى است
و از اشتياق تو چنين صدا مى كند؛ پس مرا دهشتى عظيم عارض شد و
جبرئيل گفت : يا محمد! نزديك رو بسوى پروردگار خود كه به مكانى رسيده اى كه هيچ
مخلوقى به اين مكان نرسيده و اگر از بركت كرامت تو نمى بود من نيز به اين مكان نمى
توانستم رسيد و انوار جلال بالهاى مرا مى سوخت .
پس من به قدم توفيق ربانى ساحتهاى عزت و
جلال سبحانى را طى كردم و هفتاد حجاب براى من گشوده شد، پس ندا از جانب حق تعالى
به من رسيد كه : يا محمد؛ چون نداى حق را شنيدم به سجده افتادم و عرض كردم : لبيك
رب العزه لبيك ، پس ندا رسيد: يا محمد! سر برادر و آنچه خواهى
سوال كن تا عطا كنم و هر شفاعت كه خواهى بكن تا شفاعت تو را روا گردانم بدرستى
كه توئى حبيب من و برگزيده من و رسول من بسوى خلق من و امين من در ميان بندگان من ،
چون به نزد من آمدى كه را جانشين خود گردانيدى در ميان قوم خود؟ گفتم : آن كسى را كه
تو از من بهتر مى شناسى برادر من و پسر عم من و ياور من و وزير من و صندوق علم من و
وفا كننده به وعده هاى من ، پس حق تعالى ندا فرمود كه : بعزت و
جلال وجود و بزرگوارى و قدرت من بر خلق من سوگند ياد مى كنم كه
قبول نمى كنم ايمان به خود را و نه ايمان به پيغمبر تو را مگر با اعتقاد به امامت و
ولايت او، يا محمد! مى خواهى او را در ملكوت آسمان ببينى ؟ گفتم : پروردگارا! چگونه او
را در اينجا ببينم و حال آنكه او را در زمين گذاشته ام ؟ پس ندا رسيد كه : يا محمد! سر
بالا كن ، چون نظر كردم على را با ملائكه مقربين در ملا اعلى مشاهده نمودم و از مشاهده او
شاد و خندان گرديدم و گفتم : پروردگارا! اكنون ديده ام روشن گرديد، پس حق تعالى
ندا فرمود: يا محمد؛ گفتم : لبيك ذو العزه لبيك ، فرمود كه : عهد مى كنم بسوى تو در
باب على عهدى پس بشنو آن عهد را، گفتم : پروردگارا! آن عهد كدام است ؟ فرمود: على
نشانه راه هدايت است و امام ابرار است و كشنده فجار است و پيشواى مطيعان من است و اوست
كلمه اى كه لازم پرهيزكاران گردانيده ام و علم و فهم خود را به او ميراث داده ام ، پس هر
كه او را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كه او را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و او را
امتحان خواهم كرد و خلق خود را به او امتحان خواهم كرد پس بشارت ده او را به اين
بشارتها يا محمد.
پس جبرئيل به نزد من آمد و گفت : يا محمد! پيشتر رو، و چون پيشتر رفتم به نزد نهرى
رسيدم كه در كنار آن نهر قبه ها از در و ياقوت بود و آب آن نهر از نقره سفيدتر و از
عسل شيرين تر و از مشك خوشبوتر بود پس دست زدم و كفى از طينت آب نهر برداشتم از
مشك خوشبوتر بود، پس جبرئيل به نزد من آمد و از او پرسيدم كه : اين چه نهر است ؟
گفت : نهر كوثر است كه حق تعالى به تو عطا كرده است و فرموده است ((انا اعطيناك
الكوثر))، پس نظر كردم مردانى چند ديدم كه ايشان را به جهنم مى انداختند، از
جبرئيل پرسيدم كه : اينها كيستند؟ گفت : اينها سنيانند و جبريانند و خارجيانند و بنواميه
اند و آنهايند كه عداوت امامان از فرزندان تو دارند اين پنج كس را از اسلام بهره اى
نيست .
پس جبرئيل به من گفت كه : آيا راضى شدى از پروردگار خود آنچه عطا كرده به تو؟
گفتم : تنزيه مى كنم پروردگار خود را و شكر مى گويم او را، ابراهيم را
خليل خود گردانيد و با موسى سخن گفت و سليمان را ملك عظيم بخشيد و با من سخن گفت
و مرا خليل خود گردانيد و عطا كرد مرا در باب على امرى بزرگ ، اى
جبرئيل ! بگو كه كى بود: كه در اول عقبه ديدم و بر من سلام كرد؟
جبرئيل گفت : او برادر تو موسى بن عمران بود تو را گفت : ((السلام عليك يا
اول )) زيرا كه پيش از همه بشر تو بشارت دهنده و پيغمبر بودى ، و گفت :
((السلام عليك يا آخر)) زيرا كه آخر پيغمبران مبعوث گرديدى ، و گفت : ((السلام
عليك يا حاشر)) زيرا كه حشر امتها به نزد تو خواهد شد؛ پس گفتم كه : آن كه در
ميان عقبه ديدم كى بود؟ گفت : او برادر تو عيسى بن مريم بود كه تو را وصيت كرد در
باب برادرت على بن ابى طالب ؛ گفتم : كى بود كه بر در بيت المقدس ديدم ؟ گفت :
او پدر تو آدم بود كه تو را وصيت كرد در باب پسر عم خود على بن ابى طالب و خبر
داد تو را كه او پادشاه مومنان و سيد مسلمانان و پيشواى شيعيان است ؛ گفتم : آنها چه
جماعت بودند كه در بيت المقدس صف كشيده بودند و من پيشنمازى ايشان كردم ؟ گفت : آنها
پيغمبران و ملائكه بودند كه خداوند عالميان براى كرامت تو ايشان را حاضر گردانيده
بود كه در عقب تو نماز كنند.
چون در آن شب به زمين آمدند و صبح شد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على
عليه السلام را طلبيد و گفت : بشارت مى دهم تو را يا على كه برادرت موسى و
برادرت عيسى و پدرت آدم همه سفارش تو كردند به من و تو را سلام رسانيدند، پس
حضرت امير المومنين عليه السلام گريست و گفت : حمد مى كنم خداوندى را كه مرا نزد
پيغمبران خود معروف گردانيده ؛ پس حضرت فرمود كه : يا على ! ديگر بشارت مى دهم
تو را كه نظر كردم به ديده خود بسوى عرش پروردگار خود و
مثال تو را در آنجا ديدم و پروردگار من در باب تو عهدها گرفت از من ، يا على ! ساكنان
ملا اعلا همه دعا مى كنند از براى تو و برگزيدگان عالم بالا استدعا مى نمايند از
پروردگار خود كه رخصت يابند كه نظر كنند بسوى تو و تو شفاعت خواهى كرد در روز
قيامت در وقتى كه امتها را در كنار جهنم باز داشته باشند.(1305)
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : روزى مردى در
مسجد كوفه به خدمت امير المومنين عليه السلام آمد و پرسيد: چه معنى دارد اين آيه
واسال من ارسلنا من قبلك من رسلنا(1306) كه حق تعالى پيغمبر خود را امر فرموده
كه از پيغمبران گذشته سوال نمايد؟ حضرت فرمود كه : چون حق تعالى پيغمبر خود را
در شب معراج از مسجد الحرام بسوى مسجد اقصى برد - و مراد از مسجد اقصى ، بيت
المعمور آسمان است - چون جبرئيل آن حضرت را به نزد چشمه اى آورد و گفت : يا محمد! از
اين چشمه وضو بسازد، پس جبرئيل اذان و اقامه گفت و حضرت را پيش داشت و گفت : نماز
كن و قرائت را بلند بخوان كه در عقب تو گروهى از ملائكه و انبياء نماز مى كنند كه عدد
ايشان را بغير از خدا كسى نمى داند، و در صف
اول آدم و نوح و هود و ابراهيم و موسى و عيسى و هر پيغمبرى را كه خدا به خلق فرستاد
از زمان آدم تا خاتم صلى الله عليه و آله و سلم همه ايستاده بودند، پس حضرت پيش
ايستاد و همه اقتدا به او كردند و چون از نماز فارغ شد حق تعالى به او وحى فرستاد
كه : سوال كن اى محمد از پيغمبرانى كه پيش از تو فرستاده ام كه آيا بغير از خداوند
يگانه خداوندى مى پرستيده اند؟ پس حضرت رو بسوى ايشان گردانيد و فرمود كه :
به چه چيز شهادت مى دهيد؟ گفتند: شهادت مى دهيم به وحدانيت خدا و آنكه او را شريكى
نيست و شهادت مى دهيم كه توئى رسول خدا و شهادت مى دهيم كه على امير المومنين وصى
توست و شهادت مى دهيم كه توئى بهترين انبيا و على است بهترين اوصيا و خدا اين
پيمان را از براى همه ما گرفته .(1307)
به سند معتبر ديگر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت كرده است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : در شب معراج
جبرئيل مرا به نزد درختى برد كه مثل آن در عظمت و بهجت نديده بودم و بر هر شاخ آن و
بر هر برگ آن و بر هر ميوه آن ملكى بود و نورى از انوار حق تعالى آن درخت را احاطه
كرده بود، پس جبرئيل گفت : اين سدره المنتهى است كه پيغمبران پيش از تو از اين مكان
تجاوز نمى توانستند كرد و حق تعالى به مشيت خود تو را از اين مكان خواهد گذرانيد تا
بنمايد به تو آيات بزرگ خود را، پس مطمئن باش به تاييد الهى و ثابت قدم باش
تا كامل گردد براى تو كرامتهاى خدا و برسى به جوار قرب حق تعالى .
پس با تاييد ربانى بالا رفتم تا به زير عرش الهى رسيدم و از آنجا پرده سبزى
براى من آويختند كه وصف آن در نور و ضياء و حسن و بهاء نمى توانم كرد، پس در آن
پرده در آويختم و آن پرده مرا بالا كشيد تا پرده دار خلوتخانه قدس گرديدم در
حرمسراى عزت و به بال رفعت پرواز كردم تا به مرتبه اى رسيدم كه صداهاى ملائكه
را نمى شنيدم و از خود تهى گرديدم و جميع ترسها و بيمها از دلم بيرون رفت و ياد
غير خدا از خاطرم برطرف شد و نفسم به قرب حق تعالى ساكن گرديد و شاديها و
سرورها در دل خود يافتم و چنان خيال غير خدا از دلم بيرون رفته بود كه گمان كردم
همه خلايق مرده اند، پس زمانى حق تعالى مرا مهلت داد تا به خود باز آمدم و از حيرت و
دهشت رهائى يافتم و به توفيق حق تعالى چشم سر را بستم و ديده
دل را گشودم و به ديده دل ملكوت آسمان و زمين را مى ديدم چنانكه حق تعالى فرموده است
ما زاغ البصر و ما طغى # لقد راءى من آيات ربه الكبرى (1308) و به ديده
دل به قدر ته سوزنى از انوار جلال حق مشاهده مى كردم از نورى كه هيچ
دل را تاب ديدن آن نيست و هيچ عقل را ياراى فهميدن آن نيست ، پس پروردگار من مرا ندا
كرد كه : يا محمد.
گفتم : لبيك ربى و سيدى و الهى لبيك .
فرمود: آيا دانستى قدر خود را نزد من و منزلت و بزرگوارى خود را در درگاه من ؟
گفتم : بلى اى سيد من .
گفت : يا محمد! آيا شناختى مكان خود را و منزلت اوصياى خود را نزد من ؟
گفتم : بلى اى سيد من .
گفت : آيا مى دانى اى محمد كه اهل ملا اعلا در چه چيز سخن مى گويند؟
گفتم : پروردگارا! تو بهتر مى دانى و توئى علام الغيوب .
گفت : سخن مى گويند در درجات و حسنات ، آيا مى دانى كه درجات و حسنات چيست ؟
گفتم : تو بهتر مى دانى اى سيد من .
فرمود كه : درجات و حسنات كامل ساختن وضو است در سرماها و به پاى خود سعى كردن
به نمازهاى جماعت با تو و با امامان از فرزندان تو و انتظار نماز كشيدن بعد از نماز و
افشاى سلام كردن و طعام به مردم خورانيدن و در شبها نماز كردن در وقتى كه مردم در
خواب باشند؛ پس مرا نوازشها نمود و امتم را عطاها فرمود گفت : از تو
سوال مى كنم از امرى كه خود بهتر مى دانم بگو كه را خليفه و جانشين خود كردى در زمين
؟
گفتم : خليفه خود كردم بهترين اهل زمين را براى ايشان برادرم و پسر عمم را و يارى
كننده دين تو را اى پروردگار من .
حق تعالى فرمود كه : راست گفتى اى محمد من تو را برگزيدم به پيغمبرى و مبعوث
گردانيدم به رسالت و امتحان كردم على را به رسانيدن رسالتهاى تو بسوى امت تو و
او را حجت خود گردانيدم در زمين با تو و بعد از تو و اوست نور دوستان من و ولى مطيعان
من ، و جفت او گردانيدم فاطمه را، و او وصى توست و وارث تو و
غسل دهنده تو و يارى كننده دين تو و كشته خواهد شد بر سنت من و سنت تو، خواهد كشت او
را شقى اين امت ؛ پس پروردگار من مرا به امرى چند مامور گردانيد كه رخصت نفرمود كه
آنها را به اصحاب خود بگويم پس از پرده عزت مرا به زير آورد تا به
جبرئيل رسيدم ، و چون به زير سدره المنتهى رسيدم مرا
داخل بهشت گردانيد و مساكن خود و مساكن على را مشاهده نمودم و
جبرئيل با من سخن مى گفت ؛ ناگاه نورى از انوار خداوند جبار براى من جلوه كرد و در
مانند ته سوزن نظر كردم در مثل نورى كه در عرش ديدم پس نداى حق را شنيدم كه : يا
محمد.
گفتم : لبيك ربى و سيدى و الهى .
پس ندا كرد كه : سبقت گرفته است رحمت من بر غضب من براى تو و ذريت تو، توئى
مقرب من از ميان خلق من و توئى امين من و حبيب من و
رسول من ، بعزت و جلال خود سوگند مى خورم كه اگر ملاقات نمايند مرا جميع خلق من و
شك كرده باشند در پيغمبرى تو يا دشمنى كرده باشند با برگزيده هاى من از
فرزندان تو هر آينه ايشان را همه داخل جهنم گردانم و پروا نكنم ، اى محمد! على امير
المومنين است و سيد مسلمانان است و قائد شيعيان است بسوى بهشت و پدر دو سيد جوانان
بهشت است كه به ستم شهيد خواهند شد، پس مرا ترغيب نمود بر نماز و ساير چيزها كه
مى خواست .(1309)
و به سند معتبر ديگر از ابن عباس روايت كرده است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چون مرا به آسمانها بردند به هيچ آسمانى
نگذشتم مگر آنكه ملائكه از من سوال كردند از
حال على بن ابى طالب و گفتند: اى محمد! چون به دنيا برگردى على و شيعيان او را از
ما سلام برسان ؛ و چون به آسمان هفتم رسيدم و از آنجا گذشتم و جميع ملائكه آسمانها و
ملائكه مقربان و جبرئيل از من جدا شدند و من تنها به توفيق حق تعالى رفتم تا به
حجابهاى پروردگار خود رسيدم و داخل سراپرده هاى عزت گرديدم از حجاب به حجاب
ديگر مى رفتم از حجاب عزت و حجاب قدرت و حجاب بهاء و حجاب كرامت و حجاب كبرياء
و حجاب عظمت و حجاب نور و حجاب ظلمت و حجاب وقار و حجاب
كمال تا آنكه هفتاد هزار حجاب را به قدم قدرت ربانى و توفيق سبحانى طى كردم و به
بال اقبال در حريم قدس پرواز كردم تا به حجاب
جلال رسيدم و در آن خلوتخانه خاص به قدم عبوديت و اختصاص ايستادم و با پروردگار
خود مناجات كردم و آنچه خواست به من وحى نمود و هر چه از براى خود و على
سوال كردم همه را به من عطا فرمود و مرا در حق شيعيان و دوستان على وعده شفاعت نمود.
پس خداوند جليل مرا ندا كرد: اى محمد! كى را دوست مى دارى از خلق من ؟
گفتم : اى پروردگار من ! او را دوست مى دارم كه تو او را دوست مى دارى .
پس ندا فرمود كه : على را دوست دار كه من او را دوست مى دارم و دوست مى دارم هر كه او را
دوست مى دارد.
پس به سجده افتادم و تنزيه كردم پروردگار خود را و شكر او نمودم ، پس ندا فرمود
كه : اى محمد! على ولى من است و برگزيده من است از خلق من ، بعد از تو من او را اختيار
كردم كه برادر و وصى و وزير و برگزيده و جانشين تو باشد و ياور تو باشد بر
دشمنان من ، يا محمد! بعزت و جلال خود سوگند مى خورم كه هر جبار كه با على دشمنى
كند البته او را درهم شكنم و هر دشمنى از دشمنان من كه با على مقاتله كند البته او را
بگريزانم و هلاك گردانم ، يا محمد! من بر دلهاى بندگان خود مطلع گرديدم و على را
خير خواه ترين خلق يافتم براى تو و مطيعترين ايشان يافتم تو را پس او را بگير
برادر و وصى و خليفه خود و به او تزويج نما دختر خود را بدرستى كه خواهد بخشيد
به ايشان دو پسر طيب طاهر پاكيزه پرهيزكار نيكوكردار، به ذات خود قسم مى خورم و
بر خود واجب گردانيدم البته علم او را بلند گردانم بسوى قائمه عرش خود و بهشت خود
و درآورم او را به ميان ساحت كرامت خود و آب دهم او را از حظيره قدس خود، و هر كه با
ايشان دشمن باشد يا از طريق ولايت ايشان عدول نمايد البته محبت خود را او سلب نمايم و
از ساحت قرب خود او را دور گردانم و عذاب و لعنت خود را بر او مضاعف نمايم ، اى محمد!
بدرستى كه توئى رسول من بسوى جميع خلق من و على است ولى من و امير المومنان و بر
اين اعتقاد گرفته ام پيمان ملائكه و پيغمبران و جميع خلق خود را در وقتى كه ايشان
ارواح بودند پيش از آنكه خلقى در آسمان و زمين بيافرينم براى محبتى كه دارم به تو
و به على و به فرزندان شما و به دوستان شما كه شيعيان شما باشند و شيعيان شما
را از طينت شما آفريده ام .
پس عرض كردم : اى اله من و سيد من ! چنان كن كه امت من همه بر اعتقاد به امامت او متفق
گردند.
|