next page

fehrest page

back page

و احاديث متواتره خاصه و عامه دلالت مى كند كه عروج آن جناب به بدن بود نه به روح بى بدن ، و در بيدارى بود نه در خواب ، و در ميان قدماى علماى شيعه در اين معانى خلافى نبوده چنانكه ابن بابويه و شيخ طبرسى و غير ايشان تصريح به اين مراتب كرده اند(1194)، و شكى كه بعضى در جسمانى بودن معراج كرده اند يا از عدم تتبع اخبار و آثار رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام است يا به سبب عدم اعتماد بر اخبار حجتهاى خدا و وثوق بر شبهات ملاحده حكماست ، اگر نه چون تواند بود كه كسى كه اعتقاد به فرموده خدا و رسول و ائمه حق عليهم السلام داشته باشد و آيات قرآنى و چندين هزار حديث از طرق مختلفه در اصل معراج و كيفيات و خصوصيات آن بشنود كه همه صريحند در معراج جسمانى و به محض استبعاد و هم يا شبهات واهيه حكما همه را انكار و تاويل نمايد و در كم صفحه از كتابهاى حديث سنى و شيعه هست كه در آنجا معراج به تقريبى مذكور نباشد، و اگر خواهم استيفاى احاديث اين باب نمايم در چندين برابر اين كتاب استيفاى آنها نمى توانم كرد وليكن از چندين هزار به نمونه و از خرمنى به دانه اى اكتفا مى نمايم تا شيعه متدين را فى الجمله اطلاعى بر مضامين آنها حاصل گردد.
بدان كه اتفاقى است كه معراج پيش از هجرت واقع شد و بعد از هجرت نيز محتمل است كه واقع شده باشد؛ و آنچه پيش از هجرت واقع شده بعضى گفته اند در شب شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان يا بيست و يكم ماه مزبور شش ماه پيش از هجرت واقع شد؛ بعضى گفته اند كه در ماه ربيع الاول دو سال بعد از بعثت آن حضرت واقع شد(1195 )؛ و بعد از هجرت بعضى گفته اند در بيست و هفتم ماه رجب در سال دوم هجرت واقع شد.(1196)
و در مكان عروج اول خلاف است : بعضى گفته اند از خانه ام هانى خواهر امير المومنين عليه السلام عروج نمود؛ بعضى گفته اند از شعب ابى طالب و بعضى گفته اند از مسجد الحرام .(1197)
و ايضا خلاف است كه معراج آن جناب يك مرتبه واقع شد يا زياده ؟ و از احاديث معتبره ظاهر مى شود كه چندين مرتبه واقع شد(1198) و اختلافى كه در احاديث معراج هست مى تواند بود كه از اين جهت باشد كه از هر يك از احاديث مختلفه در وصف يكى از آن معراجها واقع شده باشد.
اما آيات معراج ، از آن جمله اين آيه است سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصير(1199 ) يعنى : ((منزه است آن خداوندى كه سير فرمود بنده خود را در شبى از مسجد الحرام بسوى مسجد اقصى كه بركت داده ايم دور آن را براى آنكه بنماييم به او از آيات عظمت و جلال خود بدرستى كه خدا عالم است به هر چه شنيدنى است و هر چه ديدنى است )).
بعضى گفته اند: مراد از مسجد الحرام مكه معظمه است زيرا كه همه مكه محل نماز و محترم است (1200)، و از مشهور آن است كه مراد از مسجد اقصى مسجدى است كه در شام معروف است (1201)؛ و از احاديث معتبره بسيار ظاهر مى شود كه مراد بيت المعمور است كه در آسمان چهارم است و دورترين مسجدها است ، چنانكه على بن ابراهيم به سند معتبر روايت كرده است كه امام محمد باقر عليه السلام از شخصى پرسيد كه : چه مى گويند مردم در تفسير اين آيه ؟ آن مرد عرض كرد: مى گويند از مسجد الحرام به مسجد بيت المقدس رفت ، حضرت فرمود: چنين نيست بلكه از اين مسجد زمين بسوى بيت المعمور آسمان رفت كه برابر كعبه است و از كعبه تا آنجا همه حرم و محترم است .(1202)
و عياشى به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه : از آن حضرت پرسيدند از مساجد مشرفه معظمه ، فرمود: مسجد الحرام است و مسجد رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، راوى عرض كرد: مسجد اقصى چون است ؟ فرمود: مسجد اقصى كه حق تعالى فرموده در آسمان است و آن مسجدى كه در شام است مسجد كوفه از آن بهتر است .(1203)
مولف گويد كه : اينكه مراد از مسجد اقصى كه در قرآن مذكور است بيت المعمور باشد منافات ندارد با آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به بيت المقدس نيز تشريف برده باشند چنانكه احاديث بسيار بر آن نيز دلالت مى كند(1204) و محتمل است كه در بعضى معراجها به آنجا رفته باشد.
و در جاى ديگر فرموده است ((و النجم اذا هوى ))(1205) ((بحق ستاره در هنگامى كه طلوع كند يا غروب كند؛ يا شهاب در وقتى كه فرود آيد)).
از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه : ((نجم )) محمد صلى الله عليه و آله و سلم است ، يعنى : بحق اختر برج رسالت سوگند در هنگامى كه به معراج رفت يا از معراج فرود آمد.(1206)
((ما ضل صاحبكم و ما غوى )) ((گمراه نشد صاحب شما)) يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم خطا نكرد، و در روايات بسيار وارد شده است كه يعنى : محمد صلى الله عليه و آله و سلم گمراه نشده است در باب خلافت على عليه السلام و دروغ نمى گويد آنچه در فضل او مى گويد.(1207)
و ما ينطق عن الهوى # ان هو الا وحى يوحى ((و سخن نمى گويد از هوى و خواهش نفس خود، نيست آنچه مى گويد مگر وحى كه فرستاده شده است )).
((علمه شديد القوى )) ((تعليم كرد او را ملكى كه قوتهاى سخت داشت )) و در قوت ظاهر و باطن كامل بود يعنى جبرئيل .
((ذو مره فاستوى )) ((صاحب قوت عقل و متانت با صورت نيكو بود پس درست ايستاد)) بر صورت اصلى كه خدا او را بر آن صورت آفريده بود با نهايت عظمت و شوكت ، ((و هو بالافق الاعلى )) ((و جبرئيل در افق اعلاى آسمان بود)) در هنگامى كه آن حضرت او را به صورت اصلى خود ديد، ثم دنى فتدلى # فكان قاب قوسين او ادنى ((پس نزديك شد به آن حضرت پس آويخت خود را تا به آن حضرت راز گويد پس ميان جبرئيل و او فاصله ، به قدر دو نيمه كمان بود بلكه نزديكتر))، و بعضى گفته اند: يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم در مرتبه قرب معنوى به جناب مقدس احديت يا قرب صورى به عرش و مكانى كه اعلاى مراتب و عروج ممكنات است نزديك شد پس حق تعالى به قرب ملاطفت و رحمت به او نزديك آمد و او را مورد عنايات و الطاف خاصه خود گردانيد مانند دو كس كه يك كمان وار در مراتب قرب صورى به يكديگر نزديك شوند بلكه نزديكتر.
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : يعنى ميان آنجا كه وحى الهى صادر مى شد و گوش آن جناب به قدر فاصله زه كمان بود از چوب كمان .(1208)
فاوحى الى عبده ما اوحى ((پس وحى فرستاد خدا بسوى بنده خود آنچه وحى كرد))، و در احاديث معتبره بسيار وارد شده است كه : يعنى در امامت امير المومنين عليه السلام و رفعت شان او وحى كرد آنچه وحى كرد.(1209)
ما كذب الفواد ما راى ((دروغ نگفت دل محمد آنچه ديده بود)) آن دل حقيقت منزل از انوار جلال سبحانى يا آنچه ديده اش ديد از عجايب مخلوقات حق تعالى در ملا اعلى دل مقدسش به نور يقين قبول كرد و اذعان نمود، ((افتمارونه على ما يرى )) ((آيا با محمد مجادله مى كنيد بر آنچه آن حضرت ديد)) در شب معراج ولقد رآه نزله اخرى # عند سدره المنتهى ((و بدرستى كه ديد جبرئيل را به صورت اصلى يك بار ديگر نزديك درخت سدره المنتهى )) و آن درختى است بالاى آسمان هفتم كه عروج ملايك و اعمال خلايق به آن منتهى مى شود(1210)، ((عندها جنه الماوى )) ((نزد سدره المنتهى است بهشتى كه آرامگاه متقيان است ))، اذ يغشى السدره ما يغشى ((در هنگامى كه ديد فرو گرفته بود درخت سدره را آنچه فرو گرفته بود)) از ملائكه روحانيان و آثار عظمت و جلال حق تعالى ، مروى است كه : بر هر برگى ملكى ايستاده بود و تسبيح حق تعالى مى نمود.(1211)
((ما زاغ البصر و ما طغى )) ((ميل نكرد ديده حق بين آن حضرت بسوى راست و چپ و در نگذشت از آنچه بايست به آن نظر كند)) يعنى با نهايت ادب در خدمت حق ايستاد و بغير جناب حق متوجه نگرديد و آنچه گفتند شنيد و آنچه نمودند ديد؛ يا آنكه اشتباه نكرد و چيزى را غلط و خطا نديد و آنچه ديد درست ديد، لقد راى من آيات ربه الكبرى پس حق تعالى براى عدم خطاى قاصران بيان فرمود: ((بدرستى كه ديد از آيات بزرگ پروردگار خود)) تا كسى توهم نكند كه آن حضرت خدا را ديد و بدانند كه خدا ديدنى نيست و او را به ديده سر نمى توان ديد، چنانكه آن حضرت فرمود كه : در آن شب خدا را به ديده دل ديدم نه به ديده سر(1212)، و گفته اند كه : از جمله آيات كبرى كه ديد آن بود كه جبرئيل را به صورت اصلى خود ديد كه ششصد بال داشت و تمام آفاق آسمان را به بالهاى خود پر كرده بود.(1213)
مولف گويد: تمام تاويل اين آيات با آيات ديگر كه دلالت بر معراج دارد در ضمن اخبار مذكور خواهد شد.
و ابن بابويه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود كه : از شيعه ما نيست هر كه يكى از چهار چيز را انكار كند: معراج و سوال قبر و آفريده شدن بهشت و دوزخ و شفاعت .(1214)
و در حديث موثق از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه : هركه ايمان نياورد به معراج تكذيب كرده است رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را.(1215)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: مومن حق و شيعه ما آن است كه ايمان آورد به معراج پيغمبر و شفاعت و حوض كوثر و سوال قبر و بهشت و دوزخ و صراط و ميزان و حساب و مبعوث شدن روز جزا.(1216)
ابن بابويه و صفار و ديگران به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : حق تعالى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را صد و بيست مرتبه به آسمان برد و در هر مرتبه آن حضرت را در باب ولايت و امامت امير المومنين و ساير ائمه طاهرين عليهم السلام زياده از ساير فرايض تاكيد و مبالغه نمود.(1217)
و على بن ابراهيم به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : در شبى كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل عليهم السلام براق را براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آوردند يكى لجام را گرفت و ديگرى ركاب تقدس انتساب را گرفت و ديگرى جامه هاى آن حضرت را بر روى زين درست كرد، پس براق چموشى كرد جبرئيل طپانچه اى بر آن زد و گفت : ساكن شو اى براق كه كسى از پيشينيان و آيندگان بر تو سوار نمى شود كه از او بهتر باشد، پس براق پرواز كرد و جبرئيل در خدمت آن حضرت بود و عجايب زمين و آسمان را به آن حضرت مى نمود.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : در اثناى راه منادى مرا از جانب راست ندا كرد كه : يا محمد؛ و من ملتفت او نشدم ، پس از جانب چپ ديگرى مرا ندا كرد و ملتفت او نشدم ، پس از پيش روى خود زنى را ديدم كه دستها و ساعدهاى خود را گشوده بود و به انواع زينتهاى دنيا خود را آراسته بود و گفت : يا محمد! نظرى كن بسوى من تا با تو سخن بگويم ، پس به او ملتفت نشدم و رفتم ، ناگاه صداى مهيبى شنيدم كه بسيار ترسيدم پس جبرئيل گفت : فرود آى به زمين ، چون فرود آمدم گفت : در اينجا نماز كن كه اين طيبه است يعنى مدينه و بسوى اين مكان تو هجرت خواهى كرد.
پس سوار شدم و قدرى راه رفتم باز گفت : فرود آى و نماز كن ، چون نماز كردم گفت : اين طور سينا است كه حق تعالى در اينجا با موسى عليه السلام سخن گفت .
پس سوار شدم و چون پاره اى راه رفتم باز گفت : پايين بيا و نماز كن ، چون نماز كردم گفت : اين بيت لحم است كه عيسى عليه السلام در اينجا متولد شده است ؛ پس مرا برد بسوى بيت المقدس و براق را در حلقه اى بست كه پيغمبران چهار پايان خود را در آنجا مى بسته اند، و چون داخل مسجد شدم جبرئيل در جانب راست من بود و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام را ديدم با پيغمبران بسيار كه براى من جمع شده بودند، پس جبرئيل اذان و اقامه گفت و مرا پيش داشت و همه پيغمبران صف كشيدند و در عقب من نماز كردند و فخر نمى كنم به اين .
پس خازن بيت المقدس آمد و سه ظرف آورد يكى از شير و يكى از آب و يكى از شراب ، پس شنيدم كه گوينده اى مى گفت كه : اگر آب را بگيرد او و امت او غرق شوند، و اگر شراب را بگيرد او و امت او گمراه خواهند شد، و اگر شير را بگيرد او و امت او هدايت خواهند يافت ؛ پس جام شير را گرفتم و خوردم و جبرئيل گفت : هدايت يافتى و امت تو هدايت يافتند، پس از من پرسيد كه : در راه چه ديدى ؟
گفتم : كسى از جانب راست من ندا كرد.
پرسيد كه : جواب او گفتى ؟
گفتم : نه ، و ملتفت نشدم بسوى او.
فرمود: او داعى يهود بود، اگر جواب او مى گفتى امت تو يهودى مى شدند بعد از تو.
گفت : ديگر چه ديدى ؟
گفتم : ديگرى از جانب چپ من ندا كرد.
پرسيد: جواب او گفتى ؟
گفتم : نه ملتفت نشدم بسوى او.
گفت : او داعى نصارى بود، اگر جواب او مى گفتى امت تو نصرانى مى شدند بعد از تو.
پس گفت : ديگر چه ديدى ؟
آن زن را كه ديده بودم گفتم .
گفت : آيا با او سخن گفتى ؟
گفتم : نه ، و التفات نكردم بسوى او.
گفت : او دنيا بود، اگر با او سخن مى گفتى همه امت تو اختيار دنيا مى كردند بر آخرت ؛ پس گفت : آن صدايى كه شنيدى صداى سنگى بود كه هفتاد سال پيش از اين از كنار جهنم انداخته بودند امشب به ته جهنم رسيد و اين صدا از آن بود. پس بعد از آن حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هرگز نخنديد.
حضرت فرمود كه : پس جبرئيل مرا بالا برد تا به آسمان اول رسيدم و بر آن آسمان ملكى موكل بود كه او را اسماعيل مى گفتند و او ((صاحب الخطفه )) است كه هر شيطانى كه خواهد به آسمان رود او و اعوان او را به شهاب ثاقب مى سوزانند چنانكه حق تعالى گفته است كه الا من خطف الخطفه فاتبعه شهاب ثاقب (1218) و هفتاد هزار ملك تابعين اويند و هر ملكى از ايشان هفتاد هزار ملك ، پس اسماعيل از جبرئيل پرسيد كه : اين كيست با تو همراه است ؟ گفت : محمد است ، گفت : او مبعوث است ، جبرئيل گفت : بلى .
پس اسماعيل در آسمان را گشود و من سلام كردم بر او و او سلام كرد بر من و من استغفار كردم براى او و او استغفار كرد براى من و گفت : مرحبا به برادر شايسته و پيغمبر شايسته ، و ملائكه مرا استقبال كردند تا داخل آسمان اول شدم ، و هر ملكى كه مرا ديد خندان و شاد شد تا آنكه ملكى را ديدم كه از او بزرگتر ملكى نديده بودم با منظر كريه و آثار غضب از روى او هويدا بود، و چنانكه آنها مرا دعا كردند او مرا دعا كرد وليكن نخنديد و شادى و سرورى كه از ديگران ديدم از او نديدم ، گفتم : يا جبرئيل ! اين كيست كه من از او ترسيدم ؟ گفت : جايز است كه از او بترسى ما همه از او مى ترسيم ، اين مالك خزينه دار جهنم است هرگز نخنديده است و از روزى كه خداوند جبار جهنم را در قبضه اقتدار او گذاشته است پيوسته خشم او بر دشمنان خدا و غضب او بر عاصيان خدا زياده مى شود و خدا به او از ايشان انتقام خواهد كشيد و اگر براى كسى خنديده بود پيش از تو يا با كسى خنده خواهد كرد بعد از تو هر آينه با تو خندان مى شد وليكن هرگز نمى خندد، پس بر او سلام كردم و بر من سلام كرد و مرا بشارت داد به بهشت .
و چون جبرئيل عليه السلام در ملكوت اعلا مطاع و امين بود و جميع ملائكه فرمانبردار او بودند گفتم به او كه : آيا امر نمى كنى مالك را كه جهنم را به من بنمايد؟ جبرئيل گفت : اى مالك ! جهنم را به محمد بنما، مالك پرده اى از پرده هاى جهنم را دور كرد و درى از درهاى آن را گشود ناگاه زبانه اى از جهنم جوش زد و بسوى آسمان بلند شد كه از نهايت شدت آن ترسيدم كه مرا بربايد، گفتم : اى جبرئيل ! بگو كه اين را بر گرداند و در جهنم را ببندد، پس مالك زبانه جهنم را گفت : برگرد، و آن برگشت .
و چون از آنجا گذشتم مرد گندم گون عظيمى ديدم . از جبرئيل پرسيدم كه : اين كيست ؟ گفت اين پدر تو آدم است ، ناگاه ديدم كه فرزندان او را بر او عرض مى كردند و مى گفت : روحى است نيكو و نسيمى است خوشبو از بدن نيكو، پس حضرت اين آيه را خواند كلا ان كتاب الابرار لفى عليين (1219)، پس سلام كردم بر آدم و او بر من سلام كرد و من براى او و او براى من استغفار كرد و گفت : مرحبا خوش آمدى اى فرزند شايسته و پيغمبر شايسته و فرستاده شده در زمان شايسته .
پس گذشتم به ملكى از ملائكه كه در مجلسى نشسته بود و جميع دنيا در ميان دو زانوى او بود و لوحى از نور در دست و بر آن لوح نامه اى نوشته بود و او مانند مرد اندوهگين پيوسته در آن لوح نظر مى كرد و به جانب راست و چپ ملتفت نمى شد، گفتم : اين كيست يا جبرئيل ؟ گفت : اين ملك موت است و پيوسته مشغول قبض ارواح است ، گفتم : اى جبرئيل ! مرا نزديك او ببر تا با او سخن گويم ، چون مرا نزديك برد بر او سلام كردم و او جواب گفت و جبرئيل به او گفت : اين پيغمبر رحمت است كه خدا او را بسوى بندگان فرستاده است ، پس مرا مرحبا گفت و تحيت نمود و گفت : بشارت باد تو را اى محمد كه من هر خير را در امت تو مى بينم ، گفتم : حمد مى كنم خداوند بخشنده صاحب نعمت بر بندگان خود را و اينها هم از فضل و رحمت پروردگار من است بر من ، پس جبرئيل گفت كه : اين ملك كارش از همه ملائكه سخت تر و بيشتر است ، گفتم : آيا همه كس را اين خود قبض روح مى كند؟ گفت : بلى ، گفتم : اى ملك موت ! هر جا كه باشند تو ايشان را مى بينى و نزد ايشان حاضر مى شوى ؟ گفت : بلى جميع دنيا نزد من به سبب آنچه خدا آن را مسخر من گردانيده و مرا بر آن مكنت داده است نيست مگر مانند درهمى كه در دست يكى از شما باشد و به هر روش كه خواهد آن را بگرداند و هيچ خانه اى نيست كه من روزى پنج مرتبه اهل آن خانه را يك يك مشاهده نكنم و تفحص ننمايم ، و چون اهل ميت بر مرده خود گريه مى كنند با ايشان مى گويم كه : مگرييد بر او كه مرا بسوى شما عود كردنى و ديگر عود كردنى هست تا آنكه يكى از شماها را باقى نخواهم گذاشتن ، من گفتم : مرگ بس است براى اندوه و در هم شكستن آدمى ، جبرئيل گفت : آنچه بعد از مرگ است بسيار بدتر است از مرگ .
پس از آنجا گذشتم و به جماعتى رسيدم كه نزد آنها خوانها از گوشت پاكيزه و گوشت مردار گنديده گذاشته بودند و از گوشت گنديده مى خوردند و گوشت نيكو را نمى خوردند، گفتم : يا جبرئيل ! اينها كيستند؟ گفت : اينها گروهى چندند كه حرام را مى خورند و حلال را ترك مى كنند و اينها از امت تواند يا محمد.
پس ملكى را ديدم كه حق تعالى او را بر خلقت عظيمى خلق كرده بود، نصف بدن او از آتش بود و نصف بدن او از برف ؛ نه آتش برف را مى گداخت و نه برف آتش را خاموش ‍ مى كرد، و او به صدايى بلند ندا مى كرد كه : تنزيه مى كنم خداوندى را كه حرارت اين آتش را نگاه داشته است كه برف را نگدازد و سردى اين برف را نگاه داشته است كه آتش را خاموش نكند، اى خداوندى كه الفت داده اى ميان آتش و برف ! الفت ده ميان دلهاى بندگان مومن خود؛ گفتم : اى جبرئيل ! اين كيست ؟ گفت : اين نيكخواه ترين ملائكه خداست براى اهل زمين از بندگان مومن خدا، و از روزى كه خدا او را آفريده تا حال اين دعا مى كند در حق مومنان .
و دو ملك ديگر ديدم كه در آسمان ندا مى كردند، يكى مى گفت : خداوندا! هر كه در راه تو بدهد او را عوض بده ، و ديگرى مى گفت : خداوندا! هر كه امساك كند و در راه تو ندهد مال او را تلف كن .
پس گذشتم و به گروهى چند رسيدم كه لبها داشتند مانند لبهاى شتر و ملائكه گوشت از پهلوهاى ايشان مقراض مى كردند و در دهانهاى ايشان مى افكندند، از جبرئيل پرسيدم كه : اينها كيستند؟ گفت : اينها چشم زنان و عيب جويان مومنانند.
پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه سرهاى ايشان را به سنگ مى كوبيدند، از جبرئيل پرسيدم كه : اينها كيستند؟ جواب داد: اينها جماعتى اند كه به خواب رفته اند و نماز خفتن را نكرده اند.
پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه فرشتگان آتش در دهان ايشان مى انداختند و از دبر ايشان بيرون مى رفت ، پرسيدم كه : اينها كيستند؟ فرمود كه : اينها خورندگان مال يتيمانند به ناحق چنانكه حق تعالى مى فرمايد ان الذين ياءكلون اموال اليتامى ظلما انما ياءكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا(1220) ((بدرستى كه آنان كه مى خورند مال يتيمان را به ستم ، نمى خورند در شكمهاى خود مگر آتش و بزودى خواهند افروخت آتشى را در جهنم )).
حضرت فرمود كه : پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه هر يك از ايشان كه مى خواست برخيزد از بزرگى شكمش نمى توانست برخاست ، پرسيدم از جبرئيل كه : اينها كيستند؟
فرمود: اينها سود خورانند چنانكه حق تعالى در قرآن حال ايشان را چنين بيان كرده است مانند آل فرعون : هر بامداد و پسين ايشان را بر آتش جهنم عرض مى كنند و از شدت عذاب مى گويند: خداوندا! قيامت كى بر پا خواهد شد؟
پس گذشتم و به زنى چند رسيدم كه آنها را از پستانها آويخته بودند، گفتم : يا جبرئيل ! اينها كيستند؟ جواب داد: اينها زنى چندند كه در خانه شوهر زنا كردند و فرزندان زنا را به شوهر ملحق نمودند و مال شوهرها را به ايشان ميراث دادند. پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : سخت است غضب خدا بر زنى كه داخل گرداند بر جماعتى در نسب ايشان كسى را كه از ايشان نباشد و از زنا بهم رسيده باشد و بر عورتهاى ايشان مطلع شود و مال ايشان را به ناحق بخورد.
حضرت فرمود: پس گذشتم به ملكى چند از ملائكه خداوند عالميان كه حق تعالى ايشان را آفريده به هر نحو كه خواسته و روهاى ايشان را گذاشته به هر جهت كه خواسته و هر طبقه اى از اطباق بدنهاى ايشان تسبيح و تحميد حق تعالى مى گفتند از هر ناحيه به صداهاى مختلف و صدا به حمد و شكر حق تعالى بلند كرده بودند و از خوف خدا مى گريستند، از جبرئيل پرسيدم : اينها كيستند؟ گفت : به اين روش كه مى بينى آفريده شده اند و از روزى كه خلق شده اند دو ملك كه در پهلوى يكديگرند با هم سخن نگفته اند و سر به جانب بالا بلند نكرده اند و به زير پاى خود نظر نكرده اند از خشوع و تذلل و از خوف حق تعالى ، چون بر ايشان سلام كرد با ايما و اشاره جواب سلام من گفتند و از شدت خشوع سخن نگفتند، پس جبرئيل به ايشان گفت : اين محمد پيغمبر رحمت است كه حق تعالى او را به رسالت و نبوت بسوى بندگان فرستاده است و آخر پيغمبران و مهتر و بهتر ايشان است ، آيا با او سخن نمى گوييد؟ چون اين را از جبرئيل شنيدند بر من سلام كردند و مرا گرامى داشتند و بشارت به خير دادند براى من و براى امتم .
پس از آنجا مرا بالا برد بسوى آسمان دوم در آنجا دو كس ديدم كه بسيار شبيه بودند به يكديگر، گفتم : اينها كيستند اى جبرئيل ؟ گفت : دو خاله زاده اند يحيى و عيسى عليه السلام ، پس سلام كردم بر ايشان و ايشان بر من سلام كردند و من براى ايشان استغفار كردم و ايشان براى من استغفار كردند و گفتند: مرحبا خوش آمدى اى برادر شايسته و پيغمبر شايسته . و در آن آسمان نيز ملائكه خشوع ديدم كه روهاى ايشان به آن سو متوجه بود كه خدا فرموده بود و به جانب ديگر متوجه نمى شدند و به صداهاى مختلف تسبيح و تحميد حق تعالى مى گفتند.
پس به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مردى ديدم كه زيادتى حسن او بر ساير مردم مانند زيادتى ماه شب چهارده بود بر ستارگان ، از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : اين برادر تو يوسف است ، من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من براى او استغفار كردم و او براى من استغفار كرد و گفت : خوش آمدى اى پيغمبر شايسته و برادر شايسته كه مبعوث شده اى در زمان شايسته . و در اين آسمان نيز ملائكه خشوع ديدم مثل آنچه در آسمان اول و دوم ديدم و جبرئيل در باب من به ايشان گفت آنچه به آنها گفت و با من گفتند آنچه آنها گفتند.
چون به آسمان چهارم بالا رفتم در آنجا مردى را ديدم از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : اين ادريس است كه خدا او را به مكان بلند بالا برده است چنانكه فرموده است ((ورفعناه مكانا عليا))(1221) و من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من استغفار كردم براى او و او استغفار كرد براى من . و باز ملائكه خشوع ديدم مثل آنچه در آن آسمانها ديده بودم و بشارت خير دادند براى من و امتم ؛ پس ملكى را ديدم كه بر كرسى نشسته بود و هفتاد هزار ملك در فرمان او بودند و در فرمان هر يك از آنها هفتاد هزار ملك بود، پس گمان كردم كه ملكى از اين بزرگتر نخواهد بود، ناگاه جبرئيل بر او صدا زد كه : برخيز، پس او برخاست و تا روز قيامت ايستاده خواهد بود.
چون به آسمان پنجم بالا رفتم در آنجا مرد پيرى ديدم با چشمهاى بزرگ كه از او عظيمتر نديده بودم و بسيارى از امت او در دور او بودند، از كثرت آنها تعجب كردم و از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : اين آن پيغمبرى است كه امتش او را دوست مى داشتند، هارون پسر عمران ؛ پس بر او سلام كردم و براى او استغفار كردم ، باز ملائكه خشوع ديدم مثل آسمانها ديگر.
چون به آسمان ششم بالا رفتم مرد بلند بالاى گندمگونى ديدم و موهاى بلند داشت كه اگر دو پيراهن مى پوشيد موى او از آنها بيرون مى آمد و شنيدم كه او مى گفت : بنى اسرائيل گمان مى كنند كه منم گرامى ترين فرزند آدم نزد خدا و اين مرد نزد خدا از من گرامى تر است ، از جبرئيل پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : موسى پسر عمران است ؛ من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من براى او استغفار كردم و او براى من استغفار كرد، و در آن آسمان نيز ملائكه خاشعان ديدم مانند آسمانهاى ديگر.
چون به آسمان هفتم بالا رفتم به هر ملكى از ملائكه كه گذشتم گفتند: اى محمد! حجامت كن و امت خود را امر كن كه حجامت كنند، ناگاه در آنجا مردى ديدم كه موهاى سر و ريشش سفيد و بر كرسى نشسته بود، گفتم : اى جبرئيل ! اين كيست كه در آسمان هفتم در جوار الهى و بر در بيت المعمور نشسته است ؟ گفت : يا محمد! اين پدر تو ابراهيم است و اين محل پرهيزكاران امت توست .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم اين آيه را خواند ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى والذين آمنوا والله ولى المومنين (1222) ((بدرستى كه سزاوارترين مردم به ابراهيم آنهايند كه پيروى او كردند و اين پيغمبر و آنان كه ايمان به اين پيغمبر آورده اند و خدا ياور مومنان است ))، حضرت فرمود: پس بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و گفت : مرحبا به پيغمبر شايسته و فرزند شايسته و مبعوث شده در زمان شايسته ، و در آن آسمان ملائكه صاحب خشوع ديدم مثل آسمانهاى ديگر و همه بشارت به خير دادند براى من و امت من .
و در آسمان هفتم درياهاى نور ديدم كه مى درخشيدند و نور آنها چشمها را مى ربود و درياها از ظلمت ديدم و درياها از برف ديدم ، و هرگاه از ديدن اين امور عجيبه و غريبه مرا هولى عارض مى شد جبرئيل مى گفت : شاد باش اى محمد و شكر كن حق تعالى كه تو را به اين كرامتها گرامى داشته است ؛ پس حق تعالى مرا به قوت و يارى خود قوت بخشيد بر ديدن آن عجايب و يافتن آن غرايب ، پس جبرئيل گفت : اى محمد! تو عظيم مى شمارى آنچه مى بينى و عظمت پروردگار تو زياده از اينهاست كه اينها در جنب عظمت او عظيم نمايد و آنچه هنوز نديده اى از عظمت پروردگار تو از اينها عظيمتر است ، بدرستى كه ميان حق تعالى و خلقش نود هزار حجاب است يعنى حجب معنويه يا آنكه ميان محل صدور وحى الهى و ذوى العقول از مخلوقات او نود هزار حجاب است و نزديكترين خلق به محل صدور وحى منم و اسرافيل ، و ميان من و او چهار حجاب است : حجابى از نور، حجابى از ظلمت ، حجابى از ابر و حجابى از آب .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از جمله عجائب مخلوقات الهى كه ديدم خروسى بود كه پاهاى او در منتهاى طبقه هفتم زمين بود و سرش نزد عرش حق تعالى بود و دو بال داشت كه چون آنها را مى گشود از مشرق و مغرب مى گذشت و تسبيح آن خروس اين بود كه : ((منزه است پروردگار من و شان او عظيمتر است از آنكه ادراك او توان نمود))، و در وقت سحر بالهاى خود را مى گشايد و بر هم مى زند و صدا به تسبيح بلند مى كند و مى گويد: سبحان الله الملك القدوس سبحان الله الكبير المتعال لا اله الا اللّه الحى القيوم ، و چون صداى او بلند مى شود خروسهاى زمين همه بال بر هم مى زنند و صداى به تسبيح حق تعالى بلند مى كنند، و چون آن خروس ساكت مى شود آنها هم ساكت مى شوند و بالهاى آن خروس عرشى سفيد و پرهاى زير بالش سبز است و آن سفيدى و سبزى و خوشايندگى آن دو رنگ را با هم وصف نتوان كرد.
پس با جبرئيل رفتم تا داخل بيت المعمور شدم و دو ركعت نماز كردم و جمعى از اصحاب خود را با خود ديدم كه جامه هاى سفيد پوشيده بودند و جمعى ديگر از ايشان را ديدم كه جامه هاى كهنه و كثيف پوشيده بودند، آنها كه جامه هاى نيكو پوشيده بودند داخل بيت المعمور شدند و ديگران را منع مى كردند؛ چون از بيت المعمور بيرون آمدم دو نهرى ديدم كه يكى را كوثر و ديگر را نهر رحمت مى گفتند، پس از نهر كوثر آشاميدم و در نهر رحمت غسل كردم و اين دو نهر با من بودند تا داخل بهشت شدم و در دو طرف آن نهرها خانه هاى خود و اهل بيت خود و زنان طاهره خود را ديدم ، و خاك بهشت از مشك بود، و دخترى را ديدم كه در نهرهاى بهشت غوطه مى خورد، گفتم : تو از كيستى ؟ گفت : من از زيد بن حارثه ام چون به زمين آمدم زيد را بشارت دادم ؛ و مرغان بهشت را به بزرگى شتران بزرگ ديدم و انارهاى آن را مانند دلوهاى عظيم يافتم ، و در بهشت درختى را ديدم كه اگر مرغى را در اصلش رها مى كردند هفتصد سال بر گرد آن نمى توانست گرديد، و هيچ خانه اى در بهشت نبود مگر شاخى از آن درخت در آن خانه بود، گفتم : اى جبرئيل ! اين چه درخت است ؟ گفت : اين درخت طوبى است كه حق تعالى فرموده است ((طوبى لهم و حسن ماب )).(1223)
حضرت فرمود: چون داخل بهشت شدم و از دهشت اين عجايب كه در آسمان هفتم ديدم باز آمدم و از جبرئيل پرسيدم : آن درياها كه ديدم چه بود؟ گفت : آنها سرادقات حجب است و اگر آنها نباشد نور عرش هر چه در زير آن است بسوزاند؛ پس از آنجا به سدره المنتهى رسيدم و هر برگى از آن امتى عظيم را سايه مى افكند؛ از آنجا در مرتبه قرب معنوى حق تعالى به مقام قاب قوسين او ادنى رسيدم و قابل مناجات پروردگار خود شدم پس مرا ندا كرد و گفت آمن الرسول بما انزل اليه من ربه (1224) يعنى : ((ايمان آورد رسول به آنچه فرستاده شده بود بسوى او از جانب پروردگار او)).(1225)
حضرت فرمود: من گفتم از جانب خود و امت خود و المؤ منون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله (1226) ((و مومنان همه ايمان آوردند به خدا و فرشتگان او و كتابهاى او و رسولان او مى گويند: ما جدائى نمى اندازيم ميان هيچيك از رسولان او بلكه به همه ايمان مى آوريم )).
حضرت فرمود: پس گفتم سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير(1227) يعنى : ((شنيديم گفته خدا را و اطاعت كرديم ، مى طلبيم آمرزش تو را اى پروردگار ما و بسوى توست بازگشت همه )).
پس حق تعالى فرمود لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت يعنى : ((خدا تكليف نمى كند هيچ نفسى را مگر به مقدار طاقت او، مر آن نفس راست آنچه كسب كند از نيكيها و بر اوست آنچه بجا آورد از بديها))؛ پس من گفتم ربنا لا تؤ اخذنا ان نسينا او اخطاءنا يعنى : ((پروردگارا! بر ما مگير اگر فراموش كنيم و يا خطا كنيم و از روى فراموشى يا بى قصد گناهى كنيم ))؛ حق تعالى فرمود: مواخذه نمى كنم شما را؛ عرض كردم ربنا و لا تحمل علينا اصرا كما حملته على الذين من قبلنا يعنى : ((اى پروردگار ما! بار مكن بر ما بار گران چنانكه بار كردى بر آنها كه پيش از ما بودند))؛ حق تعالى فرمود: بار نمى كنم ؛ پس عرض كردم ربنا ولا تحملنا ما لا طاقه لنا به واعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولانا فانصرنا على القوم الكافرين (1228) يعنى : ((اى پروردگار ما! تحميل مكن بر ما آنچه را نيست ما را طاقت آن ، در گذر از ما و بيامرز گناهان ما را و رحم كن ما را، تو يارى دهنده و كار ساز مائى پس يارى ده ما را بر گروه كافران ))؛ پس حق تعالى فرمود: عطا كردم به تو و امت تو آنچه طلب كردى .
حضرت صادق عليه السلام فرمود: خدا هيچ پيغمبرى را چنين گرامى نداشته بود كه آن حضرت را گرامى داشت و اين خصلتها را به او عطا فرمود.(1229)
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: پروردگارا! فضيلتهائى كه به پيغمبران خود عطا كردى پس به من نيز عطا كن ، حق تعالى فرمود: از چيزهائى كه به تو عطا كرده ام دو كلمه است كه خزينه هاى عرش من است : لا حول و لا قوه الا بالله و ((لا منجا منك الا اليك )) حضرت فرمود: حاملان عرش الهى دعائى مرا تعليم كرده اند كه هر صبح و شام بخوانم و آن دعا اين است : اللهم ان ظلمى اصبح مستجيرا بعفوك و ذنبى اصبح مستجيرا بمغفرتك و فقرى اصبح مستجيرا بغناك و وجهى البالى اصبح مستجيرا بوجهك الباقى الذى لا يفنى .(1230)
حضرت فرمود: پس صداى ملكى را شنيدم كه اذان مى گفت و پيشتر كسى آن ملك را در آسمان نديده بود، چون گفت ((الله اكبر الله اكبر))، حق تعالى فرمود: راست گفت بنده مومن ، من از آن بزرگترم كه عقل خلايق به من تواند رسيد و از همه چيز بزرگترم به جلالت معنوى ؛ چون دو مرتبه گفت ((اشهد ان لا اله الا اللّه )) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من ، خداوندى بجز من نيست ؛ چون دو مرتبه گفت ((اشهد ان محمدا رسول الله )) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من ، محمد بنده و رسول من است من او را فرستاده و برگزيده ام ، چون گفت ((حى على الصلاه )) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من و مردم را بسوى فريضه من مى خواند، هر كه از روى خواهش بسوى نماز سعى كند و غرضش رضاى من باشد كفار گناهان او گردد؛ چون ((حى على الفلاح )) گفت : خداوند جبار فرمود: نماز موجب شايستگى و فيروزى و رستگارى است .
حضرت فرمود: پس من پيش ايستادم و در آسمان ملائكه به من اقتدا كردند چنانكه در بيت المقدس پيغمبران به من اقتدا كردند، و چون فارغ شدم انوار محبت حق تعالى مرا فرو گرفت و به سجده افتادم ، پس حق تعالى مرا ندا كرد و فرمود: بر هر پيغمبر كه قبل از تو بود پنجاه نماز واجب كردم و آنها را بر تو و امت تو واجب گردانيدم پس تو با امت به اين نمازها قيام نمائيد.
حضرت فرمود: چون برگشتم به ابراهيم عليه السلام و هر پيغمبرى كه گذشتم از من سوالى نكردند و چون به موسى عليه السلام رسيدم پرسيد: چه كردى ؟ گفتم : خدا پنجاه نماز بر من و امتم واجب گردانيد، حضرت موسى عليه السلام گفت : يا محمد! پروردگار تو از عبادت بى نياز است و امت تو آخر امتها و ضعيفترين امتهايند و تاب تكليف پنجاه نماز نمى آورند، برگرد بسوى پروردگار خود و سوال كن كه تخفيف دهد بر امت تو؛ پس برگشتم تا به نزد سدره المنتهى رسيدم و به سجده افتادم و عرض كردم : پروردگارا! بر من و بر امت من پنجاه نماز واجب گردانيدى و بر ما دشوار است ، به فضل خود تخفيف ده بر ما؛ پس حق تعالى ده نماز را به من بخشيد؛ چون برگشتم و به موسى عليه السلام رسيدم گفت : برگرد و باز شفاعت كن كه خدا كم كند كه امت تو طاقت چهل نماز ندارند؛ پس برگشتم تا به نزد سدره المنتهى به سجده افتادم و تضرع كردم تا خداوند رحمان ده نماز ديگر بخشيد، و چون به موسى عليه السلام رسيدم گفت : برگرد و باز شفاعت كن كه امت تو تاب اين تكليف ندارند؛ همچنين هر مرتبه كه مى آمدم مرا بر مى گردانيد تا به پنج نماز رسيد، باز موسى عليه السلام گفت : برو و شفاعت كن ، گفتم : يا موسى ! ديگر شرم مى كنم كه زياده از اين استدعا كنم وليكن بر اين پنج نماز صبر مى كنم ، پس حق تعالى مرا ندا كرد كه : چون بر پنج نماز صبر كردى من بر اين پنج نماز ثواب پنجاه نماز تو را و امت تو را عطا مى كنم و هر نماز را به ده نماز قبول مى كنم ، و هر كه از امت تو حسنه اى بجا آورد ده حسنه از براى او مى نويسم ، و اگر قصد كند و بجا نياورد يك حسنه براى او مى نويسم ، و هر كه از ايشان گناهى را قصد كند و بجا نياورد بر او نمى نويسم و اگر بجا آورد يك گناه بر و مى نويسم .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه : خدا موسى بن عمران عليه السلام را از جانب اين امت جزاى خير دهد كه بار ايشان را سبك و تكليف ايشان را آسان كرد.(1231)
ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه : زيد بن على بن الحسين عليه السلام از پدر خود امام زين العابدين عليه السلام سوال كرد كه : اى پدر! مرا خبر ده كه چون جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به معراج رفت و حق تعالى پنجاه نماز بر امت او واجب كرد چرا از خدا سوال نكرد كه تخفيف دهد بر ايشان تا آنكه حضرت موسى عليه السلام گفت : برگرد و سوال كن كه خدا تخفيف دهد بر ايشان ؟
فرمود كه : اى فرزند! حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خلاف ادب دانست كه چيزى كه خدا او را و امت او را به آن مكلف گرداند او را رد نمايد، و چون پيغمبر عظيم الشان مانند موسى شفاعت كرد براى امت آن حضرت روا نبود آن حضرت را كه رد كند شفاعت برادر خود موسى را لهذا برگشت مكرر به شفاعت آن حضرت تا بر پنج نماز قرار يافت .
زيد گفت : اى پدر! در پنج نيز موسى عليه السلام شفاعت كرد، چرا حضرت برنگشت كه استدعاى تخفيف بكند؟

next page

fehrest page

back page