next page

fehrest page

back page

اول ابن بابويه به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه : روزى ابو لهب به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و آن حضرت را تهديد نمود، حضرت فرمود: اگر از جانب تو خدشه اى به من برسد من دروغگو خواهم بود؛ و اين از جمله معجزات آن حضرت بود.(984)
دوم - شيخ مفيد و راوندى و ديگران از جابر روايت كرده اند كه : حكم بن ابى العاص عم عثمان به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم استهزاء مى كرد و دهان خود را كج مى كرد و تقليد آن حضرت مى كرد، روزى حضرت بر او نفرين كرد و دو ماه ديوانه شد؛ و روزى رسول خدا راه مى رفت و حكم در عقب آن حضرت راه مى رفت و دوشهاى خود را حركت مى داد براى استهزاء به راه رفتن آن حضرت ، پس حضرت فرمود كه : چنين باش اى حكم ، پس او به بلائى مبتلا شد كه هميشه چنان بود تا آنكه حضرت او را از مدينه بيرون كرد و امر فرمود كه ديگر او را به مدينه نگذارند؛ و چون زمان خلافت عثمان شد آن شقى از براى مخالفت آن حضرت آن ملعون را به مدينه آورد.(985)
سوم - على بن ابراهيم و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند از حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نزد كعبه نماز مى كرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببيند هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بلند كرد دستش در گردنش غل شد و سنگ بر دستش چسبيد، و چون برگشت و به نزد اصحاب خود رسيد سنگ از دستش افتاد.(986)
و به روايت ديگر: به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد(987 )، پس مرد ديگر برخاست و گفت : من مى روم كه او را بكشم ، چون به نزد آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت : ميان من و او اژدهايى مانند شتر فاصله شد و دم را بر زمين مى زد، من ترسيدم و برگشتم .(988)
و به روايت ديگر: ابو جهل آمد كه پا بر گردن آن حضرت بگذارد، پس از عقب برگشت ، پرسيدند: چرا چنين كردى ؟ گفت : در ميان خود و محمد خندقى از آتش ديدم و ملكى چند ديدم كه بالها داشتند؛ پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر نزديك من مى آمد ملائكه او را پاره مى كردند.(989)
چهارم - على بن ابراهيم و ابن بابويه و ابن شهر آشوب و شيخ طبرسى و ديگران در تفسير ((انا كفيناك المستهزئين ))(990) روايت كرده اند كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خلعت با كرامت نبوت را پوشيد اول كسى كه به او ايمان آورد على بن ابى طالب عليه السلام بود، بعد خديجه ايمان آورد؛ پس ابو طالب با جعفر طيار روزى به نزد آن حضرت آمد ديد نماز مى كند و على در پهلويش نماز مى كند، پس ابو طالب به جعفر گفت : تو هم نماز كن در پهلوى پسر عم خود، پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ايستاد و پيغمبر پيشتر رفت ، پس زيد بن حارثه ايمان آورد، و اين پنج نفر نماز مى كردند و بس تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت ، پس حق تعالى فرستاد كه : ((ظاهر كن دين خود را و پروا مكن از مشركان بدرستى كه ما كفايت كرديم از تو شر استهزاء كنندگان را))(991)، و استهزا كنندگان پنج نفر بودند، وليد بن مغيره ، عاص بن وائل ، اسود بن مطلب ، اسود بن عبد يغوث و حارث بن طلاطله - بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قيس را اضافه كرده اند - پس جبرئيل آمد و با آن حضرت ايستاد.
و چون وليد گذشت جبرئيل گفت : اين وليد پس مغيره است و از استهزاء كنندگان توست ؟ حضرت گفت : بلى ، جبرئيل اشاره بسوى او كرد، پس او به مردى از خزاعه گذشت كه تيرى مى تراشيد و پا بر روى تراشه تير گذاشت و ريزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونين شد و تكبرش نگذاشت كه خم شود و آن را بيرون آورد و جبرئيل به همين موضع اشاره كرده بود، چون وليد به خانه رفت بر روى كرسى خوابيد و دختر او در پائين كرسى خوابيد، پس خون از پاشنه اش روان شد و آنقدر آمد كه به فراش دخترش رسيد و دخترش ‍ بيدار شد، پس دختر به كنيز خود گفت : چرا دهان مشگ را نبسته اى ؟ وليد گفت : اين خون پدر توست آب مشك نيست ، فرزندان مرا و فرزندان برادر مرا جمع كن كه مى دانم كه خواهم مرد تا وصيت كنم ؛ چون ايشان را جمع كرد به عبدالله بن ابى ربيعه گفت : عماره بن وليد در زمين حبشه است از محمد نامه اى بگير و براى نجاشى بفرست كه او را برگرداند به مكه ، پس به فرزند كوچك خود كه هاشم نام داشت گفت : اى فرزند! تو را پنج وصيت مى كنم بايد كه آنها را حفظ كنى : وصيت مى كنم تو را به كشتن ((ابو رهم دوسى )) هر چند سه ديه بدهند به تو زيرا كه زن مرا كه دختر او بود از من به زور گرفت و اگر او را با من مى گذاشت از او فرزندى مانند تو بهم مى رسيد، و خونى كه از قبيله خزاعه طلب دارم فراموش مكنيد، و خونى كه از بنى خزميه بن عامر طلب دارم تدارك كن ، و ديه اى چند كه از قبيله ثقيف طلب دارم بگير، و اسقف نجران از من دويست دينار طلب دارد پس ده ، اينها را گفت و به جهنم واصل شد.
و چون عاص بن وائل گذشت جبرئيل اشاره بسوى پاى او كرد، پس چوبى به كف پايش فرو رفت و از پشت پايش بيرون آمد و از آن مرد. و به روايت ديگر: خارى به كف پايش فرو رفت و به خارش آمد و آنقدر خاريد كه هلاك شد.
و چون اسود بن مطلب گذشت اشاره به ديده اش كرد و او كور شد و سر را بر ديوار زد تا هلاك شد. و به روايت ديگر: اشاره به شكمش كرد و آنقدر آب خورد كه شكمش پاره شد.
و اسود بن عبد يغوث را حضرت نفرين كرده بود كه خدا چشمش را كور گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود، چون اين روز شد جبرئيل برگ سبزى بر روى او زد و كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود را شنيد و مرد.
و حارث بن طلاطله را اشاره كرد جبرئيل به سر او و چرك از سرش آمد تا مرد؛ و گويند كه : مار او را گزيد و مرد؛ و گويند: سموم به او رسيد و رنگش سياه و هيئتش متغير شد و چون به خانه آمد او را نشناختند و آنقدر او را زدند كه مرد.
و حارث بن قيس ماهى شورى خورد و آنقدر آب خورد كه مرد.(992)
مولف گويد: روايات در عدد مستهزئان و كيفيت مردن ايشان مختلف است ، به ايراد بعضى اكتفا كرديم و بعضى سابقا مذكور شد.
پنجم - راوندى روايت كرده است كه : زنى از يهود جادويى براى آن حضرت كرده بود و گرهى چند زده و به چاهى افكنده بود، جبرئيل پيغمبر را خبر كرد و آن حضرت خبر داد كه در فلان چاه است و چند گره بر آن زده است ، و چون از چاه بيرون آوردند چنان بود كه آن حضرت فرموده بود و ضررى از سحر به آن جناب نرسيد.(993)
ششم - راوندى و غير او از ابن مسعود روايت كرده اند كه : روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در پيش كعبه در سجده بود و شترى از ابو جهل كشته بودند، آن ملعون فرستاد بچه دان آن شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افكندند و فاطمه عليها السلام آمد و آن را از پشت پدر دور كرد، چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود: خداوند! بر تو باد به كافران قريش ؛ و نام برد ابوجهل و عتبه و شيبه و وليد و اميه و ابن ابى معيط و جماعتى را كه همه را ديدم كه در چاه بدر كشته افتاده بودند.(994)
هفتم - خاصه از حضرت صادق عليه السلام و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه : چون عتبه پسر ابو لهب گفت : كافر شدم به رب نجم ، و آب دهان نجس خود را به جانب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم انداخت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نمى ترسى كه درنده تو را بدرد؟ - به روايت ديگر فرمود: خداوندا! مسلط گردان بر او سگى از سگان خود را - پس در تجارتى به جانب يمن رفتند - به روايت ديگر: به جانب شام - و او مى گفت : به نفرين محمد مرا درنده خواهد دريد، ابو لهب گفت : اى گروه قريش ! او را حراست كنيد و مگذاريد دعاى محمد در حق او مستجاب شود، پس در منزلى بارهاى خود را جمع كردند و جاى او را در بالاى آنها مقرر كردند و همه بر دور او خوابيدند، چون شب شد شيرى آمد و يك يك آنها را بو مى كرد پس جست بر بالاى بارها و او را دريد.(995)
هشتم - روايت كرده اند كه : آن حضرت نزديك كعبه به نماز مى ايستاد و حق تعالى او را از ديده كافران مستور مى گردانيد كه او را نمى ديدند.(996)
نهم - راوندى و غير او از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه : عبدالله بن اميه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت : ما ايمان نمى آوريم به تو خدا و ملائكه بيابند و گواهى بدهند بر حقيت تو يا به آسمان بالا روى و از آسمان كتابى فرود آورى و اگر اينها رانيز بكنى نمى دانيم كه به تو ايمان خواهيم آورد يا نه ؛ پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از ايشان دلتنگ شد و به خانه برگشت ، و ابو جهل گفت : اگر روز ديگر بيايد به مسجد بزرگترين سنگها را بر سر او خواهم زد. چون روز ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داخل مسجد شد و مشغول نماز گرديد ابوجهل سنگ گرانى گرفت و متوجه آن حضرت شد، چون نزديك او رسيد لرزه بر اندامش افتاد و برگشت ، چون از او پرسيدند گفت : مردانى چند ديدم در بزرگى مانند كوهها كه دور محمد را فرو گرفته بودند و همه در ميان آهن غوطه خورده بودند اگر حركت مى كردم مرا مى گرفتند.(997)
دهم - راوندى به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بعضى از شبها در نماز سوره ((تبت يدا ابى لهب ))(998) تلاوت مى نمود، پس گفتند به ام جميل خواهر ابوسفيان كه زن ابو لهب بود كه : ديشب محمد در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمت مى نمود، آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بيرون آمد و مى گفت : اگر او را بينم سخنان بد به او خواهم شنوانيد، و مى گفت : كيست كه محمد را به من نشان دهد؟ چون از در مسجد داخل شد ابوبكر نزد آن حضرت نشسته بود گفت : يا رسول الله ! خود را پنهان كن كه ام جميل مى آيد و مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بگويد، فرمود: مرا نخواهد ديد؛ چون به نزديك آمد حضرت را نديد و از ابوبكر پرسيد: آيا محمد را ديدى ؟ گفت : نه ، پس به خانه خود برگشت .
پس حضرت باقر عليه السلام فرمود: خدا حجاب زردى در ميان پيغمبر و او زد كه آن حضرت را نديد و آن ملعونه و ساير كفار قريش آن حضرت را ((مذمم )) مى گفتند يعنى ((بسيار مذمت كرده شده )) و حضرت مى فرمود: خدا نام مرا از زبان ايشان محو كرده است كه نام مرا نمى برند و مذمم را مذمت مى كنند و مذمم نام من نيست .(999)
و شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ساير مفسران خاصه و عامه اين قصه را نقل كرده اند از اسماء دختر ابوبكر و غير او روايت كرده اند كه : حضرت اين آيه را خواند و اذا قراءت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يومنون بالاخره حجابا مستورا(1000 ) و چون به نزديك آمد و حضرت را نديد به ابوبكر گفت : شنيده ام صاحب تو مرا هجو كرده است ؟ ابوبكر گفت : بحق پروردگار كعبه كه تو را هجو نكرده است .(1001 )
يازدهم - شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه : ابو جهل و وليد بن مغيره با گروهى از بنى مخزوم با يكديگر اتفاق كردند كه چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسجد آيد او را بكشند، روز ديگر كه آن حضرت به مسجد آمد و به نماز ايستاد وليد را فرستادند كه او را هلاك كند، چون به محلى رسيد كه پيغمبر نماز مى كرد صداى حضرت را مى شنيد، و او را نمى ديد، پس برگشت و اين حال را به ايشان گفت ، ايشان باور نكردند و همه به اتفاق آمدند به نزد آن حضرت ، چون صداى او را شنيدند و بر اثر صدا رفتند صدا را از عقب سر شنيدند باز برگشتند و به جانب صدا رفتند باز صدا را از جانب اول شنيدند و چندان كه از پى صدا رفتند صدا را از جانب ديگر شنيدند، حيران ماندند و برگشتند، پس حق تعالى اين را فرستاد و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون (1002) ((و گردانيديم از پيش روى ايشان سدى و از پس ايشان سدى پس ‍ پوشيديم ديده هاى ايشان را پس نمى بينند)).(1003)
دوازدهم - شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه : چون يهودان مدينه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عهد كردند كه با آن حضرت قتال نكنند و درديه هايى كه بر مسلمانان لازم مى شود اعانت بكنند پس شخصى از صحابه دو شخص را به خطا كشته بود و ديه لازم شده بود، حضرت به نزد بنى النضير رفت و از ايشان اعانت طلب كرد در باب آن ديه ، ايشان گفتند: بنشين تا ما طعام بياوريم و ديه را جمع كنيم و تسليم نماييم ، و رفتند به قصد آنكه آن حضرت را هلاك كنند، پس جبرئيل آمد و حضرت را بر اراده ايشان مطلع ساخت و حضرت بيرون آمد و سوء تدبير ايشان ظاهر شد.(1004)
سيزدهم - شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : آن حضرت به جنگ گروهى از عرب رفت در موضعى كه آن را ((ذى امر)) مى گفتند و ايشان گريختند و به سر كوهها متحصن شدند و حضرت در موضعى فرود آمد كه آنها را مى ديد، پس از لشكر خود دور شد براى قضاى حاجت و بارانى آمد و جامه هاى او تر شد پس جامه ها را كند و بر روى درختى پهن كرد و در زير آن درخت خوابيد و اعراب مى ديدند آن حضرت را، پس بزرگ ايشان دعثور بن حارث آمد و بر بالاى سر آن حضرت ايستاد با شمشير برهنه و گفت : امروز كى تو را از من منع مى كند و حفظ مى نمايد؟ فرمود: خدا؛ پس جبرئيل دست زد بر سينه او و شمشير از دستش جست و خود بر زمين افتاد، پس حضرت شمشير را برداشت و بر بالاى سرش ايستاد و فرمود: كى تو را امروز از من نجات مى دهد؟ گفت : هيچكس ، و كلمه اى گفت و مسلمان شد و قوم خود را به اسلام دعوت كرد.(1005 )
به روايت ديگر: چون خواست كه شمشير را حواله آن حضرت كند لرزيد و شمشير از دستش افتاد.(1006)
و به روايت ابو حمزه ثمالى دعثور گفت : مرد بلند سفيدى را ديدم كه دست بر سينه ام زد و دانستم كه ملكى بود.(1007)
چهاردهم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : كفار قريش در حجر اسماعيل جمع شدند و قسم ياد كردند بلات و عزى كه اگر محمد را در مسجد ببينند همه اتفاق كنند و او را هلاك كنند؛ پس فاطمه عليها السلام اين را شنيد و گريان به خدمت آن حضرت آمد و قصه را نقل كرد، حضرت فرمود: اى دختر! آب وضويى براى من حاضر كن ، پس ‍ وضو ساخت و به مسجد آمد، چون حضرت را ديدند گفتند: اينك آمد، و حق تعالى رعبى در دل ايشان انداخت كه سرها به زير انداختند و ذقنهاشان به سينه هايشان چسبيد، پس ‍ حضرت قبضه اى از خاك برداشت و بر روى ايشان پاشيد و گفت : ((شاهت الوجوه )) پس آن خاك به هر كه رسيد روز بدر كشته شد.(1008)
پانزدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : روزى آن حضرت در ابطح مى رفت ابوجهل لعين سنگريزه اى به جانب آن حضرت انداخت ، پس آن سنگريزه هفت شب و هفت روز در ميان هوا معلق ماند، گفتند: كى نگاه داشته است اين را؟ حضرت فرمود: آن كسى كه آسمانها را بى ستون نگاه داشته است .(1009)
شانزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر محدثان و مورخان روايت كرده اند كه : در جنگ حنين شيبه بن عثمان اراده قتل آن حضرت كرد، و چون از عقب سر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد شعله آتشى در ميان خود و آن حضرت ديد پس حضرت يافت آنچه در دل او بود و نظر كرد بسوى او و فرمود: اى شيبه ! نزديك من بيا، چون نزديك آمد و گفت : خداوندا! شيطان را از او دور گردان ، شيبه گفت : چون حضرت اين دعا كرد چنان محبوب من گرديد كه او را از چشم و گوش خود دوست تر داشتم ؛ پس فرمود: اى شيبه ! با كافران مقاتله كن ؛ و چون جنگ برطرف شد آنچه در خاطرش گذشته بود و ديده بود حضرت از براى او بيان كرد و فرمود: آنچه خدا از براى تو خواست بهتر بود از آنچه خود از براى خود خواستى .(1010)
هفدهم - سيد ابن طاووس و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : عامر بن طفيل و ازيد بن قيس (1011) به قصد قتل آن حضرت آمدند و چون داخل مسجد شدند عامر به نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : يا محمد! اگر من مسلمان شوم براى من چه خواهد بود؟ حضرت فرمود: براى تو خواهد بود آنچه براى همه مسلمانان است و بر تو خواهد بود آنچه بر همه مسلمانان است ، گفت : مى خواهم بعد از خود مرا خليفه گردانى ، حضرت فرمود: اختيار اين امر بدست خداست و بدست من و تو نيست ، گفت : پس مرا امير صحرا گردان و تو امير شهرها باش ، حضرت فرمود كه : نمى شود، گفت : پس چه چيزى براى من مقرر مى گردانى ؟ فرمود: آن را مقرر مى گردانم كه بر اسب سوار شوى و جهاد كنى ، گفت : الحال من اين را دارم ، برخيز با تو سخنى چند بگويم ؛ پس حضرت را مشغول حرف گردانيد و اشاره كرد به ازيد پسر عم خود كه : شمشير را بكش و بزن ، ازيد به عقب آن حضرت رفت و شمشير را يك شبر كشيد و ديگر هر چند سعى كرد نتوانست كشيد و هر چند عامر او را اشاره مى كرد و او سعى مى كرد نمى توانست كشيد.
و به روايت ديگر ازيد گفت : ديوارى ميان منن و آن حضرت حايل شد و چون بار ديگر اراده كردم عامر را ميان خود و رسول خدا ديدم ، چون حضرت را نظر به ازيد افتاد و ديد كه او سعى مى كند كه شمشير را از غلاف بكشد گفت : خداوندا! كفايت شر ايشان بكن ، و مردم هجوم آوردند و ايشان گريختند و هيچيك به منزل خود نرسيدند، حق تعالى بر ازيد صاعقه اى فرستاد و او را هلاك كرد و عامر به خانه زن سلوليه فرود آمد و ماده طاعونى در انگشتش بهم رسيد و مى گفت : اى عامر! آيا غده مانند غده شتر بهم رسانيدى و در خانه سلوليه خواهى مرد؟ - و ايشان فرود آمدن در آن قبيله را ننگ خود مى دانستند - پس اسب خود را طلبيد و سوار شد و چون اندك راهى رفت راه جهنم را در پيش گرفت و به درك اسفل منزل گزيد.(1012)
هيجدهم - ابن شهر آشوب و ديگران از ابن عباس و غير او روايت كرده اند كه : در جنگ حديبيه هشتاد نفر از اهل مكه از كوه تنعيم فرود آمدند به قصد هلاك آن حضرت ، پس ‍ حضرت نفرين كرد و خدا ديده هاى ايشان را گرفت كه صحابه ايشان را دستگير كردند و آخر منت گذاشت و سر داد ايشان را، پس خدا اين آيه را فرستاد و هو الذى كف ايديهم عنكم و ايديكم عنهم ببطن مكه .(1013)(1014)
نوزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر مورخان روايت كرده اند كه : چون كفار قريش از جنگ بدر برگشتند ابو لهب از ابو سفيان پرسيد كه : سبب انهزام شما چه بود؟ ابو سفيان گفت : همين كه ملاقات كرديم يكديگر را گريختيم و ايشان ما را كشتند و اسير كردند به هر نحو كه خواستند و مردان سفيد ديديم كه بر اسبان ابلق سوار بودند در ميان آسمان و زمين و هيچكس ‍ در برابر آنها نمى توانست ايستاد.
ابو رافع به ام الفضل دختر عباس گفت كه : اينها ملائكه اند، ابو لهب كه اين را شنيد برخاست و ابو رافع را بر زمين زد، ام الفضل عمود خيمه را گرفت و بر سر ابو لهب زد كه سرش ‍ شكست و بعد از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به ((عدسه )) مبتلا كرد؛ و عدسه مرضى بود كه عرب از سرايت آن حذر مى كردند پس به اين سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهايش نيز به نزديك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را كشيدند و در بيرون مكه انداختند و سنگ بسيار بر روى او انداختند تا پنهان شد.(1015 )
مولف گويد: اكنون بر سر راه عمره واقع است و هر كه از آن موضع مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مى اندازد و تل عظيمى شده است ، پس تامل كن كه مخالفت خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم چگونه صاحبان نسبهاى شريف را از شرف خود بى بهره گردانيده است و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بى حسب و نسب را به درجات رفيعه بلند ساخته است و به اهل بيت عزت و شرف ملحق گردانيده است .
بيستم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : در جنگ احزاب ابوسفيان هفت هزار تير انداز را مقرر كرد به يك دفعه تير به جانب لشكر آن حضرت بياندازند، چون صحابه بر اين مطلع شدند ترسيدند و به آن حضرت شكايت كردند، حضرت آستين نصرت آيين خود را در هوا حركت داد، و دعا كرد، و چون تيرها را رها كردند خدا بادى فرستاد كه تيرها را بسوى ايشان بر گردانيد و هر تيرى بر صاحبش نشست و او را مجروح كرد و يك تير به مسلمانان نرسيد.(1016)
بيست و يكم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با ميسره به قلعه هاى يهود رفت كه نانى و نان خورشى از ايشان بخرد، يكى از يهودان گفت : آنچه مى خواهى من دارم ، و به خانه رفت و زوجه خود را گفت كه : بر بام قلعه بالا رو و چون محمد داخل شود آن سنگ بزرگ را بر سر او بيانداز، چون حضرت داخل شد و زن خواست كه سنگ را بياندازد جبرئيل عليه السلام نازل شد و بال خود را بر آن سنگ زد و آن سنگ ديوار را سوراخ كرد و مانند صاعقه آمد و به گردن آن ملعون احاطه كرد و سنگ آسيا در گردنش ماند، پس يهودى بيهوش شد و چون بهوش آمد نشست و گريان شد، حضرت فرمود كه : چه اراده كرده بودى كه به چنين بلايى مبتلا شدى ؟ گفت : يا محمد! من اراده فروختن چيزى به تو نداشتم و تو را براى آن به خانه آوردم كه هلاك كنم و تويى معدن كرم و سيد عرب و عجم پس عفو كن از من ، حضرت بر او رحم كرد و دعا كرد تا سنگ از گردن او دور شد.(1017)
بيست و دوم - ابن شهر آشوب از جابر و ابن عباس روايت كرده است كه : مردى ، از قريش سوگند ياد كرد كه البته محمد را بكشد، پس اسبش جست و او را بر زمين زد تا گردنش ‍ شكست .(1018)
بيست و سوم - ابن شهر آشوب و غير او از ابن عباس روايت كرده اند كه : معمر بن يزيد به شجاعت معروف بود و در ميان قبيله كنانه سر كرده و مطاع بود، قريش در دفع آن حضرت به او استغاثه كردند، معمر گفت : من كفايت شر او از شما مى كنم و او را مى كشم و من بيست هزار سوار مسلح دارم و قبيله بنى هاشم با من جنگ نمى توانند كرد و اگر ديه خواهند من مال بسيار دارم و ده ديه به ايشان مى دهم ؛ و او شمشيرى حمايل مى كرد كه عرضش يك شبر و طولش ده شبر بود. پس روزى حضرت در حجر اسماعيل نماز مى كرد معمر شمشير خود را برداشت و متوجه آن حضرت شد، چون نزديك رسيد، بر زمين افتاد و رويش مجروح شد و برخاست و گريخت تا به ابطح رسيد و خون را از رويش مى ريخت ، قريش چون او را بر آن حال ديدند بر دور او گرد آمدند و خون را از روى او شستند و پرسيدند: تو را چه شد؟ گفت : مغرور كسى است كه فريب شما را خورد هرگز چنين واقعه اى مشاهده نكرده بودم چون به نزديك او رسيدم ديدم دو اژدهااز نزديك سر او پيدا شدند كه آتش از دهان ايشان مى ريخت و بر من حمله كردند.(1019)
بيست و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : كلده پسر اسد در ميان خانه عقيل و عقال مزراقى (1020) بسوى آن جناب افكند و مزراق برگشت بسوى او و بر سينه اش ‍ آمد و هراسان گريخت ، گفتند: چه مى شود تو را؟ گفت : واى بر شما! مگر نمى بينيد اين شتر مست را كه از پى من مى آيد؟ گفتند: ما چيزى نمى بينيم ، گفت : من مى بينم ؛ و چنان دويد تا به طايف رسيد.(1021)
بيست و پنجم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان روز از مكه بيرون رفت تا آنكه به گردنگاه حجون رسيد و نضر بن الحارث به قصد قتل آن حضرت از عقب رفت و چون نزديك آن حضرت رسيد گريخت و برگشت ، ابوجهل به او رسيد و گفت : از كجا مى آيى ؟ گفت : امروز چون محمد تنها بيرون رفت از عقب او رفتم به طمع آنكه او را هلاك كنم چون به نزديك او رسيدم شيرها ديدم كه مى خروشيدند و رو به من مى دويدند، ابو جهل گفت : اين يكى از جادوهاى اوست .(1022)
بيست و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : مردى از قريش آن حضرت را در سجده ديد، سنگى گرفت كه بر آن حضرت بياندازد، چون دست را بلند كرد دستش بر سنگ خشكيد.(1023)
بيست و هفتم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : آن حضرت در مسجد قرائت قرآن مى نمود به آواز بلند پس كفار قريش متاذى شدند و برخاستند كه آن حضرت را بگيرند، ناگاه دستهاى خود را در گردنها غل شده ديدند و نابينا شدند كه جايى را نمى ديدند، پس به خدمت آن حضرت آمدند و سوگند دادند آن حضرت را، آن جناب دعا كرد و دستهايشان به زير آمد و روشن شدند، پس آيات اول سوره كريمه ((يس )) نازل شد.(1024)
بيست و هشتم - ابن شهر آشوب از ابوذر روايت كرده است كه : حضرت در سجود بود ابو لهب سنگى گرفت و خواست كه بر آن جناب بياندازد دستش در هوا ماند و نتوانست به زير آورد، به حضرت تضرع كرد و سوگندها ياد كرد كه اگر عافيت بيابد آزار آن حضرت نكند، و چون آن جناب دعا كرد و دستش به زير آمد گفت : تو جادوگر حاذقى بوده اى ، پس ‍ سوره ((تبت )) نازل شد.(1025)
بيست و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به نزد بنى شجاعه رفت و اسلام را بر ايشان عرض كرد، ايشان ابا كردند و با پنج هزار سوار از پى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمدند، چون به نزديك رسيدند آن جناب دعا كرد و بادى وزيد و همه هلاك شدند.(1026)
سى ام - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : ابن قميه در روز جنگ احد سنگى به جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم انداخت و بر پاى آن جناب آمد، حضرت فرمود: خدا تو را ذليل گرداند، چون از جنگ برگشت در موضعى خوابيد پس بز كوهى آمد و شاخ خود را در زير شكم او فرو برد و او فرياد مى كرد كه : واذلاه ، تا شاخ از چنبره گردنش بيرون آمد.(1027)
سى و يكم - معجزه متواتره آن جناب است كه : در جنگ احزاب با وفور كفار و قلت مسلمانان حق تعالى به دعاى آن جناب باد تندى فرستاد با سنگريزه ها كه خيمه هاى ايشان را كَند و ايشان گريختند چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد.(1028)
سى و دوم - در جنگ بدر كفى سنگريزه و خاك برداشت و بر روى كافران پاشيد و فرمود: ((شاهت الوجوه )) پس باد آن را برد و بر روى مشركان رسانيد و هر كه از آن سنگريزه و خاك به او رسيد در آن روز يا كشته شد يا اسير شد.(1029)
سى و سوم - ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است : چون ((عرنيان )) راعى آن جناب را كشتند و مواشى را غارت كردند، بر ايشان نفرين كرد كه : خداوندا! راه را بر ايشان گم كن ، پس راه را گم كردند تا اصحاب حضرت به ايشان رسيدند و ايشان را گرفتند.(1030)
سى و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم زنى را خواستگارى كرد، پدرش عذر گفت كه : او پيس است - و پيس نبود -، حضرت فرمود كه : چنين باشد؛ پس پيس شد.(1031)
سى و پنجم - روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم زهير شاعر را ديد و گفت : خداوندا مرا پناه ده از شيطان او، پس او نتوانست يك بيت شعر بگويد تا مرد.(1032)
سى و ششم - روايت كرده است كه : روزى بلال اذان مى گفت ، چون گفت : ((اشهد ان محمدا رسول الله )) منافقى گفت : بسوزد هر كه دروغ گويد، پس در آن شب برخاست كه چراغ را اصلاح كند آتش در انگشت او افتاد و هر چند سعى كرد نتوانست خاموش كند تا همه بدنش سوخت .(1033)
سى و هفتم - روايت كرده است از ابن عباس كه : عقبه بن ابى معيط و ابى بن خلف با هم برادر شده بودند، پس عقبه از سفرى آمده وليمه اى ساخت و جمعى از اشراف را با آن جناب به وليمه خود طلبيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تا شهادتين را نگويى من طعام تو را نمى خورم ، پس او شهادت گفت : و حضرت طعام را تناول نمود؛ چون ابى بن خلف از سفر برگشت او را ملامت نمود كه : به دين محمد در آمده اى من از تو راضى نمى شوم تا او را تكذيب نمايى و اهانت برسانى ، پس آن ملعون به نزد آن حضرت آمد و آب دهان نجس خود را به جانب آن جناب انداخت پس آب دو حصه شد و بر روى پليد خودش برگشت و دو جاى روى او را سوخت و جايش ماند، و حضرت فرمود: تا در مكه هستى زنده خواهى بود و چون از مكه بيرون روى به شمشير خود كشته خواهى شد، پس عقبه در روز بدر كشته شد و ابى در روز احد به درك واصل گشت .(1034)
سى و هشتم - روايت كرده اند ابن شهر آشوب و غير او كه : ابى بن خلف در مكه حضرت را تهديد به كشتن مى كرد، حضرت فرمود: من تو را خواهم كشت انشاء الله ، پس در روز احد حضرت چوبى به جانب او انداخت و به گردن او رسيد و خراشيد پس برگشت و فرياد مى كرد مانند گاو، ابوجهل گفت : چرا چنين فرياد مى كنى ؟ اين خراشى بيش نيست ؟ گفت : اگر اين طعنه بر جميع قبيله ربيعه و قبيله مضر واقع مى شد همه مى مردند او وعده كرده است مرا بكشد و اگر آب دهان بر من بياندازد كشته خواهم شد؛ پس از يك روز به جهنم واصل شد(1035)
سى و نهم - در طب الائمه و مجمع البيان و تفسير عياشى و ساير كتب معتبره مذكور است و از حضرت صادق عليه السلام به طرق متعدده منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را آزارى بهم رسيد و جبرئيل و ميكائيل به نزد آن حضرت آمدند، پس جبرئيل گفت : يا محمد! لبيد بن اعظم يهودى تو را جادو كرده است و آن را در چاه بنى زريق پنهان كرده است پس بفرست بر سر آن چاه كسى را كه در ديده تو از همه كس عظيمتر است و اعتماد بر او بيش از ديگران دارى و در كمالات عديل و همتاى توست تا آن سحر را بيرون آورد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امير المومنين عليه السلام را طلبيد و فرمود: يا على ! برو بسوى چاه ذروان كه در آنجا جادويى براى من پنهان كرده اند و در ميان غلاف خرما تعبيه كرده اند و در زير سنگى كه در ته چاه است پنهان كرده اند.
چون على عليه السلام بر سر آن چاه رفت آبش از جادو مانند آب حنا رنگين شده بود، پس حضرت آب چاه را كشيد و در زير سنگى كه پيغمبر نشان داده بود غلاف خرما را بيرون آورد و به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد، چون گشودند شانه و چند دانه شانه و ريسمانى كه در آن يازده گره زده بودند و سوزنها بر آن فرو برده بودند از ميان آن بيرون آمد و جبرئيل در آن روز سوره ((قل اعوذ برب الناس )) و سوره ((قل اعوذ برب الفلق )) را آورده بود، حضرت فرمود: يا على ! اين دو سوره را بر اين گره ها بخوان ، على عليه السلام هر يك آيه را كه مى خواند يك گره باز مى شد تا آنكه سوره ها را تمام كرد و همه گره ها گشوده شد.(1036)
به روايت ديگر: جبرئيل ((قل اعوذ برب الفلق )) را و ميكائيل ((قل اعوذ برب الناس )) را براى تعويذ آن حضرت خواندند.
به روايت ديگر: جبرئيل ((قل اعوذ برب الفلق )) و ((قل اعوذ برب الناس )) و ((قل هو الله احد)) را خواند و اين دعا را خواند بسم الله ارقيك والله يشفيك من كل داء يؤ ذيك خذها فلتهنيك .(1037)
مولف گويد: مشهور ميان علماى شيعه آن است كه سحر در انبياء و ائمه عليهم السلام تاثير نمى كند و آزار آن حضرت به خاطر آن سحر نبود بلكه حق تعالى از براى ظهور حقيت آن حضرت سحر آن كافران را ظاهر نمود و اين سوره ها را براى دفع سحر از ديگران فرستاد.
باب بيست و يكم : در بيان معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شياطين و جنيان ،و ايمان آوردن بعضى از ايشان و خبر دادن ايشان به نبوت آن حضرت
اول - شيخ طبرسى و ديگران از زهرى روايت كرده اند كه : چون ابو طالب دار فنا را وداع كرد بلا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شديد شد و اهل مكه اتفاق بر ايذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجه طائف شد كه شايد بعضى از ايشان ايمان بياورند، چون به طائف رسيد سه نفر ايشان را ملاقات نمود كه هر سه برادر و روساى طائف بودند (عبد ياليل ، مسعود و حبيب پسران عمرو) و اسلام را بر ايشان عرض نمود، يكى از ايشان گفت : من جامه هاى كعبه را دزيده باشم اگر خدا تو را فرستاده باشد؛ ديگرى گفت : خدا نمى توانست از تو بهتر كسى براى پيغمبرى بفرستد؟ سومى گفت : والله بعد از اين با تو سخن نمى گويم زيرا اگر پيغمبر خدايى شان تو از آن عظيمتر است كه با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گويى سزاوار نيست با تو سخن گفتن ؛ و استهزاء نمودند به آن حضرت ، چون قوم ايشان ديدند كه سر كرده هاى ايشان با پيغمبر چنين سلوك كردند در دو طرف راه صف كشيدند و سنگ بر آن حضرت مى انداختند تا پاهاى مباركش را مجروح كردند و خون از آن قدمهاى عرش پيما جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ايشان آمد كه در سايه درختى قرار گيرد، عتهب و شيبه را در آن باغ ديد و از ديدن ايشان محزون گرديد زيرا كه شدت عدواتشان را با خدا و رسول مى دانست ، چون آن دو ملعون آن حضرت را ديدند غلامى داشتند كه او را ((عداس )) مى گفتند و نصرانى بود از اهل نينوا، انگورى به او دادند و از براى آن حضرت فرستادند، چون غلام به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد حضرت از او پرسيد: اهل كدام زمينى ؟
گفت : اهل نينوا.
فرمود: از اهل شهر بنده شايسته يونس بن متى .
عداس گفت : تو چه مى دانى كه يونس كيست ؟
فرمود: من پيغمبر خدايم و خدا مرا از قصه يونس خبر داده است ؛ و قصه يونس را از براى او نقل كرد.
عداس به سجده افتاد و پاهاى فلك پيماى سيد انبياء را مى بوسيد و خون از آن پاهاى مبارك مى چكيد.
چون عتبه و شيبه حال آن غلام را ديدند ساكت شدند و چون بسوى ايشان برگشت گفتند: چرا براى محمد سجده كردى و پاهاى او را بوسيدى و هرگز نسبت به ما كه آقاى توييم چنين نكردى ؟
گفت : اين مرد شايسته است و خبر داد مرا از احوال يونس بن متى پيغمبر خدا.
ايشان خنديد و گفتند: تو فريب او را مخور كه مرد فريبنده اى است و دست از دين ترسايى خود بر مدار.
پس حضرت از ايشان نااميد شد و باز بسوى مكه برگشت ، و چون به ((نخله )) كه اسم موضعى است رسيد و در ميان شب مشغول نماز شد، در آن موضع گروهى از جن نصيبين كه موضعى است از يمن بر آن حضرت گذشتند و حضرت نماز بامداد مى كرد و در نماز قرآن تلاوت مى نمود، چون گوش دادند و قرآن را شنيدند ايمان آوردند و بسوى قوم خود برگشتند و ايشان را به اسلام دعوت نمودند.(1038)
و به روايت ديگر: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مامور شد كه تبليغ رسالت خود نمايد بسوى جنيان و ايشان را بسوى اسلام دعوت نمايد و قرآن بر ايشان بخواند، پس حق تعالى گروهى از جن را از اهل نصيبين (1039) بسوى آن حضرت فرستاد و حضرت به اصحاب خود فرمود: من مامور شده ام كه امشب بر جنيان قرآن بخوانم ، كه از شماها با من مى آيد؟ پس عبدالله بن مسعود با آن حضرت رفت .
عبدالله گفت : چون اعلاى مكه رسيديم پيغمبر داخل دره حجون شد و خطى براى من كشيد و فرمود: در ميان اين خط بنشين و بيرون مرو تا من بسوى تو بيايم ؛ پس رفت و به نماز مشغول شد و شروع كرد در تلاوت قرآن ناگاه ديدم كه سياهان بسيار هجوم آوردند كه ميان من و آن جناب حايل شدند و صداى او را شنيدم ، پس پراكنده شدند مانند پاره ها ابر و رفتند و گروهى از آنها ماندند، و چون حضرت از نماز صبح فارغ شد بيرون آمد فرمود: آيا چيزى ديدى ؟ گفتم : بلى مردان سياه ديدم كه جامه هاى سفيد بر خود بسته بودند، فرمود: اينها جن نصيبين بودند. و به روايت ابن عباس : هفت نفر بودند و حضرت آنها را رسول نمود بسوى قوم خود؛ بعضى گفته اند نه نفر بودند.
و از جابر روايت كرده اند كه حضرت فرمود: من سوره ((رحمن )) را خواندم بر ايشان و جواب ايشان بهتر از جواب شما بود، چون به ايشان خواندم فباى آلاء ربكما تكذبان (1040) گفتند: ((لا ولا بشى من آلائك ربنا نكذب .(1041)

next page

fehrest page

back page