سى و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم نامه اى به قبيله بنى حارثه نوشت و ايشان را به
اسلام دعوت كرد، ايشان نامه حضرت را شستند و دلو خود را به آن پينه كردند، حضرت
ايشان را نفرين كرد كه خدا عقل ايشان را سلب كند، بعد از آن ايشان چنان شدند كه در
قلت عقل و تدبير و نامربوط گفتن در ميان عرب
مثل شدند.(921)
چهلم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون حضرت در مكه از اذيت قريش دلگير شد
به جانب اراك (922) عرفات بيرون رفت و در آنجا شترى چند از ابو ثروان مى
چريدند، چون آن ملعون آمد گفت : تو كيستى ؟ فرمود: منم محمد
رسول خدا، گفت : برخيز شترى كه تو در ميان آنها باشى شايسته نمى باشد، حضرت
فرمود: خداوندا! عمر و تعب او را طولانى گردان . راوى گفت كه : من او را ديدم به
بدترين احوال كه پير شده بود و از بسيارى محنت و بلا آرزوى مرگ مى كرد و او را
ميسر نمى شد و مردم مى گفتند كه : اين از اثر نفرين آن حضرت است .(923)
چهل و يكم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم در باب سبى هوازن با صحابه سخن گفت و التماس
فرمود كه پس دهند به ايشان ، همه دادند بغير از دو كس ، حضرت فرمود: ايشان را مخير
كنيد ميان منت گذاشتن و فدا گرفتن ، پس يكى به فرموده حضرت رها كرد و ديگرى
ابرام كرد و گفت : رها نمى كنم ؛ چون پشت كرد حضرت فرمود: خداوندا! بهره اش را
خسيس گردان ، چون آمد حصه خود را جدا نمايد از اسيران به دخترهاى باكره و پسران مى
رسيد و مى گذشت تا آنكه به پير زالى رسيد گفت : اين را مى گيرم كه مادر قبيله است
و فداى بسيار براى خلاصى او به من خواهند داد، چون او را گرفت زن بى قدرى بود
كه هيچكس در قبيله نداشت و مدتى خرج او را كشيد و ديد كسى نمى آيد او را فداى بدهد او
را رها كرد.(924)
چهل و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : نزديك خديجه زن نابينايى بود
حضرت به او گفت : ديده هاى تو صحيح باد، همان ساعت روشن شد، خديجه گفت : دعاى
مباركى بود، حضرت فرمود: من رحمت عالميانم .(925)
چهل و سوم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه : چون پادشاه فرنگ نامه حضرت را تعظيم
كرد و پادشاه عجم نامه حضرت را پاره نمود، حضرت او را دعا كرد و اين را نفرين نمود و
ملك فرنگيان پاينده ماند و پادشاه عجم كشته شد و بزودى ملك ايشان
زايل شد و فرزندان ايشان اسير مسلمانان شدند.(926)
چهل و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است از جعفر بن نسطور رومى گفت : در خدمت آن
حضرت بودم در جنگ تبوك روزى تازيانه از دست آن حضرت افتاد من از اسب به زير آمدم
و تازيانه را به آن حضرت دادم ، حضرت به من نظر افكند و فرمود: كه : خدا عمر تو
را دراز گرداند؛ پس او سيصد و بيست سال زندگانى كرد.(927)
چهل و پنجم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : روزى آن حضرت به عبدالله بن جعفر
طيار گذشت و او در كودكى بازى مى كرد و خانه اى از
گل مى ساخت ، حضرت فرمود: چه مى كنى اين را؟ گفت : مى خواهم بفروشم ، فرمود:
قيمتش را چه مى كنى ؟ گفت : رطب مى خرم و مى خورم ، حضرت فرمود: خداوندا! در دستش
بركت بگذار و سودايش را سودمند گردان ؛ پس چنان شد به بركت دعاى آن حضرت كه
هيچ چيز نخريد كه در آن سود نكند و آنقدر مال بهم رسانيد كه به جود و بخشش او
مثل مى زدند و اهل مدينه كه قرض مى گرفتند وعده مى دادند كه : چون وقت عطاى عبدالله
بن جعفر بشود پس مى دهيم .(928)
چهل و ششم - روايت كرده است كه : ابوهريره مشت خرمائى آن حضرت آورد و گفت : يا
رسول الله ! دعا كن براى من به بركت ، حضرت دعا كرد و فرمود: دو دست در ميان كيسه
كن و هر چه خواهى بيرون آور، پس چنين كرد و چندين وسق از آن كيسه بيرون آورد و باز
باقى بود.(929)
چهل و هفتم - روايت كرده است كه : سعد بن وقاص تيرى انداخت و حضرت او را دعا كرد كه
تيرش از نشانه خطا نشود، و بعد از آن هرگز تير او خطا نشد.(930)
چهل و هشتم - روايت كرده است از سلمان كه : چون
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داخل مدينه شد و به خانه ابو ايوب انصارى
فرود آمد و در خانه او بغير از يك بزغاله و يك صاع گندم نبود بزغاله را براى آن
حضرت بريان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد، حضرت فرمود كه در
ميان مردم ندا كنند: هر كه طعام مى خواهد بيايد به خانه ابو ايوب انصارى ، پس ابو
ايوب ندا مى كرد و مردم مى دويدند و مى آمدند مانند سيلاب تا خانه پر شد و همه
خوردند و سير شدند و طعام كم نشد، حضرت فرمود استخوانها را جمع كردند و در ميان
پوست بزغاله گذاشت و فرمود: برخيز به اذن خدا، پس بزغاله زنده شد و ايستاد و
مردم صدا به گفتن شهادتين بلند كردند.(931)
چهل و نهم - روايت كرده است كه : ابو ايوب در عروسى فاطمه عليها السلام بزغاله آورد
و آن را كشتند و پختند حضرت فرمود: مخوريد مگر با نام خدا و استخوانهايش را مشكيند،
پس چون فارغ شدند فرمود: ابو ايوب مرد فقيرى است ، الهى ! تو آفريده اى اين
بزغاله را و تو آن را فانى نمودى و تو قادرى كه آن را برگردانى پس زنده كن آن را
اى زنده اى كه بجز تو خداوندى نيست ، پس بزغاله به قدرت خدا زنده شد و حق تعالى
در آن براى ابو ايوب بركتى قرار داد كه هر بيمارى از شيرش مى خورد شفا مى يافت و
اهل مدينه آن را ((مبعوثه )) مى گفتند، يعنى زنده شده بعد از مردن .(932)
پنجاهم - كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : يهودى
به حضرت رسول گذشت و گفت : ((السام عليك )) يعنى مرگ بر تو باد، حضرت
فرمود: ((عليك ))، صحابه گفتند: يا رسول الله ! او گفت : مرگ بر تو باد،
فرمود: من هم همان را بر او برگردانيدم و امروز مار سياهى پشت او را خواهد گزيد و او را
خواهد كشت . پس يهودى به صحرا رفت و هيزم بسيارى جمع كرد و به دوش گرفت و
برگشت ، صحابه گفتند: يا رسول الله ! او زنده برگشت ، حضرت او را طلبيد و
فرمود هيزم را بر زمين گذاشت و در ميان هيزم مار سياهى را ديدند كه چوبى را به دندان
گرفته است ، فرمود: اى يهودى ! امروز چكار كردى ؟ گفت : كارى نكردم به غير آنكه دو
گرده نان خشك داشتم يكى را خود خوردم و ديگرى را به مسكينى تصدق كردم ، حضرت
فرمود كه : به همان تصدق خدا دفع ضرر اين مار از او كرده و به تصدق خدا مرگهاى
بد را دفع مى كند.(933)
پنجاه و يكم - شيخ طبرسى و راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه : ابو برا -
كه او را ((ملاعب الاسنه )) مى گفتند و از بزرگان عرب بود - به مرض استسقا مبتلا
شد و لبيد بن ربيعه را خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرستاد با دو اسب و
چند شتر، حضرت اسبان و شتران را رد كرد و فرمود: من هديه مشرك را
قبول نمى كنم ، لبيد گفت : من گمان نمى كردم كه كسى از عرب هديه ابو برا را رد
كند، حضرت فرمود: اگر من هديه مشركى را
قبول مى كردم البته از او رد نمى كردم ، پس لبيد عرض كرد: علتى در شكم ابو برا
بهم رسيده و از تو طلب شفا مى كند، حضرت اندك خاكى از زمين برداشت و آب دهان مبارك
بر آن انداخت و به او داد و فرمود: اين را در آب بريز و بده به او كه بخورد، لبيد آن
را گرفت و گمان كرد كه حضرت به او استهزاء كرده ، چون آورد و به خورد ابو برا
داد فورا شفا يافت چنانكه گويا از بندى رها شد.(934)
پنجاه و دوم - شيخ طوسى و طبرسى و ابن شهر آشوب به سندهاى معتر از جماعت كثيرى
از صحابه روايت كرده اند كه : ما در برابر روم بوديم در جنگ تبوك و آذوقه ما تمام
شد و گرسنگى بر مردم مستولى شد و خواستند كه شتران خود را بكشند، حضرت فرمود
ندا كردند كه : هر كه طعامى با خود دارد بياورد، و فرمود تا نطعها پهن كردند، شخصى
يك مد مى آورد و ديگرى نيم مد مى آورد و جميع آنچه آوردند از سى صاع زياده نشد و مردم
همه جمع شدند و ايشان چهار هزار نفر بودند، پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم
دعا كرد و دست با بركت خود را در ميان آن طعام فرو برد و فرمود: پيشدستى بر
يكديگر مكنيد و تا نام خدا نبريد بر مداريد، پس
اول گروهى كه آمدند فرمود: نام خدا ببريد و برداريد، پس هر ظرفى كه داشتند پر
كردند و برگشتند، همچنين فوج فوج مى آمدند و ظرفهاى خود را پر مى كردند و بر مى
گشتند تا آنكه همه ظرفهاى خود را مملو كردند و طعام بسيارى ماند - به روايت ديگر چند
دانه خرما طلبيد و دست مبارك بر آن كشيد و مردم را طلبيد كه بخورند و چندين هزار كس
خوردند و ظرفهاى خود را پر كردند و باز خرماها به
حال خود بود-.(935)(936)
پنجاه و سوم - رواندى و ابن شهر آشوب و ديگران به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر
صادق عليه السلام روايت كرده اند كه حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: با
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون رفتيم در يكى از غزوات و به منزلى
رسيديم كه در آن منزل آب نبود و مردم تشنه بودند، حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم ظرفى طلبيد كه در آن اندكى آبى بود و دست
مباركش را در ميان ظرف گذاشت ، پس از ميان انگشتان مباركش آب جوشيد تا همه مردم و
اسبان و شتران سيراب شدند و ظرفهاى خود را پر كردند و در لشكر آن حضرت دوازده
هزار شتر و دوازده هزار اسب بود و مردم سى هزار كس بودند.(937)
به روايت ديگر: فرمود گودالى كندند و نطعى در ميان آن
گودال افكندند و دست مبارك خود را بر روى نطع گذاشت و فرمود اندك آبى بر روى
دست آن حضرت ريختند و نام خدا برد پس آب از ميان انگشتان معجز نشانش جوشيد؛(938
)؛ اين قصه به طرق متعدده وارد شده و از معجزات متواتره است .(939)
پنجاه و چهارم - از معجزات متواتره كه خاصه و عامه
نقل كرده اند آن است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون از كفار قريش
فرار نموده به جانب مدينه هجرت فرمود در اثناى راه به خيمه ام معبد رسيد و ابوبكر و
عمر و عامر بن فهيره و عبدالله بن اريقط در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بيرون
نشسته بود، چون به نزديك او رسيدند از او خرما و گوشت طلبيدند كه از او بخرند
گفت : ندارم ، و توشه ايشان تمام شده بود، ام معبد گفت : اگر چيزى نزد من مى بود در
مهماندارى شما تفصير نمى كردم ، حضرت نظر كرد ديد كه در كنار خيمه او گوسفندى
بسته است فرمود: اى ام معبد! اين گوسفند چيست ؟ عرض كرد: از بسيارى ضعف و لاغرى
نتوانست كه با گوسفندان به چرا برود براى اين در خيمه مانده است ، فرمود؛ آيا شير
دارد؟ عرض كرد: از آن ناتوان تر است كه توقع شير از آن توان داشت و مدتها است كه
شير نمى دهد، فرمود: رخصت مى دهى كه من آن را بدوشم ؟ عرض كرد: بلى پدر و مادرم
فداى تو باد اگر شيرى در پستانش بيابى بدوش ،
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گوسفند را طلبيد و دست مبارك بر پستانش كشيد
و نام خدا بر آن برد و فرمود: خداوندا! بركت ده در آن ؛ پس شير از پستانش ريخت و
حضرت ظرفى طلبيد كه چند كس را سيراب مى كرد و دوشيد آنقدر كه آن ظرف پر شد و
به ام معبد داد كه خورد تا سير شد، پس به اصحاب خود داد كه خوردند و سير شدند و
خود بعد از همه تناول نمود و فرمود كه : ساقى مى بايد كه بعد از همه ايشان بخورد،
بار ديگر دوشيد تا آن ظرف مملو شد و باز آشاميدند و زيادتى كه ماند نزد او گذاشتند
و روانه شدند.
چون ابو معبد كه شوهر آن زن بود از صحرا برگشت پرسيد: اين شير را از كجا آورده
اى ؟ ام معبد قصه را نقل كرد، ابو معبد گفت : مى بايد آن كسى باشد كه در مكه به
پيغمبرى مبعوث شده است .(940)
پنجاه و پنجم - طبرسى و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : جمعى
از شورى و كمى آب خود به آن حضرت شكايت كردند پس
رسول خدا بر سر چاه ايشان مشرف شد و آب دهان مبارك خود را در آن چاه انداخت ، در ساعت
آبش شيرين شد و جوشيد و بلند شد و اكنون معروف است آن چاه در بيرون مكه و آن را
((عسيله )) مى گويند و اهل آن چاه اين را اعظم مكرمتهاى خود مى شمارند و به آن فخر
مى كنند؛ و چون قوم مسيلمه كذاب اين را شنيدند به نزد او رفتند و گفتند: تو هم چنين
معجزه اى براى ما ظاهر كن ، او بر سر چاهى آمد كه آبش بسيار شيرين بود پس آب دهان
نجس خود را در آن چاه ريخت ، آن آب شور و تلخ شد و فرو رفت و تا
حال آن چاه در يمن معروف است .(941)
پنجاه و ششم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه : سلمان را كه مولاى او يهودى بود مكاتب
گردانيد بر باغ خرمائى و حضرت آن باغ را در يك روز به اعجاز خود دانه خرما كشت و
به بار آورد و تسليم او نمود و سلمان را آزاد كرد(942)؛ چنانكه در
احوال او مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى .
پنجاه و هفتم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه : سلمان قرض بسيار داشت و حضرت
قدرى از طلا به او داد كه قدر عشرى از اعشار قرضش نبود و به اعجاز آن حضرت همه
قرض خود را از آن ادا كرد.(943)
پنجاه و هشتم - راوندى از انس روايت كرده است كه : با
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به بازار رفتم و ده درهم با من بود و آن حضرت
مى خواست به آن دراهم عبايى بخرد، در عرض راه كنيزى را ديد گريه مى كند از سبب
گريه او پرسيد؟ گفت : در ميان ازدحام مردم دو درهم از من گم شد و از ترس مولاى خود
به خانه نمى توانم رفت ، حضرت فرمود كه : دو درهم را به او دادم ، و چون به بازار
رفتيم و حضرت عبا خريد و فرمود: زر بده ، كيسه را گشودم ده درهم به
حال خود بود.(944)
پنجاه و نهم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه : ابو هريره روزى مشت
خرمايى به خدمت آن حضرت آورد و گفت : دعا كن براى من به بركت ، حضرت دعا كرد و
فرمود: بگير اين را و در ميان كيسه بگذار و هر وقت كه خواهى دست كن در كيسه و در آور و
خالى مكن ، و پيوسته از آن مى خورد و مى بخشيد تا آنكه امير المومنين عليه السلام از او
گواهى طلبيد و او از براى دنيا كتمان شهادت كرد و آن بركت از او سلب شد، باز
توبه كرد و حضرت امير عليه السلام دعا كرد و براى او برگشت ، و چون به نزد
معاويه رفت بالكليه از او قطع شد.(945)
شصتم - راوندى روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شبى سه
مرتبه به مسجد تشريف مى آورد، در بعضى از شبها آخر شب بيرون آمد و نزد منبر جمعى
از فقرا مى خوابيدند، پس جاريه خود را طلبيد و فرمود: اگر طعامى مانده است بياور،
پس ديگى از سنگ آورد كه اندك طعامى در ته آن بود و حضرت ده نفر از فقرا را بيدار
كرد و فرمود: بخوريد به نام خدا، پس خوردند تا سير شدند، پس ده نفر ديگر را
بيدار كرد و خوردند تا سير شدند، و در ديگ باقى ماند و فرمود: ببر اين را بسوى
زنان .(946)
شصت و يكم - راوندى و غير او روايت كرده اند از حضرت صادق عليه السلام كه :
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نزد
اطفال شير خواره فاطمه عليهاالسلام مى آمد و آب دهان حلاوت نشان خود را در دهان ايشان
مى انداخت و به فاطمه عليه السلام مى فرمود: ايشان را شير مده .(947)
شصت و دوم - راوندى روايت كرده است كه سلمان گفت : من سه روز روزه گرفتم و بغير
آب چيز نيافتم كه افطار كنم و به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
حال خود را عرض كردم ، فرمود: با من بيا، چون رفتم در راه بزى را ديد به صاحبش
فرمود: آن را نزديك بياور، عرض كرد: يا رسول الله ! شيرده نيست ، فرمود: پيش
بياور، چون پيش آورد دست مبارك بر پستانش كشيد در ساعت پستانش آويخته و پر از شير
شد فرمود: قدح خود را بياور، چون قدح را آورد حضرت آن را پر از شير كرد و به
صاحب بز داد آشاميد، پس بار ديگر پر كرد و به من داد خوردم و سير شدم ، پس بار
ديگر پر كرد و خود آشاميد.(948)
شصت و سوم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه در بعضى از سفرها شتر يكى از
صحابه مانده شد و خوابيد و بر نمى خاست ، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آبى
طلبيد و مضمضه كرد و وضو ساخت در ظرفى و آب مضمضه و وضو را در دهان و سر آن
ريخت و دعا كرد، پس شتر برجست و در پيش شترهاى ديگر مى رفت .(949)
شصت و چهارم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه امير المومنين عليه السلام گفت كه :
داخل بازار شدم و يك درهم گوشت و يك درهم ذرت خريدم و به نزد فاطمه عليها السلام
آوردم ، چون فاطمه گوشت را پخت و ذرت را نان كرد گفت : اگر پدرم را مى طلبيدى
بهتر بود، رفتم خدمت آن حضرت ديدم بر پهلو خوابيده و مى گويد: پناه مى برم به
خدا كه از گرسنگى بر پهلو خوابيده باشم ، عرض كردم : يا
رسول الله ! نزد ما طعامى حاضر شده است ، حضرت برخاست و بر من تكيه نمود و
بسوى خانه فاطمه آمد و فرمود: اى فاطمه ! طعام خود را بياور، پس فاطمه عليها
السلام ديگ را با قرصهاى نام آورد و حضرت جامه بر روى آنها پوشانيد و فرمود: اى
فاطمه ! از براى ام سلمه جدا كن و از براى عايشه جدا كن ، تا آنكه از براى همه زنان
خود فرستاد هر يك را يك قرص نان با مرق و گوشت ، پس فرمود: براى پدر و
شوهرت جدا كن ، پس فرمود: براى همسايگان خود بفرست و بعد آنقدر ماند كه چند روز
مى خوردند.(950)
شصت و پنجم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : چون از حديبيه
برگشتند در اثناى راه به واديى رسيدند كه آن را ((وادى المشفق )) مى گفتند و در
آنجا آب قليلى بود كه يك يا دو كس را سيراب مى كرد، حضرت فرمود: هر كس پيشتر
به آب برسد نياشامد تا من بيايم ، چون به آب رسيد قدحى طلبيد و آبى در دهان خود
گردانيد و در آن آب ريخت .(951)
و به روايت ديگر: آب از آن برگرفت و به دست مبارك خود ريخت پس آب از آن چشمه
جارى شد و صداى عظيم از آن ظاهر شد تا آنكه همه لشكر سيراب و مشگها و مطهره هاى
خود را پر كردند و وضو ساختند، پس حضرت فرمود: بعد از اين خواهيد شنيد كه اين آب
چندان زياد شود كه اطراف خود را سبز كند؛ و چنان شد.(952)
شصت و ششم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : دختر عبدالله بن
رواحه از پيش آن حضرت گذشت در ايامى كه خندق را حفر مى كردند، حضرت فرمود: كه
را مى خواهى ؟ عرض كرد: اين خرماها را براى عبدالله مى برم ، فرمود: بياور، دختر آن
خرماها را در دست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ريخت ، حضرت امر فرمود نطعها
آوردند و ندا كرد كه : بياييد و بخوريد: پس همه خوردند و سير شدند و هر چه خواستند
برداشتند و باقى را به آن دختر داد.(953) به روايت ديگر: سه هزار نفر
بودند.(954)
شصت و هفتم - راوندى و غير او از جابر انصارى روايت كرده اند كه گفت : پدرم در جنگ احد
شهيد شد و دويست سال از عمر او گذشت بود و قرض بسيار از او مانده بود، روزى
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مرا ديد و پرسيد: چون شد قرض پدر تو؟ عرض
كردم : بر حال خود هست ، فرمود: كى از او مى طلبد؟ گفت : فلان يهودى فرمود: وعده اش
كى مى رسد؟ گفتم : وقت خشك شدن خرما، فرمود: چون آن وقت شود تصرفى مكن و مرا
خبر كن و هر صنفى از خرما را على حده ضبط كن .
چون آن وقت شد حضرت را اعلام كردم و با من آمد بر سر خرماها و از هر يك كفى به دست
مبارك خود گرفت و باز ريخت و فرمود: يهودى را بطلب ، چون حاضر شد فرمود: از اين
اصناف خرما هر صنف را كه مى خواهى براى قرض خود اختيار كن ، يهودى گفت : همه اين
خرماها به قرض من وفا نمى كند من چگونه يك صنف را اختيار كنم ؟ فرمود: هر صنف را مى
خواهى از آن ابتدا كن ، پس يهودى اشاره كرد بسوى خرماى صيحانى و گفت : ابتدا به
اين مى كنم ، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بسم الله گفت و فرمود:
كيل كن و بردار، يهودى كيل كرد و برداشت تا قرض خود را تمام گرفت و خرما به
حال خود بود و هيچ كم نشده بود. پس به جابر فرمود: آيا قرض كسى مانده است ؟ گفت :
نه ، فرمود: بردار خرماهاى خود را و به خانه ببر خدا بركت دهد تو را.
جابر گفت : خرما را به خانه بردم و در تمام
سال ما را كافى بود و بسيارى از آن را فروختم و بخشيدم و به هديه فرستادم و تا
وقت خرماى تازه به حال خود بود.(955)
شصت و هشتم - على بن ابراهيم و ابن شهر آشوب و قطب راوندى عليه السلام و غير ايشان
از محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند كه جابر انصارى گفت : در جنگ خندق روزى آن
حضرت را ديدم كه خوابيده و از گرسنگى سنگى بر شكم بسته ، پس به خانه رفتم و
در خانه خود گوسفندى داشتم و يك صاع جو، پس زن خود را گفتم كه : من حضرت را بر
آن حال ديدم اين گوسفند و جو را بعمل آور تا آن حضرت را خبر كنم ، زن گفت : برو و از
آن حضرت رخصت بگير اگر بفرمايد بعمل آوريم ، پس رفتم عرض كردم : يا
رسول الله ! استدعا دارم كه امروز چاشت خود را نزد ما
تناول فرمايى ، فرمود: چه چيز در خانه دارى ؟ گفتم : يك گوسفند و يك صاع جو،
فرمود: با هر كه مى خواهم بيايم يا تنها؟ نخواستم بگويم تنها گفتم : با هر كه مى
خواهى - و گمان كردم كه على را همراه خود خواهد آورد - پس برگشتم و زن را گفتم : تو
جو را بعمل آور و من گوسفند را، و گوشت را پاره پاره كردم و در يك ديگ افكندم و آب و
نمك در آن ريختم و پختم به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم و عرض
كردم : طعام مهيا شده است ، حضرت برخاست و در كنار خندق ايستاد و به آواز بلند ندا
كرد: اى گروه مسلمانان ! اجابت كنيد جابر را، پس جميع مهاجران و انصار از خندق بيرون
آمدند و متوجه خانه جابر شدند و به هر گروهى از
اهل مدينه كه مى رسيد مى فرمود: اجابت كنيد دعوت جابر را؛ پس به روايتى هفتصد نفر و
به روايتى هشتصد نفر و به روايتى هزار نفر(956) جمع شدند.
جابر گفت : من بسيار مضطرب شدم و به خانه دويدم و گفتم : گروهى بى پايان با آن
حضرت رو به خانه ما آوردند، زن گفت : آيا به حضرت گفتى كه چه چيز نزد ما هست ؟
گفتم : بلى ، گفت : پس بر تو چيزى نيست حضرت بهتر مى داند - آن زن از من داناتر
بود - پس حضرت مردم را امر فرمود در بيرون خانه نشستند و خود با على عليه السلام
داخل خانه شدند - به روايت ديگر: همه را داخل كرد و خانه گنجايش نداشت ، هر طايفه اى
كه داخل مى شدند حضرت اشاره به ديوار مى كرد و ديوار عقب مى رفت و خانه گشاده مى
شد تا آنكه آن خانه گنجايش همه را بهم رسانيد(957) - پس پيغمبر صلى الله عليه
و آله و سلم بر سر تنور آمد و آب دهان مباك خود را در تنور انداخت و ديگ را گشود و در
ديگ نظر كرد و به زن فرمود: نان را از تنور بكن و يك يك به من بده ، زن نان از تنور
مى كند و به آن حضرت مى داد و حضرت امير المومنين عليه السلام در ميان كاسه تريد
مى كردند و چون كاسه پر شد فرمود: اى جابر! يك ذراع گوسفند را با مرق بياور،
آوردم و بر روى تريد ريختند و ده نفر از صحابه را طلبيد كه خوردند تا سير شدند،
پس بار ديگر كاسه را پر از تريد كرد و ذراع ديگر طلبيد و ده نفر خوردند، پس بار
ديگر كاسه را پر كرد و ذراع ديگر طلبيد و جابر آورد، مرتبه چهارم كه ذراع از جابر
طلبيد جابر گفت : يا رسول الله ! گوسفندى دو ذراع بيشتر ندارد و من تا
حال سه تا آوردم ، فرمود: اگر ساكت مى شدى همه از ذراع اين گوسفند مى خوردند؛ به
اين نحو ده نفر ده نفر مى طلبيد تا همه صحابه سير شدند پس فرمود: اى جابر! بيا
تا ما و تو بخوريم ؛ پس من و پيغمبر و على عليه السلام خورديم و بيرون آمديم و
تنور و ديگ به حال خود بود و هيچ كم نشده بودند و چندين روز بعد از آن نيز از آن طعام
خورديم .(958)
شصت و نهم - راوندى روايت كرده است از زياد بن الحرث صيدايى كه :
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم لشكرى بر سر قوم من فرستاد، من گفتم : يا
رسول الله ! لشكر را برگردان من ضامن مى شوم قوم من مسلمان شوند، حضرت لشكر را
برگردانيد و من نامه اى به قوم خود نوشتم و ايشان كس فرستادند و اظهار اسلام
كردند، حضرت فرمود: تو مطاعى در ميان قوم خود؟ عرض كردم : بلى خدا ايشان را به
اسلام هدايت فرمود: پس نامه اى نوشت و مرا بر قوم خود امير كرد، گفتم : قدرى از
تصدقات ايشان براى من مقرر فرما، حضرت نامه اى نوشت و قدرى از صدقات ايشان
براى من مقرر نمود.
و اين واقعه در سفرى بود، چون به منزل ديگر فرود آمدند
اهل آن منزل آمدند و از عامل خود نزد آن حضرت شكايت كردند، حضرت فرمود: در امارت
خيرى نيست براى مرد مومن ، پس مرد مومن ديگر آمد و از حضرت تصدق طلبيد، فرمود: هر
كه با توانگرى از مردم سوال كند باعث درد سر و درد شكم مى شود، گفت : از صدقه
به من بده ، فرمود: حق تعالى در صدقه راضى نشده است نه به حكم پيغمبر و نه به
حكم غير او و خود در آن حكم كرده است و هشت قسمت نموده است اگر تو از آن اجزا هستى ما حق
تو را به تو مى دهيم .
صيدايى گفت : چون آن سخن اول را در باب امارت و سخن ثانى را در باب صدقه شنيدم
در دلم كراهتى از هر دو بهم رسيد و نامه امارت و نامه صدقه را به خدمت حضرت آوردم و
از هر دو استعفا كردم ، حضرت فرمود كه : پس كسى را نشان ده كه اهليت امارت داشته
باشد، من عرض كردم : يكى از آنها را كه از جانب قوم به رسالت آمده بودند، پس عرض
كردم به خدمت آن حضرت كه : ما چاهى داريم چون زمستان مى شود آب آن ما را كافى است و
همه بر سر آن جمع مى شويم و چون تابستان مى شود آبش كم مى شود و متفرق مى
شويم بر آبها كه در حوالى ماست ، و چون ما مسلمان شديم مردم حوالى ما با ما دشمنى
خواهند كرد و بر سر آب ايشان نمى توانيم رفت پس دعا كن كه آب چاه ما كم نشود و
نبايد كه پراكنده شويم ، حضرت هفت سنگريزه در دست مبارك خود گرفت و دست بر آنها
ماليد و دعا خواند و فرمود: ببريد اين سنگريزه ها را چون بر سر چاه رسيديد يكى از
آنها را در آن چاه بياندازيد و نام خدا ببريد.
زياد گفت كه : چون به فرموده حضرت عمل كرديم بعد از آن هرگز نتوانستيم ته چاه را
ببينيم از بسيارى آب .(959)
و به سند ديگر روايت كرده است : اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از كمى آب شكايت
كرد، حضرت سنگريزه گرفت و انگشت بر آن ماليد و به اعرابى داد و فرمود: در آن چاه
بينداز، چون در چاه انداخت آب جوشيد و تا لب چاه آمد.(960)
هفتادم - راوندى و ابن شهر آشوب از انس روايت كرده اند كه گفت : ابو طلحه در حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم اثر گرسنگى يافت پس مرا به خدمت آن حضرت
فرستاد تكليف كنم كه به خانه او تشريف بياورد، چون حضرت مرا ديد پيش از آنكه
سخن بگويم فرمود كه : ابو طلحه تو را فرستاده است ؟ گفتم : بلى ، پس حضرت
برخاست و به حاضران فرمود كه : برخيزيد و بيائيد؛ ابو طلحه به ام سليم گفت :
حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد با گروه بسيار و ما آنقدر طعام
نداريم كه به ايشان بخورانيم .
چون حضرت داخل شد فرمود: اى ام سليم ! آنچه دارى بياور، پس قرصى چند از نان جو
آورد و اندكى از روغن كه از ته مشگ خود فشرده بود آورد، حضرت آن نانها را تريد كرد
و روغن را بر آن ريخت و دست مبارك خود را بر سر آن تريد گذاشت و ده ده از صحابه را
مى طلبيد و مى خوردند و سير مى شدند و بيرون مى رفتند تا سير شدند، و ايشان هفتاد
نفر يا هشتاد نفر بودند.(961)
هفتاد و يكم - روايت كرده اند: زنى كه او را ام شريك مى گفتند مشگ روغنى از براى آن
حضرت آورد، حضرت فرمود كه مشگ او را خالى نمودند و به او پس دادند، چون به خانه
برد ديد كه مشگ پر از روغن است و تا مدتى از آن روغن مى خوردند و خالى نمى
شد.(962)
و به روايت ديگر: حضرت به خيمه ام شريك وارد شد، او اهتمام بسيار در ضيافت آن
حضرت كرد و مشگى بيرون آورد كه گمان روغنى در آن داشت و هر چند فشرد روغن از آن
بيرون نيامد، حضرت آن مشگ را گرفت و حركت داد تا پر از روغن شد و همه رفقاى
حضرت از آن سير شدند و مدتها از آن مى خوردند و امر فرمود دهان مشگ را نبندند.(963
)
هفتاد و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : آن حضرت كاسه عسلى به زنى داد و
آن زن مى خورد از آن عسل مدتها و منتهى نمى شد، روزى آن را از آن ظرف به ظرف ديگرى
گردانيد همان ساعت برطرف شد، پس به خدمت حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و واقعه را
نقل كرد، حضرت فرمود: اگر در آن ظرف مى گذاشتى هميشه از آن مى خوردى .(964)
هفتاد و سوم - ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است كه : مردى به خدمت آن حضرت آمد
و طعامى طلبيد حضرت شصت صاع گندم به او داد، پس پيوسته آن مرد با عيالش از آن
مى خوردند و كم نمى شد، روزى به خاطرش رسيد كه آن را
كيل نمايد و معلوم كند كه چه مقدار مانده است ، چون
كيل كرد تمام شد، حضرت فرمود: اگر كيل نمى كرديد هميشه از آن مى خوريد.(965)
هفتاد و چهارم - خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه : چون حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم در حديبيه فرود آمدند با هزار و پانصد نفر از
صحابه ، هوا در غايب گرمى بود گفتند: يا رسول الله ! آب روان خشك شده است و چاهى
كه در جانب ماست آب ندارد و چاههاى پر آب را قريش گرفتند، پس حضرت دلوى از آب
طلبيد و وضو ساخت از آن و آب در دهان خود گردانيد و در دلو ريخت و فرمود كه آب آن
دلو را در چاه ريختند، پس در ساعت چاه از آب لبريز شد.(966)
و به روايت ديگر: تيرى از جعبه خود بيرون آورد و در چاه انداخت .(967)
و به روايت ديگر: تير را به ناجيه پسر عمرو و يا براء ابن عازب داد و فرمود: در
يكى از چاههاى حديبيه فرو بريد، چون فرو بردند آب از زير تير جوشيد، و چون
كافران اين حالت را مشاهده نمودند تعجب كردند و گفتند: اين از جادوى محمد بعيد نيست ، و
چون خواستند از حديبيه باز كنند فرمود: تير را بيرون آوريد، چون بيرون آوردند آب
برطرف شد به نحوى كه گويا هرگز در آن چاه آب نبوده است .(968)
و به روايت ديگر: در جنگ تبوك از تشنگى و كمى آب به آن حضرت شكايت كردند
حضرت تيرى به مردى داد و فرمود: به ته چاه فرو بر، چون چنين كرد آب تا لب چاه
بلند شد و سى هزار نفر با حيوانات از آن چاه سيراب شدند.(969)
هفتاد و پنجم - اين شهر آشوب از جابر انصارى روايت كرده است كه گفت : من بيمار بودم
و مدهوش شده بودم و آن حضرت به عيادت من آمده بود پس دست خود را شسته بود و از آن
آب بر روى من ريخته بود من به هوش آمدم و عافيت يافتم .(970)
هفتاد و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه :
طفيل عامرى را - و به روايت ديگر حسان بن عمرو را - مرض خوره عارض شد و از آن
حضرت طلب شفا نمود، حضرت ظرف آب طلبيد و آب دهان مبارك خود را در آن افكند و
فرمود كه به آن غسل كند، چون غسل كرد شفا يافت .(971)
هفتاد و هفتم - روايت كرده است كه : قيس لخمى پيس شد و حضرت آب دهان مبارك خود را بر
آن موضع افكند و شفا يافت .(972)
هفتاد و هشتم - از محمد بن خاطب روايت كرده است كه : در طفوليت بر ساعد من قزقانى كه در
جوش بود ريخت پس مادرم مرا به خدمت حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم آورد پس آب دهان خود را در دهان من ريخت و بر دست من
ماليد و اين دعا را خواند: اذهب الباءس رب الناس و اشف انت الشافى لا شافى الا انت
شفاء لا يغادر سقما پس در ساعت شفا يافتم .(973)
هفتاد و نهم - روايت كرده است كه : آن حضرت بر سر پسرى دست كشيد و گفت : زندگانى
كن قرنى ، پس آن طفل صد سال عمر كرد.(974)
هشتادم - روايت كرده است كه : يك ديده قتاده بن ربعى - و به روايت ديگر قتاده بن نعمان -
در جنگ احد از حدقه بيرون آمد و حضرت آن را به جاى خود گذاشت و صحيح شد و آن ديده
ديگر گاهى به درد مى آمد و اين ديده هرگز به درد نمى آمد.(975)
و به روايت ديگر: عبدالله بن انيس را نيز چنين حادثه اى عارض شد و به دست ماليدن آن
حضرت شفا يافت .(976)
هشتاد و يكم - روايت كرده است كه : پاى محمد بن مسلمه در روزى كه كعب بن الاشرف را
كشتند از زانو شكست و حضرت دست مبارك را بر آن موضع كشيد و مانند پاى ديگر
شد.(977)
هشتاد و دوم - از عروه بن الزبير روايت كرده است كه : زنى بود از
اهل مكه كه زهره نام داشت و او مسلمان شد و بعد از اسلام نابينا شد، كفار مكه گفتند: لات و
عزى او را كور كردند، حضرت دست بر ديده او كشيد و او بينا شد، كافران گفتند: اگر
اسلام خوب مى بود زهره پيشتر از ما مسلمان نمى شد، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد
و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه .(978)(979)
هشتاد و سوم - روايت كرده است كه : چون حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم عبدالله بن عتيك را فرستاد كه ابو رافع يهودى را
در قلعه او بقتل رساند، در هنگام مراجعت پايش شكست ، چون به نزد حضرت آمد فرمود كه
: پا را دراز كن ، پس دست مبارك بر آن كشيد و در همان ساعت شفا يافت .(980)
هشتاد و چهارم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه : روزى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم در باديه اى در زير درختى قيلوله فرمود و چون
بيدار شد آب طلبيد و وضو ساخت در زير درخت خارى و آب مضمضه خود را در زير آن
درخت ريخت ، چون روز ديگر صبح شد ديدند كه آن درخت بزرگ شد و ميوه بزرگى بهم
رسانيده است به رنگ مورد و به بوى عنبر و به طعم
عسل و هر گرسنه كه از آن ميوه مى خورد سير مى شد و هر تشنه كه مى خورد سيراب مى
شد و هر بيمار كه مى خورد شفا مى يافت و هر حيوان كه از برگ آن درخت مى خورد
شيرش فراوان مى شد، و مردم باديه از اطراف مى آمدند و برگ آن را براى شفا مى
بردند، و آن درخت به جاى طعام و آب آن قبيله بود، و پيوسته از بركت آن درخت زيادتى
در مال و اسباب و فرزندان خود مى يافتند تا آنكه روزى ديدند ميوه هاى آن درخت ريخته و
برگش زرد و كوچك شده است ، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به دار بقا رحلت نمود، پس بعد از آن ميوه مى داد
كوچكتر و كم شهدتر و كم بوتر از آنچه پيشتر مى داد، و سى
سال بر اين حال بود، بعد از سى سال روزى ديدند كه طراوتش كم شده و ميوه هايش
ريخته و حسنش نمانده ، پس خبر رسيد كه امير المومنين عليه السلام در آن روز شهيد شده
بود؛ بعد از آن ميوه نداد اما مردمم از برگش شفا و بركت مى جستند، و مدتى بر اين
حال ماند تا آنكه روزى ديدند كه درخت خشك شده و از زيرش خون تازه مى جوشد و از
برگهايش آب خونى مانند آب گوشت مى ريزد، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه
در آن روز حضرت امام حسين عليه السلام شهيد شده بود.(981)
هشتاد و پنجم - شيخ طوسى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند از زيد بن ارقم كه : روزى
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم صبح كرد گرسنه و آمد به خانه فاطمه
عليها السلام پس حسن و حسين عليهما السلام را ديد كه از گرسنگى گريه مى كردند
پس حضرت آب دهان مبارك خود را در دهان ايشان انداخت تا سير شدند و به خواب رفتند،
و با حضرت امير المومنين عليه السلام به خانه ابو الهيثم رفت و گفت : مرحبا به
رسول الله نمى خواستم كه تو و اصحاب تو به نزد من بياييد و چيزى نداشته باشم
كه به نزد شما بياورم و پيش از اين چيزى داشتم كه به همسايگان خود قسمت نمودم ،
حضرت فرمود كه : جبرئيل هميشه مرا وصيت مى كرد در حق همسايگان تا آنكه گمان كردم
ميراثى از براى ايشان مقرر خواهد كرد؛ پس حضرت درخت خرمايى در كنار خانه او ديد
فرمود كه : اى ابوالهيثم ! رخصت مى دهى كه نزديك آن درخت برويم ؟ گفت : يا
رسول الله ! اين درخت نر است و هرگز بار نياورده است اگر خواهيد برويد به نزديك
آن ، حضرت به پاى درخت رفت و فرمود: يا على ! قدح آبى بياور، چون آورد آب را در
دهان گردانيد و بر آن درخت پاشيد و در همان ساعت به قدرت الهى آن درخت پر شد از
خوشه هاى بسر و رطب ، پس فرمود كه : اول به همسايگان بدهيد، و بعد از آن خورديم
آنقدر كه سير شديم و آب سرد بر بالايش خورديم ، پس گفت : يا على ! اين از جمله آن
نعيم است كه خدا فرموده در روز قيامت از آن سوال خواهند كرد، يا على ! براى جماعتى كه
حاضر نيستند يعنى فاطمه و حسن و حسين بردار. و بعد از آن درخت خرما پيوسته ميوه مى
آورد و تبرك به آن مى جستيم و آن را ((نخله الجيران )) مى گفتيم تا آنكه در
سال حره كه يزيد حكم به قتل اهل مدينه كرد آن درخت در آن فتنه بريده شد.(982)
هشتاد و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : عامر بن كريز در روز فتح مكه پسر
خود عبدالله را به خدمت آن حضرت آورد و آن پنج ماهه يا شش ماهه بود و گفت : يا
رسول الله ! كامش را بردار، حضرت فرمود: چنين طفلى را كام بر نمى دارند، پس او را
گرفت و آب دهان مبارك خود را در دهان او انداخت و او فرو برد از روى خواهش ، حضرت
فرمود كه : خدا او را آب روزى خواهد كرد، پس او به بركت آن حضرت چنان بود كه هر
زمينى را متوجه مى شد البته آب از آن بيرون مى آورد و مزارع و قنوات او مشهورند.(983
)
باب بيستم : در بيان معجزاتى است كه از آن حضرت ظاهر شد در كفايت شر دشمنان
|