فرمود: بر دور من آئيد تا گرگان مرا نبينند، چون كردند راعى را امر فرمود كه بگو
به آن گرگها: كيست آن محمد كه ذكر كرديد در ميان اين جماعت كه حاضرند؟ پس گرگها
آمدند و راه را گشودند و داخل حلقه شدند و چون به آن حضرت رسيدند گفتند: السلام
عليك اى رسول پروردگار عالميان و بهترين جميع خلق ، و روهاى خود را نزد آن حضرت
بر خاك ماليدند و گفتند: ما دعوت كننده ايم مردم را بسوى تو و ما خبر تو را به اين
راعى گفتيم و او را به خدمت تو فرستاديم .
پس حضرت متوجه منافقان شد و فرمود كه : كافران و منافقان را ديگر حيله اى نماند؛
پس حضرت فرمود: راستى راعى را در باب من دانستيد مى خواهيد راستى او را در باب
على بدانيد؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود: دور على را فرو گيريد، چون چنين كردند حضرت به آن گرگها خطاب نمود كه
: چنانكه مرا نشان داديد على را نشان دهيد تا اين گروه بدانند آنچه در شان او گفته ايد
حق است .
پس آن گرگها آمدند و مردم را شكافتند و خود را به على رسانيدند، و چون نظرشان بر
آن حضرت افتاد روهاى خود را نزد او بر خاك گذاشتند و گفتند: السلام عليك اى معدن
كرم و سخا و محل عقل و ذكا و داناى صحف اولى و وصى محمد مصطفى ، السلام عليك اى
آنكه خدا دوستان تو را سعادتمند گردانيده و دشمنان تو را شقاوت ابد رسانيده و تو را
سيد اولاد محمد گردانيده ، السلام عليك اى آنكه اگر
اهل زمين تو را به مثابه اهل آسمان دوست مى داشتند هر آينه از نيكان و برگزيدگان
بودند، و اى آنكه اگر كسى ما بين زمين تا عرش اعلا را در راه خدا صرف كند و ذره اى از
بغض تو در دل خود بيابد هر آينه بغير از عذاب و غضب از خدا نيابد.
پس صحابه بسيار متعجب شدند و گفتند: ما نمى دانستيم حيوانات نيز چنين محب و مطيعند
على را.
حضرت فرمود: شما اطاعت يك حيوان را براى او ديديد و تعجب مى كنيد، پس چگونه خواهد
بود حال شما اگر بينيد منزلت او را نزد ساير حيوانات دريا و صحرا و نزد ملائكه زمين
و آسمانها و فرشتگان كرسى و عرش اعلا؟! والله كه در آسمان ديدم صورت على را نزد
سدره المنتهى كه حق تعالى براى مزيد شوق رويت ملائكه
جمال آن حضرت را در آسمان خلق كرده و ديدم كه ملائكه نزد آن صورت
تذلل و تواضع مى كردند زياده از تذلل اين دو گرگ نزد آن حضرت ، و چگونه
تواضع نكنند نزد او ملائكه و جميع عقلا و حال آنكه حق تعالى سوگند ياد كرده است
بذات مقدس خود كه هر كه نزد على به قدر موئى تواضع كند صد هزار ساله راه درجات
او را در بهشت بلند گرداند؟! و اين تواضع كه شما مى بينيد نزد جلالت قدر او بسيار
كم است .
معجزه هشتم - آن است كه آن حضرت اول كه به مدينه تشريف آورد در هنگام خطبه و موعظه
پشت مى داد به استوانه اى از چوب خرما كه در مسجد بود، پس صحابه گفتند: يا
رسول الله ! مردم بسيار شده اند و مى خواهند كه بسوى تو نظر كنند در وقت خطبه ،
اگر رخصت فرمائى منبرى بسازيم كه چند پايه داشته باشد كه در وقت خطبه بر آن
منبر بر آيى و همه كس تو را بينند؛ حضرت ايشان را مرخص فرمود و منبرى ساختند، و
چون روز جمعه شد و آن حضرت به مسجد تشريف آورد و از آن ستون گذشت و بر منبر
بالا رفت آن چوب خرما از مفارقت آن سيد انبيا شيون گرفت مانند شيون زن فرزند مرده و
ناله كرد مانند ناله زنى كه او را درد زائيدن بيتاب كرده باشد، پس جميع
اهل مسجد از گريه آن به فغان آمدند و از ناله آن به فرياد آمدند، پس آن پيغمر رووف
رحيم از منبر تعظيم و تكريم فرود آمد و از روى لطف آن ستون را نوازش كرد و در بر
گرفت و دست مبارك بر آن ماليد و آتش حرقت آن سوخته نايره فراق را به
زلال لطف تسكين نمود و فرمود كه : رسول خدا بر تو نگذشت براى تهاون به حق تو
يا استخفاف به حرمت تو وليكن مى خواست مصلحت بندگان خدا كاملتر باشد، و جلالت و
فضل تو بر طرف نمى شود چون مدتى مسند و تكيه گاه محمد
رسول خدا بوده اى ، پس ناله آن نهال حديقه عرفان به دلنوازى آن محبوب قلوب
مقربان ساكن گرديد و حضرت به منبر معاودت نمود و فرمود: اى گروه مسلمانان ! اين
ستون چوبين از مفارقت رسول رب العالمين ناله مى كند و از دورى او اندوهگين مى شود در
ميان بندگان ستمكار جمعى هستند كه پروا نمى كنند از دورى و نزديكى
رسول خدا، اگر من اين چوب را در بر نمى گرفتم و دست بر آن نمى كشيدم هرگز ناله
آن ساكن نمى شد تا روز قيامت ، بدرستى كه هستند بعضى از بندگان و كنيزان خدا كه
ناله مى كنند از مفارقت محمد رسول خدا و على مانند ناله اين ستون ، همين بس است مومن را
كه دلش پيچيده باشد بر محبت محمد و على و
آل پاكيزه ايشان ، آيا ديديد ناله حزين اين ستون چوبين را بر مفارقت سيد المرسلين و
چگونه ساكن شد چون حضرت او را در برگرفت ؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود كه : سوگند مى خورم بآن خداوندى كه مرا به راستى به خلق فرستاده است كه
شوق و ناله خزينه داران بهشت و حوران و غلمان و قصور و بساتين و
منازل آن بسوى دوستان و معتقدان محمد و آل طيبين ايشان و بيزارى جويندگان از دشمنان
ايشان زياده از شوق و ناله اين ستون است بسوى
رسول خدا، و چيزى كه حنين و انين ايشان را تسكين مى بخشيد صلوات فرستادن شيعيان
على است بر محمد و آل پاكان او يا نماز نافله اى كه كنند يا تصدقى كند كه دهند يا
روزه اى كه گيرند، و بيشتر چيزى كه باعث تسكين ايشان مى گردد آن است كه به ايشان
برسد خبر احسان كردن شيعيان و يارى كردن ايشان بردران مومن خود را، چون اين خبرها
به ايشان مى رسد به يكديگر مى گويند، تعجيل مكنيد كه صاحب شما براى اين دير به
نزد شما مى آيد كه درجات او در بهشت زياده گردد به سبب نيكى كردن نسبت به برادران
مومن خود، و بزرگتر چيزى كه موجب تشفى خاطر ايشان از الم مفارقت مومنان مى گردد آن
است كه حق تعالى ساكنان و خازنان بهشت و حوران و غلمان را اعلام مى نمايد كه شيعيان
كه صاحبان شمايند در دست دشمنان و ناصبيان گرفتارند و
تحمل مشقتهاى عظيم از ايشان مى نمايند و با ايشان به تقيه سلوك مى كنند و صبر بر
اين شدتها مى نمايند، پس ايشان مى گويند: ما نيز بر مفارقت ايشان صبر مى نمائيم
چنانكه ايشان صبر مى كنند بر شنيدن مكروهات در حق پيشوايان و بزرگان خود و چنانكه
جرعه هاى خشم را فرو مى برند و ساكت از اظهار حق مى باشند در وقتى كه مشاهده مى
نمايند ستمهاى گروهى را كه قادر بر دفع ستم ايشان نيستند؛ پس در اين وقت
پروردگار ما ندا مى كند ايشان را كه : اى ساكنان بهشت من ! و اى خزينه داران رحمت من !
آمدن شوهران و آقايان و ياران شما را به نزد شما تاخير نكرده ام از براى
بخل وليكن براى آن تاخير كرده ام كه كامل گردانند بهره خود را از كرامت من به سبب
نيكيها و احسانها كه با برادران مومن خود مى كنند به سبب فريادرسى بيچارگان و
دادرسى مظلومان و صبر كردن بر تقيه از فاسقان و كافران ، پس چون به سبب اين
اعمال حسنه مستحق كرامتهاى بزرگ من گردند ايشان را بسوى شما
نقل خواهم كرد بر بهترين احوال ، پس بشارت باد شما را، چون اين ندا به ايشان رسد
حنين و ناله و انين ايشان ساكن گردد.
معجره نهم - چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در مدينه دين اسلام را ظاهر
گردانيد حسد عبدالله بن ابى بر آن حضرت شديد شد پس تدبير كرد كه چاهى در
خانه خود حفر نمايد و در آن چاه نيزه ها و كاردهاى به زهر آب داده نصب كند و بر روى آن
چاه بساطى فرش كند و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به خانه خود به
ضيافت بطلبند تا آنكه آن حضرت چون بر آن بساط بنشيند در آن چاه افتد و هلاك شود،
پس چنين كرد و جمعى را با شمشيرهاى برهنه در حجره هاى خانه پنهان كرد كه چون آن
حضرت در چاه افتد ايشان بيرون آيند و على بن ابى طالب و مخصوصان اصحاب آن
حضرت را كه همراه او باشند به قتل رسانند و طعامى نيز مهيا كرد كه در آن زهر كرده
بود كه اگر آن تدبير ميسر نشود، به خوردن طعام هلاك شوند، و چون تدبير او تمام
شد به خدمت آن حضرت آمد و آن حضرت را با صحابه به ضيافت طلبيد،
جبرئيل نازل شد و تمام آنچه او تدبير كرده بود
نقل كرد و گفت : حق تعالى تو را امر مى فرمايد هر جا كه او مى گويد بنشين و از هر
طعام كه مى آورد بخور تا آيات و معجزات تو ظاهر گردد و آنها كه توطئه
قتل تو كرده اند اكثر ايشان هلاك شوند.
پس حضرت به خانه آن ملعون رفت و بر روى چاهى كه او تعبيه كرده بود نشست و
صحابه بر دور آن حضرت نشستند و به قدرت الهى در چاه نيفتاد، پس ابن ابى متعجب
شد، چون نظر كرد ديد به اعجاز آن حضرت روى آن چاه زمين سخت شده است ، پس طعام زهر
آلود را به نزد آن حضرت و صحابه گذاشت و چون حضرت خواست كه دست به آن طعام
دراز كند حضرت امير المومنين عليه السلام را گفت : يا على ! آن تعويذ نافع را بر اين
طعام بخوان ، حضرت دعا را خواند: بسم الله الشافى بسم الله الكافى بسم الله
المعافى بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شى ء ولا داء فى الارض ولا فى السماء و هو
السميع العليم ، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و امير المومنين عليه
السلام و هر كه از صحابه كه همراه ايشان بودند از آن طعام آنقدر خوردند كه سير
شدند و برخاستند، و چون عبدالله بن ابى ديد كه از خوردن آن طعام آسيبى به ايشان
نرسيد گفت : البته غلط كرده بودند و زهر داخل اين طعام نكرده بودند، پس آمد و
مخصوصان اصحابش را به جاى ايشان نشانيد و باقيمانده آن طعامها را خوردند و دختر
عبدالله بى ابى كه اكثر آن تدبيرها را او كرده بود چون ديد كه سر آن چاه پوشيده
شد و مانند زمين سخت گرديده آمد و بر روى آن نشست ، چون قرار گرفت به
حال اول برگشت و موافق مضمون ((من حفر بئرا لاخيه وقع فيه ))(738) در آن چاه
افتاد و هلاك شد و راه چاه هاويه پيش گرفت و صداى شيون از خانه او بلند شد و اين
جماعت را به سبب عروسى آن دختر طلبيده بودند، پس عبدالله به
اهل خانه خود تاكيد كرد: مگوئيد در چاه افتاد كه ما رسوا مى شويم ، و اصحاب ابن ابى
كه از آن طعام خوردند همه هلاك شدند.
پس چون عبد بن ابى به خدمت حضرت آمد، از سبب مردن آن دختر و آن جماعت از او پرسيد،
گفت : دختر از بام افتاد و آن جماعت طعام بسيار خوردند و به امتلاء هلاك شدند. حضرت
فرمود: خدا بهتر مى داند كه به چه سبب هلاك شدند.
معجزه دهم - روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با گروهى از مهاجران و
انصار نشسته بود ناگاه فرمود: حريره اى مى خواهم كه با روغن و
عسل به عمل آورده باشند، حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: من هم آن را مى خواهم
كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خواست .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ابوبكر گفت كه : تو چه چيز مى
خواهى ؟ گفت : تهيگاه بره بريان مى خواهم . پس به عمر و عثمان گفت كه : چه چيز مى
خواهيد؟ گفتند: سينه بره بريان مى خواهيم . پس حضرت فرمود: كدام مومن امروز ضيافت
مى كند حضرت رسول و صحابه را به آنچه خواهش كردند؟
عبدالله بن ابى در خاطر خود گفت كه : امروز مى توانم مكر خود را در باب محمد و
اصحاب او بعمل آورم و مردم را از شر او خلاص كنم ؛ برخاست و گفت : يا
رسول الله ! آنچه خواهش كرديد همه نزد من هست و من ضيافت مى كنم شما را.
پس به خانه برگشت و حريره و بره بريان را
بعمل آورد و در هر يك زهر بسيار داخل كرد و به خدمت حضرت برگشت و گفت : بياييد كه
حاضر كرده ام .
حضرت فرمود: من باكى بيايم ؟
گفت : با على و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار؛ پس حضرت اشاره فرمود به جانب ابوبكر
و عمر و عثمان و طلحه و گفت : اينها نيايند؟ گفت : نه ؛ زيرا كه آنها با او در نفاق شريك
بودند و نمى خواست ايشان هلاك بشوند.
حضرت فرمود: من طعامى را بدون اين گروهى مهاجر و انصار نمى خورم .
عبدالله گفت : يا رسول الله ! اين طعام كمى است كه زياده از پنج نفر را كافى نيست .
فرمود: حق تعالى بر عيسى عليه السلام خوانى فرستاد كه در آن چند ماهى و چند گرده
نان بود و آن را چندان بركت داد كه چهار هزار و هفتصد نفر از آن خوردند و سير شدند.
عبدالله گفت : اختيار با شماست .
حضرت ندا كرد: اى گروه مهاجر و انصار! بياييد بسوى خوان عبدالله بن ابى ، پس هفت
هزار و هشتصد نفر از صحابه با آن حضرت روانه خانه آن منافق شدند.
آن ملعون به اصحاب خود گفت : نمى دانم چكنم ؟ من مى خواهم محمد را با چند كس از
مخصوصان اصحاب او بكشم و اراده كشتن همه ندارم ؛ پس امر كرد منافقان را همه سلاح
بپوشند كه اگر آن حضرت به زهر او هلاك شود و اصحاب آن حضرت اراده انتقام كشيدن
كنند با ايشان جنگ توانند كرد.
چون حضرت داخل منزل او شد اشاره به خانه تنگى كرد و گفت : يا
رسول الله ! تو با على و سلمان و مقداد و عمار به اين خانه
داخل شويد و ساير صحابه در ساير حجره ها و صحن خانه و كوچه باشند و هر گروهى
كه طعام بخورند بيرون روند و گروه ديگر به جاى ايشان بيايند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كه طعام كم را بركت مى تواند داد
خانه تنگ را نيز گشادگى مى تواند داد؛ پس همه را رخصت فرمود
داخل شدند و حلقه حلقه بر دور آن حضرت نشستند تا همه را فرا گرفت . و عبدالله از
مشاهده آن حالت متعجب شد.
حضرت فرمود: اى عبدالله ! طعامى كه حاضر كرده اى بياور.
چون حريره و بريان را حاضر كرد گفت : يا
رسول الله ! اول تو بخور، بعد از تو على بخورد، و بعد از او مخصوصان اصحاب
بخورند.
حضرت فرمود: حق تعالى ميان من و على در هيچ امرى جدائى نيفكنده و من و او را خدا از يك
نور آفريده و عرض كرد نور ما را بر اهل زمين و آسمانها و حجب و
اهل بهشت و از براى ما بر ايشان عهد و پيمان گرفت كه دوست دوستان ما باشند و دشمن
دشمنان ما باشند و هر كه را ما دوست داريم ايشان دوست بدارند و هر كه را دشمن داريم
ايشان دشمن دارند، پيوسته اراده من و على يكى بوده است ، نخواسته است بغير آنچه من
خواسته ام ، شاد مى كند مرا آنچه او را شاد مى كند و به درد مى آورد مرا آنچه او را به
درد مى آورد، اى عبدالله ! على با من همراه خواهد خورد.
عبدالله گفت : چنين باشد؛ و در خاطر خود گفت : هر چند على زودتر هلاك شود براى من
بهتر است مبادا او بعد از محمد بر ما شمشير بكشد و تاب مقاومت او را نياوريم .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و امير المومنين عليه السلام از آن طعام خوردند
تا سير شدند، پس فرمود: طعام را در ميان خانه بگذار تا همه بخورند.
عبدالله گفت : يا رسول الله ! چگونه دست ايشان به طعام خواهد رسيد؟
فرمود: خداوندى كه خانه را گشادگى داد دست ايشان را دراز مى تواند كرد.
پس همه صحابه دست رسانيده و خوردند و سير شدند و استخوانهاى بره در آن خوان
ماند، پس حضرت دستمال خود را انداخت و گفت : يا على ! اين حريره را بر روى آن بريز
تا بخورند، پس خوردند تا سير شدند و گفتند: يا
رسول الله ! شيرى مى خواهيم كه بعد از اين بخوريم .
فرمود: پيغمبر شما نزد خدا از عيسى گرامى تر است ، چنانكه حق تعالى براى عيسى
مرده را زنده كرد براى شما نيز خواهد كرد؛ پس
دستمال خود را بر روى استخوانها پهن كرد و فرمود: خداوندا! چنانكه بر اين حيوان
بركت دادى و ما را از گوشت آن سير گردانيدى پس باز بركت ده آن را چنان كن كه ما از
شير آن بياشاميم ؛ پس به قدرت اليه گوشت بر آن استخوانها روييد و به حركت در آمد
و ايستاد و پستانهايش پر از شير شد حضرت فرمود: بياوريد مشگها و ظرفها را، و همه
را مملو كرد و همه سيراب شدند از آن شير.
پس فرمود: اگر نه اين بود كه مى ترسم كه امت من گمراه شوند و آن را مانند گوساله
بنى اسرائيل بپرستند هر آينه مى گذاشتم كه زنده باشد و در زمين راه رود و از گياه
زمين بخورد؛ پس گفت : خداوندا! آن را استخوان گردان چنانكه بود؛ و با صحابه از
خانه آن منافق بيرون آمدند و صحابه ذكر مى كردند گشاد شدن خانه و فراوانى طعام
قليل و دفع ضرر زهر را.
حضرت فرمود: من از مشاهده اين احوال به ياد آوردم آنچه حق
تعال در روضات جنان زياده خواهد كرد در منازل شيعيان و نعمتهاى ايشان در جنت عدن و جنت
فردوس ، بدرستى كه از شيعيان ما كسى باشد كه ببخشد خدا او را در بهشت از
منازل و قصور و درجات و حوران و خيرات آنقدر كه جميع دنيا و نعمتهاى آن در جنب آنها
مانند ريگى باشد در بيابان بى پايان ، و بسيار است كه مومنى را در بهشت منزلى هست
پس او در دنيا برادر مومن فقير خود را مى بيند و براى او تواضع مى كند و او را گرامى
مى دارد و اعانت او مى كند و نمى گذارد كه او آبروى خود را به نزد كسى به
سوال كردن بريزد پس حق تعالى منزل او را در بهشت وسيع و مضاعف مى گرداند مانند
آنچه ديديد از مضاعف گردانيدن اين خانه كوچك و طعام كم ، و خدمتكاران آن
منازل را نيز هزار بار مضاعف مى گرداند، و زياده در خود در قوت ايمان صاحبشان و
زيادتى اعمال حسنه او، و هر چند احسان برادران را زياده مى كند وسعت منازلش بيشتر مى
شود و نعمتهايش افزونتر مى گردد؛ و نظير خوردن اين طعام زهر آلود و ضرر نرسانيدن
آن و بركت فرستادن خدا بر آن ، صبر كردن شيعيان است بر تقيه و بر فرو خوردن
جرعه هاى خشم و غيظ مخالفان زيرا كه حق تعالى آن جرعه هاى زهر آلود را سبب راحتهاى
عقبى و نعمتهاى بى انتها مى گرداند و در بهشت ايشان را خطاب مى كند: گوارا باد شما
را اين لذتها و راحتها و نعمتها كه به سبب آن آزارها كه از مخالفان كشيديد و تقيه
نموديد و صبر كرديد خدا به شما كرامت كرده است (739)
باب شانزدهم : در بيان معجزاتى است كه متعلق است به اجرام سماويه و آثار علويه
وآن چند نوع است
اول - شق شدن ماه است : چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است اقتربت الساعه و
انشق القمر # و ان يروا آيه يعرضوا و يقولوا سحر مستمر(740) يعنى : ((نزديك
شد قيامت و به دو نيم شد ماه ، و اگر ببينند آيتى و معجزه اى رو مى گردانند و مى
گويند: سحرى است پيوسته و محكم )).
اكثر مفسران خاصه و عامه ذكر كرده اند كه : اين آيات وقتى
نازل شد كه قريش از آن حضرت معجزه اى طلب كردند و حضرت اشاره به ماه نمود و به
قدرت حق تعالى به دو نيم شد.(741)
در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام
منقول است كه : چهارده نفر از منافقان كه در عقبه خواستند حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم را هلاك كنند در شب چهاردهم ماه ذيحجه به نزد آن
حضرت آمده گفتند: هر پيغمبرى را معجزه نمايانى بود، امشب از تو معجزه بزرگى مى
خواهيم .
حضرت فرمود: چه معجره اى مى خواهيد؟ بگوييد تا براى شما ظاهر كنم .
گفتند: اگر تو را نزد حق تعالى قدر هست امر كن ماه را به دو نيم شود.
پس جبرئيل عليه السلام فرود آمد و گفت : يا
رسول الله ! خداوند عالميان تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: من همه چيز را امر كرده
ام كه مطيع تو باشند.
پس آن حضرت سر بسوى آسمان بلند كرد و امر نمود ماه را كه : به دو نيم شو؛ پس ماه
به دو نيم شد و آن حضرت براى شكر خدا به سجده رفت و شيعيان ما به سجده رفتند.
چون سر برداشتند گفتند: يا محمد! امر كن به
حال خود برگردد، حضرت امر كرد به حال خود برگشت و درست شد و گفتند: بفرما يك
جانشين شق شود و جانب ديگر به حال خود باشد، حضرت امر كرد چنان شد و سجده كرد و
شيعيان ما سجده كردند.
منافقان گفتند: اى محمد! مسافران ما از شام و يمن مى آيند از ايشان مى پرسيم اگر در اين
شب ديده اند آنچه ما ديديم باور مى كنيم و اگر نه خواهيم دانست جادو كرده اى ؛ پس حق
تعالى آيات را فرستاد.(742)
و عامه حديث شق شدن ماه را از بسيارى از صحابه روايت كرده اند مانند ابن مسعود، انس ،
حذيفه ، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس ، جبير بن مطعم ؛ و همه روايت كرده اند كه در
مكه واقع شد.(743)
و جبير روايت كرده است كه : چون مسافران ايشان آمدند و پرسيدند، همه گفتند: ما نيز ماه
را در آن شب چنين ديديم كه به دو نيم شد و باز بهم آمد.(744)
و ابن مسعود گفت : بخدا سوگند كه ديدم كوه حرا در ميان دو پاره ماه بود.(745)
و ضحاك روايت كرده است كه ابوجهل گفت : اين جادو است ، مى بايد فرستاد و از
اهل شهرهاى ديگر سوال كرد، پس خبر آوردند كه
اهل شهرهاى ديگر نيز در آن شب ماه را چنين ديده اند پس كافران گفتند: اين جادوئى بوده
است كه در همه شهرها مستمر گرديده است .(746)
در روايت ديگر وارد شده است كه : شبى آن حضرت در حجر
اسماعيل عليه السلام نشسته بود و كفار قريش در مجالس خود نشسته بودند به يكديگر
گفتند: امر محمد ما را عاجز كرده است و نمى دانيم كه در باب او چه بگوييم ؟ بعضى
گفتند: جادو در آسمان كار نمى كند بياييد برويم و از او بخواهيم معجزه اى در آسمان
بنمايد، پس برخاسته به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا محمد! اينها كه از تو مى
بينيم اگر جادو نيست علامتى در آسمان به ما بنما زيرا كه مى دانيم كه جادو در آسمان
نمى گردد؟
حضرت فرمود: اين ماه را مى بينيد كه در شب چهارده و تمام است ؟ مى خواهيد معجزه را در ماه
به شما بنمايم ؟ گفتند: بلى ؛ حضرت با انگشت معجز نما بسوى ماه اشاره كرد، پس ماه
به دو نيم شد نيمى بر بام كعبه افتاد و نيمى بر كوه ابوقبيس افتاد، پس گفتند: آن را
به جاى خود برگردان ، حضرت اشاره فرمود هر دو نيم پرواز كردند و در هوا به
يكديگر پيوستند و در جاى خود قرار گرفتند.
چون اين معجزه را ديدند به يكديگر گفتند: برخيزند كه سحر محمد در آسمان و زمين
پيوسته و مستمر است .(747)
در روايت ديگر مذكور است كه : مقدار ما بين عصر تا شام ماه دو حصه بود و كافران مى
ديدند و مى گفتند: سحرى است مستمر.(748)
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام
منقول است كه : ماه در مكه به اعجاز حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به دو نيم شد، پس حضرت فرمود: گواه
باشيد.(749)
نوع دوم - برگردانيدن آفتاب است : علماى خاصه و عامه به سندهاى بسيار از اسماء بنت
عميس و غير او روايت كرده اند كه : روزى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم حضرت امير المومنين عليه السلام را پى كارى
فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امير آمد و نماز عصر
نكرده بود و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سر مبارك خود را در دامن آن
حضرت نهاد و خوابيد و وحى بر آن حضرت نازل شد و سر خود را به جامه اى پيچيد و
مشغول استماع وحى گرديد تا نزديك شد كه آفتاب فرو رود، چون وحى منقطع شد
حضرت فرمود: يا على ! نماز كرده اى ؟
عرض كرد: نه يا رسول الله ، نتوانستم كه سر مبارك تو را از دامن خود دور كنم .
پس حضرت فرمود: خداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت
رسول تو بود، پس آفتاب را بر او برگردان .
اسماء گفت : والله ديدم كه آفتاب برگشت و بلند شد و به جائى رسيد كه بر زمينها
تابيد و به وقت فضيلت عصر برگشت ، حضرت نماز كرد باز آفتاب فرو رفت
.(750)
در اين باب احاديث بسيار در ابواب معجزات حضرت امير المومنين عليه السلام مذكور
خواهد شد انشاء الله .
در روايت ديگر منقول است كه : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قصه معراج را
نقل كرد و فرمود كه : قافله قريش را ديدم كه در فلان
منزل است ، پرسيدند: قافله چه روز داخل خواهد شد؟ فرمود: در روز چهار شنبه .
چون روز چهار شنبه شد قريش منتظر بودند كذب آن حضرت ظاهر شود، روز به آخر
رسيد و قافله نيامد؛ پس حضرت دعا كرد كه حق تعالى آفتاب را يك ساعت در نزديك
مغرب نگاه داشت تا قافله داخل شد و صدق آن حضرت ظاهر شد.(751)
نوع سوم - فرو ريختن ستارگان و بسيارى شهب است : كه سابقا مذكور شد كه از
علامات ولادت آن حضرت بود كه شياطين ممنوع شدند از رفتن به آسمان .(752)
نوع چهارم : عامه و خاصه روايت كرده اند كه : چون
قبايل عرب با هم اتفاق كردند در اذيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضرت
فرمود: خداوندا! عذاب خود را سخت كن بر قبايل مضر و بر ايشان قحطى بفرست مانند
قحط زمان يوسف عليه السلام .
پس باران هفت سال بر ايشان نباريد و در مدينه نيز قحطى بهم رسيد، اعرابى به خدمت
آن حضرت آمد و از جانب عرب استغاثه كرد كه : درختان ما خشكيده و گياههاى ما منقطع شده
و شير در پستان حيوانات و زنان ما نمانده و چهار پايان ما هلاك شدند.
پس رسول خدا به منبر بر آمد و حمد و ثناى حق تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در
اثناى دعاى آن جناب باران جارى شد و يك هفته باريد و چندان باران آمد كه
اهل مدينه به شكايت آمده عرض كردند: يا رسول الله ! مى ترسيم غرق شويم و خانه هاى
ما منهدم شود، حضرت اشاره اى كرد بسوى آسمان و فرمود: ((الهم حوالينا ولا علينا))
((خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران )) و به هر طرف كه اشاره مى فرمود
ابر گشوده مى شد پس ابر از مدينه برطرف شد و بر دور مدينه مانند
اكليل حلقه شد و بر اطراف مانند سيلاب مى باريد و بر مدينه يك قطره نمى باريد، و
يك ماه سيلاب در رود خانه ها جارى بود، پس فرمود: والله اگر ابو طالب زنده مى بود
ديده اش روشن مى شد.(753)
نوع پنجم - سايه كردن ابر بر سر آن حضرت پيش از بعثت و بعد از بعثت : چنانكه در
ابواب سابقه گذشت كه چون با ابو طالب عليه السلام به راه شام رفت بحيرا و غير
او مشاهده كردند و همچنين در ساير اوقات و احوال كه گذشت و بعد از اين مى آيد و اين از
معجزات متواتره آن حضرت است (754)
نوع ششم - نازل شدن مائده و طعامها و ميوه ها براى آن حضرت از آسمان : چنانكه به سند
معتبر از ام سلمه منقول است كه : روزى فاطمه عليها السلام به نزد
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و حسنين عليهما السلام را برداشته بود و
حريره اى ساخته بود و با خود آورده بود، چون
داخل شد حضرت فرمود: پسر عمت را براى من بطلب ، چون امير المومنين عليه السلام
حاضر شد امام حسن عليه السلام را در دامن راست و و امام حسين عليه السلام را در دامن چپ و
على عليه السلام و فاطمه عليها السلام را در پيش رو و پس سر خود نشانيد و عباى
خيبرى بر ايشان پوشانيد و سه مرتبه فرمود: خداوندا! اينها
اهل بيت منند پس از ايشان دور گردان شك و گناه را و پاك گردان ايشان را پاك كردنى ؛
و من در ميان عتبه در ايستاده بودم عرض كردم : يا
رسول الله ! من از ايشانم ؟ فرمود: باز گشت تو به خير است اما از ايشان نيستى ، پس
جبرئيل آمد و طبقى از انار و انگور بهشت آورد، چون حضرت انار و انگور را در دست گرفت
هر دو تسبيح خدا گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس به دست حسنين داد و در دست ايشان
((سبحان الله )) گفتند و ايشان تناول نمودند، پس به دست على عليه السلام داد و
تسبيح گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس شخصى از صحابه
داخل شد و خواست از آن انار و انگور بخورد
جبرئيل گفت : نمى خورد از اين ميوه ها مگر پيغمبر يا وصى او يا فرزند او.(755)
و به سند ديگر از عايشه روايت كرده اند كه روزى
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را پى كارى فرستاد، و چون
برگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حجره من بود پس حضرت برخاست و
على عليه السلام را استقبال كرد تا ميان فضاى خانه و دست در گردن او در آورد، ناگاه
ديدم ابرى هر دو را فرو گرفت و از نظر من غائب شدند، چون ابر برطرف شد ديدم كه
خوشه اى از انگور سفيد در دست آن حضرت بود و خود
تناول مى نمود و به على عليه السلام مى داد كه
تناول مى كرد، عرض كردم ، يا رسول الله ! خود مى خورى و به على مى خورانى و به
من نمى دهى ؟! فرمود: اين از ميوه هاى بهشت است و در دنيا نمى خورد مگر پيغمبر و وصى
پيغمبر.(756)
و به سندهاى بسيار در كتب خاصه و عامه از انس روايت كرده اند كه : روزى
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سوار شد و به نزد كوهى رفت و از آن بالا رفت
و به من فرمود: برو به فلان موضع كه على نشسته و به سنگريزه تسبيح خدا مى
گويد و سلام مرا به او برسان و او را بر اين استر سوار كن و به نزد من بياور.
انس گفت : رفتم به آن موضع و على عليه السلام را سوار كرده به خدمت پيغمبر صلى
الله عليه و آله و سلم آوردم ، چون على عليه السلام نظرش به آن حضرت افتاد عرض
كرد: السلام عليك يا رسول الله ، حضرت رسول فرمود: و عليك السلام يا ابولحسن
بنشين كه در اين موضع هفتاد پيغمبر نشسته است كه من از همه بهترم و در موضع هر
پيغمبرى برادر او نشسته است كه تو از همه بهترى .
انس گفت : در اين حال ابرى ديدم كه به نزديك سر ايشان آمد و حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم دست دراز كرد بسوى ابر و خوشه انگورى فرود
آورد و ميان خود و على عليه السلام گذاشت و فرمود: بخور اى برادر من كه اين هديه اى
است از خدا بسوى من و بسوى تو.
انس عرض كرد: يا رسول الله ! على برادر توست ؟
فرمود: بلى ، على برادر من است زيرا كه حق تعالى آبى در زير عرش آفريد پيش از
آنكه آدم عليه السلام را خلق كند به سه هزار
سال و آن را در مرواريد سبزى جا داد و همچنان در علم الهى بود تا آدم عليه السلام را
خلق كرد، پس آن آب را در صلب آدم عليه السلام جارى ساخت ، پس آن را به صلب شيث
نقل كرد، و پيوسته از صلبى به صلبى آن را
منتقل مى نمود تا به صلب عبدالمطلب عليه السلام رسيد پس آن را دو حصه كرد: نصفى
را در صلب عبدالله و نصفى را در صلب ابو طالب قرار داد، پس من از يك نيم بهم
رسيدم و على از نيم ديگر، پس على برادر من است در دنيا و آخرت . و به اين اشاره كرده
است حق تعالى در قرآن مجيد و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان
ربك قديرا (757) يعنى : ((اوست خداوندى كه آفريد از آب بشرى پس گردانيد
آن را نسب و دامادى ، و پروردگار تو قادر است )).(758)
و در روايت ديگر است كه انس گفت : از آن ابر خوردنى و آشاميدنى هر دو
تناول كردند و ابر بالا رفت و حضرت فرمود كه : از اين ابر سيصد و سيزده پيغمبر و
سيصد و سيزده وصى پيغمبر خورده اند كه من از همه آن پيغمبران نزد خدا گرامى ترم و
على از همه آن اوصيا نزد حق تعالى گرامى تر است .(759)
و در حديث معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام
منقلول است كه حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود: بر شما باد به هريسه كه
چهل روز نشاط عبادت مى دهد و داخل بود در خوانى كه براى
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آسمان فرود آمد.(760)
مولف گويد: احاديث نزول مائده بسيار است و در ابواب
فضائل حضرت امير المومنين عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين عليه السلام مذكور
خواهد شد انشاء الله تعالى .
نوع هفتم - روايت كرده اند از انس كه : حضرت
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مردى را به رسالت فرستاد نزد فرعونى از
فراعنه عرب كه او را به وحدانيت خدا دعوت نمايد، چون رسالت حضرت را به او
رسانيد گفت : بگو كه آن خدائى كه مرا بسوى او مى خوانى از طلا است يا از نقره است
يا از آهن ؟!
آن مرد برگشت و رسالت او را به حضرت رسانيد؛ پس بار ديگر حضرت به نزد او
فرستاد و او را دعوت نمود و او ابا كرد و با فرستاده آن حضرت در سخن بود كه ابرى
پيدا شد و صاعقه اى از آن ابر ظاهر شد و كاسه سر او را برداشت ، پس خدا اين آيه را
فرستاد و يرسل الصواعق فيصيب بها من يشاء و هم يجادلون فى الله و هو شديد
المحال (761)(762)
هشتم - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : روزى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ابو
جهل لعين گفت كه : خدا عذاب را براى اين از تو دور مى گرداند كه مى داند در پشت تو
ذريتى هست كه مسلمان خواهد شد - يعنى عكرمه - و ولايت در ميان مسلمانان بهم خواهد رسانيد
و اگر در آن ولايت اطاعت خدا بكند نجات خواهد يافت ؛ و همچنين ساير قريش بعضى را خدا
مهلت مى دهد براى آنكه مى داند كه مسلمان خواهند شد و بعضى را براى آنكه مى داند از
نسل ايشان مسلمانى بهم خواهد رسيد.
پس فرمود: نظر كنيد بسوى آسمان ؛ چون نظر كردند ديدند درهاى آسمان گشوده شد و
آتشى فرود آمد و در برابر سر ايشان ايستاد و آنقدر نزديك شد به ايشان كه گرمى آن
را در ميان دوشهاى خود يافتند و بدنهاى ايشان لرزيد، حضرت فرمود: مترسيد كه
الحال شما را نمى سوزاند و اين را خدا عبرتى گردانيد براى شما؛ پس ديدند كه از
پشتهاى ايشان نورى جدا شد و آن آتش را برگردانيد تا به آسمان رسانيد.
حضرت فرمود: اين نورها بعضى نور آنهاست كه خدا مى داند كه خود مسلمان خواهند شد و
بعضى نور فرزندانى است كه خدا مى داند از ايشان بهم خواهند رسيد و مسلمان خواهند
شد.(763)
باب هفدهم : در بيان معجزه اى چند است كه از آن حضرت در جمادات و نباتات ظاهر شد
و آن بر چند وجه است
اول - محدثان خاصه از حضرت صادق عليه السلام و جابر انصارى و ديگران روايت
كرده اند كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در دره هاى مكه راه مى رفت
به هر سنگ و درخت كه مى گذشت خم مى شدند و سجده مى كردند براى تعظيم آن حضرت
و مى گفتند: ((السلام عليك يا رسول الله )).(764)
دوم - به سند معتبر روايت كرده اند كه فاطمه بنت اسد گفت : چون علامت وفات عبدالمطلب
ظاهر شد به فرزندان خود گفت : كى محمد را محافظت و كفالت خواهد كرد؟
گفتند: او از ما زيرك تر است ، هر كه را خود اختيار نمايد به او بگذار.
عبدالمطلب گفت : اى محمد! جد تو بر جناح سفر آخرت است ، كداميك از عموها و عمه هاى خود
را اختيار مى كنى كه تو را كفالت نمايند؟
حضرت در روهاى ايشان نظر كرد و به جانب ابو طالب روان شد.
پس عبدالمطلب گفت : اى ابو طالب ! من دانسته ام امانت و ديانت تو را، بايد از براى او
چنان باشى كه من از براى او بودم .
چون عبدالمطلب به رحمت حق واصل شد ابو طالب او را به خانه آورد و من او را خدمت مى
كردم و مرا مادر مى گفت ، و در خانه ما چند درخت خرما بود و
اول موسم رسيدن رطب بود و چهل طفل بودند از هم سنان آن حضرت ، هر روز مى آمدند و
رطبها كه از درخت ريخته بود بر مى چيدند و از دست يكديگر مى ربودند و هرگز نديدم
كه آن حضرت از دست ديگرى رطب بگيرد، و من هر روز از براى آن حضرت قدرى بر مى
چيدم و گاهى كنيز من بر مى چيد، روزى چنان اتفاق افتاد هر دو فراموش كرديم و از
براى آن حضرت برنداشتم و او در خواب بود و كودكان آمدند و آنچه از درختان افتاده
بود برچيدند و رفتند، و من از خجلت و شرم آن حضرت خوابيدم و آستين خود را بر رو
كشيدم ، چون آن حضرت بيدار شد و بسوى بستان خراميد و رطبى در زير درختان نديد
برگرديد و جاريه من از آن حضرت معذرت طلبيد كه : ما امروز فراموش كرديم كه بهره
شما را برداريم ، ديدم باز به جانب نخلستان خراميد و به يكى از آن درختان خطاب
فرمود كه : اى درخت ! من گرسنه ام ، ديدم آن درخت نيك بخت سر بر پاى مباركش سود و
شاخهاى خود را نزد آن حضرت گشود تا آنقدر كه مى خواست
ميل فرمود پس از شرف و عزت سر بر آسمان رفعت كشيد و آن حضرت باز گرديد.
فاطمه گفت : من از مشاهده آن حال متعجب گرديدم ، و چون ابوطالب در خانه را زد بر
خلاف عادت دويدم و در را گشودم و آنچه ديده بودم به خدمتش تقرير نمودم ، ابو طالب
گفت : از مشاهده اين غرايب از آن مظهر عجايب تعجب مكن كه او پيغمبر خواهد شد و از تو بعد
از سن نااميدى فرزندى بهم خواهد رسيد كه شبيه به او و وزير و وصى او باشد. پس
زياده از بيست سال از آن حال كه گذشت حضرت امير المومنين عليه السلام متولد
شد.(765)
سوم - به سندهاى معتبر از عمار بن ياسر و غير او
منقول است كه گفت : با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در بعضى از سفرها
همراه بوديم ، در صحرائى فرود آمديم كه درخت در آن صحرا كم بود، و چون اراده قضاى
حاجت نمود نظر كرد و دو درخت از دور ديد گفت : اى عمار! برو به نزد آن دو درخت و بگو:
رسول خدا شما را امر مى كند كه به يكديگر
متصل شويد تا در عقب شما قضاى حاجت خود نمايد؛ چون عمار رسالت آن حضرت را به
درختان رسانيد به جانب يكديگر سعى كردند و
متصل شدند مانند يك درخت ، و چون از حاجت خود فارغ شد فرمود: هر يك به جاى خود
برگرديد، پس بزودى به جاهاى خود برگشتند.(766)
به سندهاى معتبر از حضرت امير المومنين و حضرت صادق عليهما السلام مروى است كه
حضرت خود فرمود و درختها به نزديك يكديگر آمدند، و چون قضاى حاجت كرد فرمود كه
به جاى خود برگشتند و چون بعضى از صحابه آن موضع آمدند اثرى از مدفوع آن
حضرت نديدند.(767)
|