next page

fehrest page

back page

و به سند معتبر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه : يوشع وصى موسى عليه السلام بود، و الواح موسى از زمرد سبز بود، و چون موسى از گوساله پرستيدن بنى اسرائيل در خشم شد الواح را از دست انداخت و پاره پاره شد، پاره اى ماند و پاره اى به آسمان بالا رفت ، و چون غضب از موسى عليه السلام زايل شد يوشع از آن حضرت سوال كرد: آيا علم الواح نزد تو هست ؟ فرمود: بلى ؛ پس الواح را اوصياى موسى عليه السلام دست به دست مى دادند تا آنكه به دست چهار نفر از اهل يمن افتاد، و چون خبر بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان رسيد پرسيدند: چه مى گويد اين پيغمبر؟
گفتند: نهى مى كند از شراب و زنا و امر مى كند به اخلاق نيكو و گرامى داشتن همسايگان .
گفتند: پس او اولى است به آنچه در دست ماست از ما؛ و اتفاق كردند كه در وقت مخصوصى به خدمت آن حضرت حاضر شوند؛ پس جبرئيل خبر داد رسول خدا را كه فلان و فلان و فلان و فلان الواح موسى به ايشان رسيده و در فلان شب از فلان ماه به نزد تو خواهند آمد؛ پس رسول خدا انتظار آمدن ايشان مى كشيد در آن شب تا آمده در را كوبيدند، حضرت هر يك را به نام خود و نام پدر ندا كرد و فرمود: كجا است الواحى كه از يوشع به شما به ميراث رسيده است ؟
چون اين معجزه را مشاهده كردند گفتند: شهادت مى دهيم به وحدانيت خدا و به رسالت تو، والله كه تا اين لوحها به دست ما آمده است هيچكس بر اين مطلع نشده بود؛ چون الواح را آن حضرت گرفت ديد به خط عبرى خفى نوشته اند، پس به من داد و در زير سر گذاشتم و چون صبح برخاستم و نظر كردم به خط عربى نوشته شده بود و در آن علم هر چيز و هر واقعه بود از روزى كه خدا دنيا را آفريده است تا روز قيامت و همه را من دانستم .(617 )
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه از امام موسى كاظم عليه السلام پرسيدند: آيا ابى حجت خدا بود بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ؟ فرمود: نه وليكن امانت دار وصيتها و كتابها بود كه به او سپرده بودند كه به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تسليم كند، پس تسليم كرد به آن جناب و از دنيا رفت .(618)
از حضرت صادق عليه السلام به سند موثق منقول است كه : ابى آخر اوصياى عيسى عليه السلام بود.(619)
و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه : آخر اوصياى عيسى عليه السلام مردى بود ((بالطعى )) نام .(620)
و در روايت معتبر ديگر فرمود: سلمان فارسى بسيارى از علما را دريافت و از ايشان اخذ علم نمود تا آنكه به نزد ابى آمد و زمان بسيارى در خدمت او بود، چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ظاهر شد ابى گفت : اى سلمان ! آن كه تو او را مى طلبى در مكه ظاهر شده است برو به خدمت او، پس سلمان متوجه خدمت آن حضرت شد و در مدينه آن جناب را ملازمت كرد.(621)
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : ابو طالب عليه السلام امانت دار وصايا و كتابها بود و ايمان به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آورد و امانتها را به آن جناب تسليم كرد و در همان روز از دنيا مفارقت نمود و به رحمت ايزدى واصل گرديد.(622)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : موسى عليه السلام وصيت كرد بسوى يوشع ، و يوشع وصيت نمود بسوى فرزندان هارون - نه به فرزندان خود و نه به فرزندان موسى - زيرا كه اختيار وصيت و خلافت كبرى با جناب اقدس الهى است ، و بشارت دادند موسى و يوشع كه مسيح عليه السلام بعد از اين مبعوث خواهد شد، پس چون مسيح مبعوث شد به بنى اسرائيل گفت كه : بعد از من پيغمبرى خواهد آمد كه نام او احمد است و از فرزندان اسماعيل است و او تصديق من و تصديق شما خواهد كرد؛ و بعد از آن جناب آنها كه حافظان علم و شريعت آن جناب بودند علوم او را دست به دست مى دادند و يكديگر را وصى مى كردند و بشارت مى دادند مردم را به مبعوث شدن پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است انا انزلنا التوريه فيها هدى و نور يحكم بها النبيون اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب الله و كانوا عليه شهداء(623) ((بدرستى كه ما فرستاديم تورات را كه در آن هدايت و نور بود، حكم مى كردند به آن پيغمبران كه منقاد حكم خدا بودند براى يهود و حكم مى كردند علماى ربانى و عباد و زاهدان به سبب آنچه به ايشان سپرده شده بود و طلب حفظ آن از ايشان كرده بودند از كتاب خدا و بودند بر آن كتاب از گواهان )).
حضرت فرمود: براى اين ايشان را مستحفظان ناميد كه به ايشان سپرده بودند نام بزرگتر را يعنى كتاب را كه به آن مى توانست دانست علم هر چيزى را كه با پيغمبران بوده است كه از جمله آنها بود تورات و انجيل و زبور و كتاب نوح و كتاب صالح و كتاب شعيب و صحف ابراهيم عليه السلام ، پس پيوسته اين وصيتها و امانتها را عالمى به عالم ديگر مى سپرد تا آنكه به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم تسليم كردند، پس چون آن جناب مبعوث شد فرزندان آنها كه مستحفظان وصايا بودند ايمان به آن حضرت آوردند و جماعت ديگر از بنى اسرائيل كافر شدند.(624)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من سيد پيغمبرانم و وصى من سيد اوصياء است و اوصياى من بهترين اوصياى پيغمبرانند، آدم عليه السلام از خدا سئوال كرد كه براى او وصى شايسته اى قرار دهد، حق تعالى به او وحى فرستاد: من گرامى داشته ام پيغمبران را به پيغمبرى پس اختيار و امتحان كردم خلق خود را و بهترين ايشان را اوصيا گردانيدم ؛ پس خدا وحى نمود بسوى او كه : وصيت كن بسوى شيث كه او هبه الله است ، و شيث وصيت كرد بسوى پسر خود شبان و او فرزند آن حوريه بود كه خدا براى آدم به زمين فرستاد از بهشت و آدم او را به شيث تزويج نمود، و شبان وصيت نمود به محلث ، و محلث وصيت نمود بسوى محوق ، و محوق بسوى عميشا، و او بسوى اخنوخ كه ادريس عليه السلام است ، و ادريس بسوى ناحور، و ناحور وصيتها را تسليم كرد به نوح عليه السلام ، و نوح سام را وصى نمود، و سام عثامر را، و او بر عيثاشا را، و او يافث را، و او بره را، و او جفيسه را، و او عمران را، و عمران وصيتها را تسليم حضرت ابراهيم خليل عليه السلام كرد، و ابراهيم اسماعيل را وصى كرد، و اسماعيل اسحاق را، و اسحاق يعقوب و يعقوب يوسف را، و يوسف بثريا را، و او شعيب را، و شعيب وصايا را تسليم حضرت موسى عليه السلام كرد، و موسى يوشع را وصى كرد، و او داود عليه السلام را، و داود سليمان عليه السلام را، و سليمان آصف بن برخيا را، و آصف زكريا عليه السلام را، و زكريا وصيتها را تسليم حضرت عيسى عليه السلام كرد، و عيسى شمعون را وصى كرد، و شمعون يحيى بن زكريا عليه السلام ، را، و يحيى منذر را، و منذر سليمه را، و سليمه برده را، و برده وصيتها و كتابها به من تسليم نمود، و من به تو تسليم مى كنم يا على ، و تو به وصى خود تسليم كن تا او به اوصياى تو از فرزندان تو تسليم كند كه هر يك به ديگرى بدهند تا برسد به امام دوازدهم كه بهترين اهل زمين است بعد از تو، و بدرستى كه امت من كافر خواهند شد به تو و بر تو اختلاف خواهند كرد اختلاف بسيار، هر كه بر خلافت تو ثابت بماند با من است و هر كه از تو مفارقت كند در آتش است ، و آتش جهنم جايگاه كافران است .(625)
مولف گويد: از احاديث مختلفه چنان ظاهر مى شود كه وصايا و كتابها و آثار و معجزات پيغمبران از چندين جهت به پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم رسيده است : الواح از آن جهتى كه در حديث گذشت ، و آثار موسى و عيسى و ساير انبياء عليهم السلام پاره اى از جهت برده و بعضى از جهت ابى بى واسطه سلمان يا بواسطه او يا هر دو على اختلاف الروايات ، و وصاياى ابراهيم خليل عليه السلام و اسماعيل از جهت فرزندان اسماعيل و اوصياى او كه منتهى به جناب عبدالمطلب شد و بعد از او به ابوطالب از جهت ابوطالب ، زيرا چنانكه از بعضى احاديث مستفاد مى شود اوصياى ابراهيم عليه السلام دو شعبه داشتند: يكى فرزندان اسحاق كه پيغمبران بنى اسرائيل در آنها داخلند، و يكى فرزندان اسماعيل كه اجداد كرام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در ميان ايشان بودند و ايشان بر ملت ابراهيم عليه السلام بودند و حفظ شريعت او مى نمودند و پيغمبران بنى اسرائيل بر ايشان مبعوث نبودند، و در جلد اول گذشت و بعد از اين خواهد آمد احاديث بسيار كه پيراهن يوسف - كه حق تعالى براى ابراهيم فرستاد وقتى كه او را به آتش ‍ انداختند - و عصا و سنگ موسى و انگشتر سليمان و طشت قربان و تابوت سكينه و غير اينها از آثار پيغمبران به آن حضرت رسيد و از آنجناب به ائمه طاهرين عليهم السلام منتقل شد(626)، و ذكر اينها در اين مقام موجب تكرار است .
و در حديث معتبر منقول است كه عمار بن ياسر به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: مى خواستم كه تو در ميان ما به قدر عمر نوح زندگانى كنى .
حضرت فرمود: اى عمار! حيات من براى شما خير است و وفات من نيز بد نيست براى شما؛ اما حيات من ، زيرا كه هر گناه كه مى كنيد براى شما طلب آمرزش مى كنم ، و اما بعد از وفات من پس از خدا بترسيد و نيكو صلوات بفرستيد بر من و بر اهل بيت من و بدرستى كه عملهاى شما بر من عرض مى شود به نام شما و به نام پدران شما و نسبها و قبيله هاى شما، اگر عمل خير است خدا را حمد مى كنم و اگر عمل شر است استغفار مى كنم براى شما چنانكه حق تعالى فرموده است و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون (627) ((بگو - اى محمد - بكنيد آنچه خواهيد، پس مى بيند خدا عمل شما را و رسول او و مومنان ))، فرمود: مومنان آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم اند.(628)
در روايت ديگر وارد است كه فرمود: در هر روز پنجشنبه اعمال شما بر من عرض مى شود.
در روايت ديگر فرمود: در هر روز دوشنبه و پنجشنبه .
و در روايات بسيار ديگر: در هر صباح يا هر صبح و شام يا هر روز.(629)
و در كتاب امامت احاديث بسيار در اين باب خواهد آمد انشاء الله .
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: بپروردگار كعبه سوگند مى خورم كه اگر من در ميان موسى و خضر عليه السلام مى بودم هر آينه خبر مى دادم ايشان را كه من از هر دو داناترم و خبر مى دادم ايشان را به آنچه در دست ايشان نبود، زيرا كه به موسى و خضر عليها السلام علم گذشته را داده بودند و علم آينده را نداشتند، و حق تعالى به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم علم گذشته و آينده را تا روز قيامت داد و آن علم به ما رسيده است .(630)
و در احاديث معتبر ديگر فرمود: خدا پيغمبران اولوالعزم را زيادتى داد بر جميع خلق به علم ، و علم ايشان را به ما ميراث داد و ما را بر ايشان در علم زيادتى داد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دانست آنچه ايشان ندانستند و ما علم آن حضرت را دانستيم .(631)
و در احاديث معتبره بسيار منقول است كه : در تفسير قول حق تعالى و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين (632) فرمودند: گشود خداوند عالميان حجابها را تا نظر كرد ابراهيم بسوى زمين و آنچه در زمين بود و بسوى آسمانها و آنچه در آسمانها بود و بسوى عرش و آنچه در عرش بود و ملائكه اى كه حامل اينها بودند همه را ديد، و براى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اوصياى كرامش نيز چنين كرد.(633)
و در احاديث بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى در شب معراج به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم داد نامه اصحاب اليمين و نامه اصحاب الشمال را، پس نامه اصحاب اليمين را در دست راست گرفت و گشود و نظر كرد در آن ديد در آن نوشته است نامهاى اهل بهشت و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس گشود نامه اصحاب شمال را و ديد كه در آن نوشته است نامهاى اهل جهنم و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس فرود آمد و صحيفه ها در دست آن جناب بود پس بر منبر رفت و خطبه خواند و فرمود: ايها الناس ! مى دانيد كه چه چيز در دست من است ؟
صحابه گفتند: خدا و رسول او بهتر مى دانند.
پس دست راست را بلند كرد و فرمود: اين نامهاى اهل بهشت است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت ، و دست چپ را بلند كرد و فرمود: اين نامهاى اهل جهنم است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت ، نه يكى زياد مى شود و نه يكى كم ، خدا حكم كرده است و به عدالت حكم كرده است و همه به كرده هاى خود مستحق بهشت و دوزخ شده اند، گروهى در بهشتند و گروهى در جهنم .
پس آن نامه ها را به امير المؤ منين عليه السلام داد.(634)
و در روايات معتبره بسيار ديگر فرمود كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا امت مرا تا روز قيامت براى من ممثل گردانيد در طينتهاى ايشان كه شناختم ايشان را به نام خود و پدر و مادر و قبيله و حليه و شمايل و اخلاق و اعمال ايشان ، پس صاحب علمها كه در قيامت خواهند آمد فوج فوج بر من گذشتند و همه را ديدم و همه را مى شناسم چنانكه شما آشنايان خود را مى شناسيد، پس در ميان آنها استغفار كردم براى تو و شيعيان تو يا على ، و بدان كه خدا وعده داده است مرا در حق شيعيان تو كه بيامرزد از ايشان هر كه ايمان آورد و پرهيزكار باشد و بديهاى ايشان را به نيكى بدل كند.(635)
و در روايات ديگر چنان است كه : خدا امت مرا در روز الست بر من عرض كرد پس اول كسى كه به من ايمان آورد و تصديق من نمود على عليه السلام بود.(636)
مولف گويد: احاديث علم آن حضرت بسيار است و در ابواب آينده مذكور مى شود انشاء الله ، بايد دانست كه علوم آن جناب همه از جناب خداوند عالميان است و به ظن و گمان و اجتهاد و راءى هرگز سخن نمى فرمود، چنانكه حق تعالى در وصف آن حضرت فرموده است كه و ما ينطق عن الهوى # ان هو الا وحى يوحى (637) ((سخن نمى گويد او از روى هوا و خواهش بلكه نيست سخن او مگر وحى كه به او فرستاده است ))، بايد دانست كه اعمال و اقوال آن جناب همه موافق فرموده خدا بود و همچنين ائمه معصومين عليهم السلام كه اوصياى كرام آن حضرتند علم ايشان همه مقتبس از آن حضرت بود و از غير وحى و الهام سخن نمى فرمودند و اجتهاد بر ايشان جايز نبود و به ظن و گمان سخن نمى گفتند چنانكه خواهد آمد انشاء الله .
باب چهاردهم : در بيان اعجاز قرآن مجيد است
بدان كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان قومى مبعوث گرديد كه پيشه ايشان فصاحت و بلاغت در سخن بود و هر كس را به قدر فصاحت در ميزان اعتبار مى سنجيدند و شعراى حلو اللسان و خطباى فصيح البيان را از همه خلق برتر مى ديدند، لهذا حق تعالى معجزه كبراى آن حضرت را از جنس سخن گردانيد و قرآن مجيد را آورد و اول تحدى نمود با ايشان كه : ((مثل اين قرآن را بياوريد اگر راست مى گوئيد))(638) كه من پيغمبر نيستم و اين قرآن را خود انشا مى كنم ؛ و با وجود آنكه فصحا و بلغا در ميان ايشان زياده از عد و احصا و بيشتر از ريگ صحرا بود و همه به آن حضرت در مقام معارضه و معانده بودند و در ابطال امر آن حضرت به هر حليه مى كوشيدند زيرا كه آن حضرت در مقام ابطال دين ايشان كه بر آن نشو و نما كرده بودند در آمده بود و بتهاى ايشان را كه خدايان خود مى دانستند و مى پرستيدند به بدى ياد مى كرد و آباء و اجدادشان را نسبت به كفر و فساد مى داد و روساى ايشان را كه باد نخوت در سر و سراب رياست در نظر داشتند بسوى خاكسارى و انقياد دعوت مى نمود بر مخالفت و رسالت خود و ولايت اهل بيت خود عليهم السلام وعيد آتش مى فرمود؛ با اين مراتب اتيان به مثل قرآن ننمودند، و بسى ظاهر است كه اگر قادر بودند در آن تكاهل نمى ورزيدند؛ پس باز بر ايشان توسعه نمود و فرمود: ((ده سوره مثل سوره هاى كوچك قرآن بياوريد))(639)، و نياوردند و باز آسانتر كرد و فرمود: ((همه با يكديگر معين و ياور شويد و يك سوره مثل سوره هاى اين قرآن بياوريد))(640)، و مثل سوره كوچكى از قرآن نياوردند و اگر قادر مى بودند مى آوردند و خود را از مهالك جنگ و جدال و معارك قتل نفوس و نهب اموال خلاص مى كردند، و اگر آورده بودند البته با وفور ادعاى آن حضرت منتشر مى گرديد و در مواطن متعدده بر آن جناب الزام مى نمودند و خبر آن به ما مى رسيد.
بدان كه علماء خلاف كرده اند در آنكه آيا اعجاز قرآن از غايب فصاحت و بلاغت است يا آنكه هرگاه اراده معارضه مى كردند حق تعالى صرف قلوب و سد اذهان ايشان مى نمود كه اتيان به آن نمى توانستند نمود؟ اگر چه اعجاز به هر دو وجه حاصل مى شود ولكن حق آن است كه اعجاز از چندين وجه بود:
اول - از جهت فصاحت و بلاغت و حلاوت كه هر اعجمى كه قرآن را مى شنود امتياز آن را از سخنان ديگر مى فهمد و هر فقره اى از آن كه در ميان هر كلام فصيحى واقع شود مانند ياقوت رمانى و لعل بدخشانى مى درخشد، و جميع فصحاى متقدمين و متاخرين اذعان به فصاحت و بلاغت آن نموده اند.
و در حديث معتبر منقول است كه : در زمان حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ابن ابى العوجاء و سه تن از ملاحده كه در نهايت فصاحت بودند اتفاق كردند كه كتابى در برابر قرآن بياورند و هر يك ربعى از آن را تمام كنند، و اين عهد را با يكديگر در مكه پنهان كردند و با يكديگر وعده كردند در سال ديگر جمع شوند در مكه و ترتيب دهند. چون سال ديگر شد در مقام ابراهيم جمع شدند، پس يكى از ايشان گفت : من چون ديدم قول خدا را كه يا ارض ابلعى مائك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر(641 ) دانستم كه معارضه قرآن نمى توان كرد و دست از معارضه برداشتم ؛ ديگرى گفت : چون اين آيه را ديدم ((فلما استيئسوا منه خلصوا نجيا))(642) نااميد شدم از معارضه قرآن .
پس در اين حال حضرت صادق عليه السلام از پيش ايشان گذشت و به اعجاز اين آيه را بر ايشان خواند قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياءتوا بمثل هذا القرآن لا ياءتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا(643) يعنى : ((اگر جمع شوند آدميان و جنيان بر آنكه بياورند مثل اين قرآن را هر آينه نتوانند آورد و هر چند بعضى ياور بعضى باشند)).
چون اين معجزه را از آن حضرت ديدند متحير مانده و خائب و خاسر برگشتند.(644)
و در روايت ديگر وارد است : هر كه سخن فصيحى مى گفت بر كعبه مى آويخت براى مفاخرت ، چون آيه ((يا ارض ابلعى )) نازل شد، در شب همه آمدند و سخنان خود را از بيم رسوائى برداشتند.
دوم - از جهت غرابت اسلوب كه هر چند كسى تتبع كلام فصحا و اشعار و خطب ايشان نمايد قريب به اين نظم عجيب و شبيه به اين اسلوب غريب نمى يابد، چنانكه منقول است كه : چون قريش از قرآن و غرابت اسلوب آن متعجب شدند به نزد وليد بن مغيره آمدند كه از حكماء عرب بود و او را در فصاحت و بلاغت و راى و تدبير مسلم داشتند و به او گفتند: برو و كلام محمد را بشنو و چاره بكن براى ما كه سخن او را به چه چيز نسبت توانيم داد؟ پس او به نزد حضرت آمد و گفت : اى محمد! شعر خود را براى من بخوان .
فرمود: شعر نيست وليكن كلام خداوندى است كه پيغمبران را فرستاده است ، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سوره ((حم سجده )) را بر او خواند، و چون به اين آيه رسيد فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود(645) بدنش بلرزيد و موهايش راست شد و برخاست و به خانه خود برگشت ، پس قريش بسيار ترسيدند كه مبادا او مسلمان شده باشد و او عم ابوجهل بود، پس ابوجهل به نزد او آمد و گفت : اى عم ! ما را سر شكسته و رسوا كردى و به دين محمد ميل كردى .
گفت : نه ، من بر دين شمايم وليكن سخن صعبى از او شنيدم كه بدنها از آن مى لرزد! ابوجهل گفت : آيا شعر است ؟
گفت : شعر نيست .
گفت : خطبه است ؟
گفت : نه ، زيرا كه خطبه كلام متصلى است و اين كلام پراكنده است و بعضى به بعضى نمى ماند، و آن را حسن و حلاوتى هست كه وصف نتوان كرد.
گفت : پس كهانت است ؟
گفت : نه .
گفت : پس چه بگوئيم ؟
گفت : بگذار تا فكرى بكنم ؛ پس روز ديگر گفت : بگوئيد جادو است زيرا كه دلهاى مردم را مى ربايد.(646)
و در روايات ديگر منقول است كه : وليد آمد به نزد آن حضرت و گفت : بخوان بر من ، پس حضرت اين آيه را خواند ((ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ))(647) ...الخ ، گفت : بار ديگر بخوان ، چون خواند گفت : بخدا سوگند حلاوت و حسن و طراوت دارد و شاخهايش ميوه دهنده است و ساقش بار آورنده است .(648)
سوم - عدم اختلاف ، چنانكه حق تعالى فرموده است و لو كان من عند غير الله لو جدوا فيه اختلافا كثيرا(649) ((اگر از نزد غير خدا مى بود هر آينه مى يافتند در آن اختلاف بسيار)) زيرا كه از غير بشر كلامى با اين طول كه صادر شود نمى شود كه مشتمل بر تناقض و اختلاف نباشد، و ايضا كلام هر يك از بلغا را كه ملاحظه كنند البته اختلاف در فصاحت دارد و اگر يك فقره فصيح است فقره ديگر فصيح نيست ، و اگر يك بيت عالى است ديگرى واهى است ، و كلامى كه از اول و آخر در يك مرتبه از فصاحت باشد صادر نمى شود مگر از كسى كه هيچگونه اختلاف در ذات و صفاتش نيست .
چهارم - از جهت اشتمال بر معارف ربانى ، زيرا كه در آن وقت در ميان عرب خصوصا اهل مكه علم برطرف شده بود و آن حضرت پيش از بعثت با هيچيك از علماى اهل كتاب و غير ايشان معاشرت نمى فرمود و مسافرت به بلاد ديگر بسيار ننمود كه طلب علم كند، و آنچه حكما در چندين هزار سال در معارف الهى فكر كرده اند در هر سوره و آيه به احسن وجوه بيان فرموده ، و امرى كه مخالفت عقول سليمه و افهام مستقيمه باشد در آن نيست ، و اين اعظم معجزات قرآن است و به بركت آن حضرت عرب كه به عدم علم و ادب مشهور آفاق بودند از وفور علم و آداب و اخلاق محسود ساكنان سبع طباق گرديدند و علماى جهان در اكتساب كمال به ايشان محتاج شدند.
پنجم - از جهت اشتمال بر آداب كريمه و شرايع قويمه ، زيرا كه در مكارم اخلاق آنچه حكما و علما سالها فكر كرده بودند در هر سوره اضعاف آن بيان شده ، و قانونى براى صلاح عباد و رفع نزاع و فساد مقرر گردانيده كه در هر باب هر چند عقلاى جهان تفكر نمايند خدشه در آن نمى توانند يافت ، و در هيچ امر قاعده اى بهتر از آنچه در كلام معجز نظام و شريعت سيد انام مقرر گردانيده نمى توانند ساخت ، و اگر كسى عقل خود را حكم سازد مى داند كه معجزه اى از آن عظيمتر نمى باشد.
ششم - از جهت اشتمال بر قصص انبياء سالفه و قرون خاليه كه در آن زمان مخصوص اهل كتاب بوده و ديگران را خصوصا اهل مكه بر آنها اطلاع نبوده ، و به نحوى بيان فرموده كه با وجود معاندان بى حساب از اهل كتاب نتوانستند كه تكذيب آن حضرت نمايند در هيچ جزوى از اجزاى آن قصه ها، و آنچه مخالف مشهور ميان ايشان بود حقيقت آن را بر ايشان ظاهر گردانيد، و آنچه مخفى مى داشتند و در كتب ايشان بود بر ايشان ثابت گردانيد، چنانكه در قصه رجم و غير آن ظاهر شد، و در حلال بودن گوشت شتر يهود گفتند كه : بر پيغمبران حرام بوده است و حق تعالى تكذيب ايشان نمود و فرمود كه قل فاءتوا بالتوراه فاتلوها ان كنتم صادقين (650 ) يعنى : ((بگو - يا محمد - پس بياوريد تورات را پس بخوانيد آن را اگر راست گويندگان هستيد)) پس خبر داد از روى يقين از آنچه در تورات بود با آنكه تورات را نديده و نخوانده بود، و باز فرموده است يا اهل الكتاب قد جائكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب و يعفو عن كثير(651) ((اى اهل كتاب ! بتحقيق كه آمده است بسوى شما رسول ما در حالتى كه بيان مى كند براى شما بسيارى از آنها كه شما مخفى مى كنيد از تورات - از صفت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و از حكم سنگسار و غير آن - و عفو مى كند از بسيارى كه اظهار نمى كند براى مصلحت )).
هفتم - از جهت خواص و آثار سور و آيات كريمه آن كه شفاى جميع دردهاى جسمانى و روحانى و رفع مضار نفسانى و وساوس شيطانى و امن از مخاوف ظاهرى و باطنى و دشمنان اندرونى و بيرونى ، همه در آيات و سور قرآنى هست و به تجارب صادقانه معلوم گرديده و تاثيرات قرآن در جلاى قلوب و شفاى صدور و ربط به جناب مقدس ربانى و نجات از شبهات شيطانى زياده از آن است كه صاحب دلى انكار آن نمايد يا عاقلى را در آن مجال تاملى باشد، دلهاى سنگين دلان را بسان كوه به حركت در مى آورد و از آنها چشمه ها بسوى جويبار ديده ها روان مى گرداند و زمين سينه هاى غافلان را منقطع مى سازد و تخم محبت يزدانى در آن مى باشد و مردگان سراى غرور ايشان نفخه صور زنده مى گرداند و به سخن مى آورد.
هشتم - از جهت اشتمال قرآن است بر اخبار مغيبه كه غير حق تعالى را بر آنها اطلاعى نيست و قرآن كريم زياده از آن است كه احصا توان نمود، و آن بر دو قسم است :
قسم اول : آن است كه در بسيارى از آيات كريمه حق تعالى خبر داده است به آنچه كافران و منافقان در خانه هاى خود مى گفتند با يكديگر و راز و پنهان مذكور مى ساختند، يا در خاطرهاى خود مى گذرانيدند و بعد از خبر دادن تكذيب آن حضرت نمى كردند و اظهار ندامت و توبه مى كردند، و چون سخنى مى گفتند مى ترسيدند و مى گفتند: همين ساعت جبرئيل براى آن حضرت خبر خواهد آورد كه ما چنين گفتيم .
و از اين آيات در قرآن بسيار است مثل آنكه فرموده است و اذا خلا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح الله عليكم (652) در باب جمعى از منافقان يهود فرمودند كه : مى آمدند به خدمت آن حضرت و مى گفتند: ما ايمان آورده ايم و وصف تو را در تورات خوانده ايم ، چون به خلوت مى رفتند بعضى با بعضى مى گفتند كه : چرا آنچه خدا بر شما علم آن را گشاده است در تورات از وصف آن حضرت نزد مسلمانان اظهار مى كنيد؟ پس حق تعالى امر پنهان ايشان را آشكار نمود.
و در جاى ديگر فرموده است علم الله انكم كنتم تختانون انفسكم (653) در اول حرام كرده بود بر مردم جماع كردن را در شبهاى ماه رمضان و ايشان شبها پنهان اين كار را مى كردند، فرستاد كه خدا دانا است آنكه شما خيانت مى كنيد با نفسهاى خود.
و در جاى ديگر فرموده است و قالت طائفه من اهل الكتاب آمنوا بالذى انزل على الذين آمنوا وجه النهار و اكفروا آخره لعلهم يرجعون (654) مروى است كه : يازده نفر از يهودان خيبر با يكديگر توطئه كردند كه : مى رويم به نزد محمد و در اول روز به او ايمان مى آوريم و در آخر روز كافر مى شويم و مى گوئيم كه : ما اوصاف او را موافق نيافتيم با آنچه در تورات خوانده بوديم شايد باعث اين شود كه مسلمانان از او برگردند، پس حق تعالى از توطئه پنهان ايشان پيغمبر خود را مطلع گردانيد.(655)
و در جاى ديگر خبر از احوال ايشان داده است و اذا خلوا عضوا عليكم الانامل من الغيظ(656) ((و چون خلوت مى كنند مى گزند بر شما انگشتان خود را از خشم )).
و باز فرموده است و يقولون طاعه فاذا برزوا من عندك بيت طائفه منهم غير الذى تقول والله يكتب ما يبيتون (657) ((و مى گويند منافقان در حضور تو كه : از ماست فرمانبردارى در هر چه فرمائى ، پس چون بيرون مى روند از نزديك تو به شب با يكديگر مى گويند گروهى از ايشان غير از آنچه تو به ايشان مى گوئى يا غير آنچه در حضور تو مى گويند و خدا مى نويسد آنچه ايشان مى گويند)).
و باز فرموده است در قصه طعمه بن ابيرق و مكر منافقان يهود كه تدبير كرده بودند و ديگرى را بر آن مطلع نساخته بودند: يستخفون من الناس ولا يستخفون من الله و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول (658) ((شرم مى دارند از مردمان و پنهان مى دارند خيانت را و شرم نمى دارند از خدا و حال آنكه خدا با ايشان است و اسرار و ضماير ايشان از او پنهان نيست در هنگامى به شب تدبير مى كنند آنچه را خدا نمى پسندد از گفتار))، و شرح اين قصه بعد از اين انشاء الله مذكور خواهد شد.
و باز فرموده است و اذا جاوكم قالوا آمنا و قد دخلوا بالكفر و هم قد خرجوا به والله اعلم بما كانوا يكتمون (659) ((و چون مى آيند منافقان به نزد تو مى گويند: ايمان آورديم و حال آنكه با كفر داخل مى شوند و با كفر بيرون مى روند و خدا داناتر است به آنچه ايشان پنهان مى دارند)).
و در جاى ديگر فرموده است يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمه الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا(660) ((سوگند ياد مى كنند به خدا كه نگفته اند و بتحقيق گفتند كلمه كفر را و كافر شدند بعد از اسلام ايشان و قصد كردند امرى را كه به آن نمى رسند))، و اين آيه در شان ابوبكر و عمر و جمعى ديگر از منافقان نازل شد كه در باب خلافت امير المومنين عليه السلام سخنان كفر گفتند و قصد كردند كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به عقبه برسد او را هلاك كنند و دبه ها انداختند كه شتر آن حضرت رم كند و حق تعالى پيش از كردن ايشان آن حضرت را مطلع گردانيد، آمدند و سوگند دروغ ياد كردند كه : ما نگفته ايم ، و خدا دروغ ايشان را ظاهر گردانيد(661)؛ و اقوال ديگر در تفسير آيه هست و بر هر تقدير خدا خبر از ضمير و پنهان ايشان داده است و اين معجزه است .
و در موضوع ديگر فرموده است قل لا تعتذروا لن نومن لكم قد نبانا الله من اخباركم و سيرى الله عملكم و رسوله (662) ((بگو - يا محمد - كه عذر مطلبيد ما عذر شما را قبول نمى كنيم بتحقيق كه خبر داده است ما را خدا از خبرهاى شما)).
و باز فرموده است وليحلفن ان اردنا الا الحسنى والله يشهد انهم لكاذبون (663 ) ((و سوگند ياد مى كنند كه ما اراده نكرده ايم مگر نيكى و خدا شهادت مى دهد كه البته ايشان دروغگويانند)).
و در موضع ديگر فرموده است و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستاءخرين (664) ((بتحقيق كه دانستيم آنها را كه پيش آمدند از شما و بتحقيق كه دانستيم آنها را كه پس رفتند))، منقول است كه : زن خوشروئى به نماز مى آمد بعضى از نيكان صحابه پيش مى رفتند كه در نماز نظر ايشان بر او نيافتد و جمعى از اشقيا پس مى ايستادند كه او را ببينند، حق تعالى از اسرار ايشان خبر داد.(665)
و فرموده است يقولون بالسنتهم ما ليس فى قلوبهم (666) ((مى گويند به زبانهاى خود آنچه نيست در دلهاى ايشان )). و از اين باب در قرآن مجيد بسيار است .
و قسم دوم : آن است كه در بسيارى از آيات كريمه قرآنى حق تعالى خبر داده است به امور آينده كه غير خدا را بر آنها اطلاع ميسر نيست بدون وحى و الهام پيش از وقوع آنها و بعد از آن مطابق آنچه واقع شده است ، و آن نيز بسيار است و بر چند نوع است :
((اول )) مثل خبر دادن از ايمان نياوردن ابولهب و غير او از كافران و براى اظهار كذب آن حضرت نيز اظهار ايمان نكردند چنانكه در سوره تبت از عدم ايمان ابولهب خبر داده است .
و در جاى ديگر فرموده است سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون (667) ((يكسان است بر ايشان آنكه بترسانى ايشان را يا نترسانى ايمان نمى آورند))، و از اين مقوله در قرآن مجيد بسيار است .
((دوم )) مانند خبر دادن در آيات بسيار كه مانند اين قرآن و سوره اى از اين قرآن نمى توانند آورد، و موافق آن واقع شد، چنانكه فرموده است فان لم تفعلوا ولن تفعلوا(668) ((پس اگر نياوريد مثل اين قرآن را و حال آنكه هرگز نخواهيد آوردن ))، و اگر آن حضرت صاحب يقين نبود در حقيقت خود چگونه بر سبيل قطع و تاءكيد و تهديد در برابر آن كافران عنيد مى فرمود كه : نخواهيد آوردن .
((سوم )) خبر دادن از مذلت يهودان تا آخر الزمان بعد از اذيتها كه رسانيدند به خاتم پيغمبران و لعنت كردن آن حضرت بر ايشان آنكه تا حال در ميان ايشان پادشاهى بهم نرسيده است و در هر ملكى كه هستند از همه خلق ذليلترند چنانكه در آيات بسيار فرموده است ، و از آن جمله اين آيات است لن يضروكم الا اذى و ان يقاتلوكم يولوكم الادبار ثم لا ينصرون # ضربت عليهم الذله اين ما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من الناس و باوا بغضب من الله و ضربت عليهم المسكنه (669) ((هرگز يهودان ضرر نمى توانند رسانيد به شما مگر اندك آزارى - كه به زبان شوم خود رسانند - و اگر با شما كارزار كنند پشتها بر شما گردانند و بگريزند و پس از گريختن يارى كرده نشوند، زده شد بر ايشان مذلت و خوارى هر جا كه يافته شوند مگر به عهدى از خدا و عهدى از مومنان - كه قبول جزيه كنند و از كشتن و غارت خلاص شوند - و باز گشتند يهود به غضبى از خدا و زده شد بر ايشان مسكنت و درويشى و احتياج كه اگر مالدار باشند هم اظهار پريشانى مى كنند از ترس جزيه ))، و اينها همه واقع شد كه با آنكه ايشان بدترين دشمنان آن حضرت بودند و دشمنان خانگى بودند و دور مدينه را فرا گرفته بودند و مظنه غلبه ايشان زياده از ديگران بود حق تعالى همه را ذليل و مستاصل گردانيد و گريختند و ضررى به مسلمانان نتوانستند رسانيد و تا حال به مذلت گرفتارند كه به خوارى ايشان مثل مى زنند.
و در بسيار جاى از قرآن به مانند اين از احوال ايشان خبر داده است چنانكه فرموده است و القينا بينهم العداوه و البغضاء الى يوم القيامه كلما اوقدوا نارا للحرب اطفاها الله (670) ((انداختيم ميان يهود و نصارى دشمنى و كينه تا روز قيامت ، هرگاه افروزند آتشى براى جناب محمد صلى الله عليه و آله و سلم خاموش گرداند آن را خدا)).
و باز فرموده است كه : ((خبر داد پروردگار تو كه البته بر يهودان تا روز قيامت كسى را كه بدترين بلاها و عذابها وارد سازد بر ايشان )).(671)
((چهارم )) خبر دادن از مغلوبيت ساير مشركان و غلبه دين آن حضرت بر ساير اديان با آنكه ابتداى حال آن حضرت حالى نبود كه كسى به عقل از آن استنباط غلبه تواند نمود بلكه غلبه آن حضرت با وفور اعادى قويه و عدم ناصر از جمله خوارق عادت بود چنانكه فرموده است قل للذين كفروا ستغلبون و تحشرون الى جهنم و بئس ‍ المهاد(672) ((بگو - اى محمد - مر آن كسان را كه كافر شدند - از يهودان يا از كافران قريش -: زود باشد كه مغلوب شويد در دنيا به نصرت مومنان بر شما و محشور شويد در عقبى بسوى جهنم و بد آرامگاهى است جهنم )).
و در موضع ديگر فرموده است قل ان كانت لكم الدار الاخره عند الله خالصه من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين # ولن يتمنوه ابدا بما قدمت ايديهم والله عليم بالظالمين (673) چون يهودان مى گفتند كه : بغير ما كسى داخل بهشت نمى شود و ما همه داخل بهشت مى شويم ، حق تعالى فرمود: ((بگو - اى محمد يهودان را - كه : اگر راست مى گوئيد خانه آخرت نزد خدا از براى شماست و بس و ديگران در آن بهره اى ندارند پس آرزوى مرگ كنيد اگر هستيد راستگويان - زيرا هر كه يقين داند از اهل بهشت است مى بايد كه مشتاق آخرت باشد؛ پس فرمود كه : - آرزو نخواهند كرد مرگ را هرگز به سبب آنچه پيش فرستاده است دستهاى ايشان از گناهان و خدا دانا است به احوال ستمكاران ))، و اين نيز از خبرهاى غيب است كه خدا خبر داد كه ايشان آرزو نمى كنند، و نكردند، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : اگر آرزو مى كردند هر يك در جاى خود مى مردند و يك يهودى بر روى زمين نمى ماند(674)، و اين معامله با يهود شبيه است به مباهله نصارى كه بعد از اين خواهد آمد و دليل عظيمى است بر يقين آن حضرت بر حقيقت خود و بطلان مخالفان او.
و در جاى ديگر فرموده است قل اللهم مالك الملك توتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى قدير(675) ((بگو - يا محمد -: خداوندا! اى مالك الملك ، پادشاهى مى دهى هر كه را مى خواهى و مى گيرى پادشاهى را از هر كه مى خواهى ، و عزيز مى گردانى هر كه را مى خواهى و ذليل مى گردانى هر كه را مى خواهى ، به دست توست نيكيها، بدرستى كه تو بر همه چيز توانائى )). موافق روايات معتبره اين آيه وقتى نازل شد كه در فتح مكه يا در جنگ خندق حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم خبر داد كه : خدا به من و امت من داد مالك پادشاهان عجم و روم و يمن را، و منافقان گفتند كه : محمد اكتفاء به مكه و مدينه نمى كند و طمع در ملك پادشاهان مى كند، پس خدا اين آيه را فرستاد(676)؛ و اين نيز خبرى است كه به عمل آمد، و تفصيل اين قصه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله .
و باز فرموده است ((فعسى الله ان ياءتى بالفتح ))(677) ((شايد كه خدا بياورد فتح را))؛ و ((شايد)) در كلام حق تعالى به معنى تحقيق است ، و مروى است كه مراد فتح مكه بود، و بعضى گفته اند، فتح بلاد مشركان (678)، و همه واقع شد.

next page

fehrest page

back page