ورقه گفت كه : من مال دنيا نمى خواهم ، مى خواهم كه در قيامت نزد محمد صلى الله عليه و
آله و سلم مرا شفاعت كنى ، و بدان اى خديجه كه ما را حساب و كتابى عظيم در پيش است و
نجات نمى يابد در آن روز مگر كسى كه متابعت محمد كرده باشد و تصديق رسالت او
نموده باشد، پس واى بر كسى كه در آن روز از بهشت دور شود و
داخل جهنم شود.
خديجه گفت : من ضامن شفاعت تو شدم .
پس ورقه بيرون آمد و به خانه خويلد رفت و گفت : چه مى خواهى با خود بكنى ؟
گفت : چه كرده ام ؟
ورقه گفت : دلهاى فرزندان عبدالمطلب را از خود رنجانيده اى و بر تو مى جوشند و نمى
ترسى از شمشير حمزه كه ناگاه بر سر تو بيايد و تو را به شمشير خونخوار خود
هلاك كند؟
گفت : چه كرده ام به ايشان ؟
ورقه گفت : رد خطبه ايشان كرده اى و پسر برادر ايشان را حقير شمرده اى .
خويلد گفت : من چه مى توانم گفت نسبت به محمد كه همه عالم به نيكى او شهادت مى
دهند؟ وليكن دو چيز مرا مانع است ، يكى آنكه اكابر عرب را جواب گفته ام ، اگر به او
بدهم همه از من مى رنجند؛ و دوم آنكه خديجه راضى نمى شود.
ورقه گفت : هيچ كسى نيست كه فضيلت محمد را نداند و آرزو نداشته باشد كه به او
دختر بدهد، و اما خديجه چون كرامات بسيار از او مشاهده نموده به او راضى است .
پس وعد و وعيد بسيار نموده خويلد را راضى كرده برداشت و به خانه ابو طالب آورد و
ساير اولاد عبدالمطلب در آنجا حاضر بودند، ورقه معذرت بسيار از جانب برادر خود
طلبيد و وعده كردند كه در صباح روز ديگر در مجمع اكابر قريش آن مناكحه ميمونه را
منعقد سازند.
ورقه برادر خود را با اولاد كرام عبدالمطلب برداشت و به نزد كعبه آورد و در مجمع
قريش از جانب خويلد وكيل شد در تزويج خديجه و همه را دعوت نمود كه : فردا صبح در
منزل خديجه حاضر شويد كه من به وكالت برادر خود خديجه را به محمد صلى الله
عليه و آله و سلم عقد خواهم بست ؛ و همه قريش را به وكالت خود گواه گرفت و
خوشحال به خانه خديجه برگشت و او را بشارت داد، و خديجه خلعت فاخرى به او عطا
كرد كه به پانصد اشرفى خريده بود.
ورقه گفت : مرا به اين امتعه دنيا رغبتى نيست و مرا در اين امر كه سعى در آن مى نمايم
غرضى به غير از شفاعت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيست ، و گفت : خانه خود را
مزين گردان و اسباب وليمه فردا را مهيا كن كه اكابر قريش حاضر خواهند شد.
پس خديجه حكم فرمود غلامان و كنيزان خود را كه فروش و وسايد و آنچه از اسباب زينت
داشت بيرون آوردند و خانه را به هر زينتى آراستند و حيوانات بسيار كشتند و انواع
حلواها و ميوه ها و ساير اطعمه لذيذه ترتيب دادند، و ورقه بيرون آمد و به
منزل ابو طالب رفت و مساعى خود را به خدمت سيد البشر عرض كرد و حضرت او را
نويد شفاعتها و كرامتها داد و ابو طالب مشغول تهيه زفاف شد.
و روايت كرده اند كه : در آن وقت عرش و كرسى به اهتزاز آمدند، و ملائكه به سجده شكر
الهى قيام نمودند، و حق تعالى جبرئيل را امر كرد كه علم حمد را بر بام كعبه نصب كند، و
كوههاى مكه از مفاخرت سر به فلك رفعت كشيدند و زبان به تسبيح حق تعالى
گشودند، و زمين از فرح بر خود باليد، و مكه از شرف از عرش اعظم برتر گرديد.
چون صبح شد اكابر عرب و صناديد قريش مانند ستارگان در بيت الشرف خديجه
مجتمع گرديدند و خديجه كرسيهاى بسيار براى ايشان مرتب كرده بود و كرسى
بزرگى در صدر مجلس گذاشته بود كه از همه كرسيها ممتاز بود، چون ابو
جهل لعين داخل شد از غايب جهل و تكبر متوجه آن كرسى شد كه بر آن قرار گيرد، پس
ميسره بانگ زد بر او كه : جاى خود را بشناس و پا از اندازه خود بيرون منه و در
كرسيهاى ديگر قرار گير كه آن مكان تو نيست ؛ و در اين ثنا صداها بلند شد و
اهل مجلس همه برجستند و به استقبال شتافتند ديدند كه عباس و حمزه و ابو طالب مى
خرامند و حمزه شمشير خود را برهنه كرده است و مى گويد: اى
اهل مكه ! دست از شيمه ادب بر مداريد و به استقبال سيد عجم و عرب بشتابيد كه آمد
بسوى شما محمد مختار حبيب خداوند جبار و متوج به تاج انوار و صاحب مهابت و وقار،
ناگاه ديدند كه سيد بشر مانند خورشيد انور نمودار شد و عمامه سياهى بر سر بسته و
نور جبين ازهرش ساطع گرديد و پيراهن عبدالمطلب را در بر كرده و برد الياس نبى را
بر دوش افكنده و نعلين عبدالمطلب را بر پا بسته و عصاى ابراهيم
خليل را در دست گرفته و انگشترى از عقيق سرخ در انگشت مبارك كرده و از دور و كنارش
افواج تماشاچيان حيران حسن و جمال او گرديده بودند، و اعمام كرام و ساير عشاير ذوى
الاحترام آن فخر كعبه و مقام را در ميان گرفته مى آيند.
پس همه اكابر و اشراف به استقبال آن غره ناصيه عبد مناف دويدند، و چون
داخل مجلس شدند آن زينت بخش عرش را بر كرسى اعظم نشانيدند و ساير بنى هاشم در
اطراف او قرار گرفتند، و چون حمزه صلى الله عليه و آله و سلم ديد كه ابو
جهل لعين از جاى خود حركت نكرد، آن شير بيشه شجاعت بسوى آن معدن حسد و عداوت دويد و
كمر او را به قدرت گرفت و گفت : برخيز كه هرگز سالم نباشى از نوائب و نجات
نيابى از مصايب ، پس آن لعين دست به قبضه شمشير كين زد و حمزه مبادرت نمود و دست
پليدش را گرفته چنان فشرد كه خون از بن ناخنهايش روان شد، اكابر قريش از حمزه
التماس كردند كه دست از او برداشت و به جاى خود برگشت .
پس ابو طالب خطبه اى در نهايت بلاغت انشا فرمود و با ورقه خديجه را به آن حضرت
عقد نمود، و بعد از شش ماه زفاف آن شريفه اشراف و آن در صدف عبد مناف منعقد گرديد،
و خديجه جميع اموال و غلامان و كنيزان خود را به آن حضرت بخشيد. و چون به رسالت
مبعوث گرديد اول كسى كه از زنان به آن حضرت ايمان آورد خديجه بود، و تا خديجه
در حيات بود آن حضرت به هيچ زن ديگر رغبت نفرمود. و در حسن صورت و
جمال و طراوت و حسن خصال خديجه در مكه نظير خود نداشت .(212) و به اينجا منتهى
شد آنچه از كتاب انوار اختصار نموديم .
و صاحب كتاب عدد روايت كرده است كه : پنج
سال بعد از بعثت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم حضرت فاطمه از
خديجه متولد شد، و كيفيت ولادت آن حضرت چنان است كه :
روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ابطح نشسته بود با امير المؤ منين
عليه السلام و عمار بن ياسر و منذر بن ضحضاح و حمزه و عباس و ابوبكر و عمر ناگاه
جبرئيل عليه السلام نازل شد به صورت اصلى خود و بالهاى خود را گشود تا مشرق و
مغرب را پر كرد، و ندا كرد آن حضرت را كه : يا محمد! خداوند على اعلا تو را سلام مى
رساند و امر مى نمايد كه چهل شبانه روز از خديجه دورى اختيار كنى . پس آن حضرت
چهل روز به خانه خديجه نرفت و روزها روزه مى داشت و شبها تا صبح عبادت مى كرد و
عمار را بسوى خديجه فرستاد و گفت او را بگو كه : اى خديجه ! نيامدن من بسوى تو از
كراهت و عداوت نيست وليكن پروردگار من چنين امر كرده است كه تقديرات خود را جارى
سازد و گمان مبر در حق خود مگر نيكى ، و بدرستى كه حق تعالى به تو مباهات مى كند
هر روز چند مرتبه با ملائكه خود، بايد كه هر شب در خانه خود را ببندى و در رختخواب
خود بخوابى و من در خانه فاطمه بنت اسد مى باشم تا مدت وعده الهى منقضى گردد.
و خديجه هر روز چند نوبت از مفارقت آن حضرت مى گريست ، و چون
چهل روز تمام شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت : يا محمد! خداوند على اعلا تو را
سلام مى رساند و مى فرمايد كه : مهيا شو براى تحفه و كرامت من ، پس ناگاه
ميكائيل نازل شد و طبقى آورد كه دستمالى از سندش بهشت بر روى آن پوشيده بودند و
در پيش آن حضرت گذاشت و گفت : پروردگار تو مى فرمايد كه امشب با اين طعام افطار
كن .(213)
و حضرت امير المؤ منين عليه السلام گفت كه : هر شب چون هنگام افطار آن حضرت مى شد
مرا امر مى كرد كه در را مى گشودم كه هر كه خواهد بيايد و با آن حضرت افطار نمايد،
در آن شب مرا امر فرمود كه : بر در خانه بنشين و مگذار كسى
داخل شود كه اين طعام بر غير من حرام است ؛ پس چون اراده افطار نمود طبق را گشود و در
ميان آن طبق از ميوه هاى بهشت يك خوشه انگور و يك خوشه خرما بود و جامى از آب بهشت ،
پس از آن ميوه ها آنقدر تناول فرمود كه سير شد و از آن آب آشاميد تا سيراب شد، و
جبرئيل از ابريق بهشت آب بر دست مباركش ريخت و
ميكائيل دستش را شست و اسرافيل دستش را از دستمال بهشت پاك كرد، و طعام باقيمانده با
ظرفها به آسمان بالا رفت .
و چون حضرت برخاست كه مشغول نماز شود
جبرئيل گفت كه : در اين وقت تو را نماز جايز نيست ، بايد كه
الحال به منزل خديجه روى و با او مقاربت نمائى كه حق تعالى مى خواهد كه در اين شب
از نسل تو ذريه طيبه خلق نمايد، پس آن حضرت متوجه خانه خديجه شد.
و خديجه گفت كه : من با تنهايى الفت گرفته بودم و چون شب مى شد درها را مى بستم
و پرده ها را مى آويختم و نماز خود را مى كردم و چراغ را خاموش مى كردم و در جامه خواب
خود مى خوابيدم ، در آن شب در ميان خواب و بيدارى بودم كه صداى در خانه را شنيدم ،
پرسيدم : كيست كه مى كوبد درى را كه بر غير از محمد ديگرى را روا نيست كوبيدن ؟
آن حضرت فرمود كه : منم محمد.
چون صداى فرح افزاى آن حضرت را شنيدم از جا جستم و در را گشودم و پيوسته عادت
آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابيدن مى نمود آب مى طلبيد و وضو را تجديد مى كرد
و دو ركعت نماز بجا مى آورد و داخل رختخواب مى شد، و در آن شب مبارك سحر هيچ از اينها
نكرد، و تا داخل شد دست مرا گرفته به رختخواب برد، و چون از مواقعه فارغ شد من
نور فاطمه زهرا عليها السلام را در شكم خود يافتم .(214)
و اما كيفيت ولادت آن حضرت و معجزاتى كه در آن وقت ظاهر شد در ابواب
احوال و معجزات آن حضرت بيان خواهد شد، و
احوال ساير اولاد خديجه در باب احوال اولاد امجاد حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم ذكر خواهد شد انشاء الله تعالى .
باب ششم : در بيان اسامى ساميه و نقش خواتيم و دواب و اسلحه و غير آنهاست از
آنچه به آنحضرت منسوب بوده است و در آن چند
فصل است
فصل
اول : در ذكر نامهاى نامى آن حضرت است
ابن بابويه به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : من شبيه ترين مردم به حضرت آدم عليه
السلام ، و حضرت ابراهيم عليه السلام شبيه ترين مردم بود به من در خلقت و خلق ، و
حق تعالى مرا از بالاى عرش عظمت و جلالت خود به ده نام ناميده و صفت مرا بيان كرده و
به زبان هر پيغمبرى بشارت مرا به قوم ايشان داده است ، و در تورات و
انجيل نام مرا بسيار ياد كرده است و كلام خود را تعليم من نمود و مرا به آسمان بالا برد،
و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود، يك نام او محمود است و مرا محمد نام كرده ، و
مرا در بهترين قرنها و در ميان نيكوترين امتها ظاهر گردانيد و در تورات مرا ((احيد))
ناميد زيرا كه به توحيد و يگانه پرستى خدا جسدهاى امت من بر آتش جهنم حرام گرديده
است ، و در انجيل مرا احمد ناميد زيرا كه من محمودم در آسمان و امت من حمد كنندگانند، و در
زبور مرا ((ماحى )) ناميد زيرا كه به سبب من از زمين محو مى نمايد عبادت بتها را، و
در قرآن مرا محمد ناميد زيرا كه در قيامت همه امتها مرا ستايش خواهند كرد به سبب آنكه
بغير از من كسى در قيامت شفاعت نخواهد كرد مگر به اذن من ، و مرا در قيامت ((حاشر))
خواهند ناميدد زيرا كه زمان امت من به حشر متصل است ، و مرا ((موقف )) ناميد زيرا كه من
مردم را نزد خدا به حساب مى دارم ، و مرا ((عاقب )) ناميد زيرا كه من عقب پيغمبران آمدم
و بعد از من پيغمبرى نيست ، و منم رسول رحمت و
رسول توبه و رسول ملاحم يعنى جنگها و منم ((مقفى )) كه از قفاى انبيا مبعوث شدم ،
و منم ((قثم )) يعنى كامل جامع كمالات .
و منت گذاشت بر من پروردگار من و گفت : اى محمد! من هر پيغمبرى را به زبان امت او
فرستادم و بر اهل يك زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سياهى مبعوث گردانيدم و
تو را يارى دادم به ترسى كه از تو در دل دشمنان تو افكندم و هيچ پيغمبر ديگر را
چنين نكردم ، و غنيمت كافران را بر تو حلال گردانيدم و براى احدى پيش از تو
حلال نكرده بودم بلكه مى بايست غنيمتها كه از كافران بگيرند بسوزانند، و عطا كردم
به تو و امت تو گنجى از گنجهاى عرش خود را كه آن سوره فاتحه الكتاب و آيات آخر
سوره بقره است ، و براى تو و امت تو جميع زمين را
محل سجده و نماز گردانيدم بر خلاف امتهاى گذشته كه مى بايست نماز را در معبدهاى خود
بكنند، و خاك زمين را براى تو پاك كننده گردانيدم ، و الله اكبر را به تو و امت تو دادم
، و ياد تو را به ياد خود مقرون كردم كه هرگاه امت تو مرا به وحدانيت ياد كنند تو را
به پيغمبرى ياد كنند پس طوبى براى تو باد اى محمد و براى امت تو.(215)
و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه : گروهى از يهود به خدمت حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و سوال كردند كه : به چه سبب تو را محمد و
احمد و ابو القاسم و بشير و نذير و داعى ناميده اند؟
فرمود كه : مرا ((محمد)) ناميدند زيرا كه ستايش كرده شدم در زمين ؛ و ((احمد))
ناميدند براى آنكه مرا ستايش مى كنند در آسمان ؛ و ((ابوالقاسم )) ناميدند براى
آنكه حق تعالى در قيامت بهشت و جهنم را به سبب من قسمت مى نمايد، پس هر كه كافر شده
است و ايمان به من نياورده است از گذشتگان و آيندگان به جهنم مى فرستد و هر كه
ايمان آورد به من و اقرار نمايد به پيغمبرى من او را
داخل بهشت مى گرداند؛ و مرا ((داعى )) خوانده است براى آنكه مردم را دعوت مى كنم
به دين پروردگار خود؛ و مرا ((نذير)) خوانده است براى آنكه مى ترسانم به
آتش هر كه را نافرمانى من كند؛ و ((بشير)) ناميد است براى آنكه بشارت مى دهم
مطيعان خود را به بهشت .(216)
و در حديث موثق روايت كرده است كه حسن بن
فضال از حضرت امام رضا عليه السلام پرسيد كه : به چه سبب حضرت رسالت پناه
صلى الله عليه و آله و سلم را ابو القاسم كنيت كرده اند؟
فرمود كه : زيرا فرزند او قاسم نام داشت .
حسن گفت : عرض كردم كه : آيا مرا قابل زياده از اين مى دانى ؟
فرمود كه : بلى ، مگر نمى دانى كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : من و على پدر اين امتيم ؟
گفتم : بلى .
فرمود: مگر نمى دانى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پدر جميع امت است
؟
گفتم : بلى .
فرمود كه : مگر نمى دانى كه على قسمت كننده بهشت و دوزخ است ؟
گفتم بلى .
فرمود: پس پيغمبر پدر قسمت كننده بهشت و دوزخ است ، و به اين سبب حق تعالى او را به
ابوالقاسم كنيت داده است .
گفتم : پدر بودن ايشان چه معنى دارد؟
فرمود: كه يعنى شفقت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به جميع امت خود
مانند شفقت پدران است بر فرزندان ، و على بهترين امت آن حضرت است ، و همچنين شفقت
على بعد از آن حضرت براى امت مانند شفقت آن حضرت بود زيرا كه او وصى و جانشين و
امام و پيشواى امت بعد از آن حضرت بود، پس به اين سبب فرمود كه : من و على هر دو پدر
اين امتيم و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روزى بر منبر بر آمده فرمود كه :
هر كه قرضى و عيالى بگذارد بر من است و هر كه مالى بگذارد و وارثى داشته باشد
مال او از وارث اوست ، پس به اين سبب آن حضرت اولى بود نسبت به امت خود از جانهاى
ايشان و همچنين امير المؤ منين بعد از آن حضرت اولى بود به امت از جانهاى ايشان .(217
)
و در حديث موثق ديگر روايت كرده است از امام محمد باقر عليه السلام كه : حضرت پيغمبر
صلى الله عليه و آله و سلم را ده نام بود، پنج نام در قرآن هست و پنج نام در قرآن نيست
، اما آنها كه در قرآن است محمد و احمد و عبدالله و يس و نون ؛ و اما آنها كه در قرآن نيست
فاتح و خاتم و كافى و مقفى و حاشر.(218)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : حق تعالى آن حضرت را
((مزمل )) ناميده است زيرا كه وقتى وحى بر آن جناب
نازل شد خود را به جامه اى پيچيده بود(219)؛ و خطاب ((مدثر)) به اعتبار رجعت
آن حضرت است پيش از قيامت ، يعنى : اى كسى كه خود را به كفن پيچيده اى زنده شو و
برخيز و بار ديگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان .(220)
و در روايات معتبره بسيار وارد شده است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : حق تعالى من و امير المؤ منين را از يك نور
خلق كرد و از براى ما دو نام از نامهاى خود اشتقاق كرد، پس خداوند صاحب عرش محمود
است و من محمد، و حق تعالى على اعلا است و امير المؤ منين على است .(221)
و ابن بابويه به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه : نام
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در صحف ابراهيم ((ماحى )) است ، و در
تورات ((حاد))، و در انجيل ((احمد))، و در قرآن ((محمد)).
پس پرسيدند كه : تاويل ماحى چيست ؟
فرمود: يعنى محو كننده بتها و قمارها و صورتها و هر معبود باطلى ؛ و اما ((حاد))
يعنى دشمنى كننده با هر كه دشمن خدا و دين خدا باشد، خواه خويش باشد و خواه بيگانه
؛ و اما ((احمد)) براى آن گفتند كه حق تعالى ثناى نيكو گفته است براى او به سبب
آنچه پسنديده است از افعال شايسته او؛ و تاويل ((محمد)) آن است كه خدا و
فرشتگان و جميع پيغمبران و رسولان و همه امتهاى ايشان ستايش مى كنند او را و درود مى
فرستند بر او و نامش بر عرش نوشته است : محمد
رسول الله .(222)
و صفار روايت كرده است به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام كه : حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم را ده نام است در قرآن : محمد و احمد و عبدالله و طه و
يس و نون و مزمل و مدثر و رسول و ذكر چنانكه فرموده است كه ((و ما محمد الا
رسول ))(223)، و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد(224)، لما
قام عبدالله يدعوه كادوا يكونون على لبدا(225)، و ((طه # ما انزلنا عليك
القرآن لتشقى ))(226)، و ((يس # و القران الحكيم ))(227)، و ((ن و
القلم و ما يسطرون ))(228)، و ((يا ايها
المزمل ))(229)، و ((يا ايها المدثر))(230)، و ((انا انزلنا اليكم ذكرا
رسولا)).
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه : ((ذكر)) از نامهاى آن حضرت است و
مائيم اهل ذكر كه حق تعالى در قرآن امر كرده است كه : ((هر چه ندانيد از
اهل ذكر سوال كنيد)).(231)
و بعضى از علماى از قرآن مجيد چهار صد نام براى آن حضرت بيرون آورده اند، و مشهور
آن است كه نام آن حضرت در تورات ((مود مود)) است و در
انجيل ((طاب طاب )) و در زبور ((فارقليط)) و بعضى گفته اند در
انجيل ((فارقليط))؛ و اما اسما و القاب كه اكثر علما از قرآن استخراج كرده اند بغير
از آنچه سابق مذكور شد اينهاست : ((شاهد)) و ((شهيد)) و ((مبشر)) و
((بشير)) و ((نذير)) و ((داعى )) و ((سراج منير)) و ((رحمه للعالمين
)) و ((رسول الله )) و ((خاتم النبيين )) و ((نبى )) و ((امى )) و
((نور)) و ((نعمت )) و ((رووف )) و ((رحيم )) و ((منذر)) و
((مذكر)) و ((شمس )) و ((نجم )) و ((حم )) و ((سما)) و ((تين
)).(232)
و در كتاب سليم بن قيس مسطور است كه : چون حضرت امير المؤ منين عليه السلام از جنگ
صفين بر مى گشت به دير راهبى رسيد كه از
نسل حواريان عيسى عليه السلام و از علماى نصارى بود، پس از دير فرود آمد و كتابى
چند در دست داشت و گفت : جد من بهترين حواريان عيسى بوده است و اين كتابها به خط
اوست كه عيسى گفته و او نوشته است ، و در اين كتابها مذكور است كه پيغمبرى از عرب
مبعوث خواهد شد از فرزندان ابراهيم خليل عليه السلام از شهر مكه و او را چند نام خواهد
بود: محمد و عبدالله و يس و فتاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبى الله و
صفى الله و حبيب الله ، و هرگاه نام خدا مذكور شود بايد كه نام او مذكور شود، و او
محبوترين خلق است نزد خدا و حق تعالى خلق نكرده است احدى را نه ملك مقرب و نه پيغمبر
مرسل از آدم تا آخر پيغمبران كه بهتر و محبوبتر باشد نزد خدا از او، و حق تعالى در
قيامت او را بر عرش خود خواهد نشانيد و او را شفيع خواهد گردانيد، و براى هر كه شفاعت
نمايد قبول خواهد كرد، و به نام او جارى شده است قلم بر لوح كه : محمد
رسول الله .(233)
و در احاديث معتبره بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام
منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چون نماز مى كرد بر انگشتان
پاهاى خود مى ايستاد تا آنكه پاهاى مباركش ورم مى كرد، پس حق تعالى فرستاد كه طه
# ما انزلنا عليك القران لتشقى (234) يعنى : ((اى محمد! ما قرآن را بر تو
نفرستاديم كه خود را به تعب افكنى ))، و ((طه )) به لغت طى به معنى محمد
است .(235)
و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : ((طه )) يعنى اى طلب كننده حق و هدايت كننده بسوى حق ، و ((يس ))
يعنى اى سامع و شنونده وحى من .(236) و در حديث ديگر: يعنى اى سيد.(237)
و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه منقول است كه : ((يس )) نام محمد صلى الله
عليه و آله و سلم است و آل يس اهل بيت آن حضرتند كه حق تعالى در قرآن بر ايشان سلام
فرستاده است و فرموده كه : ((سلام على آل يس ))(238) و بر غير پيغمبران در
قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ايشان (239)، و در قرائت
اهل بيت عليهم السلام چنين است .
و در روايت ديگر وارد شده است كه : يس را نام مكنيد كه نام آن حضرت است و رخصت نداده
اند كه ديگرى را نام كنند.(240)
و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام
منقول است در تفسير ((حم # و الكتاب المبين ))(241) فرمود كه : ((حم )) نام
محمد صلى الله عليه و آله و سلم است در كتابى كه خدا بر هود عليه السلام فرستاده
بود، و ((كتاب مبين )) امير المؤ منين عليه السلام است .(242)
و در روايات معتبره وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ((والنجم اذا هوى )) كه حق
تعالى قسم ياد فرمود به پيغمبر در هنگامى كه به معراج رفت يا از دنيا رفت و مراد از
((نجم )) آن حضرت است كه نجم فلك هدايت است .(243)
و همچنين احاديث وارد شده است در تفسير قول حق تعالى و علامات و بالنجم هم يهتدون
(244) كه ((علامات ))، ائمه عليهم السلام اند كه نشانه هاى راه هدايتند؛ و
((نجم ))، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم است كه ايشان به او هدايت
يافته اند.(245)
و اخبار بسيار وارد است در تفسير ((والشمس و ضحيها))(246) كه مراد از ((شمس
))، خورشيد فلك در رسالت است ؛ و مراد به ((قمر))، ماه اوج امامت است يعنى امير
المؤ منين عليه السلام كه تالى آن حضرت است ؛ و مراد به ((نهار))، ائمه اطهارند
كه جهان به نور هدايت ايشان روشن است .(247)
و در تفسير ((والتين )) وارد شده است كه مراد از ((تين ))، سيد المرسلين صلى
الله عليه و آله و سلم است كه بهترين ميوه هاى شجره نبوت است ؛ و ((زيتون ))، امير
المؤ منين عليه السلام است كه علم او روشنى بخش هر ظلمت است ؛ و ((طور سينين ))،
حسن و حسين عليهما السلام اند كه كوه وقار و تمكين اند؛ و ((بلد امين ))، ائمه مومنانند
كه شهرستان علم يزدانند.(248)
و از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه به راس الجالوت گفت : در
انجيل نوشته است كه فارقليط بعد از عيسى خواهد آمد و تكليفهاى گران را بر شما
آسان خواهد كرد و شهادت به حقيت من خواهد داد چنانكه من شهادت بر حقيت او دادم و او
تاويل هر علم را براى شما خواهد آورد. راس الجالوت گفت : بلى چنين است .(249)
و از طريق عامه از انس بن مالك روايت كرده اند كه : روزى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : اى گروه مردم ! هر كه آفتاب را نيابد
دست از ماه بر ندارد، و هر كه ماه را نيابد زهره را غنيمت شمارد، و هر كه زهره را نيابد در
فرقدان چنگ زند. پس فرمود كه : منم شمس ، و على است قمر، و فاطمه زهره است ، و حسن
و حسين فرقدانند.(250)
فصل دوم : در بيان معنى امى است و بيان آنكه آن حضرت به همه خط و زبان و
لغت عارف بودند
بدان كه خلاف است كه آن حضرت را حق تعالى چرا امى فرموده است ، بعضى گفته اند
براى آنكه سواد خط نداشت ؛ و بعضى گفته اند منسوب به امى است يعنى در عدم تعليم
ظاهرى مثل امت عرب بود؛ و بعضى گفته اند نسبت به ام است يعنى به حسب ظاهر بر
حالتى بود كه از مادر متولد شده بود كه خط و سواد نياموخته بود از كسى .(251)
و در بعضى از احاديث وارد شده است كه : نسبت به ام القرى است يعنى مكه .(252)
و در اين خلافى نيست كه آن حضرت پيش از بعثت تعلم خط و سواد از كسى ننموده بود،
چنانكه حق تعالى مى فرمايد و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب
المبطلون (253) يعنى : ((تلاوت نمى كردى پيش از بعثت كتابى و نامه اى را و
نمى نوشتى كتابى را به دست راست خود، اگر چنين مى بود به شك مى افتادند
اهل بطلان ))، و خلاف است كه آيا بعد از بعثت مى توانست خواند و نوشت يا نه ؟ و حق
آن است كه قادر بود بر خواندن و نوشتن چنانكه به وحى الهى همه چيز را مى دانست و
به قدرت الهى بر كارهائى كه ديگران عاجز بودند قادر بود، اما براى مصلحت خود
نمى نوشت و غالب اوقات ديگران را امر به خواندن نامه ها مى فرمود و خواندن و نوشتن
را از بشرى نياموخته بود، چنانكه در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نامه را مى خواند و نمى
نوشت .(254)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: از چيزهائى كه حق تعالى منت گذاشته بود بر پيغمبر خود
آن بود كه امى بود و نمى نوشت و نامه را مى خواند.(255)
و در حديث حسن ديگر فرمود در تفسير آيه هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم (256
) كه ترجمه اش آن است كه : ((اوست كه فرستاد در ميان اميان رسولى از ايشان
))، حضرت فرمود كه : ايشان خط داشتند وليكن چون كتابى از خدا در ميان ايشان نبود
و پيغمبرى هنوز در ميان ايشان مبعوث نشده بود، به اين سبب ايشان را امى ناميد.(257)
و به سند معتبر منقول است كه شخصى از امام محمد تقى عليه السلام پرسيد كه : چرا
حضرت رسول را امى ناميدند؟ حضرت فرمود كه : سنيان چه مى گويند؟ گفت : مى
گويند كه زيرا نمى توانست چيزى نوشت .
فرمود: دروغ مى گويند لعنت خدا بر ايشان باد چگونه چنين باشد و
حال آنكه حق تعالى مى فرمايد: ((اوست كه فرستاد در ميان اميان رسولى از ايشان كه
تلاوت نمايد بر ايشان آيات او را و تعليم نمايد به ايشان كتاب و حكمت را))،
چگونه تعليم مى نمود چيزى را كه خود نمى دانست ، والله كه آن حضرت مى خواند و مى
نوشت به هفتاد و سه زبان بلكه خدا او را امى ناميد براى آنكه از
اهل مكه است و يك نام مكه ام القرى است ، چنانكه فرموده است كه ((و لتنذر ام القرى و من
حولها)).(258)(259)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : چون ابوسفيان متوجه احد شد، عباس نامه اى به خدمت آن حضرت نوشت و
حقيقت را عرض كرد، چون نامه را آوردند حضرت در يكى از باغهاى مدينه بود پس نامه را
خواند و اصحاب خود را اعلام نكرد و فرمود كه :
داخل مدينه شويد، و چون داخل مدينه شدند مضمون نامه را به ايشان
نقل كرد.(260)
و در حديث ديگر فرمود كه : آن حضرت مى خواند و مى نوشت و آنچه خود هم ننوشته بود
مى خواند(261) با آنكه نوشته را مى خواند و مى دانست ، پس چون نوشته را نداند؟
و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه : در
تاويل قول حق تعالى كه و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ (262)
فرمود كه : يعنى خدا وحى كرده است بسوى من قرآن را براى آنكه بترسانم شما را و هر
كسى را كه دعوت من به او برسد به هر زبانى و هر لغتى .(263)
و به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى هيچ كتاب و وحيى نفرستاد مگر به عربى وليكن به گوش
انبيا به زبان و لغت قوم ايشان مى رسيد و به گوش پيغمبر ما صلى الله عليه و آله و
سلم به عربى ، و با هر كس سخن مى گفت به عربى سخن مى گفت ، و اگر مخاطب عرب
نبود به گوش او به لغت او مى رسيد، و هر كس با حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به هر لغت كه سخن مى گفت به لغت عربى به
گوش آن حضرت مى رسيد، اينها همه را جبرئيل براى آن حضرت از جانب او ترجمه مى
نمود براى تشريف و تكريم آن حضرت .(264)
فصل سوم : در بيان خواتيم و اسلحه و اثواب و دواب و ساير اسباب آن حضرت
است.
شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده است كه
: روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم انگشترى به حضرت امير المؤ منين
عليه السلام داد و گفت : يا على ! اين انگشتر را بده كه ((محمد بن عبدالله )) بر آن
نقش كنند، پس حضرت آن انگشتر را به حكاك داد و چنانكه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرموده بود امر فرمود كه نقش كنند، چون روز ديگر
انگشتر را از حكاك گرفت ديد كه ((محمد رسول الله )) نقش كرده است ، گفت : من تو
را چنين امر نكردم ، گفت : راست مى گوئى يا امير المؤ منين ، من خطا كردم و از دستم چنين
جارى شد.
چون انگشتر را به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آورد واقعه را عرض
نمود، حضرت انگشتر را گرفت و در انگشت مبارك كرده فرمود كه : منم محمد بن عبدالله و
منم محمد رسول الله .
و چون روز ديگر صبح شد و نظر فرمود به نگين ديد كه در زير نگين نقش شد است
((عليا ولى الله )) پس حضرت متعجب گرديد، و در آن
حال جبرئيل نازل شد و گفت : حق تعالى مى فرمايد كه : تو آنچه خواستى نقش كردى و
ما آنچه خواستيم نقش كرديم .(265)
و در حديث معتبر از امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه : انگشتر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از نقره بود، و نقش
نگين آن ((محمد رسول الله )) بود.(266)
و به سند معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : آن حضرت دو انگشتر داشت : بر يكى نوشته بود ((لا اله الا الله محمد
رسول الله )) و بر ديگرى نوشته بود ((صدق الله )).(267)
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم انگشتر را در دست راست مى
كردند.(268)
و در حديث صحيح فرمود كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سه كلاه
داشتند: يكى يمنيه ، و يكى بيضا كه سفيد بود، و ديگرى مضريه كه دو گوش داشت كه
در جمگها بر سر مى گذاشتند؛ و عصاى كوچكى داشتند كه بر آن تكيه مى كردند و در
عيدها با خود به صحرا مى بردند و در وقت خطبه بر آن تكيه مى فرمودند؛ و چجوب
دستى داشتند كه آن را ((ممشوق )) مى گفتند؛ و خيمه اى داشتند كه او را ((الكن ))
مى گفتند؛ و كاسه اى داشتند كه آن را ((منبعه )) مى گفتند، و كاسه اى داشتند كه آن
را ((رى تت مى گفتند؛ و دو اسب داشتند: يكى ((مرتجز)) و ديگرى ((سكب ))؛ و
دو استر داشتند: يكى ((دلدل )) و ديگرى ((شهباء))؛ و دو ناقه داشتند: يكى
((عضباء)) و ديگرى ((جذعاء))؛ و چهار شمشير داشتند ((ذوالفقار)) و ((عون
)) و ((مخذم )) و ((رسوم ))؛ و رازگوشى داشتند كه آن را ((يعفور)) مى
گفتند؛ و عمامه اى داشتند كه آن را ((سحاب )) مى گفتند؛ و زرهى داشتند كه آن را
((ذات الفضول )) مى گفتند، و آن سه حلقه از نقره داشت يكى در پيش و دو تا در عقب
؛ و علمى داشتند كه آن را((عقاب )) مى گفتند؛ و شتر باردارى داشتند كه آن را
((ديباج )) مى گفتند؛ و لوائى داشتند كه آن را ((معلوم )) مى گفتند؛ و خودى
داشتند كه آن را ((اسعد)) مى گفتند.
پس همه اينها را در هنگام وفات به حضرت اميرالمومنين عليه السلام عطا فرمودند، و
انگشتر خود را بيرون آورد و در انگشت آن حضرت كرد، پس حضرت امير المؤ منين عليه
السلام فرمود كه : در قايمه يكى از شمشيرهاى آن حضرت صحيفه اى يافتم كه در آن
علوم بسيار بود از جمله آنها اين سه كلمه بود: پيوند كن با هر كه از تو قطع كند، و حق
را بگو اگر چه براى تو ضرر كند، و احسان كن با هر كه با تو بدى كند.(269)
و در حديث ديگر منقول است كه : چون حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فتح خيبر نمود درازگوش سياهى را به غنيمت گرفت
و درازگوش با آن حضرت به سخن آمد و گفت : از
نسل جد من شصت دراز گوش بهم رسيده كه هيچيك را بغير پيغمبران سوار نشده اند، و از
نسل جد من بغير از من نمانده است و از پيغمبران بغير از تو مانده اند، و من پيوسته انتظار
تو مى بردم ، و پيشتر از يهودى بودم و دانسته به سر مى آمدم و او را مى افكندم و او
بر پشت و شكم من مى زد.
پس حضرت فرمود كه : تو را يعفور نام كردم ؛ پس فرمود كه : آيا زنى مى خواهى ؟
گفت : نه . و هرگاه مى گفتند: رسول خدا تو را مى طلبد، مى شتافت به خدمت آن حضرت
؛ و چون آن حضرت از دنيا رفت اضطراب بسيار كرد و از شدت جزع خود را در چاهى
افكند و مرد و آن چاه ، قبر او شد.(270)
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : آن حضرت را ناقه اى بود كه آن را ((قصوى )) مى گفتند و هرگاه
حضرت از آن به زير مى آمد مهار آن را بر گردنش مى انداخت و او مى گرديد، و مسلمانان
به او چيزى مى دادند و گرامى مى داشتند تا سير مى شد، روزى سر خود را
داخل خيمه سمره بن جندب كرد، او عصا بر سرش زد و سرش شكست ، ناقه برگشت به
خدمت حضرت و شكايت سمره را به آن حضرت كرد.(271)
و در حديث ديگر فرمود كه : حلقه بينى ناقه آن حضرت از نقره بود.(272)
و در روايت ديگر فرمود كه : در خانه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم يك جفت كبوتر سرخ بود.(273)
و در چند حديث ديگر فرمود كه : انگشتر آن حضرت از نقره بود(274)، و نگين آن مدور
بود.(275)
و به سند معتبر از على بن مهزيار منقول است كه گفت : رفتم به خدمت حضرت امام موسى
عليه السلام و در دست آن حضرت انگشتر فيروزه اى ديدم كه نقش آن ((الله الملك ))
بود، پس فرمود كه : اين سنگى است كه جبرئيل از براى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم از بهشت به هديه آورد و آن حضرت آن را به امير
المؤ منين عليه السلام بخشيد.(276)
و به سند معتبر از عبدالله بن سنان منقول است كه گفت : حضرت صادق عليه السلام
انگشتر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به من نمود، حلقه آن از نقره بود
و نگينش سياه و در آن نگين در دو سطر نوشته بود ((محمد
رسول الله )).(277)
و در حديث معتبر منقول است از آن حضرت كه فرمود: حليه سيف حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم از نقره بود.(278)
و به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام
منقول است كه : ذوالفقار شمشير حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را
جبرئيل از آسمان آورده بود، و حليه آن از نقره بود.(279)
و ساير اسباب و اسلحه و اثواب آن حضرت را در كتاب ((حليه المتقين )) و كتاب
((بحار الانوار)) ايراد كرده ايم و در اينجا به همين اكتفا نموديم .
فصل چهارم : در بيان معنى يتيم و ضال و عائل است
حق تعالى فرموده است كه ((و الضحى # والليل اذا سجى )) ((سوگند ياد مى كنم
به وقت چاشت و به شب هرگاه تاريكى او بسيار ساكن گردد يا اشياء را بپوشاند))،
((ما ودعك ربك و ما قلى )) ((وداع نكرد از تو پروردگار تو كه ديگر به تو وحى
نفرستد و تو را دشمن نداشته چنانكه كافران به سبب دير آمدن وحى به تو نسبت
دادند))، ((وللاخره خير لك من الاولى )) ((و البته آخرت بهتر است از براى تو
از دنيا))، ((و لسوف يعطيك ربك فترضى )) ((و البته در وقتى عطا خواهد كرد
تو را پروردگار تو پس تو راضى خواهى شد)).
از زيد بن على روايت كرده اند كه : رضاى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم آن است كه حق تعالى
اهل بيت آن حضرت و شيعيان ايشان را داخل بهشت گرداند.(280)
و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام
منقول است : كه روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به خانه حضرت
فاطمه عليها السلام در آمد، ديد كه آن حضرت به دست مبارك خود آسيا مى گرداند و عباى
درشت پوشيده است از جنسى كه جل شتر مى كنند، پس چون آن حالت را مشاهده نمود گريست
و فرمود كه : اى فاطمه ! تلخى دنيا را اختيار كن براى نعيم ابدى آخرت ؛ پس حق تعالى
اين دو آيه را بر آن حضرت فرستاد.(281)
|