چون آفتاب گرم شد و عرق مانند شبنم صبحگاه از چهره گلگون آن گلدسته بوستان
قرب اله فرو مى ريخت دلهاى حاضران همه از مشاهده آن
حال در تاب شد و عباس خواست كه سر سايه اى براى آن حضرت تعبيه نمايد، ناگاه
ساكنان صوامع ملكوت به خروش آمدند و درياى غيرت سبحانى به جوش آمد و ندا رسيد
به حضرت جبرئيل كه : برو بسوى رضوان خزينه دار بهشت و بگو: بيرون آور آن ابر
را كه براى حبيب خود محمد خلق كرده ام پيش از آنكه آدم را خلق نمايم به دو هزار
سال و ببر و بر سر آن سرور بگشا كه گرمى آفتاب به او ضرر نرساند.
چون نظر حاضران بر آن ابر رحمت يزدان افتاد ديده هاى ايشان از حيرت بازماند و عباس
گفت كه : اين بنده نزد پروردگار خود از آن گراميتر است كه احتياج به چتر من داشته
باشد، پس روانه شدند و چون به جحقه الوداع رسيدند مطعم بن عدى گفت : اى گروه !
شما به سفرى مى رويد كه بيابانها و دره هاى مخوف دارد بايد كه يكى از اشراف خود
را مقدم گردانيد كه همگى بر راى او اعتماد كنيد و نزاعى در ميان شما نباشد، همه تحسين
او كردند پس بنى مخزوم گفتند: ما ابو جهل را بر خود مقدم مى داريم ؛ و بنو عدى گفتند:
ما مطعم را پيشواى خود مى گردانيم ؛ و بنو النضير گفتند: ما نضر بن حارث را سر
كرده خود مى گردانيم ؛ و بنو زهره گفتند: ما احيحه بن الجلاح را بر خود امير مى
گردانيم ؛ و بنولوى گفتند: ما ابو سفيان را پيشرو خود مى گردانيم ؛ و ميسره گفت : ما
هيچكس را بغير از محمد بن عبدالله بر خود مقدم نمى داريم ؛ و بنو هاشم نيز چنين گفتند.
پس ابو جهل گفت كه : اگر چنين مى كنيد اين شمشير را بر شكم خود مى گذارم كه از
پشتم بيرون رود.
پس حمزه شمشير خود را كشيد و گفت : اى خبيث ترين
رجال و صاحب بدترين افعال ! تو اكنون دعواى رياست مى كنى ! والله كه من نمى خواهم
مگر آنكه خدا دستها و پاهاى تو را قطع كند و ديده هاى تو را كور كند، ما را از كشتن خود
مى ترسانى ؟!
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى عم ! شمشير خود را در غلاف
كن و منازعه و خلاف را ترك كن و استفتاح سفر را به فتنه و فساد مكن ، بگذاريد
اول روز آنها بروند و آخر روز ما برويم و به هر
حال قريش مقدمند.
چون چند منزلل به اين نحو رفتند به واديى رسيدند كه آن را ((وادى الامواه )) مى
گفتند زيرا كه آن محل اجتماع سيلها بود، نگاه ابرى در هوا پيدا شد پس حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : من در اين وادى از
سيل مى ترسم و بهتر آن مى دانم كه در دامن كوه قرار گيريم .
عباس گفت : اى پسر برادر! آنچه راى شريف تو اقتضا مى نمايد ما به آن
عمل مى كنيم .
پس حضرت فرمود كه در ميان قافله ندا كردند كه
اهل قافله بارهاى خود را به جانب كوه كشند، و همگى اطاعت كردند به غير يك كسى از بنى
جمح كه او را مصعب مى گفتند و مال بسيار داشت كه او از جاى خود حركت نكرد و گفت : اى
گروه ! چه بسيار ضعيف است دلهاى شما! مى گريزيد از چيزى كه اثرى از آن ظاهر
نشده است ؟! و در اين سخن بود كه باران آسمان ريخت و تا او حركت مى كرد سيلاب او را
با اموالش به آتش عذاب الهى برد، و ساير مردم به بركت آن حضرت سالم ماندند و
چهار روز در آن مكان توقف نمودند و هر روز سيل زياده مى شد.
پس ميسره گفت : اى سيد من ! اين سيلها تا يك ماه قطع نخواهد شد و كسى از اين آب عبور
نمى توان كرد و در اين مقام بسيار ماندن مصلحت نيست ، اصلح آن است كه بسوى مكه
مراجعت كنيم .
حضرت او را جوابى نفرمود و به خواب رفت ، پس در خواب ديد كه ملكى به او گفت : اى
محمد! محزون مباش و چون فردا شود امر كن قوم خود را كه بار كنند و در كنار وادى بايست
چون بينى كه مرغ سفيدى پيدا شود و به بال خود خطى بر روى آب بكشد به دولت و
اقبال به روى آن آب از پى آن نشان بال روان شو و بگو: بسم الله و بالله ، و
اصحاب خود را امر كن كه ايشان نيز اين كلمه را بگويند پس هر كه بگويد سالم بگذرد
و هر كه نگويد غرق شود.
پس آن حضرت از خواب برخاست شاد و مسرور و امر فرمود ميسره را ندا كند كه مردم بار
كنند، و ميسره بارهاى خود را بر شتران بست و مردم به ميسره گفتند كه : ما چگونه از اين
آب عبور خواهيم كرد و اين آبى است كه با كشتى عبور از آن
مشكل است ؟!
ميسره گفت : من مخالفت محمد نمى كنم ، شما خود اختيار داريد.
پس آن حضرت بر كنار وادى ايستاد ناگاه مرغ سفيدى پيدا شد و از قله پرواز كرد و به
بال همايون فال خود خط سفيدى بر روى آب كشيد كه نشانش بر روى آب پيدا بود، پس
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : بسم الله و بالله و از عقب من بيائيد
و هر كه اين كلمه را بگويد نجات يابد و هر كه نگويد هلاك شود، پس همه اين كلمه را
گفتند و روان شدند و سالم بيرون آمدند به غير دو كس يكى از بنى جمح و ديگرى از
بنى عدى پس آن دو تا نيز روان شدند، يكى بسم الله گفت و نجات يافت و ديگرى بسم
اللات و العزى گفت و غرق شد.
پس ابو جهل گفت كه : اين سحرى بود عظيم ؛ و ديگران گفتند كه : اين سحر نيست وليكن
محمد گراميترين خلق است نزد پروردگار خود؛ پس حسد ابو
جهل زياد شد و در اثناى راه ابوجهل به چاهى رسيد و به اصحاب خود گفت كه : مشكهاى
خود را پر آب كنيد و پنهان كنيد تا آنكه چاه انباشته كنيم و چون قافله بنى هاشم به
اينجا برسند و آب نباشد از تشنگى هلاك شوند و سينه من از غم محمد آسايش يابد زيرا
كه مى دانم اگر او از اين سفر سالم به مكه برگردد بر ما تفوق بسيار خواهد خواست و
مرا تاب آن نيست .
پس چون مشكها را پر كردند و چاه را انباشته كردند خود با اصحاب خود روانه شد و به
يكى از غلامان خود مشك آبى داد و گفت : در پشت اين كوه پنهان شو و چون محمد و
اصحابش به اينجا برسند و از تشنگى هلاك شوند براى من بشارت بياور تا تو را
آزاد نمايم و آنچه خواهى به تو عطا نمايم .
پس چون اصحاب آن حضرت بر سر چاه رسيدند و چاه را انباشته يافتند از حيات خود
نااميد شدند و به خدمت آن حضرت شتافتند و واقعه را عرض كردند، حضرت دست بسوى
آسمان به دعا برداشت ناگاه از زير قدمهاى مباركش چشمه آب شيرين صافى جارى شد
كه همه آشاميدند و چهار پايان را سيراب كردند و مشكها را پر نمودند و روانه شدند؛ و
غلام مبادرت نمود بسوى ابو جهل و آن ملعون چون غلام را ديد پرسيد: اى فلاح چه خبر
دارى ؟
غلام گفت : والله رستگارى نمى يابد هر كه با محمد دشمنى مى كند؛ و حقيقت واقعه را
نقل كرد.
ابو جهل خشمناك شده آن غلام را دشنام داد، و رفتند تا به واديى از واديهاى شام رسيدند
كه آن را ((ذبيان )) مى گفتند و درخت بسيارى در آن وادى بود ناگاه اژدهاى عظيمى از
آن جنگل بيرون آمد به بزرگى درخت خرما و دهان را گشود و صداى موحشى از او ظاهر شد
و از چشمهايش آتش مى باريد، پس شتر ابو
جهل رم كرد آن ملعون را انداخت و استخوانهاى پهلويش شكست و مدهوش شد، چون به هوش
باز آمد به غلامان خود گفت : به كنارى فرود آئيد كه چون قافله محمد به اينجا برسد
شتر آن حضرت رم كند و او را هلاك كند.
چون در آنجا فرود آمدند و قافله حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان
رسيد حضرت فرمود كه : اى پسر هشام ! چرا فرود آمده ايد؟ اين جاى فرود آمدن نيست !
ابو جهل گفت : اى محمد! من شرم كردم از مقدم شدن بر تو و تو سيد عربى ، پس خواستم
كه تو مقدم باشى بفرما تا ما از عقب تو بيائيم ، لعنت خدا بر كسى كه بر تو تقدم
جويد.
پس عباس شاد شد و خواست كه پيش رود، حضرت فرمود كه : اى عم ! باش كه مقدم داشتن
ايشان نيست ما را مگر براى مكرى كه تدبير كرده اند.
پس حضرت در پيش قافله روان شد و چون داخل دره شدند اژدها پيدا شد و ناقه حضرت
خواست كه رم كند حضرت بر او صدا زد كه : از چه چيز مى ترسى ؟ خاتم پيغمبران بر
تو سوار است ، پس به اژدها خطاب فرمود كه : برگرد از راهى كه آمده اى و متعرض
احدى از قافله ما مشو؛ ناگاه اژدها به قدرت الهى به سخن آمده گفت : السلام عليك يا
محمد السلام عليك يا احمد؛ حضرت فرمود: السلام على من اتبع الهدى .
پس اژدها گفت : يا محمد! من از جانوران زمين نيستم بلكه پادشاهى از پادشاهان جنم و نام
من ((هام بن الهيم )) است و ايمان آورده ام بر دست پدرت
خليل عليه السلام و از او سوال كردم كه مرا شفاعت كند گفت : شفاعت مخصوص يكى از
فرزندان من است كه او را محمد مى گويند، و مرا خبر داد كه در اين مكان به خدمت تو خواهم
رسيد و بسى انتظار تو در اين مكان كشيده ام ، و به خدمت عيسى عليه السلام رسيدم در
شبى كه او را به آسمان بردند و او وصيت مى كرد حواريان را كه تو را متابعت نمايند و
در ملت تو داخل شوند، و اكنون به خدمت تو رسيدم مى خواهم مرا فراموش نكنى از شفاعت
خود اى سيد پيغمبران .
حضرت فرمود كه : چنين باشد، اكنون غايب شو و معترض احدى از
اهل قافله مشو.
پس اژدها غايب شد و دوستان آن حضرت شاد و حاسدان او در تاب شدند و اعمام كرام آن
حضرت هر يك اشعار در مدح آن حضرت خواندند و روانه شدند تا به واديى رسيدند كه
گمان آب در آنجا داشتند، و چون آب نيافتند مضطرب شدند پس حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم دستهاى خود را تا مرفق برهنه كرده در ميان ريگ
فرو برد و رو به جانب آسمان گردانيد و دعا كرد ناگاه از ميان انگشتان بركت نشانش
آب جوشيد و نهرها روان شد به حدى كه عباس گفت : اى پسر برادر! بس است مى ترسم
- مالهاى ما غرق شود؛ پس از آن آب تناول نمودند و حيوانات را آب دادند و مشكها را پر
كردند، پس حضرت به ميسره گفت كه : اگر اندكى خرما دارى بياور.
چون طبق خرما را به نزديك آن حضرت گذاشت آن حضرت خرما را
تناول مى فرمود و هسته آنها را در زمين پنهان مى كرد.
عباس گفت : چرا چنين مى كنى اى فرزند برادر؟
گفت : اى عم ! مى خواهم در اينجا نخلستانى به بار آورم .
عباس گفت كه : كى ميوه خواهند آورد؟
فرمود كه : در همين ساعت خواهى ديد آيات بزرگ پروردگار مرا.
پس چون اندكى راهى از آن وادى دور شدند حضرت فرمود: اى عم ! برگرد و نخلها را
ببين و از براى ما خرما بچين .
چون برگشت ديد كه نخلها سر بسوى آسمان كشيده و خوشه هاى رطب و خرما آويخته است
، پس يك شتر از آن خرما بار كرد و به خدمت آن حضرت آورد تا همه
اهل قافله خوردند و شكر الهى و ثناى حضرت رسالت پناهى گفتند و ابو
جهل مى گفت : اى قوم ! مخوريد از آنچه اين جادوگر به
عمل مى آورد.
پس رفتند تا به گردنگاه ايله رسيدند و در آنجا ديرى بود كه راهب بسيار در آن دير
بودند و در ميان ايشان راهبى بود كه از همه داناتر بود كه او را فيلق بن يونان بن عبد
الصليب مى گفتند و كنيت او ابى خبير بود و او صفات آن حضرت را از جميع كتب خوانده
بود و هرگاه كه تلاوت انجيل مى نمودند و به صفات پيغمبر آخر الزمان مى رسيد مى
گريست و مى گفت : اى فرزندان من ! كى باشد كه مرا خبر دهيد به آمدن بشير و نذير
كه مبعوث گردد از تهامه و متوج به تاج الكرامه و سايه افكند بر او غمامه و شفاعت
كند عاصيان را يوم القيامه ، پس رهبانان به او مى گفتند كه : خود را از گريه هلاك
كردى مگر نزديك است زمان او؟ او مى گفت : بلى والله مى بايد ظاهر شده باشد در بيت
الله الحرام و دين او نزد خدا اسلام است كه مرا بشارت خواهند داد كه او از زمين حجاز به
اين سرزمين رسيده و ابر بر او سايه افكند است ؛ و مكرر ياد آن حضرت مى كرد و مى
گريست تا آنكه ديده اش ضعيف شد.
روزى رهبانان از آن دير بسوى راه نظر مى كردند ناگاه ديدند كه قافله اى از دامان
صحرا طالع گرديد و در پيش قافله خورشيدى ديدند كه در زير ابر مى خرامد و نور
نبوت از جبين او به مرتبه اى ساطع است كه ديده را مى ربايد پس فرياد بر آوردند كه
: اى پدر عقلانى ! اينك قافله اى از جانب حجاز پيدا شد.
راهب گفت : اى فرزندان روحانى ! بسى قافله از آن سو آمد و من يوسف خود را در آن
نيافته ديده خود را در مفارقت او باختم .
گفتند: اى پدر! نورى از اين قافله بسوى آسمان ساطع است .
گفت : گويا وقت آن شده است كه شب تيره مفارقت به صبح صادق مواصلت
مبدل گردد، پس رو بسوى آسمان گردانيد و گفت : اى خداوند و سيد و مولاى من ! بجاه و
منزلت آن محبوبى كه فكرم در باب او پيوسته در تزايد است ديده مرا به من باز ده كه
خورشيد جمال او را ببينم ؛ هنوز دعايش به اتمام نرسيده بود كه ديده اش روشن شد پس
به رهبانان ديگر خطاب كرد كه : دانستيد جاه و منزلت محبوب مرا نزد علام الغيوب ؟
پس گفت : اى فرزندان گرامى ! اگر آن پيغمبر مبعوث در ميان اين گروه است در زيرا
اين درخت فرود خواهد آمد و درخت خشك از بركت او سبز خواهد شد و ميوه خواهد آورد بدرستى
كه بسيارى از پيغمبران در زير اين درخت نشسته اند و از زمان حضرت عيسى عليه السلام
تا حال خشك شده است و اين چاه مدتها است كه آب در آن نديده ام و او از اين چاه آب خواهد
آشاميد.
چون اندك زمانى گذشت قافله رسيدند و در دور چاه فرود آمدند و بارها از شتران فرود
آمدند، و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيوسته از
اهل قافله خلوت اختيار مى كرد و مشغول ذكر خدا مى گرديد به جانب آن درخت
ميل فرمود، و چون در زير درخت قرار گرفت در ساعت درخت سبز شد و ميوه آورد، پس بر
خاسته بر سر چاه آمد و چون چاه را خشك ديد آب دهان مبارك خود را در آن چاه افكنده در همان
ساعت از اطراف چاه چشمه ها جوشيد و چاه پر شد از آب شيرين
زلال .
چون راهب آن احوال را مشاهده نمود گفت : اى فرزندان ! مطلوب من همين است ، بشتابيد و
نيكوترين طعامها مهيا كنيد تا مشرف شويم به خدمت سيد بنى هاشم كه اوست سيد انام و
از او امان بگيريم از براى جميع رهبانان .
پس ايشان متوجه شدند و طعام نيكوئى مهيا كردند پس گفت : برويد و سر كرده اين
گروه را ببينيد و بگوئيد: پدر ما سلام مى رساند شما را وليمه اى از براى شما مهيا
ساخته و التماس مى نمايد كه به طعام او حاضر شويد.
چون آن مرد به زير آمد نظرش بر ابو جهل لعين افتاد و رسالت راهب را به او رساند،
ابو جهل ندا كرد در ميان قافله كه : اين راهب براى من طعامى مهيا كرده است همه حاضر
شويد در دير او.
گفتند: ما كى را نزد مالهاى خود بگذاريم ؟
ابو جهل گفت : محمد را بگذاريد كه او راستگو و امين است .
پس اهل قافله به خدمت آن حضرت رفتند و التماس كردند كه نزد متاع ايشان بنشيند، و
ابو جهل پيش افتاد و ايشان از عقب او به جانب صومعه راهب روان شدند، چون
داخل صومعه شدند ايشان را اكرام نمود و طعام حاضر كردند و چون ايشان
مشغول طعام خوردن شدند راهب كلاه را از سر برداشت و در روهاى ايشان يك يك نظر كرد
در هيچ يك صفت پيغمبر آخر الزمان را نديد، پس كلاه خود را انداخت و فرياد بر آورد:
واخيبتاه نااميد شدم و به مطلوب خود نرسيدم ، پس گفت : اى بزرگان قريش ! آيا كسى از
شما مانده است كه حاضر نشده باشد؟
ابو جهل گفت : جوان خردسالى هست كه اجير زنى شده است و براى او به تجارت آمده است
.
هنوز سخن را تمام نكرده بود كه حمزه برجست و چنان بر دهانش زد كه بر پشت افتاد و
گفت : چرا نگفتى كه در ميان قافله مانده است بشير و نذير و سراج منير؟ و او را نگذاشته
ايم نزد متاع خود مگر براى راستى و امانت و جلالت و ديانت او و در ميان ما از او بهترى
نيست .
پس حمزه متوجه راهب شد و گفت : بنما آن كتاب را كه در دست دارى و خبر ده كه چه چيز در
آن كتاب هست تا من عقده تو را بگشايم و او را كه مى طلبى به تو بنمايم .
راهب گفت : اى سيد من ! اين سفرى است كه اوصاف پيغمبر آخر الزمان در آن نوشته است و
صفت او چنان است كه بسيار بلند نيست و بسيار كوتاه نيست و
معتدل القامه است و در ميان دو كتفش علامتى هست و ابر بر او سايه مى افكند و از زمين
تهامه مبعوث خواهد گرديد و شفيع عاصيان خواهد بود در روز قيامت .
عباس گفت : اى راهب ! اگر او را ببينى مى شناسى ؟
گفت : بلى .
عباس گفت : با من بيا تا در زير درخت صاحب اين صفات را به تو بنمايم .
پس راهب بسرعت تمام روانه شد و به خدمت آن حضرت شتافت ، چون نزديك رسيد حضرت
او را تعظيم نمود و راهب بر آن حضرت سلام كرد، حضرت فرمود كه : عليك السلام اى
عالم رهبانان و اى فليق بن يونان بن عبد الصليب .
راهب گفت : نام مرا چه دانستى و كى تو را خبر داد به اسم پدر و جد من ؟!
فرمود: آن كه تو را خبر داده است كه من در آخر الزمان مبعوث خواهم شد.
پس راهب بر قدم آن حضرت افتاد و بوسيد و روى خود را مى ماليد و مى گفت : اى سيد
بشر! اميدوارم كه به وليمه حاضر گردى و كرامت مرا زياد گردانى .
حضرت فرمود كه : اين گروه مال خود را به من سپرده اند.
راهب گفت : ضامنم من مال ايشان را كه اگر عقالى از ايشان كم شود شترى به عوض بدهم
.
پس آن جناب با او روانه دير شدند و آن دير دو درگاه داشت يكى بزرگ و ديگرى كوچك
، و در پيش درگاه كوچك كليسائى ساخته بودند و در آنجا صورتها نصب كرده بودند، و
درگاه را براى آن كوچك كرده بودند كه هر كه از آن درگاه
داخل شود منحنى شود و به ضرورت تعظيم آن صورتها بكند؛ راهب آن حضرت را دانسته
از آن راه برد كه معجزات او را مشاهده نمايد و يقين او زياده گردد، و چون راهب منحنى شد و
از درگاه داخل شد به قدرت الهى آن درگاه بلند شد و حضرت درست
داخل شد، و چون حضرت داخل مجلس شد همه برخاستند و او را در صدر مجلس جا دادند و
راهب در خدمت او ايستاد و رهبانان ديگر همه برپا ايستادند و ميوه هاى لطيف شام را نزد آن
حضرت آوردند.
پسر راهب رو به آسمان بلند كرد كه : پروردگارا! خاتم نبوت را مى خواهم بينم .
پس جبرئيل آمد و جامه آن حضرت را دور كرد كه مهر نبوت ظاهر شد از ميان دو كتف آن
حضرت و نورى از آن ساطع گرديد كه خانه روشن شد، پس راهب از دهشت آن نور به
سجده افتاد و چون سر برداشت گفت : تو آنى كه من مى طلبيدم .
پس قوم متفرق شدند و آن حضرت با ميسره نزد راهب ماندند، و ابو
جهل غايب و ذليل برگشت ، و چون خلوت شد راهب گفت : اى سيد من ! بشارت باد تو را كه
حق تعالى گردنهاى سركشان عرب را براى تو
ذليل خواهد گردانيد و مالك ساير بلاد خواهى گرديد و بر تو قرآن
نازل خواهد شد و توئى سيد انام و دين توست اسلام و بتان را خواهى شكست و دينهاى
باطل را بر طرف خواهى كرد و آتشخانه ها را خاموش خواهى كرد و چليپاها را خواهى
شكست و نام تو باقى خواهد ماند تا آخر الزمان ، اى سيد من ! از تو
سوال مى كنم كه تصدق كنى بر ما به امان جميع رهبانان كه جزيه بگيرى از ايشان در
زمان خود.
پس راهب به ميسره گفت : خاتون خود را از من سلام برسان و بشارت ده او را كه ظفر
يافته به سيد انام و خدا نسل اين پيغمبر را از فرزندان او خواهد گردانيد و نام خير او
تا آخر الزمان باقى خواهد ماند و همه كس بر او حسد خواهند برد و بگو به او كه
داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه به او ايمان آورد و تصديق رسالت او نمايد و
بدرستى كه او اشرف پيغمبران و افضل ايشان است ، و حذر نما در شام بر او از يهود
كه اعداى اويند تا برگردد بسوى بيت الله الحرام .
پس حضرت راهب را وداع كرد و بسوى قافله مراجعت نموده روانه شدند به جانب شام ، و
چون وارد شام گرديدند اهل شام هجوم آورده متاع
اهل قافله را به قيمت اعلا خريدند و حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم از متاع خود چيزى نفروخت ، پس ابو
جهل گفت كه : خديجه هرگز از اين شومتر تاجرى به سفر نفرستاده بود، متاعهاى
ديگران همه فروخته شد و متاع او زمين ماند.
چون روز ديگر شد عربان نواحى شام از آمدن قافله خبر شدند و هجوم آوردند و چون
متاعى به غير از متاع خديجه نمانده بود حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم آن را به اضعاف آنچه ديگران فروخته بودند
فروخت ، و ابو جهل بسيار محزون شد، و از متاع خديجه نماند مگر يك خروار پوست ، پس
مردى از احبار يهود كه او را سعيد بن قطمور مى گفتند به نزد آن حضرت آمد و او را
شناخت زيرا كه اوصاف او را در كتب خوانده بود و گفت : اين است كه دينهاى ما را
باطل خواهد كرد و زنان ما را بى شوهر خواهد گردانيد، پس به نزديك آن حضرت آمد و
گفت : اين وقر پوست را به چند مى فروشى اى سيد من ؟
فرمود كه : به پانصد درهم .
گفت : مى خرم بشرط آنكه با من به خانه بيائى و از طعام من بخورى تا بركت در خانه
من بهم رسد.
فرمود: چنين باشد.
پس يهودى متاع را برداشت و حضرت همراه او روانه شد، و چون به نزديك خانه رسيدند
يهودى پيش رفت و به زوجه خود گفت : مردى را به خانه مى آورم كه دينهاى ما را
باطل خواهد كرد مى خواهم كه مرا مساعدت كنى در كشتن او.
زن گفت : چگونه تو را يارى كنم ؟
گفت : سنگ آسيا را بردار و بر بام بالا رو و بر بالاى در خانه بنشين و چون او زر متاع
خود را از من بگيرد و خواهد بيرون رود سنگ را بگردان و بر سر او بينداز.
آن زن سنگ را برداشته بر بام بالا رفت ، و چون حضرت خواست كه از خانه بيرون رود
نظر آن زن بر جمال آن حضرت افتاد رعشه بر او مستولى شده سنگ را نتوانست انداخت تا
حضرت بيرون رفت پس سنگ گرديد و بر سر دو پسر يهودى افتاد و هر دو در ساعت
مردند، چون يهودى آن حال را مشاهده كرد از خانه بيرون دويد در ميان قوم خود فرياد كرد
كه : اى قوم من ! اين مردى است كه دينهاى شما را
باطل خواهد كرد و الحال به خانه من آمد و طعام مرا خود و فرزندان مرا كشت و بيرون رفت
.
چون يهودان آن صدا شنيدند همه شمشيرها برداشته بر اسبان سوار شدند و از پى آن
حضرت روان شدند، چون عموهاى آن حضرت را نظر بر آن يهودان افتاد مانند شيران بر
اسبان عربى سوار شده متوجه ايشان شدند و حمزه شير خدا شمشير كشيده بر ايشان حمله
كرد و بسيارى از ايشان را بسوى جهنم فرستاد، پس جمعى از ايشان حربه ها از دست
انداختند و نزديك آمده گفتند: اى گروه عرب ! اين مردى كه شما براى حمايت او ما را مى
كشيد چون ظاهر گردد اول ديار شما را خراب خواهد كرد و مردان شما را خواهد كشت و بتهاى
شما را خواهد شكست ، شما ما را به او بگذاريد كه دفع شر او از شما و خود بكنيم .
چون حمزه اين سخن را شنيد بار ديگر بر ايشان حمله آورد و گفت : اى كافران ! محمد نور
ما است و چراغ ماست در تاريكيهاى جهالت و ضلالت ، اگر جانهاى ما برود دست از حمايت
او برنداريم .
و چون آن كافران نااميد گرديدند و برگشتند قريش غنيمت بسيار از ايشان گرفته
فرصت را غنيمت شمرده بار كردند و بسوى مكه برگشتند، پس در اثناى راه ميسره قريش
را جمع كرد گفت : اى گروه قريش ! هر يك از شما چند مرتبه در اين سفر آمده ايد آيا در
هيچ سفرى اينقدر منفعت و غنيمت براى شما حاصل شده بود؟
گفتند: نه .
ميسره گفت : مى دانيد كه اينها همه از بركات محمد است ؟ بايد كه هر يك هديه اى براى
آن حضرت بياوريد زيرا كه او تصدق نمى گيرد اما هديه
قبول مى فرمايد.
پس هر يك متاعى چند به هديه براى آن حضرت آوردند تا آنكه متاع بسيارى جمع شد، و
چون حضرت رد ننمودند و جوابى هم نفرموده ميسره آنها را براى آن حضرت ضبط كرد، و
چون به نزديك مكه آمدند و هر يك از قافله مبشرى بسوى
اهل خود فرستادند ميسره به خدمت آن حضرت آمد و گفت : اى سيد من ! اگر شما خود پيشتر
به نزد خديجه تشريف ببريد و او را بشارت دهيد باعث مزيد سرور او مى گردد.
و چون حضرت به جانب مكه روان شد زمين در زير پاى ناقه آن حضرت پيچيده مى شد تا
آنكه بزودى به كوههاى مكه رسيد و در آن وقت خواب بر آن جناب مستولى گرديد، پس
حق تعالى وحى نمود بسوى جبرئيل كه : برو به سوى جنات عدن و بيرون آور قبه اى را
كه از براى برگزيده خود محمد خلق كرده ام پيش از آنكه آدم را بيافرينم به دو هزار
سال و آن قبه را بر زمين و بر سر مبارك او بگشا، و آن قبه از ياقوت سرخ بود و
آويخته به علاقها از مرواريد سفيد و از بيرون آن اندرونش مى نمود و از اندرونش بيرون
پيدا بود و چهار ركن و چهار در داشت و اركان آن را طلا و مرواريد و ياقوت و زبر جد
بهشت بود.
و چون جبرئيل آن قبه را بيرون آورد حوريان بهشت شادى كردند و از قصرهاى خود مشرف
شدند و گفتند: تو را است حمد اى خداوند بخشنده و گويا نزديك شده است مبعوث
گرديدن صاحب اين قبه ؛ و نسيم رحمت از جانب عرش وزيد و درهاى بهشت به صدا آمد، پس
جبرئيل قبه را به زمين آورد و بر سر آن حضرت بر پا كرد و ملائكه اركان آن را
گرفتند و صدا به تسبيح و تقديس بلند كردند و
جبرئيل سه علم در پيش آن حضرت گشود و كوههاى مكه شادى كردند و بلند شدند و
درختان و مرغان و ملائكه همه آواز بلند كردند و گفتند: لا اله الا الله محمد
رسول الله گوارا باد تو را اى بنده چه بسيار گرامى هستى نزد پروردگار خود.
و در آن وقت خديجه در غرفه بلندى از خانه خود نشسته بود و جمعى از زنان نزد او
نشسته بودند، ناگاه نظرش بر شعاب مكه افتاد و حق تعالى پرده از ديده اش گشود
نورى لامع و شعاعى ساطع ديد از طرف معلى ، و چون نيك نگريست قبه اى ديد كه مى آيد
و گروهى ديد كه در هوا مى آيند و دور آن قبه را فرو گرفته اند و اعلام ساطعه اى ديد
كه در پيش آن قبه مى آيد و شخصى را ديد كه در ميان آن قبه در خواب است و نور از او
به آسمان ساطع است ، از مشاهده اين غرايب حيرت عظيم او را عارض شد و زنان گفتند: اى
سيده عرب ! اين چه حال است كه در تو مشاهده مى نمائيم ؟
گفت : اى خواتين مكرمه ! بگوئيد من در خوابم يا بيدارم ؟!
گفتند: بيدارى ، و خدا نخواهد كه تو را چنين حالى باشد.
گفت : نظر كنيد بسوى معلى و بگوئيد كه چه مى بينيد.
چون نظر كردند گفتند: نورى مى بينيم كه ساطع است بسوى آسمان .
پرسيد كه : آن قبه نورانى و آن كه در ميان آن قبه است و آنها كه بر دور قبه اند به
نظر شما نمى آيند؟
گفتند: نه .
گفت : من سوارى مى بينم از آفتاب نورانى تر در ميان قبه سبزى كه هرگز چنان قبه اى
نديده بودم ، و آن قبه بر روى ناقه رهوارى است چنان گمان مى كنم كه ناقه صهباى من
است و سواره آن محمد است .
گفتند: آنها كه تو وصف مى كنى محمد از كجا آورده است ؟! پادشاه عجم و روم را اين ميسر
نيست .
خديجه گفت : شان محمد از اينها عظيم تر است .
و پيوسته خديجه نظر مى كرد بر آن طرف تا آنكه آن حضرت از درگاه معلى
داخل شد و ملائكه با قبه به آسمان رفتند و آن حضرت به جانب خانه خديجه روان شد، و
چون حضرت به در خانه رسيد خديجه را كنيزان به قدوم آن حضرت بشارت دادند و
خديجه با پاى برهنه از غرفه به صحن خانه دويد، و چون در را گشودند حضرت
فرمود: السلام عليك يا اهل البيت .
خديجه گفت : گوارا باد تو را سلامتى اى نور ديده من .
حضرت فرمود كه : بشارت باد تو را كه مالهاى تو به سلامت رسيد.
خديجه گفت : سلامتى تو براى بشارت من كافى است اى قره العين ، والله كه تو نزد من
گراميترى از دنيا و آنچه در دنيا است ؛ و شعرى چند در بشارت قدوم بهجت لزوم آن
حضرت ادا نمود و گفت : اى حبيب من ! قافله را در كجا گذاشتى ؟
فرمود كه : در جحفه گذاشتم .
پرسيد كه : تو كى از ايشان جدا شدى ؟
فرمود كه : يك ساعت بيش نيست .
خديجه گفت به او كه : ايشان را در جحفه گذاشته و بزودى آمده اى ؟!
فرمود كه : بلى ، حق تعالى زمين را از براى من پيچيده و راه را براى من نزديك گردانيد.
باز تعجب خديجه زياد شد و شادى او افزون گرديد و گفت : اى نور ديده ! التماس دارم
كه بر گردى و با قافله داخل شوى كه موجب مزيد رفعت تو و شادى من گردد؛ و مى
خواست كه بار ديگر ملاحظه كند كه آن قبه عود خواهد كرد يا نه .
پس توشه اى در غايب عطر و لطافت براى آن جناب مهيا كرده مشكى هم از آب زمزم همراه
كرد، و چون حضرت روانه شد از عقب آن حضرت نظر مى كرد ديد كه باز قبه فرود آمد و
ملائكه برگشتند و به همان طريق سابق بر دور راحله آن حضرت مى رفتند.
و چون آن حضرت به قافله رسيد ميسره گفت : اى سيد! مگر از رفتن مكه فسخ عزيمت
نموده اى ؟
فرمود كه : نه ، رفتم و برگشتم .
ميسره خنديد و گفت : مزاح مى فرمائى ، به پاى كوه رفته و برگشته اى .
فرمود كه : نه ، بلكه رفتم به نزد خانه كعبه و طواف كردم و خديجه را ملاقات نمودم
و برگشتم .
ميسره گفت : اى سيد! هرگز از تو دروغ نشنيده ام و متحيرم كه چگونه در دو ساعت به مكه
رفتى و برگشتى و اين مسافت چند روز است !
حضرت فرمود كه : اگر شك دارى اينك نان خديجه و طعام اوست كه آورده ام و اينك آب
زمزم است كه او همراه من كرده است .
ميسره فرياد زد در ميان قافله كه : اى گروه قريش ! آيا محمد زياده از دو ساعت از ما غايب
شد؟!
گفتند: نه .
گفت : اينك به مكه رفته و برگشته است و توشه خديجه همراه اوست .
پس ايشان تعجب كردند و ابو جهل گفت : كه از ساحر اينها عجب نيست .
پس روز ديگر كه قافله بار كردند كه متوجه مكه شوند
اهل مكه به استقبال قافله بيرون آمدند و خديجه خويشان و غلامان خود را به
استقبال آن حضرت فرستاد و فرمود كه : در عرض راه مجلسها بيارائيد و قربانيها
بكشيد براى شادى قدوم شريف آن حضرت ؛ و خديجه چشم به راه آن حضرت داشت و
اهل مكه از بسيارى اموال خديجه و وفور منافعى كه آن حضرت براى او آورده بود در
تعجب و حيرت بودند تا آنكه خورشيد فلك نبوت از در خانه خديجه طالع گرديد و
اموال خديجه را به عرض او رسانيد و خديجه در پشت پرده نشسته بود و از وفور حسن و
جمال آن حضرت و كثرت غنايم و اموال كه براى او آورده بود تعجب مى نمود، پس فرستاد
و پدر خود خويلد را طلبيد و به عرض او رسانيد كه : اين مبارك رو در اين سفر براى من
آنقدر منافع و غنايم آورده است كه در جميع تجارت خود چنين منفعتى نيافته بودم .
پس متوجه ميسره شد و گفت : بگو احوال سفر خود را كه چگونه بود و چه ها مشاهده كردى
در اين سفر از اوصاف و كرامات محمد؟
ميسره گفت : مگر مرا طاقت آن هست كه شمه اى از صفات حميده و اخلاق پسنديده او را بيان
كنم يا قليلى از معجزات و كرامات آن معدن سعادت را احصا نمايم ؛ پس قصه
سيل و چاه و اژدها و درخت را ذكر كرد و آنچه راهب در حق آن حضرت گفته بود و پيغامى كه
براى او فرستاده بود نقل كرد.
خديجه گفت : اى ميسره ! بس است ، زياد كردى شوق مرا بسوى محمد، برو كه از براى
خداوند تو را و زوجه تو و فرزندان تو را آزاد كردم ؛ و دويست درهم با دو شتر به او
بخشيد و خلعت فاخر بر او پوشانيد. پس حضرت را نوازش بسيار نمود و وعده كرامت
بسيار كرد و آن حضرت از او مرخص گرديده به خانه ابو طالب آمد و ارباح و فوايد آن
سفر را به ابو طالب گذاشت و فرمود: اى عم ! آنچه در اين سفر بهم رسيده است همه
به تو تعلق دارد.
ابو طالب او را در بر گرفت و روى مباركش را بوسيد و گفت : اى نور ديده من ! آرزوئى
كه دارم آن است كه براى تو زنى بخواهم كه موافق و مناسب شرف و
جلال تو باشد.
و چون روز ديگر شد آن حضرت به حمام رفت و جامه هاى فاخر پوشيد و خود را خوشبو
گردانيد و به منزل خديجه تشريف برد، و چون خديجه آن حضرت را ديد شاد گرديد و
گفت : اى سيد من ! هر حاجت كه از من دارى بخواه كه حاجت تو همه نزد من روا است و بگو كه
اموال خود را كه از من مى گيرى چه اراده دارى و در چه مصرف صرف خواهى كرد؟
فرمود كه : عم من مى خواهد كه صرف تزويج و براى من زوجه اى خواستگارى نمايد.
پس خديجه تبسم نمود و گفت : اى سيد من ! آيا مى خواهى كه من از براى تو زنى پيدا
كنم كه دلخواه من باشد؟
فرمود كه : بلى .
خديجه گفت : زنى براى تو بهم رسانيده ام از قوم تو كه در
مال و حسن و جمال و عفت و كمال و سخاوت و طهارت و حسن
خصال از جميع زنان اهل مكه بهتر است و ياور تو خواهد بود در جميع امور و از تو به
قليلى راضى است و در نسبت به تو نزديك است ، و اگر او را بخواهى جميع عرب بلكه
پادشاهان زمين رشك تو را خواهند برد، اما دو عيب دارد:
اول آنكه دو شوهر پيش از تو ديده است ، دوم آنكه در
سال از تو بزرگتر است .
حضرت فرمود: نام نمى برى او را كه كيست ؟
خديجه گفت : كنيزك تو خديجه است .
چون حضرت اين سخن را شنيد از نهايت حيا جبين انورش غرق در عرق شد و ساكت گرديد.
پس بار ديگر خديجه اعاده اين نوع كلمات نمود و گفت : اى سيد من ! چرا جواب نمى
فرمائى ؟
حضرت فرمود كه : اى دختر عم ! تو مال بسيار دارى و من پريشانم ، من زنى مى خواهم
كه در مال و حال به من شبيه باشد.
خديجه گفت : والله اى محمد من خود را كنيز تو مى دانم و
اموال و غلامان و كنيزان من همه از تواند و كسى كه جان خود را از تو دريغ ندارد چگونه
در مال با تو مضايقه نمايد؟!
تو را سوگند مى دهم بحق خداوندى كه متعجب گرديده از ابصار، و عالم است به خفاياى
اسرار و بحق كعبه و استار كه دست رد بر جبين من نگذارى و در همين ساعت برخيزى و
عموهاى خود را به نزد پدر من بفرستى كه مرا براى تو از او خواستگارى نمايند، و از
بسيار مهر پروا مكن كه من از مال خود مى دهم و گمان نيك بدار به من چنانكه من گمان نيك
به تو دارم .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از خانه خديجه بيرون آمد به نزد ابو
طالب رفت و در آن وقت ساير اعمام او نزد ابو طالب بودند و فرمود كه : اى اعمام كرام !
مى خواهم برويد بسوى خويلد و خديجه را از او براى من خطبه نمائيد.
ايشان چون از حقيقت حال مطلع نبودند متامل گرديدند و صفيه دختر عبدالمطلب را براى
استعلام احوال به منزل خديجه فرستادند، چون صفيه
داخل خانه خديجه شد او را استقبال نمود و اكرام لاكلام فرمود، و چون صفيه در پرده
سخنى شروع كرد خديجه پرده را برداشت و گفت : من دانسته ام كه محمد مويد است از جانب
پروردگار آسمان و من مزاوجت او را مورث عزت دنيا و شرف عقبى مى دانم و از او هيچ
توقع ندارم ؛ و خلعت فاخرى براى صفيه حاضر كرد، و صفيه با غايب سرور و شادى
به نزد برادران آمد و گفت : برخيزيد و متوجه شويد كه خديجه منزلت محمد را نزد حق
تعالى دانسته است و در محبت او بيتاب است .
پس عموها همه شاد شدند مگر ابو لهب كه او از حسد غمگين شد، پس عباس برجست و گفت :
چه نشسته ايد؟! برخيزيد كه در امور خير تعجيل ضرور است .
و ابو طالب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را جامه هاى فاخر پوشانيد و
شمشير هندى بر كمرش بست و بر اسب نجيب عربى سوار كرد و عموها مانند ستارگان
بر دور ماه تابان آن حضرت را در ميان گرفتند، و چون
داخل خانه خويلد گرديدند او بنى هاشم را تكريم نمود، و چون خطبه كردند گفت :
خديجه مالك امر خود است و عقل او از عقل من بيشتر است و بسى ملوك اطراف و صناديد عرب
او را طلب كردند راضى نشد اختيار با اوست .
ايشان را جواب او خوش نيامد و بيرون آمدند؛ چون اين خبر به خديجه رسيد بسيار
مضطرب شد و عموى خود ورقه را طلبيد و او از رهبانان و علما بود و كتب انبيا بسيار
خوانده بود، چون ورقه به نزد خديجه آمد او را محزون يافت گفت : سبب حزن تو چيست اى
خديجه ؟ هرگز غمگين نباشى .
گفت : اى عم ! چه حال باشد كسى را كه ياورى و مونسى نداشته باشد؟
ورقه گفت : مگر اراده شوهر دارى ؟! جميع پادشاهان و اكابر عرب تو را خواستند و
قبول نكردى !
گفت : اى عم ! نمى خواهم از مكه بيرون روم .
ورقه گفت : اهل مكه نيز تو را بسيار طلب كردند و جواب گفتى
مثل شيبه و عقبه و ابو جهل .
خديجه گفت : اينها از اهل جهالت و ضلالتند، ديگرى گمان دارى كه در اوصاف مباين
اينها باشد؟
ورقه گفت : شنيده ام كه محمد بن عبدالله تو را خواسته است .
خديجه گفت : اى عم ! چه عيب در او مى بينى ؟
ورقه ساعتى سر بر زير افكند و گفت : عيب او اين است كه
اصل نجابت و كرامت است ، و شاخ عزت و مكرمت است ، و در حسن خلقت و خلق نظير خود
ندارد، و در فضل و كرم و علم وجود مشهور آفاق است .
گفت : اى عم ! چنانكه كمالش را گفتى عيبش را هم بگو.
ورقه گفت : عيبش آن است كه بدر جهان است و آفتاب زمين و آسمان است ، و گفتار او شيرين
تر از عسل است ، و در حسن اطوار در جهان مثل است .
گفت : اى عم ! اگر از او عيبى دانى بگو.
گفت : عيب او آن است كه در حسن شامخ و در نسبت باذخ است ، و در حسن سيرت و صفاى
سريرت بر همه فضيلت دارد، و در خوشروئى و خوشخوئى و خوشبوئى و خوشگوئى
مانند ندارد.
خديجه گفت : هر چند عيب او را مى پرسم تو فضيلتش را بيان مى كنى !
ورقه گفت : من كيستم كه احصاى مدايح او توانم نمود يا صد هزار يك
فضايل او را توانم شمرد؟
خديجه گفت : من از او خواسته ام و جلالت او را دانسته ام و اطوار او را پسنديده ام و به
غير او به ديگرى رغبت نخواهم كرد.
ورقه گفت : هرگاه چنين است بشارت باد تو كه بزودى او به درجه رسالت حق تعالى
خواهد رسيد و پادشاه مشرق و مغرب عالم خواهد گرديد، اى خديجه ! چه مى دهى به من كه
امشب تو را به وصال او فايز گردانم .
خديجه گفت : اموال من همه نزد تو حاضر است ، آنچه خواهى بردار.
|