next page

fehrest page

back page

از عباس روايت كرده است كه : ابو طالب به او گفت كه : من محمد صلى الله عليه و آله و سلم را با خود مى داشتم و يك ساعت از شب و روز از او مفارقت نمى كردم و هيچ كسى را بر او امين نمى كردم حتى او را در رختخواب خود مى خوابانيدم ، شبى او را امر كردم كه جامه خود را بكند و در فراش با من بخوابد، كراهت از آن حضرت يافتم ، و چون مى خواست جامه خود را بكند مى گفت : اى پدر! روى خود را از من بگردان كه سزاوار نيست كسى را كه نظر كند بسوى بدن من ؛ و چون داخل لحاف من مى شد ميان خود و او جامه اى مى يافتم كه من ميان لحاف نبرده بودم و آن جامه را هرگز نديده بودم و نرمترين جامه ها بود و گويا آن را در ميان مشك غوطه داده بودند، و چون صبح مى شد آن جامه ناپيدا مى شد؛ بسيار بود كه شبها او را در رختخواب نمى يافتم و چون به طلب او بر مى خواستم از ميان لحاف مرا صدا مى زد كه : من در اينجايم اى عم من ، به جاى خود برگرد؛ و در شبها از او دعاها و سخنان غريب مى شنيدم ؛ و روزى گرگى را ديدم كه به نزد آن حضرت آمد و او را بوئيد و بر دور آن حضرت گرديد و تذلل مى كرد و دم خود را بر زمين مى ماليد، و بسيار مى ديدم كه مرد بسيار خوشروئى مى آمد و دست بر سر او مى ماليد و او را دعا مى كرد و ناپيدا مى شد؛ و در خواب ديدم كه همه دنيا مسخر او شد و بلند شد و به آسمان رفت .
روزى از من غايب شد و بسيار از پى او گرديدم ناگاه ديدم كه مى آيد و مردى با او همراه است كه هرگز مانند او نديده بودم پس گفتم : اى فرزند! نگفتم كه از من جدا مشو؟!
آن مرد گفت : مترس هرگاه كه از تو جدا شود من با اويم و او را محافظت مى نمايم (160 )؛ و پيوسته از آب زمزم مى آشاميد. و بسيار بود كه ابو طالب در وقت چاشت طعام بر آن حضرت عرض مى كرد او مى گفت : نمى خواهم من سيرم ، و هرگاه ابو طالب مى خواست كه چاشت يا طعام به اولاد خود بخوراند به ايشان مى گفت كه : دست دراز مكنيد تا آن حضرت حاضر شود و تناول نمايد، و چون آن حضرت ابتدا مى نمود از بركت او همه سير مى شدند و طعام به حال خود بود.
و باز از ابو طالب منقول است كه گفت : در شبها از آن حضرت سخنان و دعاها و مناجات مى شنيدم كه تعجب مى كردم ، و عادت عرب نبود در هنگام خوردن و آشاميدن بسم الله بگويند و در طفوليت عادت آن حضرت اين بود كه تا بسم الله نمى گفت نمى خورد و نمى آشاميد و چون از طعام فارغ مى شد الحمد لله مى گفت .(161)
و به روايت ديگر: در ابتدا مى گفت : ((بسم الله الاحد)) و بعد از فارغ شدن مى گفت : ((الحمد لله كثيرا)) و بسيار بود كه به نزد او مى رفتم كه تنها نشسته بود و نورى از سر او تا به آسمان كشيده بود، و هرگز دروغ و سخن بى فايده از او نشنيدم و هرگز صداى خنده او را نشنيدم ، و با كودكان هرگز در بازى شريك نشد و نگاه بسوى بازى ايشان نكرد و تنهائى را بهتر مى خواست ، و در وقتى كه آن حضرت هفت ساله بود گروهى از يهودان آمدند و گفتند: ما در كتابهاى خود خوانده ايم كه حق تعالى محمد را از حرام و شبهه اجتناب مى فرمايد مى خواهيم او را تجزيه كنيم ، پس مرغ فربهى را بريان كردند و در مجلسى كه آن حضرت و جمعى از قريش حاضر بودند آوردند و نزد ايشان گذاشتند و همه خوردند و آن حضرت دست دراز نكرد و پرسيدند كه : چرا تناول نمى نمائى ؟
فرمود كه : اين حرام است و خداوند مرا از خوردن حرام نگاه مى دارد.
گفتند: حلال است اگر مى فرمائى ما لقمه اى از آن در دهان شما گذاريم .
فرمود كه : اگر توانيد بكنيد؛ چندان كه خواستند لقمه اى از آن به نزديك دهان آن حضرت ببرند نتوانستند و دست ايشان به جانب راست و چپ مى رفت و به جانب دهان مبارك آن حضرت نمى رفت ، پس مرغ ديگر آوردند كه از خانه همسايه ايشان كه غايب بود گرفته بودند به قصد آنكه چون او بيايد قيمتش را به او بدهند، چون آن حضرت لقمه اى برداشت از دست مباركش افتاد و فرمود كه : اين از مال شبهه است و پروردگار من مرا از آن نگاه مى دارد، و ديگران نيز هر چند خواستند كه لقمه اى از آن نزديك دهان آن حضرت ببرند نتوانستند، پس يهودان اقرار كردند: اين است كه وصفش را در كتابهاى خدا خوانده ايم .(162)
و از فاطمه بنت است روايت كرده است كه گفت : در صحن خانه ما درختى بود كه سالها بود خشك شده بود، پس روزى آن حضرت به نزد آن درخت آمد و دست مبارك خود را بر آن ماليد، در ساعت آن درخت سبز شد و رطب از آن بهم رسيد؛ و گفت : من هر روز براى آن حضرت رطب جمع مى كردم و در ظرفى نگاه مى داشتم و چون تشريف مى آورد مى دادم و بيرون مى برد و بر اطفال بنى هاشم قسمت مى نمود، روزى آن حضرت آمد و من عذر خواستم كه امروز درخت رطب نياورده بود كه من براى شما جمع كنم .
فاطمه گفت : بحق نور رويش سوگند مى خورم كه چون اين سخن را از من شنيد برگشت بسوى درختان خرما و به سخنى چند تكلم نمود ناگاه ديدم كه يكى از آن درختان خم شد آنقدر كه دست مباركش به سر درخت مى رسيد و آنچه مى خواست از رطب مى چيد و باز درخت بلند مى شد، پس من در آن روز به درگاه خدا تضرع كردم كه : اى پروردگار آسمان ! مرا فرزندى روزى كن كه برادر و شبيه او باشد، پس در آن شب نطفه امير المومنين عليه السلام منعقد شد و به بركت آن حضرت هرگز پيرامون بت نگرديد و غير خدا را نپرستيد.(163)
شاذان روايت كرده است كه : چون از عمر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چهار ماه گذشت آمنه مادر آن حضرت به رحمت الهى واصل شد و آن سرور بى پدر و مادر ماند و از شدت مصيبت مادر سه روز چيزى تناول نفرمود و پيوسته مى گريست ، و عبدالمطلب بيتابى و اضطراب مى نمود پس دختران خود عاتكه و صفيه را طلبيد و گفت : اين فرزند دلبند مرا ساكن گردانيد و دايه اى براى او تفحص نمائيد، پس عاتكه عسل به آن حضرت مى خورانيد و جميع زنان شيرده بنى هاشم را طلبيد كه شايد پستان يكى از ايشان را قبول كند پس چهار صد و شصت زن از زنان اكابر قريش در خانه عبدالمطلب جمع شدند و آن حضرت پستان هيچ يك را قبول نكرد و نمكيد و پيوسته اضطراب مى فرمود، پس ‍ عبدالمطلب غمگين از خانه بيرون آمد و به نزد كعبه رفت و در پناه كعبه نشست ناگاه مرد پيرى از قريش كه او را عقيل بن ابى وقاص مى گفتند حاضر شد و چون آثار حزن در عبدالمطلب مشاهده كرد از سبب آن حال سوال نمود.
عبدالمطلب گفت : اى بزرگ قريش ! سبب اندوه من آن است كه فرزند زاده من از روزى كه مادرش به رحمت حق واصل گرديده است تا حال از اضطراب قرار نمى گيرد و شير هيچ زن را قبول نمى كند و به اين سبب خوردن و آشاميدن بر من گوارا نيست و در چاره كار او حيران مانده ام .
عقيل گفت : اى ابو الحارث ! من در ميان صناديد قريش زنى گمان دارم كه از غايب عقل و فصاحت و صباحت و رفعت حسب و شرافت نسبت نظير خود ندارد و او حليمه دختر عبدالله بن الحارث است .
عبدالمطلب چون اوصاف حليمه را شنيد او را پسنديد و غلامى از غلامان خود را طلبيد او را ((شمر دل )) مى گفتند و او را بر ناقه سريعى سوار كرده به تعجيل بسوى قبيله بنى سعد بن بكر(164) كه در شش فرسخى مكه مى بودند فرستاد و گفت : بزودى عبدالله بن الحارث عدوى (165) را نزد من حاضر گردان ؛ پس در اندك زمانى او را حاضر گردانيد در هنگامى كه نزد عبدالمطلب اكابر قريش حاضر بودند، و چون نظر عبدالمطلب بر او افتاد به استقبال او برخاست و او را در برگرفت و در پهلوى خود جا داد و گفت : اى عبدالله ! تو را براى اين طلبيده ام كه محمد فرزند زاده من چهار ماهه است و مادرش وفات يافته است و در مفارقت مادر گريه و اضطراب بسيار مى كند و پستان هيچ زن را قبول نمى كند و شنيده ام كه تو را دخترى هست كه شير دارد، اگر مصلحت دانى براى شير دادن محمد او را حاضر ساز كه اگر شير او را قبول كند تو را و عشيره تو را توانگر گردانم .
عبدالله از استماع اين مژده همايون بسى شاد شد و بسوى قبيله خود برگشت و حليمه را بشارت داد، پس حليمه غسل كرد و به انواع طيب خود را معطر گردانيد و جامه هاى فاخر پوشيده با پدر خود عبدالله و شوهر خود بكر بن سعد به خدمت عبدالمطلب شتافتند، و چون عبدالمطلب حليمه را به خانه عاتكه آورد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در دامن او گذاشتند حليمه پستان چپ خود را براى آن حضرت بيرون آورد و آن حضرت او قبول ننمود و بسوى پستان راست ميل كرد، و چون پستان راست او خشك شده بود و هرگز طفلى از آن شير نخورده بود مضايقه مى كرد و مى ترسيد كه مبادا آن حضرت چون در پستان راست شير نيابد به پستان چپ ميل ننمايد، و او مبالغه مى نمود در دادن پستان چپ و حضرت اضطراب مى فرمود در گرفتن پستان راست تا آنكه حليمه گفت : اى فرزند! بمك پستان راست را تا بدانى كه خشك است و شير ندارد، و چون پستان ايمن را آن صاحب ميمنت در دهان گرفت و مكيد از بركت دهان مباركش چندان شير جارى شد كه از كنار دهان آن حضرت مى ريخت ، پس حليمه متعجب شد و گفت : بسى عجيب است امر تو اى فرزند، من سوگند مى خورم بحق خداوند جهان كه دوازده فرزند را از پستان چپ شير داده و يك قطره شير از پستان راست من نچشيده اند و اكنون از بركت تو شير از آن مى ريزد.
پس عبدالمطلب بسيار شاد شد و فرمود: اى حليمه ! اگر نزد ما مى مانى من قصرى در پهلوى قصر خود براى تو خالى مى كنم و تو را در آنجا ساكن مى گردانم و در هر ماه هزار درهم سفيد و يك دست جامه رومى و هر روز ده من نان سفيد و گوشت پاكيزه به تو عطا مى كنم .
چون عبدالمطلب يافت كه ايشان از ماندن كراهت دارند گفت : اى حليمه ! فرزند خود را به تو مى سپارم به دو شرط: اول آنكه در تعظيم و اكرام او تقصير ننمائى و پيوسته او را در پهلوى خود بخوابانى و دست چپ را در زير سر او گذارى و دست راست را در گردن او در آورى و از او غافل نگردى .
حليمه گفت : بحق پروردگار جهان سوگند ياد مى كنم كه از وقتى كه نظرم بر او افتاد محبت او چندان در دلم جا كرده است كه در اكرام او محتاج به سفارش نيستم .
عبدالمطلب گفت : دوم آنكه در هر جمعه او را به نزد من بياورى كه من تاب مفارقت او ندارم .
حليمه گفت : چنين خواهم كرد انشاء الله تعالى .
پس عبدالمطلب امر كرد كه سر مبارك آن حضرت را بشستند و جامه هاى فاخر بر او پوشانيدند و آن حضرت را برداشت و با حليمه گفت كه : بيا با من به نزد كعبه تا او را به تو تسليم كنم ، و چون به نزد كعبه آمدند آن حضرت را هفت شوط بر دور كعبه طواف فرمود و خدا را بر حليمه گواه گرفت و آن حضرت را تسليم او نمود و چهار هزار درهم سفيد به او داد با ده (166) جامه فاخر از جامه هاى خود و چهار كنيز رومى به او بخشيد و حله هاى يمنى بر او خلعت پوشانيد و تا بيرون كعبه مشايعت ايشان نمود.
و چون حليمه داخل قبيله بنى سعد شد و روى آن حضرت را گشود نورى از روى ازهرش ساطع شد كه زمين و آسمان را روشن كرد، و چون قبيله او آن احوال جليله را مشاهده كردند خرد و بزرگ و پير و جوان ايشان همگى بسوى حليمه شتافته او را به آن كرامت كبرى تهنيت گفتند و محبت آن حضرت چندان در دلهاى ايشان جا كرد كه آن سرور را از دست يكديگر مى ربودند؛ و حليمه گفت : هرگز بول و غايط آن حضرت را نشستم و بوى بد هرگز از او نشنيدم و اگر فضله اى از او جدا مى شد بوى مشك و كافور از آن مى شنيدم و زمين آن را فرو مى برد و كسى نمى ديد.
و چون ده ماه از عمر شريفش گذشت در روز پنجشنبه حليمه بر در خيمه مخصوص آن حضرت آمد و منتظر بود كه چون از خواب بيدار شود آن حضرت را بشويد و زينت كند و بسوى عبدالمطلب بياورد، پس بسيار دير شد بيرون آمدن آن حضرت و جراءت نكرد كه داخل خيمه شود تا چهار ساعت از روز گذشت ، پس آن حضرت از خيمه بيرون خراميد و چون نظر كرد بسوى آن حضرت ديد كه سر مباركش را شسته و موهايش را شانه كرده اند و الوان جامه ها از سندش و استبرق بر او پوشانيده اند، پس از مشاهده اين احوال متعجب شد و گفت : اى فرزند! اين جامه هاى فاخر و زينتهاى متكاثر از كجا براى تو حاصل شد؟ فرمود: اى مادر! اين جامه ها را از بهشت آوردند و ملائكه مرا زينت كردند.
پس چون آن حضرت را به نزد جد بزرگوار آورد و آن قصه را به عبدالمطلب نقل كرد، گفت : اى حليمه ! اين امور غريبه را كه از او مشاهده مى نمائى به ديگرى نقل مكن ؛ و هزار درهم و ده دست رخت و يك كنيز روميه به حليمه بخشيد.
و چون پانزده ماه از عمر شريفش گذشت هر كه او را مشاهده مى نمود گمان مى كرد كه پنج ساله است و چون حليمه آن حضرت را به قبيله خود برد بيست و دو گوسفند داشت و چون آن حضرت از قبيله او بيرون آمد او هزار و سى گوسفند و شتر بهم رسانيده بود از بركت آن حضرت .
و چون نزديك شد كه از عمر شريفش دو سال تمام شود شبى پسرهاى حليمه از چرانيدن گوسفندان محزون برگشتند گفتند: اى مادر! امروز گرگى آمد و دو گوسفند از گله ما برد.
حليمه گفت : خدا عوض بدهد؛ و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سخنان ايشان را شنيد گفت : آزرده مباشيد كه فردا من گوسفندان شما را از گرگ پس مى گيرم به مشيت الهى ، و ((ضمره )) پسر بزرگ حليمه گفت : عجب است از تو اى برادر كه روز گذشته گرگ گوسفندها را برده است و تو فردا از براى ما پس مى گيرى ؟!
حضرت فرمود كه اينها در جنب قدرت خدا سهل است .
و چون صبح طالع شد ضمره به آن حضرت گفت كه : وفا به وعده خود مى فرمائى ؟
گفت : بلى ، مرا ببر به آن موضع كه گرگ در آنجا گوسفندان تو را برده است تا به تو آنها را برگردانم .
پس ضمره آن حضرت را بر دوش خود سوار كرد، چون به آن موضع رسيد گفت : در اين مكان گرگ گوسفندان مرا برده است ، پس آن حضرت از دوش او به زير آمد و به سجده افتاد و گفت : اى اله من و سيد و مولاى من ! مى دانى حق حليمه را بر من و گرگى بر گوسفندان او تعدى كرده است ، پس سوال مى كنم از تو كه گرگ را امر فرمائى كه گوسفندان او را برگرداند، پس در همان ساعت گرگ هر دو گوسفند را حاضر گردانيد و سببش آن بود كه چون گرگ گوسفندان را برد هاتفى او را ندا كرد كه : اى گرگ ! بترس از عقوبت الهى و اين دو گوسفند را حفظ نما تا بسوى بهترين پيغمبران محمد بن عبدالله آنها را برگردانى .
پس گرگ در پاى آن حضرت افتاد و به امر خدا به سخن آمد و گفت : اى سرور پيغمبران ! مرا معذور دار كه من ندانستم كه اين گوسفندان از توست .
پس ضمره گفت : اى محمد! چه بسيار عجيب است كارهاى تو.
پس چون دو سال از عمر شريف آن حضرت تمام شد روزى با حليمه گفت كه : اى مادر! مى خواهم امروز با برادران خود به صحرا روم و ايشان را بر گوسفند چرانيدن يارى كنم و در كوه و صحرا نظر كنم و از مصنوعات الهى عبرتها بگيرم و منافع و اضرار اشياء را بدانم .
حليمه گفت : اى فرزند! بسيار مى خواهى رفتن را؟
گفت : بلى .
چون ديد كه آن حضرت بسيار راغب است بسوى رفتن صحرا جامه هاى نيكو بر آن حضرت پوشانيد و نعلين در پاى آن حضرت بست و اطعمه نفيس براى آن حضرت همراه كرد و فرزندان خود را در محافظت و رعايت آن جناب وصيت بسيار نمود و آن حضرت را با ايشان فرستاد.
و چون سيد انبيا قدم در صحرا نهاد كوه و دشت از نور جمال آن خورشيد فلك و رسالت روشن شد و به هر سنگ و كلوخ كه مى گذشت به آواز بلند او را ندا مى كردند كه : السلام عليك يا محمد: السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا صاحب القول العدل ، لا اله الا الله محمد رسول الله خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و عذاب الهى بر كسى است كه به تو كافر گردد يا رد كند بر تو يك حرف از آنچه از نزد پروردگار خود خواهى آورد، و آن حضرت جواب سلام آنها مى گفت و مى گذشت و هر ساعت فرزندان حليمه امرى چند از غرائب مشاهده مى كردند كه حيرت ايشان زياده مى شد تا آنكه آفتاب بلند شد و آن حضرت از حرارت آفتاب متاءذى شد، پس ‍ حق تعالى وحى نمود بسوى ملكى كه او را ((استحيائيل ))مى گويند كه ابر سفيدى را بر سر آن سرور بگسترد كه سايبان آن سيد پيغمبران باشد، پس در همان ساعت ابرى بر بالاى سر آن حضرت پيدا شد و مانند مشك آب مى ريخت و يك قطره بر آن حضرت نمى ريخت و رود خانه ها از سيلاب جارى مى شد و بر سر راه آن حضرت هيچ گل نبود و از آن ابر باران زعفران و مشك مى باريد و كوه و دشت را براى آن سرور معطر مى ساخت ، و در آن صحرا درخت خرماى خشكى بود كه سالها بود خشك شده بود و برگهايش ريخته بود و چون حضرت به آن درخت رسيد پشت مبارك را بر آن درخت گذاشت كه استراحتى بفرمايد ناگاه درخت به اهتزاز آمد و سبز شد و برگ بر آورد و خلال سبز و رطب زرد و سرخ براى ضيافت آن حضرت فرو ريخت ، پس سيد ابرار ساعتى در زير آن درخت قرار گرفت و با برادران رضاعى خود سخن مى گفت ناگاه نظر مباركش بر چمن سبزى افتاد كه به انواع گلها و رياحين آراسته بود پس گفت : اى برادران ! مى خواهم به سير اين چمن بروم و صنايع الهى را مشاهده نمايم .
برادران گفتند: ما در خدمت تو مى آئيم .
حضرت فرمود كه : شما به اعمال خود مشغول باشيد كه من تنها مى روم و اگر خدا خواهد بزودى بسوى شما مراجعت مى نمايم .
گفتند: برو كه دلهاى ما متوجه توست .
پس آن نونهال گلشن انبيا در آن چمن دلگشا سير كنان مى خراميد و در بدايع صنايع ربانى به تامل و تفكر نظر مى نمود تا آنكه به كوه عظيمى رسيد و راه نداشت كه كسى بر آن تواند بر آمد و چون خاطر مباركش متعلق بود كه بالاى كوه را سير نمايد، استحيائيل بر كوه صدائى زد كه بر خود بلرزيد و گفت : اى كوه ! بهترين پيغمبران با شكوه نبوت مى خواهد بر تو بر آيد، براى او خاضع شو؛ پس آن كوه چندان فرو رفت و فروتنى نزد آن معدن وقار و شكوه نمود كه آن حضرت پاى مبارك بر آن گذاشت و بالا رفت و چون آن طرف كوه را مشاهده نمود نيكوتر از اين طرف ديد و خواست كه به آن طرف خرامد و در آن طرف كوه مار و عقرب بسيار بودند در غايب عظمت كه كسى از بيم آنها در آن وادى عبور نمى توانست نمود، پس استحيائيل نهيبى داد ايشان را كه : اى گروه حيات و عقارب ! خود را در سوراخها و در زير سنگها پنهان كنيد كه سيد اولين و آخرين شما را نبيند، و چون همه پنهان شدند آن حضرت از كوه به زير آمد پس چشمه آبى ديد در غايب سردى از عسل شيرين تر و از مسكه نرم تر پس از آن تناول فرمود و لحظه اى در كنار آن چشمه استراحت نمود پس در آن وقت جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و دردائيل فرود آمدند و در خدمت آن حضرت نشستند پس جبرئيل گفت : السلام عليك يا محمد، السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا طه ، السلام عليك يا ايها المدثر، السلام عليك يا ايها المزمل ، السلام عليك يا طاب طاب ، السلام عليك يا سيد، السلام عليك يا فارقليط، السلام عليك يا طس ، السلام عليك يا طسم ، السلام عليك يا شمس الدنيا، السلام عليك يا قمر الاخره ، السلام عليك يا نور الدنيا و الاخره ، السلام عليك يا شمس ‍ القيامه ، السلام عليك يا خاتم النبيين ، السلام عليك يا شفيع المذنبين پس سلام بسيار گفت و مناقب آن جناب را بسيار بيان كرد و گفت : خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و بدا حال كسى كه بر تو كافر گردد و يا قبول نكند از تو يك حرف از آنچه از جانب پروردگار خود خواهى آورد.
پس حضرت رسول جواب سلام ايشان گفت و فرمود: كيستيد شما؟
گفتند: مائيم بندگان خدا؛ و بر دور آن حضرت نشستند پس از جبرئيل پرسيد كه : نام تو چيست ؟ گفت : عبدالله ؛ و از ميكائيل پرسيد: چه نام دارى ؟ گفت : عبدالله ؛ و از اسرافيل پرسيد: نامت چيست ؟ گفت : عبدالجبار(167)؛ و از دردائيل پرسيد گفت : عبد الرحمن ؛ پس آن حضرت فرمود كه : ما همه بنده خدائيم .
و با جبرئيل طشتى بود از ياقوت سرخ و با ميكائيل ابريقى بود از ياقوت سبز و ابريق مملو بود از آب بهشت ، پس جبرئيل نزديك آمد و دهان خود را بر دهان آن حضرت گذاشت و تا سه ساعت اسرار خالق انس و جان را بر دهان آن معدن علم و ايمان مى دميد پس گفت : اى محمد! بفهم و بياموز آنچه را بيان كردم .
فرمود: بلى انشاء الله تعالى ؛ و مملو گردانيد آن حضرت را از علم و بيان و حكمت و برهان و حق تعالى نور روى آن خورشيد فلك نبوت را هفتاد و هفت برابر مضاعف گردانيد و بر مرتبه اى رسيد كه هيچ كس را تاب آن نبود كه درست بر روى انور آن سرور نظر كند.
پس جبرئيل گفت كه : مترس اى محمد.
فرمود كه : اگر از غير پروردگار خود بترسم عظمت و جلال او را ندانسته خواهم بود.
پس جبرئيل بسوى ميكائيل نظر كرد و گفت : سزاوار است كه خدا چنين بنده اى را حبيب خود خوانده است و او را بهترين فرزندان آدم گردانيده است ؛ پس آن حضرت را بر پشت خوابانيد و آن جناب فرمود كه : اى جبرئيل ! چه مى كنى ؟
گفت : باكى نيست بر تو و نمى كنم مگر آنچه خير است از براى تو، پس به بال خود شكم مبارك آن حضرت را شكافت و از ميان دل حقايق منزلش نقطه سياهى بيرون آورد و آن دل را با آب بهشت شست و ميكائيل آب مى ريخت .
از آن حضرت پرسيدند كه : جبرئيل دل تو را از چه چيز شست ؟
فرمود كه : از شك و شبه ها و فتنه ها و هرگز كفر بر دل من نبود و پيغمبر بودم در وقتى كه روح آدم هنوز به بدنش تعلق نگرفته بود.
پس اسرافيل مهرى بيرون آورد كه در آن دو سطر نوشته بود: لا اله الا الله محمد رسول الله پس آن مهر را بر ميان دو كتف آن حضرت گذاشت تا نقش گرفت .
و به روايت ديگر: بر دل او گذاشت (168) تا پر از نور گرديد و از نور او جهان روشن شد؛ پس دردائيل سر آن سرور را در دامن خود گرفت و آن حضرت به خواب رفت پس در خواب ديد كه از سرش درختى عظيم روئيد و بسوى آسمان بلند گرديد و شاخهايش تنومند شد و از هر شاخهايش شاخها پديد آمد و در زير درخت گياه بسيار ديد كه وصف نتوان كرد، پس منادى ندا كرد آن حضرت را كه : اى محمد! اين درخت ، توئى ؛ و شاخهاى آن ، اهل بيت تواند؛ و آن گياهها كه در زير درخت روئيده است ، محبان و مواليان تو و اهل بيت تواند، پس بشارت باد تو را اى محمد به پيغمبرى عظيم و رياست بزرگ .
پس دردائيل ترازوئى بيرون آورد كه هر كفه آن در گشادگى مانند ما بين آسمان و زمين بود، پس آن حضرت را در يك پله ترازو گذاشت و صد نفر از اصحاب آن حضرت را در پله ديگر گذاشت ، و آن حضرت زيادتى كرد، پس هزار نفر از خواص صحابه را در آن پله گذاشت و باز حضرت زيادتى كرد، پس نصف امت را در آن پله گذاشت و باز آن حضرت سنگين تر بود، پس تمام امت را با جميع پيغمبران و اوصيا و ملائكه و كوهها و درياها و بيابانها و درختان و ساير مخلوقات الهى همگى را در آن پله گذاشت و به آن حضرت برابر نشدند و زياده آمد بر همه ، پس دانستند آن حضرت بهترين آفريدگان است ؛ و همه اين احوال را در ميان خواب و بيدار مشاهده مى نمود پس دردائيل گفت : خوشا حال تو و طوبى از براى تو و امت تو است و شما راست بازگشت نيكو و واى بر كسى كه به تو كافر گردد. پس ملائكه به آسمان برگشتند.
و چون مدتى گذشت آن حضرت مراجعت نفرمود و اولاد حليمه بسيار گشتند و آن حضرت را نيافتند برگشتند بسوى حليمه و آن قصه هايله را به او گفتند، پس حليمه در ميان قبيله خود صدا به شيون بلند كرد و جامه ها را بر بدن خود دريد و موهاى خود را پريشان نمود و با سر و پاى برهنه در بيابانها مى دويد و خون از قدمهايش مى ريخت و فرياد مى كرد كه : اى فرزند دلبند من ! واى نور ديده من ! و اى ميوه دل من ! كجائى و به مادر رنجور خود چرا رخ نمى نمائى ؟ زنان قبيله با او مى دويدند و موهاى خود را مى كندند و روهاى خود را مى خراشيدند و هر بنده و آزاد و پير و جوان كه در قبيله او بودند سراسيمه به طلب آن حضرت به هر سو مى دويدند، و عبدالله بن الحارث با اشراف بنى سعد سوار شدند و سوگند ياد كرد كه : اگر محمد را نيابم شمشير بكشم و احدى از قبيله بنى سعد و غطفان را بر روى زمين نگذارم .
و چون حليمه در آن بيابان اثرى از آن حضرت نيافت با آن حال پريشان رو به مكه دويد و وقتى به عبدالمطلب رسيد كه او با رؤ ساى قريش و بنى هاشم نزديك كعبه معظمه نشسته بودند و عبدالمطلب چون حليمه را به آن حال مشاهده نمود بر خود بلرزيد و از حقيقت حال سوال نمود، چون آن خبر وحشت انگيز را شنيد ساعتى بيهوش گرديد و چون به هوش باز آمد گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم و غلام خود را بانگ زد كه : اسب و شمشير و زره مرا حاضر گردان ، و بر كعبه بالا رفت و فرياد كشيد كه : اى آل غالب ! و اى آل عدنان ! و اى آل فهر! و اى آل نزار! و اى آل كنانه ! و اى آل مضر! و اى آل مالك ! جمع شويد پس همه بطون عرب و جميع بنى هاشم نزد او مجتمع گرديدند و گفتند: چه واقع شده است اى سيد ما؟
گفت : محمد دو روز است كه پيدا نيست ، سوار شويد و اسلحه بپوشيد.
پس ده هزار كس با عبدالمطلب سوار شدند و صداى گريه و انين از آن بلد امين به عرش برين بلند شد و سواران به هر سو متوجه شدند و عبدالمطلب با گروهى از اشراف بسوى قبيله بنى سعد روانه شدند و سوگند ياد كرد كه : اگر محمد را نيابم به مكه بر نگردم و هر مرد و زن يهودى و هر كه را متهم دانم به عداوت آن حضرت به شمشير آبدار روح پليدشان را به ارواح ساير كفار ملحق گردانم .
و چون ابو مسعود ثقفى و ورقه بن نوفل و عقيل بن ابى وقاص از يمن بسوى مكه مى آمدند گذار ايشان به آن وادى افتاد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا قرار گرفته بود و در آن وادى نظر ايشان بر درختى افتاد، ورقه گفت كه : من سه مرتبه از اين وادى عبور كرده ام و در اينجا درختى نديده ام .
عقيل گفت : راست مى گوئى بيا نزديك درخت برويم شايد بر سر اين امر غريب مطلع گرديم .
چون به نزديك درخت رسيدند طفلى در پاى درخت مشاهده كردند كه آفتاب از تاب رشك او سوخته و ماه حلقه بندگى او در گوش كشيده است ، پس بعضى گفتند: اين از جن خواهد بود، و بعضى گفتند: اين نور و ضيا جن را كى رواست ؟ البته ملكى خواهد بود كه به صورت بشر مصور گرديده است .
پس ابو مسعود گفت : كيستى اى پسر كه ما را حيران حسن و جمال خود گردانيدى ؟
آيا از جنى يا از انس ؟
فرمود كه : از جن نيستم از فرزندان آدمم .
پرسيد كه : چه نام دارى ؟
فرمود: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف .
ابو مسعود گفت : تو فرزند زاده عبد المطلبى ؟! چگونه به اين مكان آمده اى ؟!
فرمود كه : به هدايت الهى به اين صحرا رسيده ام .
پس ابو مسعود فرود آمد و گفت : اى نور ديده ! مى خواهى تو را به خدمت عبدالمطلب برسانم ؟
فرمود: بلى .
ابو مسعود آن حضرت را در پيش خود گرفت و به جانب مكه روان شد، و چون به نزديك قبيله بنى سعد رسيدند، عبدالمطلب در همان ساعت به آن قبيله رسيده بود، پس ‍ حضرت فرمود كه : اين عبدالمطلب است كه به طلب من آمده است .
ايشان گفتند: ما كسى را نمى بينيم .
فرمود: بعد از زمانى خواهيد ديد؛ چون به نزديك رسيدند و عبدالمطلب نظرش بر آن خورشيد اوج نبوت افتاد خود را از اسب انداخت و آن حضرت را در بر گرفت و گفت : كجا بودى اى نور ديده من ؟ والله اگر تو را نمى يافتم كافرى را در مكه زنده نمى گذاشتم .
پس آن حضرت آنچه گذشته بود از الطاف يزدانى براى آن محرم اسرار ربانى نقل فرمود، و عبدالمطلب شاد شد و آن حضرت را به مكه آورد و ابو مسعود را پنجاه ناقه و ورقه و عقيل را شصت ناقه بخشيد، و حليمه را طلبيد و نوازشها نمود و پدر حليمه را هزار مثقال طلا و ده هزار درهم نقره عطا فرمود و به شوهرش زر بى حساب داد و فرزند حليمه را دويست ناقه بخشيد و از ايشان عذر طلبيد و فرمود: بعد از اين نور ديده ام را از نظر خود دور نمى گردانم .(169)
مولف كتاب انوار روايت كرده است كه : عادت اهل مكه چنان بود كه هر فرزندى از ايشان متولد مى شد بعد از هفت روز به دايه مى دادند، و چون آن حضرت متولد شد زنان بسيار آرزو كردند كه دايه آن حضرت شوند، و روزى آمنه در پهلوى آن حضرت خوابيده بود ناگاه نداى هاتفى را شنيد كه : اگر از براى فرزند خود مرضعه مى خواهى اختيار كن از قبيله بنى سعد زنى را كه او را حليمه مى نامند و دختر ابى ذويب است ، پس هر زنى را كه مى آوردند آمنه اول نام او را مى پرسيد و چون آن نام را نمى شنيد نمى پسنديد، و چون در همه بلاد قحط عظيم بهم رسيده بود به غير از مكه معظمه كه از بركت آن مولود مكرم آبادان بود لهذا زنان قبيله بنى سعد براى دايگى اطفال اهل مكه متوجه مكه گرديدند.
و حليمه روايت كرده است كه : چندان بر ما عيش تنگ شده بود كه يك روز دو روز مى گذشت كه براى ما قوتى بهم نمى رسيد و در علف صحرا با چهار پايان خود شريك مى شديم ، پس شبى در ميان خواب و بيدارى ديدم كه مردى آمد و مرا در نهرى افكند كه آبش از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر بود و گفت : از اين تناول نما، و چون سيراب شدم مرا به جاى خود برگردانيد و گفت : برو بسوى مكه كه براى تو در آنجا روزى گشاده اى مهيا شده است به سبب فرزندى كه در آنجا متولد شده است ، پس دست خود را بر سينه من زد و گفت : خدا شير تو را فراوان و حسن و جمالت را افزون گرداند.
و چون بيدار شدم و بسوى قبيله خود رفتم گفتند: اى حليمه ! ما عجب داريم از حال تو و افزونى حسن و جمال تو از كجا آورده اى ؟ و من حال خود را از ايشان مخفى داشتم ، پس ‍ بعد از دو روز نداى هاتفى به گوش جميع اهل قبيله رسيد كه : اى زنان بنى سعد! نازل شد بر شما بركتها و زايل گرديد از شما زحمتها به بركت شير دادن مولودى كه در مكه متولد شده است ، پس خوشا حال كسى كه او را دريابد و به شير دادن او ظفر يابد؛ چون اهل قبيله نداى آن هاتف را شنيدند همگى بسوى مكه روانه گرديدند و ما از همه پريشان تر بوديم و حيوانات ما هلاك شده بودند و بار بردارى نداشتيم پس ديگران سبقت كردند و هر يك كه به نزد آمنه مى رفتند مى پرسيد: چه نام دارى ؟ و چون آن نام را كه در خواب شنيده بود نمى شنيد ايشان را مجاب مى گردانيد.
و چون حليمه داخل مكه شد حق تعالى او را هدايت كرد كه در اول حال به نزد عبدالمطلب آمد در هنگامى كه نزديك كعبه بر كرسى خود نشسته بود، بعد از تحيت گفت كه : من زنى هستم از قبيله بنى سعد و براى شير دادن فرزندان آمده ام اگر تو را فرزندى هست مرا براى او اختيار كن .
عبدالمطلب گفت : من فرزند زاده اى دارم از پدر يتيم مانده است ، اگر خواهى او را به تو مى دهم و كفايت امور تو مى نمايم .
حليمه گفت : مرا شوهرى هست با او مشورت كنم ، اگر راضى شود به خدمت شما بيابم .
چون برگشت و با شوهر خود مشورت كرد شوهرش گفت : اگر چه از فرزند يتيم نفعى متصور نيست وليكن او را بگير شايد خدا به سبب او خير بسيار به ما كرامت فرمايد و جد او مشهور است به كرم و احسان .
پس حليمه به نزد عبدالمطلب آمد و عبدالمطلب او را به نزد آمنه برد و آمنه پرسيد كه : چه نام دارى ؟
گفت : حليمه بنت ذويب .
آمنه گفت : اين است آن زن كه من مامور شده ام كه فرزند خود را به او دهم ؛ پس آمنه گفت كه : اى حليمه ! بشارت باد تو را كه اين فرزندى است كه از بركت او آبادانى و فراوانى در اين بلد بهم رسيده است و همه اهل بلاد را به ما احتياج هست .
پس آمنه حليمه را به حجره اى برد كه حضرت رسول در آنجا بود، حليمه گفت : آيا در روز براى فرزند خود چراغ افروخته اى ؟
آمنه گفت : نه والله از روزى كه متولد شده است تا حال هرگز نزد او چراغ در شب و روز روشن نكرده ام و نور خورشيد جمال او ما را از چراغ مستغنى گردانيده است .
چون حليمه را نظر بر آن حضرت افتاد آفتابى را ديد كه در جامه سفيدى پيچيده اند و از او رائحه مشك و عنبر ساطع است ، پس محبت آن حضرت در دل او افتاد و از حصول اين نعمت شاد و مسرور شد، و چون آن خورشيد زمن را در دامن گذاشت و نظر مباركش بر حليمه افتاد شادى كرد و بر روى او خنديد و از دهان واضح البرهانش نورى ساطع گرديد كه آن خانه روشن شد و از پستان راست تناول فرمود و بسوى پستان چپ ميل ننمود براى رعايت فرزند حليمه ، پس حليمه آن حضرت را برداشته با شادى تمام روانه شد.
عبدالمطلب گفت : اى حليمه ! باش تا تو را توشه اى بدهيم و نوازش كنيم .
حليمه گفت : اين فرزند مبارك مرا بس است و بهتر است از خزانه هاى عالم .
پس عبدالمطلب و آمنه آنقدر از مال و پوشش و توشه به او دادند كه محسود اقران خود گرديد، و آمنه آن حضرت را گرفت و بوسيد و از مفارقت او گريست و به حليمه تسليم نمود و گفت : اى حليمه ! نيكو محافظت نما نور ديده و سرور سينه مرا.
حليمه گفت كه : چون آن حضرت از خانه آمنه بيرون آوردم به هر سنگ و كلوخ و درختى كه گذشتم مرا تهنيت گفتند، و چون به نزد شوهر خود رفتم از نور جبين آن رسول امين متعجب گرديد و گفت : اى حليمه ! خدا ما را به سبب اين فرزند بر همه اهل قبيله زيادتى داد و شك نيست كه اين از اولاد ملوك است ؛ و چون به جانب قبيله خود روانه شديم در اثناى راه گذاشتيم و بر چهل نفر از رهبانان نصارى كه يكى از ايشان اوصاف پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم را بيان مى كرد و مى گفت : يا ظاهر شده است يا در اين زودى ظاهر خواهد شد، ناگاه ابليس به صورت انسانى مصور شد و گفت : آن كه وصف مى كنيد همين است كه اين زن الحال از پيش شما گذرانيد، پس برخاستند و بسوى من دويدند و آن نور ساطع را از جبين آن حضرت مشاهده نمودند، پس شيطان بانگ زد بر ايشان كه : بكشيد او را پيش از آنكه بر شما مسلط شود، و ايشان شمشيرها از غلاف كشيدند و رو به من دويدند، پس آن حضرت سر به جانب آسمان بلند كرد ناگاه صداى مهيبى شنيدم مانند رعد و آتشى ديدم از آسمان فرود آمد و حايل گرديد ميان آن حضرت و ايشان ، و همه ايشان سوختند و صدائى شنيدم كه : خايب و نااميد گرديد سعى كاهنان ؛ و چون آن حضرت داخل قبيله بنى سعد شد از بركت قدم آن حضرت صحراهاى ايشان سبز شد و درختان ايشان پر ميوه شد و قحط ايشان به فراوانى مبدل گرديد و بركات آن حضرت در ميان ايشان ظاهر شد و هر بيمارى كه در ميان ايشان بهم مى رسيد تا به نزديك آن حضرت مى آوردند شفا مى يافت و هر روز معجزات بسيار از آن مخزن اسرار بر ايشان ظاهر مى شد و مى گفتند: اى حليمه ! خدا ما را سعادتمند گردانيد به سبب فرزند تو.
حليمه گفت كه : در هنگام خوردن شير پيوسته از آن برگزيده عليم و خبير مى شنيدم كه مى گفت : سپاس خداوندى را سزاست كه مرا بيرون آورد از درختى كه پيغمبران خود را از آن بيرون آورده است ، و در روزى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در ماهى آنقدر نمو كنند و در ماهى آنقدر بزرگ مى شد كه ديگران در سالى بزرگ شوند، و چون طعام حاضر مى كرديم كه بخوريم دست مباركش را بر روى آن مى گذاشت چنان بركت در آن طعام بهم مى رسيد كه همه سير مى شديم و طعام به حال خود بود.
و چون هفت سال از عمر شريف آن جناب گذشت روزى به حليمه فرمود كه : اى مادر! انصاف نمى كنى در باب من و برادران من ، مرا در سايه مى دارى و برادرانم در آفتاب مى باشند و گوسفند مى چرانند و من شير آن گوسفندان را مى آشامم و در تعب با ايشان موافقت نمى نمايم .
حليمه گفت : اى فرزند من ! بر تو مى ترسم از حاسدان تو و مى ترسم كه تو را حادثه اى رو دهد و من جواب عبدالمطلب نتوانم گفت .
حضرت فرمود كه : اى مادر! بر من مترس كه حق تعالى حافظ من است .
و چون صبح شد مبالغه بسيار فرمود و با برادران روانه صحرا شد، و چون شب در آمد مانند بدر از افق صحرا طالع شد و حليمه به استقبال او دويد و او را در بر كشيد و گفت : اى فرزند! در تمام روز در انديشه تو بودم .
حليمه گفت كه : يكى از گوسفندان مرا ضمره فرزند من پايش را شكسته بود، ديدم كه به نزديك آن حضرت آمد و چنان مى نمود كه شكايت از درد خود مى كند پس ديدم كه آن حضرت دست مبارك خود را بر پاى گوسفند ماليد و سخنى چند از زبان معجز بيان خود جارى گردانيد ناگاه پايش درست شد و به گوسفندان ديگر ملحق گرديد و همه آن حيوانات مطيع او بودند، چون به ايشان مى گفت : برويد، مى رفتند و هرگاه مى گفت : بايستيد، مى ايستادند، روزى گوسفندان را به صحرائى بردند كه در آن صحرا شيران و درندگان بسيار بودند ناگاه شيرى قصد يكى از گوسفندان كرد پس آن حضرت پيش رفت و سخنى گفت شير سر به زير افكند و گريخت ، پس برادران آن حضرت ترسيدند و به جانب او دويده و گفتند: ما بر تو ترسيديم از شير و تو پروائى نكردى و گويا با او سخن مى فرمودى ! فرمود: بلى ، گفتم كه : ديگر نزديك اين وادى ميا كه مى خواهم گوسفندان در اينجا بچرند.
پس شبى حليمه خواب هولناكى ديد و با شوهر خود گفت : بيا كه محمد را به نزد جد او ببريم كه مى ترسم به او آسيبى برسد و مصيبت ما نزد جد او عظيم گردد و من در خواب ديدم كه فرزندم محمد به صحرا رفت ناگاه دو مرد عظيم پيدا شدند كه جامه هاى استبرق پوشيده بودند و هر دو قصد او كردند و يكى از ايشان خنجرى در دست داشت و شكم او را شكافت و من ترسان از خواب بيدار شدم .
شوهر حليمه گفت : آنچه مى گوئى محال است كه واقع شود زيرا كه حق تعالى حافظ اوست و امور عظيمه در باب او خبر دادند و مى بايد همه به ظهور آيد و معجزاتى كه از او مشاهده كرديم همه مصدق آن اخبار است .

next page

fehrest page

back page