next page

fehrest page

back page

مولف كتاب انوار روايت كرده است كه : پيش از ولادت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم كاهنان و ساحران و شياطين و متمردان طغيان عظيم داشتند و عجايب از ايشان به ظهور مى آمد و اخبار به امور غريبه مى نمودند و شياطين از آسمانها سخنان مى شنيدند و به كاهنان مى رسانيدند، و در زمين يمامه دو كاهن مشهور بودند كه بر همه عالم زيادتى داشتند: يكى ربيعه بن مازن بود كه او را سطيح مى گفتند و از همه كاهنان اعلم بود، و ديگرى وشق بن واهله يمنى بود؛ و سطيح خلقتى غريب داشت و حق تعالى او را خلق كرده بود گوشتى بى استخوان و در غير سرش استخوان نبود و او را مانند جامه بر هم مى پيچيدند و چون او را پهن مى كردند بر روى حصيرى يا سله مى افكندند و در شب خواب نمى كرد مگر اندكى و پيوسته به اطراف آسمان نظر مى كرد و چون پادشاهان او را مى طلبيدند بر روى سله او را گذاشته نقل مى كردند و او از بواطن و اسرار ايشان خبر مى داد و امور آينده به ايشان مى گفت و چنان بر پشت افتاده بود و غير چشم و زبانش چيزى از او حركت نمى كرد؛ پس شبى چنين خوابيده بود و به اطراف آسمان نظر مى كرد ناگاه برقى را ديد كه لامع گرديد و اطراف جهان را احاطه كرد پس كواكب را ديد كه مشتعل گرديده اند و دودى از آنها ساطع شد و فرو ريختند و بر يكديگر مى خوردند و به زمين فرو مى رفتند، پس او را از مشاهده اين احوال غريبه دهشتى عظيم عارض شد و چون شب شد امر كرد غلامان خود را كه او را برداشتند و بر قله كوه بلندى گذاشتند و به اطراف آسمان مى نگريست ناگاه ديد كه نورى عظيم ساطع گرديد و بر همه انوار غالب شد و به اقطار آسمان احاطه كرد و آفاق جهان را پر كرد، پس به غلامان خود گفت كه : مرا به زير بريد كه عقلم حيران شد به سبب مشاهده اين انوار و چنان مى يابم كه رحلت من نزديك شده است و امر عظيمى بزودى واقع خواهد شد و چنين گمان مى برم كه خروج پيغمبر هاشمى نزديك باشد؛ و چون صبح طالع شد خويشان و قوم خود را گرد آورد و گفت : امر عظيمى مى بينم و آثار غريبه مشاهده مى نمايم و مى خواهم استعلام اين اسرار از كاهنان هر ديار بكنم .
پس به هر شهر نامه ها نوشت و از آن جمله نامه اى به وشق نوشت و او در جواب نوشت كه : آنچه تو مشاهده كرده اى من نيز ديدم و عنقريب اثر آن ظاهر خواهد شد؛ و نامه اى نيز به زرقا نوشت كه ملكه يمن (147) و اعلم كاهنان آن ديار بود و به كهانت و سحر بر اهل ديار خود غالب شده بود و ديده بسيار تندى داشت كه از سه روز راه مى ديد چنانكه كسى نزديك خود را ببيند و اگر كسى از دشمنانش اراده جدال و قتال با او داشت چند روز پيشتر قوم خود را خبر مى كرد كه فلان دشمن اراده شما دارد و ايشان تدبير دفع او مى كردند، پس سطيح نامه را به صبيح غلام خود داد و بسوى زرقا فرستاد و چون به سه روزه يمن رسيد زرقا او را ديد و به قوم خود گفت كه : سواره اى مى آيد كه ميان عمامه اش نامه اى مى نمايد، و بعد از سه روز كه صبيح داخل شد و نامه را به زرقا داد او گفت : خبرى قبيح آورده است صبيح از جانب سطيح و سوال مى نمايد از نور ساطع و روشنى لامع ، بحق پروردگار كعبه كه اين علامت نزديك شدن آجال و يتيم شدن اطفال است و از فرزندان عبد مناف محمد پيغمبر بهم خواهد رسيد بى خلاف .
پس در جواب نوشت : آيات و علامات پيغمبر هاشمى است آنچه نوشته اى ، چون نامه مرا بخوانى از خواب غفلت بيدار شو و از تقصير حذر نما و بزودى سفر كن به جانب مكه كه من نيز متوجه آن صوب مى شوم شايد يكديگر را آنجا ملاقات كنيم و حقيقت اين امر را معلوم كنيم ، اگر بوجود آمده باشد شايد چاره اى در هلاك او بكنيم و پيش از آنكه نور او مشتعل گردد خاموش گردانيم .
چون نامه به سطيح رسيد و بر مضمون آن مطلع گرديد به آواز بلند گريست و در ساعت متوجه مكه معظمه گرديد و با قوم خود گفت كه : من مى روم بسوى آتش افروخته اگر آن را خاموش توانستم كرد بسوى شما بر مى گردم والا شما را وداع مى كنم و به شام ملحق مى شوم تا در آنجا بميرم ؛ چون به مكه رسيد ابو جهل و شيبه و عتبه و عاص بن وايل با گروهى از قريش به استقبال او آمدند و گفتند: اى سطيح ! نيامده اى مگر براى امر عظيمى ، اگر حاجتى دارى بر آورده خواهد شد.
سطيح گفت : خدا بركت دهد شما را مرا بسوى شما حاجتى نيست ، آمده ام خبر دهم شما را به آنچه گذشته است و بعد از اين خواهد شد به الهام حق تعالى ، كجايند آنها كه مقدم بودند و در عهد و پيوسته بودند مستحق ستايش و حمد يعنى فرزندان عبد مناف ؟ آمده ام كه مژده دهم ايشان را به بشير نذير و ماه منير كه نزديك شده است ظهور انوار او، كجاست عبدالمطلب و شيران اولاد او؟
و چون گروه قريش اين سخنان را شنيدند ايشان را خوش نيامد و پراكنده شدند، پس حضرت ابو طالب و ساير اولاد عبدالمطلب به نزد او آمدند در هنگامى كه نزديك كعبه نشسته بود و گفتند: ما اول نسب خود را به او نمى گوئيم تا علم او را بيازمائيم ، و ابو طالب شمشير و نيزه خود را به غلام سطيح داد به هديه و پيش از آنكه غلام سطيح را اعلام نمايد به نزد او آمد و بر او تحيت فرستاد و سلام كرد پس سطيح گفت : بر شما باد سلام و گوارا باد شما را انعام ، شما از كدام گروه عربيد؟
ابو طالب توريه نمود و گفت : مائيم از گروه بنى جمح .
سطيح گفت : اى بزرگ ! نزد من بيا و دست خود را بر روى من بگذار؛ چون ابو طالب دست بر رويش گذارد گفت : بحق خداوند داناى اسرار و پنهان از ابصار و آمرزنده خطاها و كشف كننده بلاها سوگند مى خورم كه توئى صاحب عهود رفيعه و اخلاق منيعه و توئى كه داده به غلام من به رسم هديه نيزه خطى به شمشير هندى بدرستى كه شمائيد بهترين برايا و بهم خواهد رسيد از تو و برادرت شريفترين ذريتها بدرستى كه تو و آنها كه با تواند از نسل هاشميد كه بهترين اخيار بود و توئى بى شك عم پيغمبر مختار كه وصف كرده اند او را در كتب و اخبار نسب خود را از من مپوشان كه من نيك مى شناسم تو را و نسب تو را.
پس ابو طالب متعجب شد از سخنان او و گفت : اى شيخ ! راست گفتى و خصلتها را نيكو بيان كردى ، مى خواهم ما را خبر دهى به آنچه در زمان ما خواهد شد و بر ما جارى خواهد گرديد.
سطيح گفت : سوگند ياد مى كنم بخداوند دايم و ابد و بلند كننده آسمان بى عمد و يگانه يكتاى صمد كه از عبدالله بزودى فرزندى بهم رسد كه مردم را هدايت كند به رشد و صلاح و خير و احسان و باطل كند بتان را و هلاك گرداند بت پرستان را، و يارى نمايد او را بر اين امور ياورى كه پسر عم او باشد و صاحب صولتها و حمله ها باشد و به تيغ آبدار دمار از كافران روزگار بر آورد و شك نيست كه تو پدر او خواهى بود اى ابو طالب .
پس بنى هاشم گفتند كه : مى خواهيم اين پيغمبر را براى ما وصف كنى و نعتهاى او را بيان نمائى .
سطيح گفت : بشنويد از من سخن صحيح ، بزودى ظاهر گردد شخصى نبيل كه رسول باشد از جانب خداوند جليل و زبان سطيح از وصف او كليل است و او مردى است نه بسيار كوتاه نه بسيار بلند با قامتى ارجمند و آن سرور سرش مدور باشد و در ميان دو كتفش علامتى باشد و عمامه بر سر گذارد و پيغمبرى او تا قيامت مستمر باشد و سيد و بزرگ اهل تهامه گردد و در تاريكيها نور از روى انورش ساطع باشد و چون تبسم نمايد از نور دندانهايش جهان روشن گردد و كسى به نيكوئى خلق و خلق او بر زمين راه نرفته است ، شيرين زبان و خوش بيان باشد و در زهد و تقوى و خشوع و عبادت نظير خود نداشته باشد و تكبر و تجبر ننمايد، اگر سخن گويد درست گويد و اگر از او سوال كنند به راستى جواب گويد، ولادتش پاكيزه و از شبهه و فساد نسب منزه باشد و رحمت عالميان باشد و به نور او جهان روشن گردد و به مومنان رووف و بر اصحاب خود مهربان و عطوف و نامش در تورات و انجيل معروف باشد و فرياد رس هر مضطر ملهوف و به كرامتها موصوف باشد، نامش در آسمان احمد و در زمين محمد است .
ابو طالب گفت : اى سطيح ! آن شخص را كه ذكر كردى كى معين و ياور او خواهد بود؟ وصفتش را براى ما بيان كن .
گفت : او سيدى است بزرگوار و شيرى است شير شكار و پيشوائى است نيكو كردار و انتقام كشنده اى است از كفار، مشركان را كاسهاى زهر مرگ چشاند و حمله هاى او زهره شيران را آب گرداند و پيوسته در جنگها به ياد پروردگار خود باشد و براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم وزير باشد و بعد از او در امتش امير باشد، نامش در تورات ((بريا)) و در انجيل ((اليا)) و نزد قومش ((على ))باشد؛ پس لحظه اى سر در گريبان خاموشى فرو برد و در بحر تفكر غوطه خورد پس به جانب ابو طالب عليه السلام ملتفت شد و گفت : اى سيد بزرگوار! دست مباركت را بار ديگر بر روى من گذار، چون ابو طالب دست بر رويش گذاشت آهى دردناك كشيد و ناله كرد و گفت : اى ابو طالب ! دست برادر خود عبدالله را بگير كه سعادت شما هويدا است و بشارت باد شما را به بلندى مكان و مجد و رفعت شان كه آن دو شاخه كرامت از درخت شما خواهد روئيد، محمد از برادر توست و على از تو.
پس ابو طالب شاد شد، و اين خبرها در ميان اهل مكه شايع گرديد پس ابوجهل گفت كه : اين اول بليه اى است كه از بنى هاشم به ما نازل شد و شنيديد خبرهاى سطيح را در باب فرزند عبدالله و ابو طالب كه دينهاى ما را فاسد خواهند كرد.
پس ابو طالب ايستاد و به آواز بلند گفت : اى گروه قريش ! بگردانيد از دلهاى خود طيش را و انكار منمائيد آنچه را شنيديد از سطيح ، زيرا مائيم معدن كرامت و شرف و هر كرامت در مكه از ما ظاهر گرديده است و آنچه سطيح گفت علاماتش هويدا شده است ، بزودى آنچه گفت به ظهور خواهد رسيد به رغم انف هر كه نتواند ديد.
ابو طالب سطيح را به خانه برد و او را اعزاز و اكرام تمام نمود و ابوجهل نايره حسد در كانون سينه اش مشتعل گرديد و شرر شرارت و فتنه بر انگيخت و گروهى از اهل فساد در اثاره فتنه و اظهار عصبيت و انكار با او يار شدند، و چون خبر به ابو طالب رسيد به جانب ابطح خراميد و به وعد و وعيد اجتماع اهل فساد را به تفرق مبدل گردانيد و ايشان را به نزد كعبه حاضر نمود، پس منبه (148) بن الحجاج برخاست و گفت : اى ابو طالب ! ما را در تقدم و مزيد رفعت و عزت و شرف شما شكى نيست وصيت جلالت و نجابت و هدايت شما آفاق جهان را پر كرده است وليكن از كياست تو عجب دارم كه بر گفته كاهنى اعتماد نمائى ، مگر نمى دانى كه ايشان مظهر اكاذيب شيطان و مصدر كذب و افترا و بهتانند، بار ديگر او را حاضر گردان كه او را بر محك امتحان كشيم شايد كه از شواهد و علامات صدق يا كذب او امرى ظاهر گردد كه موجب ارتفاع اختلاج شكوك از سينه ها گردد، پس ابو طالب فرمان داد كه بار ديگر سطيح را حاضر ساختند و چون او را بر زمين گذاشتند به آواز بلند فرياد كرد: اى گروه قريش ! اين چه تشويش و اختلاف و تكذيب و ارتجاف است كه از شما مى بينم و مى شنوم در باب آنچه من اظهار كردم از ظهور پيغمبر صاحب برهان و شكننده اوثان و ذليل كننده كاهنان ؟! والله كه ما شاد نيستيم به ظهور او زيرا كه نزد ولادت او كهانت باطل خواهد شد و در آن وقت سطيح را در زندگانى خيرى نخواهد بود و آرزوى مردن خواهد كرد، اگر خواهيد كه راستى گفتار من بر شما ظاهر گردد مادران و زنان خود را حاضر گردانيد تا من امور عجيبه را بر شما ظاهر گردانم .
گفتند: مگر تو غيب مى دانى ؟
گفت : نه ، وليكن مصاحبى از جن دارم كه از ملائكه سخنان مى شنود و مرا خبر مى دهد، پس جميع زنان مكه را در مسجد حاضر كردند به غير از آمنه و فاطمه بنت است كه عبدالله و ابو طالب ايشان را مانع شدند، و چون حاضر شدند سطيح گفت : مردان از زنان جدا شوند و زنان نزديك من آيند، چون زنان نزديك او رفتند نظر كرد بسوى ايشان خاموش ‍ شد.
گفتند: چرا سخن نمى گوئى ؟
سطيح نظر بسوى آسمان كرد و گفت : سوگند مى خورم به حرمت حرمين كه دو تا از زنان خود را حاضر نكرده ايد كه يكى حامله است به فرزندى كه هدايت خواهد كرد مردم را به راه رشاد و خير و سداد و نامش محمد است ، و ديگرى حامله خواهد شد به پادشاه مومنان و سيد اوصياى پيغمبران و وارث علوم انبيا و مرسلان .
چون آمنه و فاطمه حاضر شدند سطيح در ميان زنان اشاره كرد بسوى آمنه و به آواز بلند فرياد كرد و گريست كه : اى صاحبان شرف ! والله اين است حامله به پيغمبر برگزيده و رسول پسنديده ، پس آمنه را پيش طلبيد و گفت : آيا تو حامله نيستى ؟
گفت بلى .
سطيح گفت : اكنون يقينم به گفته خود زياد شد، اين است بهترين زنان عرب و عجم و حامله است به بهترين امم و هلاك كننده هر صنم ، واى بر عرب از او، بتحقيق كه ظهورش ‍ نزديك شده است و نورش هويدا گرديده است گويا مى بينم مخالفانش را كشته و در خاك افتاده ، خوشا حال كسى كه تصديق نمايد به پيغمبرى او و ايمان آورد به رسالت كه او ملك و سلطنت او طول و عرض زمين را فرو خواهد گرفت .
پس به جانب فاطمه ملتفت شد و نعره اى زد و بيهوش شد، و چون به هوش آمد بسيار گريست و به آواز بلند گفت : اين است والله فاطمه دختر اسد مادر امامى كه بتها را بشكند و اميرى كه شجاعان را بر خاك هلاك افكند و در عقلش هيچ گونه خفت نباشد، و هيچ دليرى تاب مقاومت او نيارد، اوست فارس يكتا و شير خدا و مسمى به امير المومنين على پسر عم خاتم انبياء، آه آه ديده ام چه شجاعان و دليران را بر خاك افتاده مى بيند.
چون قريش اين سخنان از سطيح شنيدند شمشيرها از غلاف كشيدند و رو بر او دويدند، و بنى هاشم به حمايت او تيغها برهنه كردند، و ابو جهل ندا كرد: راه دهيد كه من اين كاهن را به قتل رسانم و آتش سينه خود را به خون او فرو نشانم .
پس ابو طالب شمشيرى به جانب او انداخت و سرش را مجروح كرد، خون بر روى نحسش جارى شد، و ابوجهل ندا كرد كه : اى سر كرده هاى قبايل ! اين عار را بر خود مپسنديد و سطيح و آمنه و فاطمه را بكشيد تا از شر آنچه اين كاهن مى گويد ايمن گرديد.
پس همه قريش بر سطيح حمله آوردند و بنى هاشم تاب و مقاومت ايشان نداشتند و غبار فتنه بلند شد و زنان پناه به كعبه بردند و صداها بلند شد؛ و مروى است از آمنه كه گفت : چون شمشيرها را ديدم بسيار ترسيدم ناگاه فرزندى كه در شكم من بود به حركت آمد و صدائى از او ظاهر گرديد و مقارن اين حال صيحه اى عظيم از هوا ظاهر شد كه عقلها از آشيان بدنها پرواز كرد، مردان و زنان همه بيهوش شدند و بر رو در افتادند، پس نظر كردم به جانب آسمان و ديدم كه درهاى آسمان گشوده شده است و سوارى حربه اى از آتش در دست دارد و به آواز بلند مى گويد كه : شما را راهى نيست به ضرر رسانيدن به رسول خدا و منم برادر او جبرئيل ، پس در آن وقت خوف من به ايمنى مبدل گرديد و همه به خانه هاى خود برگشتيم .
و ابو طالب دست عبدالله را گرفت و در پناه كعبه معظمه نشستند، پس منبه بن الحجاج به نزد ابو طالب آمد و گفت : بحمد الله عزت و شرف و غلبه شما بر عالميان ظاهر گرديد وليكن از تو التماس دارم كه سطيح را از قريش دور گردانى و نائره فتنه را فرو نشانى .
ابو طالب التماس او را قبول نمود و به نزد سطيح آمد و از او معذرت طلبيد و حقيقت حال را به او گفت ، سطيح گفت : اى ابو طالب ! من مى روم و التماس دارم كه چون آن پيغمبر بشير نذير ظاهر شود سلام بسيار از من به او برسانى و بگوئى كه او بشارت داد به ظهور تو و قوم تو او را تكذيب كردند و از جوار تو او را دور كردند، و در اين زودى زنى خواهد آمد بسوى شما كه تصديق بشارت مرا نمايد و زياده از آنچه من اظهار كردم نمايد.
پس سطيح را بر شترى بستند و روانه شد و بنى هاشم به مشايعت او از مكه بيرون رفتند و در اثناى راه راحله اى نمايان شد كه زنى بر آن سوار بود و بسرعت مى آمد، سطيح گفت : اى سادات مكه ! آمد به سوى شما داهيه كبرى يعنى رزقاء يمنى .
پس در اين سخن بودند كه رزقا رسيد و به آواز بلند گفت : اى گروه قريش ! بر شما باد سلام بسيار و به شما معمور باد هر ديار، بدرستى كه ترك وطن خود كرده ام و بسوى ماءمن شما آمده ام براى آنكه خبر دهم شما را از امرى چند كه نزديك شده است ظهور آنها و بزودى ظاهر گردد در بلاد شما امرى چند بسيار عجيب ؛ و شعرى چند ادا نمود كه دلالت مى كرد بر حقيقت آنچه سطيح ايشان را خبر داده بود، پس گفت : آمده ام شما را بشارت دهم و حذر فرمايم و آنچه شما را به آن مژده دهم براى من وبال است .
عتبه گفت : اين چه سخنان وحشت انگيز است كه از تو ظاهر مى شود، ما را و خود را وعيد مى نمائى به هلاك و استيصال ؟
زرقا گفت : اى ابو الوليد! بحق خداوندى كه بر صراط خلايق را در كمين خواهد بود سوگند مى خورم كه از اين وادى پيغمبرى مبعوث خواهد شد كه مى خواند مردم را بسوى رشاد و سداد و نهى نمايد از فساد، پيوسته نور دور روى او گردد و نام او (محمد) باشد و گويا مى بينم كه بعد از ولادت او فرزندى متولد شود كه مساعد و ياور او باشد و در حسب و نسبت به او نزديك باشد و اقران خود را هلاك گرداند و شجاعان جهان را بر زمين افكند، دلير باشد در معركه ها و شيرى باشد در ميدانها او را ساعدى باشد قوى و دلى باشد جرى و نام اوست امير المومنين على ، آه آه از روزى كه او را ببينم و زهى مصيبت مرا از وقتى كه با او در يكسو نشينم ؛ پس شعرى چند از روى تحسر ادا نمود و گفت : هيهات ، جزع كردن چه سود بخشد در امرى كه البته آمدنى است ، سوگند مى خورم به آفريننده شمس و قمر و آنكه بسوى اوست بازگشت جميع بشر كه راست گفته است سطيح در آنچه به شما گفته است از خبر نصيح .
پس نظر تندى بسوى ابو طالب و عبدالله افكند (و عبدالله را پيشتر ديده بود و مى شناخت زيرا كه عبدالله در سالى به يمن رفته بود پيش از آنكه آمنه را به عقد خود در آورد و نور رسالت از جبين او مفارقت نمايد و در قصرى از قصور يمن نزول فرموده بود، چون زرقا را نظر بر آن صدف گوهر نبوت افتاد از آرزوى لقاى كريم او دل از دست داد كيسه زرى بر گرفته از غرفه خود فرود آمد و بسوى عبدالله شتافت و سلام كرد و پرسيد كه : تو از كدام قبيله از قبايل عربى كه از تو خوشروتر هرگز نديده ام ؟ گفتم : منم عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف سيد اشراف و اطعام كننده اضياف ، زرقا گفت : اى سيد من ! آيا تواند بود كه يك جماع با من بكنى و اين كيسه زر را بگيرى و صد شتر با بار خرما و روغن به تو دهم ؟ عبدالله گفت : دور شو از من چه بسيار قبيح است نزد من صورت تو مگر نمى دانى كه ما گروهى هستيم كه مرتكب گناه نمى شويم ، و شمشير خود را از غلاف كشيده بر او حمله كرد، زرقا گريخت و خايب برگشت ، در آن حال عبدالمطلب داخل شد و چون شمشير برهنه در دست عبدالله ديد و حقيقت واقعه را از او پرسيد و نقل كرد عبدالمطلب گفت : اى فرزند! آن زن كه تو وصف او مى نمائى زرقاى يمنى است و چون نور نبوت را در جبين تو ديده شناخته است و خواست كه آن نور را از تو بگيرد، الحمد لله كه خدا تو را از شر او حفظ نمود) و چون در مكه زرقا عبدالله را ديد شناخت و دانست كه زن خواسته است و آن نور از او به ديگرى منتقل شده است گفت كه : تو آن نيستى كه در يمن ديدم ؟
گفت : بلى .
زرقا گفت : چه شد آن نور كه در جبين تو بود؟
گفت : در شكم زوجه طاهره من آمنه است .
زرقا گفت : شك نيست كه چنين كسى مى بايد كه محل چنان نورى گردد؛ پس صدا بلند كرد كه : اى صاحبان عزت و مراتب ! وقت ظهور آنچه مى گويم نزديك است و امر شدنى را چاره نمى توان كرد، امروز به آخر رسيد متفرق شويد و فردا نزد من حاضر شويد تا شما را به حقيقت آثار مطلع گردانم .
و چون ايشان متفرق شدند و نيمى از شب گذشت زرقا به نزد سطيح رفت و گفت : علامات و آثار ظهور آن انوار را مشاهده كردم و وقت نزديك شده است در اين باب چه مصلحت مى دانى ؟
سطيح گفت : عمر من به آخر رسيده است و من به جانب شام مى روم و در آن ديار مى مانم تا مرگ مرا در رسد، زيرا كه مى دانم كه هر كه سعى كند در اطفاى آن نور البته منكوب و مقهور مى شود، و تو را نيز نصيحت مى نمايد كه متعرض دفع آمنه نگردى كه پروردگار آسمانها و زمين نگهدار اوست ، و اگر از من قبول نصيحت نمى كنى دست از من بردار كه من در اين امر با تو موافقت نمى كنم .
و چون صبح طالع شد زرقا بسوى بنى هاشم آمد و سلام كرد بر ايشان و گفت : محفلها همه به شما روشن خواهد شد در هنگامى كه ظاهر شود در ميان شما كسى كه تورات و انجيل و زبور و فرقان از وصف او مشحون است ، واى بر كسى كه با او دشمنى كند و خوشا حال كسى كه او را متابعت نمايد.
پس بنى هاشم شاد شدند و ابو طالب به زرقا گفت : اگر حاجتى به ما دارى بگو كه حاجت تو بر آورده است .
گفت : مالى از شما نمى خواهم و اعتبارى از شما توقع ندارم وليكن مى خواهم كه آمنه را به من بنمائيد كه از او تحقيق كنم شواهد اخبارى را كه براى شما ذكر كردم ؛ و چون ابو طالب او را به خانه آمنه برد و نظر او بر آمنه افتاد پايش از رفتار ماند و زبانش لال شد و به ظاهر اظهار شادى نمود و باز خبرها از آن مولود مبارك داد و بيرون آمد و در انديشه بود كه حيله اى براى هلاك آمنه برانگيزد، پس با زنى از قبيله خزرج كه او را ((تكنا)) مى گفتند و مشاطه آمنه و ساير زنان بنى هاشم بود طرح آشنائى افكند و در شب و روز با او مى بود تا آنكه در شبى از شبها تكنا بيدار شد ديد كه شخصى نزديك سر زرقا نشسته است و با او سخن مى گويد و از جمله سخنان او اين بود كه : كاهنه يمامه آمده است بسوى تهامه و بزودى پشيمان خواهد شد از اراده خود.
چون زرقا اين سخن را شنيد برجست و گفت : تو يار وفادار من بودى چرا در اين مدت بسوى من نيامدى ؟
گفت : واى بر تو اى زرقا! امر عظيم بر ما نازل گرديده است ما به آسمانها مى رفتيم و سخن فرشتگان را مى شنيديم و در اين ايام ما را از آسمانها مى رانند و منادى شنيديم كه در آسمانها ندا مى كرد كه : حق تعالى اراده كرده است كه ظاهر گرداند شكننده بتان و ظاهر كننده عبادت رحمان را، پس افواج ملائكه ما را نشانه تيرهاى شهاب گردانيده اند و راههاى ما را از آسمان مسدود ساخته اند و آمده ام كه تو را حذر فرمايم .
پس زرقا گفت : برو از پيش روى من كه هر سعى دارم در كشتن اين فرزند خواهم كرد.
آن شخص شعرى چند خواند كه مضمون آنها آن بود كه : من آنچه شرط خير خواهى بود به تو گفتم و مى دانم كه سعى تو بى فايده است و بجز وبال دنيا و عقبى براى تو ثمره اى نخواهد داشت و البته حق تعالى يارى پيغمبر خود خواهد كرد و از شر هر ساحر و كاهن او را محافظت خواهد نمود؛ و امثال اين سخنان بسيار گفت و پرواز كرد و رفت ، و اين سخنان را تكنا مى شنيد.
و چون صبح شد به نزد زرقا آمد و گفت : چرا تو را غمگين مى يابم ؟
گفت : اى خواهر من ! راز خود را از تو پنهان نمى دارم و غمى كه من در دل دارم مرا آواره ديار خود گردانيده است در باب زنى است كه حامله است به فرزندى كه بتها را خواهد شكست و ساحران و كاهنان را ذليل خواهد گردانيد و خانه ها را خراب خواهد كرد و تو مى دانى كه صبر كردن بر آتش سوزان آسانتر است از صبر كردن بر مذلت و خوارى از دشمنان ، اگر كسى مى يافتم كه مرا يارى كند بر كشتن آمنه هر آينه هر چه آرزوى اوست به او مى دادم و او را توانگر مى گردانيدم ، و كيسه زرى برداشت و در پيش تكنا گذاشت .
چون تكنا ديده اش به زر افتاد دل از دست بداد و گفت : اى زرقا! كار بزرگى نام بردى و امر عظيمى مذكور ساختى و چون مشاطه زنان بنى هاشم شايد چاره اى در اين كار توانم كرد.
زرقا گفت : تدبيرش چنان بايد كرد كه چون به نزد آمنه روى و به مشاطگى او مشغول گردى اين خنجر زهر آلود را بر او زن كه چون زهر در بدن او جارى گردد البته از حليه حيات عارى شود و چون ديه بر تو لازم گردد من ده ديه از جانب تو بدهم به غير آنچه الحال به تو مى دهم و هر سعى كه مرا مقدور است در خلاصى تو مى كنم .
تكنا گفت : قبول كردم اما مى خواهم تدبيرى كنى كه مردان بنى هاشم و ساير اهل مكه را از من مشغول گردانى تا من مشغول مهم تو گردم .
زرقا گفت : چنين باشد.
و در روز ديگر وليمه اى بر پا كرد و جميع اعيان و اشراف مكه را طلب نمود و شراب بسيار در وليمه خود حاضر گردانيد و شتران بسيار كشت ، و چون ايشان را مشغول اكل و شرب گردانيد تكنا را طلبيد و گفت : اكنون وقت است فرصت را غنيمت بايد شمرد و در تمشيت مهم من سعى خود را مبذول بايد داشت .
تكنا خنجر زهر آلود را گرفته متوجه خانه آمنه شد، و چون داخل شد آمنه او را نوازش نمود و گفت : چرا دير به نزد من آمدى و هرگز عادت تو نبود كه اينقدر از من مفارقت كنى ؟
تكنا گفت : اى خاتون ! من به غم روزگار خود درمانده بودم و اگر نعمت شما بر ما نبود به بدترين احوال مى بودم ، اى دختر گرامى ! نزديك من بيا تا تو را مشاطه كنم .
پس چون آمنه در پيش روى تكنا نشست و تكنا گيسوهاى او را شانه كرد و خنجر مسموم را بيرون آورد كه آمنه را هلاك كند، به اعجاز محمدى صلى الله عليه و آله و سلم چنان يافت كه كسى دلش را گرفت و پرده اى در پيش ديده بى بصيرتش آويخته شد و دستى بر دستش زدند و خنجر از دستش بر زمين افتاد و ناله واحزنا از او بلند شد، پس چون اين صدا به گوش آمنه رسيد و به عقب التفات نمود و خنجر برهنه را مشاهده كرد نعره زد و زنان از هر سو دويدند و تكنا را گرفتند و گفتند: اى ملعونه ! مى خواستى آمنه را به چه تقصير و جرم هلاك كنى ؟
گفت : مى خواستم او را بكشم و خدا را شكر مى كنم كه بلا را از او دور گردانيد؛ پس آمنه سجده شكر الهى به تقديم رسانيد، و چون زنان از سبب اين اراده شنيع سوال كردند قضيه زرقا را به تمامى ياد كرد و گفت : زرقا را دريابند پيش از آنكه از دست شما بيرون رود، اين سخن بگفت و جان به حق تسليم كرد.
و چون اين آوازه بلند شد كبير و صغير بنى هاشم حاضر شدند و بعد از اطلاع بر واقعه به تفحص زرقا بيرون شتافتند، و ابو طالب در مكه ندا كرد كه : زرقاى ميشومه را دريابيد كه بيرون نرود، و آن ملعونه از قضيه مطلع شده فرار نموده بود و اهل مكه به هر جانب از پى او دويدند و به او نرسيدند. و چون سطيح خبر زرقا را شنيد غلامان خود را امر كرد كه او را برداشتند و متوجه بلاد شام گرديدند.
و پيوسته آمنه نداها و بشارتها از ميان ارض و سما مى شنيد و عبدالله را بر آنها مطلع مى گردانيد، عبدالله او را وصيت به كتمان مى نمود و آمنه مطلقا ثقل حمل بر خود احساس ‍ نمى نمود، و چون ماه هفتم داخل شد عبدالمطلب عبدالله را طلب نمود و گفت : اى فرزند! ولادت آمنه نزديك شده است و در دست ما نيست آنچه لايق وليمه و عقيقه او باشد بايد كه به جانب مدينه روى و بخرى آنچه براى وليمه او مناسب و ضرور است ، پس عبدالله متوجه مدينه شد و چون به مدينه رسيد به رحمت ايزدى واصل گرديد، و چون خبر به مكه رسيد جميع اهل مكه در مصيبت او گريستند(149)؛ و بقيه معجزات ولادت را مبسوط تر از آنكه سابقا مذكور شد ايراد نموده است ، و هر چند اخبار كتاب انوار و كتاب شاذان در درجه اعتبار ساير اخبار نيستند وليكن چون مشتمل بر معجزات و مويد به اخبار معتبره بودند ايراد شد و زوايد را از خوف تكرار اسقاط نمود.
باب چهارم : در بيان احوال شريف آن حضرت است در ايام رضاع و نشو و نمو تا زمان بعثت ، و معجزاتى كه از آن حضرت در اين احوال به ظهور آمده است
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد چند روزى گذشت از براى آن حضرت شيرى بهم نرسيد كه تناول نمايد، پس ابو طالب آن حضرت را بر پستان خود مى انداخت و حق تعالى در آن شيرى فرستاد و چند روز از آن شير تناول نمود تا آنكه ابو طالب حليمه سعديه را بهم رسانيد و به او تسليم نمود.(150)
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه : حضرت امير المومنين عليه السلام دختر حمزه صلى الله عليه و آله و سلم را عرض كرد بر حضرت رسول كه آن حضرت او را به عقد خود در آورند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه او دختر برادر رضاعى من است ؟ و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و عم او حمزه از يك زن شير خوره بودند.(151)
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : اول مرتبه ((ثوبيه )) آزاد كرده ابولهب آن حضرت را شير داد و بعد از او حليمه سعديه شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و حليمه پيشتر حمزه را شير داده بود، و چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابو طالب به جانب شام رفت و بعضى گفته اند كه : در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود - و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود.(152)
و در نهج البلاغه از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است كه : حق تعالى مقرون گردانيد با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق مى داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طفلى كه از پى مادر خود رود و هر روز براى من علمى بلند مى كرد از اخلاق خود و امر مى كرد مرا كه پيروى او نمايم ، و هر سال مدتى در كوه حرا مجاورت مى نمود كه من او را مى ديدم و ديگرى او را نمى ديد، و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حال كسى به او ايمان نياورد و مى ديدم نور وحى و رسالت را و مى بوئيدم شميم نبوت را.(153)
به سند معتبر منقول است كه : شخصى از امام محمد باقر عليه السلام پرسيد از تفسير آيه الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا(154) فرمود كه : حق تعالى موكل مى گرداند به پيغمبران خود ملكى چند را كه احصا مى كنند اعمال ايشان را و ادا مى كنند بسوى ايشان تبليغ رسالت ايشان را، و موكل گردانيد به محمد صلى الله عليه و آله و سلم ملكى عظيم را از روزى كه از شير گرفتند آن حضرت را كه ارشاد مى نمود آن حضرت را بسوى خيرات و مكارم اخلاق و باز مى داشت آن حضرت را از شرور و مساوى اخلاق و ندا مى كرد آن حضرت را السلام عليك يا محمد يا رسول الله در هنگامى كه در سن شباب بود و هنوز به درجه رسالت نرسيده بود، پس گمان مى كرد كه صدا از سنگ و زمين صادر مى شود و كسى را نمى ديد.
و در روايت ديگر از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هرگز موافقت نكردم پيش از بعثت با اهل جاهليت در كارهائى كه ايشان مى كردند مگر دو مرتبه كه در شب آمدم كه گوش دهم بازى ايشان را و نظر كنم بسوى لعب ايشان پس حق تعالى خواب را بر من مستولى گردانيد كه نديدم و نشنيدم هيچ از لهو و لعب ايشان را پس دانستم كه خدا را خوش نمى آمد، ديگر هرگز نظر به اعمال ايشان نكردم .
و در روايت ديگر فرمود كه : چون در سن هفت سالگى بودم خانه اى براى شخصى بنا مى كردند و من اعانت ايشان مى كردم ، چون خاك در دامن خود پر كردم و خواستم بردارم و مظنه آن بود كه عورت من مكشوف شود ناگاه صدائى از بالاى سر خود شنيدم كه : بياويز ازار خود را، چون نظر كردم كسى را نديدم ، پس دامان خود را رها كردم و برگشتم .(155)
ابن شهر آشوب و قطب راوندى رحمه الله روايت كرده اند از حليمه بنت ابى ذويب كه نام او عبدالله بن الحارث بود از قبيله مضر، و حليمه زوجه حارث بن عبد العزى بود، حليمه گفت كه : در سال ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خشكسالى و قحطى در بلاد بهم رسيد و با جمعى از زنان بنى سعد بن بكر بسوى مكه آمديم كه اطفال از اهل مكه بگيريم و شير بدهيم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه و شتر ماده اى همراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان آن جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پستان من آنقدر شير نمى يافت كه قناعت به آن توان كرد و شبها از گرسنگى ديده اش آشناى خواب نمى شد؛ و چون به مكه رسيديم هيچ يك از زنان ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم را نگرفتند براى آنكه آن حضرت يتيم بود و اميد احسان از پدران مى باشد، و چون من فرزند ديگر نيافتم رفتم آن در يتيم را از عبدالمطلب گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر بسوى من افكند نورى از ديده هاى او ساطع شد و آن قره العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت ، و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود، و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شير از پستان شتر ما جارى شد آنقدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود، پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت به ما رو آورد.
و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كرده رو به كعبه آوردم و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده كرده و به سخن آمده گفت : از بيمارى خود شفا يافت و از ماندگى بيرون آمدم از بركت آنكه سيد مرسلان و خاتم پيغمبران و بهترين گذشتگان و آيندگان بر من سوار شد، و با آن ضعف كه داشت چنان راهوار شد كه هيچ يك از چهار پايان رفيقان ما به آن نمى توانستند رسيد و جميع رفقا از تغيير اين احوال ما و چهار پايان ما تعجب مى كردند، و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زياد مى شد، گوسفندان و شتران قبيله از چراگاهها گرسنه بر مى گشتند و حيوانات ما سير و پر شير مى آمدند، و در اثناء راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نور جبينش بسوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت : حق تعالى مرا موكل گردانيده است به رعايت او، و گله آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فصيح گفتند كه : اى حليمه ! نمى دانى كه را تربيت مى نمائى ! او پاكترين پاكان و پاكيزه ترين پاكيزگان است ، و به هر كوه و دشت كه گذشتيم بر آن حضرت سلام كردند پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت ؛ و هرگز در جامه هاى خود حدث نكرده و نگذاشت هرگز عورتش گشوده شود و پيوسته جوانى را با او مى ديدم كه جامه هاى او را بر عورتش ‍ مى افكند و محافظت او مى نمود، پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربيت كردم پس روزى با من گفت كه : هر روز برادران من به كجا مى روند؟
گفتم : به چرانيدن گوسفندان مى روند.
گفت : امروز من نيز با ايشان موافقت مى كنم .
چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قله كوهى بردند و او را شستند و پاكيزه كردند پس فرزند من بسوى ما دويد و گفت : محمد را دريابيد كه او را بردند، چون به نزد او آمدم ديدم كه نورى از او بسوى آسمان ساطع مى گردد، پس او را در بر گرفتم و بوسيدم و گفتم : چه شد تو را؟
گفت : اى مادر! مترس خدا با من است ؛ و بوئى از او ساطع بود از مشك نيكوتر و كاهنى روزى او را ديد نعره اى زد و گفت : اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد و عرب را متفرق سازد.(156)
و ايضا ابن شهر آشوب از حليمه روايت كرده است كه : چون آن حضرت سه ماهه شد بر زمين نشست ، و چون نه ماهه شد با اطفال مى گرديد، چون ده ماهه شد با برادران خود رفت به چرانيدن گوسفندان ، و چون پانزده ماهه شد با جوانان قبيله تير اندازى مى كرد و چون سى ماه از ولادتش گذشت كشتى مى گرفت و جوانان را بر زمين مى افكند، پس او را بسوى جدش بر گردانيدم .(157)
از ابن عباس روايت كرده است كه : چون چاشت براى اطفال طعامى مى آوردند آنها از يكديگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد، و چون كودكان از خواب بيدار مى شدند ديده هاى ايشان آلوده بود و آن حضرت روشسته و خوشبو از خواب بيدار مى شد.(158)
به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه : روزى عبدالمطلب نزديك كعبه نشسته بود ناگاه منادى ندا كرد كه : فرزندى محمد نام از حليمه ناپيدا شده است ، پس عبدالمطلب در غضب شد و ندا كرد كه : اى بنى هاشم و اى بنى غالب ! سوار شويد كه محمد ناپيدا شده است ، و سوگند ياد كرد كه : از اسب به زير نمى آيم تا محمد را بيابم يا هزار اعرابى و صد قريشى را بكشم ، و در كعبه مى گرديد و شعرى چند مى خواند به اين مضمون كه : اى پروردگار من ! برگردان بسوى من شهسوار من محمد را و نعمت خود را بار ديگر بر من تازه گردان ، پروردگارا! اگر محمد پيدا نشود تمام قريش را پراكنده خواهم كرد.
پس ندائى از هوا شنيد كه : حق تعالى محمد را ضايع نخواهد كرد.
پرسيد كه : در كجاست ؟
ندا رسيد كه : در فلان وادى است در زير درخت خار مغيلان .
چون به آن وادى رفتند آن حضرت را ديدند كه به اعجاز خود از درخت خار رطب آبدار مى چيدند و تناول مى نمايد و دو جوان نزديك او ايستاده اند، چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند، و آن دو جوان جبرئيل و ميكائيل بودند، پس از آن حضرت پرسيدند كه : تو كيستى ؟ گفت : منم فرزند عبدالله بن عبدالمطلب .
پس عبدالمطلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد و بر گردانيد و بر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسيار براى دلدارى آمنه نزد او جمع شده بودند، چون آن حضرت را به خانه آورد به نزد آمنه رفت و بسوى زنان ديگر التفات ننمود.
و يك مرتبه ديگر عبدالمطلب آن حضرت را براى گرد آورى شتران خود فرستاد و چون دير شد و مراجعت آن حضرت از هر دره و راهى گروهى را براى تفحص آن حضرت فرستاد و به حلقه در كعبه چنگ زد و مى گفت : آيا برگزيده خود را هلاك خواهى كرد؟! آيا آنچه خبر داده اى از پيغمبرى او تغيير خواهى داد؟! و چون آن حضرت مراجعت نمود او را در بر گرفت و بوسيد و گفت : پدرم فداى تو باد بار ديگر تو را پى كارى نخواهم فرستاد مى ترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند.(159)

next page

fehrest page

back page