و ايضا روايت كرده است از ليث بن سعد كه گفت : من نزد معاويه بودم و كعب الاحبار حاضر
بود و من از او پرسيدم كه : شما چگونه يافته ايد صفت ولادت حضرت رسالت پناه را
در كتابهاى خود؟ و آيا فضيلتى براى عترت آن حضرت يافته اند؟ پس كعب ملتفت شد
بسوى معاويه كه ببيند كه او راضى است به گفتن يا نه ، پس حق تعالى بر زبان
معاويه جارى كرد گفت : بگو اى ابو اسحاق آنچه ديده اى و مى دانى .
كعب گفت : من هفتاد و دو كتاب خوانده ام كه همه از آسمان فرود آمده است و صحف
دانيال از خوانده ام و در همه آنها ذكر كرده بودند ولادت آن حضرت و ولادت عترت او را و
بدرستى كه نام او معروف است در همه كتابها و در هنگام ولادت هيچ پيغمبرى ملائكه
نازل نشدند به غير عيسى و احمد صلى الله عليه و آله و سلم و حجابهاى بهشت را نزدند
براى زنى به غير از مريم و آمنه و ملائكه موكل نشدند بر زنى در وقت حامله بودن به
غير از مادر مسيح و مادر احمد صلى الله عليه و آله و سلم ، و علامت
حمل آن حضرت آن بود كه شبى كه آمنه به آن حضرت حامله شد منادى ندا كرد در
آسمانهاى هفتگانه : بشارت باد شما از كه در شاهوار نطفه خاتم انبياء در صدف عصمت و
جلالت قرار گرفت ؛ و در جميع زمينها و درياها اين مژده مسرت ثمره را ندا كردند و در
زمين هيچ رونده و پرنده اى نماند كه بر ولادت شريف آن حضرت مطلع نگرديد، و در شب
ولادت با سعادت آن جناب هفتاد هزار قصر از ياقوت سرخ و هفتاد هزار قصر از مرواريد
تر بنا كردند و آنها را ((قصور ولادت )) ناميدند و جميع بهشتها را زينت كردند و ندا
كردند كه : شاد شو و بر خود ببال كه پيغمبر دوستان تو متولد گرديد، پس بهشت
خنديد و تا قيامت خندان است ، و شنيده ام كه يكى از ماهيان دريا كه او را ((طموسا)) مى
گويند و سيد و بزرگ ماهيان است و هفتصد هزار دم دارد و بر پشت آن هفتصد هزار گاو راه
مى روند هر گاوى از دنيا بزرگتر است و هر يك از آنها هفتاد هزار شاخ دارد از زمرد سبز
و آن ماهى از رفتار آنها خبر دار نمى شود، آن ماهى براى شادى بر ولادت آن حضرت به
حركت آمد و اگر نه حق تعالى او را ساكن مى گردانيد هر آينه زمين را بر مى گردانيد، و
شنيده ام كه در آن روز هيچ كوه نماند كه كوه ديگر را بشارت نداد و همه صدا به ((لا
اله الا الله )) بلند كردند و جميع كوهها خاضع شدند نزد ابوقبيس براى كرامت محمد
صلى الله عليه و آله و سلم ، و جميع درختها (چهل روز)(128) تقديس حق تعالى كردند
با شاخه ها و ميوه ها به شادى ولادت آن حضرت ، و زدند در آسمان و زمين هفتاد عمود از
انواع نورها كه هيچ يك به ديگرى شبيه نبود و روح حضرت آدم را بشارت ولادت آن
حضرت دادند پس هفتاد برابر حسن او مضاعف شد و در آن وقت تلخى مرگ از كام او بيرون
رفت ، و حوض كوثر در بهشت به اضطراب در آمد و هفتاد هزار قصر از در و ياقوت
بيرون افكند براى نثار ولادت آن حضرت ، و شيطان را به زنجيرها بستند و
چهل روز او را در قلعه اى محبوس كردند و عرش او را
چهل روز در آب غرق كردند، و بتها همه سرنگون شدند و فرياد ((واويلاه )) ايشان
بلند شد، و صدائى از كعبه شنيده شد كه : اى
آل قريش ! آمد بسوى شما بشارت دهنده اى به ثوابها و ترساننده اى از عذابها و با
اوست عزت ابد و سودمندى بزرگ و اوست خاتم پيغمبران ؛ و ما در كتابها يافته ايم كه
عترت او بهترين مردمند بعد از او و مردم در امانند از عذاب خدا مادام كه در دنيا احدى از
ايشان بر زمين راه مى روند.
معاويه گفت : اى ابو اسحق ! عترت او كيستند؟
كعب گفت : فرزندان فاطمه .
پس معاويه روترش كرد و لبهاى خود را به دندان گزيد و دست بر ريش خود مى ماليد.
پس كعب گفت : ما يافته ايم صفت آن دو فرزند پيغمبر را كه شهيد خواهند شد و آنها دو
فرزند فاطمه اند، خواهد كشت ايشان را بدترين خلق خدا.
معاويه گفت : كى خواهد كشت ايشان را؟
گفت : مردى از قريش .
پس معاويه بيتاب شد و گفت : برخيزند اگر مى خواهيد؛ پس ما برخاستيم .(129)
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : فاطمه مادر
امير المؤ منين عليه السلام به نزد ابو طالب عليه السلام آمد و او را بشارت داد به
ولادت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و غرائب بسيار
نقل كرد؛ ابو طالب گفت : سى سال صبر كن كه فرزندى براى تو بهم خواهد رسيد كه
مثل اين فرزند باشد در همه كمالات به غير از پيغمبرى .(130)
و شيخ كلينى به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه : در هنگام ولادت حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه بنت اسد نزد آمنه حاضر بود، پس يكى از
ايشان به ديگرى گفت : آيا مى بينى آنچه من مى بينم ؟
ديگرى گفت : چه مى بينى ؟
گفت : اين نور ساطع كه ما بين مشرق و مغرب را فرو گرفته است .
پس در اين سخن بودند كه ابو طالب عليه السلام در آمد و به ايشان گفت كه : چه تعجب
داريد؟
فاطمه خبر آن نور را ذكر كرد؛ ابو طالب گفت : مى خواهى تو را بشارت دهم ؟
گفت : بلى .
ابو طالب گفت : از تو فرزندى بهم خواهد رسيد كه وصى اين فرزند خواهد
بود.(131)
و ايضا روايت كرده است كه : ابو طالب عقيقه كرد در روز هفتم ولادت آن حضرت و
آل ابو طالب را طلبيد، از او سوال نمودند كه : اين چه طعام است ؟
گفت : اين عقيقه احمد است .
گفتند: چرا او را احمد نام كردى ؟
گفت : زيرا كه اهل آسمان و زمين او را ستايش خواهند كرد.(132)
و ايضا كلينى و شيخ طوسى به سندهاى معتبر روايت كرده اند از امام محمد باقر و امام
جعفر صادق عليه السلام : در شبى كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد يكى از علماى
اهل كتاب در روز آن شب آمد بسوى مجلس قريش كه اشراف ايشان حاضر بودند و در ميان
ايشان بودند هشام و وليد پسرهاى مغيره و عاص بن هشام و ابو زجره (133) بن ابى
عمرو بن اميه و عتبه بن ربيعه و گفت : آيا امشب در ميان شما فرزندى متولد شده است ؟
گفتند: نه .
گفت : مى بايد فرزندى متولد شده باشد كه نامش احمد باشد و در او علامتى مى بايد
باشد و به رنگ خزى كه به سياهى مايل باشد، و هلاك
اهل كتاب خصوصا يهود بر دست او خواهد بود، و شايد شده باشد و شما مطلع نشده
باشيد.
چون متفرق شدند از آن مجلس و سوال كردند شنيدند كه پسرى براى عبدالله بن
عبدالمطلب متولد شده است ، پس آن مرد را طلب كردند و گفتند: بلى پسرى در ميان ما
متولد شده است .
پرسيد كه : پيش از آنكه من به شما بگويم يا بعد از آن ؟
گفتند: پيشتر.
گفت : پس مرا ببريد به نزد او تا در او نظر كنم .
چون به نزد آمنه رفتند گفتند: بيرون آور فرزند خود را تا ما بر او نظر كنيم گفت :
والله فرزند من به روش فرزندان ديگر نيامد، دستها را بر زمين انداخت و سر بسوى
آسمان بلند كرد و نورى از او ساطع شد كه قصرهاى بصرى را از شام ديدم و هاتفى از
ميان هوا صدا زد كه : زائيدى سيد امت را پس بگو اعيذه بالواحد من شر
كل حاسد و او را محمد نام كن .
پس آن مرد گفت : كه او را بيرون آور تا من ببينم .
چون آمنه آن حضرت را بيرون آورد و آن مرد در او نظر كرد و پشت دوشش را گشود و مهر
نبوت را ديد بيهوش افتاد؛ پس آن حضرت را گرفتند و به آمنه دادند و گفتند: خدا مبارك
گرداند فرزند تو را.
و چون آن مرد به هوش باز آمد گفتند: چه شد تو را؟
گفت : پيغمبرى از بنى اسرائيل بر طرف شد تا قيامت ، اين است والله آنكه ايشان را هلاك
كند؛ چون ديد كه قريش از خبر او شاد شدند گفت : والله سطوتى به شما بنمايد كه
اهل مشرق و مغرب ياد كنند.(134)
و ابن شهر آشوب و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده اند كه آمنه گفت : چون
نزديك شد ولادت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم دهشتى بر من غالب
شد پس ديدم مرغ سفيدى را كه بال خود را بر
دل من كشيد تا خوف از من زايل شد پس زنان ديدم مانند
نخل در بلندى كه داخل شدند و از ايشان بوى مشك و عنبر مى شنيدم و جامه هاى ملون بهشت
در بر كرده بودند و با من سخن مى گفتند و سخنان مى شنيدم كه به سخن آدميان شبيه
نبود و در دستهاى ايشان كاسه ها بود از بلور سفيد و شربتهاى بهشت در آن كاسه ها
بود، پس گفتند: بياشام اى آمنه از اين شربتها و بشارت باد تو را به بهترين
گذشتگان و آيندگان محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم ؛ پس چون از آن شربتها
بياشاميدم نورى كه در رويم بود مشتعل گرديد و سرا پاى مرا فرو گرفت و ديدم
چيزى مانند ديباى سفيد كه ميان آسمان و زمين را پر كرده بود و صداى هاتفى را شنيدم كه
مى گفت : بگيريد عزيزترين مردم را و مردانى چند ديدم كه در هوا ايستاده بودند و
ابريقها در دست داشتند و مشرق و مغرب زمين را ديدم و علمى ديدم از سندش كه بر ياقوت
سرخ بسته بودند و بر بام كعبه نصب كرده بودند و ميان آسمان بلند كرد و با حق
تعالى مناجات مى كرد و ابرى سفيد ديدم كه از آسمان فرود آمد تا آنكه آن حضرت را
فرو گرفت ، پس هاتفى ندا كرد كه : بگردانيد محمد را به مشرق و مغرب زمين و درياها
تا همه خلايق او را به نام و صفت و صورت بشناسند، پس ابر بر طرف شد ديدم آن
حضرت را در جامه اى پيچيده از شير سفيدتر و در زيرش حرير سبزى گسترده اند و سه
كليد از مرواريدتر در دست داشت و گوينده اى مى گفت كه : محمد گرفت كليدهاى نصرت
و سودمندى و پيغمبرى را، پس ابر ديگر فرود آمد و آن حضرت را از ديده من پنهان كرد
زياده از مرتبه اول و نداى ديگر شنيدم كه : بگردانيد محمد را به مشرق و مغرب و عرض
كنيد او را به روحانيان جن و انس و مرغان و درندگان و عطا كنيد به او صفاى آدم و رقت
نوح و خلت ابراهيم و زبان اسماعيل و جمال يوسف و بشارت يعقوبى و صداى داود و زهد
يحيى و كرم عيسى عليهم السلام را، چون ابر گشوده شد ديدم حرير سفيدى دنيا را در
قبضه تصرف خود گرفت ، پس هيچ چيز نماند مگر آنكه در تصرف او
داخل شد پس سه نفر ديدم كه از نور و صفا به مرتبه اى بودند كه گويا خورشيد از
روى ايشان طالع بود و در دست يكى ابريقى بود از نقره و نافه مشكى ، و در دست
ديگرى طشتى بود از زمرد سبز و آن طشت چهار جانب داشت و به هر جانب مرواريد منصوب
بود و قايلى مى گفت : اين دنيا است بگير اى دوست خدا، پس ميانش را گرفت پس گوينده
اى گفت كه : كعبه را اختيار كرد و گرفت ، و در دست سومى حرير سفيدى بود پيچيده پس
آن را گشود و انگشترى از ميان آن بيرون آورد كه شعاع آن ديده ها را خيره مى كرد پس آن
حضرت را هفت مرتبه شست به آن آبى كه در ابريق بود پس آن حضرت را دعا كرد و هر
يك او را ساعتى در ميان دل خود مى گرفتند، و آن كه آنها نسبت به آن حضرت كرد
((رضوان )) خازن بهشت بود پس روانه شد و به جانب آن حضرت ملتفت شد و گفت :
بشارت باد تو را اى مايه عزت دنيا و آخرت .(135)
به سند ديگر روايت كرده است كه : عبدالمطلب در شب ولادت آن جناب نزديك كعبه خوابيده
بود، ناگاه ديد كه خانه كعبه با همه اركانش از زمين كنده شد و به جانب مقام ابراهيم به
سجده افتاد پس راست شد و گفت : الله اكبر پروردگار محمد مصطفى و پروردگار من
الحال مرا پاك گردانيد از آنجاس مشركان و ارجاس كافران ، پس بتها بلرزيدند و بر
رو در افتادند و ناگاه ديدم كه مرغان همه بسوى كعبه جمع شدند و كوههاى مكه به جانب
كعبه مشرف شدند و ابرى سفيد ديدم كه در برابر حجره آمنه ايستاده است .
پس عبدالمطلب گفت : بسوى خانه آمنه دويدم و گفتم : من آيا خوابم يا بيدار؟
گفت : بيدارى .
گفتم : نورى كه در پيشانى تو بود چه شد؟
گفت : با آن فرزند است كه از من جدا شد و مرغى چند او را از من گرفته اند و به دست من
نمى گذارند، و اين ابر براى ولادت او بر من سايه افكنده است .
گفتم : بياور فرزند مرا تا ببينم .
گفت : تا سه روز تو را نخواهند گذاشت او را ببينى .
من شمشير خود را كشيدم و گفتم : فرزند مرا بيرون آور و اگر نه تو را مى كشم .
گفت : در حجره است ، تو دانى و او.
چون رفتم كه داخل حجره شوم مردى بيرون آمد و گفت : بر گرد كه احدى از فرزندان آدم
او را نمى بيند تا همه ملائكه او را زيارت نكنند؛ پس برخود بلرزيدم و برگشتم
.(136)
روايت كرده است كه : آن حضرت ختنه كرده و ناف بريده متولد شد و عبدالمطلب مى گفت
كه : اين فرزند مرا شان بزرگى هست .(137)
از حضرت امير المؤ منين عليه السلام روايت كرده است كه : چون آن حضرت متولد شد بتها
كه بر كعبه گذاشته بودند همه به رو در افتادند، و چون شام شد اين ندا از آسمان
رسيد: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا(138) و جميع دنيا در آن شب
روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خنديدند و آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا
گفتند و شيطان گريخت و مى گفت : بهترين امتها و بهترين خلايق و گراميترين بندگان و
بزرگترين عالميان محمد است .(139)
و شيخ طبرسى در كتاب احتجاج روايت كرده است از حضرت امام موسى عليه السلام كه :
چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از شكم مادر به زمين آمد دست چپ را به
زمين گذاشت و دست راست را بسوى آسمان بلند كرد و لبهاى خود را به توحيد بحركت
آورد و از دهان مباركش نورى ساطع شد كه اهل مكه و قصرهاى بصرى و اطراف آن را از
شام ديدند، و قصرهاى سرخ يمن و نواحى آن را و قصرهاى سفيد اصطخر فارس و
حوالى آن را ديدند، و در شب ولادت آن حضرت دنيا روشن شد تا آنكه جن و انس و شياطين
ترسيدند و گفتند: در زمين امر غريبى حادث شده است ، و ملائكه را ديدند كه فرود مى
آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبيح و تقديس خدا مى كردند و ستاره ها به حركت
آمدند و در ميان هوا مى ريختند و اينها همه علامات ولادت آن حضرت بود و ابليس لعين
خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كه مشاهده كرد زيرا كه او را جائى بود در
آسمان سوم كه او و ساير شياطين گوش مى دادند به سخن ملائكه چون رفتند كه حقيقت
واقعه را معلوم كنند ايشان از به تيرهاى شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت
.(140)
ابن بابويه و غير او روايت كرده اند كه : در شب ولادت قرين السعاده حضرت رسالت
پناه صلى الله عليه و آله و سلم بلرزيد ايوان كسرى و چهارده كنگره آن ريخت و درياچه
ساوه فرو رفت و آتشكده فارس كه مى پرستيدند خاموش شد و اعلم علماى فارس در
خواب ديد كه شتر صعبى چند مى كشيدند اسبان عربى را تا آنكه از دجله گذشتند و در
بلاد عجم منتشر شدند؛ چون كسرى اين احوال غريبه را مشاهده نمود تاج بر سر گذاشت و
بر تخت خود نشست و امرا و اركان دولت خود را جمع كرد و ايشان را خبر داد به آنچه ديده
بود، و در اثناى اين حال نامه اى رسيد مشتمل بر خبر خاموش شدن آتشكده فارس ، پس غم
و اندوه كسرى مضاعف شد و عالم ايشان گفت : اى پادشاه ! من نيز خواب غريبى ديده ام ، و
خواب خود را نقل كرد.
پادشاه گفت : اين خواب تعبيرش چيست ؟
گفت : مى بايد كه حادثه اى در ناحيه مغرب واقع شده باشد.
كسرى نامه اى به نعمان بن المنذر پادشاه عرب نوشت كه : عالمى از علماى عرب را
بسوى من بفرست كه مى خواهم مسئله غامضى از او
سوال كنم .
چون به نعمان رسيد، عبد المسيح بن عمرو غسانى را فرستاد، چون حاضر شد و وقايع
را به او نقل كرد عبد المسيح گفت : مرا علم اين خواب و اسرار اين واقعه نيست وليكن خالوى
من سطيح كه در شام مى باشد تعبير اين غرائب را مى داند.
كسرى گفت : برو و از او سوال كن و براى من خبر بياور.
چون عبد المسيح به مجلس سطيح حاضر شد او مشرف بر موت شده بود، سلام كرد و
جواب نشنيده ، پس شعرى چند خواند مشتمل بر آنكه ، از راه دور آمده ام براى سوالى از
نزد بزرگى و تعب بسيار كشيده ام و اكنون از جواب نااميدم .
سطيح چون شعر او را شنيد ديده هاى خود را گشود و گفت : عبد المسيح بر شترى سوار
شده و طى مراحل نموده و بسوى سطيح آمده در هنگامى كه نزديك است كه
منتقل گردد به ضريح ، او را فرستاده است پادشاه بنى ساسان براى لرزيدن ايوان و
منطفى شدند نيران و خواب ديدن اعلم علماى ايشان و خشك شدن درياچه ساوه ، اى عبد
المسيح ! وقتى كه بسيار شود تلاوت قرآن و مبعوث شود پيغمبرى كه عصاى كوچك
پيوسته در دست داشته باشد و رود خانه سماوه پر آب شود و بحيره ساوه خشك شود،
ملك شام و عجم از تصرف ملوك ايشان بدر رود و به عدد كنگره هاى قصر كسرى كه
ريخته است پادشاهان ايشان پادشاهى خواهند كرد و بعد از آن پادشاهى ايشان
زايل خواهد، شد و هر چه شدنى است البته واقع مى شود، اين را گفت و دار فانى را وداع
كرد.
پس عبد المسيح سوار شده بسرعت تمام خود را به پادشاه عجم رسانيد و سخنان سطيح را
نقل كرد، كسرى گفت : تا چهارده نفر ما پادشاهى كنند زمان بسيارى خواهد گذشت ؛ پس ده
كس ايشان در مدت چهار سال منقرض شدند و باقى ايشان تا امارات عثمان پادشاهى
كردند و مستاصل شدند. و سطيح در سيل العرم متولد شده بود و تا زمان پادشاهى
((ذونواس )) زنده مانده و آن زياده از سى قرن بود كه هر قرن سى
سال است يا زياده .(141)
و قطب راوندى قدس سره روايت كرده است كه : از ابن عباس پرسيدند از
احوال سطيح گفت : حق تعالى او را خلق كرده بود گوشتى تنها كه او را بر روى جريده
هاى درخت خرما مى گذاشتند و هر جا كه مى خواستند
نقل مى كردند و هيچ استخوان و عصب در بدن او نبود به غير از سر و گردن و از پاها تا
چنبره گردن او را مى پيچيدند چنانكه جامه را مى پيچيدند، و هيچ عضو از او حركت نمى
كرد به غير از زبان او، و چون خواستند او را به مكه آورند چنبرى از جريده
نخل بافتند و او را بر روى آن انداختند و به مكه آوردند پس چهار نفر از قريش به نزد
او آمدند و گفتند: ما به زيارت تو آمده ايم به سبب آنچه به ما رسيده است از وفور علم
تو پس خبر ده ما را به آنچه در زمان ما و بعد از ما خواهد بود.
سطيح گفت : اى گروه عرب ! نزد شما علم و فهم نيست و از عقب شما گروهى بهم خواهند
رسيد كه انواع علم را طلب خواهند كرد و بتها را خواهند شكست و عجم را خواهند كشت و
غنيمتها طلب خواهند كرد.
گفتند: اى سطيح ! چه جماعت خواهند بود ايشان ؟
گفت : بحق خانه صاحب اركان از عقب شما فرزندان بهم خواهند رسيد كه خداوند رحمان را
به يگانگى خواهند پرستيد و ترك عبادت شيطان و بتان خواهند كرد.
پرسيدند كه : از نسل كى خواهند بود؟
گفت : از نسل شريفترين اشراف عبد مناف .
گفتند: از كدام بلد بيرون خواهند آمد؟
گفت : بحق خداوندى كه باقى است تا ابدى بيرون نخواهند آمد مگر از اين بلد و هدايت
خواهند كرد مردم را به راه شد و صلاح ، و عبادت خواهند كرد خداوند يگانه را به
فيروزى و فلاح .(142)
و سيد ابن طاووس عليه السلام روايت كرده است به سند خود از وهب بن منبه كه : كسرى
پادشاه عجم سدى بر دجله بسته بود و مال بسيارى در آن خرج كرده بود و طاقى در آنجا
براى خود ساخته بود كه كسى مانند آن بنا نديده بود و آن مجلس ديوان او بود كه تاج
بر سر مى نهاد و بر تخت مى نشست و سيصد و شصت نفر از ساحران و كاهنان و منجمان
در مجلس او حاضر مى شدند، و در ميان ايشان مردى بود از منجمان عرب كه او را ((سايب
)) مى گفتند و ((باذان )) حاكم يمن براى او فرستاده بود و در احكام خود خطا كم
مى كرد؛ و هر امرى كه پادشاه را پيش مى آمد كاهنان و ساحران و منجمان خود را مى طلبيد و
از مفر و چاره آن امر از او سوال مى نمود.
و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد - و به روايتى مبعوث شد -
صبحى برخاست و ديد كه طاق ملكش از ميان شكسته است و در دجله رخنه شده است و بر
قصرش آب جارى گرديده است گفت : پادشاهى من درهم شكست ، و بسيار محزون شد و
منجمان و كاهنان را طلبيد واقعه را به ايشان
نقل كرد و گفت : فكر كنيد و تفحص نمائيد و سبب اين حادثه را براى من بيان كنيد، و
سايب نيز در ميان ايشان بود.
چون بيرون آمدند از هر راه فكر كردند و تامل نمودند چيزى بر ايشان ظاهر نشد و راههاى
دانش خود را از راه كهانت و نجوم و غير آن بر خود مسدود يافتند و ديدند كه سحر ساحران
و كهانت كاهنان و احكام منجمان باطل شده است ، و سايب در آن شب بر روى تلى نشسته بود
و در آن حال حيران مانده بود ناگاه برقى ديد كه از جهت حجاز لامع گرديد و پرواز كرد
تا به مشرق رسيد، چون صبح شد و نظر كرد به زير پاى خود ناگاه باغ سبزى به
نظرش آمد گفت : مقتضاى آنچه مى بينم آن است كه از طرف حجاز پادشاهى ظاهر خواهد شد
كه پادشاهى او به مشرق برسد و زمين به سبب او آبادان شود زياده از زمان هر
پادشاهى .
چون كاهنان و منجمان با يكديگر نشستند گفتند: مى دانيم كه
باطل شدن سحرها و كهانتهاى ما و مسدود شدن راههاى علم ما نيست مگر براى حدوث امر
آسمانى و مى بايد براى پيغمبرى باشد كه مبعوث شده است يا خواهد شد و پادشاهى
اين ملوك به سبب او بر طرف خواهد شد، و اگر اين حكم را به كسرى بگوئيم ما را خواهد
كشت ، بايد اين را از او اخفا نمائيم تا از جهت ديگر شايع شود.
پس آمدند به نزد كسرى و گفتند: نظر كرديم چنان يافتيم ساعتى كه بناى سد دجله و
قصر تو را در آن گذاشته اند ساعت نحسى بوده است و غلط كرده اند در حساب و به آن
سبب چنين خراب شد، بايد ساعت نيكى اختيار كرد و در آن ساعت بنا كرد تا چنين نشود؛ پس
ساعتى اختيار كردند و در آن ساعت سد دجله را بنا كردند و در مدت هشت ماه تمام كردند و
مالى بى حساب در آن خرج كردند و چون فارغ شدند ساعتى اختيار نمود و بر بام
قصرش نشست و فرشهاى ملون گسترد و انواع رياحين بر دور خود گذاشت ، و چون درست
نشست اساس قصرش درهم شكست و به آب فرو رفت و وقتى او را از آب بيرون آوردند كه
اندك رمقى از او مانده بود؛ منجمان و كاهنان را جمع كرد و قريب به صد نفر ايشان را
گردن زد و گفت : من شما را مقرب خود گردانيدم و
اموال فراوان به شما مى دهم و شما با من بازى مى كنيد و مرا فريب مى دهيد؟!
ايشان گفتند: اى پادشاه ! ما نيز در حساب خطا كرديم چنانكه پيش از ما خطا كرده بودند و
اكنون حساب ديگر مى كنيم و بر آن حساب بناى قصر را مى گذاريم ، پس هشت ماه ديگر
اموال بى حساب خرج كرد و بار ديگر قصر را به اتمام رسانيد و جراءت نكرد كه بر
آن قرار گيرد و سواره داخل قصر شد و باز قصر درهم شكست و به آب نشست و كسرى
غرق شد و اندكى رمقى از او مانده بود كه او را بيرون آوردند، پس ايشان را طلبيد و
تهديد بسيار نمود و گفت : همه شما را مى كشم و اكتاف شما را بيرون مى آورم و شما را
در زير پاى فيلان مى اندازم اگر سر اين واقعه را به من راست نگوئيد.
گفتند: ايها الملك ! در اين مرتبه راست مى گوئيم ، چون آن وقايع هايله را ذكر كردى و
هر يك از ما نظر در كار خود كرديم ابواب علم خود را مسدود يافتيم و دانستيم كه به سبب
حادثه آسمانى اين امور غريبه رو داده است و مى بايد پيغمبرى مبعوث شده باشد يا بعد
از اين مبعوث شود، و از خوف كشته شدن به تو اظهار اين امر نمى توانستيم نمود.
گفت : واى بر شما! بايست اول بگوئيد تا من چاره كار خود بكنم ؛ پس دست از ايشان و از
بناى قصر برداشت و برگشت .(143)
شاذان بن جبرئيل در كتاب فضايل روايت كرده است كه : چون يك ماه از ابتداى
حمل حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشت ، كوهها و درختها و آسمانها و زمينها
يكديگر را بشارت دادند براى حمل سيد پيغمبران ، پس عبدالمطلب با عبدالله روانه
مدينه شدند و پانزده روز گذشت عبدالله به رحمت اله
واصل شد و سقف خانه شكافته شد و هاتفى آواز داد كه : مرد آنكه در صلب او بود خاتم
پيغمبران و كيست كه نخواهد مرد؟!
چون دو ماه از انعقاد نطفه شريف آن حضرت گذشت حق تعالى امر كرد ملكى را كه ندا كرد
در آسمانها و زمين كه : صلوات فرستيد بر محمد و
آل او و استغفار كنيد براى امت او.
و چون سه ماه گذشت ابو قحافه از شام بر مى گشت ، چون نزديك به مكه رسيد ناقه
او سرش را بر زمين گذشت و سجده كرد، ابو قحافه چوبى بر سر او زد و چون سر
بر نداشت گفت : مثل تو ناقه اى نديده بودم ، ناگاه هاتفى ندا كرد: اى ابو قحافه !
مزن جانورى را كه اطاعت تو نمى كند، مگر نمى بينى كه كوهها و درياها و درختان و هر
مخلوقى به غير از آدميان سجده كرده اند براى پروردگار خود به شكر آنكه سه ماه
گذشته است بر پيغمبر امى در شكم مادر و بزودى او را خواهى ديد، واى بر بت پرستان
از شمشير او و شمشير اصحاب او.
و چون چهار ماه گذشت زاهدى بود در راه طايف كه او را حبيب مى گفتند از صومعه خود
روانه مكه شد كه يكى از دوستان خود را ببيند، در اثناى راه به طفلى رسيد كه به
سجده افتاده بود و به هر چند او را بر مى داشتند باز به سجده مى رفت ، پس حبيب او را
برداشت و صداى هاتفى را شنيد كه : دست از او بردار كه سجده شكر پروردگار مى كند
كه بر پيغمبر پسنديده برگزيده چهار ماه گذشت .
و چون پنج ماه گذشت و حبيب به صومعه خود برگشت صومعه خود را ديد كه در حركت
است و قرار نمى گيرد و بر محراب او و محاريب جميع ارباب صوامع نوشته بود: اى
اهل بيع و صوامع ! ايمان آوريد به خدا و رسول او محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه
نزديك شد بيرون آمدن او، پس خوشاحال كه به او ايمان آورد و واى بر كسى كه به او
كافر شود، پس حبيب گفت : قبول كردم و ايمان آوردم و انكار او نمى كنم .
و چون شش ماه گذشت اهل مدينه و اهل يمن رفتند بسوى عيد گاه خود و رسم ايشان آن بود
كه در هر سال چند مرتبه مى رفتند نزد درخت عظيمى كه آن را ((ذات انواط)) مى
گفتند مى خوردند و مى آشاميدند و شادى مى كردند و آن درخت را مى پرستيدند، پس چون
نزد آن درخت جمع شدند صداى عظيمى از آن درخت شنيدند كه : اى
اهل يمن و اهل يمامه و بت پرستان جاء الحق و زهق
الباطل ان الباطل كان زهوقا(144) اى گروه
اهل باطل ! رسيد به شما وقت هلاك و تلف شما، پس بترسيدند و بسرعت به خانه هاى
خود برگرديدند.
و چون هفت ماه گذشت سواد بن قارب به خدمت عبدالمطلب آمد و گفت : ديشب ميان خواب و
بيدارى ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و ملائكه فرود آمدند بسوى زمين و گفتند: زينت
كنيد زمين را كه نزديك شد بيرون آمدن محمد پسر زاده عبدالمطلب
رسول خدا بسوى كافه خلق ، صاحب شمشير قاطع و تير نافذ، من گفتم : كيست آن ؟
گفتند: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف .
عبدالمطلب گفت : اين خواب را پنهان كن .
پس چون هشت ماه گذشت در درياى اعظم ماهى هست كه او را ((طينوسا)) مى گويند،
راست شد و بر دم خود ايستاد و دريا را به موج آورد، پس ملكى او را صدا زد كه : قرار
گير اى ماهى كه درياها را به شور آوردى .
آن ماهى به سخن آمد و گفت : پروردگار من روزى كه مرا خلق كرد گفت : هر گاه محمد بن
عبدالله را خلق كنم براى او و امت او دعا كنم و اكنون شنيدم كه ملائكه بعضى را بشارت
مى دادند، پس به اين سبب به حركت آمدم .
پس ملك او را ندا كرد كه : قرار گير و دعا كن .
و چون نه ماه گذشت حق تعالى به ملائكه هر آسمان وحى نمود كه : فرو رويد بسوى
زمين ، ده هزار ملك نازل شدند و به دست هر ملك قنديلى از نور بود روشنى مى داد بى
روغن و بر هر قنديلى نوشته بود لا اله الا الله محمد
رسول الله و بر دور كعبه معظمه ايستادند و مى گفتند: اين نور محمد صلى الله عليه
و آله و سلم است . و در همه اين احوال عبدالمطلب مطلع مى شد و امر به كتمان مى نمود و در
تمام آن ماه كواكب آسمان در اضطراب بودند و شهب از آسمان و هوا مى ريخت .
و چون نه ماه تمام شد آمنه به مادر خود ((بره )) گفت : اى مادر! مى خواهم
داخل حجره شوم و بر مصيبت شوهر خود قدرى بگريم و آبى بر آتش جانسوز خود بريزم
، مى خواهم كسى به نزد من نيايد.
بره گفت : يا دختر! بر چنين شوهرى گريستن روا است و منع كردن از نوحه در چنين
مصيبتى عين جفا است ؛ پس آمنه داخل حجره شد و شمعى افروخت و به شعله هاى آه جانكاه
سقف خانه را سوخت ، ناگاه او را در آن حال در دزائيدن گرفت و برجست كه در را
بگشايد، هر چند جهد كرد در گشوده نشد پس برگشت و نشست و از تنهائى وحشت عظيم بر
او مستولى گشت ، ناگاه ديد كه سقف خانه شكافته شد و چهار حوريه فرود آمدند كه
حجره از نور روى ايشان روشن شد و به آمنه گفتند: مترس بر تو باكى نيست ما آمده ايم
تو را خدمت كنيم و از تنهائى دلگير مباش ؛ و آن حوريان يكى در جانب راست او نشست و
يكى در جانب چپ و سوم در پيش رو و چهارم در پشت سر، پس آمنه مدهوش شد و چون به
هوش آمد ديد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در زير دامانش به سجده در آمده
و پيشانى نورانى بر زمين نهاده و انگشتان شهادت را برداشته ((لا الا الله )) مى
گويد، و اين ولادت با سعادت در شب جمعه بود نزديك طلوع صبح در هفدهم ماه ربيع
الاول و در آن وقت هفت هزار و نهصد سال و چهار ماه و هفت روز از وفات آدم عليه السلام
گذشته بود، و به روايتى نه هزار و نهصد
سال و چهار ماه و هفت روز.
آمنه مشاهده كرد آن حضرت را طاهر و مطهر و سرمه كشيده و نورى از روى مباركش ساطع
گرديد و سقف را بشكافت ، و در آن نور آمنه هر منظر رفيع و هر قصر منيع كه در حرم و
اطراف جهان بود ديد و برقى ساطع گرديد و به آن برق هر خانه كه خدا مى دانست كه
اهل او ايمان خواهند آورد روشن گرديد و هر بت كه در مشرق و مغرب عالم بود بر رو در
افتادند.
و چون ابليس اين وقايع غريبه را مشاهده نمود اولاد خود را جمع كرد و خاك بر سر ريخت و
گفت : تا مخلوق شده بودم به چنين مصيبتى گرفتار نشده بودم ، در اين شب فرزندى
متولد شد كه او را محمد بن عبدالله مى گويند،
باطل خواهد كرد عبادت بتها را و مردم را بسوى يگانه پرستى خدا دعوت خواهد نمود؛ پس
اولادش نيز خاك مذلت بر سر ريختند و همه به درياى چهارم گريختند و
چهل روز گريستند.
پس آن حوريان ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در جامه هاى بهشت
پيچيدند و بسوى بهتش برگشتند و ملائكه را بشارت ولادت آن حضرت دادند.
پس جبرئيل و ميكائيل عليهم السلام از آسمان فرود آمدند و به صورت دو جوان
داخل حجره آمنه شدند و جبرئيل طشتى از طلا و
ميكائيل ابريقى از عقيق در دست داشتند و جبرئيل حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در دست گرفت و
ميكائيل آب ريخت تا آن حضرت را غسل دادند، پس
جبرئيل گفت : اى آمنه ! ما او را براى تطهير از نجاست
غسل نمى دهيم او طاهر و مطهر است بلكه براى زيادتى نور و صفا او را
غسل داديم ، پس آن حضرت را به عطرهاى بهشت معطر گردانيدند، ناگاه صداهاى بسيار
و اصوات مختلفه از در حجره مقدسه بلند شد و
جبرئيل گفت كه : ملائكه هفت آسمان آمده اند كه بر پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و
آله و سلم سلام كنند، پس آن حجره به قدرت حق تعالى وسيع شد و فوج فوج ملائكه
داخل مى شدند و مى گفتند: السلام عليك يا محمد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا
احمد، السلام عليك يا حامد.
پس چون ثلث شب گذشت حق تعالى جبرئيل را امر فرمود كه چهار علم از بهشت به زمين
آورد، و علم سبز را بر كوه قاف نصب كرد و بر آن علم به سفيدى دو سطر نوشته بود
لا اله الا الله محمد رسول الله ؛ و علم دوم را بر كوه ابو قبيس نصب كرد و آن علم دو
شقه داشت و بر يك شقه نوشته بود ((لا اله الا الله )) و بر شق ديگر نقش كرده
بودند لا دين الا دين محمد بن عبدالله ؛ و علم سوم را بر بام كعبه زد و بر آن
نوشته بودند طوبى لمن امن بالله و بمحمد و
الويل لمن كفر به ورد عليه حرفا مما ياءتى به من عند ربه ؛ و علم چهارم را بر بيت
المقدس زد و بر آن نوشته بودند لا غالب الا الله و النصر لله و المحمد.
و ملكى بر كوه ابو قبيس ندا كرد: اى اهل مكه ! ايمان بياوريد به خدا و پيغمبر او و ايمان
بياوريد به نورى كه فرستاده ايم ؛ و حق تعالى ابرى فرستاد بر بالاى كعبه كه
زعفران و مشك و عنبر نثار كرد، و بتها از كعبه بيرون رفتند به جانب حجر و بر رو در
افتادند، و جبرئيل قنديل سرخى آورد و در كعبه آويخت كه بى روغن روشنى مى بخشيد، و
از جبين انور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم برقى ساطع گرديد و در هوا
بلند شد تا به آسمان رسيد و هيچ منظر و خانه اى از
اهل ايمان نماند مگر آنكه آن نور در آن داخل شد، و در آن شب در هر تورات و
انجيل و زبور كه در عالم بود در زير نام شريف آن حضرت كه در آن كتابها بود قطره
خونى ظاهر شد زيرا آن حضرت پيغمبر شمشير است و در هر دير و صومعه اى كه بود در
آن شب بر محرابش نوشته شده بود: بدانيد كه پيغمبر امى متولد شد.
پس آمنه در را گشود و بيرون آمد و غرايبى كه مشاهده نموده بود براى پدر و مادر خود
نقل كرد و چون عبدالمطلب را بشارت دادند و به نزد آن حضرت آمد ديد كه به زبان
فصيح تقديس و تسبيح حق تعالى مى نمايد، پس حق تعالى خيمه اى از ديباى سفيد بهشت
فرستاد كه بر آن نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم ((يا ايها النبى انا
ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا # و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا))(145)
و تا چهل روز ماند پس شخصى دست چرب بر آن ماليد و به آن سبب بالا رفت و اگر چنين
نمى كردند تا روز قيامت مى ماند.
و چون روساى قريش و بنى هاشم آن خيمه ديبا و بيرون آمدن بتها و نثار زعفران و مشك و
عنبر و برق لامع و نور ساطع و اصوات غريبه و ساير امور عجيبه را مشاهده و استماع
نمودند به نزد حبيب راهب رفتند و شمه اى از آن معجزات را ذكر كردند؛ حبيب گفت : مى
دانيد كه دين من دين شما نيست اگر مى خواهيد از من
قبول كنيد و اگر نمى خواهيد قبول مكنيد، آنچه حق است مى گويم ، نيست اين علامتها مگر
علامت پيغمبرى كه در اين زودى مبعوث خواهد شد و ما در همه كتابهاى خدا وصف او را خوانده
ايم و اوست كه باطل خواهد كرد عبادت بتها را و خواهد خواند مردم را بسوى پرستيدن
خداوند يكتا و جميع پادشاهان و جباران دنيا براى او خاضع خواهند شد، پس واى بر
اهل كفر و طغيان از شمشير و نيزه و تير او، پس هر كه به او ايمان آورد نجات يابد و هر
كه به او كافر شود هلاك گردد.
و در روز دوم حضرت عبدالمطلب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را برداشت و
بسوى كعبه آورد و چون داخل كعبه شد حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : ((بسم الله و بالله )) پس كعبه به
قدرت الهى به سخن آمد و گفت : السلام عليك يا محمد و رحمه الله و بركاته و
صداى هاتفى آمد كه جاء الحق و زهق الباطل ان
الباطل كان زهوقا.
و در روز سوم عبدالمطلب گهواره اى خريد از خيزران سياه كه مشبك كرده بودند از عاج و
مرصع ساخته بودند از طلاى سرخ و جواهر گرانبها و پرده اى از ديباى سفيد مطرز به
طلا بر روى آن افكند و عقدى از مرواريد و الوان جواهر بر گهواره آويخت به عادت مقرر
كه اطفال بازى مى كنند، و هرگاه آن حضرت از خواب بيدار مى شد به آن دانه ها تسبيح
حق تعالى مى گفت .
و در روز چهارم سواد بن قارب به نزد عبدالمطلب آمد در وقتى كه نزديك كعبه مشرفه
نشسته بود و اكابر قريش و بنى هاشم بر دور او احاطه كرده بودند و گفت : شنيده ام
كه پسرى براى عبدالله متولد شده است و عجايب بسيار از او ظاهر گرديده است ، مى
خواهم بسوى او نظرى بكنم ؛ و سواد به وفور علم در ميان عرب مشهور بود و بر سخن
او اعتماد عظيم داشتند، پس با عبدالمطلب به خانه آمنه آمد و از
احوال آن حضرت سوال كرد گفتند: در مهد استراحت خوابيده است ، چون
داخل شد و پرده را از روى گهواره گشودند برقى از روى مباركش ساطع شد كه سقف را
شكافت پس عبدالمطلب و سواد از وفور نور آستينها را بر ديده هاى خود گذاشتند، پس
سواد بيتابانه بر پاى آن شفيع روز معاد افتاد و با عبدالمطلب گفت كه : تو را بر خود
گواه مى گيرم كه ايمان آوردم به اين پسر و به آنچه خواهد آورد از جانب خالق بشر،
پس روى مبارك آن حضرت را بوسيد و بيرون آمد.
پس چون يك ماه از ولادت آن حضرت گذشت هر كه آن حضرت را مى ديد گمان
طفل يكساله مى كرد و از گهواره اش پيوسته صداى تسبيح و تقديس و تحميد و ستايش حق
تعالى مى شنيدند.
و چون دو ماه گذشت پدر آمنه وفات يافت .(146)
|