next page

fehrest page

back page

و چون نزديك شد كه آن نور از عبدالله منتقل گردد به رحم آمنه به مرتبه اى ساطع و مشتعل گرديد كه هيچكس را تاب آن نبود كه درست به روى آن خورشيد انوار نظر كند، و به هر سنگ و درخت كه مى گذشت براى او سجده مى كردند و بر او سلام مى كردند.(66 )
و گفته است كه : چون عبدالله بسوى جنان رحلت نمود دو ماه از عمر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشته بود؛ و به روايتى هفت ماه ؛ و به روايتى هنوز آن حضرت متولد نشده بود؛ و در مدينه وفات يافت .(67)
و حضرت آمنه چون به عالم قدس رحلت نمود از عمر شريف آن حضرت چهار سال گذشته بود؛ و به روايتى شش سال ؛ و به روايتى دو سال و چهار ماه ؛ و وفات او در ((ابواء)) واقع شد كه منزلى است ميان مكه و مدينه .(68)
و چون حضرت عبدالمطلب وفات يافت عمر شريف آن حضرت به هشت سال و دو ماه و ده روز رسيده بود.(69)
و در روايات خاصه و عامه وارد شده است : شبى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به نزد قبر عبدالله پدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد، ناگاه قبر شكافته شد و عبدالله در قبر نشسته بود و مى گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انك نبى الله و رسوله .
آن حضرت پرسيد كه : ولى تو كيست اى پدر؟
پرسيد كه : ولى تو كيست اى فرزند؟
گفت : اينك على ولى توست .
گفت : شهادت مى دهم كه على ولى من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى .
پس به نزد قبر مادر خود آمد و باز چنان كرد و قبر شكافته شد و آمنه در قبر نشسته مى گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انك نبى الله و رسوله .
فرمود كه : ولى تو كيست اى مادر؟
پرسيد كه : ولى تو كيست اى فرزند؟
فرمود كه : اينك على بن ابى طالب ولى توست .
آمنه گفت كه : شهادت مى دهم كه على ولى من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى .(70)
مولف گويد كه : از اين روايت معلوم مى شود كه ايشان ايمان به شهادتين داشتند، و برگردانيدن ايشان براى آن بود كه ايمان ايشان كاملتر گردد به اقرار به امامت على بن ابى طالب عليه السلام .
و شاذان بن جبرئيل قمى و ابن بابويه و شيخ طبرسى و غير ايشان روايت كرده اند به اندك اختلافى و اكثر موافق روايت شاذان است كه : در زمان عبدالمطلب پادشاهى بود در يمن كه او را سيف بن ذى يزن مى گفتند و بر مكه معظمه مستولى گرديد و پسر خود را در آنجا والى گردانيد، پس عبدالمطلب اكابر قريش و روساى بنى هاشم را طلب نمود و به اتفاق ايشان متوجه يمن گرديد كه او را مشاهده نمايد و او را ترغيب كند بر عطف و مهربانى نسبت به اهل مكه . پس چون وارد يمن شدند و رخصت طلبيدند كه به نزد او بروند، امراى او گفتند كه : او به قصر وردى رفته است و عادت او آن است كه چون فصل گل مى شود داخل قصر غمدان مى شود و زياده از چهل روز در آنجا با خواص خود مشغول عشرت و شادى مى باشند، و در اين ايام كسى را رخصت دخول مجلس او نيست ، و باغى كه قصر غمدان در آن واقع بود درى بسوى صحرا داشت و بر همه درها دربانان موكل كرده بودند.
عبدالمطلب روزى بسوى درگاهى رفت كه به جانب صحرا مفتوح بود و از دربان آن درگاه رخصت دخول طلبيد، دربان گفت كه : در اين ايام پادشاه با جوارى و زنان خود خلوت كرده است و كسى را رخصت دخول قصر او ميسر نيست ، و اگر نظرش بر تو افتد مرا با تو به قتل مى رساند.
عبدالمطلب كيسه زرى به او داد و گفت : تو مانع من مشو و امر قتل مرا به من بگذار و در باب تو عذرى به او خواهم گفت كه آسيبى به تو نرساند. چون دربان ديده اش به زر سرخ افتاد خون سياه و روز تباه خود را فراموش كرد و مانع آن مقرب درگاه اله نگرديد.
و چون عبدالمطلب داخل بستان شد ديد كه قصر غمدان در ميان بستان واقع است و انواع گلها و رياحين بر اطراف آن قصر دلنشين احاطه كرده است و نهرهاى صافى بر دور آن قصر مى گردد، و سيف مانند شمشير بران بر ايوان قصر غمدان رو بسوى خيابان بر قصر خود تكيه داده است .
پس چون نظرش بر عبدالمطلب افتاد در غضب شد و با غلامان خود گفت كه : كيست اين مرد كه بى رخصت داخل اين بستان شده است ؟ بزودى او را نزد من آوريد؛ پس غلامان بسرعت شتافتند و آن حضرت را به مجلس او آوردند، و چون عبدالمطلب داخل شد قصرى ديد به طلا و لاجورد و انواع زينتها آراسته و از جانب راست و چپ قصر او كنيزان بى شمار با نهايت حسن و جمال صف كشيده اند، و نزديك او عمودى از عقيق سرخ نصب كرده اند و بر سر او جامى از ياقوت كرده اند كه مملو است از مشك ناب ، و در جانب چپ او جامى از طلاى سرخ نهاده اند، و شمشير كين خود را برهنه كرده بر زانو گذاشته است ؛ پس از عبدالمطلب سوال نمود كه : تو كيستى ؟
گفت : منم عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ، و نسبت شريف خود را تا حضرت آدم ذكر كرد.
پس سيف گفت : اى عبدالمطلب ! تو خواهر زاده مايى ؟
گفت : بلى . (زيرا كه سيف از آل قحطان ، و آل قحطان از برادر و آل اسماعيل از خواهر بودند).
پس سيف عبدالمطلب را تعظيم و تكريم فراوان نمود و گفت : خوش آمدى و مشرف ساختى ؛ و با آن حضرت مصافحه كرد و او را در پهلوى خود جا داد و پرسيد كه : براى چه كار آمده اى ؟
عبدالمطلب گفت : مائيم همسايگان خانه خدا و خدمه آن و آمده ايم كه تو را تهنيت بگوئيم بر ملك و پادشاهى و نصرت يافتن بر دشمنان خود؛ و او را بسيار دعا كرد، و سيف از مكالمه آن حضرت مسرت بر مسرت افزود و آن حضرت را با ساير رفقا تكليف دار الضيافه فرمود و ميهماندارى براى ايشان مقرر نمود و مبالغه بسيار در اكرام و اعظام ايشان كرد، و هر روز هزار درم خرج ضيافت ايشان مقرر كرد.
پس شبى عبدالمطلب را به خلوت طلبيد و خدمه خواص خود را بيرون كرد، و بغير از جناب ايزدى ديگرى بر سخنان ايشان مطلع نگرديد و گفت : اى عبدالمطلب ! مى خواهم رازى از رازهاى خود را به تو بگويم كه تا حال با ديگرى نگفته ام ، و تو را اهل آن مى دانم و مى خواهم آن را پنهان كنى از غير اهل آن تا وقت ظهور آن در آيد.
عبدالمطلب گفت : چنين باشد.
سيف گفت : اى ابا الحارث ! در شهر شما طفلى هست خشرو و خوش بدن و در حسن و قد و قامت يگانه اهل زمين است ، در ميان دو كتف او علامتى هست و در زمين تهامه مبعوث خواهد شد، و حق تعالى بر سر او درخت پيغمبرى رويانيده و به هر جا كه رود ابر بر او سايه مى افكند، و اوست صاحب شفاعت كبرى در روز قيامت ، و در مهر پيغمبرى كه در ميان دو كتف اوست دو سطر نوشته است : سطر اول ((لا اله اله الله ))، سطر دوم ((محمد رسول الله ))، و حق تعالى مادر و پدرش هر دو را به رحمت خود برده است و جد و عم آن حضرت او را تربيت مى نمايند، و در كتابهاى بنى اسرائيل وصف او از ماه شب چهارده روشنتر است ، و حق تعالى گروهى از ما يعنى اهل يمن را ياور او خواهد گردانيد، و دوستانش را به او عزيز و دشمنانش را به او خوار خواهد كرد، و بتها را خواهد شكست و آتشكده ها را خاموش خواهد كرد، گفتار او حكمت است و كردار او عدالت ، و امر مى كند به نيكى و بعمل مى آورد آن را، و نهى مى كند از بدى و باطل مى گرداند آن را، و اگر نه آن بود كه مى دانم كه پيش از بعثت او وفات خواهم يافت هر آينه با لشكر خود بسوى مدينه مى رفتم كه پايتخت او خواهد بود تا او را يارى كنم ، و اگر نه ترس بر او داشتم كه دشمنان او را ضايع كنند هر آينه امر او را ظاهر مى كردم و در اين وقت طوايف عرب را بسوى او دعوت مى نمودم ، و گمان دارم كه تو جد او باشى .
عبدالمطلب گفت : بلى اى پادشاه ، منم جدا او.
پادشاه گفت : خوش آمدى و ما را شرفها به قدوم خود بخشيده اى ، و تو را گواه مى گيرم بر خود كه من ايمان آورده ام به او و به آنچه او از جانب پروردگار خود خواهد آورد؛ و سه مرتبه با نهايت درد آه كشيده و گفت : چه بودى اگر زمان او را در مى يافتم و جان در يارى او مى باختم ؟ پس سعى نما در حراست و حمايت او كه او را دشمنان بسيار است خصوصا يهود كه عداوت ايشان از همه بيشتر است ، و از قوم خود در حذر باش كه حسد مى برند بر او و آزارها از ايشان به او خواهد رسيد. و عبدالمطلب در ريش سيف موهاى سفيد بسيار مشاهده نمود. پس آن حضرت را مرخص نمود و گفت : فردا با ياران خود به مجلس عام حاضر گرديد تا شما را به اكرام خود مخصوص گردانم .
پس روز ديگر خود را مزين و خوشبو ساخته به مجلس او داخل شدند و ايشان را گرامى داشت و عبدالمطلب را به مزيد اكرام مخصوص گردانيد و نزديك خود نشانيد، پس ‍ عبدالمطلب گفت : اى پادشاه ! ديشب در ريش تو موهاى سفيد ديدم كه امروز نمى بينم .
سيف گفت : من خضاب مى كنم . گويند او اول كسى بود كه خضاب كرد.
پس سيف جميع آن گروه را تكليف حمام كرد و خضاب از براى ايشان فرستاد تا همه ريشهاى خود را به خضاب سياه كردند، و از براى هر يك از ايشان يك بدره زر سفيد يك اسب و يك استر و يك غلام و يك كنيز و يك دست خلعت فاخر فرستاد، و براى عبدالمطلب مضاعف هر چه به ايشان فرستاده بود، داد؛ و به روايت ديگر: هر يك را ده غلام و ده كنيز و دو برد يمنى و صد شتر (و پنج رطل طلا)(71) و ده رطل نقره و مشكى مملو از عنبر داد، و عبدالمطلب را ده برابر ايشان عطا كرد.(72)
پس اسب عقاب و استر اشهب و ناقه عضباى خود را طلبيده گفت : اى عبدالمطلب ! اينها امانت است نزد تو كه چون پسر زاده تو بزرگ شود به او تسليم نمايى ، و بدان كه بر روى اين اسب هرگز از پى دشمنى يا شكارى نرفته ام كه بر او ظفر نيابم ، و از پيش هر دشمن كه گريخته ام نجات يافته ام ، و بر اين استر كوهها و بيابانها طى كرده ام ، و از رهوارى آن هرگز نخواسته ام كه از پشت آن فرود آيم ، پس اين هديه ها را به آن حضرت تسليم نما و سلام فراوان از من به او برسان .
عبدالمطلب گفت : آنچه گفتى به جان قبول كردم .
پس عبدالمطلب سيف را وداع كرد و متوجه مكه گرديد و مى فرمود كه : من از اين عطاها چندان شاد نشدم زيرا كه اينها فانى است ، ولكن از امرى شاد شدم كه شرف آن براى من و فرزندان من باقى است و بزودى بر شما ظاهر خواهد شد خبر آن .
و چون خبر قدوم شريف عبدالمطلب به مكه رسيد، اشراف و اعيان مكه به استقبال شتافتند، و حضرت سيد ابرار به استقبال جد بزرگوار حركت فرموده با سكينه و وقار قدرى راه رفت و در كنار راه بر سنگى قرار گرفت ، و چون اصحاب و اولاد عبدالمطلب او را ملاقات كردند پرسيد كه : سيد و آقاى من محمد در كجاست ؟
گفتند: بر سر راه نشسته منتظر قدوم شماست .
چون عبدالمطلب به نزديك آن حضرت رسيد، از اسب فرود آمد و آن جناب را در بر گرفت و در ميان ديده هايش را بوسيد و گفت : اى نور ديده ! اين اسب و استر و ناقه را سيف بن ذى يزن براى شما به هديه فرستاده است و شما را سلام مى رساند.
پس آن حضرت او را دعا كرد و بر اسب سوار شد، و اسب از شادى و نشاط قرار نمى گرفت .
و گويند كه : نسب آن اسب چنين بود: عقاب بن ينزوب بن قابل بن بطال بن زاد الراكب بن الكفاح بن الجنح بن موج بن ميمون بن ريح ، و ريح را خدا به قدرت خود بى پدر و مادر آفريده بود.
و چون از عمر شريف حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم هشت سال و هشت ماه و هشت روز گذشت ، عبدالمطلب را مرض صعبى عارض شد، پس فرمود كه او را بر روى تختى برداشتند و در پيش پرده هاى كعبه معظمه گذاشته ، و نه پسر او بر دور تخت او قرار گرفتند و همه بر او مى گريستند، و حضرت رسول آمد و نزديك جد بزرگوار خود نشست ، ابولهب خواست كه آن حضرت را دور كند، عبدالمطلب بانگ زد بر او و گفت : اى عبد العزى ! تو عداوت اين برگزيده خدا را از دل بيرون نخواهى كرد، پس رو بسوى ابو طالب گردانيد و او را بسيار در باب رسول خدا وصيت نمود، و ساير اولاد خود را در اعزاز و اكرام آن حضرت مبالغه بى حد فرمود و گفت : عنقريب جلالت و عظمت شان او بر شما ظاهر خواهد شد.
پس لحظه اى بيهوش شد، و چون بهوش آمد با اكابر قريش خطاب نمود و گفت : آيا مرا بر شما حقى هست ؟
همه گفتند: بلى ، حق تو بر صغير و كبير ما بسيار لازم گرديده است ، خدا تو را جزاى خير دهد و سكرات مرگ را بر تو آسان گرداند، چه نيكو امير و بزرگى بودى براى ما.
عبدالمطلب گفت : وصيت مى كنم شما را در حق فرزندم محمد كه او را گرامى داريد و بزرگ شماريد و در رعايت حق او و تعظيم شان او تقصير منمائيد.
همه گفتند: شنيديم و قبول كرديم .
پس آثار احتضار بر آن سيد عاليقدر ظاهر شد و حضرت سيد ابرار را در بر گرفت و گفت : اى فرزند سعادتمند! از پيش من دور مشو كه تا تو نزديك منى من در راحتم .
پس بزودى مرغ روحش بسوى كنگره عرش رحمت پرواز كرد.(73)
و به سندهاى معتبر بسيار از حضرت امام جعفر صادق و حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى پيغمبرش را يتيم گردانيد و پدر و مادر آن حضرت را در طفوليت او به رحمت خود برد تا آنكه اطاعت احدى بغير از خدا بر او لازم نباشد و كسى را بغير او بر آن حضرت حق نباشد.(74)
فصل ششم : در بيان بعضى از احوال اهل مكه و ساير عرب است پيش از بعثت آنحضرت
در حديث موثق بلكه صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : پيوسته فرزندان حضرت اسماعيل عليه السلام واليان خانه كعبه بودند و براى مردم امر حج و امور دين ايشان را بر پا مى داشتند و بزرگى از بزرگ ميراث مى بردند تا آنكه زمان عدنان بن ادد شد، پس دلهاى ايشان سنگين شد و فساد در ميان ايشان بهم رسيد، بدعتها در دين خود نهادند، بعضى از ايشان بعضى را از حرم بيرون كردند، پس بعضى براى طلب معاش و تحصيل مال و بعضى از بيم قتال و جدال متفرق شدند، و بسيارى از ملت حنيفه ابراهيم عليه السلام در بين ايشان مانده بود مانند حرمت مادر و دختر و ساير آنچه حق تعالى در قرآن حرام نموده است مگر حليله پدر و دختر خواهر و جمع ميان دو خواهر كه اينها را حلال مى دانستند و اعتقاد به حج و تلبيه و غسل جنابت داشتند وليكن در حج و تلبيه بدعتها احداث كرده بودند و بت پرستى و كلمه شرك را به آنها ضم كرده بودند؛ و حضرت موسى عليه السلام در ما بين زمان اسماعيل و عدنان مبعوث گرديد.(75)
و روايت كرده اند كه : چون معد بن عدنان ترسيد كه حرم مندرس گردد ميلهاى حرم را او نصب كرد، و چون قبيله جرهم بر مكه غالب شدند ولايت كعبه را از ايشان متصرف گرديدند و از يكديگر ميراث مى بردند تا آنكه ايشان نيز شروع كردند به ظلم و فساد و حرمت كعبه را ضايع كردند و مالهاى كعبه را متصرف شدند و ظلم مى كردند بر هر كه داخل مكه مى شد و طغيان و فساد بسيار مى كردند، در آن زمان چنان بود كه هر كه ستم و فساد در مكه مى كرد و هتك حرمت كعبه مى نمود بزودى هلاك مى شد و به اين سبب آن را ((بكه )) مى گفتند كه گردنهاى ظالمان را مى شكست ، و آن را ((بساسه )) مى گفتند زيرا كه هر كه در آن ستم مى كرد او را هلاك مى گردانيد، و ((ام رحم )) مى گفتند زيرا كه هر كه ملازم آن مى بود محل رحمت الهى بود پس چون جرهم ظلم و فساد كردند حق تعالى مسلط گردانيد بر ايشان رعاف و طاعون را او اكثر ايشان هلاك شدند، پس قبيله خزاعه جميعت كردند كه باقيمانده جرهم را از حرم بيرون كنند، رئيس خزاعه عمرو بن ربيعه بن حارثه بن عمرو بود و رئيس جرهم عمرو بن الحارث بن مصاص جرهمى بود، پس ‍ خزاعه بر جرهم غالب شدند و قليلى كه از جرهم مانده بودند به زمين ((جهينه )) رفتند و چون قرار گرفتند سيلى آمد و همه را هلاك كرد، و بعد از آن خزاعه واليان كعبه بودند؛ تا آنكه قصى بن كلاب جد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر خزاعه غالب شد و خزاعه را بيرون كرد و ولايت كعبه را متصرف شد و در ميان اولاد او ماند تا زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم .(76)
و به سند صحيح از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : عرب هميشه قدرى از ملت حنيفه ابراهيم عليه السلام در دست داشتند، صله رحم مى كردند، رعايت مهمان مى كردند، حج خانه كعبه مى كردند و مى گفتند كه : بپرهيزيد از مال يتيم كه او مانند عقال ، آدمى را در بند مى افكند و بسيارى از محرمات را ترك مى كردند از ترس عقوبت زيرا كه هرگاه مرتكب محرمات مى شدند مهلت نمى يافتند و بزودى به بلائى مبتلا مى شدند، و از پوست درختان حرم مى گرفتند و بر گردن شتران مى آويختند پس به هر جا كه مى رفت هيچ كس جرات نمى كرد آنها را بگيرد و كسى هم جرات نمى كرد كه از غير پوست درخت حرم بر گردن شتر بياويزد و اگر مى كرد بزودى عقوبتى به او مى رسيد؛ اما امروز مهلت يافته اند و حق تعالى ايشان را بزودى نمى گيرد و عقاب ايشان به آخرت انداخته است ، بدرستى كه اهل شام آمدند و در ابوقبيس منجنيق بر كعبه بستند پس حق تعالى ابرى فرستاد بر ايشان مانند بال مرغ و بر ايشان صاعقه باريد كه هفتاد نفر در دور منجنيق سوختند.(77)
و در حديث معتبر ديگر فرمود: مردى خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت : مرا دخترى بهم رسيد و او را تربيت كردم و چون به حد بلوغ رسيد جامه هاى نيكو و زيورها بر او پوشانيدم و او را بر سر چاهى آوردم و در چاه افكندم و آخر كلمه اى كه از او شنيدم آن بود كه گفت : ((يا ابتاه !)) پس بفرما كه كفاره اين عمل چيست ؟
حضرت فرمود: آيا مادرى دارى ؟ گفت : نه .
فرمود: خاله دارى ؟ گفت : بلى .
فرمود: با خاله خود نيكى كن كه او به منزله مادر است و نيكى او شايد كفاره گناه تو شود بعد از توبه .
راوى از حضرت صادق عليه السلام پرسيد: اين عمل شنيع را در چه زمان مى كردند؟
فرمود: در جاهليت پيش از بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چنين مى كردند و دختران خود را مى كشتند از ترس آنكه مبادا دشمنان ايشان را سبى كنند و در ميان قوم ديگر فرزند بهم رسانند و ننگ باشد براى ايشان .(78)
باب دوم :در بيان بشاراتى است كه از انبياء و اوصياء عليهم السلام و غير ايشان ،براى بعثت و ولادت آن حصرت داده اند و احوال بعضى از مومنان كه در زمان فترت بودند
احاديث معتبره مطابق آيات كريمه وارد شده است كه : حق تعالى پيمان گرفت از پيغمبران گذشته كه خبر دهند امتهاى خود را به بعثت پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم و اوصياى كرام آن حضرت و امر كنند ايشان را كه تصديق به حقيقت پيغمبرى و امامت ايشان نمايند.(79)
و منقول است كه : عبدالله بن سلام مى گفت : والله ما مى شناسيم محمد را زياده از آنچه فرزندان خود را مى شناسيم زيرا كه نعت آن حضرت را در كتابهاى خود خوانده ايم و در آن شك نداريم و شايد خيانتى در فرزند ما شده باشد.(80)
سيد ابن طاووس روايت كرده است از حسان بن ثابت كه مى گفت : مرا به خاطر مى آيد كه طفل هفت ساله بودم و شنيدم كه يكى از علماى يهود در بالاى تلى فرياد مى كرد و يهودان را مى طلبيد، چون جمع شدند گفت : امشب طالع شده است آن ستاره اى كه دلالت مى كند بر ظهور احمد پيغمبر آخر الزمان .(81)
و در حديث طولانى از حضرت امام حسن عليه السلام منقول است كه : گروهى از يهود به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و اعلم ايشان مسئله اى چند سوال كرد و همه را حضرت جواب فرمود و او بعد از شنيدن جوابها مسلمان شد و نامه سفيدى بيرون آورد كه جميع آن جوابها كه حضرت فرموده بود در آن مكتوب بود؛ پس ‍ گفت : يا رسول الله ! بحق آن خداوندى كه تو را به حق فرستاده است ننوشته ام اين سوالها و جوابها را مگر از الواحى كه حق تعالى براى حضرت موسى عليه السلام فرستاده بود، و در تورات آنقدر فضل تو را خوانده ام كه در تورات شك كردم ، و چهل سال است كه نام تو را از تورات محو مى كنم و هر چند محو كردم باز نوشته ديدم ، و در تورات خوانده بودم كه اين مسائل را بغير از تو كسى جواب نخواهد گفت ، و در تورات نوشته است كه در ساعتى كه اين مسائل را جواب خواهى گفت جبرئيل در جانب راست و ميكائيل در جانب چپ و وصى تو در پيش روى تو خواهد بود.
حضرت فرمود: راست گفتى ، اينك جبرئيل و ميكائيل در جانب راست و چپ منند و وصى من على بن ابى طالب در پيش روى من است .(82)
و سابقا مذكور شد كه : از جماعتى كه پيش از ولادت آن حضرت به او ايمان آوردند ((تبع )) بود.
در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : تبع به اوس و خزرج كه دو قبيله بودند از يمن با خود آورده بود گفت : شما در مدينه باشيد تا ظاهر شود و بيرون آيد پيغمبرى كه من وصف او را شنيده ام كه از مكه ظاهر خواهد شد و بسوى مدينه هجرت خواهد نمود و اگر من زمان او را دريابم او را خدمت خواهم كرد و با او خروج خواهم كرد.(83)
در حديث موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : يهود در كتابهاى خود ديده بودند كه هجرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم در ميان ((عير)) و ((احد)) خواهد بود، پس به طلب آن موضع بيرون آمدند و به كوهى رسيدند كه آن را ((حداد)) مى گفتند، گفتند حداد و احد يكى است ، پس در حوالى آن كوه متفرق شدند، بعضى در فدك فرود آمدند و بعضى در خيبر و بعضى در تيما، بعد از مدتى مشتاق شدند آنها كه در تيما بودند كه ياران خود را ببينند و كرايه كردند شترى چند از اعرابى از قبيله قيس و اعرابى به ايشان گفت : شما را از ميان عير و احد مى برم ! ايشان به اعرابى گفتند: هرگاه به آن موضع برسى ما را خبر ده ، چون به ميان مدينه رسيد گفت : اين كوه عير است و اين كوه احد است ، پس از شتران به زير آمده و گفتند: ما به مطلب خود رسيديم و احتياجى به شتر تو نداريم به هر جا كه خواهى برو، و نوشتند به ياران خود كه در خيبر و فدك بودند كه : ما آن موضع را كه طلب مى كرديم يافتيم بيائيد بسوى ما، ايشان در جواب نوشتند كه : ما اكنون در اين موضع قرار گرفته ايم و خانه ها ساخته ايم و اموال تحصيل كرده ايم و حركت ما دشوار است و ما به شما بسيار نزديكيم و چون آن پيغمبر منتظر ظاهر شود بسرعت بسوى او خواهيم شتافت ؛ پس ايشان در زمينه مدينه قرار گرفتند و خانه ها ساختند و اموال و حيوانات تحصيل نمودند، چون خبر رسيد به تبع كه ايشان اموال بسيار جمع كرده اند متوجه ايشان شد كه با ايشان جنگ كند و اموالشان را بگيرد، ايشان به قلعه اى متحصن شدند و تبع با لشكر گران ايشان را محاصره نمود، يهود رحم مى كردند بر ضعيفان لشكر تبع و در شب خرما و جو براى ايشان به زير مى انداختند، چون اين خبر به تبع رسيد بر ايشان رحم كرد و ايشان را امان داد، پس از قلعه فرود آمد، چون ايشان را ديد گفت : خوش آمده است مرا بلاد شما و مى خواهيم در ميان شما بمانم .
گفتند: تو را نيست كه در اين بلد بمانى چون اين بلد محل هجرت پيغمبر آخر الزمان است و هيچ پادشاهى تا او ظاهر نشود در اينجا نمى تواند تسلط بهم رساند.
گفت : پس من از خويشان خود جمعى را در ميان شما مى گذارم كه وقتى كه آن حضرت ظاهر شود او را يارى كنند.
پس در ميان ايشان دو قبيله گذاشت : ((اوس )) و ((خزرج ))، و ايشان بسيار شدند و بر يهود غالب شدند و چون اموال آنها را مى گرفتند يهود به ايشان مى گفتند: چون محمد صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شود شما را از خانه ها و اموال خود بيرون خواهيم كرد.
پس چون آن حضرت مبعوث گرديد انصار به او ايمان آوردند و يهود به او كافر شدند و به اين معنى حق تعالى در اين آيه اشاره فرمود است و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جائهم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله على الكافرين .(84)(85)
و در حديث موثق ديگر در تفسير اين آيه از آن حضرت پرسيدند، فرمود: گروهى بودند ميان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و عيسى عليه السلام تهديد مى كردند بت پرستان را كه پيغمبرى بيرون خواهد آمد كه بتهاى شما را بشكند و با شما چنان و چنين كند؛ پس چون آن حضرت بيرون آمد كافر شدند به او.(86)
قطب راوندى عليه الرحمه روايت كرده است كه : چون تبع به مدينه آمد سيصد و پنجاه نفر از يهود را گردن زد و خواست كه مدينه را خراب كند، شخصى از يهود كه دويست و پنجاه سال از عمرش گذشته بود برخاست و گفت : اى پادشاه ! مثل تو كسى نمى بايد كه سخن باطل را قبول كند و مردم را براى غضب به قتل رساند، تو نمى توانى اين شهر را خراب كنى .
تبع گفت : چرا؟
گفت : زيرا كه پيغمبرى از فرزندان اسماعيل در مكه ظاهر خواهد شد و بسوى اين بلد هجرت خواهد نمود.
تبع دست از آنها برداشته متوجه مكه معظمه شد و كعبه را جامه پوشانيد و اهل آن را اطعام نمود و شعرى چند گفت كه مضمونش اين است : شهادت مى دهم بر احمد كه او رسول است از جانب خداوندى كه آفريننده خلايق است ؛ اگر عمر من متصل شود به عمر او هر آينه وزير و پسر عم او خواهم بود؛ بعضى گفته اند: آن تبع كوچك بود، و بعضى گفته اند: تبع ميانين بود(87)؛ و ابن شهر آشوب عليه السلام روايت كرده است كه : تبع اول اراده كرد كعبه را خراب كند و به بلائى مبتلا شد كه اطبا از معالجه او عاجز شدند پس يكى از وزراى او را متنبه ساخت كه : سبب اين بلا آن اراده بدى است كه كرده اى ، چون آن اراده را از خاطر بيرون كرد از آن بلا نجات يافت ، پس كعبه را جامه پوشانيد و تعظيم حرم نمود و بسوى مدينه آمد و ايمان به پيغمبر آخر الزمان آورد و چهار صد نفر از اصحاب خود را براى انتظار قدوم و نصرت آن حضرت در آنجا گذاشت و نامه اى به آن حضرت نوشت و به آن وزير خود سپرد و در آن نامه ذكر ايمان خود كرد و اينكه از امت آن حضرت است و استدعا نمود كه او را در شفاعت خود داخل نمايد؛ در عنوان نامه نوشت : ((نوشته اى است بسوى محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم خاتم پيغمبران و رسول پروردگار عالميان از تبع اول ))؛ ميان مرگ او و ولادت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هزار سال بود.
چون آن حضرت مبعوث شد و اكثر اهل مدينه به آن حضرت ايمان آوردند آن نامه را به خدمت آن حضرت فرستاد به دست ابوليلى ، پس ابوليلى وقتى رسيد كه آن حضرت در قبيله بنى سليم بود، چون حضرت او را ديد گفت : توئى ابوليلى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: نامه تبع را آورده اى ؟
ابوليلى متحير ماند!
پس فرمود: بده نامه را؛ نامه را گرفت و به حضرت امير المؤ منين عليه السلام داد كه بخواند؛ چون مضمون نامه را شنيد سه مرتبه فرمود: ((مرحبا برادر شايسته ما را))؛ و ابوليلى را بسوى مدينه طيبه برگردانيد.(88)
مولف گويد: قصه تبع در آخر جلد سابق بيان شد.
و از جمله آنها كه ايمان به آن حضرت آورده بودند قس بن ساعده ايادى بود چنانكه به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فتح مكه نمود روزى نزديك كعبه نشسته بود ناگاه گروهى به خدمت آن حضرت آمدند، از ايشان پرسيد: از چه قوميد شما؟
گفتند: ما از قبيله بكر بن وائليم .
فرمود: آيا شما را علمى هست از خبر قس بن ساعده ايادى ؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود: او چه شد؟
گفتند: وفات يافت .
فرمود: سپاس خداوندى را سزاست كه پروردگار مرگ و زندگانى است ، هر نفسى چشنده مرگ است ، گويا مى بينم كه قس بن ساعده در بازار عكاظ بر شتر سرخى سوار بود و براى مردم خطبه مى خواند و مى گفت : جمع شويد اى مردم و چون جمع شديد خاموش گرديد و چون خاموش گرديديد گوش دهيد و چون گوش داديد ضبط كنيد و چون ضبط كرديد عمل نمائيد و چون عمل كرديد به راستى به مردم برسانيد، بدرستى كه هر كه زندگانى كرد مى ميرد و هر كه مرد ديگر به اين جهان بر نمى گردد، بدرستى كه در آسمان خبرها هست و در زمين عبرتها هست ، حق تعالى براى شما سقفى بلند از آسمان و فرشى مهيا از زمين ساخته است ، ستارگان را متحرك ساخته و شب و روز را از پى يكديگر جارى گردانيده ، درياها در اطراف زمين آفريده است كه عمقشان معلوم نيست ، سوگند مى خورم كه اينها را به بازى نيافريده اند و امور عجيبه در آخرت از پى اينها هست ، چرا آنها كه از دنيا مى روند بر نمى گردند؟ آيا راضى شدند به ماندن آنجا يا به خواب رفتند و ايشان را در خواب گذاشتند؟ سوگند مى خورم به راستى كه خدا را دينى هست بهتر از دينى كه شما داريد.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا رحمت كند قس را، در روز قيامت تنها مبعوث خواهد گرديد زيرا كه در قبيله خود به ايمان منفرد بود؛ پس حضرت پرسيد: آيا كسى هست كه از شعر او در خاطر داشته باشد؟
يكى از ايشان بعضى از اشعار حكمت شعار او را خواند كه متضمن ايمان به حشر و قيامت بود، حكمت او به مرتبه اى رسيده بود كه هر كه از قبيله او مى آمد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از اشعار حكمت شعار او مى پرسيد و گوش مى داد.(89)
و در روايت ديگر منقول است كه : او ششصد سال زندگانى كرد و اول كسى بود از قوم خود كه ايمان به حشر داشت و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را به نام و نسب مى شناخت و بشارت مى داد مردم را به خروج و ظهور آن حضرت و در اثناى خطب و مواعظ خود مردم را به احوال آن حضرت بشارت مى داد.(90)
در كتب خاصه و عامه مسطور است كه : زيد بن عمرو بن نفيل از مكه بيرون رفت براى طلب ملت حنيفه حضرت ابراهيم عليه السلام ، در ملت يهوديت و نصرانيت تفحص كرده بود و به آنها راضى نشده بود، پس رفت به جانب موصل و جزيره العرب تا آنكه به شام منتهى شد؛ هر جا عالمى و راهبى را مى شنيد قصد او مى نمود، تا آنكه شنيد راهبى هست در ((بلقا)) كه علم نصرانيت به او منتهى شده است و اعلم ايشان است در آن زمان ، چون به او رسيد از او سؤ ال نمود از ملت حنيفه ، راهب گفت : امروز به ظاهر كسى نيست كه دوست داشته باشد و مندرس شده است وليكن در اين زودى پيغمبرى مبعوث خواهد شد در همان شهر كه از آن بيرون آمده اى و بر ملت حنيفه خواهد بود، پس به زودى بسوى بلاد خود مراجعت نما كه هنگام بعثت اوست و مى بايد ظاهر شده باشد. پس بسرعت مراجعت نمود و در اثناى راه كشته شد و ورقه بن نوفل كه صاحب طريقه او بود چون خبر كشته شدن او را شنيد گريست و مرثيه براى او انشا كرد.(91)
در روايت ديگر منقول است كه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند: آيا استغفار كنيم براى او؟
فرمود: بلى ، استغفار كنيد براى او كه او در قيامت امت تنها مبعوث خواهد شد چون ايمان به من آورد و در طلب دين حق شهيد شد.(92)
در روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كعب بن اسد رئيس بنى قريظه را طلبيد كه گردن بزند به او فرمود: اى كعب ! آيا نفع بخشيد تو را وصيت ((ابن حواش )) آن عالمى كه از شام آمده بود و مى گفت : ترك كردم شراب و لذت عيش را، آمده ام بسوى فقر و خرما خوردن براى پيغمبرى كه وقت مبعوث گرديدن او شده است و خروجش در مكه خواهد بود و اين مدينه خانه هجرت او خواهد بود و اوست بسيار خندان و كشنده بسيار كافران كه قناعت خواهد نمود به نان خشك و خرما و بر خر برهنه سوار خواهد شد و در ديده هاى او سرخى خواهد بود و در ميان دو كتف او مهر پيغمبرى خواهد بود و شمشير خود را بر دوش خواهد گذاشت و پروا از هيچ دشمن نخواهد كرد، پادشاهى او خواهد رسيد به هر جا كه سم ستوران رسد؟
كعب گفت : چنين بود اى محمد، اگر نه يهود مى گفتند كه : از كشتن ترسيد، ايمان به تو مى آوردم وليكن بر دين يهود زندگانى كردم و بر دين ايشان مى ميرم .
پس حضرت فرمود تا گردنش را زدند.(93)
در حديث معتبر ديگر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه : حق تعالى وحى نمود به حضرت عيسى عليه السلام كه : اى عيسى ! خبر ده بنى اسرائيل را كه ايمان بياورند به من و به رسول من پيغمبر امى كه نسل او از زن صاحب بركتى بهم خواهد رسيد كه او با مادر تو خواهد بود در بهشت ، و ((طوبى )) براى كسى است كه سخن او را بشنود و زمان او را دريابد.
عيسى عرض كرد: پروردگارا! طوبى چيست ؟
حق تعالى فرمود: طوبى درختى است در بهشت كه در زير آن چشمه اى جارى است كه هر كه از آن شربتى بياشامد بعد از آن هرگز تشنه نمى شود.
عيسى عرض كرد: پروردگارا! از آن آب شربتى به من عطا كن .
حق تعالى فرمود: اى عيسى ! آن چشمه حرام است بر پيغمبران پيش از آنكه آن پيغمبر از آن بياشامد، و بر امتها حرام است پيش از آنكه امت آن پيغمبر بياشامند.(94)
قطب راوندى نقل كرده است : شخصى از اهل مكه قبل از بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به شام رفت با قافله تجارى ، گفت : چون داخل بازار((بصرى )) شديم راهبى از صومعه خود صدا زد: بپرسيد از اهل اين موسم كه كسى از اهل مكه در ميان ايشان هست ؟
گفتند: بلى .
گفت : بپرسيد آيا احمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ظاهر شده است زيرا كه اين ماهى است كه مى بايد او ظاهر شود و او آخر پيغمبران است و از حرم ظاهر خواهد شد و هجرت خواهد كرد بسوى جائى كه نخل بسيار و سنگستانها و شوره زارها داشته باشد.
راوى گفت : چون به مكه برگشتم پرسيدم آيا امر غريبى سانح گريده است ؟
گفتند: بلى ، محمد بن عبدالله امين ظاهر شده است و دعوى نبوت مى كند.(95)
ايضا روايت كرده است از ابوسلام كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيش از بعثت در ((ابطح )) مى گرديد، ناگاه دو شخص آن حضرت را ديدند و جامه هاى سفر پوشيده بودند و گفتند: السلام عليك ، آن حضرت جواب سلام ايشان را داد، يكى از ايشان گفت : لا اله الا الله تا حال كسى را نديده بودم كه درست رد سلام بكند جز تو؛ ديگرى گفت : تا حال كسى را نديده بودم كه سلام كند.
پس آن مرد اول گفت : آيا كسى هست در اين شهر كه ((احمد)) نام داشته باشد؟
فرمود: كسى نيست در مكه به غير از من كه ((احمد)) يا ((محمد)) نام داشته باشد.
پرسيد: تو از اهل مكه اى ؟
فرمود: بلى اهل مكه ام و در مكه متولد شده ام .
پس شتر خود را خوابانيد و نزديك آن حضرت آمده كتف مباركش را گشوده و خاتم پيغمبرى را مشاهده نمود؛ گفت : شهادت مى دهم كه تو رسول خدائى و مبعوث خواهى شد به گردن زدن قوم خود، آيا تواند بود كه توشه اى به من بدهى ؟
پس آن حضرت رفتند و نان خرمائى چند براى او آوردند گرفت و در ميان جامه خود بست و به نزد رفيق خود رفت و گفت : الحمد لله كه نمردم تا پيغمبرى براى من توشه آورد.
پس آن حضرت فرمود: آيا حاجتى جز اين دارى ؟
گفت : مى خواهم دعا كنى حق تعالى ميان من و تو (در قيامت )(96) آشنائى بيندازيد.
حضرت دعا كرد براى او و او برگشت بسوى ديار خود.(97)
و ايضا از عبدالله بن مسعود روايت كرده است كه : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم داخل معبدى از معابد يهود شد با گروهى از اصحاب خود، ديد جمعى از يهود تورات مى خوانند و رسيده اند به اوصاف آن حضرت كه در تورات مكتوب است ، چون آن حضرت را ديدند ترك كردند خواندن را، و در يك جانب كنيسه ايشان مرد بيمارى خوابيده بود، حضرت پرسيد: چرا ترك كردند خواندن را؟
آن مرد بيمار گفت : به وصف تو رسيدند و ترك كردند؛ پس نزديك آمد و تورات از دست ايشان گرفت و تا آخر اوصاف آن حضرت را خواند و گفت : اين وصف توست و وصف امت تو و من گواهى مى دهم به وحدانيت خدا و به آنكه تو رسول اوئى ؛ و در همان ساعت رحمت الهى واصل شد.
حضرت فرمود تا او را به روش مسلمانان غسل دادند و بر او نماز كرد و او را دفن كردند.(98)
و ايضا روايت كرده است : چون عبدالمطلب به يمن رفت عالمى از اهل زبور او را ملاقات كرد و گفت : رخصت مى دهى بسوى بعضى از بدن تو نظر كنم ؟
فرمود: بلى به غير عورت به هر جا خواهى نظر كن .
پس يك سوراخ بينى او را گشود نظر كرد پس در سوراخ ديگر بينى نظر كرد و گفت : شهادت مى دهم كه در يك دست تو پادشاهى است و در دست ديگر تو پيغمبرى است و ما چنين مى دانيم كه مى بايد در ميان بنى زهره بهم رسد، آيا زنى از ايشان خواسته اى ؟
فرمود: نه .
گفت : زنى از ايشان نكاح كن .
چون عبدالمطلب برگشت ، هاله دختر وهب بن عبد مناف بن زهره را نكاح كرد.(99)
و ايضا روايت كرده است كه جبير بن مطعم گفت : من بيش از همه كس آزار رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى كردم ، چون گمان كردم كه او را خواهند كشت از مكه بيرون رفتم و به ديرى رسيدم پس سه روز مرا ضيافت كردند و چون ديدند من بيرون نمى روم گفتند: تو را واقعه اى خواهد بود؟

next page

fehrest page

back page