next page

fehrest page

back page

و عبدالمطلب ده نام داشت كه سلاطين او را به آن نامها مى شناختند: عامر، شيبه الحمد، سيد البطحا، ساقى الحجيج ، ساقى الغيث ، غيث الورى فى العام الجدب ، ابو الساده العشره ، عبدالمطلب ، حافر زمزم .(58)
و در حديث ديگر از آن حضرت منقول است كه : اول كسى كه براى او قرعه زدند مريم دختر عمران بود؛ پس قرعه زدند براى حضرت يونس عليه السلام ، پس عبدالمطلب نه پسر براى او بهم رسيد نذر كرد كه اگر پسر دهم براى او بهم رسد قربانى كند او را براى خدا و چون حضرت عبدالله متولد شد و نتوانست او را ذبح كند براى آنكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در پشت او بود، پس ده شتر آورد و قرعه زد، به نام عبدالله بيرون آمد، و ده ده زياد كرد تا آنكه به صد شتر رسيد پس به نام شتر در آمد، عبدالمطلب گفت : انصاف نيست كه چندين مرتبه به نام عبدالله بيرون آيد و يك مرتبه به نام شتر و من به آخر عمل كنم ؛ و چون سه نوبت به اسم شتر بيرون آمد گفت : الحال دانستم كه پروردگار من به فدا راضى شده است ؛ پس صد شتر را نحر كرد.(59)
مولف گويد كه : از كردار حضرت عبدالمطلب معلوم مى شود كه نذر قربانى كردن فرزند در شريعت ابراهيم عليه السلام سنت بوده است ، و محتمل است كه اين مخصوص ‍ عبدالمطلب بوده و به آن ملهم شده باشد.
و ابن ابى الحديد و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده اند كه : چون حضرت عبدالمطلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سينه ساير قريش مشتعل گرديده گفتند: اى عبدالمطلب ! اين چاه از جد ما اسماعيل است و ما را در آن حقى هست پس ما را در آن شريك گردان .
عبدالمطلب فرمود: اين كرامتى است كه حق تعالى مرا به آن مخصوص گردانيده است و شما را در آن بهره اى نيست ؛ بعد از مخاصمه بسيار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه اى كه در قبيله بنى سعد و در اطراف شام مى بود.
پس عبدالمطلب با گروهى از فرزندان عبد مناف روانه شدند و از هر قبيله اى از قبائل قريش چند نفر با ايشان رفتند به جانب شام ؛ در اثناى راه در يكى از بيابانها كه آب در آن بيابان نبود آبهاى فرزندان عبد مناف تمام شد و ساير قريش آبى كه داشتند از ايشان مضايقه كردند؛ چون تشنگى بر ايشان غالب شد عبدالمطلب گفت : بيائيد هر يك براى خود قبرى بكنيم كه هر يك كه هلاك شويم ديگران او را دفن كنند كه اگر يكى از ما دفن نكرده در اين بيابان بماند بهتر است از آنكه همه بمانيم ؛ چون قبرها كندند و منتظر مرگ نشستند عبدالمطلب گفت : چنين نشستن و سعى نكردن تا مردن و نااميد از رحمت الهى گرديدن از عجز يقين است ، بر خيزيد كه طلب كنيم شايد خدا آبى كرامت فرمايد.
پس ايشان بار كردند و ساير قريش نيز بار كردند، چون عبدالمطلب بر ناقه خود سوار گرديد از زير پاى ناقه اش چشمه آبى صاف و شيرين جارى شد، پس عبدالمطلب گفت : ((الله اكبر))، و اصحابش همه تكبير گفتند و آب خوردند و مشكهاى خود را پر آب كردند و قبائل قريش را طلبيده كه : بيائيد و ببينيد كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهيد بخوريد و برداريد.
چون قريش آن كرامت عظمى را از عبدالمطلب ديدند گفتند: خدا ميان ما و تو حكم كرد و ما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست و ديگر در باب زمزم با تو معارضه نمى كنيم ، آن پروردگارى كه در اين بيابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشيده است ؛ پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلم داشتند.(60)
صاحب كتاب انوار ذكر كرده است كه : چون عبدالمطلب بسيار به ته برد چاه زمزم را و آهوى طلا و شمشيرهاى بسيار و زرهى چند در آن يافت ، پس باز قريش دعوى نصيب خود از آنها كردند و آن حضرت به قرعه قرار داد، پس دو تير زرد به نام كعبه و دو تير سياه به اسم خود و دو تير سفيد به اسم قريش و آن شش تير را به شخصى داد كه داخل كعبه كرد؛ پس ‍ دو تير زرد كه به نام كعبه بود براى آهوها بيرون آمد و دو تير سياه براى شمشيرها و زره ها بيرون آمد و تيرهاى قريش براى هيچيك از آنها بيرون نيامد. پس عبدالمطلب شمشيرها و زره ها را خود متصرف شد و دو آهوى طلا را صرف زينت در كعبه كرد.
و چون رياست مكه و سقايت حاجيان براى آن حضرت مسلم بود، كسى با او منازعه نمى نمود مگر ((عدى بن نوفل )) كه او پيش از عبدالمطلب در مكه مشار اليه بود و حسد بر آن حضرت مى برد؛ پس روزى با عبدالمطلب در مقام معارضه گفت : تو طفلى از اطفال قوم خود بودى و تو را فرزندى و ياورى نيست و از مدينه تنها به مكه آمدى ، به چه چيز بر ما تفوق يافتى ؟
عبدالمطلب در غضب شده گفت : واى بر تو! مرا سرزنش مى كنى به كمى فرزند، با خداى عهد كردم كه اگر ده پسر يا زياده مرا عطا فرمايد يكى از آنها را نحر نمايم براى اكرام و اجلال حق الهى ، پس گفت : پروردگارا! پس عيال مرا بسيار كن و دشمنان مرا بر من شاد مگردان بدرستى كه توئى خداى يگانه صمد.
و بعد از آن شروع كرد به خواستن زنان و شش زن به حباله خود در آورد و ده پسر از ايشان بوجود آمد و هر يك از آن زنان به حسن و جمال آراسته و در قوم خود عزيز و منيع بودند: يكى از آنها منعه دختر حارث كلابيه بود؛ ديگرى سمرى دختر غيدق (طليقيه )؛ سوم هاجره خزاعيه ؛ چهارم سعدا دختر حبيب كلابيه ؛ پنجم هاله دختر وهب ؛ ششم فاطمه دختر عمرو مخزوميه بود.(61) و از فاطمه مخزوميه ابو طالب و عبدالله پدر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بهم رسيدند.
بعضى گفته اند: زبير نيز از فاطمه بود و ساير اولاد از زنان ديگر او بودند.(62)
عبدالمطلب سعى و اهتمام بسيار در خدمت كعبه مى نمود، پس در بعضى از شبها كه نزديك كعبه خوابيده بود خوابى ديد و هراسان بيدار شد و برخاست و رداى خود را بر زمين مى كشيد و بر خود مى لرزيد تا به جمعى از كاهنان رسيد و از او پرسيدند كه : اى ابولحارث ! چه مى شود تو را؟
گفت : كه در خواب ديدم زنجير سفيد نورانى از پشت من بيرون آمد كه نزديك بود نور آن زنجير ديده ها را بربايد، و آن زنجير چهار طرف داشت يك طرف آن به مشرق و طرف ديگرش به مغرب و يك طرفش به آسمان و يك طرفش به زمين رسيده بود، ناگاه دو شخص عظيم خوشرو ديدم كه در زير آن زنجير ايستاده اند، از يكى از ايشان پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : منم نوح پيغمبر پروردگار عالميان ؛ از ديگرى پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : منم ابراهيم خليل الرحمن آمده ايم كه در سايه اين شجره طيبه باشيم ، پس خوشا حال كسى كه در سايه آن باشد و واى بر كسى كه از آن دور باشد.
كاهنان گفتند: اى ابو الحارث ! اين بشارتى است تو را و خيرى است كه به تو مى رسد و ديگر برادران را نصيبى نيست ، و اگر خواب تو راست باشد از پشت تو كسى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب را به دين خدا دعوت نمايد، براى گروهى رحمت باشد و براى گروهى عذاب .
پس عبدالمطلب شاد شد و گفت : آيا كى اين نور جبين مرا اخذ نمايد؟
پس روزى تنها به شكار رفت و بسيار تشنه شد، در آن حال نظرش بر آب صاف شيرينى افتاد كه در ميان سنگ پاكيزه اى ايستاده بود، و چون از آن آب تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر بود دانست كه آن آب بهشت است كه براى او فرود آمده است ، پس برگشت و با فاطمه مخزوميه كه نجيب تر و صالحه تر و نيكوتر از همه زنان بود مقاربت كرد و نطفه عبدالله پدر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منعقد شد؛ پس آن نور كه در جبين او بود بسوى زوجه او ((فاطمه )) منتقل شد، و چون عبدالله متولد شد آن نور ازهر از جبين اطهر او ساطع گرديد به حدى كه اطراف آسمان را روشن نمود، پس عبدالمطلب از انتقال آن نور بسوى آن مايه شادى و سرور خوشحال شد و كاهنان و علماى اهل كتاب همگى به حركت آمده محزون گرديدند و در ميان علماى يهود جبه سفيدى بود كه مى گفتند جبه حضرت يحيى عليه السلام است كه در هنگام شهادت پوشيده بوده است و آلوده به خون آن حضرت بود و در كتب خود خوانده بودند كه هرگاه از آن جبه قطره اى از خون بچكد نزديك خواهد بود بيرون آمدن آن پيغمبر كه شمشير خواهد كشيد و در راه خدا جهاد خواهد كرد؛ چون رفتند و بسوى آن جبه نظر كردند ديدند كه خون از آن مى ريزد پس دانستند كه ظهور پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم نزديك شده است و به اين سبب بسيار غمگين گرديدند و گروهى را به مكه فرستادند كه از ولادت آن حضرت خبر بگيرند.
و عبدالله در روزى آنقدر نمو مى نمود كه اطفال ديگر در ماهى (63) آنقدر نمو كنند و افواج تماشائيان به ديدن او مى آمدند و از حسن و جمال و نور ساطع و جبين لامع او تعجب مى نمودند؛ و عبدالله در زمان خود از يهودان و حاسدان ديد آنچه يوسف از برادران ديد.
و چون يازده پسر براى عبدالمطلب بهم رسيدند نذر خود را به خاطر آورد، پس فرزندان خود را نزد خود جمع كرد و طعامى براى ايشان مهيا نمود پس از تناول طعام گفت : اى فرزندان من ! مى دانيد كه شما همه بر من گرامى و به مثابه نور چشم من مى بوديد و خارى در پاى هيچ يك از شما نمى توانستم ديد وليكن حق خدا بر من واجبتر است از حق شما، و با حق تعالى نذر كرده بودم كه هرگاه ده فرزند يا زياده به من عطا كند يكى را قربانى كنم ، و اكنون حق تعالى به من عطا كرده است شماها را، چه مى گوئيد شما در باب نذر من ؟
پس همه ساكت شدند و به يكديگر نگاه مى كردند تا آنكه عبدالله كه كوچكتر بود گفت : اى پدر! توئى حكم كننده بر ما و ما فرزندان توئيم و هر چه فرمائى اطاعت مى كنيم و حق خدا بر تو واجبتر است از حق ما و امر او لازمتر است از امر ما و ما مطيع و صابريم بر حكم خدا و حكم تو و راضى شديم به امر خدا و امر تو و پناه مى بريم به خدا از مخالفت تو. و در آن وقت از سن شريف عبدالله يازده سال گذشت بود.
چون عبدالمطلب سخنان شايسته آن فرزند بزرگوار را شنيد بسيار گريست و او را شكر كرد و رو بسوى سايرين نموده گفت : اى فرزندان من ! شما چه مى گوئيد؟
گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم و اگر همه ما را بكشى راضى هستيم .
پس ايشان را دعا كرد و گفت : برويد به نزد مادران خود و ايشان را خبر دهيد از آنچه به شما گفتم و بگوئيد شما را بشويند و سرمه در چشمهاى شما بكشند و جامه هاى فاخر بر شما بپوشانند و وداع كنيد مادران خود را وداع كسى كه برنگردد، پس چون ايشان اين خبر وحشت اثر را به مادران خود رسانيدند شيون از خانه هاى ايشان بلند شد و تا طلوع صبح در گريه و اندوه گذرانيدند، و چون صبح طالع گرديد حضرت عبدالمطلب رداى آدم را به دوش افكند و نعلين شيث را در پا كرد و انگشتر نوح را در انگشت كرد و خنجر برنده در دست گرفت براى فداى فرزند خود و يك يك فرزندان خود را از نزد مادران ندا كرد و طلبيد و همه خود را به انواع زينتها آراسته بسوى پدر شتافتند بغير از عبدالله - كه مادرش را دل گواهى مى داد كه آن گوهر يكتا لايق درگاه حق تعالى است و قرعه به نام نامى او بيرون خواهد آمد و او را مانع مى شد -، پس چون عبدالمطلب به خانه فاطمه آمد و دست عبدالله را گرفت كه بيرون آورد مادرش فاطمه در او آويخت و عبدالله به دامن پدر چسبيده و پدر او را مى كشيد و مادر ممانعت مى نمود و تضرع و استغاثه مى كرد و عبدالله مى گفت : اى مادر! دست از من بردار و مرا با پدر خود بگذار كه آنچه خواهد با من بكند، پس فاطمه دست از جان خود برداشت و گريبان خود را شكافت و گفت : اى ابا الحارث ! اين كار تو كارى است كه كسى به غير از تو نكرده است ، و چگونه راضى مى شوى كه فرزند خود را به دست خود بكشى ، و اگر البته اين كار را خواهى كرد دست از عبدالله بردار كه او از همه خرد سالتر است و بر كودكى او رحمى بدار و حرمت آن نور كه در جبين مكين اوست نگه دار؛ و چون ديد كه عبدالمطلب به اين سخنان دست از او بر نمى دارد فرزند دلبند خود را بر سينه نالان خود چسبانيد و گفت : خدا نخواهد كرد كه اين شعله نور جبين تو خاموش گردد، چه كنم كه در كار تو چاره اى نمى دانم و در امر تو حيله اى نمى بينم ، كاش پيش از آنكه از ديده ام پنهان گردى در خاك پنهان گرديده بودم ، بناچار از برم مى روى و اميد برگشتنت ندارم .
و از استماع اين خطاب ، عبدالمطلب بيتاب گرديده سيلاب سرشك از ديده ها رها كرد و رنگش متغير گرديد و پايش از رفتار ماند؛ پس آن بنده مقرب اله گفت : اى مادر! بگذار مرا تا با پدر خود بروم ، اگر خدا مرا اختيار نمايد براى قربانى خود زهى سعادت و فيروزى و هزار جان فداى اختيار او باد، و اگر ديگرى را اختيار نمايد با هزار حرمان بسوى تو بر خواهم گرديد.
پس با پدر روان شد بسوى كعبه و جميع قريش از مردان و زنان در مسجد جمع شدند و صداى ناله و شيون بسوى هفت روزن بلند گرديد و يهودان و كاهنان شاد گرديدند كه شايد آن نور نبوت خاموش گردد - و ندانستند كه نور خدائى را كسى خاموش نمى تواند كرد - پس عبدالمطلب خنجر برهنه كه مرگ از دمش مى ريخت در كف گرفت و قرعه به نام اولاد امجاد خود افكند و گفت : اى خداوند كعبه و حرم و حطيم و زمزم پروردگار ملائكه كرام و خالق جمله انام ! دور كن به نام خود از ما هر تيرگى و ظلمت را بحق آنچه جارى گرديده است بر آن قلم تقدير تو، آنچه تو خواهى كسى مانع آن نمى تواند گرديد، و ضعيفان را پناهى نيست مگر بسوى تو چون صاحب قوتى ، و رفع احتياج فقيران نمى نمايد مگر چون تو بى نيازى .
پروردگارا! مى دانى كه با تو چه نذر و عهد كرده بودم و اينك فرزندان خود همه را به درگاه تو آورده ام كه هر يك را كه خواهى اختيار نمائى .
پروردگارا! اگر مصلحت دانى در بزرگان قرار ده كه ايشان را صبر بر بلا بيشتر است و خردان بيشتر محل رحمند.
اى خداوند پروردگار كعبه و پرده ها و ركن و سنگها و زمين پهناور و رود و درياها! و اى فرستنده ابرها و بارانها! دور گردان از كودكان بلا را.
پس نام هر يك را بر تيرى نوشته و داد كه داخل كعبه كردند و فرزندان خود را داخل كعبه گردانيد، پس مادران صدا به شيون بلند كردند و از ديده هاى حاضران سيلاب اشك در بطحاى مكه روان گرديد؛ و عبدالمطلب از ضعف بشريت مى افتاد و به قوت ايمان و شدت يقين بر مى خاست و مى گفت : پروردگارا! حكم خود را بزودى ظاهر گردان ؛ و مردم گردنها كشيده بودند و آب از ديده ها روان كرده منتظر بودند كه به نام كداميك بيرون آيد كه ناگاه ديدند صاحب قرعه بيرون آمد و رداى عبدالله را در گردن آن رشك خورشيد و ماه افكنده او را مانند خورشيد از افق كعبه بيرون كشيد و رنگ مباركش مانند آفتاب به زردى مايل گرديده و مانند چراغ صبحگاهان قابل قربانى درگاه مى لرزيد، پس گفت : اى عبدالمطلب ! قرعه به نام اين فرزند ارجمند بيرون آمد، اگر خواهى بكش و اگر خواهى ببخش .
پس عبدالمطلب از استماع اين خبر مدهوش افتاد و برادران نوحه كنان بر برادر خود از كعبه بيرون آمدند و ابو طالب از همه بيشتر مى گريست و موضع نور جبين برادر خود را مى بوسيد و مى گفت : كاش نمى مردم و فرزند ارجمند تو را كه وارث اين نور است و حق تعالى او را بر همه خلق زيادتى داده است و زمين را از كثافت كفر و بت پرستى پاك خواهد كرد و كهانت كاهنان را زايل خواهد گردانيد، مى ديدم .
و چون عبدالمطلب به هوش آمد صداى گريه مردان و زنان از هر ناحيه به سمع او رسيد و نظرش بر فاطمه افتاد كه خاك بر سر خود مى ريخت و سينه خود را مى خراشيد، و از مشاهده اين احوال و استماع آن اقوال در عزم كاملش اختلال بهم نمى رسيد، و بازوى عبدالله را گرفت كه او را بخواباند.
اكابر قريش و اولاد عبد مناف در او آويختند پس بانگ زد بر ايشان كه : واى بر شما! از من بر فرزند من مهربانتر نيستيد شما و تا حكم پروردگار خود را بر او جارى نكنم دست از او بر نمى دارم .
و ابو طالب به دامان عبدالله چسبيده بود و مى گفت : اى پدر! برادر مرا بگذار و مرا به جاى او ذبح كن كه من راضيم كه قربانى پروردگار و فداى برادر خود باشم .
و عبدالمطلب مى گفت كه : من مخالفت پروردگار خود نمى كنم و هر كه قرعه به نام او بيرون آمده است او را قربانى مى كنم .
پس اكابر قريش از او التماس كردند كه يكبار ديگر قرعه بياندازد شايد نوع ديگر ظاهر شود. و چون بسيار مبالغه كردند راضى شد و بار ديگر قرعه انداخت و باز به اسم عبدالله بيرون آمد، پس عبدالمطلب گفت كه : الحال حكم لازم گرديد و راه شفاعت مسدود شد.
پس عبدالله را به قربانگاه آورد و اكابر عرب در عقبش صف كشيدند، و دست و پاى عبدالله را بسته و خوابيد، چون مادر ديد كه كار به اينجا كشيد پا برهنه و شيون كنان بسوى خويشان خود دويد و ايشان را به شفاعت طلبيد، و چون ايشان بسوى عبدالمطلب شتافتند در وقتى رسيدند كه عبدالله را خوابانيده بود و خنجر را نزديك گلوى لطيف آن سرور گذاشته بود و در آن وقت ملائكه آسمانها خروش بر آوردند و بالها گستردند و جبرئيل و اسرافيل تضرع و استغاثه در درگاه ملك جليل نمودند. پس حق تعالى وحى نمود كه : اى ملائكه ! من به همه چيز عالم دانايم و بنده خود را در معرض امتحان در آورده ام كه صبر او را بر عالميان ظاهر گردانم .
در اين حال ده نفر از خويشان فاطمه ، عريان با سر و پاى برهنه و شمشيرهاى كشيده رسيدند و بر دست عبدالمطلب چسبيدند و گفتند: هرگز نگذاريم كه فرزند خواهر ما را ذبح كنى مگر آنكه همه ما را به قتل رسانى .
پس عبدالمطلب سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! تو مى دانى كه ايشان نمى گذارند كه حكم تو را جارى كنم و به عهد تو وفا كنم ، پس حكم كن ميان من و ايشان به حق و تو بهترين حكم كنندگانى .
در اين حال شخصى از اكابر قوم او كه او را عكرمه بن عامر مى گفتند حاضر شد و تدبير نمود كه قرعه بياندازد بر شتران و عبدالله ، پس بر اين امر قرار داده برگشتند. و روز ديگر عبدالمطلب فرمود كه همه شتران او را حاضر كردند و عبدالله را جامه هاى فاخر پوشانيد و خوشبو گردانيد و به انواع زينتها آراسته او را به نزد كعبه حاضر گردانيد و كارد و ريسمان با خود آورده بود، پس هفت شوط دور كعبه طواف كرد و ده شتر حاضر كرد و چنگ در پرده هاى كعبه زد و گفت : پروردگارا! امر تو نافذ است و حكم تو جارى است ؛ و قرعه افكند، و قرعه به اسم عبدالله بيرون آمد، پس ده شتر اضافه كرد و قرعه انداخت و گفت : پروردگارا! اگر به سبب گناهان ، دعاى من از درگاه تو محجوب گرديده است پس تويى غفار الذنوب و كاشف الكروب ؛ كرم نما بر من به فضل و احسان خود، و باز قرعه به نام عبدالله بيرون آمد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد و قرعه افكند و گفت : پروردگارا! تويى كه راز پنهان و مخفى تر از آن را مى دانى و بر احوال همه جهان مطلعى ، بگردان از ما بلا را چنانكه از ابراهيم عليه السلام گردانيدى ، و باز به نام عبدالله ظاهر شد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد و گفت : اى پروردگار خانه كعبه و جميع عباد! اين فرزند نزد من محبوبتر است از ساير اولاد و مادرش نوحه مى كند از مفارقت آن سرو آزاد، باز قرعه به نام عبدالله ، بيرون آمد؛ پس بار ديگر قرعه انداخت و گفت : اى خداوندى كه از توست بخشش و منع و حكم تو نافذ است بر همه خلق ! در درگاه تو به نادانى خطا كرده و اميدوار رحمت توام پس مرا نااميد مگردان ، پس باز قرعه به اسم عبدالله بيرون آمد.
و چون به نود شتر رسيد و نه مرتبه به اسم عبدالله بيرون آمد، عبدالمطلب آن معدن سعادت را براى شهادت بسوى خود كشيد و صداى نوحه و گريه مردان و زنان از هر طرف بلند شد، پس عبدالله گفت : اى پدر! از خدا شرم كن و امر او را رد مكن و ديگر در كشتن من توقف مكن و بزودى مرا قربانى كن كه من صبر كننده ام بر قضاى الهى ؛ اى پدر! دستها و پاهاى مرا محكم ببند كه مبادا حركت كنم ، و روى مرا بپوشان كه مبادا رحم بر تو غالب آيد و فرمان خدا را بعمل نياورى ، و جامه هاى خود را گرد كن كه مبادا به خون من آلوده گردد و هرگاه كه آن را ببينى مصيبت تو تازه شود؛ اى پدر! بعد از من از حال مادر من غافل مشو و در دلدارى او كوتاهى مفرما كه من مى دانم كه او بعد از من چندان زندگانى نخواهد كرد، و در باب خود تو را وصيتت مى كنم كه به قضاى الهى راضى باشى و بسيار اندوه به خود راه ندهى .
پس از اين سخنان آتش از نهاد عبدالمطلب شعله كشيد و عبدالله را خوابانيد و روى نورانيش را بر زمين چسبانيد و كارد را به نزديك گلوى مباركش رسانيد.
بار ديگر اكابر قريش پايش را بوسيدند و التماس نمودند كه يك نوبت ديگر قرعه بياندازد، و عهد كردند كه اگر در اين مرتبه قرعه به نام عبدالله بيرون آيد ديگر شفاعت نكنند، پس ‍ بار ديگر قرعه افكند به نام عبدالله با صد شتر و در اين مرتبه قرعه براى شتر بيرون آمد، پس اكابر عرب از روى شادى و طرب فرياد بر آوردند و بسوى عبدالمطلب دويدند و عبدالله را از زير دست او كشيدند و عبدالمطلب را تهنيت و مباركباد گفتند، و فاطمه دويد و عبدالله را در بر كشيد و مى گريست و شكر حق خداى تعالى مى نمود.
پس عبدالمطلب گفت : انصاف نيست كه نه مرتبه به اسم عبدالله بيرون آمده است و به يك مرتبه كه به اسم شتر بر آيد دست از او بردارم ، پس دو مرتبه ديگر قرعه افكند و هر مرتبه براى شتر بيرون آمد و هاتفى از ميان كعبه صدا زد كه : حق تعالى فداى شما را قبول نمود و بزودى از نسل اين بزرگوار سيد ابرار و نبى مختار بيرون خواهد آمد.
پس قريش گفتند: اى عبدالمطلب ! گوارا باد تو را كرامت الهى كه هاتفان غيب براى تو و فرزند تو ندا كردند.
پس فاطمه فرزند خود را به خانه برگردانيد و قبايل عرب از اطراف به تهنيت آن سيد اوصياى زمان به مكه آمدند و به اين سبب سنت جارى شد كه ديه هر مرد صد شتر باشد.
پس چون يهودان و كاهنان از اين امر نااميد گرديدند و عبدالله را سلامت يافتند حيله ها در دفع آن حضرت بر انگيختند و از جمله آنها آن بود كه شخصى از روساى ايشان كه او را ((ربيبان )) مى گفتند طعامى ساخت و زهر در آن داخل كرد و به جمعى زنان داد و به خانه عبدالمطلب فرستاد و به نزد فاطمه مخزوميه به رسم هديه بردند، فاطمه پرسيد: شما كيستيد؟
گفتند: ما خويشان شمائيم از فرزندان عبد مناف و شاد شديم از خلاص شدن فرزند شما، و اين طعام را به جهت آن پخته ايم و براى شما حصه آورده ايم .
پس چون عبدالمطلب به خانه آمد پرسيد كه : اين طعام از كجا آمده است ؟
فاطمه گفت كه : خويشان شما از براى تهنيت سلامتى فرزند ما پخته اند و حصه براى ما آورده اند.
و چون نزديك آوردند كه تناول نمايند، از اعجاز نور مقدس رسالت پناهى صلى الله عليه و آله و سلم آن طعام به سخن آمد و به زبان فصيح گفت كه : مخوريد از من كه بر من زهر داخل كرده اند.
پس ايشان دانستند كه اين از مكر دشمنان بوده است و طعام را در زمين دفن كردند.
و چون عبدالله به سن شباب رسيد و نور نبوت در جبين او ساطع بود، جميع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر بدهند و نور او را بربايند، زيرا كه يگانه زمان بود در حسن و جمال ، و در روز بر هر كه مى گذشت بوى مشك و عنبر از وى استشمام مى كرد، و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رويش روشن مى گرديد، و اهل مكه او را مصباح حرم مى گفتند تا آنكه به تقدير الهى عبدالله با صدف گوهر رسالت پناهى يعنى آمنه دختر وهب جفت گرديد، و سبب آن مزاوجت با بركت آن بود كه علماى اهل كتاب چون آثار ظهور مفخر اولى الالباب را مشاهده كردند در شام با يكديگر نشستند و در باب ظهور پيغمبر آخر الزمان سخن گفتند و رفتند نزد عالمى از ايشان كه در اردن مى بود و از همه معمرتر بود، پس از ايشان پرسيد كه : به چه جهت مجتمع گرديده ايد و چه چيز سبب اضطراب شما شده است ؟
گفتند: ما در كتب خود نظر كرديم و خوانديم صف آن پيغمبر سفاك را كه ملائكه يارى او خواهند كرد و ما و دين ما در دست او هلاك خواهيم شد، و آمده ايم كه در آن باب با تو مشورت كنيم شايد تو را در دفع او چاره اى به خاطر رسد.
آن عالم گفت : هر كه خواهد باطل گرداند امرى را كه حق تعالى اراده كرده است او جاهل و مغرور است و آنچه ديده ايد و خوانده ايد امرى است شدنى و دفع آن ممكن نيست ، و او را وزيرى خواهد بود از خويشان او كه در هر امرى معين و ياور او خواهد بود.
چون سخنان او را شنيدند ترسيدند و حيران ماند، پس يكى از علماى ايشان كه او را ((هيوبا)) مى گفتند و كافر متمرد شجاعى بود برخاست و گفت : اين مرد پير شده است و به خرافت عقل او سبك گرديده است ، از او مشنويد، از من بشنويد، درختى را كه از ريشه كنديد ديگر سبز نمى شود، بايد كه هلاك كنيد اين شخص را كه آن پيغمبر از او بهم خواهد رسيد و از بيم او راحت يابيد، و چاره اش آن است كه متاعى خريدارى نمائيد و بوسيله تجارت برويد به شهر مكه كه مقصود شما در آنجا حاصل خواهد شد و من نيز با شما رفيق مى شويم ، بايد كه همه شمشيرهاى خود را به زهر آب دهيد و بزودى تهيه سفر خود ساز كنيد.
پس كافران سخن آن بدبخت را به جان قبول كردند و امتعه مناسب مكه معظمه خريدارى نموده به آن صوب متوجه شدند، و چون نزديك مكه رسيدند صداى هاتفى را شنيدند كه : اى بدترين مردمان ! اراده بهترين شهرها كرده ايد به قصد ضرر رسانيدن به بهترين خلق ، و هر كه خواهد كه غالب گردد بر تقدير خداوند جبار بى شك مصير او بسوى نار است و در دنيا و عقبى خائب و زيانكار است .
از استماع اين صداى موحش بترسيدند و خواستند برگردند، باز ((هيوبا)) با وسوسه هاى شيطانى و تسويل زخارف آمال و امانى ايشان را بر آن سفر عازم گردانيد، و در راه به هر كه مى رسيدند احوال عبدالله را مى پرسيدند و او وصف حسن و جمال و كمال او مى كرد و سبب زيادتى حسد ايشان مى گرديد.
چون به مكه داخل شدند متاع خود را بر مشتريان عرض مى كردند و قيمتهاى گران مى گفتند كه مردم نخرند و عذرى باشد براى توقف ايشان ، و در كمين فرصت بودند تا آنكه شبى از شبها عبدالله خوابى مهيب ديد و به پدر خود گفت كه : در خواب ديدم كه ميمونى چند شمشيرهاى برهنه در دست داشتند و شمشيرها را حركت مى دادند و بر من حمله مى كردند پس بلند شدم بسوى هوا و آتشى از آسمان فرود آمد و همه از سوخت .
عبدالمطلب گفت : اى فرزند! خدا تو را از هر بلائى نجات دهد، تو حاسدان بسيار دارى براى اين نور كه در روى توست ، اما اگر تمام اهل زمين اتفاق كنند بر ضرر تو نتوانند، زيرا كه اين نور وديعه خاتم پيغمبران است و حق تعالى آن را حفظ مى نمايد.
و در اكثر ايام عبدالمطلب و عبدالله به شكار مى رفتند و آن كافران از بيم عبدالمطلب متعرض نمى توانستند شد تا آنكه روزى عبدالله تنها به شكار رفته بود و هيوبا به نزد ايشان رفت و گفت : چه انتظار مى بريد كه عبدالله تنها به شكار رفته است و فرصت غنيمت است .
پس بعضى از ايشان نزد متاعها ماندند و بعضى شمشيرهاى برهنه در زير جامه ها پنهان كردند به قصد عبدالله متوجه شدند، پس وقتى رسيدند به عبدالله كه در ميان دره ها داخل شده بود و شكارى را بدست آورده و او را ذبح مى نمود، پس از همه طرف بر آمده راههاى آن دره را بر آن حضرت بستند، و چون عبدالله ديد كه ايشان قصد هلاك او را دارند سر بسوى آسمان بلند كرد و بسوى عالم آشكار و پنهان تضرع نمود، پس رو به ايشان كرد و گفت : از من چه مى خواهيد و به چه سبب قصد هلاك من داريد؟ والله كه هرگز ضررى به احدى از شما نرسانيده ام و مالى از شما نبرده ام و كسى از شما را نكشته ام .
پس ايشان متعرض جواب او نشده به يكدفعه بر او حمله كرده و عبدالله نام حق تعالى برد و چهار تير بسوى ايشان افكند و به هر تيرى يكى از آن كافران را بسوى بئس المصير فرستاد، پس آن كافران از راه حيله شروع به عذر خواهى كردند و گفتند: به چه سبب ما را مى كشى و ما را با تو كارى نيست ، غلامى از ما گريخته بود و از عقب او آمده ايم ، چون تو را از دور ديديم گمان او كرديم .
عبدالله بر عذر بى اصل ايشان خنديد و بر اسب خود سوار شد و كمان را در دست گرفت ، و چون خواست كه از ميان ايشان بيرون رود بار ديگر بر او حمله آوردند، بعضى به سنگ و بعضى به شمشير متوجه آن بدر منير گرديدند و او مانند شير بر ايشان حمله مى كرد و به هر حمله بعضى را بر خاك هلاك مى افكند، و چون كار بر آن حضرت تنگ شد از اسب فرود و پشت بر كوه داد و آن گروه او را به سنگ خسته مى كردند و از بيم او نزديك نمى رفتند.
در اول حال كه آن كافران عبدالله را در ميان گرفتند وهب بن عبد مناف به آن دره رسيد و آن حال را مشاهده نمود، از كثرت ايشان بترسيد و به جانب حرم برگشت و در ميان بنى هاشم ندا كرد كه : دريابيد عبدالله را كه دشمنان او را در فلان دره در ميان گرفته اند، پس جميع بنى هاشم شمشيرها به كف گرفته بر اسبان برهنه سوار شدند و بسوى آن دره بسرعت روان شده رسيدند، چون عبدالله نظر كرد عبدالمطلب و ابو طالب و حمزه و عباس و ساير بنى هاشم را ديد كه داخل آن دره گرديدند، پس عبدالمطلب گفت : اى فرزند! اين بود تاويل و تعبير آن خواب كه ديده بودى .
و چون يهودان بنى هاشم را ديدند دست از جان خود برداشتند و بعضى از ايشان پناه به دره تنگى بردند و به قدرت حق تعالى سنگى از كوه بر گرديد و ايشان را هلاك كرد و بعضى را گرفتند و خواستند بكشند التماس كردند كه : ما را آنقدر مهلت دهيد كه محاسبات خود را با اهل مكه مفروغ كنيم و بعد از آن آنچه خواهيد بكنيد، پس دستهاى ايشان را بستند و بسوى مكه بر گردانيدند و اهل مكه سنگ بر ايشان مى زدند و لعنت مى كردند.
پس عبدالمطلب ايشان را به خانه وهب فرستاد، و چون وهب بسوى بره زوجه خود برگشت گفت : اى بره ! امروز امرى چند از عبدالله پسر عبدالمطلب مشاهده كردم كه از هيچكس از شجاعان عرب نديده بودم و خدا او را به حسن و بهاء و نور و ضيائى مخصوص گردانيده است كه كسى مانند او نديده و نشنيده است ، و چون يهودان او را در ميان گرفتند ديدم كه افواج ملائكه از آسمان بسوى او فرود آمدند براى نصرت او؛ برو به نزد عبدالمطلب و استدعا كن شايد آمنه دختر ما را به عقد عبدالله در آورد و ما را به اين شرف سرافراز گرداند.
بره گفت : اى وهب ! جميع روساى مكه و پادشاهان اطراف رغبت كردند كه به او دختر دهند و او قبول نكرد، كى به دختر ما رغبت خواهد كرد؟
وهب گفت كه : من امروز به ايشان حقى بزرگ ثابت گردانيدم كه از قضيه عبدالله ايشان را مطلع ساختم ، و ممكن است كه به اين سبب به دختر ما راضى شوند.
و چون بره به خانه عبدالمطلب آمد عبدالمطلب گفت : خوش آمدى و امروز از شوهر تو حقى بر ما لازم گرديده است كه هر حاجت از ما طلب نمايد، روا نمائيم .
بره گفت : اى عبدالمطلب ! او مرا براى حاجت بزرگى بسوى شما فرستاده است و مى خواست كه شايد نور عبدالله بسوى دختر او آمنه منتقل گردد و ما را از شما هيچ طمع نيست و آمنه هديه اى است بسوى شما.
پس عبدالمطلب بسوى عبدالله نظر كرد و گفت : اى فرزند! اگر چه دختر پادشاهان را قبول نكردى ، اما اين دختر از خويشان توست و در مكه مثل او دخترى نيست در عقل و طهارت و عفاف و ديانت و صلاح و كمال و حسن و جمال .
و چون عبدالله ساكت شد و اظهار كراهت ننمود، عبدالمطلب گفت : اجابت نموديم و قبول كرديم .
و چون شب در آمد عبدالمطلب عبدالله را با خود به خانه وهب برد، و چون با يكديگر نشستند و در باب مزاوجت سخن آغاز كردند، يهودان كه در خانه وهب محبوس بودند خلوت را غنيمت شمرده بندها را گسيختند و بسوى خانه اى كه ايشان بودند دويدند، و چون حربه با خود نداشتند با سنگ بر ايشان حمله كردند و به اعجاز نور حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم سنگ هر يك بر سر و سينه اش برگشت ، و آن شيران بيشه شجاعت شمشيرها از نيام كشيده و به نور سيد انام توسل نموده آن كافران را بسوى جحيم روانه كردند پس عبدالمطلب به وهب گفت : فردا بامداد ما و شما قوم خود را حاضر مى كنيم و اين نكاح مقرون به فلاح را منعقد مى سازيم .
پس چون صبح روز ديگر طالع شد حضرت عبدالمطلب اولاد اعمام كرام خود را حاضر گردانيد و جامه هاى فاخر پوشانيد؛ و وهب نيز خويشان خود را جمع كرد، و چون مجلس ‍ شريف منعقد شد حضرت عبدالمطلب برخاست و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت ادا نمود و گفت : حمد مى كنم خدا را حمد شكر كنندگان ، حمدى كه او مستوجب است بر آنچه انعام كرده است بر ما و بخشيده است به ما و گردانيده است ما را همسايگان خانه خود و ساكنان حرم خود و انداخته است محبت ما را در دلهاى بندگان خود ما را شرافت داده است بر جميع امتها و حفظ نموده است از جميع آفتها و بلاها، و حمد مى كنم خدا را كه نكاح را به ما حلال گردانيده و زنا را بر ما حرام گردانيده ؛ و بدانيد كه فرزند ما عبدالله دختر شما آمنه را خواستگارى مى نمايد به فلان صداق ، آيا راضى شديد؟
وهب گفت : راضى شديم و قبول كرديم .
عبدالمطلب گفت : اى قوم ! گواه باشيد. پس عبدالمطلب در مكه چهار روز وليمه كرد و جميع اهل مكه و نواحى مكه را دعوت نمود.
و چون مدتى از مزاوجت ايشان گذشت و نزديك شد طلوع خورشيد نبوت ، حق تعالى امر نمود جبرئيل را كه ندا كند در جنه الماوى كه : تمام شد اسباب تقدير ظهور پيغمبر بشير نذير و سراج منير كه امر خواهد كرد به نيكيها و نهى خواهد كرد از بديها، و مردم را به راه حق خواهد خواند، و اوست صاحب امانت و صيانت و رحمت من است بر عباد، و ظاهر خواهد شد نور او در بلاد عالم ، هر كه او را دوست دارد بشارت يافته است به شرف و عطا و هر كه او را دشمن دارد براى اوست بدترين عذابها، و اوست كه پيش از خلقت آدم طينت پاكيزه او را بر شما عرض كردم ، و نام او در آسمان احمد است و در زمين محمد است و در بهشت ابوالقاسم .
پس ملائكه صدا به تسبيح و تهليل و تقديس و تكبير بلند كردند و درهاى بهشت را گشودند و درهاى جهنم را بستند، و حوريان از غرفه هاى بهشت مشرف شدند و مرغان بر درختان جنان به انواع نغمات صدا به تسبيح خالق زمين و آسمان بلند كردند.
و چون جبرئيل از بشارت اهل سماوات فارغ شد با هزار ملك به زمين فرود آمد و به اطراف جهان نداى بشارت انعقاد نطفه آن برگزيده خداوند رحمان در داد، و اهل كوه قاف و خازنان سحاب و جبال و جميع مخلوقات زمين را از اين مژده مسرور گردانيد تا آنكه اين مژده را به اهل زمين هفتم رسانيد، و هر كه محبت او اختيار كرد محل رحمت خدا گرديد و هر كه عداوت او گزيد از الطاف خدا محروم گرديد، و شياطين را در زنجير كشيدند و از استراق سمع در آسمانها منع كردند و به تيرهاى شهاب ايشان را از هر باب راندند.
و چون پسين روز جمعه - كه عرفه بود - شد، عبدالله با پدر و برادران در بيابان عرفات مى گرديدند و در آن وقت در آن بيابان آب نبود، ناگاه نهرى از آب زلال صافى به نظر ايشان در آمد و ايشان بسيار تشنه بودند و ايشان بسيار متعجب گرديدند، پس منادى ندا كرد كه : اى عبدالله ! از آب اين نهر بياشام ، چون تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر و از مشك خوشبوتر بود، و چون فارغ شد از آن نهر اثرى نديد، پس عبدالله دانست كه آن نهر آسمانى براى انعقاد نطفه آن برگزيده جناب يزدانى بر زمين ظاهر گرديده است ، پس ‍ بزودى به خيمه مراجعت نمود و آمنه را گفت كه : برخيز و غسل كن و جامه هاى پاكيزه بپوش و خود را معطر كن كه نزديك است كه مخزن آن نور ربانى شوى .
پس در آن وقت به سيد رسل صلى الله عليه و آله و سلم حامله گرديد و نور از صلب عبدالله به رحم طاهر او منتقل شد؛ و آمنه گفت كه : چون عبدالله در آن هنگام با من مقاربت نمود نورى از او ساطع گرديد كه آسمانها و زمين را روشن گردانيد.
پس آن شعاع از جبين آمنه مانند عكس آفتاب در آينه نمايان و لامع گرديد.(64)
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : زنى بود كه او را فاطمه بنت مره مى گفتند و كتب انبياء و علماى گذشته را بسيار خوانده بود، روزى حضرت عبدالله بر او گذشت ، آن زن پرسيد: توئى كه پدرت صد شتر فداى تو كرد؟
گفت : بله .
فاطمه گفت : چه شود اگر مرا عقد كنى و يك مرتبه با من نزديكى كنى و من صد شتر به تو بدهم ، عبدالله ملتفت نشد و رفت .
و بعد از آنكه نطفه طيبه حضرت رسالت پناه در رحم آمنه قرار گرفته بود، باز روزى بر آن زن گذشت و از او آن خواهش سابق را نديد، از سبب آن سوال نمود، گفت : براى امرى تو را مى خواستم كه اكنون به تقديرات ربانى نصيب ديگرى شده است و آن نور سبحانى را ديگرى متصرف گرديده است .(65)
و روايت كرده است كه : چون تزويج آمنه شد دويست زن از حسرت عبدالله مردند.

next page

fehrest page

back page