و در حديث صحيح و معتبر ديگر فرمود: عبدالمطلب
اول كسى بود كه قائل شد به بدا و مبعوث خواهد شد در قيامت با حسن پادشاهان و سيماى
پيغمبران . پس فرمود: روزى عبدالمطلب حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم را پى شتران خود فرستاد و دير برگشت پس
مضطرب شد و به هر دره اى از پى او فرستاد و چنگ در حلقه كعبه زد و تضرع نمود به
درگاه خدا و فرياد كرد: اى پروردگار من ! آيا
آل خود را كه وعده داده اى او را بر دين ها غالب گردانى هلاك خواهى كرد؟ اگر چنين كنى
پس امر ديگر تو را در باب او سانح گرديده است .
و چون آن حضرت را ديد او را در بر گرفته بوسيد و گفت : اى فرزند! ديگر تو را
دنبال كارى نمى فرستم مى ترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند.(32)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا على ! عبدالمطلب در جاهليت پنج سنت مقرر
نمود و حق تعالى آنها را در اسلام جارى گردانيد:
اول - زنان پدران را بر فرزندان حرام كرد پس حق تعالى در قرآن فرستاد ولا
تنكحوا ما نكح آباوكم من النساء.(33)
دوم - گنجى يافت خمس آن را در راه خدا داد، و حق تعالى فرستاد كه و اعلموا انما غنمتم
من شى ء فان لله خمسه .(34)
سوم - چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقايت حاج نمود، و خدا فرستاد ((اجعلتم سقايه
الحاج )).(35)
چهارم - در ديه كشتن آدمى صد شتر مقرر كرد، و خدا اين حكم را فرستاد.
پنجم - طواف نزد قريش عددى نداشت ، پس عبدالمطلب هفت شوط مقرر كرد، و حق تعالى
چنين مقرر فرمود.
يا على ! عبد الطلمب به ازلام (36) قمار نمى كرد، و بت را عبادت نمى كرد، و حيوانى
كه به نام بت براى او مى كشتند نمى خورد و مى گفت : بر دين پدرم ابراهيم باقيم
.(37)
و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : جبرئيل به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
نازل شده عرض كرد: خدا تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: حرام كردم آتش را بر
پشتى كه از او فرود آمده اى يعنى الله و شكمى كه تو را برداشته است يعنى آمنه و
كنارى كه تو را كفالت و محافظت كرده است يعنى ابو طالب .(38)
و به سند معتبر از امير المؤ منين عليه السلام
منقول است كه فرمود: والله عبادت نكرد پدرم و نه جدم عبدالمطلب و نه جدم هاشم و نه
عبد مناف (بتى را هرگز)(39) بلكه همه نماز مى كردند رو به كعبه بر دين ابراهيم
و متمسك به دين آن حضرت بودند.(40)
و در روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه : براى هيچكس در پيش كعبه مسند نمى انداختند
مگر براى عبدالمطلب ، و هيچيك از فرزندانش بر مسند او نمى نشستند براى
اجلال و اكرام او، و هرگاه كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله و سلم تشريف مى آورد
و مى خواست بر آن مسند بنشيند و عموهاى او اراده مى كردند او را منع كنند عبدالمطلب مى
گفت : بگذاريد فرزند مرا كه او را شانى بزرگ است و عنقريب سيد و بزرگ شما خواهد
گرديد و من نور سيادت و بزرگى در جبين او مشاهده مى نمايم و بزودى پيشواى جميع
خلق خواهد گرديد.
پس آن حضرت را گرفته در كنار خود مى نشانيد و دست بر پشتش مى كشيد و او را مكرر
مى بوسيد و مى گفت : هرگز بوسه از اين پاكتر و نيكوتر نديده ام و بدنى از اين
نرمتر و پاكيزه تر نيافته ام ، و چون عبدالله و ابو طالب از يك مادر بودند رو بسوى
ابو طالب مى كرد و مى گفت : اى ابو طالب ! اين پسر را شانى بزرگ هست پس چنگ زن
در دامان او و او را محافظت كن كه او تنها و يگانه است و از پدر و مادر جدا مانده است ،
براى او مانند مادر مهربان باش كه بدى به او نرسد؛ پس او را به گردن خود سوار
مى كرد و هفت شوط بر دور كعبه طواف مى نمود.
چون شش سال از عمر شريف آن حضرت گذشت مادر آن حضرت در ((ابوا)) كه منزلى
است در ميان مكه و مدينه به رحمت ايزدى واصل شد در وقتى كه آن حضرت را به مدينه
برده بود نزد خالوهايش از بنى عدى ؛ پس چون آن حضرت يتيم ماند از پدر و مادر، رقت
و شفقت عبدالمطلب نسبت به او زياده شد، چون هنگام وفات جناب عبدالمطلب شد حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم را بر سينه خود نشانيده او را مى بوسيد و مى
گريست و رو بسوى ابوطالب گردانيده گفت : اى ابو طالب ! محافظت كن اين يگانه را
كه بوى پدر نشنيده و مزه شفقت مادر نچشيده ، بايد جگر گوشه خود دانى او را و من از
ميان همه فرزندان خود تو را اختيار كردم براى خدمت او زيرا كه پدر او با تو از يك مادر
است ، اى ابو طالب ! اگر ايام ظهور و جلالت و رفعت او را دريابى خواهى دانست كه او
را نيك شناخته بودم ، تا توانى او را پيروى كن و يارى نما او را به دست و زبان و
مال خدا، والله كه او بزودى سر كرده شما گردد و پادشاهى و رفعتى او را نصيب شود
كه هيچ يك از پدران مرا ميسر نشده بود، اى فرزند!
قبول كن وصيت مرا.
ابو طالب عرض كرد: قبول كردم و خدا را بر خود گواه مى گيرم .
پس عبدالمطلب دست ابو طالب را گرفته پيمان را بر او محكم كرد و گفت :
الحال مرگ بر من آسان شد؛ و پيوسته آن حضرت را مى بوسيد و مى بوئيد و مى
فرمود: گواهى مى دهم كه نبوسيده ام احدى از فرزندان خود را كه از تو خوشبوتر و
خوشروتر باشد؛ كاش زمان عاليشان تو را در مى يافتم ؛ پس مرغ روح مقدسش بسوى
گلشن قدس پرواز نمود، و در آن وقت هشت سال از عمر شريف حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشته بود، پس ابو طالب آن حضرت را به جان
خود چسبانيده يك ساعت در شب و روز از او مفارقت نمى كرد، و او را در پهلوى خود مى
خوابانيد، و هيچكس را بر او امين نمى گردانيد.(41)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : براى عبدالمطلب مسند نزد كعبه مى انداختند و براى احدى غير او در آنجا
مسند نمى انداختند و فرزندانش نزد سر او مى ايستادند و نمى گذاشتند كسى را نزد آن
مسند بيايد، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چون تازه به رفتار آمد روزى
آمد و در دامن عبدالمطلب نشست ، بعضى از فرزندان او خواستند آن حضرت را دور كنند
عبدالمطلب گفت : بگذاريد فرزند مرا كه عنقريب پادشاهى به او مى رسد يا ملك به او
نازل مى شود.(42)
و در حديث معتبر منقول است كه داود رقى به خدمت حضرت صادق عليه السلام آمد عرض
كرد: به مردى مال دادم و مى ترسم به دست من نيايد.
فرمود: چون به مكه روى يك طواف با دو ركعت نماز به نيابت عبدالمطلب بكن و يك
طواف ديگر با دو ركعت نماز به نيابت ابو طالب بكن (و يك طواف ديگر با دو ركعت
نماز به نيابت عبدالله بكن )(43)، و همچنين براى آمنه مادر حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم و فاطمه مادر امير المؤ منين عليه السلام بجا آور،
چون چنين كردم در همان روز مال به دستم آمد.(44)
فصل چهارم : در بيان قصه اصحاب فيل است
بدان كه از جمله معجزات متواتره نور حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم كه در زمان عبدالمطلب ظاهر شد قصه اصحاب
فيل بود، چنانكه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : چون ابرهه بن الصباح (پادشاه حبشه ) قصد كرد خانه كعبه را خراب كند
و به حوالى مكه معظمه رسيدند بر اموال اهل مكه غارت آوردند و از آن جمله شتران
عبدالمطلب را به غارت بردند، پس عبدالمطلب به نزد شاه رفت و رخصت طلبيده
داخل شد، ابرهه بر تختى نشسته بود در قبه ديبائى كه براى او نصب كرده بودند و
سلام كرد بر او، ابرهه رد سلام كرد و چون نظرش بر عبدالمطلب افتاد از حسن و بها و
نور و ضيا و مهابت و وقار او حيران مانده سوال كرد: آيا در پدران تو نيز اين نور و
جمال كه در تو مشاهده مى نمايم بوده است ؟
عبدالمطلب فرمود: بلى اى ملك ، همه پدران من صاحب نور و حسن و ضيا و عفت و حيا بوده
اند.
ابرهه گفت : شما فائق گرديده ايد بر همه خلق به سبب فخر و شرف ، و سزاوار است
تو را كه سيد و بزرگ قوم خود باشى . پس آن حضرت را بر روى تخت خود نشانيد، و
او را فيل سفيدى بود بسيار بزرگ كه دو نيش آن را به انواع جواهر مرصع كرده بود
كه ابرهه به آن فيل بر سلاطين ديگر مباهات مى كرد، امر كرد آن
فيل را حاضر كنند، پس آن فيل را به انواع زينتها و حلى آراسته حاضر كردند، چون
برابر عبدالطملب رسيد آن حضرت را سجده كرد و هرگز پادشاه خود را سجده نكرده
بود و به قدرت الهى و اعجاز نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به
زبان عربى فصيح بر عبدالمطلب سلام كرد و گفت : سلام بر تو باد اى نور بهترين
خلايق و اى صاحب خانه كعبه و زمزم و اى جد بهترين پيغمبران و سلام باد بر نورى كه
در پشت تو است تن اى عبدالمطلب ! با توست عزت و شرف ، هرگز
ذليل و مغلوب نمى گردى .
چون ابرهه اين عجائب احوال را مشاهده نمود بترسيد و گمان كرد جادو است ، امر كرد
فيل را برگردانيدند و با عبدالمطلب گفت : به چه كار آمده اى ؟ بدرستى كه من شنيده ام
آوازه سخاوت و شرف و فضل تو را و ديدم از مهابت و
جمال و عظمت تو آنچه بر من لازم گردانيده كه هر حاجت از من طلب نمائى روا كنم ، آنچه
خواهى بطلب ؛ و او را گمان آن بود كه سوال خواهد كرد كه از قصد خراب كردن كعبه
برگردد.
پس عبدالمطلب فرمود: اصحاب تو بر شتران من غارت آوردند، امر كن كه آنها را به من
پس دهند.
ابرهه به خشم آمده گفت : از چشم من افتادى ، من آمده ام خراب كنم خانه شرف و مكرمت تو و
قوم تو را كه به آن خانه بر عالم فخر مى كنيد و از همه برتر گرديده ايد و آن خانه
اى است كه مردم از اطراف عالم به حج او مى آيند، در آن باب سخن نمى گوئى و شتران
خود را از من طلب مى كنى ؟!
عبد الطملب فرمود: من نيستم صاحب آن خانه كه تو قصد خراب كردن آن را دارى ، من
صاحب شترانم كه اصحاب تو گرفته اند، من در
مال خود با تو سخن گفتم و آن خانه صاحبى دارد از همه كس قادرتر و منيعتر است و او
اولى است به حمايت و حراست خانه خود از ديگران .
ابرهه حكم كرد شتران آن حضرت را رد كردند و به مكه مراجعت كرد.
ابرهه با فيل بزرگ و لشكر بسيار متوجه حرم شد، چون به نزد حرم رسيد
فيل داخل نشد و خوابيد، چون او را مى گذاشتند بر مى گشت و چون او را جبر مى كردند
به دخول حرم مى خوابيد.
عبدالمطلب امر كرد غلامان خود را كه : پسر مرا بطلبيد، چون عباس را آوردند فرمود: اين
را نمى خواهم پسر مرا بطلبيد، هر يك را مى آوردند مى گفت : اين را نمى خواهم پسر مرا
بطلبيد تا آنكه عبدالله والد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حاضر شد،
فرمود: اى فرزند! برو بر بالاى ابو قبيس (45) و نظر كن به ناحيه دريا و هر چه
بينى كه از آن جانب مى آيد مرا خبر ده ؛ چون عبدالله بر كوه ابو قبيس بالا رفت ديد كه
مرغان از ابابيل مانند سيل و شب تار رو به آن طرف آورده بر ابو قبيس نشستند، از آنجا
بلند شده هفت شوط بر گرد كعبه طواف كرده و هفت مرتبه ميان صفا و مروه سعى كردند،
پس عبدالله بسوى عبدالمطلب شتافت و آنچه ديده بود معروض داشت ، عبدالمطلب فرمود:
اى فرزند! ببين كه بعد از اين چه مى كنند مرا خبر ده .
پس عبدالله خبر داد كه آن مرغان به جانب لشكر حبشه روان شدند، عبدالمطلب
اهل مكه را فرمود: برويد بسوى لشكرگاه ايشان و غنيمتهاى خود را برداريد؛ چون
اهل مكه به لشكرگاه ايشان رسيدند ديدند كه مانند چوبهاى پوشيده افتاده اند، و هر يك
از آن مرغان سه سنگ در منقار و چنگالهاى خود دارند و به هر سنگى يكى از آن گروه را
مى كشند، و چون همه را هلاك كردند برگشتند و پيش از آن كسى مانند آن مرغان نديده بود
و بعد از آن نيز نديدند، و چون همه هلاك شدند عبدالمطلب به نزد خانه كعبه آمد و چنگ زد
در پرده هاى كعبه و شعرى چند خواند كه مضمون آنها حمد خدا بود بر آن نعمت عظمى ، و
برگشت و شعرى چند خواند مشتمل بر ملامت قريش بر ترك خانه كعبه و اظهار تنهائى
خود در برابر آن داهيه و نگريختن از آن و توكل نمودن بر جناب اقدس الهى .(46)
و به سند صحيح از آن حضرت منقول
است كه : چون لشكر پادشاه حبشه كه براى خرابى كعبه آمده بودند شتران عبدالمطلب
را به غارت برده بودند عبدالمطلب به نزد او آمد و رخصت طلبيد، ابرهه پرسيد: براى
چه كار آمده است ؟
گفتند: براى شتران او كه برده اند آمده است كه رد نمايند به او.
پادشاه گفت : اين مرد بزرگ جماعتى است ، من آمده ام كه
محل عبادت آنها را خراب كنم ، او در آن باب شفاعت نمى كند و در باب شتران خود شفاعت مى
كند، اگر سوال مى كرد كه دست از خراب كردن خانه بردارم ، بر مى داشتم ، پس امر
كرد شتران را رد كردند.
عبدالمطلب همان جواب گفت كه گذشت ؛ پس عبدالمطلب هنگام مراجعت به
فيل بزرگ آنها رسيد كه او را ((محمود)) مى گفتند فرمود: اى محمود!
فيل سر خود را به جواب حركت داد.
فرمود: مى دانى كه چرا تو را آورده اند؟
فيل سر را به جانب بالا حركت داد كه : نه .
فرمود: تو را آورده اند كه خانه پروردگار خود را خراب كنى ، آيا خواهى كرد؟
فيل با سر اشاره كرد: نه .
پس عبدالمطلب به خانه آمد؛ چون صبح روز ديگر شد عزم
دخول حرم كردند، فيل امتناع نمود از دخول حرم ، عبدالمطلب بعضى از موالى را گفت : بر
كوه بالا رو و نظر كن و آنچه ببينى مرا خبر ده ؛ چون بالا رفت گفت : سياهى از طرف
دريا مى بينم و نزديك است كه برسند؛ چون نزديك شدند گفت : مرغان بسيارند و هر يك
در منقار خود سنگريزه دارند به قدر سنگريزه ها كه به انگشتان به يكديگر مى
اندازند يا كوچكتر.
عبدالمطلب گفت : بحق خداى عبدالمطلب كه قصد اين جماعت دارند، چون بالاى سر آنها
رسيدند سنگها را انداختند و هر سنگى بر سر يكى از آن گروه آمد و از دبر او خارج شد
و او را كشت و هيچيك از آنها بيرون نرفت مگر يك نفر كه براى قوم خود خبر برد، و چون
ايشان را خبر مى داد ديد يكى از آن مرغان بالاى سر اوست گفت : چنين مرغان بودند، پس
سنگى بر سر او انداخته او را نيز هلاك كرد.(47)
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون حضرت عبدالمطلب به مجلس
ابرهه داخل شد تخت ابرهه براى تعظيم او منحنى شد و
ميل كرد.(48)
در حديث صحيح ديگر فرمود: آن مرغان مانند پرستك بودند؛ و به روايت ديگر: سرشان
مثل سرهاى درندگان بود و منقارشان مانند منقار مرغان .(49)
و در عدد فيلها خلاف است : بعضى گفته اند يك
فيل بزرگ بود كه آن را محمود مى گفتند؛ بعضى گفته اند هشت
فيل بودند؛ بعضى گفته اند دوازده فيل بودند.
و در سبب اين اراده خلاف است : بعضى گفته اند كه در برابر كعبه معظمه در يمن معبدى
ساخته بود و مردم را تكليف مى كرد كه بسوى آن خانه حج كنند و بر دور آن طواف
نمايند، پس شخصى از قريش شب در آن خانه مانده در و ديوار آن را به فضله خود ملوث
نموده گريخت ، و به اين سبب آن ملعون در خشم شد و سوگند ياد كرد كعبه را خراب
كند.(50)
صاحب كتاب انوار روايت كرده است كه : جمعى از
اهل مكه براى تجارت به حبشه رفتند و داخل كنيسه اى از كنائس نصارى شدند و آتشى
افروختند براى طعام خود و خاموش نكرده بار كردند، بادى وزيد و آنچه در معبد ايشان
بود سوخت ، چون داخل كنيسه خود شدند پرسيدند: كى اين كار را كرده است ؟ گفتند:
جمعى از تجار مكه در اينجا آتش افروخته اند، به آن سبب كنيسه سوخته است ؛ چون خبر
به پادشاه رسيد در غضب شد و وزير خود ابرهه بن الصباح را فرستاد با چهار صد
فيل و صد هزار مرد جنگى و گفت : كعبه ايشان را خراب كن و سنگهاى او را در درياى جده
بينداز و مردان آنها را بكش و اموال آنها را غارت كن و احدى از ايشان را مگذار، پس ابرهه
با تهيه تمام به جانب مكه روان شد و اسود بن مقصود را چرخچى (51) لشكر خود
كرده با بيست هزار كس پيش فرستاد و گفت : برو و مردان و زنان ايشان را بگير و احدى
از آنها را مكش تا من بيايم كه مى خواهم آنها را به عذابى بكنم كه احدى از عالميان را
چنان عذابى نكرده باشند.
چون اين خبر به مكه رسيد اهل مكه اولاد و اموال خود را جمع كرده عزم گريختن نمودند،
عبدالمطلب ايشان را نصيحت كرد كه : اين ننگ است بر شما كه از كعبه دور شويد.
گفتند: ما را تاب مقاومت ايشان نيست اگر بر ما دست يابند همه را مى كشند.
عبدالمطلب فرمود: خداى خانه نمى گذارد ايشان بر خانه ظفر يابند و اگر شما نيز
پناه به خانه بريد به شما نيز دست نخواهند يافت .
ايشان نصيحت آن حضرت را قبول نكرده متفرق شدند، بعضى به كوهها و دره ها گريختند
و بعضى به دريا نشستند، عبدالمطلب فرمود: من از خدا شرم مى كنم كه از خانه و حرم او
بگريزم و من از جاى خود حركت نمى كنم تا حق تعالى ميان ما و ايشان حكم كند.
پس اسود ماند تا ابرهه با آن فيلهاى عظيم و لشكر گران به او ملحق شدند و رو به
مكه آوردند و جميع چهار پايان اهل مكه را به غارت بردند و از عبدالمطلب هشتاد ناقه
سرخ مو بردند، چون خبر به عبدالمطلب رسيد فرمود: الحمد لله
مال خدا بود و براى ضيافت اهل خانه او و حاجيان خانه او نگاهداشته بودم ، اگر به من
برگرداند او را شكر خواهم كرد اگر بر نگرداند باز شكر خواهم كرد.
پس عبدالمطلب جامه هاى خود را پوشيده و رادى لوى بن غالب را بر دوش افكند و
كمربند ابراهيم خليل عليه السلام را بر كمر بست و كمان
اسماعيل ذبيح عليه السلام را بر دوش افكند و بر اسب خود سوار شده بسوى لشكر
ابرهه روان شد، خويشان او سر راه بر او گرفتند و گفتند: نمى گذاريم تو را بر وى
به نزد ظالمى كه حرمت خانه خدا و حرم او را نمى داند.
فرمود: اى قوم ! من از قدرت و لطف خدا مى دانم آنچه شما نمى دانيد، دست از من برداريد
انشاء الله بزودى بسوى شما بر مى گردم .
پس روانه شد، چون نظر آن قوم بر او افتاد از حسن و ضياء او متعجب و از مهابت او بر
خود بلرزيدند و به نزد او آمده التماس كردند كه : برگرد و نزد اين جبار مرو كه
سوگند خورده است احدى از شما را زنده نگذارد و ما را رحم مى آيد بر تو با اين حسن و
جمال و كمال به تيغ او كشته شوى .
عبدالمطلب گفت : شما مرا به مجلس او بريد و نصيحت را ترك كنيد.
چون خبر عبدالمطلب را به ابرهه رسانيدند و شجاعت و جرات او را ذكر كردند امر كرد
كه ملازمانش شمشيرها كشيدند و فيل بزرگ را به مجلس طلبيد و تاج خود را بر سر
نهاد و امر به احضار عبدالمطلب نمود، و آن فيل را ((مذموم )) مى گفتند و بر سرش دو
شاخ از آهن تعبيه كرده بودند كه اگر بر كوهى مى زد خراب مى كرد، و بر خرطومش دو
شمشير بسته بودند، و جنگ تعليمش داده بودند؛ و امر كرد چون عبدالمطلب به مجلس در
آيد آن فيل را بر او حمله دهند.
چون عبدالمطلب به مجلس داخل شد جميع حضار را از او دهشتى عظيم بهم رسيد، چون
فيل را به او حمله دادند به نزد آن حضرت آمد و سر بر زمين نهاده
ذليل و منقاد شد؛ ابرهه از مشاهده اين احوال متحير ماند و از دهشت بر خود لرزيد و به غايب
تعظيم و تكريم آن حضرت را در كنار خود نشانيد و عرض كرد: چه نام دارى كه از تو
خوشروتر و نيكوتر نديده ام و هر حاجت بطلبى روا كنم و اگر گوئى برگردم بر
مى گردم ؟
عبدالمطلب فرمود: مرا با اينها كارى نيست ، اصحاب تو شترى چند از من برده اند و آنها
را براى حاجيان بيت الله مهيا كرده بودم ، بگو به من باز دهند.
ابرهه حكم كرد آنها به او پس دادند و گفت : ديگر حاجتى دارى ؟
گفت : نه .
ابرهه گفت : چرا در باب بلد خود سوال نمى كنى كه من سوگند ياد كرده ام كه كعبه
شما را خراب كنم و مردان شما را بكشم ؟ وليكن قدر تو را بزرگ يافتم و اگر در اين
باب شفاعت نمائى شفاعت تو را قبول مى كنم .
عبدالمطلب فرمود: مرا با آن كارى نيست ، چون آن خانه صاحبى دارد كه محتاج به شفاعت
من نيست ، اگر خواهد دفع ضرر از خانه خود مى تواند كرد.
ابرهه گفت : اينك از عقب تو مى آيم با فيل و لشكر، كعبه و نواحى آن را خراب مى كنم و
ساكنان آن را به قتل مى رسانم .
عبدالمطلب فرمود: اگر توانى بكن ؛ و بسوى مكه برگشت ، و چون بر
فيل بزرگ گذشت ، فيل او را سجده كرد پس وزراء و مصاحبان ابرهه او را ملامت كردند
كه : چرا او را گذاشتى برود؟
گفت : مرا ملامت مكنيد كه چون او را ديدم هيبتى عظيم از او در
دل من پيدا شد، مگر نديديد فيل او را سجده كرد؟ اكنون بگوئيد در اين امر كه اراده كرده
ايم چه مصلحت مى دانيد؟
گفتند: آنچه پادشاه فرموده البته بايد بعمل آوريم ، پس با لشكر روى بسوى مكه
آوردند.
و چون عبدالمطلب به مكه برگشت قوم خود را گفت : بر ابوقبيس بالا رويد، و خود به
كعبه در آويخت و به نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم
توسل جسته به درگاه حق تعالى تضرع و زارى نمود كه : الها! خانه خانه توست و ما
همه عيال و ساكنان حرم توئيم و هر كس حمايت خانه و
اهل خانه خود مى نمايد، و مانند اين سخنان مى گفت و تضرع مى نمود، ناگاه صداى هاتفى
را شنيد كه گفت : دعاى تو مستجاب شد و به مطلب خود رسيدى به بركت نورى كه در
جبين توست ، پس رو به قوم خود آورد و گفت : بشارت باد كه نور جبين خود را ديدم كه
بلند شد و از بركت آن شما نجات خواهيد يافت .
در اين سخن بودند كه ديدند غبار لشكر مخالف بلند شد، و چون غبار فرو نشست فيلها
ديدند كه سرا پاى آنها را آهن پوشانيده بودند و مانند كوه در جلو لشكر خود باز داشته
بودند، چون به حد حرم رسيدند فيلها ايستادند و هر چند
فيل بانان آنها را زجر كردند قدم در حرم ننهادند، و چون روى آنها را از حرم بر مى
گردانيدند مى دويدند.
اسود گفت : جادو كرده اند فيلهاى شما را؛ و خبر به سوى ابرهه فرستاد كه چنين واقعه
اى رو داده .
ابرهه چون اين خبر بشنيد ترس او زياده شد و به نزد اسود فرستاد كه : مكرر كار خود
را تجربه كرديم و از تجربه خود گذشتن طريق
عقل نيست ، رسولى بسوى اين قوم بفرست و از ايشان طلب صلح بكن و خبر
فيل را مخفى دار كه باعث جراءت ايشان نشود و بگو به عدد آنچه از مردان ما تلف شده
است از قوم خود به ما بدهند و آنچه از كنيسه ما فاسد كرده اند تاوان بدهند تا ما بر
گرديم .
چون رسول ابرهه به نزد اسود آمد و رسالت او را گفت ، و آن
رسول مردى بود به شجاعت معروف و ((حناطه )) نام داشت و بسيار به شجاعت خود
مغرور بود و با لشكرها به تنهائى مقاومت مى كرد و خلقتى مهيب داشت ، اسود به او گفت
: تو رسول من باش بسوى اين گروه شايد به سبب تو ميان ما و ايشان صلح شود.
حناطه گفت : مى روم و اگر قبول صلح نكنند سرهاى ايشان را به نزد تو مى آورم .
چون حناطه به مكه آمد و نظرش به عبدالمطلب افتاد دهشتى عظيم بر او غالب شد و بر
خود بلرزيد و ساكت ماند؛ عبدالمطلب فرمود: به چه كار آمده اى ؟
عرض كرد: اى مولاى من ! بر ابرهه فضل شما ظاهر گرديد و حرم را به شما بخشيد و از
شما طلب مى نمايد كه ديه آنها كه كشته شده اند بدهيد يا مردانى چند به عدد آنها از
قوم خود بدهيد و قيمت آنچه در كنيسه تلف شده است تسليم نمائيد تا لشكر را
برگرداند.
عبدالمطلب فرمود: ما هرگز بيگناه را به عوض مجرم مواخذه نمى كنيم ؛ عادت ما امانت و
عدالت است و دست خود را پيوسته از ستم باز داشته ايم و خلاف فرموده خدا نمى كنيم ،
و اما آنچه در باب كعبه گفتى ، من گفتم كه آن صاحبى دارد كه قادر است دفع ضرر را
آن بكند، والله كه هيچ پروا نمى كنم از او و از
خيل و حشم او.
حناطه چون اين سخنان بشنيد در خشم شد و قصد هلاك آن حضرت نمود، عبدالمطلب گريبان
او را گرفته بلند كرد و بر زمين زد و فرمود: اگر نه تو ايلچى (52) بودى
الحال تو را هلاك مى كردم .
پس حناطه بسوى اسود برگشت و گفت : به اين گروه سخن گفتن فايده ندارد و مكه
خالى است مى بايد بر ايشان تاخت .
چون به نزديك حرم رسيدند گروهى چند از مرغان ديدند كه چون ابر بر بالاى سر آنها
صف كشيدند و شبيه پرستك بودند و هر يك سه سنگ يكى در منقار و دو تا در
چنگال برداشته بودند و سنگها از عدس كوچكتر و از نخود بزرگتر نبود.
چون لشكر را نظر بر آن مرغان بترسيدند و گفتند: چيست اين مرغان كه هرگز
مثل آنها نديده ايم ؟
اسود گفت : بر شما باكى نيست ، مرغى چندند كه روزى براى جوجه هاى خود مى برند.
پس كمان خود را طلبيد و تيرى به جانب آنها افكند پس آن مرغان به فرياد آمدند، منادى
ندا كرد از آسمان : اى مرغان اطاعت كننده ! اطاعت پروردگار خود كنيد به آنچه مامور شده
ايد بدرستى كه غضب خداوند جبار بر اين كفار شديد شده است .
پس مرغان سنگها را انداختند، سنگ اول بر سر حناطه آمد و خود او را شكافت و در مغز
سرش پنهان شد و از دبرش بيرون رفت و به زمين فرو شد و او بر خاك افتاد، پس آن
لشكر از جانب چپ و راست متفرق شدند و مرغان از پس آنها مى رفتند و سنگ بر سرشان
مى ريختند تا همه هلاك شدند و اسود نيز هلاك شد و ابرهه گريخت ناگاه در اثناى راه
دست راستش افتاد پس دست چپش افتاد پى پاهايش افتاد و چون به
منزل رسيد و قصه را نقل كرد سرش افتاد.
شخصى از حضر موت برادر خود را تكليف حضور در آن عسكر نمود و آن برادر ابا نمود و
گفت : من هرگز به جنگ خانه خدا نيايم ، و آن برادر كه رفت چون اين واقعه را ديد
گريخت و به برادر خود ملحق شد و قصه را به او
نقل كرد، چون سر به جانب بالا كرد يكى از مرغان را بر بالاى سر خو ديد پس آن مرغ
سنگى انداخته و او را هلاك كرد.
عبدالمطلب در عرض اين احوال مشغول تضرع و
ابتهال بود و به نور مقدس محمدى صلى الله عليه و آله و سلم
توسل مى جست و عرض مى كرد: پروردگارا! به بركت نورى كه به ما بخشيده اى ما را
از اين اندوه و شدت فرجى كرامت فرما و بر دشمنان خود نصرت ده .
چون فيلها را گريخته و دشمنان را مرده ديدند به شكر الهى قيام و غنائم دشمن را
متصرف شدند.(53)
فصل پنجم : در بيان حفر زمزم و قربانى كردن عبدالله و
ساير احوال عبدالمطلب و اولاد آن حضرت است
شيخ كلينى و غير او روايت كرده اند كه : در كعبه دو
غزال از طلا بود و پنج شمشير، چون قبيله خزاعه غالب شدند بر قبيله جرهم و خواستند
كه حرم را از ايشان بگيرند جرهم آن شمشيرها و دو آهوى طلا را در چاه زمزم افكندند و آن
چاه را به سنگ و خاك انباشته كردند به نحوى كه اثرش ظاهر نبود كه ايشان آنها را
بيرون نياورند؛ و چون قصى جد عبدالمطلب بر خزاعه غالب شد و مكه را از ايشان
گرفت موضع زمزم بر ايشان مشتبه ماند و ندانستند تا زمان عبدالمطلب كه رياست مكه
معظمه به او منتهى شد، و در پيش كعبه فرشى از براى او مى گستردند كه براى
ديگرى در آنجا فرشى نمى گستردند، شبى نزد كعبه خوابيده بود در خواب ديد كه
شخصى با او گفت : ((حفر نما بره را)) چون بيدار شد ندانست كه ((بره )) چيست
؛ شب ديگر در همان موضع به خواب رفت و همان شخص را در خواب ديد كه گفت : ((حفر
نما طيبه را))؛ پس شب سوم به خواب او آمد و گفت : ((حفر نما مضنونه را)) پس
شب چهارم به خواب آمد و گفت : ((حفر نما زمزم را كه هرگز آبش تمام نشود و بياشامند
از آن حاجيان و بكن آن را در جايى كه كلاغ بال سفيدى نشيند نزد سوراخ موران )) در
برابر چاه زمزم سوراخى بود كه موران از آن بيرون مى آمدند و هر روز كلاغ
بال سفيدى مى آمد و آن موران را بر مى چيد.
چون عبدالمطلب اين خواب را ديد تعبير خوابهاى خود را فهميد و موضع زمزم را دانست ،
پس نزد قريش آمد و فرمود: من چهار شب خواب ديدم در باب كندن زمزم و آن مايه فخر و
عزت ماست ، بيائيد تا آن را حفر نمائيم ، ايشان
قبول نكردند، پس خود متوجه كندن آن شد و يك پسر داشت در آن وقت كه او را حارث مى
گفتند و او را يارى مى كرد بر كندن زمزم ، چون كار بر او دشوار شد به نزد كعبه آمد و
دستها بسوى آسمان بلند كرد و به درگاه حق تعالى تضرع نمود و نذر كرد كه اگر
خدا ده پسر او را روزى كند يكى از آنها را كه دوست تر دارد قربانى كند.
پس چون بسيار كند و رسيد به جايى كه عمارت حضرت
اسماعيل در چاه نمايان شد و دانست كه به آب رسيده است ((الله اكبر)) گفت : پس
قريش گفتند ((الله اكبر)) و گفتند: اى پدر حارث ! اين فخر و كرامت ماست و ما را در
آن بهره اى هست و بر تو آن را مسلم نخواهيم گذاشت .
عبدالمطلب فرمود: شما مرا در حفر آن يارى نكرديد، اين مخصوص من و فرزندان من است تا
روز قيامت .(54)
و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام
منقول است كه : چون عبدالمطلب زمزم را حفر نمود و به قعر چاه رسيد از يك جانب چاه بوى
بدى وزيد كه او را ترسانيد و فرزندش حارث به آن سبب از چاه بيرون آمد و او تنها
ماند، و ثبات قدم نمود و ديگر كند تا آنكه به چشمه اى رسيد كه از آن بوى مشك ساطع
بود، چون يك ذراع ديگر كند خواب او را ربود و در خواب ديد مرد بلند دست خوشروى
خوش موى نيكو جامه خوشبوئى به او گفت : ((بكن تا غنيمت يابى و اهتمام نما تا سالم
بمانى ، و آنچه بيابى ذخيره منما تا وارثان تو قسمت كنند بلكه خود صرف كن ،
شمشيرها از غير توست و طلا از توست ، قدر تو از همه عرب بزرگتر است ، پيغمبر
عرب از تو بيرون خواهد آمد، و ولى اين امت و وصى آن پيغمبر از تو بهم خواهد رسيد، و
از نسل تو خواهد بود اسباط و نجيبان و حكما و دانايان و بينايان و شمشيرها از ايشان
خواهد بود، و پيغمبرى آن پيغمبر در قرن بعد از تو خواهد بود و خدا به او زمين را به
نور هدايت روشن گرداند و شياطين را از اقطار زمين بيرون كند و
ذليل گرداند ايشان را بعد از عزت و هلاك گرداند ايشان را بعد از قوت ، و بتها را
ذليل و عابدان آنها را به قتل رساند هر جا كه باشند، و بعد از او باقى ماند ديگرى از
نسل تو كه برادر و وزير او باشد و سنش از او كمتر باشد، او بتها را در هم شكند و در
همه امور مطيع آن پيغمبر باشد، و آن پيغمبر هيچ امرى را از او مخفى ندارد و هر داهيه اى
كه بر او واقع شود با او مشورت نمايد)).
چون عبدالمطلب از خواب بيدار شد و در امر اين خواب متحير ماند، ناگاه در پهلوى خود
سيزده شمشير ديد، چون آنها را گرفت و خواست بيرون آيد با خود انديشه كرد كه :
چگونه بيرون روم كه هنوز حفر را تمام نكرده ام ؟ چون يك شبر ديگر كند شاخها و سر
آهوى طلا پيدا شد وقتى كه بيرون آورد ديد بر آن نقش كرده اند: لا اله الا الله ، محمد
رسول الله ، على ولى الله ، فلان خليفه الله و معنى فقره آخر اين است كه حضرت
صاحب الامر عليه السلام خليفه خداست .
پس چون عبدالمطلب آب را بيرون آورد و آنها را برداشته خواست از چاه بالا رود شيطان را
به صورت مار سياهى ديد كه پيش از او از چاه بالا مى رود، شمشير زد و اكثر دمش را
انداخته و ناپيدا شد، حضرت قائم عليه السلام او را تمام كش خواهد نمود.
پس عبدالمطلب خواست مخالفت از خواب كند و شمشيرها را بر در خانه كعبه نصب نمايد،
پس چون به خواب رفت همان شخص را مجددا در خواب ديد كه به او خطاب نمود: اى شيبه
الحمد! شكر كن پروردگار خود را زيرا كه بزودى تو را زبان زمين خواهد كرد و نام نيك
تو را در عالم منتشر خواهد كرد و جميع قريش بعضى به خوف و بعضى به طمع پيروى
تو خواهند نمود، شمشيرها را در جاهاى خود قرار ده .
عبدالمطلب چون از خواب بيدار شده با خود گفت : اگر آن كه در خواب مى بينم از جانب
پروردگار من است ، امر امر اوست ، و اگر شيطان است همان خواهد بود كه دم او را قطع
كردم .
چون شب شد و باز به خواب رفت گروهى بسيار از مردان و
اطفال ديد كه به نزد او آمدند و گفتند: ما اتباع فرزندان توئيم و ما در آسمان ششم
ساكنيم ، شمشيرها از تو نيست ، دخترى از قبيله بنى مخزوم خواستگارى نما و بعد از او از
ساير قبائل عرب دختران بخواه ، اگر مال ندارى حسب بزرگ دارى و مردم دختر به تو
خواهند داد و اين سيزده شمشير را به فرزندان آن دختر كه از بنى مخزوم است بده و بيش
از اين براى تو بيان نمى كنم ، يكى از آن شمشيرها از دست تو ناپيدا مى شود و در
فلان كوه پنهان خواهد شد و ظاهر شدن آن علامت ظهور قائم
آل محمد عليه السلام خواهد بود.
پس عبدالمطلب بيدار شد و شمشيرها را در گردن خود انداخت و بسوى ناحيه اى از نواحى
مكه روان شد، پس يك شمشير كه از همه نازكتر و لطيفتر بود ناپيدا شد و از همان موضع
ظاهر خواهد شد براى حضرت قائم عليه السلام .
پس احرام بست به عمره و داخل مكه شد و به آن شمشيرها و آهوها بيست و يك طواف كرد و
در اثناى طواف مى گفت : خداوندا! وعده خود را راست گردان و گفتار مرا ثابت گردان و
ياد مرا منتشر گردان و بازوى مرا محكم كن .
پس شمشيرها همه را به فرزندان مخزوميه داد و آن دوازده شمشير به حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم و يازده امام تا امام حسن عسكرى عليهم السلام رسيد
براى هر يك از ايشان يك شمشير بود و شمشير امام دوازدهم در زمين مخفى شد و زمين به آن
حضرت تسليم خواهد نمود.(55)
و در حديث موثق منقول است كه : ابن فضال از حضرت امام رضا عليه السلام
سوال نمود از معنى قول حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كه : منم فرزند دو
ذبيح - يعنى دو كس كه هر يك را براى خدا قربانى مى خواستند بكنند -، فرمود: يعنى
اسماعيل پسر ابراهيم عليه السلام و عبدالله پسر عبدالمطلب ؛ اما
اسماعيل پس آن فرزند حليم است كه حق تعالى بشارت داد به او ابراهيم عليه السلام را
و چون با او مشغول اعمال حج شد ابراهيم عليه السلام به او فرمود: در خواب ديدم كه
تو را ذبح مى كردم پس نظر و فكر كن چه مى بينى و چه صلاح مى دانى ؟ عرض كرد:
اى پدر! بكن به آنچه مامور خواهى گرديد - و نگفت بكن اى پدر آنچه ديدى - بزودى
خواهى يافت مرا اگر خدا خواهد از صبر كنندگان .
پس چون ابراهيم عليه السلام عازم گرديد بر ذبح او حق تعالى فدا كرد او را به
گوسفندى سياه و سفيد كه در سياهى مى خورد و در سياهى مى آشاميد و در سياهى نظر مى
كرد و در سياهى راه مى رفت و در سياهى بول و
پشكل مى انداخت ، و پيش از آن چهل سال در باغهاى بهشت چريده بود و از رحم ماده بيرون
نيامده بود بلكه حق تعالى فرموده بود: باش ، پس هست شده بود براى آنكه فداى
اسماعيل عليه السلام باشد؛ پس هر گوسفند كه در منى كشته مى شود فداى آن حضرت
است تا روز قيامت .
و ذبيح ديگر قصه اش آن است كه : حضرت عبدالمطلب عليه السلام به حلقه در كعبه
چسبيده و دعا كرد كه حق تعالى ده پسر او را كرامت فرمايد و نذر كرد با خدا كه اگر اين
نعمت براى او حاصل گردد يكى از ايشان را قربانى كند؛ پس حق تعالى ده پسر او را
كرامت كرد، گفت : خدا براى من وفا كرد من نيز بايد به نذر خود وفا كنم ؛ پس فرزندان
خود را داخل خانه كعبه نمود و سه دفعه ميان ايشان قرعه زد و هر مرتبه به نام عبدالله
(پدر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ) - كه گرامى ترين اولاد او نزد او
بود - بيرون آمد، پس او را خوابانيد و به ذبح او عازم گرديد، چون اين خبر به اكابر
قريش رسيد جمع شدند و او را از آن عمل ممانعت كردند، زنان عبدالمطلب حاضر و صدا به
شيون بلند كردند، پس عاتكه دختر عبدالمطلب گفت : اى پدر! عذر ميان خود و خدا تمام كن
در كشتن فرزند خود.
عبدالمطلب گفت : اى فرزند! چگونه عذر تمام كنم كه توئى صاحب بركت ؟
عاتكه عرض كرد: اى پدر! اين شتران كه دارى در حرم مى چرند ميان آنها و فرزند خود
قرعه بينداز و زياده كن آنقدر كه حق تعالى راضى گردد.
پس عبدالمطلب شتران را حاضر گردانيد و ده شتر جدا كرد و ميان آنها و عبدالله قرعه
زد، به نام عبدالله بيرون آمد، پس ده ده زياد مى كرد و به نام عبدالله بيرون مى آمد، تا
آنكه چون به صد شتر رسيد قرعه به نام شتران بيرون آمد، پس همه قريش صدا به
تكبير بلند كردند به حدى كه كوههاى مكه از صداى ايشان بلرزيد.
پس عبدالمطلب فرمود: تا سه نوبت قرعه به نام شتران بيرون نيايد دست از عبدالله
بر نمى دارم ؛ پس دو مرتبه ديگر ميان عبدالله و صد شتر قرعه انداختند، باز قرعه
به نام صد شتر بيرون آمد.
پس زبير و ابو طالب و خواهران ايشان عبدالله را از زير دست عبدالمطلب كشيدند و
پوست روى نازك نورانيش كنده شده بود از سائيدن به زمين ؛ پس آن يگانه گوهر را
دست به دست مى گردانيدند و مى بوسيدند و سجده هاى شكر الهى بر سلامتى او مى
كردند و خاك از روى مباركش پاك مى كردند؛ امر نمود عبدالمطلب كه شتران را در
((حزوره )) كه در ميان صفا و مروه واقع است نحر كردند و احدى را از گوشت آنها منع
نكردند، و اين از جمله سنتهاى عبدالمطلب بود كه خدا در اسلام جارى نمود كه ديه هر مرد
مسلمان صد شتر باشد.(56)
و در حديث موثق ديگر از امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: فرزندان عبدالمطلب ده
نفر بودند به غير از عباس .(57)
و ابن بابويه عليه الرحمه گفته است كه : نامهاى ايشان عبدالله ، ابو طالب ، زبير،
حمزه ، حارث ، غيداق ، مقوم ، حجل ، عبد العزى (ابولهب )، و ضرار و عباس بود؛ و حارث از
همه بزرگتر بود؛ و بعضى گفته اند: ((مقوم )) و
((حجل )) يكى بودند.
|