علم تاريخ در هر سه معنى و مفهوم خود سودمند است . حتى تاريخ نقلى ، يعنى علم به
احوال و سيره زندگى اشخاص ، مى تواند سودمند و حركت آفرين و جهت بخش و مربى و
سازنده باشد؛ و البته بستگى دارد كه تاريخ زندگى چه اشخاصى باشد و چه
نكاتى از زندگى آنها استخراج گردد انسان همان طور كه به حكم قانون ((محاكاة ))
تحت تاءثير رفتار و تصميمات و خلق و خوى و همنشينى مردم همزمان خود واقع مى گردد،
و همان طور كه زندگى عينى مردم همزمانش براى وى درس آموز و عبرت آميز مى گردد، و
بالاءخره همان طور كه از مردم همزمان خود ادب و راه و رسم زندگى مى آموزد و احيانا
لقمان وار از بى ادبان ادب مى آموزد كه مانند آنها نباشد، به حكم همين قانون از
سرگذشت مردم گذشته نيز بهره مى گيرد. تاريخ مانند فيلم زنده اى است كه گذشته
را تبديل به حال مى نمايد؛ از اين رو قرآن كريم نكات سودمندى از زندگى افرادى كه
صلاحيت دارند ((الگو)) و ((اسوه )) باشند مطرح مى كند و احيانا تصريح مى كند كه
آنها را ((اسوه )) قرار دهيد. درباره رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
(( لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة .(53) ))
در شخصيت رسول خدا الگوى عالى براى شما وجود دارد.
و درباره ابراهيم عليه السلام مى فرمايد:
(( قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم و الذين معه .(54) ))
در ابراهيم و آنانكه با او بودند براى شما الگوى عالى وجود دارد.
قرآن آنجا كه افرادى را به عنوان ((اسوه )) ذكر مى كند، توجهى به شخصيت دنيايى
آنها ندارد، شخصيت اخلاقى و انسانى را در نظر مى گيرد؛ آن چنان كه از غلام سياهى به
نام لقمان كه نه در شمار پادشاهان است و نه در شمار فيلسوفان معمولى شهره به
فيلسوفى و نه در شمار ثروتمندان بلكه برده اى است روشن بين ، به نام ((حكيم ))
ياد مى نمايد و او را به ((حكمت )) در جهان علم مى كند. از اين
قبيل است ((مؤ من )) آل فرعون و ((مؤ من )) آل ياسين .
تكيه قرآن (55) بر تاءثير تعيين كننده عوامل اخلاقى موجب شده كه تاريخ را به
صورت يك منبع آموزشى مفيد در آورد.
(همان طور كه قبلا گذشت ) اگر وقايع تاريخى ، يك سلسله حوادث تصادفى و
اتفاقى باشد و هيچ چيز شرط هيچ چيز نباشد، تاريخ با افسانه تفاوت نخواهد داشت ؛
يك سرگرمى مى تواند باشد و غذاى خيال ؛ جنبه آموزندگى نخواهد داشت .
و اگر تاريخ ضابطه و قاعده داشته باشد ولى اراده انسانى نقشى نداشته باشد،
تاريخ از جنبه نظرى آموزنده است نه از جنبه عملى . بنابراين فرض ، آموزش تاريخ ،
نظير آموزش حوادث دورترين كهكشان هاست كه انسان در عين اطلاع
كامل ، كوچك ترين نقشى در تغيير هدايت و تعيين جهت آنها نمى تواند داشته باشد.
و اگر ضابطه و قاعده داشته باشد و انسان نيز نقش مؤ ثر داشته باشد و
عامل تعيين كننده را زور يا زر بدانيم ، تاريخ آموزنده است اما آموزنده بدى ؛ هم چنين است
اگر علم را به عنوان يك وسيله زور و قدرت ،
عامل تعيين كننده بدانيم .
اما اگر تاريخ را داراى قاعده و ضابطه ، و اراده انسان را مؤ ثر در تحولات تاريخ ، و
نقش اصيل و نهايى را در سعادت و كمال جامعه براى ارزشهاى اخلاقى و انسانى بدانيم ،
آن وقت است كه تاريخ ، هم آموزنده است و هم مفيد. قرآن با چنين ديدى به تاريخ نگاه مى
كند.
در قرآن به نقش به اصطلاح مرتجعانه ((ملاء)) و ((مترفين )) و ((مستكبرين )) و
نقش حق طلبانه ((مستضعفين )) تصريح شده است . در عين
حال از نظر قرآن آن جهاد مستمر پيش برنده اى كه از فجر تاريخ وجود داشته و دارد،
ماهيت معنوى و انسانى دارد نه مادى و طبقاتى .
از نظر (56) قرآن مجيد، از آغاز جهان همواره نبردى پيگير ميان گروه
اهل حق و گروه اهل باطل ؛ ميان گروهى از طراز ابراهيم ، موسى ، عيسى و محمد (صلوات
الله عليهم ) و پيروان مؤ من آنها و گروهى از طراز نمرود، فرعون ، جباران يهود و
ابوسفيان و امثالهم بر پا بوده است ؛ هر فرعونى موسايى در برابر خود داشته است
(لكل فرعون موسى ).
به تعبير مولوى همواره دو پرچم ، يكى سپيد و ديگرى سياه ، در جهان افراشته بوده
است :
دو علم افراخت اسپيد و سياه
|
در ميان آن دو لشگرگاه زفت
|
چالش و بيكار، آنچه رفت رفت
|
هم چنين اين دو علم از عدل و جور
|
تا به نمرود آمد اندر دور دور
|
وان دو لشكر كين گزار و جنگجو
|
دور دور و قرن قرن ، اين دو فريق
|
تا به موسى و به فرعون غريق
|
در اين نبرد و ستيزها گاهى حق و گاهى باطل پيروز بوده است ، ولى البته اين
پيروزيها و شكستها بستگى به يك سلسله عوامل اجتماعى ، اقتصادى و اخلاقى داشته است
.