next page

fehrest page

back page

يَسَع  
نام يَسَع دوبار در قرآن شده است . يكى در سوره انعام آيه 86 و ديگرى در سوره ص آيه 48 و چنان چه در مورد احوال الياس گفته شد، عموم مورخان و مفسران او را جانشين و شاگرد الياس مى دانند و در تورات به نام يشع ضبط شده كه چون عبرى است در لغت عربى شين آن به سين تبديل مى شود.
مفسران نام پدر يسع را اخطوب ذكر كرده و از قاموس مقدس نقل شده كه او را پسر شافاط و ساكن آبل محوله دانسته اند.
در اعلام قرآن از باب نوزدهم كتاب پادشاهان نقل كرده است كه ايليا كه ظاهراً همان الياس است در سفر خويش به يسع بر خورد كه مشغول شخم زدن زمين بود و او را به ملازمت خويش دعوت كرد. يسع از پدر و مادر خويش اجازه گرفت و در زمره ملازمان ايليا در آمد. بنا به نقل تورات ، ايليا او را به خلافت نصب كرد و هنگامى كه ايليا با ارابه آتشين به آسمان صعود كرد، يسع همراه او بود.
هم چنين نقل است كه الياس چندى در خانه زنى بينوا اقامت داشت و اخطوب شوهر اين زن ، وفات كرده بود. در همين هنگام يسع پسر اخطوب دچار بيمارى سختى شد كه الياس او را شفا بخسيد و ملازم خود ساخت . سيع پس از الياس نبوت يافت و چون بنى اسرائيل دعوت او را پذيرفتند، از خدا خكواست كه وى را به الياس ملحق گرداند.
در داستان احتجاج حضرت رضا(ع ) با رؤ ساى مذاهب آمده است كه امام (ع ) به جاثليق فرمود: يسع نيز كارهايى مانند عيسى كرد: بر آب راه رفت و مردگان را رنده كرد و مبتلايان به كورى و برص را شفا داد، اما امت وى اورا خدا ندانستند.
ذوالكفل  
نام ذوالكفل نيز در دو سوره از سوره هاى قرآن كريم ذكر شده است . يكى در سوره انبيا آيه 85 و ديگرى سوره ص آيه 48 درباره آن حضرت و هم چنين سبب نام گذالرى او به ذوالكفل ، اختلاف زيادى وجود دارد.
طبرسى از ابوموسى ، قتاده و مجاهد نقل كرده كه گفته اند: ذوالكفل پيغمبر نبود، بلكه مرد صالحى بود كه از طرف يكى از پيغمبران ماءمور شد كه روزها را روزه بدارد و شب ها را به بيدارى و شب زنده دارى بگذراند، خشم نكند و به حق عمل نمايد و چون به وعده خود عمل كرد، از اين رو خداى تعالى نامش را در رديف پيمبران در قرآن كريم ذكر فرمود.
ابن عباس گفته است كه او الياس پيغمبر بود، ولى جبائى گفته كه او يكى از پيغمبران الهى بود كه چون ثواب اعمال او دوچندان بود، بدين سبب ذوالكفل ناميده شد.(999) برخى گويند: وى سيع بن اخطوب بوده و اين سيع ، غير از آن يسع است كه اگر توبه كند، داخل بهشت گردد و در اين باره نامه اى هم نوشت و به او داد و همين سبب شد كه پادشاه مزبور كه نامش كنعان بود، توبه كند.(1000)
بيضاوى در تفسير خود ذوالكفل را الياس پيغمبر دانسته و از برخى نقل كرده اند كه يوشع بوده است و در روايت ديگر هم نقل شده كه ذوالكفل زكرياى پيغمبر بوده است .(1001)
دهخدا در لغت نامه خود همه اقوال را ذكر كرده و مى گويد: بعضى گويند كه او الياس است و برخى گويند كه او زكرياست . گروهى گفته اند كه يوشع است و پاره اى گويند حزقيل است . جمعى گفته اند كه يونس بن متى است و فاسى در شرح الدلائل گويد: به قول بعضى او از جانب خداى تعالى به پادشاهى كنعان نام مبعوث شد و وى را به ايمان به خداى فرا خواند و او را كفالت بهشت كرد و به خط خويش ضمانت نامه اى نوشت .
ثعالبى در مضاف و منسوب گويد كه مفسران در نام او اختلاف كرده اند. به قولى نام او بشيربن ايوب است . خداى تعالى او را پس از ايوب پيغامبرى داد و جاى گاه او در شام بود و تگور او به ديه كفل حارس از اعمال نابلس است و اين روايت ملك المؤ يد صاحب حمات است و به گفته جمعى او يكى از صلحا بود كه در شمار انبيا آرند، از آن روى كه علم او به پايه علوم آنان بود، لكن بيشتر بر آن هستند كه خود، پيغامبر بوده است . صاحب معالم التنزيل از حسن و مقاتل روايت كند كه او را از آن (جهت ) ذوالكفل نامند كه كفالت هفتاد نبى كرده است و بعضى گويند: از آن روى كه او نذر كرد به روزى صد ركعت نماز گزارد و چنان كرد.
و پس از نقل داستان ذوالكفل با پادشاهى كه نامش كنعان بود، در پايان گويد: صاحب قاموس الاعلام تركى گويد: به مناسبت بودن وى در گروه انبياى بنى اسرائيل ، نام او را در قرآن كريم آمده و با اين كه اين كلمه عربى است ، در اصل عبرانى آن اختلاف است و گمان مى رود كه او حزقيل باشد و بعد از يسع به نبوت مبعوث شده است و به روايتى قبر او در بتليس است و نيز در شام و بعضى جاهاى ديگر گفته اند. برخى از محققان جديد تاريخ بر آن هستند كه ذوالكفل از بنى اسرائيل نيست و افكار، مواعظ و معتقدات وى با بنى اسرائيل مخالف باشد و او را منسوب به يكى از قبايل عرب گمان برده و نبوت او را نيز انكار كنند.(1002)
داستان زير را هم كه داستان آموزنده اى است درباره ذوالكفل بشنويد: در كتاب بحار الانوار روايتى از رسول خدا(ص ) نقل شده كه خلاصه اش آن است چون عمر يسع به پايان رسيد، در صدد بر آمد كسى را به جانشينى خود منصوب دارد، از اين رو مردم را جمع كرد و گفت : هر يك از شما كه تعهد كند سه كار را انجام دهد من او را جانشين خود گردانم . روزها را روزه بدارد، شب ها را بيدار باشد و خشم نكند. جوانى كه نامش عويد يابن ادريم بود و در نظر مردم خوار مى آمد، برخاست و گفت : من اين تعهد را مى پذيرم . يسع آن جوان را باز گرداند و روز ديگر همان سخن را تكرار كرد و همان جوان برخاست و تعهد را پذيرفت و يسع او را به جانشينى خود منصوب داشت تا اين كه از دنيا رفت و خداى تعالى آن جوان را كه همان ذوالكفل بود به نبوت برگزيد.
شيطان كه از ماجرا مطلع شد، در صدد بر آمد تا ذوالكفل را خشمگين سازد و او را بر خلاف تعهدى كه كرده بود به خشم وادارد، از اين رو به پيروانش گفت : كيست كه اين ماءموريت را انجام دهد؟ يكى از آن ها كه نامش ابيض بود گفت : من اين كار را انجام مى دهم . شيطان بدو گفت : نزدش برو، شايد خشمگينش كنى .
ذوالكفل شب ها نمى خوابيد و شب زنده دارى مى كرد و نيمه روز مقدارى مى خوابيد. ابيض صبر كرد تا چون ذوالكفل به خواب رفت بيامد و فرياد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم (حق مرا از كسى كه به من ستم كرده بگير). ذوالكفل به او گفت : برو و او را نزد من آر. ابيض گفت : من از اين جا نمى روم . ذوالكفل انگشتر مخصوص خود را به او داد و گفت : اين انگشتر را بگير و به نزد آن شخصى كه به تو ستم كرده ببر و او را نزد من آر.
ابيض آن انگشتر را گرفت و چون فردا همان وقت شد بيامد و فرياد زد: من مظلوم هستم و طرف من كه به من ظلم كرده ، به انگشتر توجهى نكرد و به همراه من نيامد. دربان ذوالكفل بدو گفت : بگذار بخوابد كه او نه ديروز خوابيده و نه ديشب .
ابيض گفت : هرگز نمى گذارم بخوابد، زيرا به من ستم شده و بايد حق مرا از ظالم بگيرد.
حاجب وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالكفل گفت . ذوالكفل نامه اى براى او نوشت و تا مهر خود آن را مهر كرد و به ابيض داد. وى برفت تا چون روز سوم شد، همان وقت يعنى هنگامى كه ذوالكفل تازه به خواب رفته بود، بيامد و فرياد زد كه شخص ستم كار به هيچ يك از اين ها وقعى نگذارد پيوسته فرياد زد تا ذوالكفل از بستر خود برخاست و دست ابيض را گرفت و براى دادخواهى از ستم كار به راه افتاد. گرماى آن ساعت به حدّى بود كه اگر گوشت را در برابر آفتاب مى گذاشتند، پخته مى شد. مقدارى راه رفتند ولى ابيض ديد به هيچ ترتيب نمى تواند ذوالكفل را به خشم درآورد و در ماءموريت خود شكست خورد، پس دست خود را از دست ذوالكفل بيرون كشيد و فرار كرد.
خداى تعالى نام او را در قرآ كريم ذكر كرده و داستان او را به پيغمبرش يادآورى مى كند تا در برابر آزار مردم صبر كند، چنان كه پيمبران بر بلا صبر كردند.(1003)
در حديث ديگرى از حضرت عبدالعظيم حسنى روايت كرده اند كه فرمود: به امام جواد(ع ) نامه اى نوشتم و در آن نامه پرسيدم : نام ذوالكفل چه بود؟ و آيا وى از پيامبران مرسل بوده است ؟(1004)
حضرت در جواب نوشت : خداى تعالى 124 هزار پيغمبر فرستاد كه 313 نفر آن ها مرسل بوده اند و ذوالكفل از آن هاست و پس از سليمان بن داود بوده است . او مانند داود ميان مردم قضاوت مى كرد و جز در راه خدا خشم نمى كرد و نامش عويديا بود و هم اوست كه خداى تعالى نامش را در قرآن ذكر كرده و فرموده است : وَ اذْكُرْ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ ذَا الْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيارِ .(1005)
18: داود 
چنان كه در خلال گفتار قبلى يادآور شديم ، بنى اسرائيل پس از يوشع بن نون دچار اختلاف و كشمكش ى به تعبير جامه تر دچار نافرمانى و معصيت الهى شدند و دشمنان آن ها كمه در كمين بودند از اين فرصت استفاده كرده و اندك اندك قسمتى از شهرها و زمين هايى را كه در دستشان بود از آن ها گرفتند و افراد بسيارى از ايشان را در جنگ كشتند.
بنى اسرائيل صندوق و تابوتى داشتد كه بنابر برخى از روايات ، طول و عرضش سه ذرع در دو زرع بود و به خاطر محتويات آن (1006) يا عوامل ديگر، خداى تعالى خاصيتى در آن نهاده بود كه هرگاه به جنگ دشمنان مى رفتند، آن ار پيش ‍ روى لشكر خود مى گذاشتند و همان موجب آرامش دل و پيروزى آنان بر دشمن مى شد و حتى طبق پاره اى از روايات ، با آن ها سخن مى گفت و راه خير و شرّ و صلاح و فساد آن ها را بديشان يادآورى مى كرد و شايد چنان كه برخى احتمال داده اند، منظور اين باشد كه همان ايمانى كه داشتند، موجب آرامش دل آن ها بود و قهراً سبب هدايت ايشان مى گرديد يا راه خير و هدايت به دلشان الهام مى شد.
بر اثر اختلاف ، ظلم ، سركشى و گناهانى كه ميان بنى اسرائيل پيدا شد، كم كم شوكت و قدرتشان از دست رفته و دشمنان بر آن ها مسلط شدند و در يكى از جنگ ها آن تابوت مقدس نيز بدست دشمنان افتاد و روح افسردگى و شكست در آنان پديدار شد و كارشان به جايى رسيد كه جالوت يكى از پادشاهان و دشمنان بنى اسرائيل آن ها را به جزيه دادن و باج و خراج مجبور كرد و زبون و خوار گردانيد.
ضمناً چنان كه على بن ابراهيم در تفسير خود از امام باقر(ع ) روايت كرده و در برخى از تواريخ نيز آمده ، تا آن زمان مقام پيامبرى در بنى اسرائيل مخصوص به خاندان لاوى بود كه خداى تعالى پيغمبران بنى اسرائيل را از ميان فرزندان او انتخاب مى فرمود و مقام پادشاهى در خاندان يوسف و فرزندان او بود و خداوند نبوت و سلطنت را براى آن ها در يك خاندان گرد نياورده بود.
اشموئيل و طالوت  
خداى تعالى از خاندان لاوى پيغمبرى به نام اسموئيل يا شموئيل مبعوث فرمود آن پيغمبر الهى چنان كه گفته اند، در طول چهل سال رنج و مشقت ، توانست تا حدودى به وضع سياسى بنى اسرائيل سر و سامانى بدهد و بيشتر آن ها را از بت پرستى و انحراف بازدارد.
بنى اسرائيل براى جنگ با دشمنان و باز گرفتن سرزمين هاى از دست رفته و شوكت و عظمت خود، از وى خواستند پادشاهى براى آن ها تعيين كند تا با سرپرستى و فرمان او با دشمنان بجنگند و او از طرف خداى تعالى طالوت را براى ايشان تعيين كرد.
داستان مزبور را خداى تعالى اين چنين بيان فرموده است : آيا داستان آن دسته از بزرگان بنى اسرائيل را پس از موسى نشنيدى كه به پيغمبر خود گفتند: پادشاهى براى ما نصب كن تا در راه خدا كارزار كنيم . وى گفت : شايد وقتى كارزار بر شما نوشته (و مقرر) شود كارزار نكنيد (و شانه از زير بار فرمان الهى خالى كنيد)؟ گفتند: چرا در راه خكدا كارزار نكنيم با اين كه از ديار و فرزندان خود دور شده ايم ، اما وقتى كارزار بر آها مقرر شد، جز اندكى از ايشان (از جنگ با دشمن ) روى بگردانيدند و خدا به كار ستمكاران دانا و آگاه است . پيغمبرشان به ايشان گفت : همانا خداوند طالوت را به پادشاهى شما نصب فرمود. آن ها (به صورت اعتراض ) گفتند: از كجا وى را بر ما پادشاهى باشد با اين كه ما به پادشاهى از او سزاوارتريم و او را وسعت مال نيست (و مال فراوان ندارد). پيامبرشان به آن ها گفت : نشانه حكومت او اين است كه صندوق عهد را به سوى شما خواهد آمد $.(1007)
بدين ترتيب اسموئيل نشانه پادشاهى و فرمان روايى طالوت را براى ايشان بيان فرمود و پاسخ ايرادشان را نيز داد و طالوت پادشاه بنى اسرائيل شد.
مورخان موضوع آمدن تابوت به نزد بنى اسرائيل را چنين نقل كرده اند كه وقتى دشمنان بنى اسرائيل تابوت را از آن ها گرفتند، به بت خانه خود آورده و در محلى گذاشتند. اما پس از چند روز دردى در گردن خود احساس كردند و دانستند كه اثر همان تابوت است . به ناچار جاى آن را تغيير دادند، اما هر جا تابوت را مى بردند، بلا و مرگ و وبا در آن جا ظاهر مى شد، ازاين رو در صدد برآمدند آن را به بنى اسرائيل بازگردانند و از نزد هود خارج كنند. به همين منظور آن را روى تختى گذاشتند و تخت را بر پشت دو گاو بستند و گاوها ر رها كردند تا اين كه فرشتگان الهى آمدند و گاوها را به سوى بنى اسرائيل سوق دادند و بدين ترتيب تابوت به نزد بنى اسرائيل بازگشت .
بنى اسرائيل پس از مشاهده تابوت ، اطاعت طالوت را گردن نهادند و آماده فرمان او شدند. طالوت نيز آن ها را به جنگ جالوت برد.
قرآن كريم ادامه داستان را اين گونه نقل فرموده است : و چون طالوت سپاهيانش را حركت داد به آن ها گفت : خداوند شما را به نهرى آزمايش مى كند. هر كس از آن بنوشد از من نيست و هر كس از آن ننوشد از من است مگر آن كس كه با دست خويش كفى برگيرد و (چون به نهر رسيدند) جز اندكى از ايشان (ديگران ) از نهر نوشيدند.(1008)
لشكريان طالوت كه به قولى هشتاد هزار و به نقل ديگر هفتاد هزار نفر بودند، سخت تشنه شدند. طالوت به آن ها گفت : سر راه شما نهر آبى است ،(1009) اما هر كس بيش از يك مشت از آن بخورد پيرو من نيست و اين آزمايشى است از جانب خداى تعالى تا فرمان بردارى و نافرمانى شم امعلوم شود. هنگامى كه به آب رسيدند، جز اندكى از آن ها كه مطابق روايات سيصد و سيزده نفر بودند، بقيه به دستور طالوت عمل نكرده و هر چه توانستند از آن آب خوردند و همين سبب شد كه بر تشنگى آن ها افزوده شود و سيراب نگردند و در روز كارزار نيز بى تابى و ترس خود را اظهار كنند و بگويند: ما امروز طاقت جنگ با جالوت و سپاهيانش را نداريم . ولى آن ها كه به دستور عمل كرده و آب نخورده و اگر هم خوردند به جز مشتى از آب نياشاميدند، تشنگيشا برطرف شد و در وقت جنگ نيز چابك و آماده كارزار شدند و انبوهى لشكر دشمن آن ها را مرعوب نساخت و گفتند: چه بسيار گروه هاى اندك كه به خواست خدا بر گروه هاى زياد غلبه كرده و خدا پشتيبان صابران است .(1010) و از هداى تعالى نيز كمك طلبيده و عرض كردند: پروردگارا! به ما صبر و شايدارى بده و بر گروه كافران پيروزمان گردان .(1011)
بدين ترتيب اهل اخلاص و اطاعت از نافرمانان نفاق پيشه ممتاز شده و طالوت دانست كه جز اندكى از لشكريان وى ، بقيه آن ها افرادى سست عنصر و ناپايدار هستند و در وفت آزمايش ، باطن نافرمان خود را آشكار مى سازند.
كشتن شدن جالوت به دست داود و پيروزى بنىاسرائيل
دو لشكر به هم رسيدند و در برابر يك ديگر صف كشيدند. در ميان سربازان طالوت سه برادر بودند كه پدر پيرى به نام ايشا داشتند و برادر كوچكى هم به نام داود. ايشا آن سه پسر را به همراه لشكريان طالوت به جنگ فرستاد، ولى برادر كوچكشان داود را براى چرانيدن گوسعندان و رفع احتياجات خود نگه داشت ، زبرا او كار آزموده براى جنگ نبود و ايشا فكر مى كرد كه داود داراى قدرت و نيروى كافى نيست كه بتواند با لشكريان جالوت بجنگد. بعد از مدتى كه ايشا ديد جنگ طولانى و دشوار شده و كار لشكريان طالوت سخت گرديده است ، داود را خواست و بدو گفت : قدرى خوراكى و غذا براى برادران خود ببر و در ضمن از اوضاع ميدان جنگ اطلاع تازه اى براى من بياور.
داود فلاخن خود را كه معمولاًهنگام چرانيدن گوسفندان همره برمى داشت تا جانوران را بدان دور كند و گوسفندان را به وسيله آن رام خويش گرداند، با خود برداشت و غذاى برادران را گرفته به ميدان جنگ آمد.در راه كه مى رفت ، چند سنگ نيز از زمين برداشت و با خود برد.(1012)
همين كه وارد ميدان شد، از سريازان طالوت شنيد كه از دلاورى و شجاعت جالوت سخن مى گفتند و كا راو را بزرگ مى شمردند. داود به آن ها گفت : چرا از هيبت جالوت ترسيده و كار او را بزرگ مى شماريد؟ به خدا اگر من او را ببينم ، به قتلش خواهم مى رساند. سربازان سخن او را به گوش طالوت رساندند و طالوت او را خواست و از وى پرسيد: نيروى تو چيست و چگونه خود را آزموده اى ؟ داود گفت : نيروى من چنان است كه گاهى شير درنده به گوسفندانم حمله كرده و گوسفندى را برگرفته و من به تعقيب شير رفته و سرش را گرفته ام و با دست هاى خود فك بالا و پايين او را از هم شكافته و گوسفند را از دهانش بيرون كشيده ام .
پيش از آن نيز خداى تعالى به طالوت وحى كرده بود كه قاتل جالوت كسى است كه وقتى زره تو را بر تن كند، به قامتش ‍ راست آيد. در اين وقت طالوت زره خود را خواست و بر تن داود پوشاند و ديد كه زره بر تن او راست آمد. اين جريان سبب شگفتى طالوت و حاضران گرديد و گفت : اميد است خداى تعالى به دست اين جوان جالوت را بكشد و نابود گرداند.
چون روز ديگر شد و دو لشكر برابر هم قرار گرفتند، داود گفت كه جالوت را به من نشان دهيد و چون او را به داود نشان دادند، سنگى در فلاخن گذاشت و پيشانى او را هرف گرفته و سنگ را به سمت او پرتاب كرد. آن سنگ سر جالوت را از هم بشكافت ، پس سنگ دوم و سوم را نيز رها كرد و جالوت را سرنگون ساخت و لشكريانش را درهم شكست .
اين وضوع سبب شد كه نام داود بر سر زبان ها بيفتد و اندك اندك عظمتى پيدا كند و بنى اسرائيل وى را به فرمان روايى خود انتخاب كنند و خداى تعالى نيز او را به نبوت خويش برگزيد.
در تواريخ و روايات اهل سنت آمده است كه طالوت دختر خود را بدو داد(1013) و پس از آن به داود حسد برد و در صدد قتل وى برآمد، ولى خداى تعالى او را حفظ كرد. ولى اين روايات قابل اعتماد نبوده و ساحت طالوت كه خداوند او را به علم و حكمت ستوده و فرمان روايى بنى اسرائيل را به وى عنايت فرموده ، مبراى از اين سخنان است . به همين سبب ما آن قسمت از سرگذشت طالوت را كه نجّار و ديگران نقل كرده اند، بيان نكرده و اين فصل را به همين جا خاتمه مى دهيم .
آن چه خداوند به داود داد 
خداى تعالى گذشته از آن كه معم نبوت را به داود داد، سلطنت بنى اسرائيل را نيز به آ حضرت ارزانى داشت واين دو مقام را براى او جمع كرد.(1014) و نعمت هاى ديگرى نيز به ان عنايت فرمود، از آن جمله در سوره انبياء فرموده است : و كوه ها و پرندگان را رام و مسخر داود كرديم كه با وى تسبيح مى گفتند $ و ساختن زره را براى شما بدو يا د داديم تا شما را از كارگر شدن سلاح ها محافظت كند.
البته در اين كه منظور از تسبيح كوه ها و پرندگان چيست وت تسبيح آن ها با داود چگونه بوده است ، د رتفاسير اختلاف است . برخى گفته اند: منظور آن است كه كوه ها و پرندگان از روى اعجاز همراه او مى رفتند و رام او بودند و معناى تسبيح آن ها همين رام بودن و رفتن آن ها همراه داود بوده است .
نقل ديگر آن است كه به همراه تسبيح داود، آن ها نيز تسبيح مى كردند.
قول سوم آن است كه خداى تعالى كوه ها را مسخر داود كرد تا به هر جا كه بخواهد چاه حفر كند و چشمه احداث كرده و معدن استخراج نمايد، درباره صنعت زره بافى داود نيز مطابق روايات وت تواريخ ، خداى تعالى آهن را د ردست او نرم كرده بود و بى آن كه به كوره و آتش احتياج داشته باشد، قطعه هاى آهن را به دست مى گرفت و چون در دست داود مى آمد، هم چون موم و خمير نرم مى شد و آن حضرت آن را به صورت مفتول هاى باريك درآورده و زره مى بافت .
قتاده يكى از مفسران گفته است : داود نخستين كسى بود كه زره بافت و از ان در جنگ ها استفاده كرد.(1015) خداى تعالى در اين باره فرموده : و به داود از جانب خود فضلى (و برترى و مزيتى ) داديم (كه گفتيم :) اى كوه ها! با وى هم آواز شويد و اى پرندگان ! و آهن را براى او نرم كرديم و (بدو گفتيم ) زره هاى كامل (يا فراخ ) بساز و حلقه هاى آن را متناسب (و يك نواخت ) كن و كار شايسته كنيد كه من بدان چه مى كنيد بينا هستم .(1016)
در سوره ص فرموده است : $ بنده ما داود را كه صاحب نيرو بود ياد كن كه به راستى وى بسيار بازگشت كننده (به سوى خدا) بود. ما كوه ها را رام او كرديم كه شبان گاه و هنگام برآمدن آفتاب با وى تسبيح مى كردند و پرندگان را نيز دسته جمعى (مسخر او كرديم ) كه همگى با او تسبيح مى كردند و پادشاهى او را محكم كرديم و حكمت و فرزانگى به او داديم و سخن نافذ بدو داديم .(1017) كه به گفته بسيارى از مفسران منظور از جمله اخير، علم و داورى ميان مردم بود.
اين اثير مى گويد: از جمله نعمت هايى كه خدا به داود عنايت كرده بود، صداى روح افزا و گيرايى بود كه وى داشت و هرگاه لب به خواندن زبور مى گشود، وحوش بيابان اطراف وى اجتماع مى كردند.(1018)
به طور اجمال نعمت هايى را كه خداند به داود عنايت كرد، مى توان در جملات زير خلاصه كرد:
1 كوه ها و پرندگان را مسخر وى گردانيد كه با او تسبيح مى گفتند و تحت اختيار و اراده وى بودند؛
2 آهن در دست وى نرم شد كه مى توانست آن را بدون گرم كردن در آتش به هر شكل و صورتى كه مى خواهد درآورد؛
3 علم زره بافى بدو تعليم شد كه در جنگ با دشمنان مورد استفاده بسيار قرار مى گرفت و سبب پيروزى بنى اسرائيل مى گرديد؛
4 نيرويى فوق العاده كه خداوند از نظر جسم و علم و عبادت بدو عنايت فرمود؛
5 پايه هاى فرمانروايى و سلطنت او را محكم گردانيد و از خليج عقبه تا رود فرات را تحت فرمان و اطاعت خويش ‍ درآورد.شهرهاى فلسطين را پس از جنگ هاى بسيار گرفت و دمشق را از دست آرميين بيرون آورد و شهرهاى ساحلى فرات را فتح كرد و به طور كلى از خليج عقبه تا مرزهاى كشور ايران را تحت حكومت خود درآورد؛
6 حكمت و فرزانگى و علم داورى را بدو داد؛
7 علم منطق الطير را بدو عنايت فرمود كه سخن پرندگان را مى فهميد چنان كه جمعى از مفسران گفته اند و برخى هم از آيه 16 سوره نمل آن را استفاده كرده اند كه سليمان گفت : عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ $ و هم چنين آيات سوره ص و سباء نيز اين مطلب را ذكر كرده اند؛
8 زبور را خداوند بدو موهبت كرد كه شامل اوراد مذهبى 7 تسبيح و تمجيد پروردگار و برخى از اخبار آينده بود و در قرآن نيز آمده كه خداى تعالى فرموده است : وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَالصّالِحُونَ (1019)؛ در زبور بعد از ذكر (تورات ) نوشتيم : بندگان شايسته ام وارث (حكومت ) زمين خواهند شد.
9 لحن خوش و صداى گيرايى بدو عنايت فرمود كه تاكنون ضرب المثل قرار گرفته و از گوشه و كنار شنيده مى شود كه برخى از مؤ سسات علمى در صدد برآمدند كه آن را با وسايل گيرنده علمى در فضا پيدا كنند؛
10 خداوند به داود فرزندى هم چون سليمان عنايت كرد كه وارث دانش ، حكمت و سلطنت او گرديد و يكى از انبياى بزرگ الهى شد.
عبادت و گريه داود 
حضرت داود كوشش فراوانى در عبادت حق تعالى داشت بسيار مى گريست . كلينى در حديثى از امام صادق (ع ) روايت كرده كه روزه داود چنان بود كه تا پايان عمر يك روز روزه بود و يك روز افطار مى كرد.(1020)
صاحب كامل التواريخ مى نويسد: داود شب زنده دار بود و نصف عمر خود را روزه گرفت ، نعنى يك روز روزه مى گرفت و يك روز افطار مى كرد(1021) و عبادت و گريه اش بسيار بود. در عرائس الفنون داستان هاى عجيبى درباره گرنه حضرت داود نوشته شده است ، مانند اين كه گياه از اشك وى سبز مى شد و از رسول خدا روايت كرده اند كه حضرت داود در گونه هايش مانند دو جوى آب پبديدار گشته بود، و اللّه اعلم .
هم چنين نقل است كه حضرت داود روزگار خو را به چهار روز تقسيم كرده بود: روزى براى قضاوت ميان بنى اسرائيل ، روزى براى رسيدگى به كار زنان خود، روزى براى تسبيح در كوه ها و بيابان ها و روزى براى عبادت كه در خانه خلوت مى كرد و رهبانان نزد او مى آمدند و با او در ندبه و نوحه هم صدا مى شدند.
در جاى ديگر نقل است كه داود روز خود را به چهار قسمت تقسيم نموده بود: قسمتى را براى نيازها و امور شخصى ، قسمتى را براى عبادت ، بخشى را براى حلّ و فصل مرافعات و بخش چهارم را براى تربيت جوانان خود تخصيص ‍ داده بود.
قضاوت داود و توبه آن حضرت  
در قرآن كريم داستانى از قضاوت داود و آزمايش آن حضرت آن واقعه ، به طور اجمال ذكر كرديده و موضوع استغفار و آمرزش داود بيان شده كه موجب تفاسير گوناگونى گرديده تا آن جا كه برخى از مفسران به پيروى از بعضى تفاسير و روايات اهل سنت و مندرجات تورات نسبت هاى نارويى به آن پيغمبر بزرگوار الهى داده و مقام شامخ آن حضرت را تا سر حدّ آلودگى به گناه كبيره تنزل داده اند. ما براى روشن شدن داستان مزبور در آغاز، آيات قرآنى را آورده ، سپس گفتار اهل بيت و پاره اى از سخنان ديگر را در توضيح آن ذكر خواهيم كرد.
خداى تعالى پيغمبر اسلام را مخاطب ساخته و مى فرمايد: آيا داستان اهل دعوا كه بر ديوار محراب (يعنى محراب عبادت داود) بالا رفتند به تو رسيده ، هنگامى كه بر داود درآمدند و او از ايشان بترسيد و آن ها گفتند: نبرس ما دو نفر صاحب دعوا هستيم كه بعضى ار ما بر بعضى ديگر ستم كرده و تو ميان ما به حق ، حكم كن و جور (در حكم ) مكن و ما را به راه ميانه و عدل راهبرى نما؛ همانا بردر من نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم و او مى گويد كه آن (يك ميش ) را هم به من بده و مرا در گفتار مغلوب ساخته است . داود گفت : به درستى ك با درخواست ضميمه كردن يك ميش تو به ميش هاى خود،به تو ستم كرده و بسيارى از شريكانى كه با هم آميزش دارند به يك ديگر ستم مى كنند، مگر كسانى كه ايمان داشته و عمل شايسته انجام دهند و تعداد آن ها نيز كم است . و داود بدانست كه ما او را آزمايش كرديم و از پروردگار خويش آمرزش خواست و به ركوع افتاد و توبه كرد. ما نيز اين جريان را به او بخشيديم كه براى او نزد ما منزلت و سرانجام نيك بود. اى داود! ما تو را خليفه و جانشين در اين سرزمين قرار داديم ، پس ميان مردم به حق داورى كن و از هواى نفس پيروى مكن كه از راه خدا گمراهت سازد و به راستى آن كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب سختى دارند به خاطر آن كه روز حساب را فراموش كردند.(1022)
از مجموع اين آيات معلوم مى شود كه دو نفر از طريق غير عادى ، يعنى از ديوار محراب براى رفع خصومت به نزد داود آمدند و داود به همين سبب كه آن ها را ناگهان بالاى سر خود ديد يا به سبب آن كه دشمنان زيادى داشت و احتمال مى داد آن ها براى كشتن او از اين طريق و به طور ناگهانى آمده اند، از آن دو نفر ترسيد. ولى آن دو داود را دل دارى داده و گفتند: ما به منظور داورى نزد تو آمده ايم و سپس موضوع شكايت خود را مطرح كردند و داود هم بدون تاءمل حكم كرد، اما بعد متوجه شد كه اين واقعه ، آزمايشى از طرف خداى تعالى بود و چنان كه شواهد گواهى مى دهد و رواياتى هم در اين مورد رسيده ، آن دو نفر فرشتگانى بودند كه به صورت انسان پيش حضرت داود آمدند تا او را آزمايش كنند، ازاين رو داود زبان به استغفار گشوده و از خداى خود آمرزش مى خواهد و خدا هم از او مى گذرد و بدو سفارش مى كند كه به حق حكم كند و از هواى نفس پيروى نكند.
اين اجمال داستان طبق قرآن كريم بود، اما چون در اين آيات از آزمايش داود و استغفار و توبه و به دنبال آن امر خدا به داورى به حق و پيروى نكردن از هواى نفس سخن به ميان آمده ، مفسران در صدد تحقيق از اصل داستان برآمده و خواسته اند بفهمند آيا قبل از اين موضوع عملى از داود سرزده بود كه سبب اين آزمايش و سپس موجب صدور آن دستور گردد يا آن كه خود همين ماجرا و آمدن دو نفر انسان از طريق غير عادى و از روى ديوار محراب سبب سوءظن داود گرديد و مومجب شد تا در صدد انتقام و تنبيه يا قتل آن دو برآيد، ولى ناگهان به خود آمد كه اين احتمالات و افكار با شاءن نبوت سازگار نيست و روح و دل پاك او را آلوده كرده و امتحان و آزمايشى براى او بوده است ؛ ازاين رو استغفار و آمرزش خواهى كرد و به درگاه الهى توبه كرد. يا آن كه اصل اين قضاوتى كه حضرت داود عجولانه و بدون تاءمل و پرسش حال دو طرف انجام داد، نوعى خطا بود كه از داود سرزد كه ناگهان به خطاى خويش پى برد و از پروردگار آمرزش خواست و خدا هم او را آمرزيد.
رخى از مفسران خواسته اند داستان مزبور را با موضوع ازدواج حضرت داود با همسر اوريا مربوط ساخته و آن ماجرا را مقدمه اى بر اين داستان بدانند و گويا اينان اصل جريان ازدواج آن حضرت را با همسر اوريا از تورات گرفته و سپس ‍ براى ارتباط آن با موضوع قضاوت ميان آن دو نفر مقدارى هم از خود بر آن افزوده اند.
موضوع ازدواج داود با همسر اوريا در تورات اين گونه نقل شده است كه روزى حضرت داود به پشت بام رفت و همسر اوريا را كه زنى زيبا بود بديد و بدو متمايل شد و براى سردار خود در جنگ پيغام فرستاد كه اوريا را كه در ميدان جنگ بود پيش روى تابوت بدارد و به سوى حصار دشمن فرستد و منظورش آن بود كه اوريا كشته شود و او همسرش ‍ را بگيرد. فرمانده سپاه نيز با آن كه نزديك شدنه به حصار دشمن برخلاف آيين جنگى بود، دستور داود را به كار بست و همين عمل سبب شكست لشكريان گرديد، ولى اوريا در جنگ كشته شد و داود همسرش را به زنى گرفت .
پردازندگان اين داستان زننده و مجعول ، براى برقرار كردن ارتباط ميان داستان مزبور و ماجراى قضاوت ميان صاحبان نود و نه ميش گفته اند: داود نود و نه زن داشت و چون به زن اوريا مايل شد، خداوند آن دو فرشته ار فرستاد تا او را متنبه و به خطايش واقف سازند. آن ها مقدمه اى هم بر آن افزوده و گفته اند: داود در محراب مشغول نماز بود كه ابليس ‍ به صورت پرنده سفيد و بسيار زيبايى پيش رويش مجسم گرديد. داود كه آن پرنده را ديد، نمازش را قطع كرد و وى را تعقيب كرد تا هم چنان به بالاى بام آمد. پرنده مزبور خور را به خانه اوريا انداخت و داود با ديدگان خود آن راتعقيب كرد و چشمش به همسر اوريا كه در حال شست وشوى بدن خود بود افتاد و بدو متمايل شد، الى آخر.(1023)
ولى اينان فكر نكرده اند كه نسبت دادن چنين عملى به يك فرد عادى هم زشت است ، چه رسد به يكى از پيمبران بزرگوار الهى با آن همه عبادت و خضوع به درگاه پروردگر و به گفته مرحوم سيد مرتضى فساد اين گفتار روشن تر از اين است كه انسان بخواهد بدان پاسخ دهد و از تورات كنونى كه داود را پيغمبر نمى داند و گذشته از آن ، به طورمسلم مندرحات آن دست خوش تحريف گرديده و در جاهاى ديگر نيز نظير اين اعمال را به پيمبران ديگر نسبت مى دهد، تعجب نيست كه چنين به داود دهد. اما از پردازندگان اين داستان و آن ها كه خواستهاند اينت دو واقعه را به هم مرتبط سازند، عجيب است و حقيقت آن است كه نه داستان ازدواج داود با همسر اوريا بدين شكل بوده و نه آن كه اين دو داستان به هم ارتباط داشته است .
شنخ صدوق از اءباصلت هروى حديثى نقل كرده كه امام هشتم (ع ) از على بن محمد بن جهم پرسيد: مردم درباره داود چه مى گويند؟ هنگمى كه على بن محمد بن جهم داستان مجسم شدن شيطان را به صورت پرنده سفيد زيبا در پيش ‍ روى داود و قطع نماز و نظر كردن بر بدن همسر اوريا و عاقبت ازدواج با آن زن را به شرحى كه نقل كرديم براى آن حضرت بيان كرد، امام هشتم (ع ) دست بر پيشانى خود زد و فرمود: اِنّاللّه وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُون شما به پيغمبريا از پيغمبران الهى نسبت مى دهيد كه به خاطر تعقيب يك پرنده نماز خودرا قطع كرد و به اين مقدار نماز را سبك شمرد و سپس نسبت فحشا و به دنبال آن نسبت قتل به وى مى دهيد.
على بن محمد عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! پس موضوع خطاى داود چه بود؟ امام فرمود: واى بر تو، همانا داود پيش خود خيال كرد كه خداوند كسى را از وى داناتر نيافريده ، پس خداى عروجل دو تن از فرشتگان را به نزد او فرستاد تا از بالاى محراب به نزد او روند و شكايت خود را بدين گونه كه در قرآن است مطرح كنند. داود عجولانه و بى تاءمل و بدون آن كه از مدّعى گواه طلب كند، بر ضدّ او قضاوت كرد و خطاى داود همين اشتباه در قضاوت بود نه آن چه شما پنداشتيد. مگر نشنيده اى كه خداوند در دنبال اين داستان فرموده است كه اى داود! ما تو را در اين سرزمين جانشين قرار داديم ، پس ميان مردم به حق حكومت كن .(1024)
على بن محمد عرض كرد: پس داستان داود با اوريا چگونه بود؟ امام رضا(ع ) فرمود: در زمان داود رسم اين بود كه چون زنى شوهرش از دنيا مى رفت يا كشته مى شد، ديگر براى هميشه با ديگرى ازدواج نمى كرد و نخستين كسى كه خداوند اين كار را براى وى مباح كرد، داود بود كه چون اوريا كشته و عدّه همسرش تمام شد، آن زن را به همسرى خود درآورد.(1025)
وجه ديگرى هم كه براى موضوع آزمايش داود نقل شده و در بالا نيز بدان اشاره شد، آن است كه فخر رازى و ديگران گفته اند: كه جمعى از دشمنان داود در صدد قتل وى برآمدند و روزى را كه داود براى عبادت خود خلوت كرده بود انتخاب كرده و از ديوار محراب بالا رفتند و خود را بدو رساندند، ولى افرادى را نزد حضرت داود ديدند كه با وجود آن ها نمى توانستند به داود دسترسى پيدا كنند، از اين رو خواستند براى آمدن خود در آن وقت و بدان كيفيت دليلى ذكر كرده باشند كه آن دعوا را بدان صورت بيان كردند و در حقيقت دعوايى ساختگى بود. حضرت داود كه از ضمير آن ها اطلاع يافت ، در صدد انتقام برآمد، ولى ناگهان پشيمان شد و با خود گفت كه آن ها كارى نكرده اندكه سبب انتقام باشند يا پيش خود فكر كرد شايد به چنين قصد سويى نيامده و به راستى براى رفع دشمنى آمده باشند. همين اتفاق آزمايشى براى داود بود كه موجب شد تا از آن فكرى كه درباره آن ها كرده و تصميمى كه در مورد انتقام از ايشان گرفته بود، توبه كند.
داستان هايى از قضاوت و زندگى داود(ع ) 
شيخ طوسى در كتاب تهذيب به سند خود از امام باقر(ع ) روايت كرده كه روزى امير مؤ منان به مسجد درآمد و جوانى را ديد كه گريه مى كند و جمعى اطراف او را گرفته و از وى مى خواهند كه آرام شود. على (ع ) به آن جوان فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ آن جوان عرض كرد: اى اميرمؤ منان ! شريح قاضى حكمى درباره ام كرده كه مرا به گريه وادار كرده است . پدرم با اين چند تن به سفر رفت و چون بازگشتند، پدرم با آن ها پرسيدم كه پدرم چه شد؟ گفتند مرده است . وقتى پرسيدم اموال او چه شد، گفتند مالى نداشت . من آن ها را به نزد شريح آوردم و شريح نيز آن ها را قسم داد و آن ها به همان گونه قسم خوردند، در صورتى كه من مى دانم وقى پدرم به مسافرت مى رفت مال بسيارى داشت .
اميرمؤ منان (ع ) دستور داد جوان را با آن چند نفر به نزد شريح باز گردانند و چون پيش او آمدند، حضرت رو به او كرد و فرمود: اى شريح !چگونه ميان اينان قضاوت كردى ؟ عرض كرد: اى اميرمؤ منان ! اين جوان مدعى است كه پدرش با اين چند نفر به مسافرت رفته و با آن ها بازنگشته است . وقتى من اين دعوا را شنيدم ، به جوان گفتم آيا شاهدى بر ادّعاى خود دارى ؟ او گفت : نه و من هم آن هان را قسم دادم .
على (ع ) فرمود: اى شريح ! آيا در چنين جايى اين گونه قضاوت مى كنى ؟ عرض كرد: پس حكم در اين باره چگونه است ؟ على (ع ) فرمود: اى شريح ! به خدا سوگند امروز در اين باره حكمى خواهم داد كه كسى قبل از من جز داود پيغمبر چنين داورى نكرده باشد.
آن گاه قنبر را طلبيد و فرمود كه سران سپاه را نزد من حاضر كن و هنگامى كه آمدند، هر يك از آن چند نفر را به يكى از سران سپاه سپرد، آن گاه نگاهى به صورت آن ها نكرد و با لحن تهديدآميزى فرمود: شما چه مى گوييد (و چه خيال مى كنيد؟) آيا فكر مى كنيد من نمى دانم با پدر اين جوان چه كرده ايد؟ در اين صورت من جاهل خواهم بود.
سپس دستود داد آن ها را از يك ديگر جدا كنند و سر و صورتشان را بپوشانند و هر كدام را پاى يكى از ستون هاى مسجد نگاه دارند. آن گاه عبيداللّه بن ابى رافع كاتب و نويسنده مخصوص خود را خواسته و فرمود قلم و كاغذى بياورند وسپس خود آن حضرت در جاى گاه قضاوت نشست و مردم نيز اطراف على (ع ) اجتماع كردند. حضرت به آن ها فرمود: هر زمان من تكبير گفتم (صدا به اللّه اكبر بلند كردم ) شما نيز تكبير گوييد.
در اين وقت دستور داد يكى از آن چند نفر را هم چنان كه سر و صورتش بسته بود بياوردند. وقتى او را پيش آوردند، صورتش را باز كردند. آن گاه به عبيدالله بن ابى رافع فرمود: هر چه مى گويد بنويس . سپس از آن مرد پرسيد: شما در چه روزى از منزل بيرون رفتيد؟
در فلان روز.
در چه ماهى ؟
در فلان ماه .
هنگامى كه مرگ پدر اين جوان رسيد به كجا رسيده بوديد؟
به فلان جا.
در كدام منزل از دنيا رفت ؟
در فلان منزل .
بيمارى اش چند روز طول كشيد؟
فلان مقدار.
چه كيس از او پرستارى مى كرد؟ در چه روزى مرد؟ چه كسى او را غسل داد؟ در كجا غسلش داد؟ چه كسى او را كفن كرد؟ با چه كفنش كرديد؟ چه كسى بر او نماز خواند؟ چه كسى در قبر او رفت ؟ و پاسخ همه اين سؤ ال ها را نوشتند و چون به اتمام رسيد، حضرت تكبير گفت و مردم نيز با آن حضرت تكبير گفتند. صداى تكبير كه به گوش آن چند نفر رسيد، يقين كردند كه رفيقشان حقيقت ماجرا را براى امير مؤ منان (ع ) نقل كرده است .
آن گاه على (ع ) دستور داد سر و صورت آن مرد را بپوشانند و به زندانش ببرند. سپس يكى ديگر از آن ها را خواست و دستور داد او را پيش رويش بنشانند و سر و صورتش را باز كنند. وقتى صورتش باز شد، بدو فرمود: تو خيال كردى من نمى دانم شما چه كرده ايد؟
آن مرد گفت : اى اميرمومنان ! من يك نفربيشتر نبودم و به راستى كه كشتن او را خوش نداشتم و نمى خواستم او را بكشند. بدين ترتيب به قتل پدر آن جوان اقرار كرد. سپس آن حضرت يك يك آن ها را نزد خود طلبيد و همگى به قتل آن مرد و گرفتن اموال او اقرار كردندو آن مرد را با ديه قتل و خون بهاى وى از ايشان گرفت و به جوان پرداخت .
شريح عرض كرد: اى امير مؤ منان ! قضاوت داود چگونه بود؟
حضرت فرمودند: داود به جمعى از كودكان بر خورد كه مشغول بازى بودند و يكى را به نام مات الدّين (يعنى دين و آيين مُرد) صدا مى زند. داود آن كودك را پيش خواند و فرمود: نامت چيست ؟
مات الدين .
چه كسى تو را به اين نام ناميده است ؟
مادرم .
داود نزد مادرش آمد و پرسيد: اى زن ! نام اين پسرت چيست ؟
مات الدين .
چه كسى اين نام را روى اين كودك گذاشته است ؟
پدرش .
به چه مناسبت و براى چه ؟
پدرش با جمعى به سفر رفت و در آن وقت من بر اين كودك حامله بودم . پس از مدتى هم سفران شوهرم بازگشتند، ولى شوهرم همراه آن هانيامد و من از ايشان حال شوهرم را پرسيدم . آن ها گفتند كه او از دنيا رفت . پرسيدم كه مالش چه شد؟ گفتند مالى نداشت . از آن ها پرسيدم : آيا وصيتى نكرد؟
آن ها گفتند: آرى . گفت كه همسرم حامله است ، به او بگوييد اگر دختر يا پسر زاييد، نامش را مات الدين بگذار و من هم طبق وصيت شوهرم نام اين پسر را مات الدين گذاشتم .
داود به آن زن فرمود: زنده هستند يا مرده اند؟ زن گفت : زنده هستند. داود فرمود: مرا نزد آن ها ببر.وقتى به نزد ايشان رفت يك يك آن ها را از خانه هاشان بيرون آوزد و چنان كه اكنون ديدى از آن ها اقرار گرفت (و معلوم شد كه آن ها پدر آن كودك را كشته و اموالش را برده اند) و سپس داود مال آن مرد را با خون بهاى او از ايشان بازگرفت و به زن داد و فرمود: نام پسرت را عاش الدّين بگذار، يعنى دين زنده شد.(1026)
# # #
مجلسى در بحارالانوار از امام باقر(ع ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: روزى حضرت داود نشسته بود و جوانى ژوليده با ظاهرى فقيرانه كه خيلى نزد آن حضرت مى آمد نيز در محضر آن حضرت حاضر بود. در اين هنگام ملك الموت وارد شد و نگاه تندى به آن جوان كرد و بر وى خيره شد.
حضرت داود به ملك الموت فرمود: به اين جوان خيره شدى ؟
ملك الموت گفت : آرى من ماءمورم هفت روز ديگر جان اين جوان را در همين جا بگيرم .
داود پيغمبر(ع ) از اين سخن ، دلش به حال آن جوان سوخت و رو به او كرد و فرمود: اى جوان ! زن گرفته اى ؟
پاسخ داد: نه ، هنوز ازدواج نكرده ام .
داود به او فرمود: به نزد فلان مرد كه يكى از بزرگان بنى اسرائيل بود برو و از طرف من به او بگو كه داود به تو دستور داده كه دخترت را به همسرى من درآور و همين امشب نزد آن دختر مى روى و خرج ازدواج تو نيز هر چه مى شود بردار و هم چنان نزد همسرت باش تا هفت روز ديگر و پس از هفت روز همين جا نزد من بيا.
جوان به دنبال ماءموريت رفت و پيغام حضرت داود را به آن مرد بنى اسرائيلى رسانيد و او نيز دخترش را به آن جوان داد و همان شب ، عروسى انجام شد و جوان هفت روز نزد آن دختر ماند و پس از هفت روز نزد حضرت داود بازگشت .
داود از وى پرسيد: وضع تو (در اين چند روزه ) چگونه بود؟
پاسخ داد: هيچ گاه در خوشى و نعمتى مانند اين چند روز نبوده ام .
داود فرمود: اكنون بنشين .
جوان نشست ، و داود چشم به راه آمدن ملك الموت بود تا طبق خبرى كه داده بود بيايد و جان اين جوان را بگيرد. اما مدتى گذشت و ملك الموت نيامد، از اين رو به جوان رو كرد و فرمود: به خانه ات بازگرد و روز هشتم دوباره به نزد من بيا.
جوان رفت و پس از گذشت هشت روز دوباره به نزد داود بازگشت و هم چنان نشست و خبرى از ملك الموت نشد. و همين طور هفته سوم تا اين كه ملك الموت به نزد داود آمد.
داود بدو فرمود: مگر تو نگفتى كه من ماءمورم تا هفت روز ديگر جان اين جوان را بگيرم ؟
پاسخ داد: آرى .
فرمود: تاكنون سه هشت روز از آن وقت گذشته است ؟
ملك الموت گفت : اى داود! چون تو بر اين جوان رحم كردى ، خداوند نيز او را مورد مهر خويش قرار داد و سى سال بر عمرش افزود.(1027)
# # #
شيخ صدوق در كتاب اكمال و امالى به سندش از امام صادق (ع ) روايت كرده كه روزى داود از خانه بيرون رفت و زبور مى خواند و چنان بود كه هنگام زبور خواندن او، كوه و سنگ و پرنده و درنده اى نبود جز آن كه با او هم صدا مى شد. داود هم چنان رفت تا به كوهى رسيد كه در آن كوه پيغمبرى به نام حزقيل بود كه خدا را عبادت مى كرد.
همين كه حزقيل آواز كوه ها و درندگان و پرندگان را شنيد، دانست كه داود بدان جا آمده و با وحى الهى داود را به نزد خود برد. داود رو به او كرد و فرمود: آيا تاكنون قصد گناهى كرده اى ؟
نه .
آيا تاكنون از اين عبادتى كه براى خدا مى كنى حالت خودپسندى تو را گرفته است ؟
نه .
آيا تاكنون به دنيا متمايل شده اى كه بخواهى از شهوات و لذات آن بهره اى برگيرى ؟
آرى گاهى به دلم خطور مى كند.
در چنين وقتى چه عملى انجام مى دهى ؟
داخل اين غار مى شوم و بدان چه در آن است پند مى گيرم .
داود برخاسته و به درون آن غار رفت و در آن جا تختى از آهن ديد كه روى آن جمجمه اى پوسيده و استخوان هايى قرار داشت و در آن جا لوحى از آهن ديد كه در آن نوشته بود: من اورى شلم هستم كه هزار سال سلطنت كردم و هزار شهر ساختم و از هزار دختر بكارت گرفتم ، اما سرانجام من اين است كه خاك بسترم شده و سنگ سخت بالشم گرديده و مار و مورها همسايه ام مى باشند تا هر كس مرا مى بيند به دنيا مغرور نگردد.
# # #
ورّام ابن ابى فراس در كتاب تنبيه الخواطر (معروف به مجموعه ورام ) در حديث مرفوعى از امام صادق (ع ) روايت كرده كه داود پيغمبر به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا! هم نشين مرا در بهشت به من معرفى كن . خداى تعالى بدو وحى كرد كه او مَتى ، پدر يونس است . داود از خداوند اجازه گرفت كه به ديدار او برود و خدا اجازه داد. پس به اتفاق سليمان فرزندش ، به جاى گاه متى رفتند و خانه او را كه خانه اى حصيرى بود پيدا كردند. وقتى سداغش را گرفتند، به آن دو گفته شد كه او در بازار است . چون به بازار آمدند و پرسيدند، مردم گفتند كه او رابايد خاركنان پيدا كنيد. هنگامى كه به نزد خاركنان رفتند، گروهى از مردم گفتند: ما نيز در انتظار آمدن او هستيم و هم اكنون خواهد آمد.
داود و سليمان در آن جا به انتظار آمدن متى نشستند و ناگاه او را ديدند كه از دور مى آيد و پشته اى از هيزم بر سر دارد. مردم كه او را ديدند برخاسته و پشته هيزم را از سر او برگرفتند. متى حمد خداى را به جاى آورد و سپس گفت : كيست كه پاكى را به پاكى خريدارى كند؟ يكى برخاست و قيمتى براى آن پشته هيزم گذاشت و خواست بخرد كه ديگرى جلو رفت و مقدارى بر آن مبلغ افزود تا سرانجام به يكى از آن ها فروخت .
در اين هنگام داود و سليمان جلو رفتند و بر وى سلام كردند. متى گفت : بياييد تا به خانه برويم ، و مقدارى گندم خريد و به خانه آورد و آن را آرد كرد و سپس در ظرفى كه از تنه درخت خرما ساخته شده بود خمير كرد. آن گاه آتشى روشن كرد و آن خمير را در ظرفى نهاده روى آتش گذاشت و سپس به نزد داود و سليمان آمد و به گفت و گوى با آن دو مشغول شد.
آن گاه برخاست و ديد كه خميرش پخته شد، پس آن نان را برداشته و در همان ظرف چوبى كه از تنه درخت خرما بود گذاشت و وسط آن نان را باز كرد ومقدارى نمك روى آن ريخت . سپس ظرفى از آب نيز در كنار خود گذاشت و لقمه اى از آن نان را برگرفت و چون به طرف دهان آورد بِسمِاللّه گفت و چون آن را فرو داد الحمدُللّه گفت و هر لقمه اى كه بر مى داشت ، همين كار را مى كرد. آن گاه ظرف آب را برگرفت و بسم اللّه گفت و مقدارى نوشيد و سپس ‍ الحمدللّه گفت . سپس به دنبال آن گفت : پروردگارا! كيست كه او را همانند من نعمت داده باشى و چون من مورد عنايت و رحمت خود قرارش داده باشى ؟ چشم و گوش و بدنم را سالم كردى و نيرو به من دادى تا به سراغ خارى و درختى كه آن را غرس نكرده و آبيارى اش نكرده و رنج نگهبانى آن را نكشيده بودم رفتم . آن گاه كسى را برايم فرستادى كه آن را از من خريدارى كند و من از پول آن گندمى كه خود نكاشته بودم ، خريدارى نمودم و آتش را مسخر من كردى تا آن را پختم و به من اشتهايى دادى كه آن را بخورم و نيرو بگيرم تا فرمان بردارى تو را انجام دهم . اى خدا! سپاس و حمد مخصوص توست $ اين سخنان را گفته و گريست .
داود كه آن منظره را ديد رو به سليمان كرد و گفت : اى فرزند! برخيز كه من هرگز بنده اى سپاس گزارتر براى خدا از اين مرد نديده ام .(1028)
# # #
مولوى داستانى از لقمان و داود به نظم درآورده كه معلوم نيست آيا واقعاً داستان مزبور حقيقت داشته يا اين كه منظورش همان تذكر اخلاقى و فضيلت صبر بوده است و بر فرض آن كه حقيقت داشته ، معلوم نيست آيا لقمان مزبور، همان لقمان حكيم بوده كه در قرآن كريم سوره اى به نام او آمده و قسمتى از سخنان حكيمانه او در آن سوره ذكر شده يا شخص ديگرى با اين نام كه معاصر حضرت داود بوده است . به هر صورت ، داستان مزبور از آن نظر كه مشتمل بر نكته هاى اخلاقى و نشان دادن مقام و فضيلت صبر مى باشد، داستان خوبى است .
رفت لقمان سوى داود از صفا
ديد كو مى كرد ز آهن حلقه ها
جمله را با هم دگر در مى فكند
ز آهن و پولاد آن شاه بلند
صنعت زراد او كم ديده بود
در عجب مى ماند و وسواسش فزود
كاين چه شايد بود واپرسم از او
كه چه مى سازى ز حلقه توبه تو
باز با خود گفت صبر اولى تر است
صبر با مقصود زودتر رهبر است
چون نپرسى زودتر كشفت شود
مرغ صبر از جمله پران تر شود
ور بپرسى ديرتر حاصل شود
سهل از بى صبريت مشكل شود
چون كه لقمان تن بزد اندر زمان
شد تمام از صنعت داود آن
پس زره سازيد و در پوشيد او
پيش لقمان آن حكيم صبر خود
گفت : اين نيكو لباس است اى فتى
در مصاف و جنگ ، دفع زخم را
گفت : لقمان صبر هم نيكو دمى است
كو پناه و دافع هر جا غمى است
صبر را با حق قرين كرد اى فلان
آخر والعصر را آكد بخوان
صد هزاران كيميا حق آفريد
كيميايى هم چو صبر آدم نديد
عمر و وفات داود(ع ) 
صدوق از امام صادق (ع ) از پدرانش از رسول خدا روايت كرده كه فرمود: داود صد سال تمام عمر كرد كه چهل سال آن دوران سلطنت او بود.(1029)
نظير همين گفتار را ابن اثير در كامل التواريخ نقل كرده و گفته است : هنگامى كه داود از دنيا رفت ، عمر آن حضرت 100 سال و مدت سلطنتش 40 سال بود و اين مطلب در روايت صحيحى از رسول نقل شده است .
هنگامى كه مرگ آن حضرت فرا رسيد، سليمان فرزندش را به جانشينى خويش منصوب كرد و وصيت هاى خود را به وى نمود و از دنيا رفت و بنى اسرائيل جنازه آن حضرت را در بيت المقدس در قريه داود به خاك سپردند.
در خاتمه اين فصل ، تذكر اين مطلب نيز لازم است كه جمعى از مورخان بناى بيت المقدس را به داود نسبت داده اند، ولى بيشتر كه بناى مزبور به دست سليمان انجام شد، و ما ان شاءاللّه تعالى شرح آن را در احوالات حضرت سليمان خواهيم نگاشت .
حكمت داود 
در قرآن كريم خداى تعالى در سوره نساء و سوره بنى اسرائيل فرموده است : ما به داود زبور را داديم .(1030) و در سوره انبياء فرموده است : ((و ما در زبور پس از ذكر (تورات ) نوشتيم كه زمين را بندگان صالح و شايسته من وارث خواهند شد.(1031)
زبورى كه اكنون در دست است ، مشتمل بر صد و پنجاه مزمور است كه اوّل آن اين گونه است : خوشا به حال كسى كه به مشورت شريران نرود و به راه گناه كاران نايستد و در مجلس استهزاء كنندگان ننشيند، بلكه رغبت او در شريعت خداوند است و روز و شب در شريعت او تفكر مى كند، پس مثل درختى نشانده نزد نهرهاى آب خواهد بود كه ميوه خود را در موسمش مى دهد. برگش پژمرده نمى گردد و هر آن چه مى كند نيك انجام خواهد داد. شريران چنين نيستند، بلكه مثل كاه هستند كه باد آن را پراكنده مى كند، پس شريران در داورى نخواهند ايستاد و نه گناه كاران در جماعت عادلان ، زيرا خداوند طريق عادلان را مى داند، ولى طريق گناه كاران خواهد شد.
اين صد و پنجاه مزمور به پنج كتاب تقسيم مى گردد و چنان كه گفته اند، هفتاد و سه مزمور آن را به داود نسبت مى دهند و بقيه به اشخاص ديگر يا به نويسندگان نامعلوم منسوب است و مزمور 72 و 127 آن به نام مزمور سليمان ناميده شده است .
به طور كلى شكى نيست كه قسمتى از زبور فعلى ، صدها سال پس از داود تنظيم شده مانند مزمور 137 كه با اين جمله آغاز مى شود نزد شهرهاى بابل آن جا نشيتيم $ و معلوم است اين قسمت پس از اسارت بنى اسرائيل و تبعيد ايشان به بابل در حمله بخت النصر نوشته شده است و نيز شكى نيست كه دست تحريف در آن راه يافته و تحريف كنندگان ، نسبت هاى ناروايى به انبياى الهى داده و در زبور وارد كرده اند.
طبق روايات ما، سخنان حكمت آميز ديگرى نيز به حضرت داود وحى شد يا از آن حضرت روايت شده است كه ما قسمتى از آن ها را از روى روايات گلچين كرده و براى شما ترجمه مى كنيم و شايد با مراجعه و تتبّع ، مضامين اين روايات را در زبور فعلى نيز بيابيد:
1 شيخ صدوق در امالى و عيون و معانى الخبار از امام صادق (ع ) روايت كرده است كه خداى عزوجل به داود وحى كرد: گاهى بنده اى از بندگان من حسنه (و عمل خيرى ) نزد من مى آورد كه به همان حسنه ، بخشت خود را بر وى مباح مى كنم . داود عرض كرد: پروردگارا! آن حسنه چيست ؟ فرمود: در دل بنده مؤ من من خوشى و سرورى وارد كند، لگر چه با دادن يك دانه خرما باشد. داود عرض كرد: براى كسى كه تو را بشناسد، شايسته و سزاوار است كه اميدش را از تو قطع نكند.(1032)
2 حميرى در قرب الاسناد به سند خود از امام باقر(ع ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: حضرت داود به فرزندش ‍ سليمان گفت كه پسرم ! از خنده زياد بپرهيز، زيرا خنده بسيار بنده خدا را در روز قيامت حقير و پست مى سازد. فرزندم ! دهانت را جز از سخن خير ببند، زيرا يك بار پشيمانى از سخن نگفتن ، بهتر است از چندين بار پشيمانى براى سخنان بسيار. فرزندم ! اگر ارزش سخن گفتن نقره باشد، ارزش سكوت طلاست .(1033)
3 شيخ طوسى در مجالس از رسول خد اروايت كرده كه خداى تبارك و تعالى به داود وحى فرمود: اى داود! به راستى كه بنده من كار خير و حسنه اى د رروز قيامت پيش من آرد كه من به خاطر آن عمل او را در بهشت حكومت دهم . داود عرض كرد: پروردگارا! اين چگونه بنده اى است كه كار خيرى پيش تو آورد و به خاطر آن در بهشت حاكمش گردانى ؟ فرمود: بنده مؤ منى كه كوشش در برآوردن حاجت برادر مسلمانش كند و دوست داشته باشد (و بخواهد) كه حاجت برآورده شود، خواه حاجتش برآورده شود و خواه برآورده نشود.(1034)
4 از قصص الانبياء راوندى در حديث مرفوعى روايت شده كه خداى تعالى به داود وحى كرد: اى داود! مرا در روزگار فراخى و خوشى ياد كن تا من هم در وقت سختى و گرفتارى دعايت را مستجاب كنم .(1035)
5 كلينى از امام صادق (ع ) روايت كرده كه در حكمت آل داود است كه فرمود: شخص عاقل (و خردمند) بايد آشناى به زبان خود باشد و دنبال كار خود را گيرد و حافظ و نگهدار زبانش باشد.(1036)
6 در حديث ديگرى از آن حضرت روايت كرده اند، از جمله سخنانى كه خداى تعالى به داود وحى كرد، آن بود كه بدو فرمود: اى داود هم چنان كه نزديك ترين مردم به خدا فروتنان هستند، دورترين مردم از خدانيز متكبران مى باشند.(1037)
7 ورّام بن ابى فراس در تنبيه الخواطر روايت كرده كه در حكمت آل داود نوشته شده است : بر شخص عاقل و خردمند لازم است كه از چهار ساعت غافل نباشد، ساعتى كه در آن با پروردگار خود مناجات كند و ساعتى كه در آن به حساب خود برسد و ساعتى كه به نزد برادران خود برود و آن ها از روى صدق و راستى او را به عيب هايش واقف سازند و ساعتى كه نفس خود را براى لذت هاى مشروع و پسنديده آزاد بگذارد، زيرا اين ساعت كمك آن ساعت هاى ديگر است .(1038)
8 ابن فهدحلى در عدة الداعى فرموده كه از كلماتى كه خداوند به داود وحى فرمود، اين بود: اى داود! من پنج چيز را در پنج چيز نهاده ام و مردم آن را در پنج چيز ديگر مى طلبند و نمى يابند. من علم را در گرسنگى و كوشش نهاده ام ، ولى مردم آن را در سيرى و راحتى مى طلبند و نمى يابند. من عزّت را در اطاعت و فرمان بردارى خود نهاده ام و مردم آن را در خدمت سلاطين مى يابند و بدان نمى رسند. من ثروت و غنا را در قناعت نهاده ام و آن ها در زيادى مال مى جويند و نمى يابند، و من راحتى را در بهشت نهاده ام و اينان در دنيا مى جويند و نمى يابند.(1039)
9 و نيز فرموده است : در زبور داود آمده است كه اى فرزند آدم ! از من درخواست (چيزى ) مى كنى و من طبق عملى كه درباره نفع و سود دارم ، آن را از تو باز مى دارم (و به خاطر مصلحت تو حاجتت را روا نمى كنم ) سپس تو اصرار مى كنى تا من آن را به تو مى دهم و تو در راه معصيت و نافرمانى من از آن كمك مى گيرى .(1040)
10 كلينى در كافى از امام صادق (ع ) روايت كرده كه خداى عزوجل به داود فرمود: اى داود! گناه كاران را مژده و صديقان را بترسان و بيمشان ده . داود عرض كرد: چگونه گناه كاران را مژده دهم و صريقان را بترسانم ؟ فرمود: گناه كاران را مژره ده كه من توبه را مى پذيرم و از گناه مى گذرم و صديقان را بيم ده كه در عمل هاى خود دچار عجب و خودبينى نشوند، زيرا هيج بنده اى نيست كه من او را به پاى حساب آورم جز آن كه هلاك گردد.(1041)
19: سليمان (ع ) 
نام سليمان در تاريخ به عنوان پيغمبرى رئوف و سلطانى دادگستر و حكمرانى فرزانه ثبت شده است .
اكثر مورخان نوشته اند: هنگامى كه داود آن حضرت را به جانشينى خود برگزيد، از عمر سليمان بيش از سيزده سال نگذشته بود. و اين مطلب در حديثى از امام موسى بن جعفر نيز روايت شده است .(1042) در پاره اى از احاديث نقل است كه چون داود خواست سليمان را كه كودكى بود وصى خويش كند، علما و بزرگان بنى اسرائيل به مخالفت برخاستند و گفتند داود مى خواهد جوان نورسى را بر ما امير گرداند با اين كه ميان ما بزرگ تر از او نيز وجود دارد. خداى تعالى به او وحى فرمود: مجلسى ترتيب دهد و عصاهاى آنان كه مدعى جانشينى داود هستندو هم چنين چوب دستى سليمان را بگيرد و در اتاقى بنهد و روز ديگر آن عصاها را بيرون آورند و هر كدام از آن ها كه سبز شده بود، جانشين داود مى باشد. چون اين كا ررا كردند و روز ديگر بدان اتاق رفتند، ديدند كه چوب دستى سليمان سبز شده است .
در بعضى احاديث سبب اين كه حضرت داود، سليمان را به جانشينى خود برگزيد، قضاوتى بود كه سليمان در همان كودكى - درباره صاحب زمين و گوسفندان كرد و خداى تعالى در سوره انبياء بدان اشاده كرده است . گزيده داستان اين است كه دو نفر به نزد داود آمدند و يكى از آن دو گفت : من زمينى كشاورزى داشتم كه آن را كشت كرده بودم و چون سبز شد، گوسفندان اين مرد شبانه آمدند و زراعت مرا خورده اند و در روايات زيادى است كه گفت : زراعت مزبور درختان مو بوده و خوشه هاى انگور در آن ها ظاهر گرديده بود.
داود براى قضاوت در آن ماجرا سليمان را طلبيد و با او به گفت وگو و مشورت پرداخت يا به نقل بعضى از روايات ، قضاوت را در آن باره به سليمان سپرد و فرمود: نزد سليمان برويد(1043) تا وى درباره شما حكم كند. سبب مشورت يا ارجاع به سليمان همين بود كه مى خواست شايستگى او را براى جانشينى خود به بنى اسرائيل گوش زد ساخته و به آن ها بنماياند.
سليمان حكم كرد گوسفنداان را به صاحب زمين بدهند و زمين را به صاحب گوسفندان بسپارند تا وقتى كه زراعت به حالت اوّليه بازگردد و در اين مدت ، صاحب زمين از شير و پشم گوسفندان استفاده كند و صاحب گوسفندان نيز به زراعت زمين همت گمارد،بدين تدتيب زيانى متوجه هيچ يك از دو طرف نخواهد گرديد. در حديث كلينى كه از امام صادق (ع ) روايت كرده ، حضرت داود بدو فرمود كه چرا خود گوسفندان را به صاحب زمين ندادى چنان كه علماى بنى اسرائيل چنين حكم مى كنند؟
سليمان گفت : زيرا گوسفندان ريشه زراعت و درختان را كه نخورده اند و سال ديگر زراعت به حال سابق باز مى گردد.
به دنبال اين حكم ، وحى الهى نيز به داود نازل گردند و خداى تعالى بدو فرمود: حكم همان است كه سليمان كرده . بدين ترتيب استعداد و شايستگى سليمان براى جانشينى داود نزد بنى اسرائيل و فرزندان ديگر داود آشكار گرديد.(1044)
آغاز كار سليمان 
مورخان نوشته اند: سليمان داراى برادران ديگرى بود كه از طرف مادر از او جدا بودند و چون عمرشان بيش از سليمان بود خود را به جانشينى پدر و پادشاهى سزاوارتر مى دانستند.
هنگمى كه داود به فرمان پروردگار متعال سليمان را به جانشينى خود برگزيد، يكى از برادران سليمان به نام آبشالوم برآشفت و در صدد مخالفت و جنگ با پدر برآمد و گروهى را به خود همراه كرده و به جنگ داود آمد. داود از ترس او به شرق اردن گريخت و آبشالوم براى چندى بر تخت سلطنت داود تكيه زد تا اين كه حضرت داود لشكرى به سركردگى شخصى به نان يوآب به جنگ آبشالوم فرستاد و آبشالوم در آن جنگ كشته شد و داود به سلطنت بازگشت .
پس از فوت داود، برادر ديگر سليمان به نام اءدوينا مخالفت آغاز كرده و به همراه هواداران آبشالوم به جنگ سليمان رفت و پس از جنگى كه شد، اءدوينا نيز كشته شد و پايه هاى سلطنت سليمان ميان بنى اسرائيل مسبقر گرديد.
نعمت هايى كه خداوند به سليمان داد 
خداى تعالى به سليمن نيز مانند پدرش داود نعمت هاى بسيارى بخشيد و موهبت هاى فراوانى بدو عنايت فرمود، مانند: نبوت ، سلطنت ، علم منطق الطير، علم قضاوت ، حكمت و فرزانگى ، رام كردن باد و جنّيان و ديوان و شياطين براى او $ و نعمت هاى ديگرى كه شرحش خواهد آمد. متاءسفانه احوالات اين پيغمبر بزرگوار و تاريخ آن حضرت در بسيارى از حاها به دست افسانه پردازان و خرافه نويسان افتاده و اسرائيليات در تاريخ سليمان بسيار راه يافته است تا آن جا كه نسبت هاى ناروايى به آن حضرت داده اند كه حتى نقل آن ها نيز در اين جا مناسب نيست ،(1045) چنان كه به پدرش ‍ داود هم نظير آن نسبت ها را داده بودندو ما به هماست خداى تعالى در هر قسمت ، آن چه مطابق احاديث صحيح است براى شما ذكر نموده و از نقل احديث و رواياتى كه سندش به امثال وهب بن منبه و كعب مى رسد و بيشتر به افسانه و خرافه شباهت دارد تا حديث صحيح ، خوددارى مى كنيم .
بارى چنان كه گفتيم خداى تعالى نبوت و سلطنت را با هم به سليمان عنايت كرد واو را بر كشور حاصل خيز و پهناورى كه از خليج عقبه تا رود فرات وسعت داشت فرمان روا گردانيد و به وسيله جنيان و شياطين و نيروى باد كه در اختيار آن حضرت بود، توانست بناهاى مرتفع و شگفت انگيزى مانند بيت المقدس و هيكل معروف و تدمر و ساير آثار كه هنوز هم نمونه هاى بسيارى از آن هادر سرزمين فلسطين و شامات موجود است ، بسازد و نگارنده از نزديك تعضى از قسمت ها را ديده ام و براى بيننده جاى ترديد باقى نمى ماند كه براى ساختمان هاى مزبور و بالا بردن آن سنگ هاى بزرگ ، از نيروهاى نامرئى استفاده شده است .
بناى بيت المقدس  
بعضى از مورخان بناى بيت المقدس را به داود پيغمبر نسبت داده اند و گفته اند: در زمان داود عده اى به طاعونى سخت مبتلا شدند و داود چون در مكان فعلى مسجد اقصى ديده بود كه فرشتگان از آن جا به آسمان مى روند، به همراه مردم به منظور دعا بدان جا رفت و براى برطرف شدن طاعون ، به درگاه خداى تعالى دعا كرد و خداوند هم به دعاى او، طاعون را از مردم برطرف نمود.
از آن پس داود دستور داد در آن مكان مسجدى بسازند و خود دست به كار شروع آن گرديد، اما پيش از آن كه بناى آن پايان پذيرد، داود از دنيا رفت و به سليمان وصيت كرد آن را به اتمام برساند. البته قولى هم هست كه خود داود پس از اين كه شهر بيت المقدس را بساخت ، دست به كار بناى مسجدى شد و بناى آن را نيز به اتمام رسانيد و طلا و جواهرات بسيارى براى تزيين سقف ها و ديوارهاى آن به كار برد و چون بناى آن به پايان رسيد، جشن مفصلى برپا داشت و آن روز را عيد قرار داد و قربانى ها كردند.
در مقابل اينان هم گروهى گفته اند كه داود خواست تا دست به كار بناى آن شودولى از جانب خداى تعالى بدو وحى شد كه اين كار به دست تو انجام نمى شود آن را به فرزندت سليمان واگذار كن . در نقلى هم كه به نظر نگارنده چندان اعتبارى ندارد آمده است كه داود مصالح ساختمان مسجد بيت المقدس را تهيه كرد، ولى سليمان دست به كار آن گرديد و مصالح عبارت بود از يك صد هزار وزنه طلا و يك ميليون وزنهئ نقره و مقدارى فراوان مس و آهن كه قيمت نقره اش به بهاى امروز 000/000/342 و بهاى طلايش 000/500/889 ليره انگليسى مى شود. سليمان در سال چهارم سلطنبش بناى هيكل را كه همان معبد بيت المقدس بود آغاز كرد و 600/183 نفر را در ساختانش به كار گماشت . ساهتمان اين معبد هفت سال ونيم طول كشيد و به سال 1005 قبل از ميلاد مسيح پايان يافت و نيكوترين بناى دنيا و فخر اورشليم گرديد.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان از جبايى كه جزء گروه اوّل است نقل مى كند كه خداى عزوجل طاعوت را بر بنى اسرائيل مسلط كرد و جمع بسيارى در يك روز هلاك شدند. داود به آن ها دستور داد كه غسل كنند و با زن ها بچه هاى خود به صحرا روندو به درگاه خداى تعالى زارى كنند، بلكه خداوندان ان را مورد رحمت و لطف خويش قرار دهد. صحراى مزبور كه بنى اسرائيل براى دعا به آن جا رفتند همان سرزمينى بود كه بعداً مسجد را در آن بنا كردند. خود داود نيز بالاى صخره (و سنگى كه اكنون نيز هست ) برفت و به سجده افتاد و به درگاه خدا ناليد و بنى اسرائيل نيز با او به سجده افتادند. هنوز سر از سجده برنداشته بودند كه خداوند طاعون را از ميان آن ها برداشت .
پس از اين كه سه روز از اين ماجرا گذشت ، داود آن ها را جمع كرد و به ايشان فرمود: خداى تعالى بر شما منّت گذاشت و مورد لطف خويش قرارتان داد. اكنون به شكرانه اين نعمت بياييد و در آن نقطه اى كه دعايتان بهاجابت رسيد مسجدى بنا كنيد. بنى اسرائيل به دستور داود عمل كرده و دست به كار بناى بيت المقدس شدند و داود از كسانى بود كه سنگ بر دوش خود حمل مى كرد و بزرگان و نيكان بنى اسرائيل نيز به داود تاءسّى كرده و سنگ مى آوردند تا ديوارهاى آن را به مقدار يك قامت بالا بردند و در آن روز از عمر داود 127 سال گذشته بود.(1046) خداى تعالى به داود وحى فرمود كه اتمام بناى آن به دست فرزندت سليمان انجام خواهد شد.
وقتى داود به 140 سالگى رسيد، سليمان را به جانشينى خود برگزيد و سپس از دنيا رفت . سليمان نيز جنّيان و شياطين را جمع كرد و كارهاى ساختمان را ميان ايشان تقسيم نمود و هر دسته اى را به كارى گماشت و جمعى از جنّيان و شياطين را براى تهيه سنگ هاى مرمر و بلور به كندن معادن وادار كرد و دستور داد شهر بيت المقدس را از سنگ هاى مرمر سفيد بنا كنند و براى آن دوازده قالع ساخت و هر يك از تيره هاى بنى اسرائيل را در قلعه اى اى داد.
هنگامى كه از بناى شهر فراغت يافت ، شروع به ساختن مسجد كرد و شياطين و ديوان را گروه گروه به استخراج معادن طلا و جوهرات فرستاد و دسته اى را هم براى حمل آن ها به بيت المقدس گماشت و گروهى نيز مشك ، عنبر و ساير عطرها را برايش مى آوردند و دسته اى هم ماءمور تهيه مرواريد از قعر درياها و حمل آن به بيت المقدس گرديدند. در نتيجه آن قدر سنگ هاى معدنى ، طلا، جواهر و $ تهيه شد كه اندازه آن ها را جز خدا كسى نمى دانست . سپس فرمان داد حجّاران و سنگ تراشان زبردست را حاضر كردندو دستور داد سنگ ها و جواهرات را طبق دستور معماران حجارى كنند آن گاه به وسيله آن ها، سليمان مسجد را با سنگ هاى سفيد و زرد و سبز بنا كرد و ستون هاى آن را از سنگ هاى مرمر بلورين قرار داد و سقف و ديوارهاى آن را به انواع جواهرات مزين ساخت و كف آن را با صفحه هايى از فيروزه فرش كرد و در روى زمين جايى زيبابر و درهشنده بر از آن جا نبود و چنان بود كه در شب تاريك چون ماه شب چهارده مى درخشيد.
وقتى ساختمان آن به پايان رسيد، بزرگان و نيكان بنى اسرائيل را جمع كردو به ايشان خبر داد كه من اين بنا را براى خداى تعالى ساختم و آن روز راكه بناى مسجد به اتمام رسيد، جشن گرفت و بيتالمقدس هم چنان بود تا وقتى كه بخت النصر به جنگ بنى اسرائيل آمد و شهر را ويران كرده ، دستور خرابى مسجد را داد و طلا و جواهرى كه در آن بود همه را به پايتخت كشور خود در سرزمين عراق برد.(1047)
اين بود آن چه جبائى درباره ساختمان شهر تاريخى بيت المقدس و مسجد اقصى ذكر كرده و ما ميان روايات مختلف از مورخان و جغرافى دانان به همين مقدار اكتفا مى كنيم و بد نيست اين را هم بدانيد كه شهر بيت المقدس با اين كه نه شهر تجارتى بوده و نه از نظر كشاورزى مورد توجه بوده است ، ولى در طول تاريج از هر شهرى بيشتر مورد حمله و قتل و غارت قرار گرفته و چندين بار آن جا را سوزانده اند و مردم آن راقتل عام كرده اند و چندين بار اين شهر مقدس ميان يهود و نصارى و مسلمانان دست به دست شده و هنوز هم بر سر حاكميت آن جنگ برقرار است و در آينده هم معلوم نيست چه وضعى خواهد داشت و جناياتى كه به خصوص در جنگ هاى صليبى به دست كشيشان مسيحى و طرف داران صليب - كه خود را رسولان رحمت و مبشران صلح و سلامت مى انستند در اين شهر اتفاق افتاده و كشتارهايى كه آنان از مردم بى گناه و زنان و كودكان مسلمان كردند، در تاريخ كم نظير است و قلم از نقل برخى قسمت هاى آن شرم دارد و ما براى نمونه يك قسمت از كتاب گوستاولوبون فرانسوى كه خود جزء مسيحيان بوده و او نيز قسمت مزبور را از يكى از كشيشان به نام ريموند داجيل ، كشيش شهر لوپوى كه خود شاهد رفتار وحشيانه مسيحيان در بيت المقدس بوده و مشاهدات خود را در كتاب نوشته است ، نقل مى كنيم .
هنگمى كه لشكر ما برج و باروى شهر بيت المقدس را گرفت ، حالت بهت و منظره هولناكى مردم مسلمان شهر را فرا رفت . سرها بود كه از تن جدا مى شد اين كوچك ترين كارى بود كه به سرشان مى آمد. برخى را شكم مى دريدند و به ناچار خود را از بالاى ديوار پرتاب مى كردند. برخى را در آتش مى سوزاندند؛ يعنى بعد از اين كه مدت زمانى او را شكنجه و زجر داده بودند، او را مى سوزاندند. در كوچه ها او ميدان هاى بيت المقدس جز تل هايى از سر و دست و پاى بريده مسلمانان چيزى ديده نمى شد و راه عبور تنها از روى كشته هاى ايشان بود، تازه اين ها مختصرى از مصيبتى بود كه بر سرشان مى آمد. به راستى قشون ما در هيكل سليمان ، در خون ريزى افراط كردند. از يك سو لاشه هاى كشتگان در خون خود دست و پا مى زدند، از طرف ديگر دست و بازوى قلم شده گويا با انگشتانشان تسبيح مى گفتند، و هر كدام مى خواستند به بدنى متصل گردند. ميان دست ها و بدن ها به هيچ نحو تميز داده نمى شد. لشكرى كه مباشر چنين كشتار بى رحمانه اى بودند، از بخار خون ها به زحمت افتاده بودند.
جنگ جويان صليبى به اين كشتار اكتفا نكردند، بلكه انجمنى كردند و در آن جا قرار گذاردند تمام ساكنان بيت المقدس ‍ را اعم از مسلمانان و يهود و مسيحى كه تعدادشان به شصت هزار نفر مى رسيد نابود كنند و در مدت هشت روز اين عمل را انجام دادند و حتى به زنان و كودكان و پيران هم رحم نكرده همه را بدون استثناء از دم شمشير گذراندند.
سپس براى آن كه از خستگى اين قتل عام بيرون آيند، به يك سلسله اعمال زشت و ننگينى دست زدندو انواع بدمستى ها و عربده كشى ها را انجام دادند، به طورى كه مورخان مسيحى كه عموماً جنايات صليبيان را ناديدن انگاشته از اين سلوك زشتشان به خشم آمده تا آن جا كه برنارد خازن آن ها ره به ديوانگان تشبيه كرده و بودن رئيس ‍ كشيش هاى دل آن ها را به حيواناتى تشبيه كرده كه در كثافات و نجاسات خود مى غلطيدند.(1048)

next page

fehrest page

back page