next page

fehrest page

back page

شكرانه نعمت هاى الهى 
يوسف سپاس گزارى كه هر چه دارد همه را از الطاف حق تعالى مى داند و همه جا دست عنايت حق را بالاى سر خود ديده است ، در اين جا به چند نعمت بزرگ از نعمت هاى بى شمار الهى كه در طول اين مدت شامل حالش شده بود، اشاره مى كند و مراتب سپاس خود را به درگاهش اظهار مى دارد و در ابتدا به برخى از بلاها و گرفتارى هايى كه خدا از وى دور كرده اشاره مى كند.
يوسف نخستين جمله اى را كه گفت اين بود: خدايم به من احسان كرد كه مرا از زندان بيرون آورد.(601)
حضرت از اين كه از گرفتارى چاه و به دنبال آن بردگيش نامى به زبان نياورد، ظاهراً روى همان جوان مردى و بزرگواريش ‍ بود كه نخواست برادران را خجالت زده كند و آزارهايى را كه از آنان ديده بود، اظهار كند و آن خاطره هاى تلخ را تجديد نمايد.
يوسف از برادران آزار و سختى هايى زندان نبود، ولى حضرت به دليل همان بزرگورارى مخصوصى كه داشت ، آن ماجراى دل خراش را پيش نكشيد و سخن خود را از داستان نجات از زندان شروع كرد.
برخى گفته اند: علت آن ك يوسف موضوع افتادن در چاه و آزارهاى برادران را پيش نكشيد و با داستان نجات از زندان ، سخن خود راآغاز كرد، آن بود كه افتادن در چها، بلاهاى ديگرى را چون بردگى و گرفتارى هاى داخل كاخ به دنبال داشت ، اما بيرون آمدن از زندان مقدمه فرمانروايى و عظمت او بود، ازاين رو از چاه و گرفتارى هاى بعد از آن نامى به ميان نياورد.
دومين نعمتى كمه يوسف سپاس گزارى آن را مى كند و لطف خدا را يادآور مى شود، اين بود كه خداى تعالى پدر مادر و هاندان او را از باديه و زندگى بيابان نجات داد و به مصر و زندگانى متمدن شهرى درآورد، در صورتى كه شيطان مى خواست ميان و و برادرانش جدايى بيندازد و فساد و تباهى ايجاد كند.
مضمون گفتار آن فرشته عفت و پاك دامنى اين بود: آرى اين شيطان بود كه برادرانم را وادار كرد تا آن اعمال ناشايست را انجام دهند و مرا به چاه افكنند و پدر را به فراق من مبتلا كنند، اما خداى سبحان اين احسان را فرمود كه همان رفتار نابجاى آن ها را مقدمه عزت و بزرگى خاندان ما قرار داد و سرانجام شما را در كنار من جاى داد. پراكندگى ما را به اجتماع در كنار يكديگر مبدّل فرمود.
بعضى از نكته سنج ها گفته اند: اين هم از بزرگوارى يوسف بو كه رفتار ظالمانه برادران را به شيطان منسوب داشت و او را مقصر اصلى دانست تا برادران شرمنده نشوند و راه عذرى براى كارهايشان داشته باشند؛ در صورتى كه شيطان اين مقدار قدرت ندارد كه بندگان خدا را به كارى مجبور كند و اراده و اختيارشان را در مورد نافرمانى خدا بگيرد و انسان هر كارى را با اختيار انجام مى دهد، اگر چه وسوسه و تحريك از شيطان است .
به دنبال سخنان قبلى ، يوسف حق شناس و سپاس گزار بار ديگر نام پروردگار و احسان و لطف و دانايى و فرزانگى او را متذكّر مى شود و مى گويد: به راستى پروردگار من به هر چه بخواهد لطف دارد و همانا او دانا و فرزانه است .
سپاس نعمت و آخرين درخواست از خدا 
در اين جا يوسف صديق روى نياز خود را به سوى پروردگار بى نياز كرده و به منظور سپاس نعمت هاى الهى چنين مى گويد: پروردگارا! تو بودى كه اين فرمانروايى را به من دادى و تعبير خواب را به من آموختى ، تويى آفريدگار آسمان ها و زمين (پروردگارا) مرا مسلمان (و به حال تسليم و فرمانبردارى خود) بميران و به شايستگان ملحق فرما.(602)
آرى مردمان با اخلاص و خداپرست و مردان الهى هر چه دارند و به هر چه مى رسند، همه را از الطاف خدا دانسته و هيچ گاه ولى نعمت خود را فراموش نمى كنند و حتى سختى ها و بلاها را نيز از وى دانسته و آنان را نوعى تربيت و تكامل براى خود مى دانند و در هر حال تسليم اراده حق تعالى و سپاس گزار او هستند.
فرزند برومند اسرائيل در هيچ حالى خدا را فراموش نكرده بود، چه آن وقت كه در قعر چاه و سياه چال زندان بود و چه هنگامى كه بر اريكه فرمانروايى مصر تكيه زده بود و از بهترين زندگى ها برخوردار بود، هميشه به ياد خدا بود و اكنون نيز براى سپاس گزارى نعمت هاى الهى ، ابتدا زبان به تشكر باز كرده و سپس از خداوند مقام تسليم و اطاعت را تا پايان عمر و ملحق شدن به شايستگان را در آخرت درخواست مى كند. در ضمن اين حقيقت را نيز به ديگران گوشزد مى كند كه نعمت واقعى آن است كه بنده خدا تا در دنيا زنده است ، هميشه در حال تسليم و فرمان بردارى حق باشد و پس از مرگ نيز به مردمان شايسته و صالح درگاه الهى ملحق شود.
مدت عمر و محل دفن يوسف  
در احوال يعقوب آمده است چون آن حضرت از دنيا رفت ، يوسف طبق وصيت پدر جنازه اش را به فلسطين برد و در كنار قبر ابراهيم و اسحاق دفن نمود و به مصر بازگشت . در اين كه يعقوب پس از ورود به مصر چند سال در آن جا زيست ، اختلاف است . جمع كثيرى گفته اند مدت توقف آن حضرت در مصر هفده سال بود كه پس از آن وفات نمود.
درباره مدت عمر يوسف نيز اختلافى در روايت ها و تاريخ ديده مى شود برخى 110 سال ذكر كرده اند و از امام صادق نيز روايتى طبق اين قول هست و جمعى نيز عمر حضرت را 120 سال نوشته اند.
طبرسى در تفسير خود نقل كرده چون يوسف از دنيا رفت ، او را در تابوتى از سنگ مرمر نهاده و ميان رود نيل دفن كردند و علّتش اين بودد كه چون يوسف از دنيا رفت ، مردم مصر به نزاع برخاسته و هر دسته اى مى خواستند تا جنازه آن حضرت را در محله خود دفن كنند و از بركت آن پيكر مطهر بهره مند گردند و سرانجام مصلحت ديدند جنازه را در رود نيل دفن كنند با آب از دوى آن بگذرد و به همه شهر برسد تا مردم در اين بهره يكسان باشند و بركت آن جنازه به طور مساوى به همه مردم برسد و اين قبر تا زمان حضرت موسى هم چنان در رود نيل بود تا وقتى كه آن حضرت بيامد و او را از نيل بيرون آورد و به فلسطين برد.(603)
مسعودى مى گويد: سبب اين كه موسى جنازه يوسف را از مصر حمل كرد، آن بود كه باران بر بنى اسرائيل نيامد. پس ‍ خداى عزوجل به موسى وحى فرمود جنازه يوسف را بيرون آورد. موسى از محل دفن يوسف پرسيد و كسى از جاى آن مطلع نبود تا اين كه پيرزنى نابينا و زمين گير از بنى اسرائيل را آوردند و او گفت : من جاى دفن يوسف را مى دانم ولى سه حاجت دارم كه بايد از خدا بخواهى آن ها را برآورد تا آن جا را به تو نشان دهم : يكى آن كه از اين بيمارى نجات يافته و بتوانم راه بروم ، ديگر آن كه بينا شده و جوانى ام باز گردد، سوم آن كه خداوند جايم را در بهشت پيش تو قرار دهد.
خداوند به موسى وحى فرمود سخنش را بپذير كه ما حاجت هاى او را برآورديم . پيرزن محل دفن يوسف را نشان داد و موسى جنازه را بيرون آورد و به فلسطين منتقل ساخت .(604)
14: ايوب 
نام حضرت ايوب به عنوان يكى از پيمبران نمونه الهى در شكيبايى ، استقامت و شكرگزارى در چهار سوره از سوره هاى قرآن كريم ذكر شده و خداوند نام او را در زمره جمعى از پيمبران كه به ايشان وحى شده ، ذكر فرموده و مى گويد: به ابراهيم ، اسماعيل ، اسحاق ، يعقوب ، اسباط، عيسى ، ايوب ، يونس ، هارون و سليمان وحى كرد.(605)
خداوند در قرآن كريم نام ايوب را جزو افرادى كه آن ها را بر جهانيان برترى داده و از شايستگان قرار داده ذكر مى كند و مى گويد: از نژاد او (يعنى نوح يا ابراهيم ) است داود، سليمان ، ايوب ، يوسف ، موسى و هارون و ما نيكوكاران را اين گونه پااداش دهيم و زكريا، يحيى ، عيسى و الياس و همگى از شايستگان اند و اسماعيل ، يَسَع ، يونس و لوط كه همگى را بر جهانيان برترى داديم .(606)
در قرآن اشاره اجمالى به داستان جند تن از پيمبران الهى چون موسى ، هارون ، ابراهيم ، اسحاق ، يعقوب ، داود و سليمان شده است و درباره سرگذشت ايوب مى فرمايد: ايوب را (به ياد آر) هنگامى كه به پروردگار خود ندا داد كه من به محنت دچار شده ام و تو مهربان ترين مهربانانى . پس ما دعايش را اجابت كرديم و محنتى را كه داشت برطرف نموديم و به لطف و رحمت خود اهل و فرزندانش را (كه از او گرفته بوديم ) با عدّه ديگر به مثل آن ها باز به او عطا كرديم تا اهل عبادت و يادآور لطف و احسان ما شوند.(607)
در سوره ص با شرح بيشترى ، داستان آن حضرت اين گونه بيان شده است : ياد كن بنده ما ايوب را هنگامى كه پروردگارش را خواند كه شيطان مرا به رنج و عذاب دچار كرده است . و به دنبال اين آيه ، خداى تعالى استجابت دعاى او و نشان دادن راه بازگشت سلامتى و برطرف شدن بيمارى او را اين گونه نقل فروده كه ما بدو گفتيم : پاى خود را به زمين زن كه اين (چشمه ) شستشوگاه خنك و آشاميدنى است و سپس جريان بازگرداندن خاندان او را به آن حضرت مانند آن چه در سوره انبياء ذكر فرموده بيان مى كند،آن گاه موضوع سوگندى را كه در مورد همسرش ياد كرد كه ان شاءاللّه شرحش خداهد آمد به طور اجمال نقل كرده و مى فرمايد: ما او را شكيبا يافتيم . چه نيكو بنده اى بود كه او توبه گر (و بازگشت كننده به سوى ما) بود.(608)
از نظر روايات و تواريخ  
اما در روايات و تواريخ در چن مورد اختلاف ديده مى شود:
1 در مورد نسب ايوب كه آيا از نژاد ابراهيم و از فرزندان عيص است يا معاصر با ابراهيم و سعقوب ، بلكه بعضى او را قبل از ابراهيم دانسته و مى گويند كه صد سال پيش از ابراهيم جليل مى زيسته است و عبدالوهاب نجّار اى قول را ترجيح مى دهد،(609) ولى بيشتر تاريخ ‌نويسان مانند مسعودى و ديگران او را از نژاد ابراهيم و از فرزندان عيص دانسته و نسبت آن حضرت را چنين ذكر كرده اند: ايوب بن موص بن زراح بن رعوايل بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم و اين قول با يكى از دو تفسير آيه 85 سوره انعام نيز موافق است .(610)
2 اختلاف ديگر در مورد زادگاه آن حضرت است كه بعضى آن را سرزمين عوص در يمن دانسته اند. ولى ياقوت حموى در ذيل كلمه بثنه گويد: بثنه نام ناحيه اى از نواحى دمشق است و برخى گفته اند كه نام دهى است ميان دمشق و اءذرعات و حضرت ايوب اهل آن جا بوده است . طبرى نيز نقل كرده كه بثنه شام همگى از آن ايوب بود و شخص ‍ ديگرى در اموال و املاك آن جا با وى شريك نبوده است .(611)
3 همسر آن حضرت را كه در قرآن اشاره اى اجمالى به داستانش شده و در روايات به تفصيل سرگذشت او را نقل كرده اند برخى دخبر يعقوب و نامش راليا يا اليا ذكر كرده اند. در برخى از تواريخ دختر ميشا بن يوسف و نامش را ماخير و در نقل ديگرى رحمه دختر اءفرائيم بن يوسف نوشته اند. عبدالوهاب نجّار در ردّ قول اوّل گفته است : يعقوب دخترى به نام ليا نداشته كه همسر ايوب باشد.(612)
داستان دچار شدن آن حضرت به بلاهاى گوناگون 
از نظر قرآن و روايات مسلّم است كه ايوب از پيمبرانى بوده كه خداوند اموال زياد و فرزندان برومندى به او عنايت كرد و سپس براى آزمايش ، آن ها را از او گرفت و خود او را نيز به بيمارى سختى مبتلا كرد تا صبر و سپاس او را بيازمايد. پس ‍ از سپرى شدن دوران امتحان ، به دليل صبر فوق العاده اى كه ايوب در اين مدت از خود نشان داد، خداى تعالى همه اموال و فرزندانش را به او باز گردانيد و بلكه بيش از آن چه قبل از آزمايش داشت به او عنايت فرمود و داستان او را به عنوان نمونه شكيبايى و قهرمان تقوا و سپاس گزارى براى تذكر ديگران نقل فرموده .
امام صادق (ع ) در حديثى كه شيخ كلينى از آن حضرت روايت كرده مى فرمايد: در روز قيامت ، زن زيبايى را كه به گناه آلوده شده براى حساب مى آورند و او در پيش گاه پروردگار مى گويد:پروردگارا! تو مرا زيبا آفريدى و بدين سبب من مبتلاى به گناه شدم . در اين وقت مريم را مى آورند و مى گويند: آيا تو زيبابر بودى يا او؟ ما او را زيبا آفريديم و (با اين زيبايى فراوان ) به گناه آلوده نشد.
هم چنين مرد زيبايى را كه بر اثر زيبايى ، به گناه دچار شده مى آورند (و او براى آلودگى به گناه ، همان زيبايى خود را عذر آورده و) مى گويد: پروردگارا! مرا زيبا آفريدى و در نتيجه دچار زنان شدم (و به گناه مبتلا گرديدم ). پس يوسف را مى آورند و بدو گفته مى شود: آيا تو زيباتر بودى يا او؟ ما او را (اين قدر) زيبا آفريديم و (با اين حال ) به گناه آلوده نشد.
سپس شخص گرفتارى را كه بر اثر مبتلا شدن به بلاهاى گوناگون به لغزش دچار شده مى آورند. او نيز (علّت لغزش خود را اين گونه ) بيان مى دارد: پروردگارا! بلا و گرفتارى را بر من سخت كردى تا من به گناه آلوده گشتم . در اين وقت حضرت ايوب را مى آورند و مى گويند: بلا و گرفتارى تو سخت تر بود يا او؟ او نيز به بلاهاى (سخت ) دچار شد، ولى انحراف و لغزشى در او پديد نيامد (و از مسير بندگى و سپاس گزارى حق منحرف نشد).(613)
در مورد ايوب ، در بعضى از روايات چيزهايى نقل شده كه قابل اعتماد نيست و با اصول مذهب و دليل هاى شرعى و عقلى سازگار نمى باشد و چنين به نظر مى دسد كه اساس آن از تورات يا رواياتى است كه از روى تقيه و موافقت با اهل سنت صادر گرديده ؛ لذا در روايات ديگر، اهل بيت آن ها را در كرده و غير قابل قبول دانسته اند.
ما ابتدا براى اطلاع خواننده محترم ، سرگذشت آن حضرت را طبق گفتار برخى مفسران اهل سنت ؛ مانند وهب بن منبه و نيز سِفْر ايوب (تورات )(614) و پاره اى از روايات كه شبيه همان گفتار در آن ها ذكر شده است ، به طور خلاصه نقل مى كنيم و سپس آن چه را موافق با تحقيق و مذهب حق است در اين باره از نظر شما مى گذرانيم .
اينان گفنه اند: ايوب مردى از روم بود كه نسبت او چنين است : ايوب بن اموص بن رازخ بن روم بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم . مادرش نيز دختر لوط بوده است . خداى تعالى انواع نعمت ها را به ايوب داده بود تا جايى كه دارايى كسى از شتر، گاو، گوسفند، الاغ و ساير اموال به اندازه او نبود. فقط پانصد جفت گاو نر داشت كه زمين هاى كشاورزى او را شخم مى زدند و براى هر جفت گاو، يك بنده زرخريد داشت و هر يك از بندگان مزبور داراى زن و فرزند و اموالى بودند. بعضى تعداد شترهاى باركش آن حضرت را سه هزار و گله هاى گوسفند او را هفت هزار نوشته اند.
چنان كه نقل شده ، اينان مى گويند: علت ابتلاى ايوب آن بود كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك نمود و به آن بلاهاى سخت دچار شد.(615)
ابن اثير جريان را اين گونه نقل مى كند: سبب گرفتارى ايوب ، آن بود كه در سرزمين شام خشك سالى شد و فرعون آن زمان (يعنى فرمان رواى مصر) به دنبال ايوب فرستاد كه پيش ما بيا، زيرا در اين جا خشك سالى نيست . ايوب نيز به دنبال اين پيغام ، خانواده و دارايى خود را برداشت و پيش فرعون رفت . او نيز زمين هايى را در اختيار آن حضرت قرار داد تا اين كه شعياى پيغمبر، روزى در حالى كه ايوب نيز در آن مجلس حضور داشت ، نزد فرعون آمد و گفت : اى فرعون ! آيا ترس آن ندارى كه خدا خشم كند و به خاطر خشم او، اهل آسمان و زمين و درياها و كوه ها نيز خشم كنند $ ايوب در تمام مدتى كه شعيا سخن مى گفت ، ساكت بود و چيزى نمى گفت . وقتى هر دوى آن ها از پيش فرعون بيرون آمدند، خداوند به ايوب وحى كرد: اى ايوب ! به سبب اين كه به سرزمين فرعون رفتى و در برابرش سكوت كردى (و به تذكر و انذارش نپرداختى )، اكنون مهياى بلا باش $ تا آخر داستان كه ابن اثير نقل كرده است .(616)
دسته اى نوشته اند: خداى تعالى نعمت هاى بسيارى به ايوب عطا كرد و آن حضرت پيوسته شكر و سپاس خدا را به جاى مى آورد و همين سبب شده بود كه فرشتگان آسمان نام ايوب را برده و همواره او را ياد كنند.
شيطان كه در آن زمان از رفتن به آسمان ها ممنوع نشده بود، گفت وگوى فرشتگان و درود آن ها را درباره ايوب شنيد و چون شكر بسيار ايوب را در برابر نعمت هاى الهى مشاهده كرد، به وى حسد برد و به خدا عرض كرد: پروردگارا، اين سپاس گزارى و شكرانه زياد ايوب به سبب نعمت هاى بسيارى است كه به او داده اى . اگر اين نعمت ها را از وى بازدارى ، هرگز شكرانه تو را به جاى نخواهد آورد. اكنون مرا بر اموال او مسلط گردان تا بدانى كه اگر نعمتى نداشته باشد، تو را سپاس گزارى نمى كند.
خداوند شيطان را برا اموال ايوب مسلط كرد و او به سرزمين ايوب آمد و همه اموال و فرزندان او را نابود ساخت ، اما شكر و حمد ايوب در برابر خداى تعالى بيشتر شد. دوباره شيطان به خدا عرض كرد: مرا بر كشاورزى ايوب مسلط گردان . خداوند نيز او را بر زراعت ايوب مسلط گردانيد و شيطان با كمك يارانش ، تمام كشاورزى ايوب را سوزاندند. اما باز هم بر شكر و سپاس ايوب افزوده شد.
شيطان گفت : پروردگارا! مرا بر گوسفندان ايوب مسلط گردان . خداوند با اين تقاضاى شيطان هم موافقت فرمود و شيطان همه گوسفندان او را هلاك كرد، ولى از سپاس گزارى و شكر ايوب كاسته نگرديد. تا اين كه شيطان گفت : مرا بر بدن او مسلط گردان . خداى تعالى بدو گفت : به جز زبان ، عقل و ديدگان ، بر ساير اعضاى بدنش تو را مسلط كردم .
شيطان بيامد و نفسى زهرآگين بر پيكر او دميد كه بدنش از سر تا پا زخم گرديد و زمان درازى نيز به همين شكل به سپاس خدا مشغول بود تا وقتى كه كرم در بدنش پديدار گشت و متعفن گرديد و مردم او را از شهر بيرون بردند و در خارج آن در كنار ويرانه اى افكندند و به جز همسرش ، كس ديگرى نزد او رفت و آمد نمى كرد.
آن زن نيز براى تهيه غذا و خوراك ايوب ، نزد مردم مى رفت و با گدايى براى ايوب غذا فراهم مى كرد و نزد وى آورد.
شيطان كه از صبر و شكيبايى ايوب به تنگ آمده و در كار او درمانده شده بود، نزد چند تن از پيروان او كه در كوه ها به صورت رهبانانى زندگى مى كردند دفت و به آن ها گفت : بياييد تا نزد اين بنده گرفتار برويم و از گرفتارى او بپرسيم ؟ رهبانان سوار استرهاى خود شدند و نزد ايوب آمدند. وقتى نزديك او رسيدند، استران از بوى تعفن بدن ايوب گريختند و پيش نرفتند تا سرانجام با زحمت آن ها را به جلو رانده پيش ايوب رفتند و نزد او نشسته بدو گفتند: اى ايوب ! خوب است گناه خود را كه سبب اين بلاى بى سابقه شده است به ما خبر دهى ، زيرا ما ترس آن داريم كه اگر از خداوند سؤ ال كنيم ، ما را هلاك سازد.
ايوب در پاسخ آن ها فرمود: به عزت پروردگارم سوگند، من هرگز غذايى نخوردم ، جز آن كه يتيمى و ناتوانى با من بود كه از آن غذا مى خورد و هيچ گاه دو عملى كه هر دوى آن ها اطاعت پروردگار بود براى من پيش نيامد، جز آن كه من آن را كه انجام آن سخت تر بود انتخاب كردم . در اين دقت جوانى كه همراه آنان بود به ايشان گفت : چه زشت است كار شما كه نزد پيغمبرى از پيغمبران خدا آمده و او را سرزنش كرديد تا جايى كه ناچار شد آن چه را از عبادت پروردگار خود پنهان مى داشت آشكار سازد.(617)
به دنبال اين جريان ، نقل كرده اند كه ايوب از وضع خود به خدا شكايت كرد و كمك خواست . خداى تعالى در پاسخ او فرمود: چه كسى قدرت پرستش مرا به تو داد كه حمد و سپاس مرا به جاى آورى ؟ آيا بر چيزى كه خدا بر تو منت آن را دارد، بر خدا منت مى گذارى ؟ و هم چنان نعمت هاى ديگرى دا كه به او داده بود، يادآور شد.
در اين جا بود كه ايوب مشتى خاك برداشته و بر دهان ريخت و عرض كرد: پروردگارا! حق با توست و اين نعمت را تو به من عطا كردى . پس از شكايت خود به درگاه خدا پوزش طلبيد و پس از آن خداى تعالى فرشته اى
را فرستاد و به ايوب دستور داد: پاى خود را بر زمين بزن . با انجام اين دستور، چشمه آبى ظاهر شد و ايوب خود را با آن شست وشو داد و زخم ها و بيمارى هايش برطرف گرديد و خداوند،نعمت هاى ديگرى را هم كه از دست داده بود، يكى پس از ديگرى بدو بازگردانيد.(618)
درباره عملى هم كه از همسرش سرزد و سبب شد ايوب سوگند ياد كند كه او را صد تازيانه بزند، روايات مختلف است . در بعضى از نقل هاست كه همسر ايوب براى تهيه خوراك آن حضرت ، نزد جماعتى رفت و از آن ها چيزى خواست . وقتى كه آن ها گيسوان زبياى آن زن را ديدند، بدو گفتند: اگر مقدارى از گيسوانت را بريده و به ما بدهى ، ما نيز به تو خوراكى خواهيم داد. او نيز به سبب علاقه اى كه به ايوب داشت ، اين كار را انجام داد و چون ايوب او را با گيسوان بريده ديد، چنين سوگندى ياد كرد.(619) در نقل ديگرى هم آمده است كه شيطان چون در كار ايوب فروماند و با نابود كردن اموال و اولاد ايوب و بيمارى هاى سخت بدنى ، باز هم مشاهده كرد كه ايوب از سپاس گزارى خداوند دست برنمى دارد و روز و شبش به حمد و ستايش خداوند مى گذرد، بسيار ناراحت و درمانده گرديد و فريادى زد كه همه لشگريان و يارانش گرد او جمع شدند و از وى سبب آن فرياد را پرسيدند. او در جواب گفت كه اين مرد مرا درمانده كرده ، زيرا من از خدا خواستم تا مرا بر اموال و فرزندانش مسلط گرداند و مال و فرزندى براى او به جاى نگذاشتم ، اما شكيبايى و ستايش او به درگاه خدا افزون گرديد. دوباره از خدا خداستم كه مرا بر بدن او مسلط گرداند و او را به حالى انداختم كه همه بدنش زخم شد و او را كنار ويرانه اى انداختند و هيچ كس جز همسرش بدو نزديك نمى شد، ولى باز هم دست از حمد و ثناى خدا برنداشت و صبر كرد. به راستى كه با اين ترتيب من پيش خدا رسوا شدم و اين فرياد براى آن بود كه شما جمع شويد و كمكم كنيد و راهى به من نشان دهيد.
ياران شيطان گفتند: مكر و حيله تو چه شد و آن علم و تدبيرى كه گذشتگان را به وسيله آن نابود مى كردى كجا رفت ؟ شيطان در جواب گفت : همه آن ها درباره اين مرد باطل و تباه شد و ديگر كارى از من ساخته نيست . اكنون شما بگوييد چه تدبيرى انجام دهم ؟
يارانش گفتند: آدم را چگونه از بهشت بيرون كردى ؟
شيطان گفت : به وسيله همسرش .
آن ها گفتند: ايوب را نيز از همان راه منحرف كن ، زيرا كسى جز او نزد ايوب رفت وآمد نمى كند و ايوب نيز كسى است كه سخن او را مى پذيرد.
شيطان اين راءى را پسنديد و به صورت مردى درآمد و نزد همسر ايوب رفت و بدو گفت : اى زن ! شوهرت كجاست ؟ جواب داد: او اكنون دچار جراحات گوناگون بدن خود است و كرم ه در بدنش رفت وآمد مى كنند.
شيطان كه اين سخن را از او شنيد، به خيال آن كه اين گفتار وى از روى بى تابى است به وسوسه او پرداخت و نعمت ها و خوشى هايى را كه قبلاً داشتند، به ياد او آورد و از زيبايى و جوانى ايوب سخن به ميان آورد و بدو گفت : اين رنج و بيمارى ديگر پايان ندارد و هميشگى است .
در همين وقت همسر ايوب فريادى كشيد و بى تاب شد. شيطان كه ديد تدبيرش كارگر افتاد، بزغاله اى را پيش او آورد و بدو گفت : اگر اييوب اين بزغاله را به دست خود ذبح كند و نام خدا را هنگام ذبح آن نبرد، از تمام اين بيمارى ها و رنج ها بهبودى خواهد يافت . وقتى همسر ايوب اين سخن را شنيد، آن بزغاله را نزد ايوب آورد و جريان را بدو گفت . ايوب دانست كه گوينده آن سخنان شيطان بوده ، از اين رو به همسرش گفت : دشمن خدا (شيطان ) پيش تو آمده و اين سخنان را به تو ياد داده و تو نيز سخنش را پذيرفته اى ، اكنون از تو مى پرسم آن مال و اولاد و سلامتى را كه ما داشتيم چه كسى به ما داده بود؟
زن گفت : خدا.
ايوب گفت : چند سال ما از آن ها بهره مند بوديم ؟
زن پاسخ داد: هشتاد سال .
ايوب پرسيد: اكنون چند سال است كه خدا ما را به اين آزمايش دچار كرده است ؟
زن گفت : هفت سال و چند ماه .
ايوب فرمود: اى زن ! به خدا سوگند از روى عدالت و انصاف با خدا رفتار نكرده اى ، مگر آن كه به همان اندازه كه در آسايش بوده اى ، در بلا و گرفتارى هم صبر كنى (يعنى همان طور كه هشتاد سال در خوشى و آسايش بوده اى ، بايد هشتاد سال هم در بلا و گرفتارى صبر كنى ) تا عدالت و انصاف را رعايت كرده باشى .
به دنبال اين سخن ، حضرت ايوب سوگند ياد كرد و بدو گفت : به جرم اين كه به من دستور دادى حيوانى را براى غير خدا ذبح كنم ، اگر خدا شفايم دهد، صد تازيانه به تو خواهم زد. از اين پس ديگر خوراك و آشاميدنى تو بر من حرام است و هم اكنون از پيش من دور شو كه ديگر نو را نبينم .
وقتى همسرش از نزد ايوب رفت و ايوب خود را تنها و بى مونس و پرستار ديد، رو بر خاك نهاد و در حال سجده به خدا عرض كرد: اءَنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ (620) و همين دعا بود كه سبب برطرف شدن بلاهاى ايوب گشته و بدو وحى شد: سر بردار كه دعايت مستجاب گرديد. اكنون پاى خود را بر زمين بزن $ تا به آخر داستان شفاى ايوب و بازگشت نعمت هاى الهى و سرسبز شدن ويرانه و آباد شدن آن محوّطه .
از آن سو، همسرش پيش خود فكر كرد: اكنون كه او مرا از پيش خود رانده ، كسى نيست كه براى او غذا ببرد و از وى پرستارى كند. اگر من هم نزد او نروم ، از گرسنگى تلف مى شود و درندگان صحرا بدنش را مى خورند. به دنبال اين فكر بازگشت ، ولى از آن ويرانه و ايوب اثرى نديد و به جاى آن باغ سرسبزى ديد كه جوانى خوش سيما و خوش لباس در آن جاست .
زن شروع به گريه كرد و ترسيد پيش آن مرد برود. جوان پيش آمد و سبب گريه او را پرسيد. زن گفت : ويرانه اى در اين جا بود كه مرد بيمارى در آن مى زيست . اكنون نمى دانم بر سر آن مرد چه آمده است ؟
جوان پرسيد: آن مرد چه نسبتى با تو داشت ؟
زن پاسخ داد: شوهرم بود. آيا تو او را نديدى ؟
جوان پاسخ داد: اگر او را ببينى مى شناسى ؟
زن گفت : آرى . وقتى كه خوب به سيماى آن جوان نگريست گفت : در حال جوانى و تندرستى ، از هر كس به تو شبيه تر بود.
ايوب بدو فرمود: من همان ايوب هستن كه تو به من دستور دادى آن بزغاله را براى شيطان ذبح كنم ، ولى من فرمان بردارى پرردگارم كرده و اطاعت شيطان نكردم . و سپس به درگاه خدا دعا كردم ، او نيز نعمت هاى مرا بازگرداند چنان كه مشاهده مى كنى .
در نقل ديگرى است كه شيطان چون به نزد همسر ايوب آمد، بدو گفت : آيا مرا مى شناسى ؟
وى گفت : نه .
شيطان گفت : من خداى زمين هستم و همه اين بلاهايى را كه شوهرت به آن ها دچار شده ، من بر او وارد كرده ام ، چون او خداى آسمان را پرستش كرد و مرا به خشم آورد. اكنون اگر يك سجده براى من بكند، همه بلاها را از وى دور خواهم نمود و نعمت هاى از دست رفته را به او باز خواهم داد.(621)
بعضى گفته اند كه شيطان بدو گفت : اگر تو براى من سجده كنى ، نعمت هايتان را به شما باز مى گردانم و شوهرت را نيز عافيت مى دهم .
از ابن عباس نقل شده كه شيطان به صورت طبيبى نزد همسر ايوب آمد و آن زن از وى خواست تا ايوب را مداوا كند. شيطان گفت من او را مداوا مى كنم به شرط آن كه وقتى بهبودى يافت ، به من بگويد كه تو مرا شفا دادى و جز اين پاداشى نمى خواهم . زن كه اين سخن را شنيد شيطان را نشناخت ، نزد ايوب آمد و از وى خواست تا با تقاضاى آن طبيب موافقت كند.ايوب با شنيدن گفتار زن ، قسم خود كه او را صد تازيانه بزند.(622)
آخرين قولى كه طبرسى آن را در مجمع البيان نقل كرده اين است كه سبب سوگند ايوب ، هيچ يك از اينها نبود، بلكه همسر ايوب به دنبال كارى رفت و بازگشت او طول كشيد و ايوب به سبب بيمارى ، حوصله اش سر رفت و قسم خورد او را صد تازيانه بزند.(623)
به هر صورت وقتى ايوب شفا يافت و خداى تعالى سلامت بدن و نعمت هاى گذشته را به او بازگردانيد، خواست به سوگند خود عمل كند و در فكر بود چگونه صد تازيانه به آن زن وفادار، باايمان و مهربان بزند. خداوند چنان كه در سوره ص بيان فرموده به او دستور داد دسته اى از چوب هاى نازك كه مطابق روايات و تفاسير عددش صد تا بود، برگيرد و با ملايمت يك دفعه بر بدن او بزند و بدين ترتيب به سوگند خود عمل كند.(624)
اين خلاصه سخنانى بود كه مفسران اهل سنت ، مثل وهب بن منبّه و ديگران و نيز تورات كنونى در سِفْر ايوب و پاره اى از روايات شيعه درباره بلاهاى ايوب و موضوعات ديگر مربوط به او گفته اند.
اما بزرگان اهل تحقيق ، بعضى قسمت هاى داستان مزبور را ساخته و پرداخته مفسران دانسته و انتساب آن را به انبيا و پيمبران الهى جايز ندانسته اند و ما براى توضيح بيشتر، ترجمه گفتار علم بزرگوار شيعه مرحوم سيد مرتضى اعلى اللّه مقامه و يكى از نويسندگان معاصر مصرى را از نظر شما مى گذرانيم و به دنباله داستان ايوب و ذكر موضوعات ديگرى كه تذكر آن لازم است ، باز مى گرديم .
سيد مرتضى در كتاب تنزيه الانبياء پس از اثبات اين مطلب كه انبياء و پيغمبران الهى و ائمه دين بايد از گناهان و بيماريهايى كه موجب نفرت ، دورى و وحشت مردم است مانند پيسى و جذام پاك باشند، در حالات ايوب مى گويد: اما آنچه در اين باره از گروهى از مفسران نقل شده ، قابل قبول نيست ، زيرا اينان پيوسته به پروردگار متعال و رسولان خدا هر كار زشت و منكرى را نسبت داده و تهمت هاى بزرگى به آنان مى زنند و در رواياتى كه در اين باب تقل كرده اند، مطالبى است كه انسان با اندكى تاءمل ، متوجه مى شود كه ساختگى و نادرست است . اينان گفته اند: خداوند شيطان را بر مال و گوسفندان ايوب و خاندان او مسلط گردانيد و چون آن ها را نابود كرد و صبر و شكيبايى ايوب را ديد، از خداوند درخواست كرد كه او را بر بدن ايوب مسلط سازد. خداوند فرمود: من تو را بر همه بدن او، جز عقل و چشمش مسلط ساختم .
شيطان بيامد و بر سر تا پاى بدنش دميد و بر اثر آن دم ، همه بدن ايوب زخم شد و بنى اسرائيل هفت سال و چند ماه او را در زباله دانى افكندند و در اين مدت كرم ها در بدنش رفت وآمد مى كردند و ساير گفتارهايى كه با شرحى طولانى بيان نموده اند و ما از ذكر آن خوددارى مى كنيم .
آن گاه مى گويد: كسى كه عقل و خردش اين اندازه باشد كه اين جهل و كفر را بپذيرد و نداند كه خداى تعالى شيطان را بر خلق او مسلط نمى سازد و او نمى تواند بدن ها را زخم كند و بيمارى بياورد، چگونه مى توان به حديث او اعتماد كرد؟
سيد مرتضى در پاسخ آن دسته كه گفته اند: بلاهاى ايوب به عنوان عقاب و كيفر او در دنيا بود، مى فرمايد: اما آن بيمارى هاى سخت و بلاهاى عظيمى كه به ايوب رسيد، جز براى آزمايش و امتحان وى نبود و خدا مى خواست در برابر صبر و شكيبايى ايوب ، پاداش نيكويى به وى بدهد و اين سنت الهى است كه در مورد اوليا و برگزيدگان درگاهش ‍ انجام مى دهد، چنان كه از رسول خدا(ص ) هنگامى كه از آن حضرت پرسيدند: كدام يك از مردم در بلا و گرفتارى سخت تر هستند (و بلا بيشتر بر آن ها مى رسد؟) فرمود: پيغمبران و پس از ايشان مردمان صالح و هم چنين هر چه مردم شبيه تر به پيغمبران و صالحان باشند، به بلا و سختى نزديك ترند.
ايوب نيز در برابر آن بلاهاى سخت ،چنان صبرى كرد كه تا به امروز ضرب المثل شده است . شكيبايى او به حدّى بود كه در خلال تمام اين بلاها، پيوسته سپاس گزار درگاه حق بود و سخنى كه بر خلاف بردبارى و سپاس گزارى او باشد، از دهانش خارج نشد و حرفى كه گله و شكايتى در آن باشد، از وى شنيده نشد.خداى تعالى نيز در عوض چنان كه در قرآن كريم فرموده گذشته از نعمت هاى بزرگ و جاويدان آخرت ، در دنيا نيز اموال و خاندان او را به او بازگردانيد و آن ها را چند برابر كرد و بيمارى هاى او را شفا داده و از بلاها نجاتش بخشيد.(625)
از نويسندگان معاصر اهل سنت نيز عبدالوهاب نجّار همين مطلب را در كتاب خود ذكر كرده و مى گويد: مردم در مورد ايوب مطالبى روايت كرده اند كه دلالت بر اين كه آن حضرت به بيمارى هايى مبتلا شد كه موجب تنفر مردم گرديد و آن ها را از نزديك شدن به وى خوددارى مى كردند. اين روايات با مقام نبوت منافات دارد: زيرا دانشمندان الهى در جاى خود ثابت كرده اند كه پيغمبران الهى بايد از بيمارى هايى كه موجب تنفر مردم است ، پاك باشند. با اين ترتيب روايات مزبور با منصب نبوّت سازگارى ندارد.
نويسنده مزبور پس از نقل اين سخنان ، دو جواب براى اشكال فوق ذكر مى كند:
اوّل آن كه مى گويد: بلاهاى مزبور با خصوصياتى كه گفته اند پيش از مقام نبوت آن حضرت بوده و پيامبرى ، وقتى به آن حضرت رسيد كه به آن بلاها دچار شد و آن صبر و بردبارى از ظاهر گرديد و شكايت و گله اى به درگاه خدا نكرد.
دوم آن كه گفته است : كسانى كه در نقل بلاهاى ايوب مبالغه كرده اند، اعتمادشان به گفتار اهل كتاب و سِفْر ايوب بوده و خيال كرده اند هر چه در سِفْر مزبور نقل شده ، حقيقت دارد و واقعيّت داشته است ، در صورتى كه اگر خوب دقت مى كردند، مى دانستند كه سِفْر ايوب بيشتد به زبان حال شعرا مى ماند و پرواضح است كه شعر در هر زبانى ميدان مبالغه و گزاف گويى است (و بسيارى از آن ها حقيقت ندارد.) او سپس براى تاءييد گفتار خود، اشعارى از عمروبن فارض و متنّبى و ديگران نقل كرده است .(626)
بدين ترتيب مشخص شد قسمت هايى از گفتار مفسران در اين داستان قابل قبول نبوده و اگر روايتى هم بر طبق آن رسيده باشد، بر تقيه حمل شده يا مورد اعتماد نيست .
حديثى جالب از امام باقر 
در اين جا مرخوم صدوق در كتاب خصال حديثس از امام باقر(ع ) روايت كرده كه حقيقت را آشكار ساخته و از اشكالات مزبور خالى است و بلكه توضيحى براى ساير روايات و احاديث مى باشد.
آن حضرت فرمود: ايوب هفت سال بدون آن كه گناهى از وى سر زده باشد، دچار بلا گرديد و پيغمبران الهى گناه نمى كنند، زيرا آن ها معصوم و پاكيزه هستند و مرتكب انحراف و گناه كوچك و بزرگ نمى شوند. سپس فرمود: ايوب در تمام بلاهايى كه بدان دچار شد، هيچ گاه بدنش بدبو نشد و قيافه اش زشت نگرديد و خون و چركى از بدنش خارج نشد و مورد تنفر و بيزارى بينندگان واقع نشد و كرم به بدنش نيفتاد و خدا با همه پيغمبران و اولياى گرامى خود در گرفتارى آن ها اين گونه رفتار مى كند. اين كه مردم از آن حضرت كناره مى گرفتند، به سبب فقر و ناتوانى حال او در ظاهر بود، زيرا مردم از مقامى كه وى در نزد خدا و گشايشى كه به دنبال داشت ، بى خبر بودند.(627)
پيغمبر (ص ) فرمودند: بلاكش ترين پيغمبران هستند و پس از آن ها شبيه ترين مردم به آن ها (يعنى هر چه مردم به آن ها شبيه تر و در پيش گاه خداى تعالى مقرّب تر باشند،) بلاكش تر خواهند بود.
اين كه خداوند ايوب را به آن بلاى بزرگ گرفتار ساخت آن بلايى كه در پيش مردم به سبب آن خوار شد براى آن بد كه وقتى نعمت هاى بزرگ خدا را كه اراده فرموده بود بدو برساند در دست او ديدند، ادّعاى خدايى درباره اش ‍ نكنند. هم چنين بدانند پاداش نيك خداوند دو گونه است : يكى يه دليل استحقاق و مزد و ديگرى از روى اختصاص و تفضل .ديگر اين كه هيچ ناتوانى را به سبب ضعفش خوار ندانند و هيچ فقير و ندارى را به سبب ندارى اش كوچك نشمارند و هيچ بيمارى را به علت بيمارى اش به چشم حقارت ننگرند. و بدانند كه خداوند هر كس را بخواهد بيمار سازد و هر كه را بخواهد شفا و بهبودى بخشد. هر جا و به هر گونه و به هر سببى كه بخواهد، آن را وسيله پند سازد و براى هر كس كه بخواهد، سبب بدبختى و براى آنكه بخواهد، سوجب سعادت گرداند. خداى عزوجل در آن چه انجام مى دهد، عادل و در كارهايش حكيم و فرزانه است . جز آن چه صلاح بندگان اوست درباره شان انجام ندهد و بندگان خدا جز از جانب حضرت او توانايى و نيرويى ندارند.(628)
پاسخ سوال ديگر 
يك مطلب باقى مى ماند و آن هم بحث درباره اين آيه است كه خداوند از زبان ايوب نقل مى كند كه به درگاه وى عرض ‍ كرد:
اءَنِّى مَسَّنِىَ الشَيطانُ بِنُصبٍ و عَذابٍ(629)؛
پروردگارا! شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است .
برخى گفته اند كه اين آيه ، شاهدى است بر گفتار آن دسته از مفسّران كه گفته اند: شيطان بر مال و جان و فرزندان آن حضرت مسلط گرديد به شرحى كه گذشت و ديگر اين كه چون عذاب بر اساس استحقاق و كيفر مى آيد، پس اين آيه شاهدى است براى گفتار ديگرشان كه گفته اند: بلايى كه دچار ايوب گرديد، به دليل گناه و لغزشى بود كه در تبليغ رسالت از وى سر زد.
اما پاسخ اشكال اوّل آن است كه نسبت دادن گرفتارى به شيطان ، منافاتى با انتساب آن به اسباب عادى و طبيعى ندارد، زيرا به اصطلاح آقايان ، اين اسباب و وسايل در طول يك ديگر هستند نه در عرض و كنار هم ؛ يعنى منافات ندارد كه در رسيدن يك خوشى يا ناخوشى به انسان ، دو يا سه واسطه و يا بيشتر در كار باشد و هر كدام در رساندن آن خوشى يا ناخوشى به انسان ، دخالت داشته و در صدر همه آن ها نيز اراده حضرت حق تعالى قرار داشته باشد و گفتن يكى از واسطه ها، واسطه يا وسايط ديگر را نفى نمى كند.
گذشته از اين ، در كجا معناى گفتار ايوب اين است كه شيطان بر اثر تسلط بر مال و جان و فرزندان من مرا به عذاب انداخته ، زيرا آن حضرت نابودى مال و فرزندان و بيمارى و مرض خود را به شيطان نسبت نمى دهد و نمى گويد: خدايا!شيطان مرا بيمار كرده $ و اموالم را نابود ساخته $ و $ بلكه مى گويد: شيطان مرا به عذاب دچار ساخته و اين شايد بدان سبب بود كه شيطان مردم را وسوسه مى كرد تا كسى نزد آن حضرت نرود و او را تنها بگذارند، مثل آن كه به آن ها مى گفت : اگر او پيغمبر بود، خداوند او را به اين بلاها دچار نمى كرد $ يا چنان كه شرحش گذشت همسرش را كه با كمال وفادارى و صميميت به پرستارى آن حضرت كمر بسته بود و در طول مدت فقر و بيمارى او اظهار خستگى نمى كرد، وسوسه كرد و سبب مى شد كه آن زن نزد ايوب رفته و شكايت از حال خود و ايوب كند يا با پخش كردن اين مطلب كه بيمارى ايوب مسرى و غير قابل معالجه است ، مردم را تحريك مى كرد تا آن حضرت را از شهر و خانه اش دور كنند و نزديكش نروند $ اين رنح هايى بود كه از شيطان به آن حضرت مى رسيد و شايد معنى گفتار او نيز به درگاه خداى تعالى همين بود كه پروردگارا! شيطان بر اثر وسوسه ها و تحريكات خود مرا به رنج و عذاب دچار ساخته است .
اما پاسخ اشكال دوم نيز روشن است ، زيرا عذاب در زبان عربى به معناى رنج و ناراحتى است ، چه از روى كيفر با سابقه گناه و جرمى باشد و چه بى علت اما اين مطلب كه بلاهاى ايوب از روى سابقه گناهى نبوده و عنوان كيفر نداشته ، شرحش در ذيل آمد.
تذكر چند مطلب  
در پايان داستان حضرت ايوب تذكر چند مطلب كه در روايات و تواريخ در خلال سرگذشت آن حضرت ذكر شده لازم به نظر رسيد:
1 برخلاف گفته برخى از مفسران اهل سنت ، بلاهايى كه ايوب به آن ها دچار شد، روى سابقه كوتاهى كردن آن حضرت در انجام وظيفه پيغمبرى و به اصطلاح به كيفر گناهى كه نعوذبالله به گفته آن ها از او صادر شد نبود، بلكه اين بلايا، فقط به سبب بالا رفتن مقام و آزمايش ايوب صورت نگرفت و خداى تعالى مى خواست با اين آزمايش سخت ، آن حضرت را شايسته نعمت هاى بزرگ دنيا و آخرت و شايسته آن مقام برجسته بنمايد و داستان او را براى بندگان ديگر خود پند و عبرتى قرار دهد تا حجتى براى ديگران باشد. از بيان حضرت باقر در حديثى كه گذشت ، به خوبى اين مطلب استفاده مى شود. در آن جا كه فرمود:ايوب هفت سال بدون هيچ گناهى كه از وى سر زده باشد دچار بلا گرديد$ و در جاى ديگر فرموده است : بلاكش ترين مردم انبيا هستند و سپس به ترتيب هر كس بدان ها شبيه تر (نزديك تر) است كه $ در روايات ديگر نيز بدان اشاره يا تصريح شده است .
صدوق در كتاب علل الشرائع از امام صادق (ع ) دو حديث نظير يك ديگر نقل كرده كه در هر دوى آن ها امام تصريح مى كند كه ايوب بدون هيچ گناه و تقصيرى دچار بلا گرديد. متن يكى از آن ها كه رانى آن شخصى به نام درست بن ابى منصور بوده ، چنين است :
إ نَّ ايّوبَ من غيرِ ذنب ؛
همانا ايوب بدون گناه دچار بلا شد.
متن حديث ديگر نيز كه ابوبصير از آن حضرت روايت كرده اين است :
اءُبتُلى ايوب سبع سنينَ بلاذنبٍ ؛
ايوب هفت سال بدون گناه به بلا مبتلا گرديد.
اين تذكراتى كه در اين روايات آمده ، يا براى پاسخ به گفتار نادرست همان دسته از مفسران اهل سنت است كه ابتلاى ايوب را معلول ترك امر به معروف و نهى از منكر از طرف آن جضرت دانسته اند، يا به منظور رفع اشتباه از ذهن مردم كوتاه فكرى است كه خيال مى كنند هر مصيبتى كه به انسان مى رسد، به سبب گناهى است كه قبلاً از وى سر زده و كيفر خطا و جرمى است كه وى انجام داده است $ و گاهى همين اشتباه آنان ، موجب انحراف افراد كوتاه فكر ديگرى نيز مى گردد.
شايد ائمه بزرگوار شيعه مى خواهند اين حقيقت را تذكر دهند كه مطلب از آ ن طرف صحيح است كه هيچ گناهى بدون كيفر نمى ماند و هر چه انسان بكارد همان را درو خواهد كرد، اما از اين مطلب درست نيست كه از عمل خويش مى بيند و به اصطلاح ملازمه اى در اينست .
حال اگر بخواهيم براى توضيح بيشتر وارد اين بحث شويم كه چگونه مردان الهى بدون تقصير و گناه ، به بلاهاى سخت دچار مى گردند و اين چه ويژگى براى افراد باايمان و مقرّب درگاه خداوند است كه هر چه ايمانشان بيشتر و به خداى تعالى نزديك تر باشند، گرفتارى بيشترى به آن ها مى رسد و بلا و گرفتارى ، چه آثارى از نظر كمال معنوى روى مردان بزرگ الهى مى گذارد و ساير مطالبى كه به اين بحث مربوط است ، يك سره از موضوع كتاب خارج شده و به تدوين جزوه اى مستقل در اين باره نيازمند خواهيم شد. و خواننده محترم اگر مايل به توضيح بيشترى در اين باره باشد، بهتر است به كتاب هاى مفصلى كه در اين مورد نگاشته شده مراجعه كند مانند كتاب پر ارج عدل الهى استاد شهيد مطهرى و به ويژه فصل سوم آن كه پاسخ اين سؤ الات را به خوبى داده است .
2 مطلب ديگر مربوط به مدت ابتلاى ايوب است كه بعضى هيجده ، برخى سيزده و دسته اى هم خفت سال و هفت ماه و هفت ساعت ذكر كرده اند. از وهب بن منبه نيز نقل شده كه گفته است : مدت ابتلاى ايوب سه سال تمام بود بدون كم و زياد.(630) ولى در روايات شيعه مدت آن ، همان هفت سال ذكر شده كه از آن جمله حديث كتاب خصال و حديث ديگرى كه صدوق در كتاب علل الشرائع نقل كرده است وى باشد كه هر دوى آن ها در صفحات قبل از نظر شما گذشت .
مولانا نيز در اشعار عرفانى خود مى گويد:
آن خدايى كه فرستاد انبيا
نى به حاجت بل به قضل كبريا
آن خاوندى كه از خاك ذليل
آفريد او شهسواران جليل
پاكشان كرد از مزاج خاكيان
بگذرانيد از تك افلاكيان
برگرفت از نار و نور صاف ساخت
وانگه او بر جمله انوار تاخت
آن سنا برقى كه بر ارواح تافت
تا كه آدم معرفت زان راه يافت
نوح از آن گوهر چو برخوردار شد
در هماى بحر جان دربار شد
جان ابراهيم از آن انوار رفت
بى حذر در شعله هاى نار رفت
چون كه اسماعيل در جويش فتاد
پيش دشنه آب دارش سرنهاد
جان داود از شعاعش گرم شد
آهن اندر دست بافش نرم شد
چون سليمان شد وصالش را رضيع
ديو گشتش بنده فرمان و مطيع
در قضا يعقوب چون بنهاد سر
چشم درشن كرد از بوى پسر
تا آن جا كه گويد:
شكر كرد ايوب صابر هفت سال
دربلا چون ديد ايام وصال
3 مطلب سوم درباره مدت عمر و مدفن ايوب است . برخى مدت عمر آن حضرت را 92 سال و بعضى 200 سال گفته اند. در تارسخ عمادزاده 226 سال ذكر شده كه 73 سال قبل ابتلا، هفت سال و هفت ماه و هفت روز دوران سختى و 146 سال پس از ابتلا زندگى كرده است ، و نگارنده سند معتبرى براى هيچ كدام از آن ها به دست نياورده است . راوندى كه او نيز سند خود را به وهب بن منبه مى رساند، مى نويسد: ايوب در زمان يعقوب زندگى مى كرد و دختر يعقوب كه نامش اليا بود همسر ايوب بوده است . پدر آن حضرت از كسانى بود كه به ابراهيم ايمان آورد و مادر ايوب دختر لوط بوده و لوط جدّ مادرى ايوب است . تا آن جا كه گويد: ايوب قبل از رسيدن بلا 73 ساله بود كه خداوند همانند آن ، 73 سال ديگر بر عمر آن حضرت افزود.(631)
درباره محل دفن او نيز اختلاف است . بلاغى در فرهنگ قصص قرآن نوشته است كه قدر مسلم آن حضرت در سرزمين عوص مى زيسته و در قله كوه جحاف در يمن به فاصله هشتاد ميل از عدن دفن شده است . در اعلام قرآن خزائلى آمده است كه در بيضاى فارس كنار دهى به نام خيرآباد دره كوچكى است كه عوام قبر ايوب را آن جامى دانند و در ايام متبركه براى زيارت به آن جا مى روند.
اين درّه داراى گياهان خاردارى است كه گوسفندان مى چرند و مردم آن ناحيه معتقدند كه خوردن آن علف براى دفع بيمارى جرب گوسفندان مفيد است ، هم چنين بعضى از چشمه هاى آب گوگرد را آب ايوب مى نامند.
در اين جا گفتار مسعودى را درباره ايوب براى شما ترجمه كرده و به اين فصل خاتمه مى دهيم .
وى مى گويد: ايوب پيغمبر معاصر حضرت يوسف بود و او،ايوب بن موص بن رزاح بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم است كه در سرزمين حوران و بثينه از بلاد دمشق و جابيه مى زيست . ايوب داراى اموال و فرزندان بسيارى بود و خدا او را در مورد خود و مال و فرزندانش به بلا دچار كرد و آن حضرت صبر و بردبارى پيشه ساخت و خداوند آن ها را به وى باز گرداند. سپس مى گويد: مسجد آن حضرت و چشمه اى كه از آن غسل كرد هم اكنون كه سال 332 است در سرزمين نوا و جولان مابين دمشق و طبريه از بلاد اردن موجود و مشهور است و مسجد و چشمه مزبور در سه ميلى نواست و سنگى نيز كه در حال بلا و گرفتارى بدان تكيه مى داد و همسرش رحمه نيز در كنار آن سنگ مى نشست ، هم اكنون در همان مسجد موجود است .(632)
نوا و جولان نام دو قيه از دوستاهاى كوهستانى دمشق و منطقه وسيعى به نام حوران است و هم اكنون كه اين سطور نوشته مى شود، در كوه هاى جولان سخت ترين جنگ ها با آخرين سلاح هاى روز ميان ملت مسلمان سوريه و غاصبان يهود جريان دارد. از خداى تعالى مى خواهيم كه مسلمانان جهان را در هر جا كه هستند بر دشمنانشان پيروز گرداند.
15: شعيب 
نام و نسب شعيب  
درباره نام و نسب شعيب ميان تاريخ ‌نويسان اختلاف است . ابن اثير در كتاب كامل التواريخ نقل مى كند كه برخى نام آن حضرت را يثرون (633) ذكر كرده و برخى همان شعيب نوشته اند. در لغت نامه دهخدا نقل شده كه نام اصلى آن حضرت را يثرن و به فارسى بويب گويند و بعضى يثرون ، يثروب و يا يثروب بن بويب هم نوشته اند. در تورات هم يثرون آمده است . و معلوم است كه در نقل هاى مزبور تحريف راه يافته و نام اصلى يكى از آن ها بيشتر نبوده است . جمعى از تاريخ ‌نويسان نيز همان نام قرآنى او، يعنى شعيب كه در زبان سريانى يترون است را ذكر كرده اند.(634)
درباره اين كه نسب آن حضرت به ابراهيم خليل نيز مى رسد يا نه ؟ اختلاف است . جمعى شعيب را از فرزندان مدين بن ابراهيم مى دانند، چنان كه در احوالات ابراهيم و فرزندان آن حضرت بدان اشاره شد.(635) يعقوبى پدران آن حضرت را تا مدين اين گونه نوشته است : شعيب بن نويب بن عيابن مدين بن ابراهيم .(636) طبرى گويد: شعيب بن صفون بن عنقاد بن ثابت بن مدين بن ابراهيم .(637) و مسعودى گفته است : شعيب بن رعويل بن مر بن عنقاء بن مدين بن ابراهيم .(638) در كتاب اثبات الوصيه نيز گويد: شعيب از فرزندان نابت بن ابراهيم بوده و از فرزندان اسماعيل و اسحاق نيست .
در مقابل اينان جمعى گفته اند: شعيب از فرزندان ابراهيم نبوده ، بلكه نسب وى به برخى از مردمانى مى رسد كه به ابراهيم ايمان آورده و با وى به شام مهاجرت كرده بودند، ولى از طرف مادر نسبش به لوط پيغمبر مى رسد. اين قولى است كه ابن اثير از بعضى نقل كرده است ،(639) و راوندى نيز به سند خود از وهب روايت كرده كه گفته است : شعيب پيغمبر و ايوب و بلعم بن باعورا نسبشان به كسانى مى رسد كه در روز نجات ابراهيم از آتش نمرود به آن حضرت ايمان آورده و با وى به شام هجرت كردند و ابراهيم دختران لوط را به همسرى ايشان درآورده و وى به شام هجرت كردند هر پيغمبرى پس از ابراهيم و پيش از بنى اسرائيل آمدند، همگى از نسل آن ها هستند.(640)
قوم شعيب و شهر مدين  
از مجموع آيات قرآنى ، اقوال مفسران و گفتار اهل تاريخ به دست مى آيد كه لفظ مدين هم برشهر شعيب و هم بر قبيله آن حضرت اطلاق شده است . در قرآن كريم جمعا در هفت سوره اعراف (آيه 85)، توبه (آيه 70)، هود (آيه هاى 84 و 95)، طه (آيه 40)،حج (آيه 44)، قصص (آيه هاى 22 و 32 و 45) و عنكبوت (آيه 36) نام مدين ذكر شده است .
در سوره هاى اعراف و هود و عنكبوت ، مدين بر قوم شعيب ، ولى در سوره هاى ديگر بر شهر او اطلاق شده است . آيات مربوط به داستان شعيب با اين جمله شروع مى شود وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً$ .(641)
چنان كه ياقوت حموى گفته است : شهر مزبور و مردم آن به نام مدين بن ابراهيم موسوم و قبيله مدين از فرزندان اويند، گرچه بعضى گفته اند كه مردم مدين از نژاد عرب و اولاد اسماعيل بوده اند، ولى قول اول صحيح تر به نظر مى رسد.(642)
بعضى از مورخان ، به طور جزم گفته اند كه شهر مدين همان شهرى است كه اكنون به شهر معان موسوم گشته و سر راه حاجيانى است كه از راه اردن به مكه مى روند.(643) در معجم البلدان از ابوزيد نقل كرده كه شهر مدين كنار درياى قلزم (درياى سرخ كنونى ) و روبه روى شهر تبوك قرار دارد. بعد به دنبال آن مى گويد: ابوزيد گفته است كه موسى (ع ) از آن براى دختران شعيب آب كشيد، اكنون در آن شهر است و روى آن اتاقى بنا كرده اند كه من خود آن جا را ديده ام .(644) بعضى از مورخان نيز مسافت ميان جزيره سينا و رود فرات را مدين ناميده و گفته اند: مردمى كه ميان خليج عقبه و فرات مى زيسته اند، قوم مدين بوده اند.(645)
اصحاب اءيكه چه كسانى بوده اند؟ 
مطلبى كه توجه بدان در اين جا لازم است ، اين است كه در قرآن كريم در چند آيه از سوره هاى حجر، شعراء، ص و ق ، مردمى به نام اصحاب ايكه ناميده شده اند كه شعيب بر آن ها مبعوث شد و با پند و اندرز خواست تا آن ها را از عذاب الهى بيم دهد، ولى تكذيبش كردند. در اين جا بايد ديد آيا اصحاب ايكه همان مردم مدين هستند يا قوم ديگرى كه شعيب جداگانه بر آن ها نيز مبعوث شده و آن ها هم مانند قوم مدين آن حضرت را تكذيب نموده اند.
لغت شناسان در معناى اءيكه گفته اند كه به معناى بيشه ، جنگل و درخت هاى انبوه و به هم پيچيده است (646) و بسيارى از تاريخ ‌نگاران و مفسران گفته اند كه اصحاب ايكه ، همان مردم مدين بوده اند و در نزديكى شهرشان بيشه اى بوده كه از درختان آن استفاده مى كردند و يا به گفته بيضاوى ، محل سكونتشان در همان بيشه ها بوده است .(647)
برخى از آنان گفته اند: شعيب دوبار مبعوث شد، بار اول به سوى مردم مدين و بار دوم به سوى اصحال ايكه و بدين ترتيب آن ها را قوم ديگرى دانسته اند. در تفسيرالميزان نقل شده كه ايكه ، نام بيشه اى در نزديكى شهر مدين بوده است كه طايفه اى در آن سكونت داشته و شعيب به سوى آن ها مبعوث شده است . طايفه مزبور با شعيب بيگانه بودند؛ يعنى از قوم و قبيله او نبودند، از اين رو خداى تعالى در سوره شعراء كه داستان آن ها را نقل كرده چنين مى فرمايد: اصحاب اءيكه فرستادگان (خدا) را تكذيب كردند. آن گاه كه شعيب به آن ها گفت : آيا نمى ترسيد $(648) و اگر با آن ها بستگى قبيله اى داشت ، مانند جاهاى ديگر مى فرمود: $ برادرشان شعيب $ و با جمله اءخاهم شعيب داستان را شروع مى كرد.
نكته اى كه در آيات مربوط به حضرت شعيب و مردم مدين و اصحاب اءيكه به چشم مى خورد و مى تواند شاهدى براى گفتار گروه اوّل و نيز قولى كه در تفسير الميزان نقل شده باشد، اين است كه شعيب با هر دو گروه كه روبه رو مى شود، آن ها را از كم فروشى نهى فرموده و به پر كردن پيمانه و وزن كردن با ترازوى درست دستور مى دهد؛ براى مثال در سوره هود كه بحث و گفت وگوى آن حضرت با مردم مدين نقل شده چنين است : به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم . وى بدان ها گفت :اى مردم ! خداى يگانه را بپرستيد كه معبودى جز او نداريد و از پيمانه و وزن كم ندهيد كه من (وضع ) كار شما را خوب مى بينم (و احتياجى به كم فروشى نداريد) و از عذاب روزى كه (كافران را) فراگيرنده است ، بر شما بيمناكم . اى مردم ! پيمانه و وزن را از روى عدالت تمام بدهيد و حق مردم را (در معادله و داد و ستد) كم ندهيد و كوشش به فساد در روى زمين نكنيد $.(649)
درسوره اعراف و عنكبوت هم آياتى شبيه به آن چه در بالا ترجمه شد، در مورد مردم مدين آمده است . در مورد اصحاب ايكه نيز در سوره شعراء چنين مى فرمايد: اصحاب ايكه پيغمبران را تكذيب كردند، هنگامى كه شعيب به ايشان گفت : چرا نمى ترسيد كه من فرستاده امينى (براى شما) هستم . پس از خدا بترسيد و پيروى ام كنيد و من از شما براى پيغمبرى ، مزدى نمى خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست .(650)
به دنبال اين آيات ، آياتى نظير همان آيات سوره هود است و دعوت شعيب و دستورش به آن مردم اين گونه ذكر شده است : پيمانه را تمام دهيد و از كم فروشان نباشيد و به ترازوى درست وزن كنيد و حق مردم را كم ندهيد و در روى زمين به فساد كوشش نكنيد.(651)
بعيد نيست از اين بشابه آيات و اندرز شعيب ، چنين به دست آيد كه مردم مدين و اصحاب ايكه يكى بوده و در دسته نبوده اند، البته دور نيست گفته شود كه آن ها دو گروه بوده اند، ولى در نزديكى يك ديگر به سر مى برده اند و گناهان و صفات زشت قوم مدين ، به آن ها نيز سرايت كرده بود و شعيب پس از اين كه ماءمور راهنمايى مردم مدين شد، طبق دستور ديگر الهى ماءمور تبليغ اصحاب ايكه نيز گرديد.
احتجاج شعيب  
به هر صورت ، شعيب با آن بيان شيوا و منطق محكم و گرمى كه داشت ،(652) به اندرز آن مردم پرداخت ، ولى آن ها به جاى آن كه شكرانه نعمت هاى بى شمار الهى را كه برايشان ارزانى داشته بود نموده و دعوت خير خواهانه شعيب را بپذيرند و از كفر، ناسپاسى ، كم فروشى ، تباهى و فساد در زمين دست بردارند، به انكار و تكذيب آن بزرگوار پرداختند و آن حضرت را به تبعيد و بيرون راندن از شهر خود تهديد كردند و حتى پا را فراتر نهاده ، به سنگ سار كردن تهديدش ‍ نمودند.برخى هم مانند ساير مردمان بى منطقى كه در برابر انبياى بزرگوار الهى قرار مى گرفتند و به مسخره كردن و تهمت زدن آنان دست مى زدند، شعيب را به جادوزدگى و نسبت هاى نارواى ديگرى منسوب داشتند.
داستان استدلال شعيب در سوره اعراف  
در سوره اعراف چنين نقل شده است : ما برادرشان شعيب را به سوى مردم مدين فرستاديم و او به آن ها گفت : اى مردم ! خداى يگانه را كه جز وى معبودى نيست ، پرستش كنيد. برهان روشنى از جانب پروردگارتان به نزد شما آمده .پيمانه و وز را كامل دهيد و حق مردم را كم ندهيد. پس از اصلاح اين سرزمين ، در آن تباهى مكنيد كه اگر شما ايمان داشته باشيد، اين براى شما بهتر است . بر سر راه ها ننشينيد كه مردم را بترسانيد و كسى را كه به خدا ايمان آورده از راه او بازداريد و منحرفش خواهيد. آن زمانى را كه مردم اندكى بوديد و خداوند زيادتان كرد به ياد آوريد و بنگريد عاقبت حال مفسدان چگونه بود $.(653)
برخى از مفسران از اين آيه استفاده كرده اند كه قوم شعيب علاوه بر كم فروشى ، به اين گناه بزرگ هم دچار شده بودند كه بر سر راه ها كمين كرده و به راهزنى مى پرداختند. ولى بعيد نيست منظور آن حضرت راهزنى از نظر دين و گوهر گران بهاى ايمان بوده باشد، از اين رو در ادامه فرمود: $ و كسى را كه به خدا ايمان آورده او را از راه بازداريد و منحرفش ‍ خواهيد $ و چنان كه بعضى از مفسران گفته اند، اينان بر سر راه كسانى كه به شعيب ايمان آورده بودند مى نشيتند و آن ها را با تهديد مى ترساندند كه دست از ايمان به شعيب بردارند.
به هر صورت ، خداى تعالى در ادامه آيات فوق ، پاسخ قوم شعيب را به آن حضرت اين گونه نقل فرموده است : بزرگان قوم وى كه بزرگى (و گردن كشى ) مى كردند، گفتند: اى شعيب ! ما تو را با كسانى كه به تو اسمان آورده اند از دهكده خويش بيرون مى كنيم يا اين كه به آيين ما بازگرديد.(654)
كسانى كه به شعيب ايمان آورده بودند در پاسخ آن مردم خيره سر و نادان چنين گفتند: اگر پس از آن كه خدا ما را از آيين شما رهايى داده ، دوباره بدان بازگرديم ، به خدا افترا بسته (و دروغى ساخته ايم ) و ما را نشايد كه بدان بازگرديم . مگر خدا بخواهد كه علم پروردگار ما به همه چيز رساست و ما بر خدا توكل كنيم . پروردگارا! ميان ما و قوممان به حق داورى كن كه تو بهترين داورانى .(655)
ولى قوم جاهل و مغرور شعيب باز هم به سخنان نادرست خود ادامه دادند و گفتند: اگر از شعيب پيروى كنيد، شما مردمى زيان كار خواهيد بود.(656)
سرانجام اين سركشى و غرور را خداوند چنين بيان فروده است : زلزله ايشان را بگرفت و در خانه هاى خويش بى جان شدند و آن ها كه شعيب را تكذيب كرده بودند، گويى هرگز در آن خانه ها نبوده اند و مردمى كه شعيب را تكذيب كرده بودن ، خودشان مردم زيان كارى بودند.(657)
در سوره هود چنين آمده است : 
برادرشان شعيب را به سوى مدين فرستاديم . وى بدان ها گفت : اى مردم ! خداى يگانه را بپرستيد كه معبودى جز او نداريد و از پيمانه و وزن كم ندهيد. من كار شما را خوب مى بينم (و احتياجى به كم فروشى نداريد) و از عذاب روزى كه (كافران ) را فرا گيرنده است ، بر شما بيمناكم . اى مردم ! پيمانه و وزن را از روى عدالت تمام بدهيد و حق مردم را (در داد و ستد) كم ندهيد و به فساد در روى زمين كوشش نكنيد. آن چه خدا براى شما باقى گذاشته (در معامله صحيح ) براى شما بهتر است (از آن چه به وسيله كم فروشى به دست آوريد) اگر ايمان داريد $.(658)
آن مردم دور از سعادت در پاسخ آن حضرت اظهار كردند: آيا نماز و دين تو دستور مى دهد تا ما چيزهايى را كه پدرانمان پرستش مى كرده اند، رها كنيم يا در اموال خويش به هر گونه كه مى خواهيم تصرف نكنيم ؟ تو كه شخص ‍ بردبار و بافهمى هستى .(659)
شعيب بدان ها فرمود: اى مردم ! به نظر شما اگر من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم و روزى نيكويى از پيش ‍ خود روزى ام كرده باشد، (چگونه دست از اطاعتش بردارم ) و من نمى خواهم آن چه را از شما منع مى كنم ، خودم مرتكب شوم كه هدف من تا آن جا كه بتوانم چيزى به اصلاح نيست و توفيق من (در دعوت خويش ) جز به اراده خدا نيست . بر او توكل مى كنم و به درگاهش رو مى آورم . اى مردم ! مخالفت و دشمنى با من شما را گرفتار آن بلايى نكند كه بر قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد و (زمان يا مكان ) قوم لوط از شما چندان دور نيست . از پروردگار خود آمرزش ‍ بخواهيد و به درگاهش روى توبه آريد كه به راستى پروردگار من رحيم و مهربان است .
ولى باز هم تعقل نكردند و نظير همان سخنان ياوه را در پاسخ آن پيغمبر بزرگوار اظهار داشتع و گفتند: اى شعيب ! ما بسيارى از اين چيزها را كه مى گويى نمى فهميم و تو را ميان خود ناتوان مى بينيم و اگر به سبب فاميل و طايفه ات نبود، سنگ سارت مى كرديم وگرنه تو در برابر ما قدرتى ندارى .(660)
شعيب با منطق نيرومند و محكمى به آن ها پاسخ داد و فرمود: اى مردم ! آيا طايفه (و فاميل ) من نزد شما از خدا عزيزتدند كه شما او را فراموش كرده ايد و به راستى كه پروردگار من بر آن چه مى كنيد آگاه است . اى مردم ! (حال كه چنين است ) شما هر چه مى توانيد بكنيد و من نيز به وظيفه خود عمل مى كنم و به زودى خواهيد دانست عذاب خواركننده به چه كسى خواهد رسيد و دروغ گو كيست $ و شما منتظر باشيد كه من هم با شما منتظر هستم .(661)
يعنى شما منتظر عذاب موعود خدا باشيد كه من هم چشم به راه فرود آمدن آن بر شما هستم . ابن عباس در اين جا گفته است : يعنى شما منتظر عذاب باشيد و من هم چشم به راه رحمت و يارى حق هستم .
به هر صورت نتيجه اين خيره سرى در برابر فرستاده حق آن شد كه خداوند فرمود: و چون فرما ما آمد، شعيب را با كسانى كه بدو ايمان آورده بودند با رحمت خويش نجات داديم و آن كسانى را كه ستم كرده بودند، صيحه (آسمانى ) فراگرفت و در خانه هاى خويش بى جان شدند، گويى هيچ گاه در آن نبوده اند.نابودى بر مردم مدين باد، چنان كه قوم هود نابود شدند.(662)
در سوره شعراء داستان اين گونه شروع مى شود: 
مردم اءيكه پيمبران را تكذيب كردند، آن گاه كه شعيب به آن ها گفت : چرا نمى ترسيد كه من پيغمبرى خيرخواه براى شما هستم ، پس از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد $(663) به دنبال اين سخنان همان گفتارى را كه غالباًانبياى ديگر الهى نيز به مردم گوشزد مى كردند، به قوم خويش فرمود: و من براى پيغمبرى خود مزدى از شما نمى خواهم كه مزد من تنها به عهده پروردگار جهانيان است .(664)
سپس ماءموريت خود را به آنان ابلاغ كرد و فومود: اى مردم ! پيمانه را كامل داده و كم ندهيد و با ترازوى درست وزن كنيد و از حق مردم كم نگذاريد و در زمين به فساد مكوشيد و از آن خدايى كه شما و مردم گذشته را آفريده است ، بترسيد.(665)
آن مردم بى شرم ، با كمال بى حيايى در پاسخ شيب گفتند: اى شعيب ! حقاًكه تو جادوزده هستى (و جادو شده اى ). آخر تو جز بشرى مانند ما نيستى و ما تو را دروغ گو مى پنداريم .(666)
سپس بى حيايى را از حد گذرانده و گفتند: اگر راست مى گويى ، پاره اى از آسمان را روى ما بينداز $.(667)
شعيب در پاسخشان فرمود: پروردگار من به اعمالى كه مى كنيد، داناتر است .
سرانجام خداوند عاقبت آن ها را چنين نقل فرموده : آن ها شعيب را تكذيب كردند و به عذاب روز (سايه آتش بار) دچار گشتند كه به راستى عذاب روزى بزرك بود و در اين جريان عبرتى است و بيشتر آن ها مؤ من نبودند.(668)
نابينايى شعيب  
برخى از مفسران در تفسير آيه 91 سوره هود، آن جا كه قوم شعيب بدو گفتند: وَ إِنّا لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً ؛ ما تو را ميان خود ناتوان مى بينيم . گفته اند كه علت اين گفتارشان آن بود كه شعيب نابينا تود و منظورشان از ضعف و ناتوانى همان ناتوانى قوه باصره و بينايى او بود.(669) طبرى نيز همين قول را در كتاب هود از سعيدبن جبير و ديگران نقل كرده است (670) ولى در مقابل اينان جمعى نابينايى شعيب را انكار كرده و گفته اند: پيغمبران الهى از بيمارى هايى كه موجب تنفر مردم باشد، مبرّا هستند و كورى چشم نيز از همين نوع است كه در مردم ايجاد تنفر و از او دورى مى كند، از اين رو نابينايى آن حضرت را انكار كرده اند.
در اين ميان ، گروهى به طرف دارى از دسته اول گفته اند: نابينايى از آن نوع بيماريهايى نيست كه ايجاد تنفر كند و مانند ساير بيمارى هايى است كه پيغمبران الهى بدان دچار مى شدند و ايجاد تنفر هم نمى كرد و مانعى در راه تبليغ و ارشاد مردم و پذيرش آن ها نبود.
شيخ صدوق حديثى از رسول خدا(ص ) روايت كرده كه بر فرض صحت آن ، مى توان ميان هر دو قول جمع كرده و با حدودى اشكال مطلب را بر طرف ساخت . وى به سند خود از انَس از رسول خدا(ص ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: شعيب از عشق خدا آن قدر گريست كه چشمش نابينا شد. پس خداى سبحان قوه بينايى را به او باز گرداند، ولى شعيب دوباره آن قدر گريست كه نابينا شد. خداى تعالى براى بار دوم نيز او را بينا كرد و شعيب مجدداًگريست تا نابينا شد و سومين بار نيز خداوند بيناييش را به وى بازگرداند. هنگامى كه بار چهارم شد، خداوند بدو وحى كرد: اى شعيب !آيا براى هميشه مى خواهى اين چنين گريه كنى ؟ اگر گريه تو به سبب ترس از آتش است ، من تو را ز آتش دوزخ پناه داده و نجات مى دهم و اگر براى اشتياق بهشت است ، من آن را بر تو مباح ساختم .
شعيب در جواب گفت : اى معبود و اى آقاى من ! مى دانى كه من نه به سبب ترس از دوزخ و نه براى اشتياق بهشت تو مى گريم ، بلكه دل بند محبت و عشق تو گشته ام و نمى توانم خوددارى كنم ، جز آن كه به وصل ديدار تو نايل گردم . خداى سبحان بدو وحى كرد: حال كه چنين است ، من كليم خود موسى بن عمران را به خدمت كارى تو مى گمارم .(671)
مرحوم مجلسى در توضيح اين حديث گفته است يعنى درخواست معرفت كامل طبق استعداد، قابليت ، طاقت و توان خود مى نمود؛ يعنى پيوسته در محبت تو مى گريم تا به سر حدّ نهايى معرفت و يقين برسم كه از آن به ديدار و لقاى حق تعبير مى شود.(672)
سبب نزول عذاب بر قوم شعيب  
راوندى در حديثى از امام سجاد(ع ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: نخستين كسى كه پيمانه و ترازو براى مردم ساخت ، حضرت شعيب بود و آن ها با پيمانه و برازو سروكار پيدا كردند، ولى پس از مدتى شروع به كم فروشى نمودند و همين سبب عذاب الهى گرديد.(673)
در نقلى كه راوندى از وهب بن منبه و ديگران كرده چنين آمده است كه شعيب ، ايوب و بلعم بن باعورا هر سه از فرزندان كسانى بودندكه در روز نجات ابراهيم (ع ) از آتش نمرود به وى ايمان آورده و به همراه آن حضرت به شام هجرت كرده بودند و ابراهيم (ع ) دختران لوط را به همسرى آن ها درآورد و به گفته وى ، تمام پيمبرانى كه پس از ابراهيم خليل و پيش ‍ از بنى اسرائيل مبعوث شدند، همگى از نسل اينان بودند. پس خداى تعالى شعيب را به سوى مردم مدين فرستاد و آن ها قبيله و فاميل شعيب نبودند، ولى امتى بودند كه پادشاهى ستمگر بر آن ها حكومت مى كرد به طورى كه پادشاهان زمان ، نيروى مقاومت در برابر او نداشتند.
مردم مزبور كم فروشى مى كردند و حق ديگران را كم مى دادند، اما وقتى كالايى را براى خود پيمانه يا وزن مى كردند، كامل و تمام پيمانه مى كردند. هم چنين به خداى جهان نيز كافر بوده و پيامبران الهى را نيز تكذيب مى كردند و سركشى مى نمودند.
اينان زندگى پر نعمتى داشتند تا اين كه پادشاهشان به آن ها دستور داد كه خوراكى ها را احتكار نمايند و كم فروشى كنند.شعيب به اندرز آن ها مشغول شد (و از كم فروشى نهيشان كرد.) پادشاه ، شعيب را خواست و از او پرسيد: در مورد دستورى كه من داده ام چه نظرى دارى ؟ آيا راضى هستى يا خشمناك ؟ شعيب اظهار كرد: خداى تعالى به من وحى فرموده است كه هرگاه پادشاهى مانند تو رفتار كند، او را پادشاه ستم كار مى خوانند.(674) پادشاه او را تكذيب كرد و به همراه قوم و قبيله اش از شهر بيرون نمود و به دنبال آن عذاب الهى بر آن ها نازل گرديد.(675)

next page

fehrest page

back page