fehrest page

back page

تو تشنه اى و من نيز تشنه ام و تا تو آب ننوشى من نيز نمى نوشم . اسب سر خود را بلند مى كند... از نوشيدن آب قبل از امام خوددارى مى كند. حسين دست خود را دراز مى كند تا كفى از آب برگيرد. مردى از قبايل صدا مى زند:
- آيا از نوشيدن آب لذت مى برى در حالى كه به خيمه ها حمله كرده اند؟
نواده رسول خدا آب را مى ريزد و به سمت خيمه ها برمى گردد... چهره هاى هراسان برافروخته مى شوند، آرزو برگشته است .
كودكان و بانوان گرد او جمع مى شوند... به دامن او آويخته اند. خورشيد به سمت غروب بال پهن كرده است و حسين همراه خورشيد به سفر مى رود. با خانواده اش خداحافظى مى كند. براى آنان صحنه اى از دنياى فردا را نمايان مى سازد و چند سطر از دفتر روزگار را بر آنان مى خواند.
- براى بلا آماده باشيد! و بدانيد كه خداى تعالى حامى و نگهدار شماست و شما را از شر دشمنان نجات مى دهد و پايان كار شما را ختم به خير نموده ، دشمن شما را با انواع عذاب مجازات مى كند و در مقابل اين بلا انواع نعمتها و كرامتها را به شما خواهد داد. پس گله و شكايت نكنيد و سخنى نگوييد كه از منزلت شما بكاهد.
دخترش سكينه را نوازش مى دهد... با او هنوز خدا حافظى نكرده است ... او را تنها در خيمه مى بيند كه غرق در تفكر و توجه به خداست ؛ از كار شگفت انگيز پدرش به حيرت فرو رفته است .
مردى از قبايل كه در آرزوى عبور از روى پيكر حسين است ، فرياد مى زند:
- تا سرگرم خانواده اش مى باشد بر او حمله كنيد.
قبايل تيرهاى زهرآگين را در چله كمان مى نهند. تيرهايى كه از پرده خيمه ها عبور مى كنند... و چونان خار بر لباس بلند بانوان مى نشينند... بانوان به داخل خيمه ها مى روند... چشمها به سوى حسين خيره شده است ... آخرين نواده پيامبر چه خواهد شد؟
سواره اى كه دست تقدير او را از جزيرة العرب به اين جا كشانده است ... شمارش معكوس را آغاز كرده است . و حمله مى كند. تاريخ نفس ‍ زنان مى دود... به ركاب اسب حسين مى آويزد... و حسين از تاريخ سبقت مى گيرد... در افقهاى دور سير مى كند... و تاريخ در وسط امواج ريگهاى سرگردان مى ايستد.
قبايل از مقابل او هراسان فرار مى كنند و باران تير از هر سو به سمت او باريدن گرفته است و حسين مرگ را به زانو درآورده است ... ديوارهاى زمان را مى شكند... بر تاريخ گام مى گذارد.
روح بزرگ ... قصد پرواز از جسد خونين را دارد... خون از زخمها چون فواره مى جوشد و ريگهاى برافروخته و ملتهب را سيراب مى سازد... فرات قصد فرار دارد... از اهداى قطره اى آب بخل مى ورزد.
- اى حسين ! آيا نمى بينى فرات را كه چون سينه مارهاست ؟ قطره اى از آن را نخواهى نوشيد تا تشنه بميرى .
و ((ابوالحتوف )) تيرى به پيشانى او مى زند. تير را بيرون مى كشد و خون از پيشانى بلند او مى جوشد.
نواى آن مرد تنها به آسمان برمى خيزد:
اللهم انك ترى ما انا فيه من عبادك هؤ لاء العصاة اللهم احصهم عددا واقتلهم بددا و لا تذر على وجه الارض منهم احدا و لا تغفر لهم ابدا.(68)
سپس با صداى بلند فرياد مى زند:
- ((اى امت نابكار! چقدر بد رفتار كرديد درباره خاندان پيغمبر. بدانيد كه شما پس از من حرمت كسى را نگه نخواهيد داشت ؛ بلكه با كشتن من انجام هر جنايت ديگر بر شما آسان خواهد شد. به خدا سوگند! آرزو دارم كه خداوند مرا با شهادت گرامى بدارد؛ سپس انتقام مرا از شما به گونه اى بگيرد كه متوجه نشويد)).
گرگى از ميان قبايل زوزه اى مى كشد:
- اى پسر فاطمه ! چگونه انتقام تو را از ما مى گيرد؟
- ((شما را به جان هم مى اندازد و خونتان را مى ريزد و عذابى سخت بر شما وارد مى سازد)).
از پيكر درهم شكسته خون جارى است ... خونهاى فراوانى كه چهره زمين را رنگين ساخته است . نواده پيامبر مى ايستد تا كمى استراحت كند. پس مردى از قبايل سگ صفت ، سنگى پرتاب مى كند و خون از پيشانى او مى جهد.
حسين مى خواهد با جامه اش خون را از جبين پاك كند كه تير سه شعبه اى مى آيد. تير در قلب كوه مانند حسين جاى مى گيرد...
اين پايان است ... پايان رنج ... آغاز كوچ به جهان آرامش .
حسين آهى مى كشد:
- بسم الله و بالله و على ملة رسول الله .
سپس رو به سمت آسمان نموده با تضرع مى گويد:
((خداوندا! تو مى دانى كه اينها مردى را مى كشند كه جز او كسى در روى زمين فرزند دختر پيامبر نيست )).
تيرى در پيكر رنجور مى نشيند... سرهاى آن تير چون افعى از پشت بيرون آمده اند... و خون به شدت فوران كرده است ... به شدت .
از ريزش خون صدايى شبيه به زمزمه ناودان در هنگام باران برخاسته است . حسين دو كف دست خود را از خون سرخ تازه پر ساخته است و به سوى آسمان مى پاشد و مى گويد:
- ((آسان است اين مصيبتها بر من ، چرا كه در محضر خداوند است )).
خونهاى سرخ فواره مانند به عالم افلاك سفر مى كنند... ستارگان را رنگين مى سازند... آفاق را گلگون مى كنند. بار ديگر، حسين دو دست خود را از خون پر مى سازد و به صورت و محاسن خود مى مالد در حالى كه آماده عروج است :
- اين چنين خداى را ملاقات خواهم كرد... و جدم رسول خدا را.
و خون زيادى كه از بدنش رفته است او را بى تاب مى سازد؛ پس ‍ مانند ستاره اى خاموش بر زمين مى افتد.
((ابن نسر)) جلو مى آيد در حالى كه چشمان او از كينه برق مى زند، شمشيرى بر فرق او مى كوبد.
حسين نجواكنان مى گويد:
((از خوردن و آشاميدن با اين دستت محروم شوى و خداوند تو را با ستمگران محشور نمايد)).
و قبايل چونان سگانى حريص بر گرد پيكر او جمع مى شوند... مى خواهند بدنش را پاره پاره كنند.
حسين آهسته مى گويد: ...هذا تاءويل رؤ ياى من قبل قد جعلها ربى حقا...(69)
چشمان خسته او هنوز اندك فروغى دارند... گويا آماده عروج است ... حسين چهره خود را به سمت آسمان مى كند:
اللهم متعال المكان ، عظيم الجبروت شديد المحال ، غنى عن الخلائق ، عريض الكبرياء، قادر على ما تشاء، قريب الرحمة ، صادق الوعد، سابغ النعمة ، حسن البلاء، قريب اذا دعيت ، محيط بما خلقت ،... ادعوك محتاجا و ارغب اليك فقيرا!... صبرا على قضائك ، يا رب لا اله سواك .(70)
پيكر حسين تحمل روح او را ندارد. روح از دهانه هاى زخم بدن در حال خروج است ... خون در ريگها فرو مى رود و اسرارى را منتشر مى سازد كه به واسطه آن جوامع انقلابى را بيدار مى سازد.
اسب چه مى كند؟ چرا به دور خود مى چرخد؟ پيشانى خود را به خون مى مالد... خون را مى بويد... خشمگينانه شيهه مى كشد... فرياد مى زند:
الظليمة الظليمة من امة قتلت ابن بنت نبيها.(71)
ابن سعد بر سر قبايل فرياد مى كشد.
- جلو اين اسب را بگيريد، چرا كه اين از اسبهاى پيامبر است . پس ‍ اسبان ديگر او را محاصره مى كنند... راه را بر او مى بندند. اسب مى جنگد... مقاومت مى كند... به يك آتشفشان تبديل شده است . و فرمانده قبايل شگفت زده مى گويد:
- رهايش كنيد تا ببينيم چه مى كند...
اسب به سمت خيمه ها مى دود در حالى كه با صداى بلند شيهه مى كشد:
الظليمة الظليمة من امة قتلت ابن بنت نبيها...
زنان و كودكان مى دوند... حادثه به وقوع پيوسته است . زينب فرياد مى زند:
((وا محمداه !... وا ابتاه !... وا علياه !... وا جعفراه !... وا حمزتاه !... هذا حسين بالعراء... صريع بكربلاء... ليت السماء اطبقت على الارض و ليت الجبال تدكدكت على السهل ...(72)

# # #
وقتى كه زينب مى رسد كار از كار گذشته و حسين در آستانه عروج است ... با شنزار خداحافظى مى كند بعد از آنكه آن را از خون خود سيراب ساخته است .
قبايل سرمست از غرورند... بر گرد آخرين نواده پيامبر مى چرخند... و زمين به لرزه درآمده است . زينب چه مى تواند بكند. حسين ، جان مى بازد... پيكرش چاك چاك شده است ... ولى روح همان روح حسينى است ... مقاوم . زينب مى كوشد تا شايد بتواند باقيمانده انسانيت را در فرمانده قبايل زنده سازد... با حزن و اندوه مى گويد:
- اى پسر سعد، اباعبدالله را مى كشند و تو نگاه مى كنى ؟
انسانيت در او مرده است ...
قبايل را براى اتمام صحنه پايانى فرمان مى دهد:
- بر او فرود آييد و او را راحت سازيد.
زينب فرياد مى زند:
((اما فيكم مسلم ؟))(73)
و هيچ پاسخى نمى شنود. انسانيت در روزگار گرگها و ظلمت و زوزه مرده است .
- بر او فرود آييد و او را راحت سازيد.
ابرص مشتاقانه در انتظار اشاره است . چشمان وحشى او برق مى زند و بر پيكر چاك چاك حسين لگد مى زند... بر سينه اش مى نشيند. جسد را مى درد... محاسن او را در دست مى گيرد... و شمشير نيرنگ خود را فرود مى آورد. سر را از پيكر جدا مى سازد... قبايل از شدت فاجعه اى كه رخ داده است درهم مى ريزند.
پيكر بى حركت است . سگان هجوم مى آورند... پيكر خونين را مى درند. و سر فرزند پيامبر بر بالاى نيزه اى بلند قرار مى گيرد... به انتهاى هستى مى نگرد و سوره كهف را مى خواند.
خورشيد خاموش شده است ... و از آسمان خون تازه مى بارد و در كرانه مغرب افق سرخ شده است ، چونان زخمى كه از آن خون مى ريزد.
و قبايل حريصانه به سمت خيمه ها مى تازند... آتش در خيمه ها شعله گرفته است . و زنان و كودكان فرار مى كنند... بى هدف به سمت بيابان مى دوند.
و ده اسب ديوانه داوطلب مى شوند... اسبهايى كه به غارت و كشتار عادت كرده اند... به پايمال كردن گلهاى بنفشه و شكافتن شكم كودكان خو گرفته اند... زمين زير سم اسبان مى لرزد و سينه حسين پايمال مى گردد... و عطر بوسه محمد و زهرا فضا را پر كرده و با ذرات ريگهاى بيابان درآميخته است ... و با تاريخ .
آتش ديوانه وار در خيمه ها برافروخته ... و صداى كودكان از همه جا برخاسته است ... و گرگها با قساوت زوزه مى كشند... و شب بسيار تاريك است ... باد ريگهاى بيابان را به هر سو مى پاشد... اجساد برهنه را با غبارى خفيف مى پوشاند... و قبايل به غارت مشغولند... و فرات قصد فرار دارد... و سر حسين بر بالاى نيزه اى بلند قرار گرفته است ... به انتهاى هستى مى نگرد... به كاروانهايى مى نگرد كه در آينده شكل خواهند گرفت .
شام غريبان
خورشيد فرار كرده است ... پشت افق پوشيده از خون سرخ ، پنهان شده است و ماه مانند چشمانى اشك آلود، خونبار طلوع كرده است ...
قبايل همچنان به خيمه ها هجوم مى آورند و در آنان آتش مى افكنند. و آتش مانند دهان هاى گرسنه اى ، جنون آميز زبانه مى كشد و همه چيز را مى بلعد.
گرگها زوزه مى كشند... به بره هاى كوچك ترسان ، حمله ور شده اند...
شياطين با فرشتگان به نبرد برخاسته اند.
و فريادهايى برخاسته است .
- بزرگ و كوچكشان را نابود كنيد.
گرگها به خيمه اى هجوم آورده اند كه در آن جا جوانى بيمار است و نمى تواند از جاى برخيزد... ابرص شمشير خود را مى كشد... همچنان تشنه خون است ... شخصى از قبايل او را سرزنش مى كند:
- آيا نوجوانان را مى كشى ؟ اين نوجوانى بيمار است .
- ابن زياد دستور داده كه بايد تمام فرزندان حسين كشته شوند.
و زينب چون پدر شجاع خويش جلو مى آيد.
- او كشته نمى شود مگر آنكه اول من كشته شوم .
و منادى ندا مى كند كه هنگام تقسيم غنايم است . پس قبايل در تصرف سرهاى بريده به نزاع مى پردازند تا به واسطه آنان به ابن زياد، حاكم شهر نيرنگ تقرب جويند. سرها بر بالاى نيزه ها قرار مى گيرند. كاروانى از عمالقه به حركت درآمده است كه پيشاپيش آنان سر نواده آخرين پيامبر قرار دارد.
روح جوان بيمار از مشاهده اين احوال در حال پرواز از كالبد است . عمه اش با اين سخن ديواره هاى زمان را درهم مى كوبد:
- مالى اراك تجود بنفسك يا بقية جدى ...(74)
لخته هاى خون و پيكرهاى پراكنده شده و شمشيرهاى شكسته و نيزه هاى فرو رفته در ريگها... حاكى از حماسه بزرگى است ، حماسه اى كه آن را مردانى تحقق بخشيده اند كه مرگ را به زانو درآورده اند و در قلب مرگ ، چشمه هاى حيات را جوشانده اند؛ و پرده از راز خلود و جاودانگى برداشته اند.
زنى كه پنجاه سال از عمرش گذشته است ، به سمت جنازه اى حركت مى كند كه آن را مى شناسد. از كودكى با او بزرگ شده و در بزرگى او را مراقبت نموده و اكنون آن را پاره پاره در زير سم اسبان ديوانه مى بيند.
((زينب )) كنار قتلگاه آخرين نواده پيامبر مى آيد. پيكر چاك چاك ، بى حركت است . روح او كه قبايل را متحير ساخته از تن مفارقت كرده است . زينب دستان خود را زير بدن برادر قرار مى دهد... چشم خود را به سمت آسمان مى دوزد... به سوى خدا... و با چشمانى گريان چون ابر بهار مى گويد:
- ((الهى تقبل منا هذا القربان )).(75)
و ((سكينه )) خود را بر پيكر پدر مى افكند و آن را در آغوش ‍ مى گيرد. و در حالت ويژه اى از ارتباط با خداوند قرار مى گيرد. صدايى مى شنود كه از اعماق ريگها بلند است ... همهمه اى آسمانى و عجيب كه شباهت به صداى پدر سفر كرده اش دارد:
شيعتى ما ان شربتم عذب ماء فاذكرونى او سمعتم بغريب او شهيد فاندبونى (76)
قبايل با كوله بارى از ننگ .... ننگ ابدى .... قصد برگشتن به كوفه را دارند...
و ((سكينه )) همچنان جسد خونين پدر را در آغوش گرفته است .
قبايل بيابانگرد بى فرهنگ ، هجوم مى آورند و او را به زور و با سرنيزه كشان كشان بر ناقه سوار مى كنند.
بيست زن داغدار و يك جوان بيمار و چند كودك بى سرپرست ، غنيمتى است كه قبايل در طولانى ترين روز تاريخ به دست آورده اند.
و اما سرها در ميدان مسابقه قرار گرفته اند و لشكريان مى كوشند تا به واسطه آنها به ارقط، حاكم شهر شهره به نيرنگ ، تقرب جويند.
قبايل ، ساحل فرات را ترك مى كنند... فرات را تنها رها مى كنند تا در بيابان همچون مارى سرگردان در پيچ و تاب باشد.
و موكب اسيران نيز حركت كرده است و با چشمانى غمگين به پشت سر به اجساد پراكنده اى مى نگرد كه بر بالاى ريگهاى بيابان چون ستارگانى خاموش افتاده اند... سرانجام آن بيابان را پشت سر مى گذارد و سكوتى سهمگين بر آن صحرا حاكم مى گردد و فقط ناله اى از اعماق آن زمين شنيده مى شود؛ زمينى كه به رنگ ارغوانى درآمده است .

پايان

fehrest page

back page