next page

fehrest page

back page

- ما با على بن ابيطالب جنگيديم و فرزندان ابوسفيان پس از وى پنج سال با فرزندش جنگيدند، ما بر فرزندانش ستم كرديم در حالى كه بهترين خلق خدا در روى زمين هستند، ما به خاطر خاندان معاويه و فرزند سميه تبهكار با او جنگيديم ... گمراهى ... وه ! چه گمراهى !!
خورشيد به وسط آسمان آمده است و قبايل به كاروان هجوم آورده اند...
((ابو ثمامه صائدى )) متوجه حسين شده و با خشوع مى گويد:
- جانم به فدايت ! من مى بينم كه اين قوم به تو نزديك مى شوند. نه به خدا سوگند تا من كشته نشوم تو را نخواهند كشت ! و دوست دارم كه خدا را ملاقات كنم در حالى كه اين نماز آخر را كه اكنون وقت آن فرا رسيده است خوانده باشم .
حسين سرش را به سوى آسمان بلند مى كند و به خورشيد نگاهى مى افكند:
- نماز را به يادم آوردى ؟... خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد. آرى ؛ اكنون اول وقت نماز است ... و در حالى كه قطرات عرق را كه بر پيشانى اش مى درخشند، پاك مى كند، مى گويد:
- ((از اينها بپرسيد كه آيا مهلت مى دهند كه نماز بخوانيم ؟))
((ابن نمير)) با چهره اى خشن ، فرياد مى زند: نماز تو قبول نيست !!
((حبيب بن مظاهر)) خشمگينانه فرياد مى زند:
- تو گمان مى كنى كه نماز خاندان پيامبر پذيرفته نيست ، ولى از درازگوشى چون تو پذيرفته است ؟!
شيطان در درون ابن نمير عربده مى كشد. و با اسب به سمت حبيب مى تازد، و حبيب مثل كوه بى پروا مى ايستد و سيل دشمن به سوى او سرازير مى شود. و شمشيرهاى قبايل او را در بر مى گيرند... و خون سرخ او روى ريگهاى بيابان جارى مى شود. خونهايى كه براى بيابان قصه وفا و ايثار و فداكارى مى سرايند.
حسين استرجاع (40) فراوان مى نمايد:
- عندالله احتسب نفسى و حماة اصحابى .(41)
قبايل مانند بادهاى زرد موج مى زنند و در وزش خود پيام مرگ را حمل مى كنند. و حسين در قلب طوفان با يارانش آخرين نماز را به پا مى دارد...
آسمان درهاى خود را به روى كاروانى كه آمده باز نموده و فضا مملو از بالهاى فرشتگان است ... و نسيمهاى معطر بوى خوش بهار را به همراه دارند... بهار بهشت فردوس .
حسين متوجه اصحاب خود مى گردد در حالى كه اشاره به مقصد كاروان مى نمايد، چنين مى گويد:
يا كرام ! هذه الجنة قد فتحت ابوابها و اتصلت انهارها و اينعت ثمارها و هذا رسول الله و الشهداء الذين قتلوا فى سبيل الله يتوقعون قدومكم و يتباشرون بكم فحاموا عن دين الله و دين نبيه و ذبّوا عن حرم الرسول ...(42)
كاروانى كه چشمه هاى جاودانگى را يافته با اشتياق ، آخرين گامها را برمى دارد.
- جانهاى ما فداى جان تو باد! و خونهاى ما نگهبان خون تو باد! به خدا سوگند هيچ امر ناگوارى به تو و خاندانت نخواهد رسيد تا وقتى كه خون در رگهاى ما جارى است !
آسمان درهاى خود را گشوده است و مردان عروج مى كنند. ((ابوثمامه )) با سينه اى مالامال از خون سرخ در معراج پيشقدم مى شود. و چه زود به آسمان پرواز مى كند؛ در حالى كه بركه اى از خون سرخ را پشت سر خود به جا گذارده است .
و در پى او ((زهير)) پيش مى آيد؛ دستش را بر كتف حسين مى گذارد و چنين مى سرايد:
اقدم هديت هاديا مهديا فاليوم القى جدك النبيا
وحسنا والمرتضى عليا و ذاالجناحين الفتا الكميا
و اسد الله الشهيد الحيا(43)
- من نيز بعد از تو آنان را ملاقات خواهم كرد.
و چقدر سريع به يارانش ملحق مى گردد. كاروان آسمان را مى پيمايد... گام بر فرق ستارگان و افلاك مى گذارد... در عروج ملكوتى بى نظير، حسين كنار پيكر زهير مى ايستد و با اندوه مى گويد:
لا يبعدنك الله يا زهير و لعن قاتليك لعن الذين مسخوا قردة و خنازير.(44)
و ((نافع جملى )) آماده عروج مى شود؛ پس به قلب قبايل مى زند. از هر سو باران سنگ به سوى او باريدن مى گيرد. هر دو بازوى وى مى شكند و اسير مى گردد. خون از زخمهاى او مى ريزد، پيكرش را با رنگى بر افروخته رنگين مى سازد.
ابن سعد با لحنى كه حاكى از احترام عميق به شجاعت نافع است مى گويد:
- چه چيز تو را وادار كرد كه چنين كنى ؟
- خداى من مى داند كه قصدم چه بوده است .
- مى بينى به چه روزى افتاده اى ؟
- به خدا سوگند! غير از تعداد مجروحان دوازده نفر از شما را كشتم و خودم را سرزنش نمى كنم ... و اگر فقط يك بازو براى من باقى مانده بود، نمى توانستيد مرا اسير كنيد.
((ابرص )) شمشير خود را كشيده و كينه در چشمانش برق مى زد... نافع با آرامش مى گويد:
- اى شمر به خدا! اگر مسلمان هستى براى تو بسيار سهمگين است كه خدايت را ملاقات كنى در حالى كه خون ما را به گردن دارى ... سپاس ‍ خداى را كه آرزوهاى ما را به دست بدترين خلق خود برآورده ساخت ...
ابرص شمشير خود را با قساوت تمام فرود مى آورد و سر بر روى شنزارها قرار مى گيرد و چشمان وى به سوى عالم بى انتها مى نگرد و لبخندى آرام بر لبهاى خشكيده اش نقش مى بندد.
مردى از قبايل فرياد مى زند:
- اى برير! رفتار خدا را با خودت چگونه يافتى ؟
برير در حالى كه به آن سوى غبار زمان مى نگرد پاسخ مى دهد:
- خداوند با من به خوبى رفتار كرد و تو را به كيفر مى رساند.
- دروغ گفتى و پيش از اين دروغگو نبودى . ياد مى آورم روزى را كه در ((بنى لوذان )) با هم قدم مى زديم و تو مى گفتى : معاويه گمراه و على بن ابيطالب امام هدايت است .
- آرى ، اقرار مى كنم كه اين راءى من است .
- و من گواهى مى دهم كه تو از گمراهانى .
- بيا با هم مباهله كنيم تا خدا بر دروغگو لعنت فرستاده و او را بكشد.
دستهايى به همراه دلها متوجه آسمان گشته درخواست پيروزى مى نمايند و دستهاى خشك شده اى نيز بلند مى شوند:
...فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر...(45)
و نبرد شروع مى شود... برير شمشير خود را صاعقه وار فرود مى آورد... مردى كه دچار لعنت شده ، بر زمين مى افتد؛ گويا كه از كوهى بلند پرتاب شده است .
شيران بيشه شجاعت
خورشيد همچنان در آسمان نيلگون ميخكوب است . شعله هايش ‍ صورتها را كباب مى كند... و گردونه مرگ ديوانه وار در ريگهاى سوزان مى چرخد... مردانى را مى ربايد كه : ...لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله ...(46)
((جون )) جلو مى آيد... دست روزگار او را از سرزمينهاى دور دست آورده است ، او غلام ((ابوذر غفارى )) است .
حسين مى گويد:
- ((اى جون ! تو براى طلب عافيت دنبال ما آمدى ؛ اكنون تو آزادى )).
((جون )) با ناله پاسخ مى دهد:
- من در دوران راحتى و آرامش بر سر سفره شما بودم و در سختى شما را رها كنم ؟... نه به خدا قسم ! از شما جدا نمى شوم تا خون سياه من با خون شما آميخته گردد. جون به جنگ با قبايل مى پردازد... و زمين زير پايش مانند طبلهاى آفريقايى به شدت مى لرزد.
و شمشيرها چون چنگال حيوانات وحشى افسانه اى ، بر وى فرود مى آيند.
حسين به زخمهاى او كه از آن خون مى جوشد مى نگرد و مى گويد:
- اللهم احشره مع محمد و عرف بينه و بين آل محمد.(47)
پس از او ((انس بن حارث كاهلى )) كه پيرى از اصحاب پيامبر است و آن حضرت را ديده و سخنانش را شنيده و در جنگ بدر و حنين و جنگهاى خونين ديگر شركت كرده ، به جلو مى آيد.
روزگار قامت او را خم كرده ولى اراده اش همچنان شكوهمند است ... عمامه اش را از سر بر مى دارد و كمر خميده اش را با آن مى بندد... و با دستمال ابروهايش را.
حسين به او مى نگرد و اشك در چشمانش حلقه مى زند... سپس به شدت مى گريد...
- خداوند از تو سپاسگزارى كند اى شيخ !
صحابى پيامبر با قدمهاى آهسته و عزمى چون فولاد بلكه محكمتر از آن جلو مى آيد... مقابل چشم او تصوير درخشان صحنه هاى پيكار با تمامى مشركان كه در ركاب پيامبر بود، به نمايش در آمده است ... و اكنون با فرزندان و نوادگان آنان مى جنگد... و در گوش او جملات رسول خدا در ميدانهاى نبرد طنين انداز گشته كه :
((يا منصور اَمِت ...)).
قبايل در او خون بدر و حنين را مى بينند... از هر سو به وى حمله ور مى شوند. و همينكه صحابى پير روى زمين مى افتد و صورتش بر روى خاك قرار مى گيرد، احساس مى كند كه بر صورت پيامبر بوسه مى زند.
بيابان از ضربات نعل اسبان فرياد مى كند و ريگها خون مى نوشند و ((هل من مزيد)) مى سرايند... و قبايل ، مستانه به انتقام خونهاى گذشته مى پردازند... گذشته هاى بسيار دور.
فرات جارى است ... با امواجى خروشان ، گويا به آنچه در سواحل آن اتفاق مى افتد، بى اعتناست يا شايد شتابان قصد فرار دارد... نمى خواهد صحنه هاى هولناك را ببيند... يا شايد مى خواهد براى دريا قصه صحرا و تشنگى و حسين را بسرايد.
از اصحاب حسين هيچ كس باقى نمانده است ... همه با وى خداحافظى كرده و رفته اند... با حسين هيچ كسى جز خاندانش باقى نمانده است ... على اكبر جلو مى آيد... روزگار، خشم پيامبران را ذخيره كرده است ... پدر با فرزند خويش با چشمانى غمزده و گريان چون ابر بهار خداحافظى مى كند.
اشكهاى حسين مى ريزد. و با نوايى شبيه آهنگ ناودان در هنگام ريزش باران فرياد مى زند:
قطع الله رحمك يابن سعد كما قطعت رحمى و لم تحفظ قرابتى من رسول الله ... و سلط عليك من يذبحك على فراشك .(48)
على اكبر به بيشه شمشيرها و نيزه ها نفوذ مى كند... و حسين صورت خود را بلند مى كند... به آسمان مى نگرد:
اللهم اشهد على هولاء القوم ، فقد برز اليهم اشبه الناس برسولك محمد خَلقا و خُلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤ ية نبيك نظرنا اليه . اللهم فامنعهم بركات الارض .(49)
فرزند على در جنگل متراكم نيزه ها پيشروى مى كند... و گهگاهى برق شمشير خشمگينانه اش مانند شعاع صاعقه بين توده هاى متراكم ابر، نمايان مى شود... ابرهاى پر از رعد.
((مرة بن منقذ)) نيزه خود را حركت مى دهد و طوفان عصبيت در درون او به پا مى خيزد... تعصب جاهلى :
- اگر پدرش را به عزايش ننشانم ، گناه عرب بر گردن من باشد.
نيزه وحشى جسد نور نبوى را در هم مى شكند. على گردن اسب خود را مى گيرد؛ اسب او را در دل جنگل متراكم نيزه ها و شمشيرها كشانيده است ... و قبايل وحشى او را محاصره مى كنند و كلمات على اكبر مانند فواره عشق ازلى مى جوشد:
عليك منى السلام ابا عبدالله ، هذا جدى قد سقانى بكاءسه شربة لا اظماء بعدها و هو يقول ان لك كاءسا مذخورة .(50)
وقتى كه پدر مصيبت زده مى رسد، پسر به دور دست سفر كرده است ... خيلى خيلى دور... و در چشمانش كاروانهايى از مسافران كوچ كرده پديدار هستند.
از زخمهاى پيكر نبوى خون جارى است . حسين كف دست خود را از چشمه هاى حيات پر مى كند و سپس به آسمان پرتاب مى نمايد... قطرات خون سرخ به فضاى بى انتها بالا مى رود... به ستارگانى تبديل مى شود كه نبض آرزوهايند. در شعاع خويش كاروانهايى را كه در آينده متولد مى شوند، هدايت مى كنند.
- على الدنيا بعدك العفا ما اجراءهم على الرحمن و على انتهاك حرمة الرسول .(51)
پرچم همچنان با قدرت تمام در اهتزاز است ... انقلاب را اعلام مى كند... شورش ... عصيان ... خونها جارى هستند... ريگها را سيراب مى كنند... در آنان روح مى دمند و اسرارى را در آن منتشر مى سازند كه هيچ كس آن را درك نمى كند.
- آيا ديده ايد كه ماه بر روى زمين راه برود؟!
تاريخ با شگفتى نجواكنان مى گويد در حالى كه ((قاسم بن الحسن )) را مى بيند... جوانى كه هنوز به سن بلوغ نرسيده است . با آرامش خاصى گام بر مى دارد... پيراهن و شلوار و كفشى پوشيده است . در دست راست او شمشيرى است ... شمشير را در هوا به چرخش در آورده است . با فريبكاران مى جنگد... با آنان كه سوگندهايشان بى اعتبار است . بند كفش ‍ چپش باز مى شود. خم مى شود تا آن را ببندد... بى اعتنا به قبايلى كه او را در محاصره خود در آورده اند و چون فرفره بر گرد او مى چرخند.
سگ صفتى ، له له كنان بر او حمله مى آورد و ديگرى او را از اين اقدام باز مى دارد:
- از اين نوجوان چه مى خواهى ؟ آيا همين افراد كه او را در بر گرفته اند كافى نيستند؟
- بايد او را از پاى در آورد.
و يك شمشير جنايت فرود مى آيد و ماه دو قسمت مى شود.
- عمو جان !
حسين طوفانى ويرانگر به پا مى كند... طوفانى كه در آن آتش است . به سرعت بر قاتل فرزند برادرش شمشيرى آميخته با خشم مى كوبد. و قاتل از درد فرياد مى كشد. و لشكر مى خواهد او را از مرگ برهاند؛ پس ‍ لاشه اش زير سم اسبان قرار مى گيرد و همان جا گم مى شود و آرزوهاى پوچ او نيز چون خودش نابود مى شوند.
حسين كنار پيكر نوجوان شهيد مى ايستد:
- بعدا لقوم قتلوك . خصمهم يوم القيامة جدك . عز - والله - على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك ثم لا ينفعك .(52)
- مرگ كاروان را مى ربايد و مسافران به آسمان عروج مى كنند... جانهايى شفاف كه پيكر ناسوتى خود را رها كرده و به جهان پر از نور كوچ نموده اند.
همراه حسين كسى جز علمدار باقى نمانده است . مردى كه او را ((ابوالفضل )) مى خوانند. پدرش ((ابوالحسن )) و مادرش ((ام البنين )) بانويى از شجاعان عرب است .
پرچم در دست چپ او در اهتزاز است و در دست راست او شمشيرى بران كه جان دشمن را مى ستاند.
در آن جا چشمانى از آن سوى خيمه ها نظاره گرند... به پرچم مى نگرند... مانند بادبان كشتى كه باد از هر سو آن را به حركت در آورده است .
سينه هايى كه از تشنگى مى سوزند و سرود آب مى سرايند و فرات را جنگلى از نيزه ها محاصره كرده است .
و ابوالفضل از خشم منفجر مى گردد وقتى كه صداى ناله دختر يا فرياد كودكى را مى شنود كه مى گويد: العطش !... العطش !... و چيزى جز سراب كه تشنه آن را آب مى پندارد، وجود ندارد.
پرچمدار از برادرش كه تنها مانده است سبقت مى گيرد... حسين به آخرين قربانى آسمانى مى نگرد.
- برادر! تو پرچمدار منى .
ابوالفضل كه از خشم بى تاب شده است مى گويد:
- سينه ام از اين منافقان تنگ شده است و مى خواهم انتقام بگيرم .
- اگر چنين است و هيچ راهى غير از اين نيست ، پس براى كودكان آب بياور.
ابوالفضل به سوى قبايل حركت مى كند... به سوى دل هاى سختى كه از سنگ سخت ترند... ... و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار...(53)
- اى پسر سعد! اين حسين نواده رسول خداست ... اصحاب و خاندانش را كشتيد و اينك فرزندان و همسرانش تشنه هستند؛ پس به آنان آب بدهيد... تشنگى قلب آنان را سوزانده است و در عين حال مى گويد: بگذاريد به سوى روم يا هند بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم .
ابرص ، با صدايى شبيه به ناله شيطان مى گويد:
- اى پسر ابوتراب ! اگر تمام زمين آب باشد و در دست ما قرار گيرد، يك قطره آب به شما نخواهيم داد... مگر اينكه با يزيد بيعت كنيد.
كودكان شيون مى كنند... قلبهاى تشنه ناله سر مى دهند... لبهاى پژمرده فرياد مى زنند: العطش !... العطش !... و فرات جارى است ... و امواج آن بالا و پايين مى روند... مانند شكم مارهاى صحرايى .
پرچمدار بر روى اسب مى پرد... مشك را بر روى دوش نهاده ، در گوش او جملات پدرش در ساحل فرات طنين انداز است كه گفته بود: روّوالسيوف من الدماء، ترؤ وا من الماء.(54)
ابوالفضل به سمت فرات حركت مى كند، در ميان بارانى از تير و شمشير... مردان قبايل از مقابل او هراسان فرار مى كنند... گويا از مرگ تلخ مى گريزند. سواره راه را مى شكافد بى آنكه از هزاران نفر كه او را زير نظر گرفته اند هراسى داشته باشد... در اعماق نخلستانى كه مانند مژگان حوريان ، ساحل فرات را دور زده اند پيشروى مى كند. ابوالفضل اسب خود را به آب مى زند. قطرات آب به بالا مى پاشد... شاخه هاى نخل به اهتزاز درآمده ، گويا از شجاعت و صولتى كه در آينده ، جاودانه به ثبت خواهد رسيد به وجد آمده اند.
آب زير قدمهاى او موج زنان جريان دارد و سواره تشنه ، كفى از آب بر مى دارد... ولى به ياد مى آورد قلبهايى را كه از تشنگى نزديك است پاره پاره شوند. و او آب را بر روى آب مى ريزد:
يا نفس ! من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى (55)
مشك را پر از آب مى كند و بر پشت اسب خويش مى جهد و به سمت خيمه ها حركت مى كند. قبايل راه باز گشت را به روى او مى بندند در حالى كه ديدن مشك پر از آب آنان را به خشم در آورده است .
سواره ، حماسه مى آفريند و چنين مى سرايد:
لا ارهب الموت اذ الموت زقا حتى اوارى فى المصاليت لقى
نفسى لسبط المصطفى الطهر وقى انى انا العباس اغدو بالسقا
و لا اخاف الشر يوم الملتقى (56)
مردى از قبايل حيله اى به كار مى بندد و پشت نخلى پنهان مى شود... و در دست او شمشيرى است كه از ((ابن ملجم )) به ارث برده است .
شمشير مكر، ناگهان فرود مى آيد و دست راست او را در كنار نخلى قطع مى كند:
والله ان قطعتم يمينى انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين (57)
ابوالفضل راه را مى شكافد. آرزوى وى رسانيدن آب به قلبهاى تشنه اى است كه از عطش بى تاب شده اند و آرزوى فصل بارانى را دارند.
شمشير نيرنگ ديگرى از پشت نخلى بلند مى شود و دست چپ او را قطع مى كند. پرچم مى افتد و قبل از آن شمشير علوى ... و ابوالفضل در ميان باران تير و شمشير راه را مى شكافد تا آن گاه كه تيرى مشك را پاره مى كند و آب مى ريزد. سوارى كه دو دستش قطع شده شور برگشتن به خيمه را ندارد و قبايل ، ديوانه وار گرد او جمع شده اند و مردى كه مرد نيست با عمود بر فرق او مى كوبد و سر او را مى شكافد و صدايى كه مژده صلح آينده را مى دهد بر مى خيزد:
عليك منى السلام يا اباعبدالله .(58)
و از ميان خيمه ها، صدايى كه وزيدن طوفان را خبر مى دهد به گوش ‍ مى رسد: زينب و زنان و دختران ناله سر مى دهند: ((واضيعتنا بعدك )).(59)
حسين نيز گريه كنان همين سخن را تكرار مى كند: ((واضيعتنا بعدك )).
آواى رحيل
وقت رفتن فرا رسيده است ... آخرين نواده رسول خدا صلى الله عليه و آله چشمان پر فروغ خود را به سمت ريگها تا افقهاى دور دست به حركت در آورده است .
بانوان و كودكان از ميان خيمه ها خارج شده اند... چشمانى اندوهبار به آخرين مرد مى نگرند... به آخرين رشته آرزو.
حسين با صداى بلند فرياد مى زند... تاريخ و انسانيت را مخاطب قرار مى دهد: هل من ذاب عن حرم رسول الله ؟ هل من موحد يخاف الله فينا.(60)
و صداى او با ناله و گريه كودكان و بانوان درهم مى آميزد... و با اشك تواءم مى گردد... با خونها.
جوانى كه از بيمارى رنج مى برد بپا مى خيزد... خود و شمشيرش را به سوى ميدان مى كشاند... بر عصا تكيه مى دهد... جوانى كه پدرش او را براى روز ديگرى ذخيره كرده است .
حسين به خواهرش مى گويد: احبسيه لئلا تخلو الارض من نسل آل محمد.(61)
اندوه در خيمه ها مانند كلاغان به پرواز درآمده است ... بر قلبهاى شكسته نشسته است . از فاجعه اى هولناك كه بزودى اتفاق خواهد افتاد خبر مى دهد.
حسين براى خداحافظى مى ايستد... خداحافظى با زمين ... خورشيد بر ريگها آتش مى بارد... و فرات جارى است ... قصد فرار دارد... و قبايل وحشى در پى انتقام خونهاى گذشته اند... گردبادى به هوا برخاسته است ... دوان دوان به دور دستها مى رود... از درون خود نداى كوچ مى شنود. عشق به سفر دارد.
و حسين رداى زيباى عروج در بر كرده است ... عمامه اى به رنگ گل بر سر گذاشته ، عباى پيامبر بر تن دارد... و شمشير او را با خود حمل مى كند.
قبايل از ديدن او از خود بى خود شده اند... در درون آنان آتش انتقام ، شعله كشيده است ... چشمان آنان در انتظار شبيخونى بزرگ برق مى زند.
حسين جامه اى را طلب مى كند كه هيچ كس به آن رغبتى نداشته باشد تا در زير لباس خود بپوشد. براى او لباسى كوتاه مى آورند، با لبه شمشير آن را به دور مى افكند.
- اين از لباس ذلت است .
جامه اى كهنه انتخاب كرده آن را با شمشيرش پاره نموده ، زير لباسهايش مى پوشد.
قبايل براى كشتن آخرين نواده رسول خدا صلى الله عليه و آله آماده شده اند... و او با كودكان و بانوان خداحافظى مى كند.
كودك شيرخوارش را در آغوش مى گيرد و او را مى بوسد و به آهستگى از روى حسرت مى گويد: بعدا لهولاء القوم اذا كان جدك المصطفى خصمهم .(62)
لبهاى كوچك او در جستجوى قطره اى آب هستند... در حالى كه فرات موج مى زند. در وسط بيابان چون مارى خروشان در حركت است . حسين كودك تشنه اش را جلو مى برد: ((الا قطرة ماء؟؛ آيا قطره اى آب وجود ندارد؟))
و تير نيرنگى كه پيكان آن حامل پيام ذبح است ، رها مى شود. كودك دست كوچك خود را از قنداق بيرون مى آورد. و تا پايان هستى دستش ‍ همچنان دراز است ... از تاريخ و بشريت پرسشهايى دارد.
خونهاى شفاف ، سينه حسين را فرا مى گيرد... پدر كف دست خود را از فواره خون سرخ پر مى كند... و به آسمان مى پاشد. مسلسل خون به آسمان صعود مى كند... پرده هاى دور دست را پاره مى كند... قوانين زمين را درهم مى كوبد، حسين آهسته مى گويد:
هون ما نزل بى انه بعين الله تعالى ... اللهم انت الشاهد على قوم قتلوا اشبه الناس برسولك محمد صلى الله عليه و آله .(63)
گروهى از فرشتگان به پرواز درآمده اند... در بالهاى خويش بوى بهشت را حمل مى كنند.
- دعه يا حسين ! فان له مرضعا فى الجنة .(64)
حسين چون طوفانى خشمگين با شمشير خود به سمت قبايل حمله ور شده است :
ان -ا الحسين بن على آليت الا انثنى (65)
پسر سعد كه آرزوهاى خود را بر باد رفته مى بيند فرياد مى زند:
- اين فرزند على بن ابيطالب است ... اين فرزند كشنده عرب است . از هر سو به او حمله ور شويد. قبايل بر او هجوم مى آورند و با هزاران تير او را هدف قرار مى دهند و بين او و خيمه ها فاصله مى افكنند. نواده پيامبر فرياد مى زند:
... يا شيعة آل ابى سفيان ! ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى دنياكم و ارجعوا الى احسابكم ان كنتم عربا كما تزعمون .(66)
ابرص فرياد مى زند: اى پسر فاطمه چه مى گويى ؟!
- انا الذى اقاتلكم والنساء ليس عليهن جناح فامنعوا عتاتكم عن التعرض لحرمى ما دمت حيا.(67)
- بسيار خوب !
و قبايل به سمت او حمله ور مى شوند... حسين تشنه لب امواج خيانت را از خود دور مى كند... مى جنگد... مقاومت مى كند... سرهاى اهل كفر را درو مى كند. احساس تشنگى شديدى مى نمايد... و فرات در محاصره چهار هزار نفر يا بيشتر است ... فرات آبهاى خود را بر ساحل مى پاشد و حيوانات روى زمين از آن بهره مى جويند... در حالى كه آخرين نواده پيامبر تشنه يك جرعه آب است .
حسين طوفان وار به سمت نهر فرات حركت مى كند... نامردان را از سر راه برمى دارد.
يكى از افراد قبايل به نام ((ابن يغوث )) مى گويد: من هرگز نديدم كسى را كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند، ولى اين چنين قوت قلب و اطمينان به نفس و پايدارى داشته باشد...
و قبايل از سر راه او به كنارى مى روند و هيچ كس در مقابل او توان ايستادن ندارد. حسين قبايل را به زانو درمى آورد... خود را به فرات مى رساند... و اسب حسين خود را به آب پرخروش فرات مى زند... موجها در پرتو خورشيد مى درخشند. اسب ، خنكاى آب را احساس مى كند... سر خود را فرود مى آورد تا آب بنوشد... تا سيراب شود. حسين كه اكنون بر فرات مسلط شده است به اسب خود كه از اسبان پيامبر است خطاب مى كند و مى گويد:

next page

fehrest page

back page