امام حسين (ع ) و يارانش آن شب تا سحر دعا و نيايش كردند و در چادرها صداى ناله همانند
كندوى زنبور عسل مى پيچيد. برخى ايستاده برخى نشسته و بعضى در
حال ركوع و بعضى ديگر در سجده بودند. سيمايشان از فرط خشوع و اينكه تا
سحرگاهان در حال دعا و نيايش بودند، نمايى از سيماى بندگان راستين بود. وقتى
آفتاب بالا آمد، شمشيرهاى تيز و درخشنده گواهى خواهند داد كه آنان آزادگانند.
مجلس پنجم
انس گفت : وقتى پيامبر (ص ) يكى از ياران را نمى ديد. از او پرس و جو به
عمل مى آورد، اگر او سفر كرده بود برايش دعا مى فرمود و اگر در شهر بود به
زيارتش مى رفت و هرگاه مريض بود عيادتش مى كرد. (184) جابر بن عبدالله
انصارى گفت : در يكى از غزوات با رسول الله (ص ) بودم ، شب هنگام بود، شتر من از
خستگى راه نمى رفت و رسول خدا (ص ) هميشه در دنباله سپاه حركت مى كرد و
حال ناتوان را رعايت مى فرمود، تا به من رسيد و ديد من از وضع شتر مى نالم .
فرمود: كيستى ؟
گفتم : پدر و مادرم فداى شما اى رسول الله ! من جابر هستم .
فرمود: موضوع چيست ؟
گفتم : شترم خسته است .
فرمود: عصا دارى ؟
عرض كردم : آرى . با عصا به شتر زد و او را برانگيخت ، سپس او را نشاند و پا بر
بازوى شتر نهاد و فرمود: سوار شو، من سوار شدم و با پيامبر (ص ) راه افتاديم ،
طورى شد كه گاه شتر من از شتر پيامبر (ص ) جلو مى افتاد. در آن شب
رسول الله (ص ) براى من بيست و پنج بار، طلب مغفرت كرد. فرمود پدرت عبدالله چند
فرزند باقى گذاشته است ؟
گفتم : هفت نفر زن .
پرسيد: آيا پدر تو بدهكار از دنيا رفته است ؟
گفتم : آرى .
فرمود: هر وقت به مدينه رسيديم و هنگام بريدن خوشه هاى خرما شد، مرا آگاه كن و بعد
فرمود: ازدواج كرده اى ؟
گفتم : بلى .
پرسيدند: با چه كسى ؟
گفتم : با زن بيوه ، دختر فلانى ، در مدينه ازدواج كرده ام .
فرمود: چرا با يك دختر جوان ازدواج نكردى كه با او بازى كنى و او با تو بازى كند.
گفتم : اى رسول
خدا! خواهرانم نزد من زندگى مى كنند دوست نداشتم زن جوانى را به خانه بياورم و چنان
ازدواجى با وضع من سازگارتر بود.
پيامبر (ص ) فرمود: كار معتدل و درستى كرده اى و پرسيد اين شتر را چند خريده اى ؟
گفتم : به پنج مثقال طلا.
فرمود: آن را به من بفروش و مى توانى تا مدينه هم سوارش شوى .
پيامبر (ص ) وارد مدينه شد، شتر را آوردم و
تحويل دهم به بلال فرمود: پنج مثقال زر بهاى اين شتر را بده ، سه
مثقال هم بيفزا و شتر را هم دوباره به او برگردان .
جابر گفت : زمان برداشت خرما رسيد، رسول خدا (ص ) را آگاه ساختم . براى ما دعا
فرمود و ما محصول خرما را برداشت كرديم . در طلب بستانكاران به همه آنها خرما داديم و
همان مقدار بلكه بيشتر هم براى خود ما ماند. پيامبر (ص ) فرمود:
محصول را برداريد و پيمانه نكنيد، ما هم برداشتيم و زمانى طولانى از آن مى خورديم .
در صواعق محرقه آمده است : جابر بن عبدالله به امام باقر (ع ) كه كودك بود، گفت :
رسول خدا به شما سلام كرده است .
گفته شد: چگونه ؟
گفت : من نزد او نشسته بودم و حسين (ع ) در آغوش او بود. او را بوسيد و مى فرمود: اى
جابر! اين پسرم حسين داراى فرزندى مى شود، به نام على ، به روز قيامت ، منادى ندا مى
دهد كه زين العابدين بايستد، على بن حسين (ع ) به پا مى خيزد، سپس براى همين على
فرزندى به نام محمد به دنيا مى آيد. وقتى او را ديدى از من به او سلام كن .
جابر از صحابه پيامبر (ص ) بود و زمان اميرالمومنين ، امام حسن ، امام حسين (ع ) و امام
باقر (ع ) را هم درك كرد. او چون نابينا شده بود در واقعه كربلا حضور پيدا نكرد، اما
او نخست زاير امام حسين (ع ) مى باشد.
نگارنده مى گويد: زمانى كه خاندان حسين (ع ) از شام بر مى گشتند و به سرزمين عراق
رسيدند، به راهنما گفتند ما را از طريق كربلا ببر. در آنجا جابر بن عبدالله انصارى
رحمه الله و جماعتى از بنى هاشم و ديگر مردانى از
آل رسول (ص ) را يافتند. با آن ديدار، گريه و اندوه و به سر و سينه زدن شروع شد
و عزايى برگزار كردند كه دلها را كباب مى كند و حتى زنان
قبايل هم به آنان پيوستند.
ابن جناب كلبى مى گويد: جصاصون به ما گفتند كه ما صداى پريان را كه نوحه
سرايى مى كردند، مى شنيديم :
پيامبر (ص ) دست به پيشانى اش كشيد براى آن درخششى بود در صورتها، پدر و
مادرش از بزرگان قريش بودند و نياى او بهتر نياكان .
اهل بيت از كربلا راه افتادند. وقتى به مدينه رسيدند، امام زين العابدين فرمود: اى
بشر! خدا پدرت را بيامرزد، او شاعر بود، آيا تو هم مى توانى شعرى بسرايى ؟
او گفت : آرى اى فرزند رسول الله (ص )!
فرمود: وارد مدينه شو و شهادت ابا عبدالله را اعلان كن .
بشر گفت : بر اسبم سوار شدم . وقتى به مسجد رسيدم ، صدايم را همراه با گريه
بلند كردم و چنين سرودم :
يا اهل يثرب لا مقام لكم بها
|
و الراس منه على القناه بدار
|
اى اهل يثرب ! در آن نمايند كه حسين كشته شد، بسيار بگرييد. بدن او در كربلا به خون
آغشته افتاده است و سر مباركش بر نيزه ها گردانده مى شود.
آنگاه گفتم : اينك على بن حسين همراه عمه ها و خواهرانش وارد مى شوند و كاروان بر شما
فرود مى آيند و من فرستاده او هستم . مكان را به شما مى نمايانم . در مدينه بانوى پرده
نشينى نماند مگر آنكه بيرون آمدند. صورتهايشان را مى خراشيدند، بر سر و صورت
مى زدند و واويلا مى گفتند تا آن روز نه گريه كنندگانى به اين ميزان را ديده و نه
روزى تلخ تر از آن روز را براى مسلمانان مشاهده كرده بودم .
شنيدم دختركى براى حسين (ع ) مى گريست و مى گفت :
مصيبت سرورم را گوينده اى اعلان كرد، دل را به درد آورد از آن اعلان به مرضى دردناك
گرفتار آمدم .
اى دو چشمان من ! گريه كنيد و اشك بريزيد، همراه آن خون بگرييد بر كسى كه عرش
خداى جليل بود كه تكان خورد و آن همه مجد و ديندارى كه فرو ريخت بر فرزند پيامبر
خدا و پسر برگزيده او گريه كنيد. هر چند كه از ما بسيار دوراند. (185)
بشر گفت : بر اسبم زدم و برگشتم . ديدم راه را گرفته و به سوى كاروان كربلا راه
افتاده اند. به خيمه نزديك شدم ، زين العابدين درون آن بود، بيرون آمد با دستمالى در
دست كه اشكهايش را با آن پاك و خشك مى كرد. پشت سر امام ، خدمتگزارش ، كه يك
صندلى به همراه داشت ، قرار گرفته بود، آن را گذاشت . امام (ع ) روى آن نشست . اما
نمى توانست از گريه اش جلوگيرى كند. سر و صداى مردم بلند شد و بانوان ضجه و
ناله سر دادند. در و ديوار مى گريستند.
پس از آن ، امام خطبه اى خواند كه بليغ تر از آن خطبه شنيده نشده است . بعد وارد مدينه
شد و به منزلها و خانه ها مى نگريست كه به زبان
حال همه مى گريستند. شهر مدينه در فقدان حاميان و مردانش مى گريست ، اوضاع رقت
انگيز بود، ياد قتلگاهها، شهادتها و مصيبتها، غم و اندوه را برانگيخت و صداى وامصيبتاه
! و واذلاه به آسمان مى رسيد.
ديگر در مدرسه وحى ، آيه اى تلاوت و تدريس نمى شود و خانه وحى خالى و بى سكته
گشته است .
گناه اهل بيت چه بود كه اين گونه برانداخته شدند؟ آنان را پراكندند و كشتند و همه
رويدادها دردناك است .
مجلس ششم
غزوه بدر كه خدا در آن دين خود را پيروز گردانيد و شكوه مشركان را درهم شكست ، صبح
روز هفدهم ماه رمضان سال دوم هجرت ، واقع شده است . پيامبر (ص ) روز سوم با سپاه
سيصد و سيزده نفرى از مدينه حركت كرد، هفتاد و هفت نفر از آنها مهاجران و بقيه از انصار
بودند. در سپاه اسلام ، تنها دو اسب وجود داشت كه يكى از آن مقداد بود. هفده شتر نيز
داشتند كه به نوبت سوار مى شدند، اما قريش با تمام فخر، تكبر و امكانات و
وسايل رو آوردند و تعدادشان نهصد و پنجاه تن بودند (يكهزار نفر هم نوشته اند) با
يكصد اسب و هفتصد شتر.
رسول خدا (ص ) سپاه اسلام را آماده كرد. پرچم در دست اميرالمومنين (ع ) قرار داشت . دو
سپاه به هم نزديك شدند. از مشركان عتبه بن ربيعه و برادر او شبيه و پسرش وليد كه
همه از بزرگان قريش بودند، به ميدان كارزار آمدند.
رسول خدا (ص ) به اميرالمومنين على (ع ) فرمود به جنگ آنان برود و همراه او عمويش
حمزه و عبيده بن حارث را گسيل كرد على (ع ) بر وليد حمله برد و او را هلاك ساخت ، حمزه
به عتبه تاخت و او را كشت ، عبيده با شبيه درگير شد، ضربتهاى شمشير ميان آن دو رد و
بدل شد. شبيه ، شمشيرى به ران عبيده زد و آن را بريد. اميرالمومنين و حمزه دو نفرى به
سوى شبيه يورش آوردند و او را به قتل رساندند. با هلاكت آن سه تن ، نخستين شكست و
ذلت بر مشركين وارد آمد.
اميرمومنان با عاص پسر سعيد بن عاص درآويخت ، و او را هم كشت . حنظله پسر ابى سفيان
به مبارزه آمد، على (ع ) او را نيز به قتل رسانيد. بعد طعيمه ، پسر عدى كه از سران
ضلالت و گمراهى بود به جنگ على (ع ) آمد، على (ع ) او را هم كشت .
نوفل پسر خويلد هم از شياطين قريش بود كه ابوبكر و طلحه را به بند كشيد و از
صبح تا شام شكنجه كرد، بالاخره او هم به دست على (ع ) كشته شد.
بعد، زمعه بن اسد و حارث بن زمعه كه از مشركان سرسخت بودند و مسلمانان را زير پا
مى گذاشتند، به ميدان مبارزه آمدند. على (ع ) آن دو را هم كشت و پس از آن دو عمير بن عثمان
بن كعب بن تيم را كه عموى طلحه بن عبيدالله بود، به
قتل رسانيد پس از عمير، دو برادر طلحه بن عبيدالله ، به نام هاى عثمان و مالك به دست
اميرالمومنين و در ميدان مبارزه كشته شدند. سپس هر كس از بزرگان قريش به ميدان مى آمد،
على (ع ) او را بر خاك هلاكت مى افكند، تا آنكه نيمى از مقتولين جنگ بدر به دست على (ع
) هلاك گشتند كه هفتاد تن بودند و بقيه را همه حاضران در غزوه با يارى سه هزار
فرشته نشاندار كشتند. اما اميرالمومنين نصف دشمن را بتنهايى به يارى خداى
عزوجل به قتل رسانيد و فتح و پيروزى به دست او
حاصل شد.
در پايان جنگ ، رسول خدا مشتى خاك از روى زمين برداشت و بر روى مشركان پاشيد و
فرمود شاهت الوجوه : زشت باد صورتهايتان احدى نماند، مگر آنكه شكست خورد و فرار
را بر قرار ترجيح داد و خدا بنده اش را يارى ، و وعده اش را عملى كرد.
مسلمانان اموال مشركان را به غنيمت بردند و هفتاد تن را به اسارت گرفتند. عباس (عموى
پيامبر) هم جزء اسيران بود، او را دست بسته آوردند. پيامبر (ص ) آن شب به خواب نرفت
.
اصحاب گفتند: چرا نمى خوابيد؟
فرمود: ناله عباس كه در بند است ، خواب را از چشمانم برده است .
ياران رسول الله (ص ) رفتند و عباس را آزاد كردند.
رسول خدا (ص ) هم به خواب رفت .
نگارنده مى گويد: پدر و مادر فداى شما اى پيامبر رحمت ! به سبب دربند بودن عمويت
عباس با آنكه او جزء كسانى بود كه به جنگ شما آمده بودند، آن شب ناآرام بودى و بى
خوابى كشيدى . در حالى كه عباس بيمار نبود، تشنگى نداشت ، بند او از نوع
غل و زنجير گران نبود و او را آزار نمى داد، مصيبت پدر نديده و با شهادت جمعى از
عزيزانش داغدار نشده بود. سر پدرش را بر سر نيزه ها نكرده بودند و آن را همراه
بانوان در شهرها نگردانده بودند. اى رسول خدا (ص )! پس چه حالى داشتى اگر مى
ديدى كه فرزند بيمارت را به غل و زنجير كشيده و پاهايش را به طناب بسته اند؟!
اى
رسول خدا (ص ) اى كاش مى ديدى ، دشمن به قصد
قتل ، پيرامون على بن الحسين (ع ) را گرفتند، زيرانداز او را كشيدند، و او را بر روى
شنهاى گرم رها ساختند، از يك سو حرارت آفتاب و از سوى ديگر آتش اندوه و مصيبت و
درد بيمارى ، آنان را مى آزرد.
امام سجاد با اين وضع ، مى ديد خيمه ها را غارت مى كنند، جامه را از بانوان بر مى
گيرند، سرها را بر نيزه ها بالا مى برند، بدنهاى شهيدان ، زير سم اسبان
پايمال مى شود.
بسيار سخت است بر تو اى رسول خدا! كه ببينى كه آزادگان عترت و خاندانت را راه مى
برند تا آنها را بر يزيد بن معاويه نفرين بر هر دو، وارد كنند. در حالى كه آنان را
به ريسمان بسته و جلو يزيد نگاه داشته اند. در اينجا نواده شما على بن حسين (ع )
فرمود:
اى يزيد! تو را به خدا قسم مى دهم ، بگو گمانت به
رسول الله (ص ) چيست هرگاه ما را در چنين وضع ببيند؟
آن ملعون دستور داد طناب را از دست و پاى اهل بيت بگشايند. سپس سر مقدس حسين (ع ) را
در جلو او نهادند و بانوان را در پشت سر نشاندند، تا صحنه را نبينند.
ام المصايب ، زينب كبرى (س )، سر امام را ديد، گريبان چاك كرد و با صدايى كه
دل هر انسانى را به درد مى آورد فرمود: يا حسين ! اى حبيب
رسول خدا! اى فرزند مكه و منا! اى پسر فاطمه زهرا سيده بانوان جهان و دخت محمد
مصطفى (ص ) به خدا قسم همه حاضران را به گريه و زارى انداخت .
اى كاش ! ديدگان مصطفى ، ام المصايب و ايتام در پيرامون او را مى ديد كه برخى مى
گريستند و برخى مى ناليدند: همچون جوجه هاى جدا افتاده كبوتران افسوس كه آن
آزادگان را به زور به نزد آن پست و نابكار مى بردند.
مجلس هفتم
رسول خدا (ص ) در ماه شوال
سال سوم هجرت ، با يكهزار نفر از مدينه بيرون آمد و راهى احد شدند. در راه سيصد تن
از منافقان به مدينه برگشتند و هفتصد نفر با
رسول الله (ص ) ماندند. در ميان ياران رسول الله ، يكصد تن زره پوشيده بودند و
تنها دو اسب وجود داشت . اما تعداد دشمن سه هزار بود كه با هفتصد نفر زره بر تن ،
يكصد راس اسب ، سه هزار شتر و پانزده زن ، به رهبرى ابوسفيان به جنگ خدا آمده
بودند.
پسرش معاويه و همسرش هند هم وى را همراهى مى كردند. همسر عمروعاص به نام ربطه
دختر منبه نيز همراه وى بود.
روز شنبه دو سپاه با هم درآويختند، سمت راست لشكر مشركان ، خالد بن وليد و در سمت
چپ ، عكرمه پسر ابى جهل قرار داشتند.
رسول خدا (ص ) در دره احد فرود آمده و كوه را در پشت سر قرار داده بود و پنجاه نفر
تيرانداز را در پشت سرشان مامور كرده بود كه از مسلمانان پشتيبانى كنند و دشمن را در
صورت حمله ، دفع نمايند و در هر حالتى ، محل ماموريتشان را ترك نگويند.
رسول اكرم (ص ) نيزه خويش را به على (ع ) داد و پرسيد. درفش و علم لشكريان دشمن
به دست كيست ؟
گفتند: در دست فرزندان عبدالدار.
پيامبر (ص ) درفش اسلام را به دست مصعب بن عمير داد كه از قبيله عبدالدار بود.
وقتى كه مصعب شهيد شد. على (ع ) درفش را در يك دست و نيزه را در دست ديگر داشت .
آتش جنگ افروخته شد، اميرالمومنين (ع ) به سوى طلحه پسر ابى طلحه ، كه شجاع
ترين قوم بود و در ميان سپاه دشمن به قوچ لشكر معروف بود و درفش مشركان را
جمل مى كرد، يورش آورد. ضربتى بر سر او زد كه چشمانش از حدقه بيرون زدند. ناله
اى بد و دردناك كشيد و درفش را انداخت . رسول خدا و همه مسلمانان هم آوا، با او با صداى
بلند تكبير گفتند.
با كشته شدن طلحه ، سستى سپاه دشمن آشكار شد. از فرزندان عبدالدار هر كه درفش در
دست گرفت به قتل رسيد، تا همه آنان از ميان رفتند. درفش مكيان را برده اى از بردگان
عبدالدار به نام صواب به دست گرفت . او آدمى بسيار سرسخت بود، با وجود اين على
(ع ) در مصاف با او دو دستش بريد و ضربتى بر سرش زد و او را بر زمين انداخت ،
مشركان شكست خوردند و مسلمانان به گردآورى غنايم رو آوردند. تيراندازان در غنايم
طمع ورزيدند و آن گونه را كه از سوى پيامبر ماموريت داشتند. حفاظت كنند، رها نمودند.
خالد بن وليد با انبوهى از سواره از پشت سر آمد و از غفلت تيراندازان بهره جست و همين
مايه گرفتارى مسلمانان گرديد. حمزه و هفتاد تن كشته شدند و بقيه مسلمانان پا به
فرار گذاشتند. اما على (ع ) ابودجانه و سهل بن حنيف (186)، استوار ماندند.
رسول خدا شخصا بسيار سخت پيكار مى كرد. در همين معركه دندان رباعيه اش شكست ، لب
شريفش شكافته شد، زخم و خراشى بر صورت مباركش افتاد و حلقه اى از سپر
پيشانى شريف او را مجروح كرد.
ابن قماه ، نفرين بر او، شمشير بالا آورد كه پيامبر (ص ) را بزند. آن حضرت پدر و
مادرم به فدايش ، بر زمين افتاد، مشركان فرياد برآوردند، محمد (ص ) كشته شد.
مسلمانان با سرعت فرار كردند. اما على (ع ) غلاف شمشير را شكست ، به جماعت مشركان
هجوم برد و بشدت به نبرد پرداخت و آن جماعت مشرك را از پيامبر (ص ) دور كرد. پيامبر
بر زمينى نشسته و خون از سيمايش جارى بود. حضرت جمعى ديگر از مشركان را ديدند
كه قصد حمله به او را دارند. به على (ع ) فرمود يا على (ع ) شر آنان را كفايت كن و مرا
از آسيبشان برهان . على (ع ) به ايشان حمله كرد سردارشان را كشت و بقيه را پراكنده
ساخت .
گروهى ديگر آمدند، پيامبر (ص ) فرمود: يا على ! به آنان حمله كن و بر سردارشان
سخت بگير. على (ع ) او را نيز كشت و بقيه را پراكنده ساخت .
جبرئيل گفت : يا رسول الله ! يارى واقعى همين است .
پيامبر (ص ) فرمود: همانا او از من است و من هم از اويم .
جبرئيل گفت : يا رسول الله ! يارى واقعى همين است .
پيامبر (ص ) فرمود: همانا او از من است و من هم از اويم .
جبرئيل گفت : من هم از شما هستم و در آن حال ندا در داد: شمشيرى جز ذوالفقار و رادمردى
چون على (ع ) نيست .
على (ع ) در سپر خود آب مى آورد تا خون صورت محمد (ص ) را بشويد و خدا آن روز محمد
(ص ) را به واسطه برادرش على (ع ) و جمعى از مسلمانان يارى كرد و آسيب را از وجود او
دفع فرمود و جنگ پايان يافت .
نگارنده مى گويد: پدر و مادرم فداى شما! اى امام غريب حسين ! آنگاه كه بر زمين افتاده
بودى با اندامى پاره پاره برادر ياور تو كجا بود تا دشمن را از تو دور كند! همان
گونه كه على بن ابيطالب (ع )، ياور محمد (ص )، مشركان را از وجود پيامبر (ص ) دفع
كرد كجا بودى اى ماه بنى هاشم در آن لحظه ها كه امام حسين (ع ) روى خاك گرم كربلا
افتاده و در خون تپيده بود و از تشنگى كامش خشك و زبانش از حركت باز ايستاده بود، تو
رفته بودى آب بياورى . همان گونه كه على (ع )، برادر محمد (ص )، آب مى آورد آن هم
نه در مشك ، بلكه كه در سپر خود.
هنگامى كه رسول خدا (ص ) بر زمين افتاده بود،
دل سر و بازوان برادرش على بن ابيطالب سالم بود، ليكن برادر تو، اى نور چشم
زهرا (س )، سرش به سنگ خورده ، بازوانش بريده ، در خون تپيده و اندامش از هم پاشيده
بود!
اى سرور من ! ياران تو كه فرار نكرده بودند و پا روى يكديگر نگذاشتند، شكست
نخورده بودند، بلكه استوار در كنار تو ماندند تا از تو دفاع كنند و همگى شربت
شهادت نوشيدند، همان گونه كه اصحاب مخلص او، دشمن را از او منع كردند. پس آنان
چگونه مى توانستند برخيزند؟ از تو دفاع كنند كه همگى در زير آفتاب سوزان افتاده
بودند، لبه هاى تيز شمشير اعضايشان را پاره پاره كرده بود و سم اسبان ، جسم
پاكشان را لگدمال نموده بود و خونشان سرزمين طف را سيراب ساخته بود. راستى براى
آنان ، بسيار سخت است شما را در جلوى دشمن تنها ببينند، و تو يارى بطلبى ، ولى
نتوانند شما را يارى كنند.
امام حسين (ع ) مى فرمود: آيا پناه دهنده اى هست كه ما را پناه دهد؟ آيا يكتاپرستى وجود دارد
كه درباره ما نگرانى داشته باشد؟ آيا ياورى هست كه با كمك كردن به ما، به ثواب
الهى اميدوار باشد؟ اين همه فرياد حسين (ع ) را پاسخ دادند اما چگونه ؟
مالك بن نسر نفرين بر او شمشيرى بر سر مبارك امام زد. طارح بن وهب نيزه اى بر ران
او زد و ابن شربك با شمشير، بر شانه چپ او نواخت و ديگرى با حواله شمشير بر دوش
مقدس امام ، نداى او را پاسخ داد و در نتيجه امام به رو بر زمين افتاد.
سنان با نيزه اش آمد تو را شير دلاور ديد و شمر تعجب كنان بر دلاور مردى حمله كرد كه
ديگر رمقى نداشت و در بستر مرگ بود.
با گرز بلند سر آن بزرگوار را قصد كرد كه مانند ماه تمام و
كامل مى نمود.
مجلس هشتم
به نقل ابن ابى الحديد از جماعتى محدث و مورخ ، بيشتر اصحاب محمد (ص ) روز احد
فرار كردند و او را تنها گذاشتند. لشكريان انبوه مشركان به طرف پيامبر (ص ) هجوم
آوردند و فوجى از فرزندان عبد مناف بن كنانه كه در ميان آنها فرزندان سفيان بن عويف
، به نامهاى خالد، ابوالشعثاء، ابوالحمراء و غراب حضور داشتند، قصد جان محمد (ص )
كردند. پيامبر (ص ) فرمود: يا على شر اين لشكر را از من دفع كن ! على (ع ) كه پياده
بود به آنها كه پنجاه تن سوار بودند حمله كرد و شمشير مى زد تا آنها را از اطراف
پيامبر (ص ) پراكنده كرد بارها گرد آمدند و على (ع ) به آنها حمله مى برد تا چهار
فرزند سفيان بن عوف و ده تن ديگر از لشكر شرك - كه نامشان شناخته نيست - به دست
على كشته شدند.
جبرئيل به رسول الله (ص ) گفت : يا محمد! راستى كه يارى واقعى اين است .
فرشتگان از يارى اين رادمرد به تعجب آمده اند.
رسول خدا (ص ) فرمود: چرا چنان نكند كه او از من است و من از اويم .
جبرئيل گفت : و من سومى شما هستم . در اين روز صدايى از سوى آسمان شنيده شد و
صاحب صدا ديده نمى شد كه بارها مى گفت :
لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على
شمشيرى مثل ذوالفقار و جوانمردى چون على وجود ندارد.
پيامبر (ص ) فرمود: صاحب صدا، جبرئيل است .
رسول خدا، پدر و مادرم فداى او، مجروح شده بود و على (ع ) در سپر خود آب مى آورد و
زخم پيامبر (ص ) را مى شست ، اما خون بند نمى آمد. فاطمه (ع ) آمد، پدر را در آغوش
گرفت و مى گريست . پاره حصيرى را سوزاند و خاكستر آن را بر جاى زخم ريخت ، خون
قطع شد.
از اين حال فاطمه با پدر، حال سكينه بنت الحسين (ع ) (187) را به ياد آوريد. او پدر
را كه به ميدان مى رفت نگاه داشت . حسين (ع ) بدنش مجروح بود و تيرها تن شريف او را
همانند اندام خارپشت نشان مى داد.
سكينه گفت : پدر جان ! اندكى درنگ كن تا توشه اى از تو برگيرم كه اين ، آخرين
خداحافظى است و ديدارى پس از اين (جز در قيامت ) نيست . او بوسه بر دست و پاى پدر
مى زد، و مى گريست . دل حسين (ع ) براى سكينه سوخت و گريه كرد و در همان
حال با آستين ، سرشك از چشمان سكينه پاك مى كرد و او را به خيمه اش برد و مى گفت :
سيطول بعدى يا سكينه فاعلمى
|
منك البكاء اذا الحمام دهانى
|
مادام منى الروح فى جثمانى
|
فاذا قتلت فانت اولى بالذى
|
بدان اى سكينه پس از قتل من گريه طولانى خواهى داشت .
تا من روح در بدن دارم با اين اشك سوزان دل مرا نسوزان !
وقتى من كشته شدم تو سزاوارترين هستى كه گريه كنى ، اى بهترين زنان !
سكينه در روز يازدهم نيز همانند مادربزرگ خود زهرا (س ) كه در روز احد پدر را در
آغوش گرفت ، نعش پدر را بغل كرد، اما فرق بسيار است .
سكينه پدرش را در روز يازدهم محرم در آغوش گرفت . درست مانند آن كه حضرت فاطمه
، پيامبر را در روز احد در آغوش گرفت . اما ميان آن كه پدرش را در حالت زنده و نشسته
در آغوش بگيرد و آن كه پدر افتاده بر روى شنهاى داغ ، بى لباس ، بى سر، بى
نفس و ... را در آغوش بگيرد تفاوتهاست .
ثوى ثلاث ليال بالعراء بلا
|
سه شب ، برهنه ، بدون غسل و كفن در بيابان مانده ، خدا بايد داورى كند.
رسول خدا (ص ) پس از پايان جنگ احد به مدينه بازگشتند، بر زنى از انصار گذر
كرد كه پدر و همسرش كشته شده بودند. مصيبت وارده را بر او تسليت گفتند پرسيد
حال رسول خدا (ص ) چه طور است ؟
ياران محمد (ص ) پاسخ دادند: او بحمدالله آنچنان است كه تو دوست مى دارى ، خوب است
.
گفت : او را به من نشان دهيد، وقتى در پيامبر (ص ) نگريست ، گفت : هر مصيبتى پس از
سلامت تو، ناچيز است .
حمنه دختر حجش با پيامبر (ص ) ملاقات كرد، شهادت برادر او عبدالله را به وى تسليت
گفت .
حمنه گفت :
انالله و انا اليه راجعون
ما همگى براى خداييم و به سوى او بازگشت كننده ايم .
سپس مرگ حمزه را به او اطلاع دادند، حمنه براى حمزه طلب آمرزش كرد و در سومين نوبت
، شهادت همسرش مصعب بن عمير را به وى خبر دادند، او برگشت و فريادى كشيد.
رباب همسر امام حسين (ع ) پس از شهادت ابى عبدالله (ع ) هرگز در سايه ننشست و در
جاى سقف دار قرار نگرفت تا از شدت غم و غصه رحلت كرد. او از
اول صبح تا شام در زير آفتاب مى نشست ، دخترش سكينه در برابرش نوحه سرايى مى
كرد و بر سر و صورت مى زد. زينب (س ) با آنكه اندوهش از او كمتر نبود، دلش بر
حال رباب مى سوخت كه آنچنان گريه و زارى مى كرد و در فقدان حسين (ع ) مى ناليد و
مى فرمود:
رباب ، خواهرم برخيز و به سايه بيا.
رباب مى گفت : اى خانم و سرور من ! مرا زياد نكوهش مكن ، من آقا و مولاى خودم را برهنه
در بيابان روباز بر روى شنهاى تفتيده به آفتاب گذاشتم و آمدم او مى گفت : واى حبيب
مصطفى ! واى سر بريده از قفا، واى كشته شده با لب تشنه رباب پيوسته از حسين (ع
) ياد مى كرد و واسيدا و واحسينا مى گفت : و دلها را پاره مى كرد و سنگهاى سفت و سخت را
مى شكافت .
او تدع صدعت الجبال الميدا
|
تدعو بلهفه ثاكل لعب الاسى
|
شيون و زارى مى كرد و در اثر آن دلها پاره پاره مى شد، اما بيانى يكتا و منظم داشت .
اگر خبر از مرگ دهد دلها را به غم مى نشاند و اگر خواند كوهها را به حركت آورده و مى
شكافد. آنچنان همانند عزيز مرده اى ناله مى كند كه
دل را زير و رو مى كند و آن را به خاكستر بدل مى سازد.
مجلس نهم
مورخان نوشته اند: وحشى پسر حرب ، برده اى حبشى بود، مملوك دختر حارث بن عامر و
برخى گفته اند مملوك جبير بن مطعم بوده است . دختر حارث به وحشى گفت : پدر من در
جنگ بدر كشته شده است ، اگر تو يكى از اين سه نفر يعنى محمد (ص )، على (ع ) و حمزه
(ع ) را بكشى ، آزاد هستى ، كه همتاى پدر من جز يكى از آن سه نفر نيست .
وحشى گفت : ياران محمد، بشدت از او مراقبت مى كنند و دست من به او نمى رسد حمزه را
اگر در خواب بيابم بيدارش نمى كنم و اما على (ع ) را
دنبال خواهم كرد.
وحشى گفت : در روز احد در جست و جوى على (ع ) بودم ، ناگهان او در برابرم قرار
گرفت ، او را مردى پرهيزكننده ، بيدار، سرسخت و پرصلابت ديدم كه كاملا پيرامون
خود را مى پاييد با خود گفتم من كسى نيستم كه بتوانم با او حريف باشم . در اين موقعيت
بودم كه حمزه را ديدم كه صفوف مردم را مى شكافت و پيش مى آمد در پشت تخته سنگى
در كمين او نشستم و او سر به زير انداخته و سوار بر اسب قهوه اى تيره رنگ مى آمد.
سباع پسر ام اينار راه را بر او گرفت ، حمزه به او گفت : اى فرزند بى
اصل و نسب ! تو از آن كسانى هستى كه بر ما زياد حرف مى زنى و به سوى او هجوم
برد و او را گرفت و بالا برد و بر زمين زد و بر سينه اش نشست و او را همانند گوسفند
سر بريد و چون مرا ديد سراسيمه به طرف من آمد. وقتى به مسير رود رسيد، پا در
پرتگاهى گذاشت و لغزيد. من فرصت را غنيمت شمردم ، نيزه ام را به حركت درآوردم ، در
موقعيت مناسب بر ران او چنان زدم كه عضو را شكافت و از مثانه بيرون آمد عده اى از ياران
او به جانبش آمدند و مى شنيدم كه او را صدا مى زدند: اى ابا عماره ! اما او پاسخ نمى داد
با خود گفتم : به خدا قسم او مرده است .
اين موضوع را به هند گزارش كردم ، مى دانستم كه او كينه بنى هاشم به
دل دارد و به او گفتم : اگر كشنده پدر تو را به
قتل رسانده باشم ، چه مى دهى ؟
گفت : هر چه بر تن دارم مال تو.
گفتم : من حمزه را كشتم .
هند تمام جامه هاى نفيس و زيورآلات خويش را درآورد و به من داد و گفت : هرگاه به مكه
آمدى ده دينار نيز نزد من دارى .
هند گفت : قتلگاه حمزه را به من نشان بده ، راهنمايى اش كردم . او شكم حمزه را شكافت و
جگرش را درآورد و بر دهان گرفت و جويد و بيرون انداخت . هند بدن حمزه را مثله كرد،
بينى و دماغش را بريد، گوشهايش را چيد و از آنها
خلخال و بازوبند درست كرد تا به مكه وارد شد و جگر حمزه را با خود آورد.
محمد بن اسحاق شعرى را كه هند در روز احد پس از اين واقعه اسفبار خوانده آورده است :
من لوعه الحزن الشديد المعتمد
|
در احد آنگاه كه شكم خود را شكافته و جگرش را بيرون آوردم ، نفس خود را شفا دادم و دلم
آرام گرفت و آن كينه و اندوهى كه در درون من بود برطرف شد. و جنگ همچون قطعه
ابرى بزرگ و قطره درشت باران بالا مى آيد و همانند شير حمله ور مى شود.
صفيه آمد و در كنار رسول خدا (ص ) نشست و شروع به گريستن كرد و پيامبر (ص ) مى
گريست و هرگاه او در گلو مى گريست رسول الله (ص ) نيز آرام گريه مى كرد.
فاطمه (س ) آمد در حالى كه بر عمويش مى گريست ، پيامبر چون گريه او را ديد و نيز
گريه كرد.
فداى تو شوم اى رسول خدا (ص ) اى پيامبر رحمت ! چگونه مى بودى اگر روز عاشورا
حاضر بودى و حال و روز بانوان خردپرورده حرمت را مى ديدى كه هيجده تن از حاميان
آنان را در جلو چشمانشان سر بريدند و هفتاد تن از ياران و ياورانشان را كشتند.
اى رسول خدا! اى كاش مى ديدى فرزند دلبندت زينب را آن لحظه كه پابرهنه و بدون
روسرى بر بالاى سر برادرش حسين (ع ) ايستاده بود؛ زينب حسين (ع ) را كه دسته
گل تو بود، آغشته به خون يافت ، اعضاى بدنش پاره ، اندامش برهنه ، سربريده از قفا
و از تشنگى قلب بريده بريده !
او با صداى غم آلود و دلى آكنده از حزن و اندوه تو را خواند يا جداه يا
رسول الله ...
اى رسول خدا! مالك آسمانها بر تو درود فرستد! اين حسين تو است كه در صحرا افتاده
به خون آغشته شده و بدون عمامه و رداست ! سپس گفت :
پدرم فداى آن كس كه غايب نيست كه اميدش را داشته باشم و مجروح نيست كه مداوا شود
پدرم قربان كسى شود كه من فداى او هستم پدرم قربان آن غصه مندى كه دق مرگ شد.
پدرم قربان آن كس كه با لب تشنه جان داد، پدرم قربان آن كس كه قطرات خون سر
او بر محاسن سپيدش مى ريزد پدرم قربان كسى كه نياى او
رسول خداى آسمانهاست .
به خدا سوگند! زينب (س ) هر دشمن و دوست را به گريه انداخت . اما فرق ميان مصيبت
صفيه و آنچه براى زينب (س ) رخ داد بسيار است . اگر برادر صفيه ، حمزه كشته شد،
تمام اعضاى خانواده زينب به قتل رسيدند. براى صفيه ،
رسول خدا و اميرمومنان باقى مانده بودند و دليران عبدالمطلب و شيران بنى هاشم ، در
كنارش بودند، مايه عزت صفيه فراهم بود، پرده نشين مجد و شرف بود، مهاجران و
انصار در دفاع از كاشانه او جانفشانى مى كردند، اما زينب (جان من به فدايش ) و ديگر
بانوان خردپرورده آل رسول (ص )، پس از آنكه همه عزيزان حامى خود را از دست دادند،
خودشان مورد چپاول و غارت ستمگران واقع شدند، گاهى آنان را مى زدند و ديگرگاه
جامه از ايشان بر مى كشيدند و احيانا برخى بانوان بر سر جامه تن با دشمن درگير
مى شدند و به كشمكش مى پرداختند و سرانجام بر آن مردمان پست و ملعون غالب مى
گشتند و كسى نبود كه از او يارى بجويند و از او بخواهند كه دشمن را از آنان دور كند
تا نظرشان به عمر بن سعد افتاد، همگى بر سر او فرياد كشيدند و گريه كنان لب
به شكايت گشودند. او نيز دستور داد احدى بر خيمه هاى بانوان وارد نشود و متعرض امام
سجاد، كه بيمار بود، نگردد.
بانوان از عمر سعد خواستند كه دستور دهد جامه ها و روپوش و چادر آنان را پس دهند، تا
خود را بپوشانند و عمر سعد هم دستور داد هر كس از بانوان چيزى گرفته است بياورد
پس دهد. اما به خدا قسم هيچ چيز را پس ندادند.
شگفتا! مال خدا را هر كس از ستمگران آمد و رفت ، ميان خود قسمت كردند.
شگفتا! آل الله براى فرزندان ابن زياد غنيمت گشتند.
شگفتا! چرا افلاك و گردون باز نايستاد و شهابها، سياه پوش نشدند!
مجلس دهم
رسول خدا در ماه محرم سال هفت هجرى ، با هزار و چهارصد مرد جنگى و با دويست راس اسب
، عازم خير شدند. در ماه صفر پيروزى نصيب مسلمانان شد و بدون ترديد، فتح به دست
اميرالمومنين (ع ) حاصل گرديد. در اين غزوه فضيلتهايى از اميرالمومنين بروز يافت كه
همه مسلمانان آنها را نقل كرده و بر آنها اتفاق نظر دارند و در آن غزوه مناقبى ويژه براى
على (ع ) به ثبت رسيده است كه احدى در آن مناقب با او شركت ندارد. از جمله آنكه
گزارشگران اخبار، به اتفاق هم نوشته اند:
رسول خدا در آن روز درفش لشكر را در مرتبه ،
اول به دست ابوبكر داد او برگشت . در مرتبه دوم آن را به دست عمر داد، او نيز بدون
نتيجه و فتح و پيروزى برگشت . رسول خدا (ص ) فرمود:
فلا عطين هذه الرايه غدا رجلا يفتح الله على يديه بحب الله و رسوله و يحبه الله و
رسوله (188)
فردا درفش لشكر اسلام را به مردى مى دهم كه خدا به دست او فتح و پيروزى نصيب كند
و خدا و رسول او را دوست مى دارند و او نيز خدا و
رسول او را دوست دارد.
مردم آن شب خوابيدند و شب در اين انديشه بودند كه درفش اسلام به كدامين كس داده
خواهد شد، صبح شد، سحرگاهان همه نزد رسول الله آمدند و همه اميد داشتند كه درفش
به دست آنان داده شود.
پيامبر فرمود: على بن ابيطالب كجاست ؟
گفتند: يا رسول الله ! چشمان او درد مى كند.
پيامبر: به سراغ او بفرستيد تا نزد من بيابد.
رسول اكرم (ص ) آب دهان خود را به چشمان على (ع ) كشيد و برايش دعا فرمود. او
بهبودى يافت ، چنان كه گويى اصلا چشم درد نداشته است . (189) آنگاه درفش اسلام
را به او داد ...
ابن اثير نقل كرده است كه على (ع ) درفش را برافراشت و در حالى كه جامه هاى سرخ
پوشيده بود، به خير آمد. مردى يهودى نزديك شد، پرسيد شما كيستيد؟
على (ع ) فرمود: من على بن ابيطالب هستم .
آن مرد يهودى خطاب به جماعت يهودى گفت : شما مغلوب شديد.
مرحب صاحب دژ با سپر بمانى كه آن را به اندازه ، برآمدگى تخم مرغ سوراخ كرده
بود، بيرون آمد و گفت : قلعه هاى خيبر مى دانند كه من موجب مرحب هستم ، پهلوانى مجرب و
پوشيده به سلاحم . (190)
على (ع ) پاسخ داد:
من كسى هستم كه مادرم مرا حيدر نام نهاد، همانند شير بيشه ها (براى دشمن ) دوست داشتنى
نيستم ، با شمشير، حقشان را بر كف دستشان مى گذارم ،
مثل پيمايش سندره و بزرگ
آن دو، ضربتهايى رد و بدل كردند. على (ع ) پيش دستى كرد، سپر و سر او را با
شمشير شكافت ، و او بر زمين افتاد و قلعه فتح شد.
ابن اثير از ابورافع ، غلام رسول الله (ص )،
نقل كرده است كه گفت : هنگامى كه رسول الله (ص ) على (ع ) را به خيبر
گسيل داشت ، من همراه وى بودم ، وقتى نزديك دژ شد، دژنشينان بيرون آمدند، پس با آنان
پيكار كرد. يك نفر يهودى شمشيرى به سوى
عل حواله كرد سپر از دست على افتاد، على (ع ) درى را كه در كنار دژ افتاده بود برداشت
و آن را به جاى سپر گرفت و با آن همچنان كارزار مى كرد تا خدا به دست او فتح و
پيروزى را نصيب مسلمانان كرد.
من خودم با هفت تن ديگر كه هشتمين نفر من بودم مى كوشيديم آن در را بلند كنيم نمى
توانستيم . ابن اثير مى گويد: وقتى خيبر فتح شد،
بلال زنى به نام صفيه و زنى ديگر را اسير گرفت و بالاى سر كشته هاى يهود آورد.
هنگامى كه همراه صفيه آن كشته ها را ديد فرياد كشيد و بر صورت خود زد و خاك بر
سر افشانيد.
پيامبر (ص ) به بلال فرمود: مگر مهر و محبت از تو ريشه كن شده است كه اين زن را بر
بالاى سر مقتولانشان آوردى ؟ (191)
پدر و مادر به فداى تو اى پيامبر رحمت ! راضى نبودى كه
بلال آن دو زن يهودى را بر سر كشته هايشان حاضر كند، با آنكه همه كافر و فاجر
بودند و به جنگ خدا و رسول او آمده بودند.
چه حالى داشتى اگر بانوان خردپرورده و پرده نشين
اهل بيت و دختران بزرگوار خود را مى ديدى كه بر شتران بى جهان سوارند و بدون
زيرانداز و روانداز، ميان دشمنان با روى باز كه مانند اسيران زنگى و ديلمى كه (كفار)
حركتشان مى دادند، را از قتلگاه شهيدان گذر دادند كه در ميان آنان حجت خدا و ستارگان
روى زمين از اهل بيت طاهر تو قرار داشتند. روى زمين گرم افتاده و سرهايشان به كوفه
برده شده در ايجاد نواده عزيز تو و پاره تن زهرا، زينب كبرى ، آن بانوى گرامى
فرياد برآورد: وا محمداه ! اين اسيران دختران تواند و اين كشته ها، ذريه شما هستند كه
بر اندام برهنه آنان باد صبا مى وزد و حسين شماست كه در بيابان گرم و سوزان افتاده
، سر از قفا بريده و عمامه و ردايش برگرفته شده است .
مولف مى گويد: در برخى جنگها خواندم آن محذره (س ) خواست خود را روى نعش برادر
اندازد، امام زين العابدين با صداى ضعيف ناشى از بيمارى خود ندا كرد اى عمه ! به
ناتوانى بدن من رحم آور، بر اين غل و زنجيرى كه بر گردن من است توجه كن ، با
برادرت همچنان كه بر روى ناقه نشسته اى وداع كن .
زينب (س ) مى گفت : اى پسر مادرم ! تو را به خداى شنواى دانا سپردم به خدا قسم اگر
به من مى گفتند در كنار تو بمانم يا بروم ، من ماندن در كنار تو را بر مى گزيدم ،
هرچند كه درندگان صحرا گوشت تنم را مى خوردند. اما سكينه بدن پدر را در آغوش
كشيد، عده اى از اعراب بر او گرد آمدند تا او را از نعش پدر كنار كشيدند. دلها بسوزد،
او چگونه پدر را در آغوش كشيد كه سر در بدن نداشت ، سينه اش شكسته بود و سر
بر سرنيزه بالا رفته بود، جانم به قربانش ! او را برهنه و خالك آلوده ديد و چگونه
آن بدن طيب را در بيابان و در برابر وحوش صحرا و پرنده هاى آسمان بدون
غسل و كفن و بدون مراسم دفن گذاشت و رفت .
آرى اى رسول خدا! او را با خون غسل داده بودند. خاك كربلا، كافور او بود و تنه نيزه
جاى بدن او و قبر او دل دوستانش بود.
دريغا! خاندان او در پيرامون قتلگاه نوحه سرايى مى كنند.
سرشك سوزان از مژه هاى آنان فرو مى ريزد.
اى حسين ! پس از تو زندگى گوارا مباد و هيچ نوشيدنى لذت ندهاد!
اندام خون آلود تو در زمين با خاك آغشته است .
ما اكنون پس از تو اى دور از وطن ، غريب و بى كس مانده ايم .
مجلس يازدهم
رسول خدا (ص ) سپاهى را براى غزوه موته آماده ساخت و پسرعمويش جعفر بن ابيطالب
را امير لشكر قرار داد و فرمود: اگر آسيبى به جعفر رسيد، زيد پسر حارثه ، امير شود
و هرگاه او هم صدمه ديد، عبدالله بن رواحه فرمانده لشكر شود.
گفته شده كه زيد را مقدم داشت و جعفر گفت : باكى نداشتم كه زيد، امير من شود.
پيامبر فرمود: راه بيفتيد، نمى دانى كدامين براى تو بهتر است . ابن اثير مى نويسد:
لشكر اسلام حركت كرد، به جماعتى از روميان و عرب در روستايى در بلقاء كه به آن
مشارف مى گفتند، برخوردند. مسلمانان در قريه اى به نام موته اسكان گرفتند، زيد
با درفش را جعفر به دست گرفت و جنگيد و رجز خواند:
و الروم روم قد دنى عذابها
|
على اذ لاقيتها ضرابها
خوشا بهشت و اوان نزديك شدن آن و چه باك و پاكيزه است نوشيدنيهاى خنك و گواراى آن
.
روميان آهسته و بى صدا آمدند و به عذابشان نزديك شدند.
آنان كافر و نسبى دور دارند، بر من هستند كه اگر به آنان برخوردم ضرب شصت نشان
دهم .
جعفر به هنگام بر افروختن آتش جنگ كه بر اسبى سرخ فام سوار بود، وارد معركه شد،
اسبش را پى كرد و وارد كارزار گرديد و او نخست كسى است كه در عالم اسلام اسب خود را
پى كرد و پياده پيكار نمود. در تن او هشتاد و اندى زخم شمشير، تبر و نيزه يافتند.
پدر و مادرم فداى تو اى ابا عبدالله ! پدر و مادر به قربان تو اى فرزند
رسول خدا اگر در تن عموى تو، جعفر، هشتاد و اندى زخم يافتند، تو در روز طف ، يكهزار
و نهصد زخم اعم از زخم شمشير و نيزه و جراحت
حاصل از سنگ بر تن داشتى .
اى ريحانه و دسته گل مصطفى ! دارمى تيرى بر گلوى شريف تو زد و سر كندى
شمشيرى بر سر مبارك تو فرود آورد. اى بقيه جان زهرا! حتى كلاهخود تو پر از خون
شد و پارچه اى خواستى و سرت را از زير عمامه ، با آن بستى . اى سرور من ! ايستادى
تا كمى بيارامى كه از كارزار طولانى خسته شده بودى ، سنگى بر پيشانى مباركت
خورد، جامه را گرفتى تا خون را از پيشانى پاك كنى ، ناگهان تيرى محكم و مسموم و
داراى سه شاخه آمد و بر قلب نازنين تو نشست ، آن را از پشت خود در آوردى و خون از
بدن تو فواره مى زد:
سهم رمى احشاك يابن المصطفى
|
|