فرمود: آيا مى دانيد كه مادر من فاطمه ، دختر
رسول الله (ص )، است ؟
گفتند: آرى .
فرمود: مى دانيد كه پدر من على ابن ابيطالب است ؟
گفتند: آرى .
فرمود: شما را به خدا! مى دانيد كه مادربزرگ من خديجه دختر خويلد است و او اولين
مسلمان از اين امت است ؟
گفتند: آرى .
فرمود: آيا مى دانيد كه جعفر طيار (پرواز كننده در بهشت ) عموى من است ؟
گفتند: آرى .
فرمود: آيا مى دانيد شمشيرى كه بر كمر بسته ام ، شمشير
رسول خدا مى باشد؟
گفتند: آرى .
فرمود: آيا مى دانيد عمامه اى كه بر سر پيچيده ام ، عمامه
رسول خداست ؟
گفتند: آرى .
فرمود: آيا مى دانيد كه على (ع )، نخست ايمان آورنده ، داناترين ، بردبارترين امت
مسلمان است . و سرپرست هر زن و مرد با ايمان مى باشد؟
گفتند: آرى .
فرمود: پس چرا خون مرا حلال مى پنداريد. در حالى كه پدر من در سر حوض مى ايستد و
اشخاصى را كه همانند شتران در آبشخور ازدحام كنند، از آب ممانعت فرمايد و كسى كه در
روز قيامت ، پرچم حمد و سپاس را به دوش مى كشد، جز پدر من نيست .
گفتند: همه اينها را كه گفتى مى دانيم و ما تو را رها نمى كنيم تا اينكه تو را با لب
تشنه بكشيم !
پس از اتمام سخنان امام حسين (ع )، دختران و خواهرش زينب كه آن حرفها را مى شنيدند،
گريستند، نوحه سرايى كردند، بر صورت خود زدند و صدايشان بلند شد. امام (ع )
برادرش عباس و پسرش على اكبر را فرستاد و فرمود آنان را ساكت كنيد. به خدا
سوگند! بسيار خواهند گريست .
پس از آن كه از ياوران او و اهل بيتش كسى نماند، على اكبر كه زيباترين و خوش خوى
ترين بود، حضور پدر آمد و اجازه پيكار خواست . امام (ع ) اجازه داد و به
دنبال او نوميدانه در وى نگريست و اشك از ديدگانش سرازير شد و فرمود:
خدايا! تو گواه باش ، به سوى اين قوم پسرى روانه شد كه در خلقت ، خوى و نطق
بيش از هر كس ديگرى به رسول الله شبيه است و هرگاه ما به ديدار
رسول الله (ص ) اشتياق پيدا مى كرديم ، در وى مى نگريستيم . سپس رو به عمر سعد
كرد و فرمود: خدا نسل تو را براندازد كه تو رحم و پاره تن مرا مى برى و قطع مى
كنى .
على اكبر (ع ) پيش رفت و جنگى شجاعانه كرد و جمعى از سپاه سياه
دل را روانه دوزخ كرد و به حضور پدر بازگشت و گفت : پدرم ! تشنگى بى تابم
كرده و سنگينى آهن مرا به زحمت انداخته است . آيا به جرعه اى آب گمان هست تا نيرو
تازه كنم و به پيكار ادامه دهم ؟
امام حسين (ع ) گريست و از خدا يارى خواست و فرمود: پسرم من از كجا براى تو آب
بياورم ؟ اندكى ديگر پيكار كن كه جدت رسول خدا با كاسه اى از آب تو را سيراب كند
كه هرگز ديگر تشنه نشوى .
على اكبر (ع ) به جايگاه خود بازگشت و پيكارى بزرگتر از پيكار نخست كرد. منقذ بن
مره عبدى تيرى بر على (ع ) زد و او را انداخت . على اكبر صدا زد سلام بر تو اى پدر!
جدم رسول الله بر تو سلام مى كند و مى فرمايد شما نيز شتاب كنيد و به نزد ما
بياييد.
على اكبر با صدايى ضعيف كه از گلويش برآمد درگذشت ، امام حسين (ع ) بر بالين على
اكبر حاضر شد و صورت خود را بر صورت او نهاد و فرمود: اى پسرم ! خدا بكشد
مردمى را كه تو را كشتند. چه قدر جسارت كردند و حرمت
رسول خدا را نگاه نداشتند.
پس از تو، خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا.
زينب دختر على (ع ) از خيمه بيرون آمد و فرياد زد: اى حبيب من ! اى پسر برادر من او خود
را بر روى نعش على (ع ) انداخت . امام آمد و او را از روى نعش على گرفت و به ميان
بانوان برد. پس از آن اهل بيت امام حسين (ع ) يكى پس از ديگرى به ميدان رفتند و همه
كشته شدند و امام (ع ) با صداى بلند خطاب به آنان فرمود: اى پسرعموهاى من ! شكيبا
باشيد و اى اهل بيت من ! صبر كنيد و به خدا قسم ! پس از اين روز هرگز خفت و خوارى
نبينيد.
راوى گفت : در اين هنگام جوانى به ميدان جنگ آمد كه صورتش مانند ماه مى درخشيد. او با
دشمنان سيه دل مى جنگيد. شخصى به نام ابن
فضيل ازدى ضربتى بر سر او زد و آن را شكافت . آن جوان به رو بر زمين افتاد و
عمويش را صدا زد، امام حسين (ع ) مانند باز شكارى بر بالين او آمد و مانند شير ژيان به
دشمن حمله كرد و با شمشير، ابن فضيل را زد و بازوى او را بريد و از آرنج انداخت . او
فريادى زد كه همه سپاه شنيدند و كوفيان يكپارچه هجوم آوردند تا نجاتش دهند. اما او در
زير سم ستور هلاك شد.
امام حسين بر بالاى سر آن جوان ايستاد، در حالى كه او جان مى كند و پاهايش را بر زمين
مى ساييد. امام (ع ) فرمود: دور باد از رحمت خدا مردمى كه تو را كشتند، نيا و پدر تو در
روز قيامت ، دشمن آنها هستند. آنگاه فرمود: سخت است بر عموى تو كه او را صدا كنى و
نتواند پاسخ دهد و با پاسخ او تو را سودى نبخشد. به خدا قسم ! آنان كه از عموى تو
بريدند، فراوانند و ياوران او اندكند، بعد آن جوان را به سينه چسباند و او را در ميان
كشته هاى اهل بيت نهاد.
وقتى امام (ع ) جوانان و دوستانش را آنچنان كشته ديد، خود به ميدان رفت و رو به روى
دشمن ايستاد و با صداى بلند فرمود: آيا كسى هست كه از حريم
رسول خدا (ص ) حمايت كند؟ آيا موحدى هست كه درباره ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسى
هست كه با فريادرسى ما، به رحمت خدا اميدوار باشد؟ آيا ياورى هست كه با يارى كردن
ما، به رحمت خدا اميد داشته باشد؟
در اينجا، شيون بانوان بلند شد. امام جلو خيمه ها آمد و به خواهرش زينب (س ) فرمود: آن
طفل خردسال مرا بياور تا با او وداع گويم .
طفل را آوردند. امام (ع ) او را در آغوش گرفت و خواست او را ببوسد. حرمله تيرى انداخت و
گلوى او را بريد. امام (ع ) به زينب (س ) فرمود:
طفل را بگير. آنگاه دو كف دستانش را از خون گلوى
طفل پر كرد و به آسمان انداخت و گفت : خدايا چون در برابر چشم توست ، آسان است .
امام باقر (ع ) فرمود: قطره اى از آن خون بر زمين نيفتاد.
راوى گفت : عطش بر امام حسين (ع ) غلبه يافت . او سوار بر اسب راهوار شد و عازم
فرات گرديد و برادرش عباس هم پيشتر حركت مى كرد. سپاه ابن سعد جلوى آنها را
گرفتند. فردى از بنى دارم تيرى انداخت و به كام دهان امام اصابت كرد او دستش را
گرفت و پر از خون شد و آن را انداخت و فرمود: خدايا به تو شكايت دارم از آنچه نسبت
به پسر دختر پيامبرت مى كنند.
سپاه عمر سعد، ميان امام و عباس (ع ) حايل شدند و از هر سو وى را احاطه كردند و
سرانجام به شهادت رساندند. امام (ع ) از قتل برادرش بشدت گريست و شاعر در اين
باره چنين سروده است :
شايسته ترين كسى كه بايد براى او گريست آن رادمردى است كه حسين (ع ) را در
كربلا به گريه واداشت .
برادر و پسر پدر او همان ابوالفضل به خون آغشته .
آن كسى كه با برادرش مواسات كرد و هيچ چيز مانع آن شد.
او با وجود تشنگى شديد از آب گذشت .
وقتى بشير بن حذلم وارد مدينه شد تا شهادت امام حسين (ع ) را اعلام كند، مادر
ابوالفضل ام البنين را ديد، گفت : قتل پسرتان عبدالله را به شما تسليت مى گويم .
ام البنين گفت : از سرور و آقاى من حسين چه خبر؟
بشير: خدا در شهادت فرزندت جعفر به تو پاداش دهاد.
ام البنين : من از مولا و سرورم حسين از تو مى پرسم .
بشير: خدا در قتل فرزندت عثمان به شما پاداش فراوان دهاد.
ام البنين : من از حال سرور و مولايم حسين (ع ) از تو
سوال مى كنم .
بشير: خدا در مصيبت پسرت عباس به شما پاداش بزرگ عطا كند.
ام البنين : بالاخره از حسين (ع ) بگو.
بشير گفت : اى اهالى يثرب ! در مدينه نمانيد، حسين كشته شد. فراوان بگرييد. اندام او
در كربلا به خون آغشته است و سر مبارك او بر روى تيزه ها گردانده مى شود.
ام البنين فرياد كشيد، بر صورتش زد، گريبان چاك كرد و با صداى بلند گفت : واى
حسينم ! واى سرورم ! آنگاه اين اشعار را گفت :
پس از اين مرا ام البنين نخوانيد كه مرا به ياد شيرمردان بيشه شجاعت مى اندازيد.
من چند پسر داشتم كه بدان مناسبت مرا مادر پسران مى خواندند، اما امروز ديگر پسرى
ندارم .
چهار پسر داشتم همانند بازهاى سرزمين ربى ، با بريده شدن شاهرگشان با مرگ
هماغوش شدند، درندگان گرسنه اندامشان را تكه تكه كردند و همه آنها زخمى و زمين
خورده اند.
اى كاش مى دانستم همان گونه بود، كه به من خبر داده اند، دست عباسم بريده شده است ؟
پس از شهادت عباس بن على (ع ) خود امام حسين به ميدان آمد و مبارز طلبيد و هر كس به
كارزار مى آمد با شمشير امام (ع ) بر خاك مذلت مى افتاد تا عده اى به درك
واصل شدند. امام حسين رجز مى خواند و پيكار مى كرد:
كشته شدن از تحمل ننگ و عار، بهتر است
|
و عار و ننگ هم از ورود به آتش بهتر است
|
برخى راويان گفته اند: به خدا قسم هيچ مغلوب و بسيار از دست داده اى را نديده ايم كه
همه فرزندان اهل بيت و يارانش كشته شوند، اما او دليرانه در برابر دشمن بايستد.
اشخاصى به او حمله مى كردند. اما او آن همه جمعيت را يك تنه دفع مى كرد و آنها را
همانند گله گوسفندى كه مورد حمله قرار گيرد، از هم مى پاشيد و آنها را پراكنده مى
فرمود. امام با شمشير به آن ارتش سى هزار نفرى يورش مى آورد و آنان را مانند ملخ
پخش مى كرد و سپس به جايگاه اول خود بر مى گشت : به نام خدا و با يارى خدا و در راه
آيين رسول خدا.
راوى گفت : امام حسين با دلاورى تمام با آنها مى جنگيد تا آنكه سپاه عمر سعد ميان او و
چادرهاى حرم حايل شدند. در اين موقع امام (ع ) فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى
پيروان آل سفيان ! اگر براى شما دينى نيست و از معاد و روز حساب باكى نداريد، در
دنياى خود آزاده باشيد و به اصالت عربى خود برگرديد، اگر مى پنداريد كه چنان
اصالتى داريد!
شمر به امام پاسخ داد و پرسيد: اى پسر فاطمه چه مى گويى ؟
امام حسين (ع ) فرمود: مى گويم من با شما مى جنگم و شما با من زنان چه گناهى دارند؟
آن متكبرها، نادانها و طغيانگرانتان را تا من زنده هستم از تعرض به حرم من بازداريد.
شمر گفت : اى پسر فاطمه ! اين درخواست شما پذيرفته است .
جنگ از سر گرفته شد. امام حسين به سپاه عمر حمله مى برد و آنها هم به امام يورش مى
آوردند، هدف امام آن بود كه به آب دسترسى پيدا كند، ولى نمى شد تا آنكه هفتاد و دو
زخم بر بدن مباركش وارد شد. امام ايستاد تا كمى بيارامد و ساعتى نيرو تازه كند. چون
كه از كارزار نابرابر سخت خسته شده بود. در اين موقع سنگى بر پيشانى مبارك امام
اصابت كرد و خون بر چهره اش جارى شد. او دامن پيراهن را بالا آورد كه خون صورت را
پاك كند، تيرى سه شعبه و زهرآگين و قلب نازنين امام حسين (ع ) نشست . فرمود: به نام
خدا و با يارى خدا و بر آيين رسول خدا.
امام (ع ) سر بلند كرد و عرضه داشت : خدايا! تو مى دانى كه مردى را مى كشند كه در
روى زمين فرزندى براى پيامبر (ص ) جز او نيست . آنگاه تير را از پشت درآورد و خون
همانند آب ناودان جارى گرديد. امام (ع ) كه ديگر
حال نداشت ايستاد بسيارى (به قصد قتل ) جلو مى آمدند اما از ترس آنكه خدا را با خون
امام (ع ) ملاقات كنند، منصرف مى شدند و بر مى گشتند تا شخصى از قبيله كنده به نام
مالك بن نسر جلو آمد و دشنام داد و با شمشير بر سر مبارك امام (ع ) زد. كلاهخود امام
شكست و شمشير تا استخوان سر رسيد و كلاهخود پر از خون شد.
راوى گفت : امام حسين (ع ) از خاندانش پارچه اى خواست و سرش را با آن بست و كلاهخودى
ديگر طلبيد و آن را بر سر نهاد و عمامه اى روى آن پيچيد. لحظاتى بعد امام را احاطه
كردند. در اين وقت نوجوانى به نام عبدالله پسر حسن بن على كه پسربچه بالغى بود
از چادر بيرون آمد و دويد تا در كنار امام حسين (ع ) قرار گيرد، اما زينب به
دنبال او راه افتاد تا او را بازگرداند. عبدالله بشدت خوددارى كرد و به راه خود ادامه داد
و گفت : به خدا از عموى خود جدا نمى شوم ، در اين گير و دار، بحر بن كعب و به قولى
ديگر حرمله بن كاهل با شمشير به امام حمله كرد. آن پسرك گفت : واى بر تو اى زاده
خبيثه ! تو مى خواهى عموى مرا بكشى ؟ آن لعين شمشير فرود آورد و عبدالله دستش را جلو
آورد كه شمشير دست او را بريد و از پوست آويخت . عبدالله فرياد زد اى عمو جان !
امام حسين او را در بغل گرفت و فرمود: اى پسر برادرم ! صبر كن و پاداش از خدا بخواه
كه به اين زودى به نياكان صالح خود مى پيوندى .
راوى گفت : حرمله تيرى انداخت و گردن آن پسربچه را بريد. در حالى كه او در آغوش
امام (ع ) بود وقتى زخمهاى امام (ع ) فزونى يافت و بدن مباركش همانند اندام خارپشت با
زخم تير و شمشير نشاندار شد، شخصى به نام صالح بن وهب بن مرى نيزه اى در
پهلوى امام زد و او از روى زين اسب به روى زمين افتاد و فرمود؛ به نام خدا و با يارى
خدا و در راه آيين رسول خدا.
زينب (س ) از خيمه بيرون آمد و فرياد مى زد: اى واى بر برادر من ! اى واى بر سرور من
! اى واى بر خاندان من ! اى كاش آسمان بر زمين فرود مى آمد! و اى كاش كوه ها درهم
كوبيده مى شد و بر دشت پخش مى گرديد!
و حوادثى ديگر كه زبان را ياراى بيان نيست .
اى رسول خدا! اگر اهل بيت را مى ديدى كه برخى كشته و برخى ديگر اسير شده بودند.
بعضى بدون سايبان و در زير اشعه آفتاب سوزان ، برخى تشنه و بسيار عطشان كه
فقط از نوك نيزه ها سيراب شدند.
نسل پيامبر (ص ) را همانند قربانيها سر بريدند و
اهل بيت را اسير كردند و امام حسين (ع ) را با آنكه مى دانستند. پنجمين فرد از اصحاب كسا
است ، به قتل رساندند. اى مردم گردنكش و كافر! سزاى پيامبر (ص ) اين نبود.
بخش سوم : سيره پيامبر (ص ) و برخى خصايص مقدس او
سيره پيامبر (ص ) و برخى خصايص مقدس او
اين بخش در دوازده مجلس سامان يافته است و به ابعادى از سيره پيامبر و برخى
جريانات مشابه تاريخى اشاره شده و سرانجام به ماجراى كربلا نگاهى اشاره وار
داشته است .
مجلس يكم
نشانه هاى نبوت رسول خدا (ص ) و دلايل رسالت او بسيار فراوان و گسترده است و حتى
آسمان گوياى بعثت او بوده است .
نوهت باسمه السموات و الار
|
نام او را آسمانها و زمين با صداى بلند اعلام كردند همان گونه كه خورشيد با درخشش
خود، وقت صبح و طلوع فجر را اثبات نمود.
نام او محمد (ص ) است . پسر عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن
كلاب بن مره بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نصر بن كنانه بن خزيمه
بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان . او همان احمدى است كه عيسى به
وجود او بشارت داد. مصطفى ، برگزيده ، ستوده ، محوكننده اى كه خدا به وسيله او
گناهان را از بين مى برد و عاقب ، حاشر و مهيمن نيز از ديگر القاب اوست .
كنيه اش ابوالقاسم مى باشد. شاعر گويد:
براى خدا در ميان آفريدگانش ، برگزيدگانى است و برگزيده ترين خلق ، بنى
هاشمند.
و در ميان ايشان هم ابوالقاسم ، محمد نور (ص )، پاكيزه ترين و منتخب ترين مى باشد.
ولادت مبارك او در عام الفيل ، سال
طيرابابيل به روز هفده و يا دوازدهم ربيع الاول رخ داده است . به روايتى هشتم همان ماه هم
گفته شده است .
پيامبر (ص ) پنجاه و سه پيش از هجرت ، در شهر مكه و در خانه معروف به خانه ابن
يوسف كه در زمانهاى بعد توسط خيزران ، مادر هادى و رشيد عباسى ، بازسازى شد،
ديده به جهان گشود. پدرش عبدالله در مسافرت شام در شهر مدينه در اثر بيمارى
بدرود حيات گفت و محمد (ص ) هنوز در رحم مادر بود. مادر او آمنه دختر وهب ، وى را در
نخستين سال ولادتش به حليمه دختر عبدالله حارث سپرد تا او را حضانت كرده و به او
شير دهد.
حليمه او را گرفته ، در حالى كه با وى بازى مى كرد چنين مى گفت :
هذا الغلام الطاهر الاردان
|
قد ساد فى المهد عل يالغلمان
|
سپاس خدا را كه به من اين پسربچه پاكدامن را عطا فرمود: بچه اى كه هنوز در گهواره
است و بر ديگر پسران آقايى دارد و آثار بزرگى در او نمايان است او را در پناه بيت
داراى چندين ركن ، قرار مى دهم .
محمد (ص ) تا چهار سالگى در ميان قبيله بنى سعد ماند و در همين سالها و در آستانه
شش سالگى ، حليمه بانوى شيردهنده او، وى را به آمنه مادرش
تحويل داد.
هفت سال از عمر شريف محمد (ص ) مى گذشت كه مادر او آمنه محمد (ص )، وى را براى
ديدار دايى هايش از مكه بيرون برد، آمنه در ابواء درگذشت و ام ايمن پس از گذشت پنج
روز از وفات آمنه ، محمد (ص ) را به مكه بازگردانيد.
در هشتمين بهار عمر آن حضرت ، جدش شيبه الحمد (عبدالمطلب ) وفات يافت و عمويش
ابوطالب او را كفالت كرد و در دامن او بزرگ شد و ابوطالب ، محمد (ص ) را بر
فرزندان و خويشتن خويش ، مقدم مى داشت . محمد (ص ) در سيزده سالگى همراه عمويش
ابوطالب به شام سفر كرد و ديگر بار در سن بيست و پنج سالگى همراه ميسره غلام
خديجه و با سرمايه او به مسافرت شام رفته است ، در اين سفر بود كه نسطورا، راهب
مسيحى ، در صومعه خود ديد كه قطعه ابرى بر او سايه مى افكند، گفت : او پيامبر،
خاتم پيامبران و آخرين رسولان الهى مى باشد. (172)
از آن پيامبر بزرگوار و درباره او حوادثى رخ داده است كه در حد تواتر معروف است و
همانند خورشيد در وسط روز براى همگان آشكار مى باشد، زمانى كه
سيل ، كعبه را ويران كرد، قريش آن را بازسازى كرد و ديوارها را بالا برد و در ساخت
مجدد آن از چوبهايى كه خريدارى نموده بودند استفاده كردند. آن چوبها را از كشتى اى
كه موج دريا آن را به ساحل انداخته بود خريدند. پادشاه روم آن چوبها را از قلزم
سرزمين مصر به حبشه فرستاده بود تا در آنجا براى او كشتى ساخته شود.
قريش پس از تكميل بناى كعبه در نصب حجرالاسود اختلاف پيدا كردند. آنان به حكميت
محمد صادق و امين اتفاق كردند. چون او در ميان همه به امانت
مقبول بود و در عين حال كه قبايل موجود در مكه بشدت اختلاف مشرب و حب و بغضهايى
داشتند و هر قبيله خود را برتر مى ديد، در مورد محمد محمد و حب و امانت و عدالت او در همه
امور، همداستان بودند و به داورى او تن دادند و همگى به حكم او راضى گشتند.
محمد (ص ) ردايى گسترد و حجر را گرفت و در ميان آن نهاد. آنگاه به چهار تن از
بزرگان و روساى قبايل يعنى عتبه بن ربيعه ، اسود بن عبدالمطلب ، ابو حذيفه بن
مغيره و قيس بن عدى فرمود كه هر يك گوشه اى از آن ردا را گرفته و بلند كنند. آنان
نيز چنان كردند، وقتى در برابر جايگاه حجر قرار گرفتند، محمد (ص ) با دست خود
حجر را در موضع خود نهاد، در حالى كه همه قريش حضور داشتند.
يكى از حاضران قريشى با تعجب گفت : شگفتا! قومى داراى شرف و رياست و با داشتن
مردان كهنسال و شيوخ ، رو به كم سن و سال ترين كردند و او را رئيس و حاكم خود
كردند. به لات و عزى سوگند! او هم سهم و بهره ها را ميان ايشان قسمت مى كند و براى
او پس از اين روز شان و خيرى عظيم باشد. ابوطالب كه حاضر بود، اين سخن را شنيد و
گفت :
همانا اول و آخر او براى ماست ، در موضوع حكميت عادلانه او كسى منكر نتواند بود.
مولف مى گويد: خدا اهل عناد و لجبازى را بكشد. وقتى به بعثت رسيد، با آنكه او را مى
شناختند، كافر شدند. نفرين بر كافران و ناسپاسان . (173) پيامبر (ص ) را تكذيب
كردند. در حالى كه مى دانستند او راستگو و امانت دار است و با اينكه يقين داشتند كه او
پيامبر است ، نبوت او را انكار كردند. منكر شدند اما از ته
دل يقين داشتند. (174) آنان هرچه در توان داشتند، در خاموش كردن نور خدا به كار
بستند و خدا خواست كه نور خويش را تمام كند، گرچه كافران را خوش نيايد. (175)
قريش بر پيامبر (ص ) ستم كردند، به او دشنام دادند و او را از حرم خداى
عزوجل - همان زادگاه و وطن مالوفش - بيرون كردند. با اين
حال ، به آن همه فجايع و اعمال ننگين كه در مكه انجام دادند اكتفا ننمودند، بلكه در
هجرتگاه و بلاد غربت نيز با وى جنگهايى را به راه انداختند كه
اطفال را پير مى كند و كوهها را از جا مى كند، اما در همه آنها خدا شكوه مشركان را شكست و
لاشه هايشان را طعمه سگان كرد. خدا كافران را با همان خشم و كينشان برگردانيد و به
خيرى دست نيافتند و خدا مومنان را از قتال و كشتار، كفايت كرد، او قوى و عزيز است .
(176)
پدر و مادرم به فداى تو رسول خدا، پدر و مادرم به قربانت اى پيامبر رحمت ! براى
اين امت چه نعمتهايى را احسان كردى و چه دست پربركتى برايشان بودى كه موجب شكر و
سپاس فراوان است .
اى رسول خدا! پس از آنكه مكه را فتح كردى ، يعنى همان شهرى كه تو را از آن دور
كردند و ابوسفيان آن همه بدى كرد و آتش جنگ بر ضد تو برافروخت ، فرمودى اعلان
كنند، هر كس به خانه ابوسفيان وارد شود، ايمن خواهد بود.
ما به ملك و قدرت رسيديم ، شيوه ما عفو و بخشش بود، اما وقتى شما به قدرت و حكومت
رسيديد در ابطح خون جارى شد.
شما قتل اسيران را حلال پنداشتيد، اما چه بسا بر اسيران گذشتيم و بخشيديم .
همين تفاوت ميان ما و شما بس است و از كوزه برون همان تراود كه در اوست .
ابن عباس گفت : وقتى بيمارى رسول خدا شدت يافت و در اثر همان بيمارى رحلت
فرمود، حسين (ع ) را به سينه خود چسبانيد، در حالى كه عرق از پيشانى اش فرو مى
ريخت و در همان حال مى فرمود: مرا با يزيد چه كار. خدا بركت از وجود او برگيرد.
خدايا بر يزيد لعنت فرما، زمانى طولانى بيهوش مى شد و پس از آنكه به هوش مى
آمد، حسين (ع ) را مى بوسيد و اشك از چشمانش مى ريخت و مى فرمود: مرا با
قاتل تو در پيشگاه خدا عزوجل ، مقامى است .
ابن عباس همچنين گفت : در نزد رسول خدا (ص ) نشسته بودم كه حسن (ع ) آمد. تا پيامبر
(ص ) او را ديد گريست و فرمود: نزديك بيا، او را روى پاى راستش نشانيد، سپس حسين
(ع ) آمد، همين كه او را ديد گريست و فرمود: نزديك بيا و او را روى پاى چپ نشانيد. بعد
فاطمه (س ) آمد تا او را ديد، گريست و فرمود: نزديك بيا، او را در پيشاپيش خود
نشانيد. آنگاه على (ع ) آمد تا او را ديد گريست و فرمود: نزديك بيا و او را سمت راستش
نشانيد.
ياران پيامبر گفتند: يا رسول الله (ص ) شما هر كدام را ديديد گريستيد، چه رازى داشت
؟
فرمود: قسم به خدايى كه مرا بر همه خلايق به پيامبرى فرستاد، در روى زمين انسانى
از اينان محبوب تر نزد من نيست . گريه من به سبب مصايبى است كه بعد از من بر ايشان
نازل مى شود، ظلمى كه به حسين (ع ) مى كنند و او به حرم و قبر من پناهنده مى شود، اما
احساس ايمنى نمى كند و به سرزمينى رهسپار مى شود. به نام كربلا قتلگاه و قبر او
آنجاست . اندكى از مسلمانان او را يارى مى كنند. گويى مى بينم تيرى بر حسين مى زنند،
او از بالاى اسب پايين مى افتد، او را مظلومانه همانند گوسفند سر مى برند. خدايا! من از
اين همه ظلم و ستم به تو شكايت دارم .
ايقظت اجفانا و كنت لها كرى
|
وانمت عينا لم تكن بك تهجع
|
چنان جنايتى را در برابر چشم و گوش مسلمانان انجام دادند، نه كسى انكار كرد.
و نه دل كسى به درد آمد. با ديدن آن ، صحنه چشمها سرمه كورى كشيد و مصيبت تو هر
گوش شنوا را كر كرد. تو پلكهايى را بيدار گذاشتى كه در پناه تو خوابى خوش
داشتند. و با كشته شدنت ، چشمانى به خواب رفت كه از بيم تو به خواب نمى رفتند.
مجلس دوم
رسول خدا (ص ) كه در ميان انبيا قدر و منزلتى بالاتر و در ميان رسولان و در ملا اعلى
پرآوازه ترين است و همه نورها پس از نور او آفريده شده است ، در روز هفدهم ربيع
الاول و به قولى دوازده آن ماه در مكه مشرفه ، در شعب ابى طالب ، روز جمعه بعد از
ظهر يا نزديك فجر، به دنيا آمده است .
تعداد همسران او پانزده نفر بوده است و در مبسوط هيجده تن نوشته است . هفت نفر از قريش
، يك نفر از هم پيمانان ايشان ، نه تن از قبايل ديگر، و يك نفر از بنى
اسرائيل او سه كنيز داشته است ، دو تن غير عرب و يك تن عرب .
فرزندان او از خديجه عبارتند از: قاسم ، رقيه ، زينب و ام كلثوم (كه در زينب و رقيه
اختلاف نظر است ) و بعد از مبعث ، طيب ، طاهر، سيده زنان عالميان فاطمه از خديجه به
دنيا آمده است . ابراهيم هم از ماريه قبطيه متولد شده است .
در چهل سالگى ، بيست و هفتم رجب ، وحى بر او
نازل شد و او بار مسئوليت رسالت و پيامبرى را به دوش كشيد و در روز دوشنبه ، دو شب
مانده به پايان ماه صفر سال يازده هجرى در شصت و سه سالگى از دنيا رفت و در
حجره اش به خاك سپرده شد.
شمايل آن حضرت آن گونه كه امام باقر (ع ) فرموده ، چنين بوده است : پوست بدنش
سفيد مايل به سرخى ، داراى چشمانى سياه ، ابروانى به هم پيوسته ، چهارشانه ،
هرگاه ملتفت كسى مى شد، با تمام بدنش متوجه او مى گرديد،
سائل الاطراف ، گردنش همچون ابريق نقره فام بود. در راه رفتن طورى راه مى رفت كه
گويا از بالا به پايين حركت مى كند هيچ كس ، نظير او را نه در پيشينيان و نه در
پسينيان نديده است .
معجزات آشكار و درخشنده او را حسابگران نتوانند بشمارند و نويسندگان از نگارش آن از
خستگى باز مى ايستند: شق القمر، سايبانى ابر بر سر او، ناله شاخه درخت ، تسبيح
گويى سنگريزه ها، حرف زدن با مردگان ، سخن گفتن با چهارپايان ، به ثمر
نشاندن درخت خشك ، كاشتن نهال و به ثمر نشاندن فورى آن ، تكلم با
غزال و دو بچه او، جريان آب از لا به لاى انگشتانش ، جابه جايى
نخل به امر او، خبر دادن كتف گوسفند از مسموميت خود، منصور به رعب بودن او، خواب چشم
و بيدارى دل او، بلند نبودن قامت احدى از وى ، فراوان گشتن شير گوسفند ام معبد، ديدن
پشت سر خود همان گونه كه جلو را مى ديد، جماعت كثيرى را با طعام اندك پذيرايى
كردن و سير شدن همه ، طى شدن دور براى او، شفاى درد چشم با آب دهان او، داستان
شير، نزول باران با دعاى او، نفرين او بر سرفه و فرو بلعيدن زمين وى را به خود،
اخبار او از غيب ، مثل آنچه كه درباره اهل بيت و بيان سرنوشت ايشان يكى پس از ديگرى و
آنچه از دشمن در سرزمين كربلا به ايشان رسد و ... نمونه هايى از اين معجزات مى
باشند.
وقتى حسين (ع ) به دنيا آمد، رسول خدا بر بالين فاطمه آمد و به اسماء فرمود: فرزند
مرا بياور. از حسين (ع ) را در قنداقى سفيد به پيامبر (ص ) داد و حضرت آن كارهايى را
كه براى حسن (ع ) در هنگام ولادتش كرده بود، انجام داد و گريست و فرمود: اى حسين !
براى تو ماجرايى است . خدايا كشنده او را لعنت كن . و تو اى اسماء اين موضوع را به
فاطمه (س ) نگو.
اسماء گويد: روز هفتم ولادت ، پيامبر آمد، حسين را آوردند و ايشان مراسمى را كه براى
حسن (ع ) انجام داده بود، انجام داد. گوسفندى نمكين عقيقه كرد، موى سر آن را تراشيد و
به وزن آن شمش طلا صدقه داد. سپس او را در دامن گرفت و سرش را با خلوق عطرآگين
كرد و بعد گفت : اى ابا عبدالله ! داغ تو بر من خيلى سخت است و گريست .
مولف گويد: گويا رسول خدا وقتى كه سر حسين (ع ) را با خلوق معطر مى ساخت به
ياد آورد كه سر او همراه هفده سر ديگر از عترت طاهره ، از عراق به شام بر سر نيزه ها
براى يزيد (لعنه الله عليه ) هديه فرستاده مى شود. آن سرهايى كه اطراف نيزه ها را
مانند ماه تابان ، روشن كرده و اندامهايشان بدون
غسل و كفن ، زير آفتاب سوزان در زمين رو باز انداخته شده اند. اى
رسول خدا! اينها دختران شمايند كه اسير گشته اند و اين حسين تو است كه سر از تن او
جدا كرده اند.
انسان عينى يا حسين اخى يا
|
املى و عقد جمانى المنضودا
|
مجلس سوم
جلو و عقب قدمهايش برابر بود طورى راه نمى رفت كه گويا از زمين كنده مى شود و مانند
حركت از بالا به پايين ، بسيار سريع گام بر مى داشت . به پايين نظر مى دوخت . در
سلام گفتن پيشى مى گرفت ، پيوسته اندوهگين مى نمود و مدام در انديشه بود. بدون
نياز لب به سخن نمى گشود و بسيارى از اوقات سكوت اختيار مى فرمود و به هنگام
سخن گفتن ، كلمات جامع بيان مى فرمود.
اى فرستاده خدا! درود و سلام خداوند بر تو و بر نوزاد و نوباوه تو، على بن حسين
(على اكبر)، شهيد بن شهيد و مظلوم بن مظلوم كه در خلقت و اخلاق و سخن گفتن ، بيش از هر
كسى به تو شبيه بود. اين براى تو سخت است كه ببينى در سن 19 سالگى در
برابر سى هزار نفر ايستاد. اين بود كه حسين (ع ) انگشت سبابه خود را به سوى آسمان
كرد و گفت : خدايا تو بر اين مردم شاهد باش ، پسربچه اى به سوى آنان رفت كه در
خلق و خلق و منطق كلام بيش از هر كسى به رسول الله (ص ) شبيه بود و ما هر وقت شوق
ديدار پيامبرت را پيدا مى كرديم به روى او مى نگريستيم . خدايا! بركات زمين را از
آنان دريغ بدار، آنها را پراكنده و پاره پاره گردان و آنان را به فرقه ها و گروههاى
مختلفى درآور و حاكمان را هرگز از ايشان خشنود مساز چون آنان ما را دعوت كردند تا
ياريمان كنند، اما بر عكس به ما تجاوز كردند و با ما جنگيدند.
بعد امام حسين با صداى بلند ابن سعد را خواند و فرمود: تو را چه شده ؟ خدا رحم تو را
ببرد، به كارت بركت ندهد و كسى را بر تو مسلط فرمايد كه در رختخواب سرت را
ببرد، همان گونه كه رحم مرا بريدى و فرزند مرا كشتى و نسبت مرا با
رسول الله (ص ) مراعات نكردى . سپس با صداى بلند تلاوت كرد:
ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ذريه
همانا خدا آدم ، نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد، نسلى كه برخى از
برخى ديگرند و خدا شوراى داناست .
سرانجام على بن الحسين بر مردم يورش آورد و چنين رجز مى خواند:
من على بن الحسين بن على ، از نسلى هستم كه جدشان پيامبر مى باشد.
به خدا قسم فرزند شخص بدكاره نمى تواند در ميان ما حكم راند.
آن قدر نيزه مى زنم تا كج شود.
در حمايت از پدرم همانند ضربه هاشمى علوى شمشير مى زنم .
على اكبر (ع ) همچنان كارزار كرد و آن اندازه از دشمنان به هلاكت رسانيد كه فغان از
سپاه ابن سعد بلند شد. على (ع ) نزد پدر بازگشت ، در حالى كه بر تن زخمهاى بسيار
داشت و گفت : پدر جان ! تشنگى مرا كشت و سنگينى آهن پاره ها مرا از پا درآورد. آيا جرعه
اى آب هست كه بنوشم تا براى پيكار با دشمن ، نيرو تازه كنم ؟
امام حسين (ع ) گريست و فرمود فرزندم ! چه سخت است بر محمد (ص ) و على (ع ) و بر
پدرت كه آنان را به يارى بطلبى پاسخ ندهند و از ايشان پناه بجويى و آنان به تو
پناه دهند. پسرم ! نزديك بيا و زبانت را در كام من بگذار. على زبان پدر را مكيد. امام
انگشترى خويش به او داد و فرمود: آن را در دهان خود نگاه دار و به سوى دشمن برو و
به جنگ ادامه بده ، اميدوارم كه با سبويى از دست نياى خود محمد (ص ) سيراب گردى كه
پس از آن مزه تلخ تشنگى را نچشى .
على اكبر (ع ) به ميدان كارزار برگشت و جنگى عظيم نمود و چنين رجز مى خواند:
حقيقت جنگ آشكار گشت و بعد، مصداقها هويدا شد.
به پروردگار عرش سوگند! از جماعت شما جدا نشويم مگر آنكه شمشيرها را غلاف كنيد.
على اكبر (ع ) به قتال ادامه داد تا 200 تن از افراد دشمن را هلاك ساخت . ملعونى به نام
منفذ بن مره عبدى با شمشير بر فرق سر مبارك او زد. على از اسب بر زمين افتاد و ديگر
افراد سپاه هم هر كس كه به على اكبر رسيد. شمشيرى بر تن او زد. او گردن اسب را
گرفته بود و آن حيوان على را به اردوگاه دشمن برد و آن نفرين شده ها، بدن على (ع )
را قطعه قطعه كردند. وقتى جانش به لب رسيد. با صداى بلند گفت : پدر جان ! اينك
جدم رسول خدا (ص ) با جامى پر از آب مرا سيراب كرد كه پس از آن هرگز تشنه
نخواهم شد و به شما مى فرمايد: عجله كنيد كه برايتان جامى ذخيره است تا آن را
بنوشيد.
امام حسين (ع ) فريادى كشيد و فرمود: خدا بكشد مردمى را كه تو را كشتند! چه قدر به
خداى رحمان جسارت كردند و چه اندازه نسبت به
رسول خدا (ص ) جرات نمودند بعد از تو دنيا ارزشى ندارد.
تو سياهى (نور) ديده ام بودى چشم بر تو مى گريد پس از تو هر كس خواست بميرد، من
نگران تو بودم ...
حميد بن مسلم گويد: صحنه را مى ديدم ، ناگهان بانويى با شتاب از چادر بيرون آمد،
واويلا گويان حركت مى كرد و مى گفت : اى محبوب من ! واى ميوه من ! واى نور دو ديده ام !
پرسيدم آن خانم كيست ؟
گفته شد: او زينب دختر على (ع ) است .
او آمد و خود را روى نعش على (ع ) انداخت . حسين (ع ) آمد. او را از روى نعش على بلند كرد و
به چادر راهنمايى فرمود. آنگاه رو به جوانان رادمرد كرد و فرمود: جنازه برادرتان را
برداريد. آنان هم على را از قتلگاه بردند و او را در جلو همان چادرى كه پيكار مى كرد،
بر زمين گذاشتند.
اى ستاره ! چه قدر عمر تو كوتاه بود ...
عمر ستارگان سحرى چنين است .
من با دشمنان خويش همسايه شدم .
و او با پروردگار خويش .
و چه قدر ميان اين دو نوع همسايگى فرق است ! (177)
مجلس چهارم
وقتى پيامبر (ص ) وارد مدينه شد، مردم دور نافه او را گرفته و به افسار او آويختند،
تا پيامبر مهمان آنان شود. رسول الله (ص ) فرمود: او را رها كنيد كه مامور است . در هر
جا بر زمين نشيند، در آنجا فرود مى آيم .
مردم افسار شتر را رها كردند و او با گامهايى سبك و آرام ، به راه ادامه داد تا بر در
خانه ابو ايوب انصارى كه تهيدست ترين مردم مدينه بود، نشست . (178) مردم
افسوس خوردند كه توفيق ميزبانى پيامبر (ص ) را پيدا نكردند. ابو ايوب مادرش را
صدا كرد و گفت : مادر در خانه را بگشا كه سيد بشر و گرامى قبيله ربيعه و مضر آمده
است . آن بانو در را گشود و چون نابينا بود گفت : اى كاش ! چشم داشتم و سيماى
سرورم (ص ) را مى ديدم نخست معجزه پيامبر (ص ) در مدينه همين بود كه كف دست شريفش
را بر صورت ام ايوب گذاشت و ديده او بينا شد. (179)
با سند معتبر روايت شده است كه : ابو ايوب انصارى در عروسى فاطمه (ع ) گوسفندى
آورد. جبرئيل از ذبح آن ، منع كرد و اين كار براى ابو ايوب بسيار دشوار نمود و
سرانجام در روز بعد آن حيوان را سر بريدند. ابن جبير انصارى مباشر ذبح شد و وقتى
گوشت آن را پختند. رسول خدا (ص ) فرمود: بدون بسم الله گفتن ، از آن نخوريد. سپس
فرمود: ابو ايوب مردى تهيدست و بينوا است . خدايا! تو اين گوسفند را آفريدى و تو
بودى كه او را ميراندى و تو توانا هستى كه دوباره آن را زنده كنى ، اى خداى زنده كه
خدايى جز تو نيست . خدا دوباره آن گوسفند را زنده كرد و در آن براى ابو ايوب خير و
بركت قرار داد و شير آن براى بيماران شفا بود و مردم مدينه به آن مبعوثه مى گفتند.
عبدالرحمان بن عوف در آن باره گفت :
آيا نديدند گوسفندى را كه زيد آن را سر بريد كه جويندگان حق را هرچه بخواهند
بيشترين مطلب هست .
آن حيوان را سر بريدند و پوستش را كندند و اعضايش را از هم جدا نمودند.
اما خداى صاحب عرش دوباره به او حيات داد. (180)
در خبرى از سلمان (رضى الله عنه ) آمده است كه : وقتى پيامبر (ص ) وارد خانه ابو
ايوب شد، او جز يك بزغاله و يك صاع و پيمانه جو در خانه نداشت . آن بزغاله را سر
بريد و آن جو را آسيا كرد. خمير درست نمود، نان پخت و جلو
رسول خدا (ص ) آورد.
پيامبر خدا (ص ) اعلام كرد هر كس توشه خواهد، به خانه ابو ايوب بيايد. خود ابو
ايوب جار زد كه بياييد، همه آمدند و خانه پر شد و همه
مشغول غذا خوردن شدند و غذا همچنان باقى مانده بود. مردم با صداى بلند شهادتين
گفتند: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا
رسول الله . (181)
از على بن ابراهيم نقل شده : كه ابو كرز خزاعى پيامبر (ص ) را در همان روزى كه آن
حضرت به غار رفتند. دنبال مى كرده است او تا دهانه غار آمده و مى گفته است ، اين اثر
قدم محمد (ص ) است و اين نشانه گام پسر ابى قحافه ، و از اينجا فراتر نرفته اند.
اما فرشته اى در صورت آدمى آمد و بر دهانه غار ايستاد و مى گفت ، او را در دره هاى مكه
بجوييد اينجا نيست مشركان مكه سخن او را پذيرفتند و به
دنبال حرف او راه افتادند و با اينكه مردمانى زيرك و باهوش بودند، فريب خوردند و
خداوند ذهن آنان را منحرف ساخت . درختى بر دهانه غار سبز كرد و به عنكبوتى فرمان داد
تا در آنجا تار بتند و يك جفت كبوتر در آنجا آشيانه ساختند. مكيان وقتى به غار
رسيدند، برخى پيش رفتند تا وضع را بررسى كنند. او برگشت و گفت دو كبوتر در
دهانه غار ديدم . دانستم كه كسى در درون آن نيست . (182) اميرالمومنين (ع ) فرمود: من
با رسول الله (ص ) همراه بودم كه جماعتى از قريش آمدند و گفتند: اى محمد (ص )! تو
ادعايى بزرگ كرده اى و چنان ادعا را پدران و احدى از خاندان تو نداشته اند و ...
پيامبر (ص ) فرمود: اى درخت اگر خدا و روز ديگر را باور دارى و مى دانى كه من
رسول خدا هستم ، با پى و ريشه ات از زمين كنده شو و به اذن خدا در جلوى من بايست .
سوگند به خدايى كه او را به حق برانگيخت ، آن درخت كنده شد و آمد، صداى وزش باد و
آهنگ پرواز پرندگان را داشت و جلو پيامبر (ص ) با شاخه هاى افراشته ايستاد: برخى
بر بالاى سر رسول الله (ص ) و برخى هم روى شانه من ، كه من سمت راست او ايستاده
بودم .
قريش از روى استكبار و برترى جويى گفتند: فرمان بده ، نيمى از آن درخت پيش آيد.
رسول
خدا (ص ) چنان امر كرد، آن درخت اقبالى عجيب تر و وزشى شديدتر داشت و نزديك بود
به دور پيامبر (ص ) بپيچد. جماعت قريش از روى كفر و برترى جويى گفتند:
بگو اين نيمه ، به آن نيمه ديگر بپيوندد. پيامبر (ص ) چنان امر كرد و او برگشت .
(183)
مولف گويد: خدا ريشه ، اهل عناد را بركند! چه قدر از
رسول خدا (ص ) معجزه ديدند، اما از روى عناد و لجبازى دست نكشيدند و چه اندازه در حق
آنها نكويى كرد و نعمت به ايشان داد، ليكن به عوض پاداش ، فرزندانش را كشتند و
عترتش را به اسارت گرفتند.
امام حسين (ع ) در روز عاشورا بر شمشير خود تكيه داد و آن مردم را موعظه كرد، ولى
موثر نشد. فضيلت جد و پدرش را يادآورى نمود، ولى سودى نبخشيد. از جمله فرمود:
شما را قسم به خدا! آيا مى دانيد كه رسول الله (ص ) نياى من است ؟
گفتند: آرى مى دانيم .
- مى دانيد على بن ابيطالب (ع ) پدر من است ؟
- آرى مى دانيم .
- مى دانيد فاطمه دخت محمد مصطفى مادر من است ؟
- آرى مى دانيم .
- آيا مى دانيد كه اين شمشير رسول الله (ص ) است كه من بر كمر دارم ؟
- آرى مى دانيم .
- آيا مى دانيد عمامه اى كه بر سر دارم عمامه
رسول الله (ص ) است ؟
- آرى مى دانيم .
- فرمود: پس چرا ريختن خون مرا حلال مى شماريد. در حالى كه پدرم فرداى قيامت بر
سر حوض كوثر خواهد بود و پرچم حمد در جلوى او در اهتزاز است ؟
گفتند: همه اينها را مى دانيم و ما تو را رها نمى كنيم تا تشنه لب جان دهى ! وقتى
دختران و خواهران امام اين حرف را شنيدند، گريستند، ناله كردند، بر سر و صورت
زدند و صداهايشان بلند شد.
امام (ع ) برادرش عباس و فرزندش على اكبر را فرستاد و فرمود: آنان را ساكت كنيد به
جانم قسم زياد خواهند گريست .
چون امام ديد كه اين قوم بر قتل او مصمم هستند، به برادرش عباس فرمود: اگر مى
توانى امشب شر اينان را از ما دفع كن ، شايد براى پروردگارمان نماز گزاريم ، همانا
خدا مى داند كه من نماز خواندن و تلاوت قرآن را بسيار دوست دارم . عباس (ع ) از سپاه ابن
سعد، مهلت خواست ، او پاسخ مثبت نداد. ابن الحجاج گفت : به خدا قسم اگر آنان از
اهل كفر بودند و از ما چنان تقاضايى مى كردند و مهلت مى خواستند به آنان پاسخ مثبت
مى داديم ، چه رسد به اين كه آنان خاندان محمد (ص ) هستند. اين بود كه ناگزير جواب
مثبت دادند.
امام حسين (ع ) نشست و اندكى غنود. سپس بيدار شد و فرمود: خواهرم ! من هم اكنون جد خود،
پدر و برادرم را ديدم كه مى گفتند: اى برادر! تو به اين زودى نزد ما مى آيى . زينب
(س ) با شنيدن اين سخن بر صورت خويش زد و با صداى بلند گريست و گفت :
وامصيبتاه ، يا جداه ، يا رسول الله ، واى برادرم ، واى حسينم ، آيا من صحنه شهادت تو را
مى بينم و به چنين مصيبتى گرفتار مى شوم ؟ زينب (س ) از
حال رفت . امام حسين (ع ) به زينب فرمود: آرام باش ، مايه شماتت دشمن مباش .
|