next page

fehrest page

back page

گفت : من كسى هستم كه حق را شناخت آنگاه كه تو منكر شدى و خيرخواه پيشوايش بود آنگاه كه تو خيانت كردى و شنيد و اطاعت كرد موقعى كه تو عصيان و مخالفت ورزيدى ، من پسرعمو باهلى هستم .
مسلم گفت : مادر تو به عزايت بنشيند، چه قدر جفاكار و تندخو هستى ! و دلى سخت دارى .
اى پسر باهله ! تو به آب گرم دوزخ و جاودانگى در آتش جهنم شايسته ترى ، آنگاه به ديوار تكيه داد، آبى آوردند، كاسه را گرفت تا آب بنوشد، اما كاسه پر از خون شد. سومين بار كاسه را تازه كردند، دندانهاى جلويش در كاسه افتاد فرمود: سپاس ‍ خدا را اگر قسمت من بود، مى نوشيدم .
مسلم را نزد ابن زياد بردند و او به عنوان اميرالمومنين به وى سلام نكرد.
پاسبان گفت : بر امير سلام نمى كنى ؟
مسلم گفت : ساكت باش اى بيچاره ! او امير من نيست .
ابن زياد گفت : سلام بكنى يا نكنى اوضاع به نفع تو نيست تو به بدترين شكل كشته مى شوى .
مسلم فرمود: به خدا قسم ! بدترين قتل ، زشت ترين مثله ، خبث درون و غلبه و پيروزى شوم و ناميمون را كسى انجام نداد كه شايسته تر از تو باشد، آرى تو چنان مى كنى .
ابن زياد گفت : اى نافرمان ! اى آنكه اختلاف انداخت و با خروج از اطاعت امير، عصاى مسلمين را شق كرد و ميان آنان آشوب انداخت !
مسلم فرمود: دروغ گفتى ، معاويه و پسر او ميان مسلمانان اختلاف انداختند و تو و پدرت آشوب را به وجود آوردند و من اميد دارم خدا به دست بدترين مخلوقاتش شهادت را نصيب من كند.
ابن زياد گفت : تو آرزوهايى داشتى كه خدا ميان تو و آنها مانع شد و آن آرمانها را به اهلش واگذاشت .
مسلم گفت : اى پسر مرجانه ! اگر ما اهل آن آرمانها نيستيم ، پس كيست ؟
ابن زياد گفت : اميرالمومنين يزيد.
مسلم فرمود: سپاس خدا را. ما خشنوديم كه خدا ميان ما و شما داورى كند.
ابن زياد گفت : چرا به اين شهر كه يكپارچه بودند. آمدى آنها را پراكنده كردى و ميان آنها تفرقه انداختى ؟
مسلم فرمود: من براى آن كار نيامدم . ليكن شما كارهاى بد كرديد، خوبيها را از بين برديد، بدون رضاى مردم بر آنان حكم رانديد، بر خلاف حكم خدا بر مردم حكمروايى كرديد و با ايشان مثل كسرى و قيصر رفتار نموديد. ما آمديم در ميان مردم امر به معروف و نهى از منكر نماييم و آنان را به حكم كتاب و سنت فراخوانيم و ما اهل چنين كارى هستيم . در اين لحظه ابن زياد لعين (كه حرفى نداشت بزند) مسلم ، على ، حسن و حسين و عقيل (ع ) را ناسزا و دشنام داد و مسلم ، ديگر با او حرفى نزد و از وى روى برگردانيد.
ابن زياد به بكير پسر حمران فرمان داد مسلم را به پشت بام قصر برد. او مسلم را در حالى كه استغفار و سبحان الله مى گفت و بر محمد و آل او صلوات مى فرستاد، به پشت بام برد و گردن زد و از همان جا پايين انداخت . بعد، ابن زياد لعين دستور داد هانى پسر عروه را آوردند و گردن او را هم زدند. پاهاى آن دو شهيد را گرفته و در بازارهاى كوفه مى گرداندند و سپس فرمان داد بدن آنان را در كناسه به دار آويزند و سرهايشان را براى يزيد لعنه الله فرستاد. او هم ، از اين كار ابن زياد سپاسگزارى كرد و فرمان قتل حسين (ع ) را صادر نمود. (156)
جان من و پدرانم فداى آنان كه ظلم ستيز بودند و به ستم تن ندادند و آن خوشگذران نافرمان خدا، كاسه مرگ را جرعه جرعه به آنان خورانيد. خونهايشان از شمشيرهاى گمراهى ، مى چكد سفارشهاى خدا درباره آنان لغو و ناديده گرفته مى شود، و آنان بهترين زمينيان و بزرگوارترين و شريف ترين آسمانيان بودند. بزرگوارانى كه از ميان نيزه ها و شمشيرها با كرامت درگذشتند و روز جنگ آبها تيره و گل آلود گردد. (157)
مجلس پنجم  
وقتى امام حسين (ع ) خواست از مكه بيرون بيايد و عزم عراق كند، ايستاد و گفت :
بسم الله الرحمن الرحيم ، سپاس براى خداست ، آنچه او خواست ، شد و نيرويى جز با او نيست . درود خدا بر فرستاده او. مرگ همانند گردن بندى بر گردن دوشيزگان ، بر فرزندان آدم رقم خورده است و من مانند شوق يعقوب براى ديدار يوسف مشتاق ديدار در گذشتگان خويشم . و براى من قتلگاهى انتخاب شده كه حتما آن را خواهم ديد. گويى خود را مى بينم ميان نواويس و كربلا كه گرگان پريشان صحرا بند بند تنم را پاره مى كنند و شكمبه ها و معده هايشان را از گوشت تنم پر مى كنند. گريزى نيست از روزى كه به قلم تقدير رقم خورده است . خشنودى خدا خشنودى ، اهل بيت است . بر بلا شكيبايم و او پاداش صابران را به ما عطا مى كند. پاره تن رسول الله (ص ) از او جدا نمى افتد و همه آنها در حظيره القدس بر وى گرد آمده اند، ديدگانش به آنان روشن گردد و خدا وعده هايى را كه داده تحقق مى بخشد. اى مردم ! هر كس ‍ دل خويش را به ما داده و خويشتن را براى ديدار خدا (شهادت ) مهيا ساخته است ، همراه ما حركت كند و من سحرگاهان حركت مى كنم . ان شاء الله .
محمد بن حنفيه برادر امام (ع ) همان شب نزد او رفت و گفت : اى برادر! مى دانى كه مردم كوفه پدر و برادرت را فريب دادند. مى ترسم حال شما هم مانند آنان باشد. اگر نفرت آن است كه در اين جا بمانى ، تو عزيزترين كس در حرم مى باشى و دست كسى به تو نمى رسد.
امام حسين (ع ) فرمود: اى برادر! من بيم آن دارم كه يزيد پسر معاويه مرا ترور كند و به وسيله من حرمت بيت از بين برود.
محمد حنفيه گفت : اگر چنين خوفى داريد به سوى يمن و يا به بعضى نواحى بيابان برويد كه در آنجاها ايمن هستى .
امام حسين (ع ) فرمود: در آنچه گفتى مى نگرم .
صبح همان شب (هشتم ذى حجه سال 60 هجرى ) امام حسين (ع ) حركت كرد. اين خبر به گوش محمد بن حنفيه رسيد. آمد و لگام شترى را گرفت كه امام سوار آن شده بود و گفت : اى برادر! آيا به من نفرموديد كه درباره پيشنهاد من مى انديشيد؟
امام (ع ) فرمود: چرا.
محمد گفت : پس چرا به اين زودى راه افتاديد؟
امام (ع ) فرمود: پس از آنكه از تو جدا شدم و رسول الله (ص ) آمد و فرمود: اى حسين بيرون آى كه خدا خواست تو را شهيد ببيند.
انالله و انا اليه راجعون
ما براى خداييم و ما به سوى او برگشت كنندگانيم .
و در ادامه گفت : برد، زنان ، با اين وضع كه بيرون مى رويد، چه معنى دارد؟
امام (ع ) فرمود: خدا خواست آنان را اسير ببيند. (158)
به نقل شيخ مفيد، هنگامى كه امام حسين (ع ) از مكه بيرون مى رفت ، گروهى از فرشتگان نشان دار و صف كشيده كه در دستانشان سلاح جنگى بود و بر اسبان بهشتى سوار بودند، بر امام سلام كردند و گفتند. اى آنكه پس از جد، پدر و برادرش ‍ حجت خدا بر خلق او هستى ! خدا جد تو را (ص ) در موارد بسيارى ، يارى رسانده است و اينك تو را به وسيله ما يارى مى كند.
امام حسين (ع ) فرمود: وعده گاه ما گودال و قتلگاه من و بقعه اى است كه در آنجا شهيد مى شوم و آنجا كربلاست ، هرگاه به آنجا وارد شدم ، نزد من بياييد.
فرشتگان گفتند: اى حجت خدا! خدا به ما فرمان داده از تو بشنويم و اطاعت كنيم اگر از دشمنت مى ترسى ، با شما باشيم .
امام (ع ) فرمود: آنان راهى بر من ندارند و تا به بقعه ام نرسيده ام ، مكروهى به من نمى رسانند.
گروهى از مومنان جن هم نزد حسين (ع ) آمدند و گفتند: اى مولاى ما! ما شيعيان و ياران شما هستيم ، هر امرى داريد، فرمان دهيد. اگر به ما بفرماييد كه هر دشمنى را براى شما بكشيم ، همين جا كه ايستاده ايد، شر همه آنها را كفايت مى كنيم .
امام (ع ) براى آنها نيز جزاى خير خواست و فرمود: آيا سخن خدا را نخوانده ايد كه فرمود:
قم لو كنتم فى بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم اقتل الى مضاجعهم
بگو اگر در خانه هايتان باشيد آنان كه بر ايشان قتل نوشته شده به سوى خوانگاه هاى و قتلگاه هايشان بيرون روند. (159)
اگر من در همين مكان بمانم ، پس اين خلق نگونسار چگونه آزموده شوند و با چه ، امتحان پس دهند و چه كسى به جاى من در گور من ساكن گردد؟ آنجا را خدا براى من برگزيده و آنجا را پناهگاه شيعيان من قرار داده ، اعمال و نمازهايشان در آنجا پذيرفته مى شود و دعاهايشان در آنجا به استجابت مى رسد. شيعه ما در آنجا آرام گيرند و آن ، وسيله ايمنى دنيا و آخرتشان مى باشد، ليكن شما هم در روز عاشورا كه ساعات آخر آن ، من كشته مى شوم و احدى از خاندان من نماند و سر من براى يزيد پسر معاويه فرستاده مى شود، حاضر شويد. (160)
جنها گفتند: اى حبيب خدا و پسر حبيب خدا! اگر اطاعت فرمان تو واجب و مخالفت تو ناروا نبود، با تو مخالفت مى كرديم و همه دشمنان شما را پيش از آنكه دستشان به شما برسد مى كشتيم .
امام (ع ) به حركتش ادامه داد تا به ثعليه رسيد. هنگام ظهر بود، سر بر بالين نهاد و اندكى خوابيد، وقتى بيدار شد، فرمود: در خواب ديدم ، هاتفى صدا مى كرد و مى گفت :
شما به سرعت مى رويد و پيكهاى مرگ شما را با شتاب به سوى بهشت مى برند.
فرزند دلاور او على (ع ) گفت : اى پدر جان ! مگر ما بر حق نيستيم ؟
امام (ع ) فرمود: چرا، پسرم ! قسم به خدايى كه بازگشتگاه بندگان ، به سوى اوست .
على گفت : اى پدر! پس چه باكى از مرگ
امام (ع ) فرمود: اى فرزندم ! خدا به تو پاداشى دهد كه از سوى پدر دلسوزى به فرزند شايسته اى همانند تو مى دهد.
امام (ع ) شب را در ثعلبيه صبح كردند. چاشتگاه ابوهره اسدى با امام (ع ) ديدار كرد و پس از سلام پرسيد: اى پسر رسول خدا! به چه انگيزه از حرم خدا و جدت رسول الله (ص ) بيرون آمدى ؟
امام (ع ) فرمود: اى ابوهره ! بنى اميه داراييهايم را گرفتند، صبر كردم ، ناسزا گفتند، شكيبايى پيشه ساختم ، قصد ريختن خونم كردند، فرار نمودم . به خدا قسم ! گروهى ستمگر مرا مى كشند، ولى پس از آن ، خدا لباس ذلت را بر اندامشان خواهد پوشاند و شمشير بران بر گردنهايشان مى نهد و كسى را بر ايشان مسلط مى فرمايد كه خوار و زبونشان كند و حتى از قوم سبا خوارتر شوند، آنگاه كه زنى بر ايشان سلطه يافت و در اموال و خونهايشان فرمان راند.
امام (ع ) به راه خود ادامه داد تا به منزلى به نام زباله رسيد. در اين منزل خبر شهادت مسلمين عقيل را دريافت كرد و همراهانش هم از اين جريان مطلع شدند و آنان كه به طمعى آمده و هنوز دودل بودند، از دور امام (ع ) پراكنده شدند و تنها كسانى ماندند كه فقط امام (ع ) را مى خواستند و مرگ با او را بر همه چيز ترجيح مى دادند.
امام (ع ) وقتى خبر شهادت مسلم را شنيد، در حالى كه اشك از ديدگانش مى ريخت فرمود: خدا مسلم را رحمت كند! او به سوى روح و ريحان شتافت و در بهشت رضوان جاى گرفت . او تكليف خود را انجام داد، اما تكليف ما هنوز باقى است .
اى انسان بخشنده و مهربان ! تو حق شجاعت را عطا كردى و جانى را كه نمى شد بر آن قيمت نهاد، بى بها تقديم نمودى . آيا تو در وصال مرگ آرزويى و در بريدن رگ حيات مرامى ويژه داشتى ؟ بريده باد دستى كه با تو جنگيد و شل باد پايى كه به قصد پيكار با تو تجاوزگرانه پيش آمد، مصيبتها ديدى ، در آن روز كه نه آفتابى درخشان بود و نه ماهى ، تابان اخ روز واقعه ، چه روزى ؟ كه از شدت حيرت مى نشستيم و مى ايستاديم فرداى شهادت ، مرگ بى پرده و نقاب ، آشكار است و در پيرامون حسين شهيد، فرزندان پدر، اصحاب و يارانش ، همانند قربانيهايى هستند كه آنان را به مسلخ بردند. پير و جوان همه روى زمين مى افتند. تك تك ، دو تا دو تا آن هم روى سنگها و شنهاى داغ كربلا من فراموش نمى كنم و تو نيز هرگز فراموش مكن . بانوان را كه همچون قطار شتران روى ريگزارهاى علف حركتشان مى دهند. (161)
مجلس ششم (162)  
پس از آنكه ابن زياد مسلم بن عقيل را شهيد كرد، دستور داد هانى پسر عروه را از بازداشتگاه نزد وى آورند. هانى ، عشيره اش را صدا كرد و از آنها استمداد نمود و امذ حجاه مى گفت و چون پاسخى نشنيد، گفت : مذحج كجايند؟ امروز من عشيره اى ندارم و خود را بى كس مى بينيم . او كه دستش را بسته بودند بالا آورد و گفت ، آيا عصايى كاردى و يا سنگى نيست كه من از خود دفاع كنم ؟
ماموران ابن زياد پريدند و دستان او را بشدت بستند و بعد گفتند: گردن خود را راست نگاه دار.
هانى گفت : من در تقديم جان به شما چنان سخاوتمند نيستم و در كشته شدن خويش شما را يارى نمى كنم .
غلامى از غلامان ابن زياد، شمشيرى بر هانى زد، كارگر نشد.
هانى گفت : بازگشت به سوى خداست . خدايا به سوى رحمت و رضوان تو مى آيم .
آنگاه غلام ابن زياد شمشيرى ديگر زد، هانى به خيل شهيدان پيوست . شاعر اسدى در اين باره چنين سرود:
اى نفس ! اگر نمى دانى مرگ يعنى چه ؟
به هانى و پسر عقيل در بازار كوفه بنگر.
دلاورى را ببين كه شمشير استخوان صورت او را شكسته و كشته ديگرى كه از بلندى به پايين انداخته شده است .
آنان به فرمان ملعونى كشته شدند و جز اخبار گذشتگان گشتند.
شما اندامى را مى بينيد كه مرگ ، رنگ آن را دگرگون كرد و خون وى از هر راهى جارى است .
راد مردى كه از يك دوشيزه پرده نشين با حياتر و از هر سلاح دو لبه ، صيقلى تر و برنده تر بود. (163)
مجلس هفتم  
هنگامى كه امام حسين (ع ) خواست به سوى عراق راه بيفتد، ايستاد و خطبه اى خواند و فرمود: من به ديدار گذشتگانم همانند شوق يعقوب به ديدار يوسف مشتاقم .
براى من قتلگاهى برگزيده شده است كه بايد به آنجا روم . گويا من در ميان نواويس و كربلا در بين گرگان نيز دندان و پريشان صحرا قطعه قطعه مى شوم و آنها از گوشت تن من معده هاى خالى خود را پر و خويشتن را سير مى كنند. از روزى كه به قلم صنع ربوبى رقم خورده گريزى نيست . رضاى خدا مايه خشنودى ماست .
بر گرفتاريهاى الهى صبر مى كنيم و او به ما پاداش صابران عطا مى فرمايد و هرگز پاره هاى تن رسول الله از وى جدا نيفتند و همه براى او در حظيره القدس گرد آيند و چشمانش بديشان روشن شود و خداوند وعده هايش را عملى مى سازد بدانيد هر كس به ما دل داده و خود را براى ديدار خدا مهيا كرده همراه ما بيايد كه من فردا صبح حركت خواهم كرد. ان شاء الله .
در اينجا ميان او و برادرش محمد حنفيه گفت و گويى رخ داده است . معمر بن مثنى در كتاب مقتل الحسين آورده است : روز ترويه عمر بن سعد بن ابى وقاص با لشكرى انبوه وارد مكه شد. يزيد به او فرمان داده بود كه اگر حسين با او درگير شود، با وى بجنگد و در صورت غلبه ، او را به قتل برساند.
امام حسين (ع ) همان روز از مكه بيرون آمد - روزى كه مى بايست به عرفه برود و حج خود را كامل كند - اما از بيم آنكه حرمت خانه خدا هتك شود و به مشاهد و مشاعر بزرگ اهانت گردد، آن امام - پدر و مادرم فدايش - از احرام خارج شد و عملش را به عمره مفرد بدل ساخت .
او كه فرزند مكه بود و شرف حطيم و زمزم از اوست .
از مكه بيرون آمد و نمى دانست كه كاروانش را به كدامين سمت براند.
گويا همه پناهگاه ها براى وى حرام گشته بود.
سر پسر دختر محمد (ص ) و وصى او براى تماشاگران بر سر نيزه ها مى شود.
مسلمانان مى ديدند و مى شنيدند اما احدى نه انكار مى كرد و نه اظهار درد و اندوه مى نمود.
گويا چشمها سرمه كورى كشيده و مصيبت ، همه گوشهايى را كه مى شنوند كر كرده بود.
به واسطه شهادت تو پلكهايى كه آرام داشتند، بى خوابى كشيد، ليكن چشمانى را كه از بيم تو خواب راحت نداشتند، به خواب برد.
گلستانى نيست كه آرزو نكند. اى كاش تو در آن دفن مى شدى و بوستانى نيست كه نخواهد آرامگاه تو باشد! (164)
روزى كه مسلم در كوفه قيام كرد، امام حسين (ع ) از مكه عازم عراق بود. آن روز، روز ترويه بود و مسلم روز عرفه به شهادت رسيد. علاوه بر اهل بيت و موالى ، عده اى از مردم حجاز و بصره همراه امام بودند. امام طواف خانه خدا كرد و سعى انجام داد و از احرام بيرون آمد و عمل خود را عمره مفرده قرار داد و همراه خاندان ، فرزندان و شيعيانش به سرعت از مكه خارج شد.
از فرزدق شاعر نقل شده است كه گفت : در سال شصتم ، مادرم را به حج بردم ، در حالى كه شتر او را پيش مى راندم ، وارد حدود حرم شدم . اتفاقا كاروان مسلح حسين (ع ) را ديدم . پرسيدم : اين كاروان كيست ؟
گفتند: كاروان حسين بن على (ع ) است .
به حضور امام (ع ) رسيدم ، سلام كردم و گفتم : خدا شما را به خواسته ها و آرزوهاى دوست داشتنى اى كه داريد نايل فرمايند. پدر و مادرم قربان شما اى فرزند رسول خدا (ص )! چرا حج نكرده و با شتاب بيرون مى آييد؟
فرمود: اگر شتاب نمى كردم ، گرفتار مى گشتم و دستگير مى شدم ، شما كيستيد؟
فرزدق گفت : اگر شتاب نمى كردم ، گرفتار مى گشتم و دستگير مى شدم ، شما كيستيد؟
فرزدق گفت : مردى از عربم و به خدا قسم (حسين (ع )) بيش ‍ از اين مرا شناسايى نكرد و نپرسيد و گفت : از مردم پشت سرت چه خبر دارى ؟
فرزدق گفت : از شخص آگاه پرسيديد. دلهاى مردم با شما و شمشيرهايشان بر ضد شماست و قضا از آسمان نزول مى يابد.
امام حسين (ع ) فرمود: راست گفتى . امر براى خداست و او هر روز در شانى است .
هرگاه قضا آن گونه جريان يابد كه ما دوست داريم ، از خدا سپاسگزارى مى كنيم و از او براى اداى شكر ممنون هستيم و اگر قضا مانع اميد باشد، آن كس كه نيتى پاك و باطنى پارسا دارد، از حق دور نباشد.
فرزدق گفت : خدا شما را به آنچه دوست مى داريد برساند و از شر آنچه بيم داريد، كفايت فرمايد و سپس چندين سوال درباره ، نذورات و مناسك مطرح كرد و از امام (ع ) پاسخ شنيد و آنگاه مركب را حركت داد و خداحافظى كرد و راه افتاد. (165)
زمانى كه امام از مكه بيرون رفت ، عمرو بن سعيد بن عاص ‍ والى مكه از سوى يزيد، يحيى بن سعيد و جماعتى را فرستاد تا راه را بر امام حسين (ع ) ببندند و مانع از حركت او شوند، اما امام (ع ) و يارانش خوددارى كردند و حتى زد و خوردى مختصر روى داد.
امام (ع ) به راه خود ادامه دادند تا به تنعيم رسيدند و در آنجا با كاروانى كه از يمن مى آمدند، ملاقات كردند. امام (ع ) از آنان براى خود و برخى يارانش شترانى كرايه فرمود.
در اين وقت عبدالله بن جعفر، طى نامه اى به امام (ع ) نوشت : اما بعد، شما را به خدا قسم مى دهم و تقاضا دارم ، همين كه نامه مرا خوانديد برگرديد. من بيم اين دارم كه در اين راه هلاك شويد و خاندانتان از بين برود و اگر شما هلاك شويد نور هدايت از بين مى رود، زيرا شما نشان هدايت ره يافتگان و اميرمومنان مى باشيد. در رفتن شتاب نفرماييد و من در تعقيب نامه خويش هستم .
امام حسين به آن نامه ترتيب اثر نداد و به راه خود ادامه داد. عبدالله دو پسرش عون و محمد را همراه امام حسين فرستاد. به عبيدالله بن زياد خبر رسيد كه امام از مكه بيرون آمده است . او رئيس پليس خود، حصين بن نمير را با سپاهى فرستاد. او در قادسيه فرود آمد و سپاه را سامان داد و منطقه ميان قادسيه تا خفان و قادسيه تا قطقطانيه را زير نظر گرفت . وقتى كه كاروان امام حسين از منزل حاجز در بطن الرمه رسيد. قيس بن مسهر صيداوى را همراه نامه اى (و به قولى بيشتر برادر رضاعى خود عبدالله بن يقطر) را به سوى كوفه گسيل داشت . در حالى كه از شهادت مسلم ، اطلاع پيدا نكرده بود.
قيس در قادسيه دستگير شد و حصين بن نمير او را نزد عبيدالله بن زياد فرستاد، آن ملعون به قيس گفت : برو روى منبر، امام حسين و پدر و برادر او را لعن كن . قيس بر بالاى منبر رفت و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس خطاب به مردم گفت : اينك حسين بن على (ع ) بهترين خلق خدا است ، پسر فاطمه دختر رسول خداست ، من از سوى او براى شما پيام آوردم . آنگاه ابن زياد را نفرين كرد و براى على (ع ) استغفار نمود و درود فرستاد. ابن زياد فرمان داد او را از بالاى قصر به پايين پرتاب كردند و تمام استخوانهاى اندامش خرد شد، به نقلى ، بعد از اين وضع هم هنوز رمقى براى او باقى مانده بود كه عبدالملك بن عمير لخمى سر او را بريد.
امام حسين (ع ) در راه با عبدالله بن مطيع عدوى و برخى اعراب ديدار داشت و گفت و گوهايى ميان ايشان صورت گرفت و از جمله ديدار با كاروان زهير بن قين است كه پرتو نور هدايت او را در كاروان حسين قرار داد و كاروانش را به كاروان امام پيوست .
همسرش را طلاق داد و او را به برخى عموزاده هايش سپرد تا او را به قبيله اش برسانند و به يارانش گفت : اگر با من هستيد كه من همراه حسينم و اگر نه ، راه خود را پيش گيريد كه اين آخرين عهد من با شما مى باشد.
زهير گفت : داستانى را براى شما بگويم : روزى جنگ دريايى داشتيم و به پيروزى رسيديم و بسيار شاد و خرسند بوديم .
سلمان فارسى به ما گفت : از اين پيروزى خيلى شادمانيد؟
گفتيم : آرى .
گفت : روزى كه در حضور سرور جوانان آل محمد (ص ) پيكار مى كنيد، بيشستر خوشحال و شاد باشيد.
زهير با يارانش خداحافظى كرد و به امام پيوست . از جمله كسانى كه امام در سر راه با آنان ديدار داشته ، دو مرد اسدى بودند كه آنان امام حسين (ع ) را از قتل مسلم و هانى مطلع ساخته اند.
ان يقتلوك فلا عن فقد معرفه
الشمس معروفه بالعين و الاثر
قد كنت فى مشرق الدنيا و مغربها
كالحمد لم يغن عنها سائر السور
اگر تو را مى كشند نه بدان سبب است كه تو را نمى شناسند، آفتاب با درخشش و آثارش شناخته شده است .
تو اى حسين ! آفتاب مشرق و مغرب و همانند سوره حمد مى باشى كه ساير سوره ها از آن كفايت نمى كند.
مجلس هشتم  
امام حسين (ع ) در حركت خويش ، به دو منزلى كوفه رسيد و در آنجا سواران حر پيدا شدند. امام پرسيدند شما با ما هستيد يا بر ما؟
حر گفت : يا اباعبدالله با شما نيستيم و بر شما هستيم .
امام حسين (ع ) گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم .
سخنانى ميان امام (ع ) و حر رد و بدل شد.
امام حسين (ع ) فرمود: اگر بر رفتارى بر خلاف مضمون آن نامه هايى كه از شماها به دست من رسيده است ، مى باشيد، من هم اكنون از آنجايى كه آمده ام به همان جا بر مى گردم . اما حر و سواران همراه او امام (ع ) را از بازگشت منع كردند.
حر گفت : اى فرزند رسول خدا (ص ) راهى پيش گيريد كه به كوفه نرسد و شما را به مدينه هم نرساند تا در نزد ابن زياد عذرى داشته باشم كه بر خلاف مسير ما رفتى .
امام حسين (ع ) به سمت چپ رفت تا به منزلى به نام عذيب الهجانات رسيد. در اينجا از سوى ابن زياد نامه اى به دست حر رسيد و در آن نامه دستور داده بود كه عرصه را بر حسين (ع ) تنگ كند و او را از حركت باز دارد.
امام ايستاد، خطبه اى خواند و فرمود: مى بينيد براى ما چه وضعيتى پيش آمده است . دنيا دگرگون و ناشناخته گشته است و كمى معاش همانند چراگاه تگرگ ديده است . (166)
آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و باطل مورد نهى قرار نمى گيرد؟ پس براستى كه مومن به ديدار خدا بايد راغب باشد كه من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز ستوه و بى قرارى نمى بينم .
زهير بن قين ايستاد و گفت : اى فرزند رسول خدا! سخن شما را شنيديم ، اگر دنيا براى ما مى ماند و ما در آن جاويدان مى بوديم ، قيام با شما را بر ماندن در آن ترجيح مى داديم .
هلال بن نافع بجلى ايستاد و گفت : به خدا سوگند! هرگز لقاى الهى را ناخوش نداشته ايم و ما بر همان نيتهاى صادق و بصيرتهاى خويش هستيم . دوستداران شما را دوست و دشمنان شما را دشمن مى داريم .
برير بن خضير ايستاد و گفت : به خدا سوگند اى پسر رسول خدا! اين توفيق و منت الهى است كه در پيشگاه تو بجنگيم و اندام ما در راه تو قطعه قطعه شود تا در روز قيامت حد شما شفيع ما باشد.
امام حسين (ع ) به راه خود ادامه داد و سپاه حر گاهى ممانعت مى كردند و گاهى دوشادوش حركت مى كردند تا در روز دوم محرم به كربلا رسيدند. امام (ع ) از نام سرزمين پرسيدند.
گفته شد: كربلا.
به خدا عرضه داشت ! خدايا من به تو از كرب و بلا پناه مى آورم پس از آن فرمود:
بار بيندازيد، اينجا كربلاست ، نزولگاه كاروان ما و محل ريختن خونهاى ماست . اينجا قبور ماست ، جدم رسول الله (از اين وقايع ) خبر داده است . كاروان امام حسين (ع ) فرود آمدند و سپاه حر هم در كنارى فرود آمدند.
امام حسين (ع ) در گوشه اى نشست و شمشيرش را اصلاح مى فرمود و مى گفت :
اى روزگارا! اف بر تو از دوست ، چه قدر براى تو صبح و شام بوده است .
طالبان و دوستان كشته شده و روزگار به عوض ، قانع نمى شود.
هر زنده اى رونده اين راه است و وعده رحلت چه قدر نزديك است .
جز اين نيست كه امر به خداى جليل موكول مى باشد.
زينب (س ) اين اشعار را كه شنيد گفت : اى برادر! اين كلام كسى است كه به مرگ و كشته شدنش يقين كرده است .
امام حسين (ع ) فرمود: آرى چنين است خواهر.
زينب گفت : وا مصيبتاه ! حسين از قتل خود خبر مى دهد، زنان گريستند، بر صورت زدند و گريبان چاك كردند.
ام كلثوم صدا مى زد: وا محمداه ، وا علياه ، وا اماه ، وا اخاه ، وا حسناه ، اى واى بر ضايع شدنمان پس از تو اى اباعبدالله .
امام حسين (ع ) او را آرام كرد و فرمود: خواهرم صبر را از دست مده ، ساكنان آسمان فنا مى پذيرند، اهل زمين همگى مى ميرند و همه مخلوقات هلاك مى شوند. (167)
به روايت ديگر، وقتى زينب (س ) آن اشعار را از برادر شنيد و در جايى جدا با زنان و دختران بود، سر برهنه بيرون آمد و دامن كشان جلوى امام ايستاد و گفت : وا مصيبتا! اى كاش ‍ مرگ به سراغ من مى آمد و زندگى را از من مى گرفت . اين سخن تو داغ دلم را چنان تازه كرد كه گويى همين امروز مادرم فاطمه زهرا، پدرم على و برادرم حسن مردند. اى جانشين گذشتگان و اميد باقيماندگان !
امام حسين (ع ) در خواهر نگريست و گفت : اى خواهرم ! شيطان حلم و بردبارى تو را نبرد.
زينب (س ) گفت : پدر و مادرم فدايت تو! خود را در معرض ‍ قتل قرار داده اى به امام (ع ) حال گريه دست داد و اشك از چشمانش سرازير شد. سپس فرمود: الان كم كم نشانه هاى آنچه كه انتظار مى رفت ، ظاهر شد.
زينب (س ) گفت : اى برادر! مگر جانت را رايگان به دست آورده اى ؟ اين وضع ، دل مرا مجروح مى كند و بر من سخت است . آنگاه خم شد و پيشانى را شكافت . (168) و بيهوش ‍ افتاد. امام حسين (ع ) ايستاد و آب به روى او پاشيد و به هوش ‍ آمد. صدا زد و از اندوه او دلها پاره شد. (169) در حالى كه ابياتى سوزناك و منحصر به فرد را زمزمه مى كرد:
اى مردمك چشم من ! اى حسين برادرم ! اى همه آرزوهايم و دانه درشت رشته مرواريدهايم .
وقتى خبر از مرگ خود مى دهى ، از اندوه و حسرت ، دلها پاره مى شود، وقتى فرا مى خوانى ، كوهها به حركت در مى آيد.
اشكهاى چشمان زينب زمين خشك را سيراب مى كند و بوستانها را احيا مى نمايد.
اگر شعله هاى آتش آهش همه آن گلستانها را نسوزاند و افسرده نكند.
مجلس نهم  
زمانى كه امام حسين (ع ) در سرزمين كربلا فرود آمد و چادر زد، نافع بن هلال بحلى كه از ياران خاص و بسيار نزديك امام (ع ) و مردى بصير و هوشيار بود (بويژه در مواقع خطر و بيم امكان ترور، امام (ع ) را تنها نمى گذاشت ) ملاحظه كرد كه شب هنگام امام حسين (ع ) تنها از چادر بيرون آمد و تا دور دست رفت . نافع شمشير بر كمر بست و به سرعت به دنبال امام (ع ) راه افتاد ديد امام حسين (ع ) شكافها، پيچ و خمها و نيزارهاى مشرف به چادرها را جست و جو مى كند.
امام (ع ) كه متوجه حضور او شده بود، فرمود: نافع تو هستى ؟
نافع گفت : آرى قربانت گردم ، اى پسر رسول خدا.
امام (ع ) فرمود: در اين دل شب چرا از چادرها بيرون آمدى ؟
نافع گفت : سرور من ! بيرون آمدن شما در اين وقت شب و به سمت دشمن ، مرا نگران ساخت .
امام (ع ) فرمود: بيرون آمدم تا اين پستى و بلنديها را كنترل كنم ، مبادا فردا كه حمله از سوى آنها و شما آغاز مى شود، سواره هايى كمين كرده باشند و غافل گيرانه يورش بياورند.
نافع مى گويد: برگشتيم و در حالى كه امام (ع ) دست چپ مرا گرفته بود به سوى چادرها حركت كرديم و او در زير لب زمزمه مى كرد و مى گفت : به خدا قسم قضيه همان وعده تخلف ناپذير است . آنگاه فرمود: اى نافع ! آيا در اين موقع در ميان اين بلنديها راه نمى افتى تا جان خود را نجات دهى ؟ نافع به قدمهاى امام حسين (ع ) افتاد، آنها را مى بوسيد، مى گريست و مى گفت : اگر نافع چنان كند، مادرش به عزايش ‍ بنشيند. سرور من ! شمشيرى دارم به يكهزار مى ارزد و اسبى دارم به همان بها. اى ابا عبدالله قسم به خدايى كه بر من منت نهاد و به درك حضور شما توفيق داد، تا جان در تن دارم ، هرگز از شما جدا نمى شوم .
نافع مى گويد: امام حسين (ع ) جدا شد و وارد چادر زينب (س ) گرديد و من دم در چادر منتظر ماندم . زينب (س ) از امام حسين استقبال كرد و متكايى برايش نهاد و با هم حرف مى زدند. ناگهان زينب (س ) گريه كرد و در حالى كه صدايش ‍ گرفته بود، صدا زد:
اى برادرم ! واى حسينم ! آيا من كشته شدن شما را مى بينم و سرپرستى اين بانوان وحشت زده و ترسانده شده را بر عهده مى گيرم ؟ اى پسر مادرم ! تو مى دانى كه كينه ديرينه اين مردم نسبت به ما چه قدر است ؟ جدا حادثه بزرگى است و قتل تو و اين رادمردان و ماههاى بنى هاشم براى من بسيار دشوار است . آنگاه زينب (س ) پرسيد: اى برادر! آيا تصميم و نيت يارانت را پرسيده اى ؟ مى ترسم در لحظه آخر و شروع جنگ شما را يارى نكنند و به دشمن تسليم كنند.
امام حسين (ع ) فرمود: به خدا سوگند آنان را آزموده ام و در ميان آنان جز آدمهاى استوار و سخت پشت وجود ندارد و انس آنان با مرگ از انس طفل شيرخوار با پستان مادر بيشتر است .
نافع مى گويد: من از روى دلسوزى و براى نگرانى زينب (س ) مى گريستم و بعد نزد حبيب بن مظاهر رفتم . ديدم او در چادر نشسته و شمشيرش را كشيده و خطاب به آن چنين مى سرايد:
اى شمشير، هنگامى كه گرد و غبار جنگ بلند شد، براى اين سوال جوابى آماده كن .
آن وقتى كه برق شمشيرها مى درخشد و دلاور، اسب نيكو اندام را تحت خويش اتخاذ مى كند.
نافع مى گويد: سلام گفتم ، او جواب سلام مرا داد و بعد پرسيد: اى برادر من ! چرا در اين وقت شب بيرون آمدى ؟
نافع قضيه را اول تا آخر براى حبيب تعريف كرد و حتى جمله امام (ع ) را كه فرمود:
انس اينان با مرگ از الفت طفل شيرخوار با پستان مادر بيشتر است . ياد كرد.
حبيب با شنيدن اين سخنان ايستاد و گفت : آرى به خدا قسم چنين است و اگر منتظر فرمان امام (ع ) بودم ، همين امشب با اين شمشير و با شتاب هر چه بيشتر به دشمن حمله مى كردم و تا قبضه شمشير در دستم قرار داشت كارزار مى نمودم .
نافع مى گويد: به حبيب گفتم اى برادر! من امام حسين را با خواهرش در حالى تنها گذاشتم و آمدم كه گويا ايشان از جانب ما نگران است و به گمانم ساير بانوان هم همانند زينب (س ) دل نگرانند و همگى افسرده و مضطربند. آيا مى توانى همه ياران را گرد آورى ، نزد بانوان حرم برويم و تو سخنى بگويى كه دلشان آرام گيرد و ترس و وحشت و نگرانيشان برطرف گردد، من با ياد آن منظره قرار از دست داده ام .
حبيب گفت : من مطيع شما هستم . حبيب بيرون آمد و من در كنار او بودم . او اصحاب و ياران امام را صدا كرد و گفت : كجايند ياروان خدا؟ كجايند يارى كنندگان رسول خدا؟ كجايند انصار حسين را كجايند ياران و ناصران اسلام ؟
همگى اصحاب همانند شير تشنه شكار از خيمه ها بيرون آمدند. عباس پيشاپيش آنان بود، وقتى همه گرد آمدند، حبيب به بنى هاشم گفت : شما به خيمه ها برگرديد و بى خوابى نكشيد و سپس خطاب به دوستان گفت : اى صاحبان غيرت و اى دليران پر هيبت ! اينك نافع بن هلال به من چنين و چنان گفت ، پس از دلهايتان ما را خبر دهيد و از قصد و نيت خود پرده برداريد. همگى شمشير آهيختند و عمامه ها از سر نهادند و يكپارچه گفتند: اى پسر مظاهر! به خدا قسم اگر دشمن با ما بجنگند، سرهايشان را درو مى كنيم و آنها را به گذشتگانشان ملحق مى سازيم و رسول الله (ص ) را درباره عترت و ذريه اى پاس مى داريم .
حبيب گفت : بلند شويد و همراه من بياييد: او بر زمين گام مى زد و اصحاب به دنبال او مى دويدند، تا جلوى چادرهاى زنان ايستادند. حبيب صدا زد و گفت : درود بر شما اى بانوان و خانمها! اسلام بر شما اى جمع حرم رسول الله (ص )! اينك شمشيرهاى بركشيده و آهيخته رادمردان حامى شما، هرگز به غلاف نمى رود مگر آنكه بر گردن كسانى كه به شما سوء قصد داشته باشند فرود آيد. اين نيزه هاى غلامان شماست كه جز بر سينه كسانى كه انجمن شما را بپراكند فرو نمى رود.
امام حسين (ع ) از چادر بيرون آمد و فرمود: خدا به شما از سوى اهل بيت پيامبرتان جزاى خير دهاد.
مردانى كه پاك نهاد بودند توصيه به صبر و شكيب مى كردند تا مزه تلخ مرگ را چشيدند.
حاميان حرمهايى كه خدا هتك حرمت آنها را حرام فرمود و به عظمت و شرفشان افزود.
دستخوش غارت چپاولگران شدند و دختران مصطفى (ص ) سر برهنه و بى روسرى ماندند. (170)
مجلس دهم  
امام صادق (ع ) فرمود شنيدم پدرم مى گفت : وقتى حسين (ع ) با عمر بن سعد ملاقات كرد و جنگ آغاز شد، خدا پرچم نصرت و يارى را بر سر امام حسين (ع ) به اهتزاز در آورد و او ميان دو امر مخير گرديد: پيروزى بر دشمنانش و يا ديدار خدا؛ و او ديدار خدا را برگزيد.
در گير و دار پيكار، امام حسين (ع ) با صداى بلند فرمود: آيا كسى هست كه از حرم رسول الله (ص ) دفاع كند حر بن يزيد رياحى نزد عمر سعد آمد و گفت : آيا تو براستى با اين مرد مى خواهى بجنگى .
عمر بن سعد گفت : آرى ، آنچنان جنگى كه سرها از تنها بپرد و دستها از اندامها افكنده شود.
حر برگشت و در جايگاه خود قرار گرفت ، اما تنش مى لرزيد. يكى از يارانش به نام ، مهاجر بن اوس گفت : به خدا من در كار تو در شگفتم . اگر گفته مى شد، دلاورترين مردم كوفه كيست ، جز تو كسى نام نمى بردم . اين ترس و لرز تو از چيست ؟
حر گفت : به خدا خود را بين بهشت و آتش مخير مى بينم و سوگند كه هيچ امرى را بر بهشت ترجيح نمى دهم ، اگر چه تكه تكه و سوزانده شوم . آنگاه مهميزى بر اسب زد و در حالى كه دست بر سر نهاده بود، به سوى امام حسين (ع ) راه افتاد و زير لب زمزمه مى كرد. خدايا به سوى تو باز مى گردم مرا ببخش . من دلهاى اوليا و فرزندان دختر پيامبرت را ترسانده ام .
به امام حسين (ع ) عرض كرد قربانت گردم ، من همان هستم كه شما را در اين بيابان نگاه داشتم و از بازگشتتان جلوگيرى كردم ، ولى گمان نداشتم كار به اينجا بكشد من هم اكنون توبه مى كنم به نظر شما توبه من پذيرفته است ؟
امام حسين (ع ) فرمود: پايين بيا خداوند توبه تو را مى پذيرد.
حر گفت : سواره باشم بهتر از آن است كه پياده باشم و سرانجام از اسب پايين خواهم آمد، ليكن من نخستين كسى بودم كه از شما نافرمانى كردم . اجازه دهيد اولين كسى باشم كه در پيشگاه شما كشته شوم ، شايد فرداى قيامت از كسانى باشم كه با جد شما محمد (ص ) دست مى دهند و مصافحه مى كنند.
امام حسين (ع ) به او اجازه داد حر به بهترين وضع ممكن مبارزه و پيكار كرد و جمعى از دلاوران و پهلوانان دشمن را به خاك هلاكت افكند و سرانجام خودش كشته شد.
جنازه او را نزد امام حسين (ع ) آوردند و او خاك از سر و صورت حر پاك مى كرد و مى فرمود: تو همان گونه كه مادرت تو را حر ناميده است در دنيا و آخرت ، حر و آزاده هستى .
راوى گفت : برير بن خضير كه مردى زاهد و عابد بود به ميدان آمد و با شخصى به نام يزيد بن معقل كارزار كرد. آن دو با هم مباهله كردند بر كه هر كس بر حق باشند طرف باطل را به قتل برساند. برير، يزيد را كشت . او به جنگ ادامه داد تا خودش ‍ نيز به شهادت رسيد. رحمت خدا بر او باد!
پس از برير، وهب بن حباب كلبى به مبارزه پرداخت و جهاد و كوششى شايسته نمود. از قضا مادر و همسر او هم ، همراه وى در كربلا بودند. پس از اندكى پيكار، به نزد آنان برگشت و به مادرش گفت : اى مادر از من خشنود هستى ؟
مادر وهب گفت : زمانى از تو راضى و خشنودم كه پيشاپيش ‍ حسين (ع ) كشته شوى .
همسرش گفت : تو را به خدا مرا با فقدان خود سوكوار مساز.
مادر گفت : پسرم ! سخن همسرت را ناديده بگير و برگرد و پيشاپيش پسر دختر پيامبرت بجنگ تا روز قيامت از شفاعت جد او برخوردار شوى .
وهب به ميدان برگشت و به جنگ ادامه داد تا دو دستش قطع شد. همسر او ستونى از ستونهاى چادر را برگرفت و به وى نزديك شد و مى گفت پدر و مادرم فداى تو باد! در كنار پاكيزگان رسول خدا (ص ) پيكار كن . وهب برگشت تا همسرش را به ميان بانوان ببرد، اما او دامن پيراهن وهب را گرفت و گفت : بر نمى گردم مگر آنكه همراه تو كشته شوم .
امام حسين (ع ) فرمود: خدا به خانواده شما پاداش خير عطا كند. اى خانم ! شما به نزد بانوان برويد. خدا بر شما رحم آورد. او به نزد بانوان برگشت . وهب پيكار كرد تا كشته شد. رضوان خدا بر او باد!
نوبت به مسلم بن عوسجه رسيد رحمت خدا بر او. او هم در جنگ با دشمنان تلاشى جانانه كرد و بر گرفتاريها شكيبايى نشان داد و رمقى اندك داشت كه از اسب بر زمين افتاد. امام حسين (ع ) همراه حبيب بن مظاهر بر بالين او حاضر شد و فرمود: اى مسلم خدا تو را رحمت كناد.
فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا (171)
از آنان برخى به مراد رسيدند و برخى ديگر انتظار مى كشند و هرگز ترديد و دودلى به خود راه ندادند.
حبيب به مسلم بن عوسجه نزديك شد و گفت : كشته شدن تو بر من خيلى سخت است . اى مسلم ، برادر من مژده باد تو را به بهشت .
مسلم با صدايى ضعيف به حبيب پاسخ داد و گفت : مژده باد تو را به خير و نيكى .
حبيب گفت : اگر نبود كه من هم به دنبال شما مى آيم ، مى گفتم هر چه برايت مهم است به من وصيت و سفارش كن كه برايت انجام دهم .
مسلم در اينجا به امام حسين اشاره كرد و گفت : سفارش من همين شخصيت است ، در كنار او تا دم مرگ جانبازى كن .
حبيب گفت : چشم تو را در اين باره روشن خواهم كرد.
آنگاه مسلم از دنيا رفت ، رضوان الله عليه .
راوى در ادامه گزارش رويدادهاى كربلا گفت : وقت نماز ظهر فرا رسيد، امام حسين (ع ) دستور داد تا زهير بن قين و سعيد بن عبدالله حنفى ، جلو بايستند و نيمى از يارانش عقب باشند. امام با آنان نماز خوف برگزار كردند. تيرى به طرف امام حسين پرتاب شد. سعيد بن عبدالله خود را سپر آن كرد و امام (ع ) را از آسيب تير نجات داد و همين طور تيرها مانند قطرات باران از سوى دشمن مى باريد و سعيد آنها را بدون خطا با تن خويش رد مى كرد تا نقش بر زمين شد و مى گفت :
خدايا! اين مردم را همانند قوم عاد و ثمود لعن فرما! خدايا سلام مرا به پيامبرت برسان و او را از درد زخم اين تيرها آگاه كن . من در يارى ذريه پيامبر تو، پاداش تو را مى خواهم .
آنگاه سعيد جان به جان آفرين تسليم كرد و درگذشت . زخمهاى او را برشمردند، علاوه بر زخمهاى شمشير و نيزه سيزده زخم تير بر بدن او بود. در اين زمان سويد بن عمرو بن ابى مطاع كه مردى شريف و بسيار نمازخوان بود پيش آمد و همانند شير ژيان پيكار كرد و در برابر تلخيها و آنچه برايش ‍ نازل مى شد، صبر و شكيبايى نشان داد، تا در ميان كشته گان افتاد. او زخمهاى فراوان داشت و بى حركت افتاده بود كه شنيد: حسين (ع ) كشته شد. هر طور بود ايستاد و حمله كرد و با چاقويى كه از چكمه اش درآورد كارزار كرد تا كشته شد. ياران امام حسين به سرعت ، به پيشواز مرگ مى رفتند و در رسيدن به شهادت بر يكديگر سبقت مى گرفتند و شاعر در بيان حال ايشان چنين سروده است :
قوم اذا نودوا لدفع ملمه
و الخيل بين مدعس و مكردس
لبسوا القلوب على الدروع كانهم
يتها فتون على ذهاب الانفس
مردمانى كه هرگاه براى دفاع و مبارزه با سختى فراخوانده شدند در حالى كه سوارگان بطور منظم با سلاح نشاندار بودند. آنان دلهايشان را روى زره ها پوشيدند و گويا براى دادن جان ، پيش مى پريدند.
مجلس يازدهم  
هنگامى كه سپاه ابن سعد خواستند به سوى امام حسين (ع ) هجوم بياورند، عباس (ع ) آن شب را از عمر سعد مهلت خواست . امام دستور داد خيمه ها را به هم نزديك و طنابها را تو در تو كنند و خود در جلو خيمه باشند و از يك سو با دشمن رو به رو شوند و چادرها را در سمت راست و چپ قرار دهند. امام حسين (ع ) و همه يارانش آن شب بيدار ماندند و نماز گزاردند، استغفار كردند و به درگاه خدا ناله و زارى نمودند. در چادرهاى امام (ع ) و اصحاب او، زمزمه نيايش همچون صداى زنبوران عسل در كندوها، به گوش ‍ مى رسيد. برخى ايستاده و برخى نشسته بودند، يكى در حال سجده و ديگرى در حال ركوع بود و سى هزار تن از سپاه ابن سعد بر آنان گذر مى كردند.
پس از آنكه عرصه را بر امام حسين (ع ) تنگ كردند و عطش بر او و يارانش غالب آمد، او بر قبضه شمشيرش تكيه داد و با صداى بلند فرمود:
شما را به خدا قسم ! مرا مى شناسيد؟
گفتند: آرى تو فرزند رسول خدا و نواده او هستى .
فرمود: شما را به خدا! مى دانيد كه نياى رسول الله (ص ) است ؟
گفتند: آرى .

next page

fehrest page

back page