چـون وقـت مـنبر او نبود، وقت منبرش چند ساعت ديگر بود اشرف پاسخ داده گفت : آقا فردا
عـاشـورا اسـت و مـن بـايستى وظيفه ام را در آن روز انجام دهم سينه ام خسته شده و بايستى
سـى مـجلس را اداره كنم . با خود فكر كردم كه امروز استراحت كرده و به هيچ مجلس نروم
تا خستگى برطرف شود و براى فردا آماده باشم . اينجا نيز براى منبر نيامده ام ، بلكه
براى كسب بركت آمده ام كه توسلى بجويم و سپس به خانه بروم و تا شب استراحت كنم
. طـولى نـكـشـيـد كـه اشـرف بـرخاست و به سمت منبر رفت ، در حالى كه بيش از چند تن
بيشتر در مجلس حضور نيافته بودند.
وقـتـى كـه بـر مـنـبـر نـشست ، سكوتى كرد كه ممتد بود. آنگاه حالتى به وى دست داد و
بدون خطبه و قرائتى از آيه اى از قرآن و يا خواندن شعرى ، سخنش را چنين آغاز كرد: اى
گـمـشده در بيابانها كجايى ؟! سپس به مناجات حضرت مهدى پرداخت و ناليدن گرفت .
پس از چند دقيقه اى كوتاه از منبر به زير آمد و گفت : مى روم استراحت كنم . پس از او منبر
دوم از اشرف پيروى كرده و از امام زمان سخن گفت . سومى نيز از آن حضرت دم زد چهارمى
هم ، پنجمى نيز،
تا پايان مجلس همه آقايان گويندگان از آن حضرت سخن گفتند و نامى از حضرت عباس
نـبـردنـد. آقـاى حـائرى چـنين گفت : من سر تا پا منتظر تشريف فرمائى حضرت بودم مى
خـواسـتـم بدانم تشريف آورده اند يا پس از اين خواهند آمد. هنگامى كه مجلس پر شد، فكر
كردم كه بايستى با سيد تماس بگيرم ، چون آمدن حضرت تاءخير شده بود همانطور كه
دم در ايـسـتـاده بودم و از آيندگان و روندگان پذيرايى مى كردم ، چشم انداختم تا ببينم
سيد در كجا نشسته است .
ديـدم در انـتـهـاى مـجـلس در كنار ديوارى نشسته تصميم گرفتم كه به سوى او بروم و
وضـعـيـت او را بـپـرسـم . بـه او كـه رسـيـدم ، ديـدم زانـوهـا را در
بـغل گرفته و سرش در ميان زانوهايش قرار دارد و مانند مرده اى بيجان به ديوار تكيه
زده است . صدايش زدم و گفتم : آقا، سيد سر بلند كرد و من را ديد و گفت : بله آقا چه مى
فرمائيد؟ پرسيدم : تشريف آورده اند يا نه ؟
گـفـت : هم اكنون در مجلس تشريف دارند، و در خدمتشان كسانى هستند كه مجموع آنها هفت نفر
مـى شـود و جـلوى مـنـبـر دايـره وار نـشـسـتـه انـد و لبـاس كمرچين كردى بر تن دارند. من
برگشتم و دم در بجاى خود ايستادم و جلوى منبر را در نظر گرفتم ، حلقه مقدس هفت نفرى
را ديـدم سـپـس قـدم بـرداشـتـم و بـه سـوى آنها رفتم هنگامى كه خدمتشان رسيدم ، قدرت
نداشتم چهره ها را از يكديگر تميز دهم سلام كردم و جواب شنيدم . سپس عرض كردم : خيلى
مـشـرف فرموديد. يكى از آنها فرمود: شما برويد دم در، پذيرايى كنيد، امر امام را اطاعت
كردم و ديگر سخنى نگفتم و به زودى به جاى خود برگشتم . با يك نظر از آيندگان و
رونـدگـان پـذيـرايـى مـى كردم و با نظر ديگر به جلوى منبر به هفت تن مقدس نگاه مى
كـردم . نـاگـاه ديدم ديگر نيستند و غيب شدند. مجلس كه پايان يافت و با سيد خصوصى
شديم ، پرسيد كه چه شد و از اينجا كجا رفتند؟
سـيـد گـفـت : در كـرمـانـشـاه در يك مجلس ديگر شركت كردند و آن غرفه زنى بود كه در
كاروانسرايى قرار داشت و آن زن ، روضه داشت كه دو سه تن در آن حضور مى يافتند.
هفت تن مقدس چند دقيقه اى در آن مجلس شركت كردند و سپس از كرمانشاه رفتند.
از اين نقل ، چند نكته استفاده مى شود:
1. امـام عـلم بـه جـزئيـات دارد و حـضـرتـش زنده است و حيات دارد. روضه خوانى ها را مى
دانسته و اينها را مى شناخته است ؛
2. روضه خوانى مورد رضايتش بوده و در مجالس روضه شركت مى كند؛
3. روزهاى نجومى نزد حضرتش حاضرند و بدانها رفتار مى كند؛
4. نيك مردانى شرفياب حضورش مى شوند؛
5. حضرتش در زندگى شخصى براى آينده برنامه دارد؛
6. با عده اى از نيكان ارتباط دارد، سيد يكى از آنها بود؛
7. در بسيارى از روضه خوانيها شركت نمى كند؛
8. عنايتى به آقاى حائرى و آن زن ابراز فرموده است ؛
9. ناشناس حركت مى كند؛
10 و 11. حـضـرتـش طـى الاءرض دارد و كـسـانـى كـه در خـدمـتـش هـسـتـنـد از اين فضيلت
برخوردارند؛
12. از نظرها نهان است و گهگاه ديده مى شود؛
13. همه زبانها را مى داند و با هر كسى با زبان خودش سخن مى گويد؛
14. جامه مخصوص ندارد و هر لباسى را مى پوشد؛
15. عمرى طولانى و دراز دارد و اين خود معجزه اى است ؛
|