next page

fehrest page

back page

اى مردم ! از روز رستاخيز بترسيد، روزى كه به جز خداى پناهى نداشته باشيد. كسى كه اسير خواهش دلى باشد، هيچ كس نمى تواند هدايتش كند. اى مردم ! از كشتن حسين بترسيد كه عذاب الهى كيفر شما خواهد بود. آن كه دروغ بگويد، سياه بخت خواهد شد.
در اين هنگام ، پيشواى شهيدان ، حنظله را ندا داده فرمود: ((اين مردم ، وقتى شايسته عذاب الهى شدند كه دعوت تو را به حق ، رد كردند و در برابر تو ايستادگى كرده جفاجويى پيشه ساختند و ريختن خون تو و يارانت را روا شمردند! كنون حال ايشان چگونه خواهد بود كه دستشان تا مرفق در خون برادران پارساى تو فرو رفته و انسان كشى را پيشه كردند!)).
حنظله عرض كرد: فدايت شوم راست مى گويى آيا ما به سوى خدا مى رويم و خود را به برادران شهيدمان مى رسانيم ؟!
پيشواى شهيدان پاسخ داد: ((شتاب كن به سوى چيزى كه از دنيا و آن چه در اوست بهتر و برتر است و برو به سوى زندگى و ثروتى كه بى زوال و جاويدان است و فانى نخواهد شد)).
حنظله گفت : اى ابا عبدالله ! سلام بر تو و درود و رحمت حق بر تو و بر دودمان تو باد. خداى ، ما را در بهشت هم نشين تو گرداند.
پيشواى شهيدان فرمود: ((آمين ، آمين )). و اين مژده اى بود براى حنظله .
پس حنظله شمشير بر كشيد و بر سپاه كوفه زد و به جان بازى پرداخت ؛ تيغ مى زد و مى شكافت و پيش مى رفت . يزيديان ، محاصره اش كرده ، گردش را گرفتند و به قتلش رسانيدند. حنظله به آرزوى خود رسيد و با حسين در بهشت هم نشين گرديد.
هم نشينان حسين در بهشت اينانند؛ كسانى كه از دار و ندار خود گذشته و هم چون حسين ، همه را در راه خدا فدا كردند. كسانى كه خودخواهى را كنار گذاردند، تمايلات شخصى را كنار گذاردند، به دنبال نام نرفتند، ولى خداى ،آنان را نامور ساخت .
توبه و شهادت
توبه در اسلام ، اعاده حيثيت از گنه كار پشيمان نزد خداست . اعاده حيثيتى كه به وسيله خود او انجام مى شود و دگران دخالتى ندارد و اين راه هميشه براى او باز است ؛ چون مكتب الهى ، مكتب اميد است ، سرچشمه مهر است و كانون رحمت .
حسين ، آيينه تمام نماى رحمت آفريدگار است . رحمت بر خلق ، رحمت بر دوست ، رحمت بر دشمن . حسين ، وجودش مهر بود، گفتارش مهر بود، رفتارش مهر بود. از وقتى كه در راه با يزيديان رو به رو شد، كوشيد كه آنان را هدايت كند و به راه راست بياورد؛ آن چه قدرت داشت به كار برد، راهنمايى كرد، خير خواهى كرد.
پيش از جنگ بكوشيد، در ميان جنگ بكوشيد، با گفتار بكوشيد، با رفتار بكوشيد و توانست كسانى را كه شايسته رستگارى بودند، از دوزخى شدن برهاند و بهشتى گرداند.
آخرين دعوت حسين ، وقتى بود كه تنها مانده بود، وقتى بود كه يارانش ‍ همگى كشته شده بودند و ديگر كسى را نداشت . آخرين دعوتش ، بانگ استغاثه بود و ندا كرد: ((آيا براى ما ياورى پيدا مى شود؟! آيا كسى هست از حرم پيامبر دفاع كند؟!)).
اين ندا، سعد و برادرش ابوالحتوف را به هوش آورد. هر دو از انصار بودند و از عشيره خزرج ، ولى با آل محمد سر و كارى نداشتند و از دشمنان على بودند و از خارجيان . شعارشان چنين بود: حكومت از آن خداست و بس . گناه كار، حق حكومت ندارد!
آيا حسين گنه كار بود، ولى يزيد گنه كار نبود؟!
از كوفه ، تحت فرماندهى عمر، به قصد پيكار با حسين و كشتن او بيرون شدند و به كربلا رسيدند. روز شهادت كه كشتار آغاز شد، در سپاه يزيد بودند. آسياى جنگ مى گرديد و خون مى ريخت و آن دو در سپاه يزيد بودند. حسين ، يكه و تنها ماند و آن دو در سپاه يزيد بودند. هنگامى كه نداى حسين را شنيدند، به هوش آمدند. با خود گفتند: حسين فرزند پيامبر ماست . روز رستاخيز، دست ما و دامان جدش رسول خداست . به ناگاه از يزيديان بيرون شدند و حسينى گرديدند و در زير سايه حسين قرار گرفتند. پس يك باره بر يزيديان تاختند و به جنگ پرداختند. تنى چند را مجروح كرده و عده اى را به دوزخ فرستادند و كوشيدند و كوشيدند تا شربت شهادت نوشيدند.
اذان گوى شهيد
شهادت دثار اسلام ، اذان ، به نماز، دعوت مى كند. شهادت ، نماز را به پا مى دارد، اذان ، راهنماست . شهادت ، پشتيبان است . آن كه اذان مى گويد، رسيد سعادت را اعلام مى كند و آن كه شهادت يابد، يافتن سعادت را اعلام مى دارد.
حجاج جعفى ، به هر دو رسيد؛ هم اذان گفت و هم شهادت يافت . در راه ، براى حسين اذان گفت ، در كربلا، براى حسين اذان گفت ؛ روز آسايش ، اذان گفت ، روز رنج ، اذان گفت ، در غم و رنج ، با حسين هم گام بود. در سعادت و شهادت ، با حسين شريك شد. سال ها در كوفه بزيست و از ياران على بود و افتخار حسن سابقه را دارا بود. وقتى كه شنيد كه حسين ، يزيد را شايسته حكومت اسلام ندانسته ، با پسر عمويش ، يزيد جعفى ، از كوفه بيرون شد و آهنگ كوى حسين كرد. در مكه به حضورش شرفياب گرديد. در راه خدا قدم برداشت ، در خانه خدا به ولى خدا ملحق گرديد و در خدمتش به سوى شهادت رهسپار شد. دو عمو زاده ، عروس شهادت در آغوش كشيدند. هر كدام عروسى داشتند كه زيباتر از دگرى بود. در راه كربلا به نمايندگى از سوى حسين ، به سوى عبيدالله جعفى رفتند. عبيدالله و حجاج ، هر دو از يك عشيره بودند، دو عموزاده او را به يارى حسين خواندند، ولى عبيدالله ، نادرست بود و شايسته شهادت نبود. دعوت عموزادگان را نپذيرفت و به گمان خود، سلامت را از شهادت برتر دانست .
روز شهادت ، حجاج شرفياب شد و اجازت گرفت . به سوى ميدان شهادت شتافت . جنگ نمايانى كرد. دوباره شرفياب شد. سراپايش به خون آغشته بود. به حسين خطاب كرده گفت : جانم به فدايت اى راهنماى خلق ! امروز جدت رسول خدا را ملاقات مى كنم . امروز به ديدار پدرت على مى روم . على را ما وصى پيامبر مى دانيم .
حسين فرمود: ((آرى چنين است . من هم بعد از تو خواهم آمد و آن ها را ملاقات خواهم كرد)). حجاج به سوى ميدان بازگشت و جان بازى كرد تا شهيد گرديد.
اذان گويان مسلمانان ، بايد با داشتن چنين رهبرى ، بر خود ببالند و اين سابقه افتخار انگيز را هميشه براى خود زنده نگاه دارند. حسين ، براى هر گروهى ، رهبرى فراهم كرده و خود، رهبر رهبران است .
شهيد گم نام
فرنگيان ، نمونه اى از فداكارى را خواستند، سرباز گم نام را تراشيدند، مزارى برايش بر پا كردند، بر مزارش گل ريختند.تا سرباز گم نام افسانه حقيقى را نشان دهد. ولى شهيد گم نام افسانه نيست ، حقيقت است ، واقعيت است . سال ها در انتظار شهادت به سر برد و در كوى شهادت منزل كرد، تا به شهادت رسيد.
كسى او را نشناخت ، نامش را نيز كسى ندانست ، ولى خدايش وى را مى شناخت و نامش را مى دانست ، اينك دو شهيد گم نام :
1. هيثم مى گويد: نزديكى سرزمين كربلا سكونت داشتم . وقتى كه هنوز، سرزمين شهادت نشده بود. گاه و بى گاه كه از آن جا مى گذشتم ، با مردى از بنى اسد، رو به رو مى شدم كه در آن جا رحل اقامت افكنده بود. از وى سبب را پرسيدم . چنين پاسخ داد:
حسين ، در اين سرزمين به شهادت خواهد رسيد. من در اين جا مى مانم تا با حضرتش به شهادت برسم . روزى كه كربلا، سرزمين شهادت گرديد و حسين و يارانش در آن جا به شهادت رسيدند، من به كربلا رفتم و در ميان كشته ها به گردش پرداختم . پيكر يار ديرين را در ميان كشته ها يافتم . ديدم به آرزوى چند ساله رسيده و عروس شهادت را در آغوش كشيده است .
چند سال ، شهيد گم نام ، در آن سرزمين ، در انتظار شهادت به سر برد، خدا مى داند.
جوينده ، يابنده خواهد بود. شهيد گم نام ، جوياى شهادت بود و يافت .
حسين ، صدها سال ، پيش از آن كه دنياى فرنگ ، سرباز گم نام بسازد، شهيد گم نام ساخت . با آن كه شهيد گم نام حقيقت بود، ولى سرباز گم نام شخصيتى افسانه اى است .
2. عمر، فرمانده سپاه كوفه ، وقتى كه وارد كربلا شد، قاصدى چند به حضور حسين بفرستاد. از جمله مردى از خزميه بود. بدو گفت : برو به حسين بگوى : چرا بدين سرزمين آمدى ؟! مرد شرفياب شد و پيام را رسانيد. پاسخ حسين چنين بود:
((مردم كوفه از من دعوت كردند و دعوت آن ها را پذيرفتم . برگرد و آن چه از من شنيدى بگوى )). مرد خزمى عرض كرد: كدام خردمند بهشت را مى گذارد و به سوى دوزخ مى رود. به خدا قسم كه از تو جدا نخواهم شد تا جانم را فدايت كنم . حسين ، در حق وى دعا كرد.
مرد خزمى بماند و روز شهادت ، به شهادت رسيد.
شهيد نامور
عابس ، شهيدى است نامور، دليرى است سخنور، بزرگى است از شيعيان على (ع). دلاور بود، خطيب بود، زاهد بود، عابد بود، شب زنده دار بود و رئيس قبيله شاكر بود. شاكريان ، تيره اى از عشيره همدان مى باشند.
همدانيان ، همگى از دوستان با وفا و فداكار اميرالمؤ منين (ع) به شمارند. حضرتش درباره آن ها فرمود: اگر شماره افراد آن ها به هزار مى رسيد، خداى ، خوب عبادت مى شد.
شاكريان ، با آن كه از نظر شماره اندك بودند، پناه عرب ، لقب يافته بودند و از دليران روزگار به شمار مى آمدند. لقب ديگرى نيز بديشان داده شده بود و آن ((جوان مردان صبح گاهى )) بود.
بنى شاكر، اهل فهم بودند، اهل دانش و بينش بودند، اهل فضيلت و تقوا بودند، اهل بزم و رزم بودند. هنگامى كه مسلم به نمايندگى از طرف پيشواى شهيدان به كوفه آمد و مردم كوفه به خدمتش رسيدند، عابس از جاى برخاست و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد. سپس به مسلم چنين گفت :
من ، از خود سخن مى گويم ، نه از سوى مردم كوفه ، چون من از دل آن ها آگاه نيستم . اينك سخن من : به خدا قسم كه من دعوت حسين را مى پذيرم و نداى حضرتش را لبيك مى گويم و با دشمنانش مى جنگم . در برابرش ‍ شمشير مى زنم ، جان بازى مى كنم ، تلاش مى كنم ، مى كوشم ، تا به ديدار حق نايل شوم . از تو كه نماينده حسين هستى ، پاداشى نمى خواهم . آن چه خدا به من مى دهد، بس است .
عابس در زمره ياران مسلم قرار گرفت و به وعده اش وفا كرد و گفته اش را جامه عمل پوشانيد. مسلم ، نامه اى براى حسين (ع) به مكه فرستاد. حامل نامه ، عابس بود. عابس با دوست خود، شوذب ، كه گويا ايرانى بوده ، روانه مكه گرديد و نامه را تسليم كرد و نزد حسين بماند و از حضرتش جدا نشد، تا به كربلا آمد و روز شهادت رسيد. در آن روز، عابس از دوست خود شوذب پرسيد: چه مى خواهى بكنى ؟
شوذب گفت : مى خواهم در پيش گاه حسين ، جهاد كنم تا كشته شوم .
عابس گفت : به تو همين گمان را داشتم ، پيش قدم شو، تا در برابر حسين شهادت يابى و او تو را در حساب خداى قرار دهد و من نيز تو را پاى خدا حساب كنم . امروز، روزى است كه من و تو، از خداى پاداش بگيريم . امروز، روز كار است و فردا روز شمار.
شوذب به ميدان تاخت و جنگ نمايانى كرد و بكوشيد تا شهيد گرديد. وى از دانشوران و سواران بنام بود.
نوبت به عابس رسيد. شرفياب شد و به پيشوا عرض كرد: در روى زمين ، كسى را سراغ ندارم كه از تو، نزد من عزيزتر و گرامى تر و محترم تر باشد. اگر مى توانستم ، ظلم را از تو دور كنم ، مرگ را از تو دور كنم ، مى كردم . سلام بر تو اى ابا عبدالله ! شهادت مى دهم كه من به دين تو هستم و به دين پدرت على (ع). اين بگفت و سوى ميدان تاخت و زخم شمشيرى بر پيشانيش نمايان بود. زخمى كه در جهادهاى گذشته ، در راه خدا برداشته بود. وقتى كه جلوى سپاه يزيد رسيد، هماورد خواست ، مبارز طلبيد.
مردى از سپاه كوفه كه عابس را مى شناخت و نبردهاى او را ديده بود، فرياد برآورد: اين مرد، شير شيران است . اين عابس است . كسى با او هماورد نيست ، از او بهراسيد. سر تا سر يزيديان را ترس فرا گرفت . كسى جراءت نكرد به ميدانش آيد و با وى بجنگد!
عابس فرياد برآورد: آخر در ميان شما يك مرد نيست ! يك مرد! يك مرد! كسى به ميدانش نيامد. عمر، كه وضع را چنان ديد، فرياد كشيد: عابس را سنگ باران كنيد! (گويا تيرهاى يزيديان تمام شده بود).
عابس ، زره را از تن بر كند، كله خود، از سر بينداخت و بر سپاه كوفه زد. مى رفت و مى دريد، مى كوشيد و مى بريد.
خبرنگار سپاه يزيد چنين مى گويد: سربازان را ديدم كه با گروه هاى دويست نفرى از پس عابس مى گريختند. عابس ، داد مردى داد، تا كشته شد.
سرش را از تن جدا كردند. هر كسى مى گفت : من عابس را كشته ام و بدان مى نازيد!
عمر گفت : عابس را يك نفر نكشت ، همه او را كشتيد.
شهيد و زاده شهيدان
جعفر طيار، برادر بزرگ على است و عموى عالى قدر حسين ، فرمانده سپاه رسول خداست در جهاد با روم . جهادى كه در تاريخ اسلام به نام جهاد ((موته )) ناميده شده است . جعفر، در اين جهاد، جان بازى ها كرد و آن قدر كوشيد تا شهيد رديد.
پسرش محمد، در پيش گاه عمو، اميرالمؤ منين ، در جهاد صفين جان بازى كرد تا شهيد شد.
قاسم جعفرى
نوبت به قاسم رسيد. قاسم ، پسر محمد است ، شهيد صفين ، و نواده جعفر است ، شهيد موته ، و خود شهيد كربلاست .
قاسم ، پسر عموى حسين است ، پيشواى شهيدان ، داماد زينب است ، بانوى بانوان . پسر عمو و دختر عمو، دو همسر با وفا، همراه حسين به كربلا آمدند. شوهر به شهادت رسيد و زن به اسارت . قاسم ، قهرمان ميدان جنگ بود، دلاور بود، نيرومند بود. روز شهادت جان فشانى كرد و چنان دليرى از خود نشان داد كه كمتر ديده شده بود.
ياران حسين (ع) از مرگ نمى هراسيدند؛ چون حسين نمى هراسيد، شهادت را استقبال مى كردند؛ چون حسين چنين بود؛ پيشوا هر گونه كه باشد، پيرو، همان گونه خواهد بود. سرباز از افسر مى آموزد شجاعت را، رشادت را، انسانيت را.
قاسم در ميدان شهادت جان بازى كرد و شمشير زد، سواران و پيادگانى از سربازان يزيد را به دوزخ فرستاد. هنگامى كه سر تا پا مجروح و زخم ديده و آغشته به خون گرديد و رمقى نمانده بود، يزيديان گرداگردش را گرفتند و شهيدش ساختند.
عمار طائى
عمار طائى نيز چنين است ، شهيد است و شهيد زاده و همانند آن ((عمار)) است . آن عمار در ركاب على شهيد شد و اين عمار در ركاب حسين شهيد شد. آن ، عمار ياسر بود و اين ، عمار حسان . ياسر، در راه پيغمبر خدا، محمد شهيد شد. حسان در راه ولى خدا، على شهيد شد. آن عمار مخزومى بود و اين عمار طائى . عمار طائى از شيعيان نام دار و دليران روزگار به شمار مى رفت . پدرش ، حسان ، از ياران على بود. وى به راه على بود و در جهادهاى جمل و صفين شركت داشت ، جان بازى كرد، فداكارى كرد و آن قدر بكوشيد، تا در صفين شربت شهادت بنوشيد.
عمار، فرزند همان پدر است ، از ياران حسين است و راه پيماى راه حسين . در مكه در خدمت حسين بود، در راه كربلا، در خدمت حسين بود، در كوى شهادت هم با حسين بود، با حسين زنده بود و با حسين كشته شد. حياتش ‍ از على آغاز شد و به حسين انجام شد، در زندگى و مرگ ، خوش بخت بود.
روز شهادت ، وقتى كه تنور جنگ گرم گرديد و سپاه يزيد، حمله نخستين را بر سپاه حسين آغاز كرد و با دفاع مردانه سپاه حسين رو به رو گرديد به طورى كه مجبور به عقب نشينى شد. عمار، يكى از دلاوران اين دفاع بود، مردانه جنگيد و جان بازى كرد و دليرانه پاى دارى كرد، تا به شهادت رسيد.
از نواده هاى عمار، عبدالله بن احمد است كه با چند پشت به عمار مى رسد. وى از دانشوران بنام و راويان حديث است و كتابى دارد به نام قضايا اميرالمؤ منين (ع) كه به وسيله پدرش از امام هشتم روايت مى كند. پدرش از ياران امام هشتم بوده و خودش براى امام على النقى و حضرت عسكرى اذان مى گفته است . به هر حال ، خاندانى بزرگ و دودمانى شريف بوده اند، با شهادت و علم و دانش سر و كار داشته اند. آرى ، مكتب اسلام چنين شاگردانى پرورش مى دهد.
شهيدى كه شاهد بود
عبدالرحمان ، شاهد روز غدير بود و شهيد روز عاشورا، وى از قوم خزرج است و از انصار به شمار مى رود. افتخار صحابى بودن رسول خدا را داراست و شاگرد مكتب على است . قرآن را از على (ع) آموخته و در آن مكتب مقدس پرورش يافته و بهره اندوخته است .
روزى كه على (ع) در حبه كوفه بود و مردمى بسيار، در حضورش بودند، حاضران را سوگند داد: هر كس روز غدير خم ، حاضر بوده و آن چه رسول خدا، در آن روز اعلام داشته ، شنيده است ، گواهى مى دهد. بيش از ده تن برخاستند يكايك ، شهادت خدا شنيديم كه فرمود:
((خداى عز و جل ، ولى من است و من ولى مؤ منانم ، و هر كه را كه من ولى اويم ، على ولى است )). پس چنين فرمود: ((بار پروردگارا! دوست بدار، كسى كه على را دوست مى دارد و دشمن بدار، كسى كه على را دشمن مى دارد و يارى كن ، كسى كه على را يارى مى كند)).
عبدالرحمان ، در خدمت حسين ، از مكه ، بيرون شد و سوى كوى شهادت رهسپار گرديد و در ركاب حسين جهاد كرد و در پيش گاه او شهادت يافت . شاهد بود و شهيد گرديد.
وى در زمره مدافعان ، در برابر حمله نخستين سپاه يزيد بود. در دفاع بكوشيد و سخت پاى دارى و جان بازى كرد تا شهيد شد.
آغاز زندگى اين مرد بزرگ از خدا بود و انجام آن هم به سوى خدا بود. در جوانى با رسول بود. در ميان سالى با على و حسن بود، در پيرى با حسين (ع).
با دست رسول خدا به اسلام داخل شد و با ولى خدا داخل بهشت گرديد.
شهيدى كه خواست امير كوفه را بكشد
نامش عمار، پدرش ابو سلامه ، نيايش عبدالله ، نسبش دالانى . دالانيان ، تيره از همدان بودند. امير كوفه ، نخيله را لشكرگاه قرار داده بود، سربازان در آن جا جمع مى شدند و سپس براى كشتن حسين گسيل مى شدند. خود امير نيز، مقر خود را در نخيله ، قرار داده بود.
عمار، به عنوان سربازى سربازى يزيد به نخيله رفت و تصميم گرفت كه امير كوفه را بكشد و به دوزخش فرستد. ولى هر چه بيشتر كوشيد، كمتر به هدف نزديك شد.
امير، حصارى از پاسداران و نگهبانان ، بر گرد خود كشيده بود و كسى بدو دسترسى نداشت . عمار كه از اين كار نوميد شد، براى شهادت به سوى كربلا شتافت و در زير پرچم حسين قرار گرفت . روز شهادت ، در زمره مدافعان حمله نخستين سپاه كوفه بود. آن قدر بكوشيد، تلاش كرد، جان بازى كرد، تا شهيد گرديد. اگر از آن هدف نوميد شد، بدين هدف برسيد.
عمار، سوابقى درخشان دارد و از مجاهدان بزرگ به شمار است ، در جهادهاى سه گانه اميرالمؤ منين : جمل ، صفين ، نهروان ، شركت داشته ، فداكارى كرده ، داد مردانگى داده ، دليرى ها از خود نشان داده است . زندگى عمار از على آغاز شد و به حسين انجام گرديد.
حياتش با على بود، شهادتش با حسين .
چه سعادتى ، چه شهادتى ؛ حيات سعادت ، ممات سعادت .
شهيد يك پا
شهادت گاه كربلا، گلستانى است كه همه گونه گل دارد و نمونه هايى از انواع گل هاى انسانيت در آن موجود است . شهيدان كربلا دو پا بودند، ولى شهيد يك پا، در ميان آنان نيز، وجود داشت . جهاد، از يك پايان خواسته نشده ، ولى شهيد يك پا خود، خواستار جهاد بود و جوياى شهادت و جهاد خواستار او نبود و احضارش نكرد. شهيد يك پاى كربلا، مسلم ازدى است كه يك پاى خود را، در جنگى از دست داده بود، و پيش از خود، به بهشتش ‍ فرستاده بود؛ پايش زودتر از خودش به بهشت رفت . خود، در اين جهان بود كه پا در آن جهان گذارد. وه چه قدمى بزرگ !
در قانون جهانى ، معلولان جنگ ، نبايد ديگر در جنگ شركت كنند، ولى مسلم ، به قانون عشق پاى بند بود نه قانون جنگ ، لنگ بود و به سوى كوى شهادت مى دويد. با دوستش رافع كه از يك عشيره بودند، از كوفه بيرون شد و رهسپار كوى شهادت گرديد.
آيا پياده مى رفت و لنگان لنگان گام بر مى داشت ؟ يا سواره بود؟ هر چه بود، خود را از ديد ماءموران يزيد نهان مى داشت . كوشيد و كوشيد و خود را به حسين رسانيد.
وقتى به شهادت گاه كربلا رسيد كه تازه پيشواى شهيدان در آن جا فرود آمده بود. مسلم يك پا، در زمره صف مدافعان نخستين حمله يزيديان قرار گرفت . يك پا مى جنگيد و نبرد كرد تا شهيد گرديد. يار او رافع ، تا ظهر زنده بود و جان بازى كرد و مار ظهر را با حسين به جاى آورد، پس به ميدان رفت و مبارز طلبيد و به جنگ دو به دو پرداخت . كوشيد و كوشيد، تا جام شهادت نوشيد.
كوچولوى شهيد
كوچولوها ناتوانند و نياز به كمك دارند، بار سنگين جنگ را بر دوش آن ها گذاردن ، دشمنى با انسانيت است . كشتن كوچولوها، بزرگ ترين جنايت است . ناتوان كشى در هيچ مذهبى روا نيست . كوچولو اگر گناهى مرتكب شود، كيفر نخواهد داش ، بلكه تنبيه مى شود. ميان كيفر و تنبيه فاصله بسيار است . كوچولوى بى گناه را كشتن ، زشت ترين جنايات و بزرگ ترين گناه است .
بشرى كه كوچولويى را بكشد بشر نيست ، درنده تر از پلنگ و سمى تر از مار كبرى و نجس تر از سگ هار است . در قانون شكار حيوانات ، شكار جان داران خرد،ممنوع است ، پس ، شكار انسان هاى خرد چگونه خواهد بود! ولى يزيديان ، همه قوانين انسانيت و عواطف بشريت را زير پا نهادند و از كشتار كوچولوهاى حسينى دريغ نكردند! كوچولويى كه اكثر از حور و پاكيزه تر از نور بود! كوچولويى كه قدرت بر حمل سلاح نداشت ، سپر در دست نداشت ، دستش را سپر قرار داد و يزيدى پليد، دست كودك را قطع كرد!
كوچولو، يتيم هم بود، يتيمى كه پدر را نديده و در دامان عمو، پرورش يافته بود. پس ، حسين ، هم عموى عبدالله بود و هم پدر او. كوچولو در شكم مادر بود كه پدرش امام مجتبى را شهيد كردند. و عبدالله يتيم زاييده شد و در آغوش عموى مهربان جاى گرفت و بزرگ شد. هر چند بزرگ بود و بزرگ زاده شده بود بيش از ده بهار از عمرش نگذشته بود كه با عمو به كوى شهادت سفر كرد و با پاى خود، به سوى شهادت دويدن گرفت .
از روز شهادت ، ساعتى چند گذشت كه كوچولو عمو را نديد و دست پر مهر بر سرش كشيده نشد. فراق عمو، تاب را از وى ربود، و شكيبايى نيارست . چرا؟! حسين روح بود و عبدالله پيكر؛ پيكر، بدون روح نمى تواند زيست كند.
عبدالله به سوى ميدان دويد؛ چون عمو به ميدان رفته بود و ديگر باز نگشته بود. كوچولو، وقتى به عمو رسيد، كه حسين با پيكر پاره پاره ، بر زمين افتاده بود و نيرو و توانايى اش را، از دست داده بود، ديگر قدرت بر حركت نداشت ولى اراده آهنين ، هم چون كوه پا بر جا بود.
وقتى - عبدالله به سوى عمو مى دويد،حسين او را بديد. زينب را صدا رد و گفت :
((خواهرم ! عبدالله را نگه دار نگذار بيايد)). زينب بدويد و عبدالله را بگرفت و خواست بازگرداند.
عبدالله به مقاومت پرداخت و گفت : به خدا سوگند، از عمويم جدا نخواهم شد. زينب او را به خود وا گذارد. عبدالله ، خود را به عمو رسانيد و در كنار عمو بايستاد. ناگهان بديد كه ظالمى با شمشيرى ، آهنگ حسين كرده ، عبدالله گفت :
مى خواهى عمويم را بكشى ؟! و دست كوچكش را براى عمو سپر قرار داد. آن بى رحم دور از انسانيت ، دريغ نكرد و شمشير را فرود آورد و دست كوچك عبدالله را دو نيمه كرد و به پوستى آويزان گرديد! كوچولو به گريه در افتاد و مادر را صدا زد و يارى طلبيد.
حسين با كمال ناتوانى ، كوچولو را در آغوش گرفت و به نوازش پرداخت و گفت : ((صبر كن و در راه خدا حساب كن . خدا تو را به دران پارسايت ملحق خواهد كرد)). پس دست هاى حسين ، به سوى آسمان بلند شد و با خدايش به سخن پرداخت :
((با خدايا! باران آسمانت را، از اين مردم دريغ كن و از بهره هاى زمين محرومشان گردان و به حكومت هاى ظلم و ستم دچارشان ساز. اين مردم ، دعوتمان كردند كه يارمان كنند، ولى بر ما تاختند و به كشتارمان پرداختند)).
يزيديان ، كوچولو را سر بريدند و به پدران بزرگوارش ملحق كردند! كوچولو همان گونه كه براى عمه سوگند خورده بود، از عمو جدا نگرديد و با عمو به سوى بهشت جاويدان رفت . پند عمو را بپذيرفت ، تاب آورد، صبر كرد و به مقامى عالى برسيد. هر چند شهادت بر كوچولو نيست ، ولى عبدالله شهيد گرديد.

next page

fehrest page

back page