next page

fehrest page

back page

كسى تشنه باشد و دشمن از آبش محروم سازد. زن و فرزند و ياران و كودكانش ، در تشنگى به سر برند و دشمن بداند و آب فرات را كه بر طير و وحش رواست ، بر آن ها ببندند و سرزنش كنند!
پسرش را، در برابر چشمش بكشند، برادرش را، در برابر چشمش بكشند! نه يكى ، نه دو تا، بلكه چند تا. يارانش را، در برابر چشمانش بكشند! از زخم زبان و دشنام دريغ نكنند. چنين كسى ، شمشير در دست بگيرد، شجاع باشد و دلير باشد، توانا باشد، مجاز باشد. با چنان مردمى جنايت كار و خيانت كار رو به رو شود، كينه توزى نكند تا ممكن است ، از كشتار خود دارى ورزد. حسين (ع) در كدام مكتب تربيت شده بود؟ در مكتب جدش ‍ رسول خدا (ص).
در غزوه ذى امر، رسول خدا، از يارانش دور شده بود. سيلى سرازير شد و راه بازگشت حضرتش را به سوى ياران بست . پيامبر اسلام روى زمين بياسود تا سيل قطع شود. به ناگاه ، كافرى با شمشير برسيد؛ كافرى كه كينه حضرتش را در دل داشت ، با شمشير آخته بيامد و فرياد زد: يا محمد! كيست كه تو را از دست من نجات دهد؟! پيغمبر فرمود: ((خدا)).
همان كه خواست شمشير را فرود آورد، پايش بپيچيد و بر زمين خورد و شمشير از دستش بيفتاد. پيامبر از جاى خود برخاست و شمشير را برداشت و بدو گفت : ((كيست كه تو را از دست من نجات بخشد؟!)) كافر كه پيامبر را به خوبى مى شناخت ، گفت : بزرگوارى تو. حضرتش بر او ببخشود و از خونش در گذشت .
3 شبث نزد عمر سعد شد و گفت : دو برادر ما را بد نام كردند، اجازه بده به جنگ حسين (ع) رفته ننگ را بشويم . اجازه صادر شد. شبث به ميدان حسين (ع) آمد و كشته شد. ديگران به ميدان آمدند و كشته شدند. هراس دل ها را گرفت . هماوردى ديگر به ميدان نيامد، كسى جراءت نكرد كه يك تنه با حسين بجنگد. احدى را ياراى هماوردى نبود و همه از جنگ با حسين بيم ناك شده بودند.
يزيد ابطحى كه وضع را چنين ديد، به سرزنش لشكر پرداخت و خواست روحيه لشكر را تقويت كند. خود به ميدان تاخت و به نبرد با حسين پرداخت . او، به لشكر وعده داده بود كه كار حسين را تمام كند، ولى ديرى نپاييد كه كار خودش تمام شد و حسين با ضربتى كمرش را دو نيم كرد. ديگر كسى به ميدان نيامد. حسين كه وضع را چنان ديد، يك تنه بر سپاه دشمن زد و جناح راست كوفيان را مورد حمله قرار داد و فرياد زد:
((مرگ از زندگى ننگين بهتر است و ننگ از دوزخى شدن برتر)). چون شير ژيان مى غريد و شمشير مى زد. سربازان دشمن چون مور و ملخ از پيش ‍ تيغش مى گريختند. ابن عمار مى گويد:
حسين را ديدم وقتى كه يكه و تنها شده بود و كوفيان گردش را گرفته بودند، چنان سخت بر جناح راست سپاه كوفه بتاخت كه همگى گريختند. به خدا سوگند، رنج كشيده و مصيبت چشيده اى چون حسين نديدم كه فرزندانش ‍ جلو رويش كشته شده باشند و يارانش همگى كشته شده باشند و اين قدر نيرومند و قوى قلب باشد.
حسين ، دگر باره حمله كرد و اين بار بر جناح چپ جناح دشمن بتاخت . در جنگ هم عدالت را پيشه ساخت ، دوباره به جناح راست حمله نكرد. حضرتش رجز مى خواند و فرياد مى كرد:
((من حسين هستم . پسر على . سوگند مى خورم كه راه خود را ادامه خواهم داد)). سپاه دشمن بر وى حمله كرد، همه را با شمشير پراكنده گردانيد، و گروهشان را تار و مار كرد و به جاى خود بازگشت و گفت ((لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم )).
4 حسين كه تنها ماند، ندا در داد: آيا كسى هست كه مرا يارى كند؟! آيا كسى هست از حرم رسول خدا دفاع كند؟!)). اين ندا، ابوالحتوف و برادرش سعد را به خود آورد. آن دو از فرقه خوارج بودند و دشمن على ، پدر حسين . با سپاه يزيد، براى كشتن حسين به كربلا آمده بودند. با خود گفتند: شعار ما اين است : لا حكم الا لله ، و لا طاعة لمن عصى الله . اين حسين است پسر پيغمبر، در قيامت اميد شفاعت جدش داريم ، چرا با او بجنگيم ؟! آيا شايسته است يكه و تنها در برابر دشمنش قرار دهيم ؟! به حضور حسين شرفياب شده اجازه جهاد گرفتند. پس شمشير كشيده و به جهاد پرداختند. عده اى را كشتند و عده اى را زخمى كردند، تا به شهادت رسيدند.
5 گروهى از مردم كوفه كه نمى خواستند در جنگ شركت كنند و به زور آورده شده بودند، بر تپه اى ايستاده و حسين را مى نگريستند و مى گريستند و نيايش مى كردند و مى گفتند: خدايا! حسين را پيروزى عطا فرما. عمر متوجه آنان گرديد و از روى خشم بدان ها خطاب كرد: اى دشمنان خدا! چرا پايين نمى آييد و يارى اش نمى كنيد؟!
6 فرمانده سپاه يزيد كه پيش بينى اين گونه رشادت و شجاعت و دليرى را نكرده بود، به سپاه خود نهيب زد و گفت : واى بر شما! ميدانيد با كه مى جنگيد؟! اين پسر كشتارگر عرب است ، از هر سوى به وى بتازيد و از همه طرف به او حمله كنيد!. يزيديان نيز چنين كردند و گرداگردش را گرفتند و ميان او و خيمه گاه حايل شدند و سفله گانى چند، آهنگ حرمش ‍ كردند!
حسين فرياد كشيد: ((اى پيروان يزيد و معاويه !اگر دين نداريد و از روز رستخيز نمى هراسيد، در دنياى خود، آزاده باشيد. اگر خود را عرب مى دانيد، حسب شما كجا رفته ؟!)). شمر پرسيد: پسر فاطمه چه مى گويى ؟
حسين گفت : ((من با شما جنگ دارم ، شما با من ، زنان گناهى ندارند. تا من زنده ام سفله گانتان را، از نزديك شدن به حرم من جلوگيرى كنيد)). شمر گفت : حق با توست . آن گاه فرياد زد:
كارى به حرم اين مرد نداشته باشيد، به سراغ خودش برويد، حسين جوان مرد است . يزيديان به سويش حمله بردند. حسين ، حمله را شكافت و به سوى فرات روان گرديد و با اسب وارد رودخانه شد. دو كف دست را زير آب كرد و بالا آورد تا بياشامد. سوارى از اهل كوفه فرياد زد:
اى حسين ! تو آب مى نوشى ! خيمه گاهت مورد حمله قرار گرفت !
حسين بدون درنگ ، آب را به روى آب ريخت و شتابان از فرات بيرون شد و بر سپاه دشمن زد و لشكر را شكافت و خود را به خيمه گه رسانيد و حرم را از گزند دشمن ، سالم يافت ، خبر، دروغ بود.
بار دگر، با بانوان وداع كرد و همه را به صبر و شكيبايى و استقامت و پاى دارى دعوت كرد و پاداش خدايى و ثواب الهى را بدان ها نويد داد. پس ‍ جامه اى كهنه بخواست و در زير لباس هايش بپوشيد، جامه اى كه هنگام تاراج ، كسى بدان رغبت نكند و برهنه اش نسازد.
سپس بانوان را گفت : جامه هاى كهنه خود را بر تن كنيد و آماده بلا باشيد، و بلاكش شويد و بدانيد كه خداى نگه دار و نگهبان شماست و همه را از شر دشمن نجات خواهد داد و سرانجام همگى خير خواهد بود و دشمن را عذاب خواهد كرد و نعمت هاى گوناگون در عوض به شما خواهد داد. مبادا لب به شكايت باز كنيد و سخنى بر زبان آوريد كه قدر و منزلتان كاسته گردد.
ابن بگفت و بر سپاه دشمن زد و نبردى كرد كه جهان را بر يزيديان تيره و تار ساخت . سرها را از تن ربود و تن ها را از سر زدود و آسمانى از گرد بر آسمان ها فزود. چشم بشر، دلاورى چون حسين نديده بود كه پس از ديدن آن همه رنج و مصيبت ، يكه و تشنه گام به ميدان رزم قدم گذارد و يار و ياورى نداشته باشد و چنان دليرى از خود نشان دهد. عمر، تير اندازان را فرمان داد: حسين را تير باران كنيد.
آن ها اطاعت كردند و صدها تير به سوى پيكر نازنينش رها شد. هر چه توانست با چابكى و سپر، خود را از گزند تيرها به دور داشت ، ولى سر انجام ، پيكر شريفش همچون خارپشت گرديد، تيرها از سوراخ ‌هاى زره بر تنش فرو رفته بود، تيرها را بيرون مى كشيد و به دور مى انداخت .
تيرى به دهان مباركش رسيد، جايى كه رسول خدا هميشه مى بوسيد. دست را زير خون دهان گرفت و به آسمان پاشيد و با خداى خويش گفت : ((پروردگارا! اين در راه تو كوچك است )).
پيشانى اش آماج تيرى قرار گرفت . تير را بيرون كشيد. خون بر چهره اش فرو ريخت و با خداى خود گفت :
((پروردگارا! مى بينى از دست بندگان گنه كارت چه مى كشم ! خداوندا! نابودشان گردان و روى زمين باقى مگذار و احدى از آن ها را نيامرز)).
ديگر خسته و ناتوان گرديد، خواست اندكى بياسايد كه تيرى سه شاخه دلش را بشكافت . خواست تير از از جلو بيرون كشد، نشد. به ناچار از پشت سر بيرون كشيد، ناودان خون سرازير شد.
ديگر تاب و توانى برايش باقى نمانده بود و قدرتش را از دست داده بود و نيروى رزمنده اش پايان يافته بود. كارى كه مى توانست انجام دهد خود را بر پشت زين نگه دارد. يزيديان از ترس به وى نزديك نمى شدند. زمانى بدين حال گذشت . شمر فرياد كشيد: منتظر چه هستيد، كارش را تمام كنيد!
گنه كارى ، با نيزه ، به حضرتش نزديك شد، از پيش رو بترسيد و نيزه را از پهلو بنواخت ! پيشواى شهيدان از اسب به روى زمين افتاد. گونه راست را بر خاك نهاد و گفت :
((بسم الله و بالله و على ملة رسول الله ؛ به نام خدا و به يارى خدا و به دين رسول خدا)).
بانوى بانوان زينب از خيمه بيرون شد و از سوز دل ناله مى زد مى گفت :
((اى كاش آسمان بر زمين فرو مى آمد)). سپس به سوى عمر سعد دويد و گفت : حسين را مى كشند و تو نگاه مى كنى ؟! اشك عمر جارى شد، خواست خود دارى كند، از زينب روى برگردانيد! بانو، به سوى لشكر رو كرده فرياد زد:
((مگر در ميان شما يك نفر مسلمان نيست ؟!)). پاسخى نشنيد! و به خيمه گاه بازگشت .
7 برادر زاده حسين ، پسر كوچك امام حسن ، دوازده ساله بود و در دامان حسين پرورش يافته بود. از خيمه گاه بيرون شد و به سوى عمو دويد. حسين تا وى را بديد، فرياد زد: خواهرم ! او را بگير و مگذار بيايد. زينب دويدن گرفت تا كودك را بگيرد. پسرك بدويد و روى به عمه كرد و فرياد كشيد:
به خدا قسم ، از عمو جدا نخواهم شد! و بدويد، تا به كنار عمو رسيد و حال عمو را مى نگريست كه ناگاه بديد گنه كارى شمشيرى به روى عمو فرود مى آورد! عبدالله بدو گفت : مى خواهى عمويم را بكشى ؟! و دست كوچك خود را سپر عمو قرار داد!
گنه كار بى رحم ، شمشير را فرود آورد و دست بچه را قطع كرد، به طورى كه به پوست آويزان گرديد؟! بچه به گريه و ناله افتاد و مادر را صدا زد.
حسين ، برادر زاده را در آغوش گرفت و گفت :
((صبر پيشه كن و اين را خير بدان . خداى تو را به پدران پارسايت ملحق خواهد كرد)). پس دست به سوى آسمان بلند كرد و گفت :
((خداوندا! باران آسمان را از اين مردم دريغ بدار و از بركات زمين محرومشان گردان . اگر بديشان مهلتى دادى ، پراكنده شان ساز. اين مردم ، وعده كمك كردند و سپس خيانت كردند!)). حرمله بى رحم آمد و كودك را شهيد ساخت .
شگفتى اين جاست كه در تمام اين مراحل يك كلمه دشنام از دهان حسين بيرون نشد.
8 حسين ، هم چنان كه به روى زمين افتاده بود، خواست از جاى برخيزد كه نامردى ، شمشيرى بر شانه چپش نواخت ، و گنه كارى ضربتى بر شانه راستش فرود آورد. پيشوا به صورت به زمين افتاد! و ديگر نتوانست برخيزد. سر را بلند مى كرد و بر زمين مى نهاد. آيا خدا را سجده مى كرد؟!
سنان ، نيزه اى بر گردنش بنواخت و در آورد و سينه اش را بدريد! كار تمام شده بود، چيزى كه مانده بود، جدا كردن سر بود! كوفيان از اين كار، پرهيز مى كردند، هر كس مى خواست دگرى اين كار را انجام دهد! گويا آن چه كرده بودند جنايت نمى دانستند! اى بى حيا مردم !
عمر، به شبث ربعى فرمان داد: برو، سر حسين را جدا كن و براى من بياور! شبث گفت : چنين كارى نخواهم كرد. من با وى بيعت كردم و به او خيانت كردم ! حالا بروم و سرش را جدا كنم . به خدا نخواهم كرد1
عمر وى را تهديد كرده گفت : به ابن زياد خواهم نوشت و گزارش خواهم داد. شبث گفت : بنويس و آن چه خواهى بكن . خولى به سوى شهيد نزدى شد، تا سرش را جدا كند! لرزه بر اندامش افتاد و برگشت . سنان پيش آمد و ضربتى بر دندان هاى مباركش زد!
آن گاه شمر آمد و سر مقدس را از تن جدا كرد و جنايت را به پايان رسانيد! بر لب هاى سر مقدس لبخند خرسندى نقش بسته بود! لبخند موفقيت و پيروزى جاودانى ! گرد و غبارى شديد برخاست ! تاريكى سراسر جهان را فرا گرفت ! خورشيد از شرم ، روى بپوشيد! ستارگان اشك ريزان پديدار شدند! بادى سرخ وزيدن گرفت ! كسى كسى را نمى ديد! گمان بردند عذاب نازل مى شود.
چيزى نگذشت كه گرد فرو نشست و جهان آرام گرديد. تاريكى بر طرف شد و خورشيد، پرده از چهره برداشت ، ليك نتوانست درنگى كند، به زودى غروب كرد!
پيروان اسلام ، فرزند پيغمبر اسلام را كشتند، امام و پيشواى خود را كشتند، و او را مى شناختند! با شمشير كشتند، با نيزه كشتند، با تير كشتند، با خنجر سر بريدند!
زخم هاى پيكرش را، بر شمردند، 120 بود! زخم شمشير، زخم نيزه ، زخم تير، بشريت بايد وفادارى با پيغمبران را، از عرب بياموزد!
9 ام سلمه ، همسر رسول خدا، در مدينه مى زيست . پيامبر را در خواب ديد كه چهره اش گرد آلود است ! سبب پرسيد. پاسخ شنيد:
((كشته شدن حسين (ع) را ناظر بودم !))
10 يزيديان به غارت پيكر مقدس پرداختند! يكى شمشيرش را برد، شمشيرى كه از جدش پيغمبر بدو رسيده بود. يكى زرهش را كند و برد! سومى انگشترش را ربود. چارمى عمامه اش را و پنجمى پيراهنش را.
برنده انگشتر نتوانست انگشتر را در بياورد چون به خون خفته بود. انگشت را بريد و انگشتر را ربود. آن چه بردنى بود بردند و پيكر ملكوتى را برهنه و عريان ، و خفته در خون ، به روى خاك گذاردند!
خواستند اسبش را ببرند. اسب تمكين نكرد. حيوان را به خود وا گذاردند ببينند چه مى كند. حيوان جلو آمد و خود را به پيكر به خون خفته رسانيد و كاكلش را به خون صاحبش رنگين ساخت و به سوى خيمه ها رهسپار شد!
حيوان مى دويد و شيهه مى كشيد، به گمانش بانوان حرم را از شهادت آگاه مى كند. شيون سراسر حرم را گرفته بود، گريه و زارى ، نوش مجلس لب تشنگان شده بود، همگى منتظر بلا بودند و مى دانستند هم اكنون سپاه غارت گر كفر به سوى آن ها سرازير خواهد شد.
11 غارت گران يزيدى به سوى حرم تاختند و به تاراج پرداختند. هر كسى چيزى مى برد و آن چه به دستش مى رسيد مى كشيد و مى ربود!
شهادت كده كربلا، غارت كده گرديد. مروت معدوم شد! وفا منسوخ گرديد، رحم و عاطفه نابود! انسانيت سپرى گشت !
بانوان ، از اين خيمه به آن خيمه مى گريختند. گروهى سر به بيابان نهادند. گروهى بهت خيمه على (ع) تنها مرد كاروان ، يادگار حسين ، پناه بردند! يزيديان ، پس از تاراج به خيمه ها آتش افكندند! منادى ايشان فرياد مى كشيد: خانه هاى ستمگران را بسوزانيد!
خيمه هاى عدالت و فضيلت را سوزانيدند! و ستم گران ناميدند!
على (ع) هم چنان ، در بستر بيمارى افتاده بود و توان حركت نداشت . شمر برسيد و آهنگ كشتن جوان مريض را نمود! ولى عمر سعد، جلوگيرى كرد. پليد مردى گوشواره هاى خواهر حسين را كشيد و برد!
گنه كارى ، خلخال پاى دوشيزه فاطمه ، دختر حسين را مى كشيد و گريه مى كرد! فاطمه از او پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟! پاسخ داد: چرا گريه نكنم ؟ مى بينم دختر پيغمبر را غارت مى كنم ؟! فاطمه گفت : پس ول كن و با ما چنين مكن .
گفت : اگر من اين كار را نكنم ديگرى مى كند.
آرى دزدان بشر، خود را بدين منطق دل خوش مى سازند!
بارى ، كشتند و بردند و سوختند و رفتند !
12 تاراج حرم رسول خدا، زنى را كه شوهرش در سپاه يزيد بود، دگرگون ساخت . شمشيرى برداشت و سوى خيمه هاى نيم سوخته روان گرديد و عشيره اش بكر بن وائل را به كمك طلبيد و فرياد كشيد: آيا دختران پيغمبر را غارت مى كنند و شما تماشا مى كنيد؟! كجايند خون خواهان رسول ! شوهرش بدو نزديك شد و نرم نرم با وى سخن گفت تا زن را آرام كرد و به خانه اش باز گردانيد.
13 از تاراج حرم كه فراغت يافتند، عمر فرمان امير كوفه را خواست انجام دهد! در ميان لشكر فرياد كشيد: چه كسى بر پيكر حسين مى تازد؟! شمر پليد، داوطلب گرديد و با ده تن اين كار را انجام داد!
14 بانوى بانوان را ديدند كه بر سر كشته برادر ايستاده و بر پيكر قطعه قطعه به خون خفته مى نگرد. سپس نگاهى به آسمان كرد و گفت :
((خداوندا! اين قربانى را قبول بفرما)).
15 عمر، فرمانده سپاه يزيد، سر مقدس را به وسيله خولى به كوفه فرستاد، تا ارمغانى براى امير كوفه باشد! پس فرمان داد: سرهاى شهيدان را يكايك جدا كردند و آن ها را با شمر، به سوى كوفه گسيل داشت .
وقتى كه خولى به كوفه رسيد، شام تيره روز شهادت ، بر شهر سايه افكنده بود. خولى يك سره به سوى كاخ امير روان گرديد. به در كاخ كه رسيد، آن را بسته يافت . ناچار به سوى خانه اش رفت و سر مقدس را زير تشتى نهاد و خود به بستر رفت . همسر پرسيد: چه آورده اى ؟!
برايت ثروت جاودانى آورده ام ! اين سر حسين است كه همراه دارم و در زير تشت نهاده ام ! زن گفت : واى بر تو صد واى ! مردان ، زر و سيم مى آورند. تو سر پيغمبر را به غنيمت آورده اى !
اين بگفت و از كنار شوهر برخاست و گفت : ديگر با تو زندگى نخواهم كرد. و برفت و در كنار آن تشت بنشست و گريستن آغاز كرد.
در آن هنگام بديد نورى از آسمان به سوى تشت مى تابد و مرغان سپيد گرداگرد تشت در پروازند و جهانى ديگر در كنار سر نمايان است .
بامدادان ، خولى سر را، نزد امير برد و پيش روى پسر زياد، بر زمين نهاد. پسر زياد از قاتل پرسيد: بگو ببينم ، حسين در هنگام كشته شدن به تو چه گفت ؟
وقتى بدو گفتم كه : مژده باد تو را به آتش دوزخ ! گفت : ((من به خود مژده رحمت خدا مى دهم و شفاعت پيغمبر خدا، ان شاء الله تعالى )).
پسر زياد سر به زير انداخت و ديگر چيزى نگفت و در انديشه فرو رفت . پس آن گاه با چوبكى كه در دست داشت ، به دندان هاى سر، نواختن پرداخت . زيد بن ارقم ، يار رسول خدا، پير اسلام ، در مجلس حاضر بود، اين منظره را كه بديد به گريه افتاد و فرياد بر آورد:
چوب را از اين لب ها بردار، به خدا قسم ، خودم لب هاى رسول خدا را ديدم كه بر اين لبها گذارده بود و مى بوسيد.
پسر زياد با استهزا و مسخره گفت : چشمانت هميشه بگريد، اگر پير نبودى و خرفت نشده بودى و عقلت را از دست نداده بودى ، گردنت را مى زدم ! زيد گفت :
رسول خدا را ديدم كه حسن را، بر زانوى راستش نشانيده بود و حسين را به زانوى چپش و دست ها را بر سر هر دو كودك گذارده بود و نيايش مى كرد و مى گفت :
((پروردگارا! اين دو كودك امانت من هستند؛ آن ها را به تو مى سپارم و به مردم باايمان )).
اكنون از امانت رسول خدا چگونه امانت دارى مى كنى ؟!
پس ، از جاى برخاست و از كاخ فرماندارى بيرون آمد و فرياد كشيد:
آهاى مردم عرب ، از امروز همگى برده شديد! پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را فرمان فرما كرديد! تا نيكان شما را بكشد و گنه كاران شما را استخدام كند. بد بخت مردمى كه ، خوارى و ذلت را براى خويش ‍ پسنديدند!
شام گاه شهادت
شام شهادت ، فرا رسيد و روز اسارت قدم گذارد!
قهرمان شهادت ، برادر بود؛ قهرمان اسارت ، خواهر. برادر، رهبر بود و خواهر رهبر.آن حسين بود و اين زينب . هر دو، فرزند على ، هر دو، زاده زهرا (س ). قهرمانان شهادت ، مردان بودند، و قهرمانان اسارت ، زنان و بيماران و كودكان .
كاروان سالار كاروان شهادت ، حسين بود، و كاروان سالار كاروان اسارت ، زينب .
حسين ، برادر داشت ، پسر داشت ، يار و مددكار داشت .
ولى زينب هيچ كس نداشت ، زينب بود و زينب !
زينب در ساعتى چند، همه كس و همه چيز خود را از دست داده بود، نه برادرى داشت ، نه پسرى ! نه يارى داشت و نه ياورى !
خودش گفت : ((امروز جدم و پدرم و مادرم و برادرم را از دست دادم )). آرى حسين همه كس زينب بود. برادران زينب ، پسر نوجوان زينب ، همه كسان زينب ، در يك روز، همگى در خاك و خون تپيدند!
شام شهادت ، شبى و چه شبى ! چنان كه كه روز شهادت روزى بود و چه روزى !
روز شهادت بر بانوان حرم رسالت چه گذشت ! و شام شهادت بر خاندان نبوت و امامت چه گذشت ! آن هم روزى بود و اين هم شبى !
شبى تاريك ! چراغ ها مرده ! شمع ها كشته ! خورشيد و ستارگان غروب كرده ! موها ژوليده ! چهره ها خاكستر آلود! ديده ها اشك ريز! شام مصيبت ! و شب بى نوايى ! شام فراق و جدايى ! جان سوز و جان گداز!
زنان شوهر كشته ! مادران پسر كشته ! دختران پدر كشته ! خواهران برادر كشته ! دل هاى داغ ديده ! خيمه هاى نيم سوخته ! چهره هاى از اشك فرو افروخته ! همه چيز به تاراج رفته ! مصيبتى كه نظيرش ديده نشد و تصويرش ‍ بسيار تلخ و بسى ناگوار است .
روزگار، بدين هم اكتفا نكرد، بانوان مصيبت چشيده حرم رسالت را اسير دشمن كرد! دشمنى كه از شرف و انسانيت بويى نبرده ، و با مهر و عطوفت سر و كارى نداشت ! پاكيزه ترين زنان بشرى ، اسير دست پليدترين مردها گرديدند!
و پاكان انسانيت ، عريان و چاك ، به خاك و خون غلتيدند! با پيكرهاى بى سر، و سرهاى بى تن ، به روى نيزه دشمن !
روزگار، بستر گرمى از خاك ، براى خيمه و خرگاه سوختگان ، براى زر و زيور به تاراج رفتگان ، براى غارت شدگان ، فراهم كرده بود! چه گرفته بود و چه داده بود! گوشواره ها كشيده ! گوش ها دريده ! پيكرها از ضرب تازيانه سياه و كبود! تاريكى سنگينى خود را بر دوش همه افكنده ! نه شمعى و نه چراغى ! نه آبى و نه خوراكى ! خوراك گرسنگان ، خاكستر! و نوشابه لب تشنگان ، اشك چشم !
در شب شهادت ، زينب بود و حسين ، زينب بود و همه كس و همه چيز. در شام شهادت زينب بود و زينب ، باز هم زينب ، بانوى بانوان . در اين شب ، زينب شبان بود، قافله سالار اسيران بود و خم به ابرو نياورد!
زينب ، دختر على بود و خواهر حسين .
به نگهبانى اسيران پرداخت ، به گرد آوردن زنان و كودكان پرداخت ، به جمع آورى گم شدگان در بيابان پرداخت ، به پرستارى بيمار ناتوان پرداخت . روان بخش پيكرهاى بى روح گرديد، نواى بى نوايان بود و رمق بى رفمان .
از اين سو به آن سو مى دويد و گم شدگان را مى جست ! از ضرب تازيانه ، پيكرش مى سوخت ! خارهاى بيابان به پايش مى خليد! ولى زينب يتيمان را مى جست ، جگرش مى سوخت و يتيمان را مى جست .
اين پيكر رنج ديده ناتوان ، معجزه گر بود، چنان شايستگى به خرج داد كه يك بچه به زير سم ستور نرفت . يك زن ، در آتش نسوخت . يك كودك ، در آن شام شوم ، گم نشد.
پس از آن كه از اين كارها فراغت يافت و از سلامت همه اطمينان حاصل كرد، به سوى خدا رفت و به عبادت پرداخت ، نماز شب به جاى آورد.
آن قدر ناتوان و كوفته شده بود كه نتوانست ايستاده بخواند، نماز شب را نشسته به جا آورد و با خاى خود به راز و نياز پرداخت .
زينب خواهر حسين بود و دختر على (ع).
زينب خدايى بود، و خداييان ، مصايب و رنج ها را اين گونه استقبال مى كنند. خم به ابرو نمى آوردند، پاى دارند، سپاس گزارند.
بازگشت لشكر
يزيديان ، فرداى شهادت را، در سرزمين كربلا بماندند؛ كشتگان خود را به خاك سپردند و پيكرهاى شهيدان را به جاى گذاردند! به روى زمين ! زير آفتاب سوزان !
باد، شرمش آمد و وزيدن گرفت و پيكرهاى مقدس را، زير پوششى از خس ‍ و خاك قرار داد. شايد كه از سوختن و گداختن در آفتاب سوزان محفوظ بماند.
سومين روز شهادت بود كه لشكر، آهنگ بازگشت كرد و به جاى كشتگان از دست رفته اش ، سرهاى شهيدان را به همراه برد! و بانوان حرم را به اسارت گرفت !
شماره بانوان حرم رسالت و همسران و ياران حسين را بيست تن گفته اند، ولى شماره كودكان و خردسالان پسر و دختر را خدا مى داند. با اسيران ، با حرم رسول خدا هم چون اسيران كفر، رفتار كردند!
همه را بر پشت شتران بى جهاز سوار كرده و از كنار قتل گاه و پيكرهاى شهيدان گذرانيدند.

next page

fehrest page

back page