از مهر خدا دور باشيد! آيا يار يزيد شده و از حسين دست بر مى داريد؟! خيانت ، سرشت شما بوده و در پيكرتان ريشه دوانيده و تناور شده و ميوه داده
! ميوه اى كه بيننده اش را به رنج مى اندازد و شكم هاى غاصبان و ستم گران را پر مى سازد! اينك ، زنازاده ، زاده زنازاده ، مرا بر سر دو راهى
قرار داده :
شهادت و كشته شدن ، يا ذلت و تسليم ظالم بودن . محال است كه تسليم بشوم . و چنين چيزى در جهان رخ نخواهد داد.
خداى براى ما نخواسته ، رسول او نخواسته ، مردم با ايمان نمى خواهند، شرافتمندان از چنين كارى بيزارند، پاك سرشتان روا نمى شمرند.
شهادت نيكان ، از تسليم شدت به پليدان برتر و بالاتر است . كنون ، من با كمى سرباز و خيانت ياوران ، با اين لشكر گران خواهم جنگيد. و
شعر فروه مرادى را به ياد آورد:
|
فاءن نهزم فهزامون قدما | |
و ان نهزم فغير مهزمينا | |
و ما ان طببا عجبن و لكن | |
منايا و دولة آخرينا | |
فقل للشامتين بنا اءفيقوا | |
سيلقى الشامتون كما لقينا |
- اگر سپاه دشمن را شكست داديم ، تازه اى نيست ، ما از دير باز شكننده بوديم . و اگر از دشمن شكست خورديم ، شكست نخورده پيروز شده و هميشه
پيروز هستيم .
- شكست ما از ترس نيست بلكه مرگ ما فرا رسيده و كامرانى دگران .
- سرزنش كنندگان را بگوييد، هشيار باشند، چنين روزى براى آن ها خواهد بود.
آن گاه به سخن ادامه داده فرمود:
طولى نخواهد كشيد و ديرى نمى يابد كه روزگار بر شما تنگ گيرد و سياه روز و سياه بخت بشويد. جدم پيامبر خدا به من چنين خبر داد. و اين آيات
قرآن را تلاوت كرد:
((فاءجمعوا اءمركم و شركاءكم ثم لا يكن اءمركم عليكم غمة ثم اقضوا الى و لا تنظرون .(28)انى توكلت على الله ربى و ربكم ما من ذابة الا
هو آخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم ؛(29)
دور هم بنشينيد و بنديشيد، و درباره من قضاوت كنيد؛ مبادا روزى پشيمان شويد.
من توكل بر خدا دارم ؛ خدايى كه آفريدگار من و شماست و هر جنبنده اى بر زمين ، سر در كف او دارد. پرودگار من به راه راست است )).
پس يزيديان را نفرين كرده و گفت :
((بار خدايا! باران آسمان را از ايشان بگير، و سال هاى قحط و خشكى را به آن ها بده و جوانى كه از عشيره ثقيف باشد بر اين ها مسلط گردان ،
تا جام هاى تلخ و ناگوار بدان ها بنوشاند. چون كه دروغ گفتند و به ما خيانت كردند!
بار خدايا! تو پروردگار ما و نقطه اتكاى مايى و سرانجام ما با توست )).
آن گاه به لشكرگاه خود بازگشت .
5 حسين (ع) هنوز نشسته بود كه نتيجه نصايح و وعظ و ارشاد خود را بديد. حر جوان مرد و سردار رشيد كوفه شرفياب شد و بدو
پيوست ، از يزيديان بريد و حسينى شد و شربت شهادت نوشيد. سردار بزرگ كوفه ، پس از شرفيابى اجازت گرفت ، تا سپاه كوفه را
رهنمايى كند و پند و اندرز دهد، اجازت صادر شد و حر به ميدان رفت و آن چه كه شايسته خيرخواهى بود انجام داد. پس به جنگ پرداخت .(30)
حسين ، در سخنانش با سپاه كوفه گفته بود: بينديشيد، حر انديشيد و شهادت را بر سردارى سپاه برگزيد. مرگ را در آغوش گرفت و جايزه امير
كوفه را به دور انداخت ، دوزخى بود، بهشتى گرديد. مرده بود، زنده گرديد. جانور بود، انسان گرديد، انديشه و فكر، ويژه انسان است .
رهبرانى كه راه انديشه و فكر كردن را تحريم مى كنند، مى خواهند از بشر، ماشين بسازند و از مقام عالى انسانى وى را به جمادى برسانند. حسين ،
مهندس كارخانه انسان سازى است .
6 سپه سالار لشكر يزيد پيش آمد و تيرى به چله كمان نهاد و سوى لشكر حسين بينداخت و گفت : گواه باشيد كه من نخستين كس
بودم كه به سوى حسين تير انداختم !
پس از اين تملق و چاپلوسى كه به دست عمر سعد رخ داد، جنگ آغاز شد و كوفيان ، حجازيان را تيرباران كردند و بسيارى از ياران حسين زخم تير
برداشتند. حسين (ع) نيز فرمان جنگ را صادر كرد و ياران را فرمود:
اى بزرگواران ! به پا خيزيد. اين تيرها پيك هاى دشمن هستند كه به سوى شما مى آيند. پس از تيراندازى ، دو تن از سپاه يزيد به نام سالم و
يسار، براى مبارزه و جنگ تن به تن به ميدان آمدند و هماورد خواستند.
اين دو دليران بودند و از نزديكان امير كوفه به شمار مى آمدند. سالم و يسار، افسران ارشد سپاه حسين را براى نبرد دعوت كردند. حسين به
افسران خود اجازه نداد كه هماورد آن دو گردند. سرباز رشيد حسين به نام ابن عمير شرفياب شد و اجازه خواست كه پاسخ مبارز طلبان سپاه يزيد
را بدهد. حسين كه چشم به سرباز رشيد خود انداخت ، مردانگى و رشادت وى را پسنديد و اجازه داد كه به ميدان برود.
ابن عمير به ميدان آمد و يك تنه با آن دو دلاور بجنگيد و طولى نكشيد كه پيروز شد و هر دو را بكشت . در برابر، انگشتان دست چپش قطع گرديد.
در اين جنگ تن به تن ، يزيديان شكست خوردند و ديگر كسى جراءت نكرد كه به ميدان آيد و از سپاه حسين مبارز طلب كند. پيروزى ابن عمير آژير
خطر براى يزيديان بود و روحيه آن ها را متزلزل ساخت .
نقشه جنگ عوض شد و حمله عمومى از سپاه يزيد بر سپاه حسين آغاز گرديد. يزيديان حمله اى سخت كردند كه كار تمام شود، ولى با شديدترين
مقاومت ها از ياران حسين رو به رو شدند. چنين مقاومتى در تاريخ بشريت نظير ندارد.
شماره مدافعان از يك صدم مهاجمان كمتر بود ولى به خوبى حمله را دفع كردند. پدافند ياران ، به قدرى موفقيت آميز بود كه نيازى پيدا نكرد
خود حسين شخصا در نبرد شركت كند. نيمى از ياران حسين در اثر اين حمله بر خاك و خون غلتيدند و شهيد شدند، گويند شهيدان اين حمله
چهل و يك تن بودند.
اين دفاع مردانه موجب شد كه فرمانده سپاه يزيد از حمله عمومى صرف نظر كند، و حمله هاى جناحى پيش گيرد. جناح چپ سپاه كوفه بر جناح راست
سپاه حجاز حمله ور گرديد. حجازيان ، زانوان را بر زمين نهادند و نيزه ها را به سوى دشمن گرفته خط دفاعى
تشكيل دادند. اين حمله نيز به خوبى دفع شد و سپاه كوفه از اين حمله نيز نتيجه نگرفت و عقده اى در
دل پليدان پيدا شد. ابن جوزه از درون سپاه يزيد بيرون شد و فرياد زد: اى حسين ! مژده باد تو را به آتش دوزخ (ص)منظورش نزديك شدن
شهادت بود.
حسين پاسخ داد: ((هرگز چنين نخواهد شد، من نزد خداى آمرزنده و مهربان مى روم )). و نفرينش كرد:
((خدايا اين مرد را به سوى آتش بكشان )). نفرين به اجابت رسيد؛ ناگهان پاى اسب ابن جوزه در جويى رفت و تكانى سخت خورد و سرنگون
گرديد، بپاى چپش در ركاب ماند و پاى راستش از ركاب خارج شده ، در هوا قرار گرفت . اسب هم چنان مى كشانيد و بر روى زمين مى خزانيدش ،
سرش به سنگ مى خورد و تنش معلق شده بود و هم چنان بود تا جان داد نفرين ، كار خود را كرد و مسروق خضرمى را به هوش آورد تا از سپاه
كوفه بگريزد و سر به بيابان گذارد. او كسى بود كه به عزم كشتن امام آمده بود، تا از امير كوفه جايزه بگيرد.
7 شمر با سربازان تحت فرماندهى خود حمله كرد و حسينيان مردانه دفاع كردند و ابن عمير در اين دفاع مردانه شهيد گرديد.
سواران سپاه حجاز كه شماره آن ها از چهل كمتر بود، حمله متقابل كردند و دليرانه به سوى دشمن تاختند. سپاه كوفه عقب نشينى كرد، كار به جايى
رسيد كه فرمانده سواران سپاه كوفه ، از عمر، فرمانده كل كمك خواست و پيامى فرستاد:
سواران من از دست اين عده ناچيز، داغان شده و پراكنده گرديدند. براى من كمك بفرست ، كمك ، كمك .
ياران حسين ، دادمردى و مردانگى دادند. هر يك آن ها، با گروهى از سربازان دشمن رو به رو بود شجاعانه مى جنگيدند و جان بازى مى كردند.
دليرانه به نبرد ادامه مى دادند. عمر، دو گردان ذخيره را وارد ميدان كرد و به كمك سواران فرستاد. پانصد تيرانداز در ميان آن ها بود. گروه
ديگر كه جامه اى بر خود و بر اسب پوشانده بودند كه سلاح در آن كارگر نشود. اينان حمله را با حمله پاسخ دادند. به سپاه حسين نزديك شده
تيراندازى كردند. در نتيجه ، اسبان سپاه حسين مجروح شده ، از كار افتادند. رادمردان ، پياده به نبرد ادامه دادند و پاى دارى كردند.
روز به نيمه رسيده بود و تنور جنگ هم چنان افروخته بود، جان بازان ، جان بازى مى كردند، شهيدان به شهادت مى رسيدند و بر افتخار انسانيت
مى افزودند.
كشته ها و مجروحان سپاه كوفه بى شمار بود، هر سربازى كه از حجازيان كشته مى شد، در برابر، چند سرباز كوفى كشته شده بود. زمين از
پيكرهاى مقتولان فرش شده بود، خون سراسر دشت را فرا گرفته بود. سربازى كه از سپاه يزيد كشته مى شد، به زودى با سرباز ديگر
جايش پر مى شد. ولى سرباز حسين كه شهادت مى يافت ، جايش خالى مى ماند، نيروى احتياط و ذخيره اى در كار نبود كه جاى او را پر سازد. هر چه
عدد شهيدان افزايش مى يافت ، شماره سربازان حسين كاستى مى پذيرفت .
8 عمر سعد، تصميم گرفت جبهه دوم تاءسيس كند تا جنگ را زودتر خاتمه دهد. گروهى را ماءمور كرد كه از چپ و راست بر سپاه حسين
بتازند. حسين ، اين جمله را پيش بينى كرده و سربازانش به زودى آن را دفع كردند و كوفيان در اين حمله كارى از پيش نبردند.
عمر سعد فرمان داد: به خيمه ها آتش بيندازيد و خود نزديك نشويد! كوفيان چنين كردند و به آتش افكنى به سوى خيمه ها پرداختند! حسين ، به
ياران فرمود: ((از اين كار نتيجه اى نخواهند گرفت )).
شمر به خيمه هاى حسين (ع) آن قدر نزديك شد كه با سرنيزه اش خيمه اى را سوراخ كرد و فرياد زد: آتش بياوريد، تا خيمه را به خيمه نشينان
آتش بزنم ! زنان و كودكان خيمه نشين ، از خيمه بيرون شدند. حسين به شمر خطاب كرد:
((مى خواهى خانواده مرا بسوزانى ؟! خداى تو را بسوزاند)).
زهير سردار بزرگ و نابغه نظامى با ده تن از سربازانش چنان برق آسا بر شمر بتاخت كه وى مجبور به عقب نشينى گرديد و كشته اى بر جاى
گذارد.
يزيديان كه از حمله بر چپ و راست نتيجه نگرفتند، مجبور شدند كه دوباره از رو به رو بجنگند تا باقى مانده سپاه حسين را نابود سازند. آنان
هر چند اندك بودند، ولى خستگى ناپذير بودند، تشنگى را، كه سراپاى آن ها را فرا گرفته بود، از ياد برده ، خم به ابرو نياورده بو سستى
در عزيمت آن ها راه نداشت . شجاعانه مى جنگيدند، دليرانه نبرد مى كردند و حماسه انسانيت را روح مى بخشند.
9 ابو ثمامه ، سرباز دلير حسين كه كثرت شهدا و قلت سپاه را بديد، عرض كرد: جانم به فدايت ، دشمن نزديك شده و چيزى از
عمر من باقى نمانده ، پيش از تو كشته خواهم شد، آرزومندم وقتى كه خدا را ملاقات مى كنم . نماز پيشين را كه وقتش رسيده ، به جا آورده باشم .
حسين گفت : ((به ياد نماز افتادى ، خداى تو را، از نمازگزاران قرار دهد و از ذاكران بداند. آرى ، اكنون آغاز وقت نماز ظهر است )). سپس
فرمود:
((از اين مردم بخواهيد كه ساعتى دست از جنگ بردارند، تا ما نماز بخوانيم )). حصين ، سردار يزيد، فرياد زد: نماز حسين
قبول نخواهد شد! حبيب سردار حسينى پاسخش داده گفت :
نماز آل رسول الله قبول نمى شود و نماز چون تو خرى قبول مى شود؟!
حصين ، به سوى حبيب بتاخت . حبيب ، حمله متقابل كرد و با نخستين ضربت ، كار اسبش را بساخت . حصين بر زمين افتاد. سربازانش او را از چنگ حبيب
ربودند. حبيب كه چنان ديد، يك تنه بر سپاه دشمن زد. گويند 62 تن را به خاك انداخت و شهادت يافت . كشته شدن حبيب ، در حسين اثر گذارد و گفت
: پاى خدا حسابش مى كنم .
پس حبيب را مخاطب ساخته گفت :
اى حبيب ! رحمت بر آن شيرت باد، تو كسى بودى كه قرآن را يك شبه ختم مى كردى )).
از پى حبيب ، حر، سردار بزرگ كوفه ، جنگ نمايانى كرد و شهادت يافت .
حسين تصميم گرفت كه نماز خوف بخواند. به زهير و سعيد فرمود: جلو بايستيد و سپر باشيد. آن دو اطاعت كردند و در پيش روى حسين قرار
گرفتند و خود را آماج تيرهاى دشمن ساختند و نگذاشتند يكى از آن تيرها به حسين اصابت كند.
حسين با ياران باقى مانده ، نماز خوف را به جماعت ، به جا آورد و سلام داد.
نماز كه تمام شد، سعيد در اثر بسيارى تير كه بر پيكرش رسيده بود، بر زمين افتاد و شهادت يافت .
10 در اين جا راه حسين و يارانش را از راه انقلابيون جدا مى بينيم . حسين در آخرين ساعت هاى عمر، در ساعت شكست در فكر نماز بود، به
ياد خدا بود.
آيا انقلابى چنين است ؟ آيا كاسترو چنين است ؟ آيا چه گوارا چنين بود؟ آيا مائو چنين بود؟ انور پاشا، انقلابى ترك ، چنين بود؟ آيا آلنده چنين
بود؟!
آيا آنان در ساعت حساس شكست به ياد نماز بودند و نماز به جماعت خواندند؟ آيا اين همه قدرت روحى داشتند و مى توانستند اين گونه خون سرد
باشند كه در آن ساعت خداى را عبادت كنند؟!
حسين چنين كرد و يارانش چنان كردند. او نماز كرد و آن ها نيز نماز كردند. حسين در كربلا جهادهاى گوناگون داشت ، نماز، يكى از آن جهادها بود.
نماز جهاد است ؛ چنان كه پيكار جهاد است .
جهاد، از خود چشم پوشيدن و خداى را ديدن است . خود را فراموش كردن و خداى را به ياد داشتن است . نماز در ميدان جنگ ، در برابر تيرهاى دشمن ،
با لب تشنه و تن مجروح خونين ، نشان دهنده عظمت ايمان و بزرگى روح است . ايمانى كه به جز در قلب مجاهد، در جاى ديگر يافت نشود.
11 گردونه جنگ هم چنان مى چرخيد. زهير، نابغه نظامى و سردار بزرگ سپاه حسين ، شهيد گرديد و از پس وى ، ياران ديگر شهيد
شدند.
نوبت پيكار به بنى هاشم رسيد. آنان شانزده تن بيش نبودند و همگى از دودمان ابو طالب ، پدر على (ع)، نخست ، پسر بزرگ حسين ، على اكبر،
به ميدان رفت و شهادت يافت و آن گه جوانان هاشمى به جهاد رفتند و همگى شهيد شدند. آخرين شهيد بنى هاشم ، عباس جوان مرد برادر حسين (ع)
و پرچم دار سپاه بود.
هاشميان شهيد، همگى جوان بودند و در ميان آن ها پير كهن سالى نبود. بزرگ ترين آن ها از نظر سن ، خود حسين (ع) بود كه به شصتمين بهار عمر
خود نرسيده بود. پيران بنى هاشم كجا بودند؟! جوانان ديگرشان كجا بودند؟! شماره هاشميان در آن زمان ، بايد بيش از هزار باشد، ولى
نخواستند به شهادت برسند. توفيق ، رفيقى است ، به هر كس ندهندش .
12 واپسين شهيد كربلا، سويد حضرمى است . وى جنگ نمايانى كرد و زخم بسيارى برداشت و بر زمين افتاد و از هوش برفت . كشته
اش پنداشتند. هنگامى كه حسين كشته شد و كوفيان فرياد مى كشيدند: حسين كشته شد. سويد به هوش آمد و از جاى برخاست ، از شمشيرش جست و جو
كرد، نيافت ، سر انجام كاردى پيدا كرد و بر سپاه كوفه حمله كرد.
بيم و ترس در دل كوفيان جا گرفت . گروهى فرار كردند، به گمان آن كه ياران حسين زنده شده و دوباره به جهاد پرداخته اند. ولى پس از
اندى پى به حقيقت بردند و سويد را شهيد كردند.
پيشواى شهيدان
1 ياران حسين ، از هاشمى و غير هاشمى ، همگى كشته شدند و ديگر يار و ياورى نماند. نوبت شهادت به پيشواى شهيدان رسيد.
خودش بايد به ميدان برود و دفتر شهادت را ختم كند. پيشوا، داغ ياران و عزيزان و نور چشمان را ديد و مصيبت مرگ همه را چشيد و آن گه به
شهادت رسيد. انسان هر چه بزرگ تر باشد، مصيبتش بزرگ تر خواهد بود.
پيشوا، آماده جهاد گرديد، نخست از على (ع) جوان بيمارش ديدار كرد، پدر بايد برود و پسر بايد بماند، تا شهادت ، نور افشانى كند، تا نور
خدا خاموش نگردد، تا نسل پيغمبر قطع نشود، تا جهان بشرى بدون رهبر نماند، تا گردش چرخ هميشه به كام ستمگران و قلدران نگردد. ميان
پسر و پدر چه گذشت ، خدا مى داند.
پيشوا، ودايع امامت ، و ذخاير قدس را به على سپرد و با پسر وداع كرد و از خيمه بيرون شد. هنگامى كه حسين از خيمه على به سوى مرگ مى رفت ،
على چه حالى داشت ؟
اين جوان بيمار چه روح عظيمى داشت كه توانست در برابر اين همه مصيبت مقاومت كند! در ساعتى چند، پدر و برادرها و عموها و همه عزيزانش را از دست
داد، و خود در بستر بيمارى افتاده بود و ياراى حركت نداشت . چه نيرويى شگرف در پيكر ناتوان على بود؟! و چه استقامتى در آن نهفته ؟! خدا
داناست كه رهبرى را به كه بدهد و چه كسى را براى رهنمايى بشر بگزيند.
حسين به ميدان آمد و بايستاد و دستى بر محاسن كشيد. محاسنى كه خضاب شده و همچون شب ، مشكى بود. نخستين سخنى كه بر زبان آورد، چنين بود:
((آتش خشم الهى ، بر يهود افروخته گرديد؛ چون عزير را پسر خدا گفتند. آتش خشم خداى بر مسيحيان افروخته گرديد؛ چون مسيح را پسر خدا
دانستند. و آتش خشمش بر مردمى افروخته شد كه مى خواهند پسر پيغمبرشان را بكشند!)).
هر سه ملت از حد تجاوز كردند و هر كدام به سويى منحرف شدند؛ يهوديان و مسيحيان ، پيمبران خود را بالا برند، تا پسر خدا گفتند! ولى
مسلمانان ؟! دشمنى كردند! چرا؟ آنان دوستى و محبت كردند، اينان دشمنى و عداوت كردند، آنان در دوستى تجاوز كردند، آنان قدردانى را از حد
گذراندند! اينان در دشمنى تجاوز كرده ، و نمك به حرامى كردند! سپس حسين ندا در داد:
((آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟! آيا يكتاپرستى هست كه از خدا بترسد؟! آيا يار و ياورى براى ما يافت مى شود؟! آيا اميدوارى به
رحمت خدا هست كه به ما يارى دهد؟!)).
نداى حسين در آن بيابان طنين انداز بوده و هست . اين نداى جاويدان هميشه بلند است . فرزندش على ، جوان بيمار، نداى پدر را شنيد و از بستر بلند
شد و بر عصا تكيه كرد و از خيمه بيرون شد تا به يارى پدر بشتابد. پدر، پسر را از دور بديد و خواهر را صدا زده گفت :)) جلوى على را
بگير و مگذار بيايد)).
خواهر اطاعت كرد و پسر نيز اطاعت كرد، خواهر دويد و برادر زاده را برد و در بسترش بخوابانيد.
جهاد، از بيماران و ناتوانان ، خواسته نشده . على بيمار شد تا بماند، تا
نسل پاك على و فاطمه در جهان بماند. تا آل محمد نابود نگردند، تا جهان بشرى از نور خدا، خاموش نگردد. بانوان حرم ، نداى حسين را شنيدند،
شيون و زارى آغاز كردند. به گوش حسين (ع) رسيد. به خيمه گاه بازگشت و زنان را خاموش كرد.
حسين (ع) به هيچ يك از بانوان اجازه نداد كه سلاح بردارند و در جنگ شركت كرده ، يارى اش كنند؛ با آن كه آنان آماده بودند كه خود را فداى حسين
كنند.
حسين ، به زنان اجازه جهاد نداد؛ چون جهاد سرخ را جدش پيغمبر براى زن روا نشمرده بود. چون خدا، چنين عبادتى را از آن ها نخواسته بود.
اگر جهاد، براى زن مستحب بود، زينب در جهاد كربلا شركت مى كرد، خواهران حسين شركت مى كردند، بانوان ديگر شكرت مى كردند. جهاد سرخ در
اسلام ، نه تنها بر زن واجب نيست ، بلكه مستحب و پسنديده هم نيست .
پس به خواهرش زينب فرمود: ((شير خوار مرا بياور، تا با وى وداع كنم )).
خواهر، كودك شير خوار را بياورد و به دست پدر داد.
شير خوار از هوش رفته بود. ديدگانش در اثر تشنگى به گودى نشسته بود. لب هاى كودك پژمرده شده بود.
حسين خواست فرزند را ببوسد كه حرمله از سپاه دشمن ، تيرى بر به چله كمان گذارد و نشانه گيرى كرد و به سوى حلقوم شيرخوار رها كرد!
تير بر گلوى كودك نشست و گردنش را از گوش تا گوش بدريد و بوسه در ميان دو لب حسين ، خون گرديد.
فرزند خون آلود به روى دست پدر جان داد. شيرخوار شهيد را به خواهر داد و دست ها را زير گلوى او گرفت ، تا از خون پر شد و به آسمان
پاشيد و گفت : ((بر من اين مصيبت آسان است ؛ چون در برابر چشم خدا قرار دارد)).
حسين ، خواهر را تسليت داد، به جاى آن كه خواهر به وى تسليت گويد. آن گاه كشته كودك را برد و در كنار پيكرهاى شهيدان نهاد. شهيدى كه به
پاى خود به ميدان نرفت ، شهيدى كه توانست يك تير از تيرهاى دشمن را كم كند. حسين ، در آن
حال با خداى خود سخن گفت ، به نيايش پرداخت :
((پروردگارا! شيرخوار من ، كمتر از شيرخوار ناقه صالح نزد تو نباشد.
پروردگارا! اگر يارى را از ما دريغ داشتى ، بهتر از آن را عنايت فرما و انتقام ما را از اين ستم كاران بكش و آن چه امروز بر ما مى گذرد، اندوخته
فرداى ما قرار بده .
پروردگارا !تو گواه باش كه همانندترين كس به پيغمبرت را، اين مردم كشتند!)).
2 حسين ، به ميدان بازگشت و فرياد زد و رجز خواند:
((من پسر على پاك هستم و از دودمان هاشم ، و همين افتخار براى من بس است . جدم
رسول خداست ، بهترين بشر. ما نور خدا در زمين هستيم . مادرم فاطمه دختر محمد است . عمويم جعفر طيار است . كتاب خدا در خانه ما
نازل شده و وحى و هدايت ، در ميان ماست و بس )).
در وسط ميدان مانند كوه آهن ايستاده بود. از مرگ فرزندان ، از مرگ برادران ، از مرگ ياران ، كوچك ترين خللى در عزيمتش راه نيافته بود. تشنگى
، خستگى ، بى خوابى ، رخنه اى در عزيمتش ايجاد نكرده بود. آينده تاريك بانوان حرم ، خم به ابرويش نياورده بود. اين است استقامت ! اين است
عظمت روحى !
پسرش امام سجاد مى گويد: ((در آن روز هر چه موقعيت سخت تر و شديدتر مى شد، چهره پدر، درخشان تر مى گرديد و آرامش بيشتر در وى مشاهده
مى شد)). يكى از سربازان كوفه بر حضرتش نظر كرد و فرياد زد: ببين چقدر نسبت به مرگ بى اعتناست !
حسين مبارز طلبيد و هماورد خواست . تميم پسر قحطبه به ميدان آمد و جنگ ميان تميم و حسين آغاز شد. در اثر زد و خورد پاى تميم قطع گرديد و بر
زمين افتاد. حسين به كشتنش نپرداخت . بلكه از او پرسيد: چه كمكى از من ساخته است تا انجام دهم .
تميم گفت : قدرت حركت ندارم ، بگو بيايد مرا ببرند.
حسين فرياد كشيد: بياييد و تميم را ببريد. يارانش آمدند و او را بردند. عمر بن فتى ، برادر مادرى تميم به قصد انتقام به سوى حسين ، تاخت
آورد. اسب را چنان مى تازانيد كه وقتى به حسين نزديك شد، و خواست افسار اسب را بكشد تا بايستد اسب تازان ، سوارش را بر زمين انداخت . عمر،
سخت كوفته گرديد و نتوانست به زودى از جاى برخيزد. حسين هم بالاى سرش ايستاده بود و به او كارى نداشت .
پس از آن كه ابن فتى خود را باز يافت و توانست از جاى برخيزد. به سوى اسب خود رفت . باز هم حسين به او كارى نداشت . عمر بر اسبش سوار
گرديد، حسين به او كارى نداشت . پس از آن كه سوار شد و توانست خود را نگه دارد و بينديشيد و جوان مردى حسين را به ياد آورد كه در هر دم مى
توانست او را نابود سازد پس از درنگ مختصرى ، از ميدان بازگشت و به سوى فرمانده سپاه كوفه شد و گفت :
جوان مردى حسين نمى گذارد كه به رويش شمشير بكشم . سپس راه صحرا را پيش گرفت و ناپديد گرديد.
آيا جنگاورى چنين ديده شده ؟! آيا انقلابيون چنين هستند؟! آيا سربازان گم نام چنين هستند كه بر دشمن در ميدان جنگ ترحم كنند؟! راه حسين چه راهى
بود؟ راه خبرگان نظامى ؟ نه . راه انقلابيون ؟ نه . راه مهر، راه عطوفت ، راه خدا.
حسين ، عقده قلبى نداشت ، كينه كسى را در دل نمى پرورانيد. تابه وى حمله نشد، به جنگ دست نبرد و جنگ را آغاز نكرد. نامردى در جنگ نكرد،
شبيخون نزد. با جوان مردى و بزرگوارى به جنگ پرداخت تا شهيد گرديد.
اين يكى از شاهكارهاى انسانى است كه دشمنى به قصد كشتن بيايد، با مهر دشمن هماورد خود رو به رو گردد. حسين (ع) بر تميم و بر برادرش ،
قدرت داشت ولى از قدرتش استفاده نكرد. از قدرت استفاده نكردن كار هر كس نيست و جز در راه حسين (ع) يافت نخواهد شد.
حسين (ع) مى توانست آن ها را بكشد و به راحتى و آسانى مى توانست ، ولى نكشت ، جايى كه كشتن در هر آيينى و مسلكى روا بود. همه قوانين جهان آن
را مجاز دانسته اند. اين گونه جوان مردى ، در تاريخ بشريت كجا سراغ داريد؟! آيا چنين بزرگوارى و رادمردى به جز در مذهب محمد و
آل ، در كدام مكتب و مذهب نظير دارد؟! آيا قلبى مهربان تر از قلب حسين (ع) و روحى پاكيزه تر از روح حسين (ع) ديده ايد، شنيده ايد؟! روحى كه عقده
ندارد، كينه ندارد، دشمنى با كسى ندارد. خيرخواه بشر است . هر كس به جاى حسين بود، عقده اى خطرناك در قلبش ، پديد مى آمد.
|