fehrest page

back page

توبه بنى اسرائيل
آنها با اين انحراف دچار خبطى عظيم بودند و تصميم به توبه داشتند اما امتى موحد كه طى ده روز گوساله پرست شده و به شدت به آن محبت يافته اند به سادگى نمى تواند از راه غلط خود بازگردد و توبه اى واقعى و سنگين لازم دارد تا كيفر خطا در عمق جانش ماندگار باشد
لذا(237)
موسى به آنها گفت شما با معبود سازى گوساله بر خويش سم روا داشته ايد
به درگاه خالقتان توبه كنيد(238)
يكديگر را به قتل برسانيد اين نزد خدايتان بهتر است (239)
آنها بايد يكديگر را در يم نبرد داخلى به قتل مى رساندند تا توبه آنها قبول شود بر اساس برخى روايات هفتاد هزار نفر كشته شدند تا اينكه (240)
خداوند توبه آنها را قبول نمود(241)
او توبه پذير و مهربان است
تعطيلى شنبه
بنى اسرائيل بايد تربيت مى شدند و كجرويهاى آنها در حكومت موسى موجب بود تا خداوند قوانين سختى را بر آنها واجب نمايد تا به راه آمده و در مسير كمال قرار گيرند
از امورى كه خداوند براى مجازات آنها وضع نمود تعطيلى روز شنبه بود يعنى با اينكه بر اساس سنت ابراهيم روز جمعه عيد و تعطيل بود اما خداوند شنبه را نيز تعطيلى اعلان نمود تا اين امت دنيا زده منغمر در ماديات از امور مادى فاصله گرفته و به تربيت نفوس خود بپردازند و امتى كه به امور دنيا سخت گرفتار شده از هر دقيقه تعطيلى آن رنج مى برد اما بالاخره قانونى بود كه بايد رعايت مى كردند(242)
به آنها گفتيم روز شنبه را رعايت كنيد و (كار و تجارت را تعطيل نماييد) و پيمان سنگينى در اين باره از آنها گرفتيم (243)
اما گروهى از آنها با اين تعطيلى مخالفت كردند و به آنها گفتيم ميمون و رانده شده درآورديم (244)
از آنها در باره شهرى كه در كنار دريا بود و روز شنبه را زير پا گذاشتند علت اين بود كه روز شنبه كه تعطيلى بود ماهى فراوانى در كنار دريا مى آمد و روزهاى ديگر ماهى در كنار دريا آنطور نبود و ما آنها را اين چنين آزمايش ‍ نموديم
آزمايش الهى چقدر دقيق است خداوند روز شنبه را تعطيلى اعلان مى كند و آنگاه براى افرادى كه در كنار دريا زندگى مى كنند و تجارت و كسب آنها از دريا است روزهاى شنبه ماهيهاى دريا را مامور مى سازد تا در كنار دريا حاضر شوند و اين امر موجب تحريك آنها به ماهيگيرى است اما ساير روزها به سختى ماهيگيرى مى كنند و ماهيها در قعر فرو مى روند اينجا است كه توكل اعتماد وايمان به خداوند در آزمايشى سخت قرار مى گيرد

استفاده از نيروهاى موسى عليه او
بلعم باعورا يكى از شخصيتهاى ممتاز بنى اسرائيل بود كه بر اثر عبادتها و رياضتها توانسته بود مقام شايسته اى نزد خداوند يافته و تا حد دسترسى به اسم اعظم الهى كه مقام مستجاب الدعوه بودن را در پى دارد پيش رود و دعاى او نزد خداوند مستجاب بود.
او با توجه به وضعيت بنى اسرائيل كه اسير فرعون بودند و او نيز يكى از همين بنى اسرائيل بود اما مقام صبر و تسليم در برابر علم و حكمت الهى به او اجازه نمى داد دعايى در نابودى سريع فرعون داشته باشد
گويا فرعون از وجود او مطلع مى شود و او را براى نابودى موسى وسيله مناسبى مى يابد لذا به او نزديك مى شود و با وعده قدرت و پيشنهاد دنيا او را به سوى خود جذب مى كند و او در اختيار فرعون قرار مى گيرد و عليه موسى به تبليغ مى پردازد و تا آنجا كه حاضر مى شود كه عليه موسى و ساير بنى اسرائيل دعا نمايد و خداوند در اين حال اسم اعظم را از او سلب مى نمايد(245)
بر آنها خبر كسى را كه نشانه هاى خود را در اختيار او قرار داديم اما خود را از آنها جدا نمود و شيطان به دنبال او افتاد و او از گمراهان شد(246)
ما اگر مى خواستيم مى توانستيم او را نزد خود بالا ببريم اما چون او ماندگارى در زمين را اختيار نمود و از هواى نفس تبعيت كرد(اين امكان پذير نيست ) او همانند سگ هار است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را بيرون مى آورد و اگر رهايش كنى باز دهانش باز و زبانش را بيرون مى آورد وضعيت كسانى كه آيات ما دروغ پنداشته اينگونه است داستانها را بازگو كن شايد تفكر نمايند
داستان موسى و خضر
موسى از خداوند درخواست داشت تا با خضر كه حكيم و عالم به اسرار عالم است ملاقات داشته و از محضر او استفاده نمايد و گويا محل اين ملاقات در منطقه الحاق خليج سوئز با خليج عقبه در انتهاى درياى سرخ است و به همين منظور به سوى نقطه موعود تصميم حركت دارد و اين مطلب را با يوشع بن نون كه جانشين موسى پس از مرگ او بود در ميان گذارد
اين واقعه ظاهرا مربوط به اواخر عمر حضرت موسى و پس از فتح قسمتهاى عمده فلسطين و پس از مرگ هارون برادر موسى است .
خداوند داستان اين ملاقات را اينگونه بيان مى دارد(247)
آن گاه كه موسى به جوانمرد(يوشع بن نون )گفت من دست از سفر بر نمى دارم تا اينكه به محل التقاى دو دريا برسم گو اينكه سفر من هشتاد سال به طول انجامد
موسى حركت نمود و سختيهاى راه را بر خود هموار ساخت تا اينكه به نقطه موعود رسيدند(248)
وقتى در آنجا ماهى از آب گرفتند تا براى خود غذا آماده كنند اما از ماهى غافل شدند و ماهى زنده شده و خود را درون آب پرتاب نمود و رفت
يوشع كه مسؤ ول غذا بود متوجه ين داستان نشد و آنها حركت نمودند(249)
وقتى از آن نقطه عبور كردند موسى به يوشع گفت غذا را بياور كه از زيادى راه خسته شديم (250)
يوشع به ياد ماهى افتاد كه با غفلت او درون آب افتاده و غذايى در كار نيست لذا به موسى گفت يادت مى آيد كه كنار آن صخره نشستيم من فراموش كردم ماهى را بردارم و شيطان موجب فراموشى شد و ماهى بطور عجيبى در آب به راه خود رفت
گويا اين از علائم نقطه ملاقات موسى با خضر بوده است لذا به يوشع گفت :(251)
اين همان است كه ما به دنبال آن هستيم لذا به جستجو آن نقطه بازگشتند
اما آن نقطه را نيافتند بلكه (252)
بنده اى از بندگان ما كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از ناحيه خود به دانش فراوانى آموختيم يافتند(253)
موسى با او سخن گفت كه اجازه مى دهى با تو همراه شوم تا از آنچه آموخته اى مايه رشد و صلاح به من تعليم دهى ؟(254)
عالم گفت هرگز نمى توانى مرا تحمل نمايى (255)
چگونه مى خواهى بر آنچه نسبت به آن احاطه علمى ندارى صبور باشى ؟(256)
موسى گفت انشاء الله خواهى ديد كه صبر مى كنم و از هيچيك از دستوراتت سرپيچى نمى كنم (257)
عالم گفت پس اگر به دنبال من مى آيى نبايد از چيزى سؤ ال كنى تا هنگامى كه خودم برايت علت قضايا را توضيح دهم
موسى اين شرط را پذيرفت و از اين نقطه همراه او شد و گويا يوشع را به فلسطين بازگرداند چون وقتى او تحمل همراهى عالم را ندارد يوشع حتما با مشكل روبرو مى شود او مى رود و موسى به تنهايى همراه عالم مى شود(258)
آنها حركت كردند تا به نقطه اى رسيدند كه براى عبور نياز به كشتى بود لذا سوار كشتى شدند. موسى ديد خضر كشتى را سوراخ كرد صدايش درآمد كه كشتى را سوراخ كردى كه سرنشينهايش را غرق كنى ؟ كار بدى انجام دادى !(259)
خضر گفتم نگفتم تو نمى توانى تحمل نمايى
موسى كه متوجه اشتباه خود شده بود بلافاصله گفت (260)
مرا به خاطر اين فراموشى مؤ اخذه نكن و مرا در تنگنا قرار نده
خضر پذيرفت و حركت نمودند(261)
رفتند تا با پسر بچه اى مواجه شدند و خضر او را كشت موسى با تعجب گفت آيا انسان بى گناهى را كشتى ؟! كار ناروايى انجام دادى (262)
خضر گفت آيا نگفتم كه تو هرگز نمى توانى در كنار من صبور باشى
تحمل كارها و اقدامات من نياز به خبر از اسرار دارد و تو در آن مرتبه نيستى كه اسرار عالم را در اختيار تو گذاشته و بدانى هر عملى و اقدامى و حادثه اى معلولى از علتى است كه لاجرم بايد اين نتيجه را بدهد و خلاف آن خلاف حكمت است (263)
موسى گفت اگر پس از اين سؤ الى نمودم با من همراهى نكن و از ناحيه من معذور خواهى بود(264)
رفتند تا به دهى رسيدند و از آنها غذا خواستند ولى اهالى از دادن غذا امتناع نمودند(بنا بر اين گرسنه ماندند ديوارى را ديدند كه در شرف خراب شدن بود خضر آن را نو سازى كرد موسى در اعتراض گفت خوب بود دستمزد نوسازى را مى گرفتى (265)
خضر گفت اى نقطه جدايى من و توست اكنون تو را از راز كارهايى كه نتوانستى تحمل كنى با خبر مى سازم (266)
كشتى چند تنى چند از مستمندان بود كه در دريا كار مى كرد و در آن طرف آب پادشاهى بود كه كشتى ها را غصب مى كرد من آن را تخريب نمودم تا كشتى را نگيرد
گويا كشتى ها را براى نبرد مى گرفتند و تنها كشتى هاى سالم را جمع آورى مى كردند و با كشتى هاى معيوب كارى نداشتند خضر كشتى را معيوب ساخت تا تعميراتى باشد و از شر غصب در امان بماند(267)
و اما نوجوانى را كه به قتل رساندم پدر و مادر آنها مؤ من بودند و ترس اين را داشتيم كه موجب كفر و طغيان آنها شود(268)
خواستيم خداوند بجاى آن نوجوان فرزند پاكتر و مهربانترى به آنها عطا نمايد(269)
و اما ديوار مربوط به دو نوجوان يتيم بود كه در اين شهر زندگى مى كردند و زير ديوار گنجى بود متعلق به آن دو و پدر اين دو انسان صالحى بود خداوند خواست آنها بزرگ شوند و گنج را استخراج كنند و اين رحمت پروردگار بر آنهاست
اين كارها تصميم من نبود بلكه همه رحمت الهى بود اين راز كارهايى است كه تو نتوانستى آنها را تحمل نمايى
سرنوشت موسى
موسى امت خود را تا فلسطين همراهى نمود و با هر تلاش و زحمتى كه بود توانست بسيارى از شهرهاى فلسطين را آزاد نمايد اما اينكه او توانست در مركز بيت المقدس وارد شود يعنى توانست از اردن عبور نمايد اختلاف است و برخى معتقدند او قبل از ورود در قدس از دنيا رفت و ماموريت عبور از اردن و وارد شدن در بيت المقدس را به يوشع بن نون جانشين خود واگذار نمود و بنى اسرائيل ماموريت يافتند همراه يوشع به نبرد ادامه دهند
بر اساس اين نقل موسى بر كوه نانون نگاهى بر شام انداخت و خداوند به او فرمود اين سرزمين متعلق به ابراهيم و اسحاق و يعقوب است اما تو هرگز داخل آن نمى شوى و در آنجا قبض روح شد و يوشع او را در همانجا مدفون ساخت و كسى از قبر او با خبر نشد(270)
ساير داستانهايى را كه پيرامون مرگ موسى نقل مى كنند نيز حاكى از آن است كه قوم موسى حاضر نشدند در حيات او با وى همكارى نموده و قدس را فتح نمايند و موسى در مدت چهل سالى كه بنى اسرائيل در سرگردانى بودند از دنيا رفت و يوشع بن نون او در نقطه اى محرمانه دفن نمود و كسى از قبر او با خبر نشد.
تفرقه بنى اسرائيل پس از موسى
بنى اسرائيل تجربيات فراوانى از زندگى با موسى چه در زمان مبارزاتش با فرعون و چه پس از عبور از دريا و سكونت در صحراى سينا و چه پس از دستور فتح بيت المقدس و ورود در قدس و سرگردانى در بيابان به مدت چهل سال و مسائل گوناگون ديگرى كه در زندگى با حكومت او داشته به دست آوردند و از اين امت گروهى را ساخت كه در مسائل سياسى صاحب نظر و فكر شدند و مى توانستند در صورت انحراف بسيار خطرناك باشند و در صورتى كه در مسير اصلاح قرار مى گرفتند مى توانستند كمك فراوانى به پيشرفت حق نمايند
آنها پس از موسى به گروههاى مختلفى تقسيم شدند برخى در مسير موسى باقى مانده و به راه او سلوك نمودند و در همكارى با يوشع داراى اخلاص ‍ بود و برخى منحرف گشته و راه خيانت را پيشه نمودند

fehrest page

back page