next page

fehrest page

back page

114 - قيام براى امر به معروف و نهى از منكر
هنگامى كه خواست از مكه بيرون بيايد در خطبه اى كه روز هشتم ذيحجه خواند صريحا فرمود: ((من براى امر به معروف و نهى از منكر قيام مى كنم نه براى حكومت يا فتنه انگيزى ))(173)
برنامه حسين همان برنامه جدش و پدرش بود، دعوت مسلمانان به تقوى ، آنان را وادارد در زمين برترى نجويند، يعنى به اصطلاح قرآن مجيد: (علوا فى الارض )(174) نكنند. تطميع هاى حكومت يزيد آنان را نفريبد، كه بشر پرست شوند، بلكه بايد خدا پرست گردند. دنيا بالاخره مى گذرد اين قدر حرص و غفلت براى چه ؟ مگر چقدر اينجا مى مانند؟(175)
115 - هدف حسين ايمان و تقوى است
هدف ابى عبدالله ايمان و تقوى است خودش فرمود:
خرجت لامر بالمعروف و انهى عن المنكر، ترك گناه كنار گذاشتن دوستى دنيا و به جايش دوستى آخرت ، كنار گذاشتن شهوت پرستى و شهوترانى ، و خدا دوست و خدا پرست شدن ، زير بار ظلم نرفتن و تابع طاغى ياغى نشدن ، از آن طرف پيرو حق و تابع فرمان خدا شدن هدف حسين است .(176)
116 - هدف از قيام
جمله اى از امام حسين عليه السلام هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كرده ام ، ولى به معنى و عمق آن ، خيلى فكر نكرده بودم . اين جمله در آن وصيتنامه معروفى است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه مى نويسد. محمد ابن حنفيه بيمار بود به طورى كه دست هايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود. ظاهرا وقتى كه حضرت مى خواستند از مدينه خارج شوند، وصيتنامه اى نوشتند و تحويل دادند. البته اين وصيتنامه نه به معناى وصيتنامه اى است كه ما مى گوييم ، بلكه بمعناى سفارشنامه است كه به معناى اينكه وضع خودش را روشن كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست .
ابتدا فرمود: انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ، اتهاماتى را كه مى دانست بعدها به او مى زنند، رد كرد. خواهند گفت : حسين دلش مقام مى خواست ، دلش ‍ نعمت هاى دنيا مى خواست ، حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود، حسين يك آدم ستمگر بود. دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت ، هدف نداشت ، من يك مصلحم .
بعد فرمود: اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى هدف من ، يكى امر به معروف و نهى از منكر است و ديگر اينكه سير كنم ، سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را. اين جمله دوم ، خيلى بايد شكافته شود. اين جمله در آن تاريخ ، معنى و مفهوم خاصى داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم ، اضافه كرد مى خواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسى بگويد همان گفتن امر به معروف و نهى از منكر كافى بود. مگر سيره جد و پدرش ، غير از امر به معروف و نهى از منكر بود؟ جواب اين است كه اتفاقا بله !؟
117 - قيام براى احياى ارزش هاى اسلامى
اگر به تحليل ظاهرى قضيه (قيام عاشورا) نگاه كنيم ، اين قيام ، قيام عليه حكومت فاسد و ضد مردمى يزيد است ؛ اما در باطن ، يك قيام براى ارزش هاى اسلامى و براى معرفت و براى ايمان و براى عزت است ؛ براى اين است كه مردم از فساد و زبونى و پستى و جهالت نجات پيدا كنند، لذا ابتدا كه از مدينه خارج شد، در پيام به برادرش محمد بن حنفيه و در واقع در پيام به تاريخ ، اين طور گفت : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما؛ من با تكبر، با غرور، از روى فخر فروشى ، از روى ميل به قدرت و تشنه قدرت بودن قيام نكردم ؛ انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ؛ من مى بينم كه اوضاع در ميان امت پيامبر دگرگون شده است ؛ حركت ، حركت غلطى است ، حركت ، حركت به سمت انحطاط است در ضد جهت است كه اسلام مى خواست و پيامبر آورده بود؛ قيام كردم براى اين كه با اين ها مبارزه كنم .
مبارزه امام حسين دو وجه دارد و ممكن است دو نتيجه به بار بياورد؛ اما هر دو نتيجه خوب است : يك نتيجه اين بود كه امام حسين عليه السلام بتواند بر حكومت يزيد پيروز بشود و قدرت را از چنگ آن كسانى كه با زور بر سر مردم مى كوبيدند و سرنوشت مردم را تباه مى كردند، خارج كند و كار را در مسير صحيح خود بيندازد؛ اگر اين كار صورت مى گرفت ، البته باز مسير تاريخى عوض مى شد. يك وجه ديگر اين بود كه امام حسين نتواند به هر دليلى اين پيروزى سياسى و نظامى را به دست بياورد؛ آن وقت امام حسين در اين جا ديگر نه با زبان ، بلكه با خون با مظلوميت ، با زبانى كه تاريخ تا ابد آن را فراموش نخواهد كدر، حرف خود را مثل يك جريان مداوم و غير قابل انقطاع در تاريخ به جريان مى اندازد؛ و اين كار را امام حسين كرد.
البته آن كسانى كه دم از ايمان مى زدند، اگر رفتارى غير از آن داشتند كه به امام حسين نشان دادند، شق اول پيش مى آمد و امام حسين مى توانست دنيا و آخرت را در همان زمان اصلاح كند؛ اما كوتاهى كردند! البته بحث اين كه چرا كوتاهى كردند، چه طور كوتاهى كردند، از آن بحث هاى طولانى و مرارت بارى است كه بنده در چند سال قبل از اين تحت عنوان ((خواص و عوام )) آن را مقدارى مطرح كردم ، يعنى چه كسانى كوتاهى كردند، كه من نمى خواهم آن حرف ها را مجددا بگويم .
بنابراين ، كوتاهى شد و به خاطر كوتاهى ديگران ، مقصود اول حاصل نشد؛ امام مقصود دوم حاصل گرديد، اين ديگر آن چيزى است كه هيچ قدرتى نمى تواند آن را از امام حسين بگيرد؛ قدرت رفتن به ميدان شهادت ، دادن عزيزان ؛ آن گذشت بزرگى كه از بس عظيم است ، دشمن در مقابل آن ، هر عظمتى كه داشته باشد، كوچك و محو مى شود؛ و اين خورشيد درخشان روز به روز در دنياى اسلام نور افشانى بيشترى مى كند و بشريت را احاطه مى كند.
118 - مخالفت با خليفه معصيتكار
ايشان در يك وقتى اين مطلب را فرموده اند كه وقتى قيام كرده اند و نهضت كرده اند در مقابل يزيد، اين سلطان جائر، با يك عدد كمى در مقابل يك عده كثيرى و در مقابل ابر قدرت كه در آن وقت همه مواضع قدرت دستش ‍ بوده است ، كه عذر را از ما ساقط كند كه ما بگوييم كه مثلا ما عدد مان كم بود، اين را در وقتى ايشان فرموده اند كه مى خواستند قيام كنند بر ضد سلطان جائر وقتشان ، خطاب كردند به مردم و خطبه خواندند و علت قيام است اينكه چرا من در مقابل اين آدم قيام كرده براى اينكه اين عهد خدا را شكسته است و سنت پيغمبر را مخالفت كرده است و حرمات الله تعالى را نكث كرده است و نقض كرده است و پيغمبر فرموده است هر كه ساكت بنشيند و تغيير ندهد اين را، جايش جاى همان يزيد است در جهنم ، جايى كه يزيد دارد، كسى كه سكوت كند جايش جاى او است .
حالا ما ببينيم يزيد چه كرده است كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام در مقابلش قيام كردند و همچون مطلبى را فرموده اند اين مال همه است ، يك مطلبى است عمومى ، ((من راى )) هر كه ببيند، هر كسى ببيند يك سلطان جائرى اينطور اتصاف به اين امور دارد و در مقابل ساكت بنشيند، نه حرف برند و نه عملى انجام بدهد، اين آدم جايش جاى همان سلطان جائر است . يزيد يك آدمى بود كه به حسب ظاهر متشبث به اسلام بود و خودش را خليفه پيغمبر حساب مى كرد و نماز هم مى خواند، همه اين كارهايى كه ماها مى كنيم آن هم مى كرد، اما چه مى كرد؟ اما از آن طرف معصيت كار بود، مخالف سنت رسول الله مى كرد، رسول الله سنتش اين است كه بايد با مردم چه جور عمل بكنند، او خلافش عمل مى كرد، بايد حفظ دماء بشود، دماء مسلمين را مى ريخت ، بايد مال مسلمين هدر نرود، او هدر مى داد مال مسلمين را، همان شيوه اى كه پدرش معاويه هم داشت و اميرالمؤ منان هم قيام كرد و در مقابل او، منتهى حضرت امى لشكر هم داشت ولى سيدالشهداء عدد خيلى كمى در مقابل يك ابر قدرت بود.(177)
119 - اقامه معروف
سيدالشهداء عليه السلام از همان روز اول كه قيام كردند براى اين امر، انگيزه شان اقامه عدل بود فرمودند كه مى بينيد كه معروف عمل بهش ‍ نمى شود و منكر بهش عمل مى شود. انگيزه اين است كه معروف را اقامه و منكر را از بين ببريد، انحرافات همه از منكرات است ، جز خط مستقيم توحيد هر چه هست منكرات است ، اينها بايد از بين برود و ما كه تابع حضرت سيدالشهداء هستيم بايد ببينيم كه ايشان چه وضعى در زندگى داشت ، قيامش ، انگيزه اش نهى از منكر بود كه هر منكرى بايد از بين برود. من جمله قضيه حكومت جور، حكومت جور بايد از بين برود.(178)
120 - ترفيع درجه اصل امر به معروف و نهى از منكر
همانطور كه عامل امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضت حسين را بالاتر برد، متعاكسا" نهضت حسينى ارزش امر به معروف و نهى از منكر را بالا برد. همانطور كه تاءثير عامل امر به معروف و نهى از منكر، اين نهضت را در عالى ترين سطح ها قرار داد، اين نهضت مقدس نيز اين اصل اسلامى را در عالى ترين سطح ها قرار داد. چطور اين اصل را بالا برد؟ مگر حسين بن على مى تواند يك اصل اسلامى را پايين و بالا ببرد؟! نه ، مقصودم اين نيست كه در واقع و نفس الامر يعنى در متن اسلام امر به معروف و نهى از منكر، ارزشى داشت و حسين بن على آمد و ارزش اين اصل را در متن اسلام عوض كرد. اين ، كار حسين بن على نيست ، كار پيغمبر خدا هم نيست ، كار خداست .
خدا كه خود اين اصول را بر بنده اش ، براى بندگانش فرستاده است ، براى هر اصلى يك درجه ، يك مرتبه و ارزشى قرار داده است . حتى پيغمبر قادر نيست تصرفى در اينگونه مسائل بكند و در متن واقع اسلامى تاءثير بگذارد. مقصودم اين است كه نهضت حسينى اصل امر به معروف و نهى از منكر را از استنباط و اجتهاد علماء اسلامى و به طور كلى مسلمين بالا برد.
121 - تشكيل حكومت عدل
سيدالشهداء عليه السلام كه همه عمرش را و همه زندگيش را براى رفع منكر و جلوگيرى از حكومت ظلم و جلوگيرى از مفاسدى كه حكومت ها در دنيا ايجاد كردند، تمام عمرش را صرف اين كرد و تمام زندگيش را صرف اين كرد؟ اين حكومت ، حكومت جور بسته بشود و از بين برود؛ معروف در كار باشد؛ منكرات از بين بروند...
سيدالشهداء عليه السلام تمام حيثيت خودش ، جان خودش را و بچه هايش ‍ را، همه چيز را در صورتى كه مى دانست قضيه اين طور مى شود، كسى كه فرمايشات ايشان را از وقتى كه از مدينه بيرون آمدند و به مكه آمدند بيرون حرف هاى ايشان را مى شنود همه را، مى بيند كه ايشان متوجه بوده است كه چه دارد مى كند، اين جور نبود كه آمده است ببيند كه بلكه آمده بود حكومت هم مى خواست بگيرد، اصلا براى اين معنا آمده بود و اين يك فخرى است و آنهايى كه خيال مى كنند كه حضرت سيدالشهداء براى حكومت آمدند، براى اين كه بايد حكومت دست مثل سيدالشهداء باشد، مثل كسانى كه شيعه سيدالشهداء هستند باشد.(179)
122 - يزيد حاكم ظالم بود
حضرت سيدالشهداء با يك عدد كمى حركت كردند و مقابل يزيد كه خوب يك حكومت قلدرى بود، يك حكومت مقتدرى بود و اظهار اسلام هم مى كرد و از قوم و خويش هاى خود اينها بود، در عين حال اظهار اسلام مى كرد و حكومتش به خيال خودش حكومت اسلامى بوده ، خليفه رسول الله به خيال خودش بود لكن اشكال اين بود كه يك آدم ظالمى است كه بر مقدرات يك مملكت بدون حق تسلط پيدا كرده است . اينكه حضرت ابى عبدالله عليه السلام نهضت كرد و قيام كرد با عدد كم در مقابل اين ، براى اينكه گفتند تكليف من اين است كه استنكار كنم ، نهى از منكر كنم (180).
123 - تفسير علت قيام امام حسين (ع)
امام حسين (ع) چرا قيام كرد؟ اين را سه جور مى توان تفسير كرد: يكى اينكه بگوييم قيام امام حسين يك قيام عادى و معمولى بود والعياذ بالله براى هدف شخصى و منفعت شخصى بود. اين تفسير است كه نه يك نفر مسلمان به آن راضى مى شود و نه واقعيات تاريخ و مسلمات تاريخ آن را تصديق مى كند.
تفسير دوم همان است كه در ذهن بسيارى از عوام الناس وارده شده كه امام حسين كشته شد و شهيد شد براى اينكه گناه امت بخشيده شود. شهادت آن حضرت به عنوان كفاره گناهان امت واقع شد، نظير همان عقيده اى كه مسيحيان درباره حضرت مسيح پيدا كردند كه عيسى به دار رفت براى اينكه فداى گناهان امت بشود. يعنى گناهان اثر دارد و در آخرت دامنگير انسان مى شود، امام حسين شهيد شد كه اثر گناهان را در قيامت خنثى كند و به مردم از اين جهت آزادى بدهد. در حقيقت مطابق اين عقيده بايد گفت امام حسين عليه السلام ديد كه يزيد و ابن زيادها و شمر و سنان ها هستند اما عده شان كم است ، خواست كارى بكند كه بر عده اينها افزوده شود، خواست مكتبى بسازد كه از اينها بعدا زيادتر پيدا شوند، مكتب يزيد سازى و ابن زياد سازى كرد. اين طرز فكر و اين طرز تفسير بسيار خطرناك است .
براى بى اثر كردن و از بين بردن حكمت دستورهايى كه براى عزادارى امام حسين رسيده هيچ چيزى به اندازه اين طرز فكر و اين طرز تفسير مؤ ثر نيست .
باور كنيد كه يكى از علل (گفتم يكى از علل چون ديگر هم در كار هست كه جنبه قومى و نژادى دارد) كه ما مردم ايران را اين مقدار در عمل لاقيد و لاابالى كرده اين است كه فلسفه قيام امام حسين براى ما كج تفسير شده ، طورى تفسير كرده اند كه نتيجه اش همين است كه مى بينيم . به قول جناب زيد بين على بن الحسين درباره مرجئه (مرجئه طايفه اى بودند كه معتقد بودند ايمان اعتقاد كافى است ، عمل در سعادت انسان تاءثير ندارد، اگر عقيده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد مى گذرد) هؤ لاء اطمعوا الفساق فى عفو الله ؛ يعنى اينها كارى كردند كه فساق در فسوق خود به طمع عفو خدا جرى شدند. اين عقيده مرجئه بود در آن وقت عقيده شيعه در نقطه مقابل عقيده مجئه بود، اما امروزه شيعه همان را مى گويد كه در قديم مرجئه مى گفتند. عقيده شيعه همان بود كه نص قرآن است الذين آمنوا و عملوا الصالحات هم ايمان لازم است و هم عمل صالح .
تفسير سوم اين است كه اوضاع و احوالى در جهان اسلام پيش آمده بود و به جايى رسيده بود كه امام حسين عليه السلام وظيفه خودش را اين مى دانست كه بايد قيام كند، حفظ اسلام را در قيام خود مى دانست . قيام او قيام در راه حق و حقيقت بود. اختلاف و نزاع او با خليفه وقت بر سر اين نبود كه تو نباشى و من باشم ، آن كارى كه تو مى كنى نكن بگذار من بكنم ؛ اختلافى بود اصولى و اساسى .
اگر كس ديگرى هم به جاى يزيد بود و همان روش و كارها را مى داشت باز امام حسين قيام مى كرد، خواه اينكه با شخص امام حسين خوشرفتارى مى كرد و يا بد رفتارى . يزيد و اعوان و انصارش هم اگر امام حسين متعرض ‍ كارهاى آنها نمى شد و روى كارهاى آن ها صحه مى گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسين بكنند، هر جا را مى خواست به او مى دادند، اگر مى گفت حكومت حجاز و يمن را به من بدهيد، حكومت عراق را به من بدهيد، حكومت خراسان را به من بدهيد، مى دادند؛ اگر اختيار مطلق هم در حكومت ها مى خواست و مى گفت به اختيار خودم هر چه پول وصول شد و دلم مى خواست بفرستم مى فرستم و هر چه دلم خواست خرج مى كنم كسى متعرض من نشود، باز آنها حاضر بودند.
جنگ حسين ، جنگ مسلكى و عقيده اى بود، پاى عقيده در كار بود، جنگ حق و باطل بود. در جنگ حق و باطل ديگر حسين از آن جهت كه شخص ‍ معين آيت تاءثير ندارد. خود امام حسين با دو كلمه مطلب را تمام كرد: در يكى از خطبه هاى بين راه به اصحاب خودش مى فرمايد (ظاهرا در وقتى كه حر و اصحابش رسيده بودند و بنابراين هم را مخاطب قرار داد): الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و الباطل لا يتناهى عنه ، ليرغب المومن فى لقاء الله محقا(181)؛ آيا نمى بينيد كه به حق رفتار نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى شود، پس مؤ من در يك چنين اوضاعى بايد تن بدهد به شهادت در راه خدا)) نفرمود: ليرغب الامام وظيفه امام اين است در اين موقع آماده شهادت شود. نفرمود: ليرغب الحسين وظيفه شخص حسين اين است كه آماده شهادت شود. فرمود ليرغب المؤ من وظيفه هر مؤ من در يك چنين اوضاع و احوالى اين است كه مرگ را بر زندگى ترجيح دهد. يك مسلمان از آن جهت كه مسلمان است هر وقت كه ببيند به حق رفتار نمى شود و جلو باطل گرفته نمى شود وظيفه اش اين است كه قيام كند و آماده شهادت گردد.
اين سه جور تفسير يكى آن تفسيرى كه يك دشمن حسين بايد تفسير بكند. يكى تفسيرى كه خود حسين تفسير كرده است كه قيام او در راه حق بود. يكى هم تفسيرى كه دوستان نادانش كردند كه از تفسير دشمنانش خيلى خطرناك تر و گمراه كننده تر و دورتر است از روح حسين بن على .(182)
124 - اصلاح جامعه
تمام انبيا براى اصلاح جامعه آمده اند، تمام و همه آنها اين مساءله را داشتند كه فرد بايد فداى جامعه بشود. فرد هر چه بزرگ باشد، بالاترين فرد كه ارزشش بيشتر از هر چيز است در دنيا، وقتى كه با مصالح جامعه ، معارضه كرد اين فرد بايد فدا بشود. سيدالشهداء روى همين ميزان آمده ، رفت و خودش و اصحاب و انصار خودش را فدا كرد، كه فرد بايد فداى همين ميزان آمد، رفت و خودش و اصحاب و انصار خودش را فدا كرد، كه فرد بايد فداى جامعه بشود، جامعه بايد اصلاح بشود ((ليقوم الناس بالقسط)) بايد عدالت در بين مردم و در بين جامعه تحقق پيدا بكند.(183 )
125 - امر به معروف عملى
امام حسين عليه السلام يكى از بزرگ ترين سردارهاى آنها را به سوى خود آوردند، كسى كه اساسا نامزد اميرى بود: ((حر بن يزيد رياحى )) او آدم كوچكى نبود. اگر حساب مى كردند بعد از عمر سعد شخصيت دوم در اين لشكر كيست ، غير از حر كسى نبود. مرد بسيار با شخصيتى بود. به علاوه اولين كسى بود كه با هزار سوار ماءمور اين كار شده بود ولى نيرو و جاذبه و ايمان و عمل ، امر به معروف عملى حسين بن على عليه السلام ، حر بن يزيد رياحى را كه روز اول شمشير به روى امام كشيده بود، وادار به تسليم كرد. توبه كرد، جزء التائبون شد التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر.
126 - گواهى مى دهم نماز را بر پا كردى
امر به معروف علاوه بر گفتار، با كردار نيز بايد امر به معروف كرد چه معروفى بالاتر از نماز، شنيده ايد ظهر عاشورا ابوثمامه گفت : يا اباعبدالله از عمر ما چيزى نمانده از لشكر هم نزديك شده اند اينكه زوال است همه آرزو داريم نماز ديگرى با تو بخوانيم ، حسين نگاهى به آسمان كرد ديد آرى ظهر شده است او را دعا فرمود: ((خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد)) در آن گيرو دار نماز خواند و عملا امر به نماز كرد.(184)
127 - امر به معروف در هر حال
امام حسين عليه السلام در دعوت به حق و هشدار از باطل نقش ويژه اى داشت . نقشى كه به عهده كسى جز او، واگذار نشد؛ چرا كه او، با آگاهى جدى بودن خطر، بدان موظف شد و از نظر انجام اين رسالت خطير به مرحله اى اوج گرفت كه بر چهره قاتل خويش كه آهنگ بريدن سر او را داشت تبسم فرمود(185) و او را پند و اندرز داد و نيز سر بريده اش راهب نصرانى را به اسلام فرا خواند(186)
128 - تكليف واجب امر به معروف
سخن امام حسين عليه السلام در امر به معروف و نهى از منكر: (اين كلام از اميرالمؤ منين عليه السلام هم روايت شده است ) ((اى مردم ! از آنچه خدا به آن اولياى خود را پند داده پند گيريد، مانند بدگويى او از دانشمندان يهود آنجا كه مى فرمايد: چرا دانشمندان الهى ، آنان را از گفتار گناهشان باز نمى دارند؟ و مى فرمايد: ((از ميان بنى اسرائيل آنان كه كفر ورزيدند لعن شدند)) - تامى فرمايد: - چه بد بود آنچه مى كردند.
و بدين سان خداوند آنان را نكوهش كرد، چون آنان از ستمگران ميان خود كارهاى زشت و فساد مى ديدند و نهيشان نمى كردند به طمع آنچه از آنها به ايشان مى رسيد و از بيم آنچه از آن مى ترسيدند، با اينكه خدا مى فرمايد: ((از مردم نترسيد و از من بترسيد)) و فرمايد: مردان و زنان با ايمان دوستان يكديگرند، به كارهاى پسنديده وا مى دارند و از كارهاى ناپسند باز مى دارند.
خدا از امر به معروف و نهى از منكر به عنوان تكليف واجبى از خود، آغاز كرده است ، زيرا مى دانسته كه اگر اين فريضه ادا شود و برپا گردد همه فرايض - از آسان و دشوار - برپا شوند، چه امر به معروف و نهى از منكر دعوت به اسلام است همراه رد مظالم و مخالفت با ظالم و تقسيم بيت المال و غنايم ، و گرفتن زكات از جاى خود و صرف آن در مورد بسزاى خود.
سپس شما گروه نيرومند! دسته اى هستيد كه به دانش و نيكى و خير خواهى معروفيد، و به وسيله خدا در دل مردم مهابتى داريد كه شرافتمند از شما حساب مى برد و ناتوان شما را گرامى مى دارد و آنان كه هم درجه شمايند و بر آنها حق نعمتى نداريد، شما را برخورد پيشى مى دارند، شما واسطه حوايجى هستيد كه از خواستارانشان دريغ مى دارند و به هيبت پادشاهان و ارجمندى بزرگان در ميان راه ، گام بر مى داريد، آيا همه اينها از آن رو نيست كه به شما اميدوارند كه به حق خدا قيام كنيد؟!)) اگر چه از بيشتر حقوق خداوندى كوتاهى كرده ايد از اين رو حق امامان را سبك شمرده ، حقوق ضعيفان را تباه ساخته ايد و به پندار خود حق را گرفته ايد. شما در اين راه نه ملى خرج كرديد و نه جانى را براى خدا كه آن را آفريده به مخاطره انداختيد و نه براى رضاى خدا با عشيره اى در افتاديد، آيا شما به درگاه خدا بهشت و همنشين پيامبران و امان از عذاب او را آرزو داريد؟!
اى آرزومندان به درگاه خدا! من مى ترسم كيفرى از كيفرهاى او بر شما فرود آيد، زيرا شما از كرامت خدا به منزلتى دست يافته ايد كه بدان بر ديگرى برترى داريد و كسى را كه به وسيله خدا (بر شما) شناسانده مى شود گرامى نمى داريد با اينكه خود به خاطر خدا در ميان مردم احترام داريد، شما مى بينيد كه پيمان هاى خدا شكسته شده و نگران نمى شويد با اينكه براى يك نقض پيمان پدران خود به هراس مى افتيد.
مى بينيد كه پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله خوار و ناچيزشده و كورها و لال ها و از كار افتاده ها در شهرها رها شده اند و رحم نمى كنيد، و در خور مسئوليت خودكار نمى كنيد و به كسانى كه در آن راه تلاش مى كنند وقعى نمى نهيد و خود به چاپلوسى و سازش با ظالمان آسوده ايد. همه اينها همان جلوگيرى و بازداشتن دسته جمعى است كه خداوند بدان فرمان داده و شما از آن غافليد. مصيبت بر ايشان از همه مردم بزرگ تر است ، زيرا در حفظ منزلت علما مغلوب شديد، كاش در حفظ آن تلاش مى كرديد. اين براى آن است كه مجراى كارها و گذرگاه احكام تعين پست هاى كليدى به دست عالمان به خداست كه بر حلال و حرام خدا امين اند و از شما اين منزلت را ربودند و آن از شما ربوده نشد مگر به واسطه تفرق شما از حق و اختلاف شما در سنت پيامبر صلى الله عليه و آله با اينكه دليل روشن بر آن داشتيد. و اگر بر آزارها شكيبا بوديد و در راه خدا هزينه ها و تعهدها را تحمل مى كرديد، زمام امور خدا بر شما در مى آمد و از جانب شما به جريان مى افتاد و به شما بر مى گشت ، ولى شما ظالمان را در جاى خود نشانديد و امور خدا را بر آنان سپرديد تا به شبهه كار كنند و در شهوت و دلخواه خود راه روند فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگى دنيا كه از شما جدا خواهد شد (آنان را بر اين منزلت چيره كرده ) بدين سان ضعيفان را به دست آنان سپرديد كه برخى را برده و مقهور خود ساخته و برخى را ناتوان و مغلوب زندگى روزمره كردند، در امور مملكت به راى خود تصرف مى كنند و با هوسرانى خويش ننگ و خوارى پديد مى آورند به سبب پيروى از اشرار و گستاخى بر خداى جبار!
در هر شهرى خطيبى سخنور بر منبر دارند كه به سود آنها سخن مى گويد، سرتاسر كشور اسلامى بى پناه مانده و دستشان در هم جاى آن باز است و مردم بردگان آنهايند كه هيچ دست برخورد كننده اى را از خود نرانند.
آنها كه برخى زورگو و معاندند و برخى بر ناتوانان سلطه گر و تندخويند، فرمانروايانى كه نه خدا شناسند و نه معاد.
شگفتا! و چرا در شگفت نباشم كه ديار اسلامى در اختيار فريبكارى نابكار و ماليات بگيرى ستمگر و فرمانرواى بى رحم بر مؤ منان است ، پس خدا در آنچه ما كشمكش داريم حاكم است و در آنچه اختلاف داريم داورى مى كند.
خدايا! تو مى دانى كه آنچه از ما سرزد، براى رقابت در فرمانروايى و نيز دسترسى به مال بى ارزش دنيا بود؛ بلكه از آن روست كه نشانه هاى آيين تو را بنمايانيم و سروسامان بخشى را در سرزمين هايت آشكار سازيم تا بندگان ستمديده تو آسوده گردند و به فرايض و سنن و احكام تو عمل كنند
و شما (اى مردم !) اگر ما را در اين راه مقدس يارى نرسانيد و در خدمت ما نباشيد ستمگران (بيش از پيش ) بر شما نيرو گيرند و در خاموش كردن نور پيامبر شما بكوشند.
خدا ما را بس است و بر او توكل داريم و به سوى او باز گرديم و سرانجام به سوى اوست ))(187).
فصل هفتم : آگاهى و اشتياق امام حسين (ع) به جهاد و شهادت
129 - علم شهادت در كودكى
ابن طاووس از حذيفه روايت كرده است كه :
امام حسين عليه السلام كودك بودند كه مى فرمودند: به خداوند سوگند، كه گردنكشان اموى براى ريختن خون من جمع مى شوند و سر كرده آنان عمر بن سعد است !
من به او گفتم : آيا اين خبر را پيامبر به تو داده است ؟
حضرت فرمودند: نه
حذيفه مى گويد: من نزد پيامبر رفتم و سخن امام حسين (ع) را خدمت پيامبر گفتم ، پيامبر فرمودند: علم حسين ، علم من است .(188)
130 - هم مجاهد هم مهاجر
پيغمبر اكرم در عالم رويا به او فرموده بود: حسينم ! مرتبه و درجه اى هست كه تو به آن مرحله و درجه نخواهى رسيد مگر از پلكان شهادت بالا بروى ، ((مهاجرا الى الله و رسوله )) در حدود بيست و سه چهار روز عملا حسين بن على در حال مهاجرت بود. از آن روز كه از مكه حركت كرد، روز هشتم ماه ذى الحجه تا روزى كه به سرزمين كربلا رسيد و آنجا باراندازش بود و خرگاه خودش را در آنجا فرود آورد. آن روزيى كه از مكه حركت كرد و آن خطبه معروفى را كه نقل كرده اند خواند، هجرت و جهادش را توام با يكديگر ذكر كرد: خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف ؛ ايها الناس ! مرگ براى فرزند آدم زينت قرار داده شده است ، آنچنان كه يك گردنبند براى يك زن جوان زينت است . مرگ ترسى ندارد، مرگ بيمى ندارد. شهادت در راه خدا و در راه ايمان ، براى انسان تاج افتخار است كه بر سر مى گذارد و براى يك مرد مانند آن گردنبندى است كه يك زن جوان به گردن خود مى آويزد. زينت است ، زيور است ))
كانى باوصالى تتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلاء؛ ايها الناس الان از همين جا گويا به چشم خودم مى بينم كه در آن سرزمين كه در آن سرزمين چگونه آن گرگ هاى بيابانى ريخته اند و مى خواهند بند از بند من جدا كنند.))
((رضى الله رضانا اهل البيت ؛ ما اهل بيت از خودمان رضايى نداريم ، رضاى ما رضاى اوست . هرچه او بپسندند ما آن را مى پسنديم )) او براى ما سلامت بپسندد، ما سلامت را مى پسنديم ، بيمارى بپسندد، بيمارى مى پسنديم ، سكوت بپسندد، سكوت مى پسنديم . تكلم بپسندد، تكلم ، سكون بپسندد، سكون ، تحرك بپسندد، تحرك ، گفت :
قضايم ، اسير رضا مى پسندد رضايم بدانچه قضا مى پسندد
چرا دست يارم چرا پاى كوبم مرا خواجه بى دست و پا مى پسندد
كانى باوصالى تقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلا در جمله آخر، هجرت خودش را اعلام مى كند: من كان فينا باذلا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا انشاء الله ؛ هر كسى كه كاملا آماده است كه خون قلبش را هديه كند (ما در اين راه يك هديه بيشتر نمى خواهيم )، هر كسى حاضر است با من هم آواز باشد و مانند من كه هديه ام خون قلبم است در اين راه ، چنين هديه اى را براى خداى خودش ‍ بفرستيد، چنين هديه اى در راه خداى خودش بدهد، چنين آمادگى دارد، آماده يك مهاجرت باشد، آماده يك كوچ و رحلت باشد كه من صبح زود كوچ خواهم كرد.)) فانى راحل مصبحا انشاء الله .
131 - مرتبه اى است در بهشت ، نمى رسى مگر به شهادت
در خبر شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام وارد است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در خواب ديد. حضرت فرمود به آن مظلوم كه از براى تو درجه اى است در بهشت . نمى رسى به آن مگر به شهادت (189).
132 - آگاهى از شهادت به وسيله رسول خدا(ص)
حضرت اباعبدالله عليه السلام به وسيله رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم ، از حوادث و تحولات سياسى در امت اسلام آگاه بود، و علوم و اخبار لازم را از پدر و جد بزرگوارش به دست آورده و نسبت به حوادث آينده و سرانجام قيام كربلا شناخت كامل داشت . آنگاه كه خويشاوندان و برادران امام عليه السلام نسبت به بيعت يزيد با نگرانى صحبت مى كردند و مى گفتند: اگر بيعت نكنى ، خاندان ابوسفيان تو را به قتل خواهند رساند.
امام در پاسخ آنها فرمود: پدرم از رسول خدا عليه السلام خبر كشته شدن خويش و همچنين خبر كشته شدن مرا نقل كرد، و پدرم در نقل خويش اين جمله را نيز اضافه فرمود كه : قبر من در نزديكى قبر او قرار خواهد گرفت .
آيا تو گمان مى كنى چيزى را كه تو مى دانى ، من از آن بى اطلاع هستم ؟ ولى به خدا قسم كه من هيچ گاه زير بار ذلت نخواهم رفت و در روز قيامت مادرم فاطمه زهرا عليها السلام از آزارى كه فرزندانش از امت پدرش ديده اند به پدر خويش شكايت خواهد كرد و كسى كه از راه اذيت به فرزندان فاطمه زهرا عليها السلام موجب رنجش خاطر او شده باشد داخل بهشت نخواهد گرديد(190).
133 - خبر از شهادت خود و ياران
زراره بن صالح مى گويد: سه روز قبل حضرت اباعبدالله عليه السلام و حركت آن حضرت به سوى عراق ، خدمتش رسيدم ، و از دورويى و نفاق كوفيان صحبت كردم و گفتم كه دل هاى مردم با توست ؛ اما شمشيرهاى كوفيان بر ضد شماست .
امام حسين عليه السلام اشاره اى به سوى آسمان كرد، فرشتگان فراوانى را ديدم كه جز خدا كسى تعداد آنها را نمى دانست .
آنگاه خطاب به من فرمود:
((اگر نبود علل و عوامل طبيعى هر چيز، و اجر باطل نمى شد، با اين فرشتگان با دشمنان مبارزه مى كردم ؛ لكن به يقين مى دانم كه قتلگاه و خوابگاه من ، و خوابگاه اصحاب من ، در آن زمين است ، و به راه ديگرى نمى توان رفت و از آن حوادث مرگبار جز فرزند من زين العابدين كس رهايى نخواند داشت .))(191)
134 - حسين در قله شامخ رضا
آن حضرت در والاترين درجه از درجات رضا و تسليم در برابر حق و در رفيع ترين مرحله خشنودى از خدا بود.
به هنگام حركت از مكه فرمود:
((گويا با ديدگان خويش مى نگرم كه درندگان بيابان ها، بين سرزمين نواويس ‍ و كربلا اعضا و اندام هاى پيكرم را قطعه قطعه و شكم هاى گرسنه خود را سير و انبان هاى تهى شان را پر مى كنند... بر آنچه خدا خشنود و راضى گردد ما خاندان وحى و رسالت خوشنود خواهيم بود.(192)
بدينگونه مى نگريم كه او به بزرگ ترين رخداد غمبار زندگى پر فراز و نشيب خود كه قطعه قطعه شدن و پايمال شدن پيكر پاكش در راه خدا احياى ارزش هاى الهى و نابودى بدعت هاى جاهليت اموى است ، خشنود بود.
135 - خطبه اى تكان دهنده
امام حسين عليه السلام چون خواست از مكه رهسپار عراق گردد به سخن ايستاد و فرمود: ((همه ستايش ها از آن خداست ، آنچه او خواهد (پديد آيد) و جز به او هيچ توانى نيست . مرگ همچون گردنبند دختران ، آويزه گلوى بنى آدم است و من چونان اشتياق يعقوب به يوسف ، ديدار گذشتگان خود را چه مشتاقم ! و شهادت گاهى برايم گزيده اند كه (ناچار) آن را ديدار كنم .
گويا گرگ هاى حريص دشت هاى نواويس و كربلا را مى بينم كه بند بند جسمم را از هم گسسته شكمبه هاى تهى و مشك هاى خالى خود را از آن انباشته كنند. از آنچه با قلم تقدير الهى رقم خورده ، گريزى نيست خشنودى ما خاندان پيامبر است ، بر بلاى او شكيباييم كه او پاداش كامل صابران را به ما عطا كند. ذريه رسول خدا عليه السلام از او جدا نخواهد شد. آنان در حريم قدس كبريايى نزد او گرد آيند، چشم او به ديدارشان روشن شود و وعده خود را در حقشان وفا كند.
هر كس خون خويش را در راه ما كه راه خداست مى بخشد و خود را آماده ديدار خدا كرده است ، با ما رهسپار شود كه من - به خواست خدا - فردا رهسپارم ))(193)
136 - بوسه بر بوسه گاه نبى
زمانى ابن عباس و عبدالله عمر با آن حضرت در وضعى كه پيش آمده بود سخن مى گفتند - تا امام از تصميمى كه داشت منصرف شود - و سخن به درازا كشيد و سرانجام هر دو منطق امام را تصديق نمودند. عبدالله عمر گفت : خدا گواه است كه تو بر خطا نيستى ، خداوند پسر دختر پيغمبر خود را به راه ناصواب قرار نمى دهد و طبيعى است كه شخصى مانند تو با اين علو شاءن در طهارت و قرابت با پيغمبر صلى الله عليه و آله ، نبايد با مثل يزيد بيعت كند؛ اما من بيمناكم از آنكه روى نيكو و زيباى شما با شمشيرها مجروح شود. با ما به مدينه باز گرد و اگر خواستى هرگز با يزيد بيعت نكن .
حسين عليه السلام فرمود، هيهات ! كه من بتوانم به مدينه برگردم و در آنجا با امنيت زندگى كنم . اى پسر عمو! اين مردم اگر به دسترسى داشته باشند و مرا بيابند يا بايد با كراهت بيعت كنم يا كشته شوم .
سپس ماجراى يحيى و سر بريده او را گفت و كشتن بنى اسرائيل هفتاد پيغمبر را بين الطلوعين اظهار فرمود و اينها را از خوارى و بى وفايى دنيا شمرد.(194)
عبدالله بن عمر فهميد كه در تعقيب سرنوشت خود اراده شكست ناپذير دارد، لذا از آن حضرت تقاضا كرد تا سينه مبارك را كه بوسه گاه پيغمبر بود بنماياند، همين كه سينه را باز كرد عبدالله بن عمر سه مرتبه آن را بوسيد و گريست و گفت : تو را به خدا مى سپارم زيرا در اين سفر شهيد خواهى شد.
ابوهريره از حسين تقاضا مى كرد كه پيراهن شريف خود را بلند كند تا بوسه گاه پيغمبر را ببوسد، سپس سينه و ناف حسين عليه السلام را بوسيد(195).
137 - خدا مى خواهد تو را كشته ببيند!
سحرگاه آن شب ، امام حسين عليه السلام عزم رفتن نمود، هنگامى كه خبر رفتن امام حسين عليه السلام به گوش محمدبن حنفيه رسيد، (شتابان ) آمد و مهار شترى كه حضرت بر آن سوار بود را گرفت و عرض كرد: برادر جان ! آيا تو نگفتى كه درباره سخنان من فكر خواهى كرد؟
امام عليه السلام فرمودند: ((آرى !))
محمد گفت : پس چرا اين همه شتاب و عجله در رفتن مى نمايى ؟
حضرت فرمودند: ((هنگامى كه تو از پيشم رفتى ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزد من آمدند و فرمودند: ((حسين جان ! (از مكه ) خارج شو (و به سوى عراق برو) زيرا كه خداوند مى خواهد تو را كشته ببيند))
محمد بن حنفيه گفت : انا لله و انا اليه راجعون ، پس اگر به نيت كشته شدن مى روى ، زنان و كودكانت را چرا مى برى ؟
امام عليه السلام فرمودند: ((رسول خدا به من فرمودند: اراده خداوند بر اين تعلق گرفته كه خاندان مرا اسير و گرفتار ببيند))
امام عليه السلام پس از گفتن اين سخنان ، با محمد بن حنفيه وداع نموده و حركت كرد.(196)
138 - بى پناهى حسين (ع)
جناب سيد الشهداء عليه السلام به برادرش فرمود: ((كه اگر من به لانه حيوانات پناه ببرم ، بنى اميه بر من دست پيدا مى كنند. مى داند كه او را مى كشند و جناب اميرالمؤ منين عليه السلام مى دانست او را شهيد مى كنند، من عالم مى دانم كه من را مى كشند، حالا كه مى داند خوب چرا توى خانه ؟ چرا تو دهليز؟ چرا توى يك بيابانى بى اطلاع ؟ خوب ، حالا كه مرا مى كشند، طورى كشته و شهيد شوم كه خون من هدر نرود، مظلوميت من بر ملا بشود، آنها كه بالاخره على عليه السلام را مى كشتند، لذا مى رود به مسجد اگر مسجد هم نمى رفت آن شب او را مى كشتند، به يك وجه ديگر. چه بهتر كه حقانيتشان را بر مردم معلوم كنند، در مسجد سر نماز (مسجد ماءمن مردم است ) كه قساوت و شقاوت را خوب برساند.

next page

fehrest page

back page