|
نكوتر بتاب امشب ، اى روى ماه | |
كه روشن كنى ، روى اين بزمگاه |
|
بسا شمع رخشنده تابناك | |
ز باد حوادث ، فرو مرده پاك |
|
حريفان به يكديگر آميخته | |
صراحى شكسته ، قدح ريخته |
|
به يكسوى ، ساقى برفته ز دست | |
به سوى دگر، مطرب افتاده دست |
|
بتاب اى مه امشب ، كه افلاكيان | |
ببينند جانبازى خاكيان |
|
مگر روح بيند، كز اين موج خون | |
چسان كشتى آورد، بايد برون |
|
ببيند خليل خداوند گار | |
ز قربانى خود، شود شرمسار |
|
كند جامه موسى ، به تن چاك چاك | |
عصا بشكند، بر سر آب و خاك |
|
مسيحا اگر بيند، اين رستخيز | |
صليب و صلب را، كند ريز ريز |
|
محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) سر از غرفه آرد برون | |
ببيند جگر گوشه را، غرق خون .(113) |
آرى ، بايد توجه داشته باشيم ، حسن مثنى با همراهى امام حسين (عليه السلام ) و شركت در قيام مقدس آن حضرت ، ايمان و اطاعت عملى خود را نشان
داده ، جزو عاشوراييان محسوب گرديده ، و به فيض و فضيلت بالايى دست يافته است و آن گاه هم كه به مدينه بازگشت نمود، با همسر نازنين
خود، فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) به زندگى با صفاى خود ادامه مى داد، و ناچار املاك كشاورزى موقوفه جد و پدر خود را اداره مى كرد،
تا سرانجام به سن 35 سالگى از سوى |
رفتى و نقش روى تو، بر لوح ديده ماند | |
رفتى و داغ تو، به
دل غم كشيده ماند |
|
((چون خم شدم ، كه پاى تو بوسم پى وداع )) | |
((رفتى و قامت من غمگين ، خميده ماند)) |
|
در اين سفر، كه نيمه ره از من جدا شدى | |
بار غمت ، بدوش دل داغديده ماند |
|
آغوش من تهى شد و خار جدائيت | |
در چشم انتظار من اى گل ، خليده ماند |
|
تا كى شب فراق سياهت ، رسد به روز | |
چشمم به جلوه گاه سحر، تا سپيده ماند |
|
از شوق توست ، كز بدن ناتوان من | |
جانم برون نيامد و بر لب رسيده ماند |
|
شد زرد چهره من و خشكيد اشك چشم | |
گلهاى انتظار من ، آخر نچيده ماند.(116) |