next page

fehrest page

نام كتاب : اتفاق در مهدى موعود عليه السلام
اثر: سيّد على اكبر قرشى
مقدمه دفتر
باسمه تعالى
اعـتـقـاد بـه يـك مـنـجـى جهانى ، اختصاص به اسلام ندارد بلكه تمامى مذاهب جهان ، منتظر روزى هـسـتـنـد كـه شـخـصـيتى الهى ظهور نموده و كاخهاى بيداد زورمندان و زر اندوزان را ويـران كـنـد، بـلكـه بـايـد گـفـت : هر انسان آگاه و انديشمندى درمى يابد كه اين وضع نـابـهـنـجـار كـنونى جهان و اين مسير غيرطبيعى در زندگى بشر، از هيچ دوامى برخوردار نـيـسـت و بايد در انتظار مصلحى بود كه پا به عرصه رزم نهد و با توانى شگرف در بـرابـر همه طاغوتهاى جهان ، با قامتى استوار بپا خيزد و آنان را از اريكه هاى قدرت ، به زير كشيده و زندگى را به راه درست خويش بازگرداند.
در مـيـان تـمـامـى مـعـتقدان به وجود نجاتبخشِ انسانهاى به زنجير كشيده شده ، دين اسلام بـويـژه ((مـذهـب شـيـعـه ))، اهـتـمـامـى خـاص بـراى ايـن مـسـاءله قـايـل اسـت و مـنـجى جهان را حضرت مهدى عليه السّلام از سلاله پاك پيامبر مى داند؛ چرا كه جهان ، هرگز نمى تواند از امامى راستين ، خالى باشد، در نتيجه انسانها نيز موظفند كه از چنين رهبرى پيروى كنند. و البته پر واضح است چنين امامى جز با امامان شيعه ـ كه بـا عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السّلام جانشين به حق پيامبر شروع شده و با امام زمان ، مهدى موعود عليه السّلام خاتمه پيدا مى كند ـ تطبيق ندارد.
از ايـن رو، مؤ لف محترم در كتاب حاضر كوشش نموده تا با استناد به روايات اسلامى ، ايـن حـقـيـقـت را بـه اثـبـات رسـانـد كـه تـنـهـا نـجـاتـبـخـش سـتـمـديدگان و برپا كننده عـدل جهانى ، در كوتاه سخن ، پياده كننده مذهبِ به حق ؛ يعنى دين مبين اسلام ، همان ((مهدى مـوعـود)) دوازدهـمـيـن امـام مـورد اعـتـقـاد مـا شـيعيان است كه به فرمان خود پيامبر از سوى پروردگار حكيم ، تعيين شده است .
ايـن دفـتر، پس از بازبينى مجدد و ويرايشى نو، اثر مذكور را به زيور چاپ آراسته و بـه عـلاقـه مـنـدان صـلح و عـدالت واقعى ، عرضه مى دارد؛ به آن اميد كه چونان چراغى فـروزان ، مـسـير تكامل پرخطرشان را روشن ساخته و ان شاءاللّه مورد پذيرش حقتعالى قرار گيرد.
در خـاتـمـه ، از خـوانـنـدگـان مـحترم تقاضا داريم ؛ چنانچه هرگونه انتقاد يا پيشنهادى دارند به آدرس : قــم ـ دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم صندوق پستى 749 / بخش فارسى ارسال دارند.

با تشكر فراوان
دفتر انتشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرّسين حوزه علميه قم

بسم اللّه الرحمن الرحيم
مقدمه مؤ لف
اَلْحـَمـْدُ للّهِِ رَبِّ الْعـالَمِينَ عَدَدَ اللَّيالِي وَالدُّهُورِ وَ صَلَّى اللّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ مِنَ الْيَوْمِ اِلى يَوْمٍ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ
در طـول قـرون مـتمادى ، كتابهاى زيادى درباره حضرت مهدى موعود ـ صلوات اللّه عليه ـ نـوشـتـه شـده اسـت ، ولى هـيـچـيك از آنها به سبك اين كتاب نيست .(1) در اين كتاب با اسـتـفـاده از مـنـابـع اهـل سـنـّت اثـبـات مـى شـود كـه شـيـعـه و اهـل سـنـّت دربـاره امـام زمان عليه السّلام متفق القول هستند و وحدت نظر دارند. به عبارت ديگر: اهل سنّت نيز مانند شيعه مى گويند: مهدى موعود عليه السّلام فرزند نهم امام حسين و فـرزنـد چـهـارم امـام رضـا و فـرزنـد بـلافصل امام حسن عسكرى عليهم السّلام است و در سـال 255 هـجـرى در شـهـر ((سـامـرّا)) از مـادرى بـه نـام ((نرجس )) متولّد شده است و در آخـرالزمـان نـيـز ظـهـور كـرده و حـكـومـت جـهـانـى واحـدى تشكيل خواهد داد.
مـن وقـتـى كـه در اثـر مـطالعات به اين حقيقت ، ملهم و واقف شدم ، كتابهاى ديگر را در اين زمـيـنـه مـورد بـررسـى قـرار دادم تـا بـبـيـنـم كـه آيـا آنان اين سبك (وحدت نظر شيعه و اهـل سـنّت درباره مهدى موعود ـ عج اللّه تعالى فرجه الشريف ـ) را مستقلاً تعقيب كرده اند يا نه ؟ تا كارم عمل تكرارى نشود، ولى ديدم آنان ـ جزاهم اللّه خيراً ـ مطالب را از شيعه و اهـل سـنـّت بـه صـورت كـلّى نـقـل كـرده انـد و سـبـك فـوق را بالاستقلال در نـظر نگرفتـه اند مانـند كـتاب ((المـهدى )) تأ ليـف آيت اللّه صـدر ـ قدس سـرّه ـ كـه اكـثـر مـطـالب آن از كـتـب برادران اهل سنّت جمع آورى شده است . و همچنين كتاب شريف ((الامام المهدى عند اهل السّنة )) تاءليف جناب ((مهدى فقيه ايمانى )) كه مطالب 56 كتاب از كتب معتبر برادران اهل سنّت را درباره حضرت مهدى عليه السّلام عكسبردارى كرده و به صورت دو كتاب وزين ، در آورده است ـ جزاهم اللّه خيراً ـ .
و اخـيـراً نـيـز پـس از آنـكـه يـادداشـتـهـاى كـتـاب را فـراهـم نـمـودم و بـراى تـكـميل آنها به كتابخانه هاى آستان قدس و حوزه مقدسه قـم سفر كرده و نوشتن كتاب را شـروع نـمـودم ، كـتاب پرارزش ((من هو المهدى عليه السّلام )) تاءليف جناب ((ابوطالب تجليل )) به دستم رسيد، بعد از مطالعه اين كتاب ديدم اكثر مطالب من به طور گسترده در آن گـردآورى شـده اسـت . بـه هـمين خاطر ابتدا به فكر افتادم كه از كار خود منصرف شـوم ، ولى بـعـداً ديـدم آن كـتـاب هـم در عين حال كه خواسته هاى مرا در بر دارد، سبك مرا بـالاسـتقلال تعقيب نكرده است ؛ زيرا من مى خواستم كتابى نوشته شود كه در عين مختصر بـودن ، اتـفاق شيعه و اهل سنّت را بالاستقلال درباره حضرت مهدى ـ صلوات اللّه عليه ـ اثـبـات نـمـايـد و ديـگـر گـفـتـه نـشـود: فـرق مـيـان شـيـعـه و اهـل سـنـّت آن اسـت كـه اهـل سـنـّت مـى گـويـنـد مـهـدى مـوعـود را قبول داريم ، ولى ايشان هنوز متولد نشده و معلوم نيست چه كسى است فقط اينقدر مى دانيم كـه از نـسـل حـضـرت فـاطـمه و حضرت حسين عليهماالسّلام خواهد بود. و شيعه مى گويد مـهـدى مـوعـود ـ عـجـل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ متولد شده و در قيد حيات است و هر وقت خداوند بخواهد ظهور مى كند.
ايـن كـتـاب ، داراى سـه فـصـل و مـجـمـوعـاً در سـه مـطـلب خـلاصـه مـى شـود. در مـطـلب اوّل اثـبـات مـى شـود كـه مـنـظـور و مـراد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از حديث مـتـواتـر: يـَكـُونُ بـَعـْدِى اِثـْنا عَشَرَ خَلِيفَةً دوازده امام ؛ على بن ابى طالب و يازده فرزندش عليهم السّلام هستند و نمى شود گروه ديگرى مراد باشد.
در مـطـلب دوّم اثبات مى شود: مهدى موعود ـ صلوات اللّه عليه ـ كه آمدنش به طور متواتر از رسـول اللّه صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـقـل شـده ، فرزند نهم امام حسين و فرزند چـهـارم امـام رضـا و فـرزند بلافصل حضرت امام حسن عسكرى عليهم السّلام است و شخص مجهول و نامعلومى نيست .
و در مـطـلب سـوّم ، اقـوال حـدود چـهـل نـفـر از بـزرگـان اهل سنّت نقل مى شود كه همه آنان ولادت امام زمان عليه السّلام را نوشته و ولادت او را به طـور قـطـع و يـقـيـن بـيـان داشـتـه انـد. بـديـن طـريـق شـيـعـه و اهل سنّت درباره مهدى موعود عليه السّلام به توافق مى رسند و معلوم مى شود كه شهرت عدم ولادت آن حضرت و نسبت مجهول بودنش ، بى اساس است .
هـمـه مـطـالب كـتـاب ، بـدون اسـتـثـنـا از كـتـب بـرادران اهـل سـنـّت جمع آورى شده و نگارنده از اين كار دو نظر داشته است ؛ يكى اينكه : برادران اهل سنّت موقع مطـالعه آن عـذرى نياورند و بـگويند كه اين مطـالب در كتابـهاى ما نيسـت ، ديگر آنكه : سبب تحكيم اعتقاد مطالعه كنندگان شيعه شود و بدانند آنچه آنان عقيده دارند مـورد تـصـديـق اهـل سـنـّت نـيـز مـى بـاشـد. اين مزيّت كتاب به نظر من سبب نزديك شدن اهـل سـنـّت و شـيـعـه نـسـبت به يكديگر خواهد گرديد و گر نه مى بايست مانند كتابهاى ديـگـر، بـا كـيـفـيـتى مخصوص تاءليف نمايم نظير: كتاب غيبت محمّد بن ابراهيم نعمانى ، معاصر مرحوم كلينى و كمال الدين صدوق و غيبت شيخ طوسى و كفاية الاثر محمّد بن على خـزّاز رازى و عـاشـر بـحار و منتخب الاثر آيت اللّه صافى ـ جزاهم اللّه خيرا ـ و دهها كتاب ديگر.
نـا گفته نماند كه جوّ حاكم در دورانهاى بنى اميه و بنى عباس و نظير آنان سبب گرديد كـه بـسيارى از حقايق اسلامى به دست فراموشى سپرده شود و در ميان مسلمانان گسترش نيابد و ترويج نشود و در مقابل ، بسيارى از چيزها كه هماهنگ با آنان بود به وجود آمد و تـبـليـغ شـد نـظـيـر مـسـاءله ((جـبـر، خـلق قـرآن )) و امثال آنها.
جلال الدين عبدالرحمان سيوطى (2) در حالات يزيد بن عبدالملك بن مروان ـ كه بعد از عـمر بن عبدالعزيز به حكومت رسيد ـ مى نويسد: او چون خلافت را به دست گرفت گفت : مـانـنـد عـمـر بـن عـبـدالعـزيـز رفـتـار كـنـيـد، اطـرافـيـان او چـهـل نـفـر شيخ (عالم دربارى ) را پيش ‍ او حاضر كردند و همه آنان شهادت دادند كه بر خـلفا حساب و عذابى نيست ! و او بعد از چهل روز از خلافتش (از عدالت و تقوا، به ظلم و بى بندوبارى ) برگشت . ببينيد حقايق را به چه وضعى در آوردند.
((مـوقـعـى كـه مـنـصـور عـبـاسـى از مـالك بن انس امام مذهب مالكى خواست كتاب ((موطّا)) را بنويسد تا مردم را بر فقه او وادار نمايد، با او شرط كرد كه بايد در كتاب خود از على بـن ابـى طـالب عـليـه السـّلام حديثى نقل ننمايى (3) و نيز به او گفت : از شوّاذ بن مسعود و شدائد بن عمر و رخصتهاى ابن عبّاس اجتناب كن !)).(4)
به هر حال ، در اثر جريانهاى اشاره شده و انزواى امامان عليهم السّلام ، شهادت ، تبعيد و زنـدانـى شـدن آنـان و مـخـالفـت صـددرصـدِ خـلفـا بـا مـطـرح شـدن اهـل بـيـت عـليـهـم السـّلام سـبـب گـرديـد كـه ((مـسـأ له مـهـدويـت )) در مـيـان بـرادران اهـل سـنـت بـه دسـت فـرامـوشـى سـپـرده شـود و ايـن مـقـدار كـه در كـتـابـهـا نـقـل شده و محفوظ مانده از كرامات بلكه از معجزات است كه خداوند خواسته است حجت ، بر همه اهل اسلام تمام شود. امروز كه وضع زمان عوض شده ، اميد است دانشمندان اسلامى ، اين حقايق را ترويج كرده و وظيفه الهى خويش را در رابطه با اين حقيقت ادا نمايند.
مـن ايـن كـتـاب را در حدّ سعه و امكانات خويش نوشته ام ، اميدوارم محققين والامقام اسلامى كه امـكـانـات و اطـلاعـات بـيـشـتـرى دارنـد، ايـن هـدف را تـعـقـيـب كـرده و كـتـابـهـاى مـفـصـّل و قـانـع كـنـنـده تـرى در ايـن زمـيـنـه تـاءليـف نـمـايـنـد. از خـداونـد مـتـعـال خـواهـانـم كـه كـتـاب من با اين سبك نوين ، فتح البابى براى دانشمندان اسلامى باشد؛ بزرگانى كه در حوزه هاى علميّه زندگى مى كنند و به كتابهاى متنوع و بيشترى دسـتـرسـى دارنـد، بـهتر مى توانند از عهده اين كار برآيند و خدمت ارزنده اى به اسلام و مسلمين بنمايند.
اكـنـون كـه بـحـمـد اللّه ((مـجـمـع تـقـريب بين مذاهب اسلامى )) به دستور مقام معظّم رهبرى حـضـرت آيـت اللّه خـامـنـه اى در ايـران تـشـكـيـل يـافـتـه و مـى خـواهـد از ايـن راه بـا حـول و قـوّه الهـى ، وحـدت اسـلامـى را آن مـقـدار كـه امـكـان دارد تـحـقـّق بـخـشد، لازم است نويسندگان محترم اسلامى از اين قبيل كتابها بسيار بنويسند و قطعاً در راه وحدت اسلامى اثر بس درخشانى خواهد داشت .
در گـذشـتـه كـه ((دارالتـقـريـب بـيـن المـذاهـب الاسـلامـيـه )) در مـصـر تـشـكـيـل گـرديـد، هر سه ماه يك مجلّه به نام ((رسالة الاسلام )) منتشر مى كرد. در شماره چـهارم از سال دوّم ، مقاله اى نشر شد كه در آن حديث اِنّىِ تارِكٌ فِيكُمُالثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللّهِ وَعـِتـْرَتـِى ... را ((كـتـاب اللّه و سـنـّتـى !!)) نـقـل كرده بود. در همان وقت به امر مرحوم آيت اللّه بروجردى يكى از فضلاى قم به نام آقـاى شـيـخ ((قـوام الديـن قـمـى )) رساله اى تحت عنوان ((حديث الثقلين )) نوشت و در آن رساله ، مأ خذ اين حديث را از كتب صحاح ، مسانيد، سنن ، تفسير و تواريخ حتى از كتب لغت كه به مناسبتى نقل شده بود، جمع نمود كه در حدود پنجاه كتاب معتبر بلكه بيشتر رسيد. آنـگـاه هـمـان رسـاله را بـه ((دارالتـقـريـب )) فـرسـتـاد و دربـاره آن نـظـر خـواهى كرد، دارالتـقـريب آن را با هزينه خود چاپ و نشر كرد و در مقدمه آن چنين نوشت : ((امّا بعد، اين رسـاله مـخـتـصـرى اسـت در رابـطـه بـا حـديـث ثـقـليـن كـه آن را عـلامـه فاضل شيخ محمَّد قوام الدين وشنوى تاءليف كرده است )).
ايـن رسـاله در عـيـن مـخـتـصـر بـودن ، هـمـه روايـات و اسـانـيـد ايـن حـديـث را شـامـل اسـت . مـولف در تـاءليف آن ، راه حكمت و اعتدال را رفته و از مجادله و عداوت احتراز جـسـتـه اسـت ومـطـالب خـويـش را بـادلايـلى اسـتـدلال كـرده كـه شـيـعـه واهل سنّت آن را مى پسندد. دارالتقريب اين رساله را بدان جهت نشر كرد كه مورد اتفاق دو طـايـفـه بـزرگ مـؤ مـنـيـن در اصـول تـشـريـع اسـت . سـنـت پـاك رسـول اللّه صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم از ثـابـت تـريـن اسـاسـهـاسـت كـه اهـل اسـلام ، ديـن خـود را بـر آن پـايـه گـذارى مـى كـنـنـد. هـر روايـتـى كـه از رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم از هر طريقى كه باشد وقتى صحيح بودن آن مـعـلوم شـد، بـر مـؤ مـنـيـن اسـت كـه از صـمـيـم قـلب آن را قـبـول نـمـايـنـد و بـه حـكـم آن گردن نهند و امتثال نمايند: فَلاَ وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يـُحـَكِّمـُوكَ فـِيـمـا شـَجـَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِى اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً(5)
ايـن كـتـاب ، هـمه احاديث وارده درباره مهدى موعود عليه السّلام را از پراكندگى رهانيده و آنها را در يك رديف قرار مى دهد و مصداق احاديثى را كه به طور مطلق وارد شده اند تعيين مـى كـنـد به طورى كه خواننده بعد از مطالعه آن ، هر جا حديثى در رابطه با آن حضرت بـبـيـنـد فـوراً نـظـرش بـه امـام زمـانـى كـه فرزند نهم امام حسين عليه السّلام و فرزند بـلافـصـل حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـّلام و مـولود سـال 255 هــ. ق سـامـرّاسـت ، مـنـصـرف خـواهـد شـد. و هـمـچـنـيـن در نـقـل مـطـالب و ذكـر اسـامـى ، كـاملاً جانب احترام مراعات شده است و هرگز به فكر مبارزه طـلبـى ، مجادله و تشديد تفرقه نبوده ايم بلكه با حسن نيت و ملاحظه برادرى و رسيدن بـه تـوافق به مضمون :اُدْعُ اِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوعِظَةِ الْحَسَنَةِ...(6) قدم برداشته ايم ؛ زيرا راه صحيح و مـورد رضاى خدا و طـريقى كه بتـواند در قلـوب ، اثر بگـذارد همين اسـت .
از خـداونـد مـتـعـال خـواسـتـاريـم زحـمـتى كه در تاءليف آن كشيده شده به منّ و كرم خويش قـبـول فـرمـايـد و بـراى مـؤ لّف ، ذخـيـره آخـرت قـرار دهـد و اهـل اســـلام را از آن بـهـره مـنـد گـردانـد:اِنّهُ نِعْمَ الْمُجِيبُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَدِيرٌ.
نـا گـفـتـه نـمـانـد كـه يـادداشـتـهـاى كـتـاب قـبلاً تهيه شده بود ولى نوشتن آن در سوّم صـفـرالخـيـر 1411 مـطـابـق 3/6/69 شـروع شـد و در 23 ربـيع الثانى 1411 مطابق 21/8/69 به پايان رسيد.

اروميّه ـ سيّد على اكبر قرشى

فرمايش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درباره خلفاى دوازده گانه
امـام احـمـد بـن حـنـبـل از جـابـر بـن سـمـره نـقـــل كـرده مـى گـويـــد: شـنـيـدم رسـول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
((يَكُونُ بَعدى اِثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُريْشٍ؛
يعنى :
بعد از من دوازده نفر خليفه خواهند بود كه همه آنان از قريش هستند)).(7)
ايـن حـديـث در سـطـح عـجـيـبـى از آن حـضـرت نـقـل شـده كـه بـه هـيـچ وجـه قـابـل شـك و تـرديـد نـيـسـت و اهـل حـديث به متواتر بودن آن اذعان كرده اند؛ مثلاً احمد بن حـنـبـل آن را در مـسـنـد خـويـش ، ج 5، بـا 34 سـنـد از جـابـر بـن سـمـره نقل مى كند بدين طريق : ج 5، ص 86 با يك سند، ص 87 با دو سند، ص 88 با دو سند، ص 89 بـا يـك سـنـد، ص 90 بـا سه سند، ص 92 با دو سند، ص 93 با سه سند، ص 94 بـا يـك سند، ص 95 با يك سند، ص 96 با دو سند، ص 97 با يك سند، ص 98 با چـهـار سند، ص 99 با سه سند، ص 100 با يك سند، ص 101 با دو سند، ص 106 با دو سـنـد، ص 107 با دو سند، ص 108 با يك سند و در بعضى از آنها به جاى ((خليفه )) كـلمـه ((امـيـر)) ذكـر شـده اسـت . مـى شـود گـفـت : مـسـنـد جـابـر بـن سـمـره را در نـقـل احـمـد بـن حـنـبـل نـوعـاً ايـن حـديـث تـشـكـيـل مى دهد(8) . و در ينابيع الـمودّه (9) نقل شده اسـت كه كُلُّهُمْ مِـنْ بَنِى هـا شِمٍ همـه آنـان از بنى هاشم هستند)).
ايـن حـديـث در صـحـيـح بـخـارى (10) از جـابـر بـن سـمـره چـنـيـن نقل شده است :
قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِىَّ يَقُولُ: يَكُونُ اِثْنا عَشَرَ اَمِيراً فَقَالَ كَلِمَةً لَمْ اَسْمَعْها فَقا لَ اَبِي اِنَّهُ قَا لَ: كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ
يعنى :
((شـنيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: دوازده نفر امير خواهند بود، كلمه ديگرى فرمود كه من نشيندم ، پدرم گفت : پيامبر فرمود: همه آنان از قريش خواهند بود)).
ابـو مـيـسـاى ترمذى آن را در صحيح (11) خود به عبارت : يَكُونُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ أَمِيراً... كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ نقل كرده و اضافه مى كند كه حديثى است حسن و صحيح و مى افـزايـد كـه ايـن حـــديـث از ابـن مـســـعـود و عـبـداللّه بـن عـــمـر نـيـــز نقل شده است .
((مـسـلم بـن حـجـاج نـيـشـابـورى )) آن را در صـحـيـح (12) خـود بـا شـش طـريـق نـقـل نـمـوده اسـت . و نـيـز ابـو داوود آن را در سـنـن خـود نـقـل مـى كـنـد(13) . هـمـچـنـيـن حـاكـم نـيـشـابـورى (14) و صـاحـب كـنـزالعمّال (15) آن را با سه طريق از ضحاك بن قيس و جابر بن سمره و ابن مسعود نقل كرده اند.
سـيـوطـى مـى گـويـد: ((ايـن حـديـث بـا الفـاظ مـخـتـلف مـنـقـول اسـت و آنگاه آن را با نُه عبارت نقل مى كند))(16) حافظ بن حجر از عبداللّه بن عمر نقل كرده مى گويد: از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه مى فرمود:
((يَكُونُ خَلْفِي اِثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً، أ بُو بَكْرٍ لا يَلْبَثُ اِلاّ قَلِيلاً؛
يعنى :
بعد از من دوازده نفر خليفه خواهند شد، ابوبكر زندگى نمى كند مگر مدت كوتاهى )).
بـعـد مـى گـويد: قسمت اوّل اين حديث ، متّفق عليه است ، بخارى و مسلم و ديگران آن را با طرق عديده نقل كرده اند.(17)
نـا گـفـتـه نـمـاند كه : لازم نيست بيشتر از اين درباره اين حديث شريف صحبت شود؛ زيرا صـحـت و حـتـمـى بـودن آن جـاى بـحـث نـيـسـت و هـمـه آن را قبول كرده و به صدورش از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اذعان نموده اند، مهم اين است كه بدانيم منظور آن حضرت از اين دوازده نفر چه اشخاصى هستند؟
توجيه حديث
گـفـتـيم : مهم آن است كه بدانيم مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اين دوازده خـليـفـه چـه كـسـانى هستند؟ خلفاى بنى اميّه نمى شود مراد باشند؛ زيرا آنان چهارده نفر بـودنـد نـه دوازده نـفـر و اسـامـى آنـان بـه نـقـل از ((مـروج الذهـب مـسـعـودى )) بـه قـرار ذيل مى باشد:
((معاوية بن ابى سفيان ، يزيد بن معاويه ، معاوية بن يزيد، مروان بن حكم ، عبدالملك بن مروان ، وليد بن عبدالملك ، سليمان بن عبدالملك ، عمر بن عبدالعزيز، يزيد بن عبدالملك ، هـشام بن عبدالملك ، وليد بن يزيد بن عبدالملك ، يزيد بن الوليد، ابراهيم بن الوليد و مروان محمد الحمار)).
خـلفـاى بـنـى عـبـاس نـيـز يقيناً منظور نيستند؛ زيرا آنان 37 نفر بودند و از طرف ديگر كـسانى كه غير از اينان خلافت كرده اند عددشان به دوازده نفر نمى رسد و آنان عبارتند از: خـلفـاى اربعه و امام حسن عليه السّلام و عبداللّه بن زبير. بنابراين بايد اين دوازده نـفـر را مـشـخـص كـرد؛ زيـرا قـطـعاً رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيز گزافى نفرموده و نيز قصد معماگويى هم ـ نعوذباللّه ـ نداشته است .
بـه نـظـر شـيـعـه مراد از اين حديث ، امامان دوازده گانه يعنى على بن ابى طالب و يازده فـرزنـد او عـليـهـم السـّلام هـسـتـنـد. امـا روايـات بـرادران اهـل سـنـّت نـيـز ـ چـنـانـكـه خواهد آمد ـ صريحند در اينكه منظور آن حضرت ، ((امامان دوازده گـانه اند)). ولى عجيب اين است كه مى بينيم علماى آنان به اين روايات توجّه نكرده و يا از آنـهـا غـفـلت نـمـوده و تـأ ويـلهـاى گوناگونى را براى حديث ذكر كرده اند و احتمالات مختلفى را ابراز نموده اند.
حـافـظ بـن حـجـر عـسـقـلانـى در ذيـل حـديـث فـوق ، سـه احتمال از سه نفر نقل مى كند:
احتمال اوّل : از قاضى عياض است كه مى گويد:
لَعـَلَّ الْمـُرادَ بـِالاِثـْنـَى عـَشـَرَ فِي ه ذِهِ الاَحادِيثِ وَما شابَهَها اَنَّهُمْ يَكُونُونَ فِي مُدَّةِ عِزَّةِ الْخِلا فَةِ وَ قُوَّةِ اْلاِسْلا مِ وَاسْتِقا مَةِ اُمُورِهِ...
يعنى :
((احتمال دارد منظور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن باشد كه بعد از من در زمان قـدرت و عـزّت اسلام ، دوازده نفر خليفه خواهند بود و اين عدّه تا زمان وليد بن يزيد كه در زمـان او فـتـنـه هـا بـروز كرد و تا سقوط بنى اميه و تسلط بنى عباس ادامه داشت به وجود آمده اند)).(18)
ابـن حـجـر پس از نقل اين احتمال مى گويد: ((سخن قاضى عياض بهترين احتمالى است كه گفته شده ، مؤ يد اين سخن آن است كه در بعضى روايات آمده است :
((كُلُّهُمْ يَجْتَمِعُ عَلَيهِ النّا سُ؛
يعنى :
مردم بر حكومت آن دوازده نفر، گردن مى نهند)).
توضيح مطلب آن است كه :
مردم بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر حكومت ابوبكر، عمر، عثمان و على تـا جـريـان حـكـمين اجتماع كرده اند و پس از واقعه حكمين ، معاويه خويش را خليفه خواند و پس از صلح حسن مجتبى همه بر حكومت معاويه جمع شدند و پس از معاويه به حكومت يزيد گـردن نـهـادنـد؛ زيـرا كـار حـسـيـن بـن عـلى عـليـهـمـاالسـّلام پـيـشـرفـتـى نـكـرد و قبل از تشكيل حكومت ، كشته شد.
پـس از يـزيـد اخـتـلاف بـه وجـود آمـد تـا بـالا خـره بـعـد از قـتل عبداللّه بن زبير كار عبدالملك مروان بالا گرفت و همه ، حكومت وى را پذيرفتند، در زمـان چـهـار پـسـر عـبـدالمـلك يـعـنـى : وليـد، سـليـمـان ، يـزيـد و هـشـام ، وضـع بـديـن منوال بود ولى عمر بن عبدالعزيز را كه ميان سليمان و يزيد به خلافت رسيد نبايد به حساب آورد؛ زيرا اجتماع فوق در عصر او نبود.
پـس ، خـلفـاى اربـعـه ، مـعاويه ، يزيد، عبدالملك و چهار فرزندش مى شوند يازده نفر، دوازدهمين نفر را هم مى شود وليد بن يزيد بن عبدالملك به حساب آورد كه بعد از عمويش ((هـشـام )) مـردم بـر حـكـومـت او اجـتـمـاع كـردنـد و بـعـد از چـهـار سـال حـكـومـت بـر او شـوريـده و خـونـش را ريـخـتـنـد و از آن روز فـتـنـه ها به وجود آمد و احوال متغيّر گرديد و ديگر اجتماعى حاصل نشد؛ زيرا مغرب اقصى از دست عباسى ها خارج گـرديـد و مـروانـيـان بـر آن حـكومت كردند و كار به ضعف گراييد و از خلافت جز اسمى باقى نماند.
احتمال دوّم :
آن اسـت كـه در صـفـحـه 213 از ابـوالحـسـن بـن مـنـادى نـقـل كـرده كـه گفته است : شايد منظور از يَكُونُ بَعْدِى اِثْن ا عَشَرَ خَلِيفَةً آن دوازده نـفـرى اسـت كـه بـعـد از مـهـدى مـوعـود خـواهـنـد آمـد. در كـتـاب دانـيـال نبى آمده : چون مهدى از دنيا برود، پنج نفر از فرزندان سبط اكبر (امام حسن عليه السـّلام ) و پـنـج نـفـر از فـرزنـدان سـبط اصغر (امام حسين عليه السّلام ) به خلافت مى رسند كه آخرين آنان حكومت را به طور وصيّت به يكى از فرزندان سبط اكبر مى سپارد و بعد از او پسرش ‍ در جاى وى مى نشيند و عدد به دوازده نفر مى رسد.
احتمال سوّم :
نظر ابن جوزى است كه مى گويد: شايد منظور دوازده نفر خليفه تا قيام قيامت باشند كه هـمـه آنـان عـمـل بـه حـق خـواهـنـد كـرد گـر چـه از هـم فـاصـله داشـتـه بـاشـند، مؤ يّد اين احـتـمـال روايـتـى اسـت كـه مـسـدّد در مـسـنـد كـبـيـر خـود از ابـوالخـلد نقل مى كند كه در ذيل خبر فرموده :
((كُلُّهُمْ يَعْمَلُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ)).
نـا گـفـتـه نـمـانـد كـه حـافـظ ابـن حـجـر(19) و جـلال الديـن سـيـوطـى (20) ، قـول قـاضـى عـيـاض و سـخـن فـتـح البـارى را نقل و قبول كرده اند و هر دو در تعيين احتمال سوم كه منظور دوازده خليفه تا قيامتند، گفته انـد كـه : ((آنان عبارتند از ابوبكر، عمر، عثمان ، على عليه السّلام ، حسن عليه السّلام ، مـعـاويـه ، عـبـداللّه بـن زبـيـر، عـمـر بـن عـبدالعزيز و احتمالاً مهدى عباسى كه او در ميان عـبـاسـيـان مـانـنـد عـمـر بـن عـبـدالعـزيـز در بـنـى امـيـّه اسـت و نيز طاهر عباسى كه مردى عـادل بـود، مـى مـانـد دو نـفـر شـايـد يـكـى از آنـهـا ((مـهـدى مـوعـود)) باشد كه او نيز از اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است )).
(امـا بـايـد گفت : اينان يازده نفر مى شوند و نفر دوازدهمى را ذكر نكرده اند.) محمود احمد العـيـنى در كتاب عمدة القارى در شرح صحيح بخارى نظير سخن قاضى و فتح البارى را گفته است .
نظرى به تاءويلهاى سه گانه
نا گفته نماند كه حديث :
((يَكُونُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً))
مـتـواتـر و يـقـيـنـى اسـت و در آن شـكـى وجـود نـدارد؛ چـنـانـكـه از صـواعـق نـقـل شـد. از طـرف ديـگـر رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم ـ نعوذباللّه ـ قصد مـعماگويى نداشته تا ما با استحسان يا با پاره اى از مرجّحات ، گروهى را تعيين كرده و بـه رسـول اللّه صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـسـبـت بـدهـيم . و انگهى اين محدّثان و مـورّخـان هر سه تأ ويل را به صورت ((احتمال )) و ((شايد)) گفته اند؛ لذا بجاست مورد ارزيـابـى و بـررسـى و نـقـد قـرار گـيرد. با توجه به اين مطالب ، نظر خويش را در رابطه با هر سه تاءويل بيان مى كنيم :
اوّلاً:
اگر مراد از خليفه دوازده گانه آنانى باشند كه قاضى عياض گفته است در آن صورت چـه نـتـيـجـه اى بـر ايـن حـديـث مـتـرتـب مـى شـود؟ بـه عـبـارت ديـگـر: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه به حكم ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى # اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يـُوحـى (21) هـمـه چيز را از منبع وحى آسمانى دريافت مى كرد مى خواسته است چه مطلبى را تفهيم كند؟ و از اينكه از ميان يك گروه شما دوازده نفر تعيين كنيد و آنان بعد از مـن خـليـفـه مـى شـونـد، چـه فـايـده اى را در نـظـر گـرفـته بود؟ اين ـ نعوذباللّه ـ به معمّاگويى شبيه تر است تا بيان حقيقت .
ثانياً :
قـاضـى عـيـاض مـى گـويـد: شـايد منظور، خلفايى است كه در زمان قدرت اسلام و عزّت خـلافـت ، حـكـومـت مـى كردند. به قضاياى ذيل توجه فرماييد تا ببينيم آيا آن وقت ، وقت عزّت خلافت و قدرت اسلام بود؟!
مـسـعـودى در حـالات وليـد بـن يـزيد بن عبدالملك (كه قاضى عياض زمان او را زمان عزّت خـلافـت مى داند) مى نويسد: روزى وليد آيه وَاسْتَفْتَحُوا وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ # مِنْ وَرَائِهِ جـَهـَنَّمُ وَ يـُسـْقـى مـِنْ مـاءٍ صـَدِيـدٍ(22) را خـواند و پس از خواندن اين دو آيه خـشـمـگـيـن شـد به طورى كه قرآن مجيد را در جايى نصب كرد و تيرباران نمود! تا كلام اللّه پاره پاره شد و اين دو شعر را خواند:
اَتُوعِدُ كُلَّ جَبّارٍ عَنِيدٍ
فَهَا اَنا ذا كَ جَبَّارٌ عَنيدُ
اِذا ما جِئْتَ رَبَّكَ يَوْمَ حَشْرٍ
فَقُلْ يا رَبِّ خَرَّقَنِيَ الْوَليِدُ
يعنى :
((آيا تو هر جبّار لجوج را مى ترسانى ؟ بدانكه آن جبّار لجوج ، من هستم ، وقتى كه روز قيامت پيش پروردگارت آمدى ، بگو خدايا وليد مرا پاره پاره كرد!)).(23)
سـيـوطـى در حـالات وليـد مـى نويسد: او فاسق و دايم الخمر بود، حرمتهاى خدا را از بين بـرد، خـواسـت شـراب را بـر بـام كـعـبـه بـنوشد! كه مردم بر وى شوريدند و او را به قتل رساندند و چون سر بريده وليد را پيش برادرش سليمان آوردند، گفت : خدايش لعنت كند، او شارب خمر، فاسق و لاابالى بود، حتى مى خواست با من لواط كند! فَقالَ بُعْداً لَهُ اَشْهَدُ اَنَّهُ كانَ شَرُوباً لِلْخَمْرِ، ما جِناً فا سِقاً وَلَقَدْ راوَدَنِى عَنْ نَفْسِي (24)
آيا مى توان گفت در زمان او خلافت ، عزيز و اسلام قوى بود؟! تا قاضى عياض بگويد: يـُحـْتـَمـَلُ اَنْ يَكُونَ الْمُرادُ اَنَّهُمْ يَكُونُونَ فِى مُدَّةِ عِزَّةِ الْخِلا فَةِ وَقُوَّةِ الاِسْلا مِ وَاِسْتِقامَةِ اُمُورِهِ... و بعد اضافه كند كه يكى از آن دوازده نفر وليد بن يزيد است ؟!
بـاز جـلال الديـن سـيـوطـى از عـبـداللّه بـن حـنـظـله ـ كـه بـا اهل مدينه بر يزيد بن معاويه خروج كرد ـ نقل مى كند كه او به مردم گفت :
وَاللّهِ ما خَرَجْنا عَلَى يَزيدَ حَتّى خِفْنا اَنْ نُرْمى بِالْحِجارَةِ مِنَ السَّماء، اِنَّهُرَجُلٌ يَنْكَحُ اُمَّهاتِ الاَْوْلا دِ وَالْبَناتِ وَالاَخَواتِ وَيَشْرَبُ الْخَمْرَ وَيَدَعُ الصَّلا ةَ(25)
((بـه خـدا قـسـم ! مـا عـليـه يـزيـد خـروج نـكـرديـم مگر پس از آنكه ترسيديم از آسمان سـنـگـبـاران شـويـم ؛ يزيد مردى است كه با مادران ، دختران و خواهران خود زنا مى كند و شراب مى خورد و نماز را ترك مى نمايد)).
سـبـط ابـن جـوزى در مـاجـراى ورود اهـل بـيـت عـليـهـم السـّلام بـه كـاخ يـزيـد نقل كرده كه يزيد پس از ورود اسرا در مقابل همه آشكارا گفت :
لَعـِبـَتْ هـاشـِمُ بـِالْمـُلْكِ فـَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلْ

((بنى هاشم (منظور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آل ه و سلّم است ) با ملك و حكومت بازى كردند و گر نه از آسمان خبرى نيامده و وحى نازل نشده است )).(26)
يـقـيـنـاً اگـر ابـوالفـضل قاضى عياض مالكى ، اين فجايع را به نظر مى آورد، هرگز نمى گفت : ((زمان يزيد، زمان عزّت خلافت و قدرت اسلام بود)).
ثالثاً:
اگـر بـگـويـيـم مـنـظـور حـضـرت ، دوازده نفرى است كه بعداز مهدى موعود خواهند آمد، اين احتمال با كلمه ((بعدى )) چگونه سازش دارد؟ آيا مراد آن بود كه بعد از من كارى صورت نـخـواهـد گـرفـت و حـكـومـت و خـلافـتـى نـخـواهـد بـود تـا بـعـد از چـنـد هـزار سال ، مهدى عليه السّلام بيايد و برود و بعد دوازده نفر خليفه شوند! وانگهى به كتاب دانـيـال چـقـدر مـى شـود اعـتـمـاد كـرد؟ آيـا واقـعـاً كـتـابـى از دانـيال برجاى مانده است ؟! و چرا حضرت ـ نعوذباللّه ـ معمّا گفت و نفرمود منظور، خلفاى بعد از مهدى است ؟ و كلمه لا يَزالُ الاِسْلا مُ عَزيِزاً... مخصوص به زمان خلفاى بعداز مهدى است و حتى درزمان مهدى هم اسلام عزيز نخواهدبود.
رابعاً:
در احتمال سوّم با استفاده از جمله كُلُّهُمْ يَعْمَلُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ يازده نفر نام برده شـده و دوازدهـمـيـن نـفـر آن مـعـلوم نـيـست و نيز اگر بنا باشد عبداللّه بن زبير را مصداق كـُلُّهـُمْ يـَعـْمَلُ بِالْهُدى ... بدانيم چرا بعضى حاكمان ديگر را از آنان نشماريم ، مثلاً عضدالدوله ديلمى از عبداللّه بن زبير بدتر بود؟
اگـــر ايـن مـورّخـان و مـحـدثـان بـــه ايـن فـــكـر مـى افـتـادنـــد كـــه بـبـيـــنـنـد آيـــا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خودش اين كلام را تفسير كرده يا نه ؟ آن وقت مى ديدند كه حضرت خودش به طور واضح مراد خويش را از دوازده خليفه مكرّراً بيان فرموده است ، اينك شواهد آن را ذيلاً نقل مى نمايم :
روايـاتـى كـه از رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در ايـن زمـيـنـه نـقـل شـده و هـمـه آنـها تعيين و تفسير يَكُونُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً هستند، زيادند، فـصـل دوّم كـتـاب در رابـطـه بـا ((مـهـدى شـخـصـى )) اسـت هـمـه اش شـاهـد و دليـل ايـن مـطـلبـنـد، در ايـنـجـا بـه بـعـضـى از روايـات اشـاره مـى شـود و تكميل آن در فصل آينده خواهد آمد:
1 ـ شـيـخ الاسـلام مـحـمـد بـن ابـراهـيـم حـمـّوئى (27) شـافـعـى از عـبـداللّه بن عباس نقل مى كند كه :
قـَالَ رَسـُولُ اللّهِ صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم : اِنَّ خُلَفائِى وَاَوْصِيائِى وَحُجَجَ اللّهِ عَلى الْخَلْقِ بَعْدِي لاَِثْنا عَشَرَ، اَوَّلُهُمْ اَخِى وَآخِرُهُمْ وَلَدِى ، قِيلَ يا رَسُولَ اللّهِ وَمَنْ اَخُوكَ؟ قـا لَ: عـَلِىُّ بْنُ أَبِى طالِب ، قِيلَ: وَمَنْ وَلَدُكَ؟ قَالَ: الْمَهْدِىُّ الّذِى يَمْلاُ اْلاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً
يعنى :
((خـلفـا و اوصـيـاى مـن و حـجـتـهـاى خـدا بـر خـلق بـعـد از مـن دوازده نـفـرنـد، اوّل آنـان بـرادر مـن و آخـرشـان پـسـر مـن اسـت ، گـفـتـه شـد: يـا رسـول اللّه ! بـرادر شـمـا كـيـست ؟ فرمود: على بن ابى طالب ، گفته شد: فرزند شما كـيـسـت ؟ فـرمـود: مـهـدى و او هـمـان اسـت كـه زمـيـن را پـر از عدل و داد مى كند همانطور كه از ظلم و جور پر شده باشد)).(28)
حـافـظ سـليـمـان قـنـدوزى حـنـفـى ايـن حـديـث را در يـنـابـيـع المـودّه (29) نـقل مى كند، بنابراين ، خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ((اثناعشر)) را بيان فـرمـوده كـه مـنـظور، امامان دوازده گانه يعنى : على بن ابى طالب و فرزندان او عليهم السّلام هستند.
2ـ عـلى بـن شـهـاب هـمـدانـى شـافـعـى در كـتـاب مـودّة القـربـى بـه نقل از ينابيع المودّه (30) و شيخ الاسلام حمّوئى شافعى در فرائد السمطين (31) از عبداللّه بن عباس نقل مى كند كه :
قـالَ رَسـُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : اَناَ سيِّدُ الْمُرْسَلِينَ وَعَلِىُّ بْنُ اَبِى طا لِبٍ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَاِنَّ اَوْصِيائِى بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ اَوَّلُهُمْ عَلِىُّ بْنُ اَبِى طالِبٍ وَآخِرُهُمْ اَلْقائِمُ
يعنى :
((مـن آقـاى پـيـامـبـرانم و على بن ابى طالب آقاى اوصياست و اوصياى من بعد از من دوازده نـفرند كه اوّل آنان على بن ابى طالب و آخرشان مهدى قائم است )).
حافظ قندوزى حنفى ، همين حديث را در ينابيع المودّه (32) از فرائد و در باب 94، ص 487 از غـايـة المـرام از فـرائد نقل كرده است و حديث شريف ، تفسير حديث يَكُونُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً مى باشد.
3ـ و ايـــضـاً در يـنـابـيـع المـــودّه (33) از مـنـاقـب از على بن ابى طالب عليه السّلام نقل مى كند كه :
قالَ: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : اَلاَئِمَةُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ اَوَّلُهُمْ اَنْتَ يا عَلِىُّ وَ آخِرُهُمْ الْقائِمُ الّذِى يَفْتَحُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَى يَدَيْهِ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغاربَها
يعنى :
((پـيـامـبـر اكـرم فـرمود: امامان بعد از من دوازده نفرند اوّلشان تو هستى ياعلى ! و آخرين آنان قائم آل محمَّد است . و او همان است كه خدا به دست او شرق و غرب زمين را فتح كرده و زير پرچم اسـلام در مى آورد)).
4ـ و نـيـز در يـنـابـيـع المـودّه (34) از مـنـاقـب در حـديـث مـعـراج نقل كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
فَقُلْتُ يا رَبِّ! وَمَنْ اَوْلِيائِى ؟ فَنُودِيتُ يا مُحَمَّدُ! اَوْصِيائُكَ الْمَكْتُوبُونَ عَلَى سُرادِقِ عَرْشِي فَنَظَرْتُ فَرَأَيْتُ اِثْنَي عَشَرَ نُوراً وَفِي كُلِّ نُورٍ سَطْراً اَخْضَرَ عَلَيْهِ اِسْمُ وَصِي مِنْ اَوْصِيائِي اَوَّلُهُمْ عَلِيُّ وَآخِرُهُمْ الْقائِمُ الْمَهْدِيُّ...
يعنى :
((مـن گـفـتـم خـدايـا! اوصـيـاى مـن كـدامـند؟ ندا آمد يا محمَّد! اوصياى تو همانها هستند كه در سـراپـرده عـرش مـن نـوشـته شده اند، نگاه كردم دوازده نور ديدم و در هر نور در سطرى سـبـز، نـام يـكـى از اوصـيـاى مـن نـوشـتـه شـده بـود كـه اوّل آنان على و آخرشان قائم مهدى بود...)).
ايـن روايـت نـيـز مـانند روايات ديگر تفسير و بيانى بر حديث يَكُونُ بَعْدِى اِثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً است .
5ـ و نـيـز حـافـظ قـنـدوزى از شـيـخ كـبـيـر صـلاح الديـن صـفـدى در شـرح دائره نـقـل كـرده كـه گـفـتـه است : اِنَّ الْمَهْدِيَّ الْمَوْعُـودَ هُـوَ اْلاِمامُ الثّانِي عَشَرَ مِنَ اْلاَئمَّةِ، اَوَّلُهُمْ سَيِّدُنا عَلِيُّ وَآخِرُهُمْ الْمَهْدِيُّ رَضِيَاللّه عَنْهُمْ وَنَفَعَنا بِهِم (35)
يعنى :
((مـهـدى مـوعـود امـام دوازدهـم از ائمـه اثـنـى عـشـر مـى بـاشـد كـه اوّل آنان آقاى ما على ، و آخرشان حضرت مهدى ـ رضى اللّه عنهم ـ مى باشد)).
مـعـلوم مـى شـود كـه حديث شريف در نظر شيخ صلاح الدين ، مسلّم و يقينى بوده ، كه به طور ارسال مسلّم گفته : اوّل دوازده امام على عليه السّلام و آخر آنان مهدى عليه السّلام مى باشد.
6ـ در يـنـابـيـع المـــودّه (36) عـبـايـــة بـن ربـــعـى از جـابـــر بـن عـبـــداللّه نقـل كـرده كـه فرمود:
قـاَلَ رَسـُولُ اللّهِ صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم اَنـاَ سـَيِّدُ الْنـَبـِيِّيـنَ وَ عـَلِيُّ سـَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَاِنَّ اَوْصِيا ئِى بَعْدِي اِثْنا عَشَرَ اَوَّلُهُمْ عَلِيُّ وَآخِرُهُمْ الْقا ئِمُ الْمَهْدِيُّ
ايـن حـديث شريف كه تفسير يَكُونُ بَعْدِي اِثْنا عَشَرَ خَلِيفَةً است ، تحت شماره دوّم از مـودّة القـربـى و فـرائد السـمـطـيـن از ابـن عـبـّاس نقل شد و در اين حديث از جابر بن عبداللّه نقل شده است .
7ـ روايـاتـى كه در فصل بعد در تعيين حضرت مهدى ـ صلوات اللّه عليه ـ خواهد آمد، همه شاهد اين مطلبند، براى نمونه يكى از آنها را در اينجا مى آوريم : مورّخ و محدّث معروف ؛ خـوارزمـى حـنـفـى (مـتـوفـاى 568) از سـليـم بـن قـيـس از سـلمـان فـارسـى نقل مى كند كه مى گويد:
دَخـَلْتُ عـَلَى النَّبـِيِّ صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم وَ اِذاَ الْحـُسـَيـْنُ عـَلَى فَخِذِهِ وَ هُوَ يـُقـَبِّلُ عـَيـْنَيْهِ وَيَلْثَمُ فا هُ وَيَقُولُ: اِنّكَ سَيِّدٌ اِبْنُ سَيِّدٍ اَبُو سا دَةٍ، اِنَّكَ اِما مٌ اِبْنُ اِمامٍ اَبُو اَئِمَّةٍ، اِنَّكَ حُجَّةٌ، اِبْنُ حُجَّةٍ، اَبُو حُجَجِ تِسْعَةٍ مِنْ صُلْبِكَ تا سِعُهُمْ قا ئِمُهُمْ(37)
يعنى :
((داخل منزل رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم شـدم ديـدم حـسـيـن عليه السّلام روى زانوى آن حـضـرت اسـت ، وى چـشـمـهـاى حـسـين را مى بوسيد و دهانش را مى بوييد و مى فرمود: تو بـزرگ و پـسـر بزرگ زاده اى و پدر بزرگانى ؛ تو امام و پسر امامى ، پدر امامانى ، تـو حـجـت و پـسـر حـجّتى و پدر نُه نفر حجت كه همه از صلب تو هستند و نُهم آنان قائم آنان است )).
بـنـابـرايـن ، روايـاتـى كـه از بـزرگـان اهـل سـنـت نـقـل گـرديـده رسـول خـدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حديث : يَكُونُ بَعْدِي اِثْنا عَشَرَ خـَلِيـفـَةً را بـارهـا بـا عـبارات مختلف به طورى كه شكّى باقى نمانده تفسير و بيان فرموده است كه نامهاى مباركشان در فصل بعدى خواهد آمد.
8ـ در رابـطـه بـا ايـن مـطـلب ، روايـتـى بـه طـور مـسـلّم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل شده كه جز معناى دوازده خليفه ، معناى ديگرى نـمـى شود بر آن يافت . اينك به آن حديث توجه مى كنيم : سيد مؤ من شبلنجى از على بن ابى طالب ـ صلوات اللّه عليه ـ نقل مى كند كه :
قـاَلَ: قـُلْتُ يـا رَسُولَ اللّهِ اَمِنّا آل مُحَمَّدٍ الْمَهْدِيُّ اَوْ مِنْ غَيْرِنا؟ فَقَالَ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا بَلْ مِنّا يَخْتِمُ اللّهُ بِهِ الدِّينَ كَما فَتَحَ بِنا(38)
يعنى :
((گـفـتـم : يـا رسـول اللّه ! آيـا مـهـدى آخـرالزمـان از مـا آل محمّد است يا از غير ما؟ فرمود: نه ، بلكه از ماست و خدا به وسيله او دين را ختم مى كند چنانكه با ما شروع كرده است )).
هـمـيـن حـديـث شـريـف را حـافـظ بـن حـجـر در صـواعـق مـحـرقـه (39) از طـبـرانـى نقل كرده و محمد صبّان در اسعاف الراغبين (40) از طبرانى آورده است . شبلنجى در نور الابـصـار پـس از نـقـل حـديث مى گويد: اين حديث را طبرانى در اوسط، ابو نعيم در حليقة الاولياء و عبدالرحمان بن حمّاد در عوالى نقل كرده اند.
و نيز همين حديث را امام عبدالرؤ ف مناوى در كنوز الحقائق (41) آورده است ، اين حديث كه مـى گويد: ((خدا دين را با ما شروع كرد و با مهدى عليه السّلام ختم مى كند)) حاكى است كـه خـلافـت و وصـايـت در عـلى عـليـه السـّلام و در اولاد اوسـت و بـيـان : اِثـْنـا عـَشـَرَ خَلِيفَةًمى باشد.
9ـ حـافـظ ابـو عـبـداللّه مـحـمـد بـن يوسف كُنجى شافعى (متوفاى 658هجرى ) در كتاب ((البـيـان فـى اخـبـار صـاحـب الزمـان عـليـه السـّلام )) بـه سـنـد خـويـش از حـذيـفـه نقل مى كند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ يـَوْمٌ واحـدٌ لَبـَعـَثَ اللّهُ فـِيـهِ رَجـُلاً اِسـْمُهُ اِسْمِى وَ خُلْقُهُ خُلْقِى يُكَنّى اَبا عَبدِاللّهِ، يـُبـايـِعُ لَهُ النـّاسُ بـَيـْنَ الرُّكـْنِ وَالْمـَقـا م ، يَرُدُّ اللّهُ بِهِ الدِّينَ وَ يَفْتَحُ فُتُوحاً فَلا يَبْقى عَلى ظَهْرِ اْلاَرْضِ اِلاّ مَنْ يَقُولُ لا اِلهَ اِلاّ اللّه ، فَق امَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رَسُولَ اللّه ! مـِنْ اَيِّ وُلْدِكَ هـُوَ؟ قـا لَ: مـِنْ وُلْدِ اِبـْنـى هَذا، و ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلى الْحُسَيْنِ عليه السّلام (42)
يعنى :
((اگـر از دنـيـا جز يك روز باقى نماند، خداوند در آن روز، مردى را مبعوث خواهد كرد كه اسـم او اسم من و خُلق او خُلق من است . كنيه او ابوعبداللّه است ، مردم با او بين ركن و مقام بـيـعـت مـى كـنـنـد، خداوند به وسيله او دين را بر مى گرداند و فتوحاتى مى كند كه بر روى زمـيـن كـسـى نـمى ماند مگر آنكه لا اِلهَاِلاّ اللّه مى گويد: پس سلمان برخاست و گفت : اى رسول خدا! آن مرد از كدام پسرت مى باشد؟ فرمود: از اين پسرم و با دست خود بر حسين عليه السّلام زد)).
در ايـن روايـت ، تـصـريـح شـده كـه امـام زمـان عـليـه السـّلام از نسل امام حسين عليه السّلام است .
10ـ ابـن صـبـاغ مـالكـى (مـتـوفـاى 855) در فـصـول مـهـمـه از ابـو سـعـيـد خـدرى نقل مى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به فاطمه فرمود:
... يا فاطِمَةُ! اِنّا اَهْلَ بَيْتٍ أُعْطِينا سِتَّ خِصالٍ لَمْ يُعْطها أَحَدٌ مِنَ الاَوَّلينَ وَلا يُدْرِكُها أَحَدٌ مـِنَ الا خـِريـنَ غـَيـْرُنـا، نـَبـِيُّنـا خـَيـْرُ الاَنـْبـِياءِ وَ وَصيُّنا خَيْرُ اْلاَوْصِياءِ وَهُوَ بَعْلُكِ وَ شـَهـِيـدُنـا خـَيـْرُ الشُّهـداءِ وَ هـُوَ عـَمُّ اَبِيكِ وَمِنّا مَنْ لَهُ جَناحانِ يَطيرُ بِهِما فِى الْجَنَّةِ حَيْثُ يـَشـاءُ وَ هـُوَ جـَعـْفـَرٌ وَمِنّا سِبْطا هذِهِ الاُمَّةِ وَهُما اِبْناكِ وَمِنّا مَهْدِيُّ الاُمَّةِ الَّذي يُصَلِّي خَلْفَهُ عـيـسـى بـْنُ مـَرْيـمَ ثـُمَّ ضـَرَبَ عـَلى مَنْكِبِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام وَقالَ مِنْ ه ذا مَهْدِيُّ ه ذِهِ الاُمَّةِ(43)
يعنى :
((... اى فـاطـمـه ! مـا اهل بيتى هستيم كه شش خصلت به ما عطا شده كه به احدى از اولين داده نشده و احدى از آخرين هم به آن نخواهد رسيد جز ما؛ نبىّ ما بهترين انبياست . و وصىّ مـا بـهـتـريـن اوصـيـا مى باشد. و او همسر تو است . و شهيد ما بهترين شهداست كه عموى پـدرت مـى بـاشـد. و از ماست آنكه برايش دو بال هست ، با آن دو در بهشت پرواز مى كند به هر جا كه بخواهد و او جعفر است . و از ماست دو سبط اين امت و آنان دو پسر تو هستند. و از مـاسـت مـهدى امت ، كسى كه عيسى بن مريم ، پشت سر او نماز مى گزارد، سپس بر دوش حسين عليه السّلام زد و فرمود: مهدى امت از اين (پسر) خواهد بود)).
در اين نقل نيز، امام زمان عليه السّلام از اولاد امام حسين عليه السّلام معرفى شده است .
يك اعتراف جالب
در پـايـان لازم اسـت ايـن سـخـن را از زبـان يـكـى از بـرادران اهـل سنّت بشنويم ، حافظ قندوزى حنفى در ينابيع (44) مى گويد: بعضى از محقّقين گـفـتـه انـد كـه شـرح زمـان و تـعـريـف كـون و مـكـان نـشـان داده كـه مـراد رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم از حديث اِثْنا عَشَرَ خَلِيْفةً دوازده نفر از اهـل بـيـت و عـتـرت آن حـضـرت اسـت ؛ زيـرا ايـن حديث بر خلفايى كه از صحابه بودند حـمـل نـمـى شـود؛ چـون آنـان از دوازده كـمـتـر بـودنـد، بـر خـلفـاى امـوى نـيـز قـابل حمل نيست ؛ چون آنان از دوازده نفر بيشتر بودند، وانگهى همه ستمگر فاحش بودند بـجـز عـمـر بـن عـبـدالعـزيـز؛ و نـيـز آنـان از بـنـى هـاشـم نـبـودنـد و حال آنكه آن حضرت فرموده : كُلُّهُمْ مِنْ بَنِى هاشِمْ چنانكه در روايت جابر آمده است ...
و نـيـز نـمـى شـود بـر مـلوك عـبـّاسـى حـمـل نـمود؛ چون از دوازده نفر بيشتر بودند و آيه ... قُلْ لا أ سئلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً...(45) و حـديـث كـسـاء را مـراعـات نـكـردنـد. پـس نـاچـار بـايـد ايـن حـديـث بـر دوازده نـفـر از اهل بيت آن حضرت حمل شود؛ چون آنان اعلم اهل زمان و اجلّ و اتقى و اورع از همه بودند و در نسب از همه بالاتر و در حسب افضل و در نزد خدا محترمتر بودند و علومشان به سبب وراثت و لدنـى بـودن ، بـه رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم متصل بود.
دليـل ديـگـر ايـن حـمـل ، حـديـث ثقلين و احاديث ديگرى است كه به طور وافر در اين كتاب (يـنـابيع المودّه ) و در كتاب هاى ديگر نقل شده است ... به عقيده نويسنده ، ترديدى نيست كـه مـنظور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از همه اين احاديث ، دوازده امام ، يعنى : على و اولاد او عليهم السّلام بوده است .
# # #
مهدى شخصى نه مهدى نوعى
بـرادران اهل سنّت در رابطه با مهدى موعود ـ صلوات اللّه عليه ـ مى گويند: ما به مهدى نـوعـى عـقـيـده داريـم . بـه عـبـارت ديـگـر: مـا مـنـكـر مـهـدى موعود نيستيم ، احاديثى كه از رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم دربـاره او صـادر شـده ، مـورد قبول ماست ولى مى گوييم او هنوز متولد نشده و معلوم نيست چه كسى است اما در آينده متولّد مـى شـود و بـعـد از بـزرگ شـدن ، قـيـام مـى كـنـد و حـكـومـت جـهـانـى واحـد تـشـكـيـل مـى دهـد، او از نـسـل فـاطـمه و از فرزندان حسين عليهم السّلام است .(46) مثلاً شبراوى شافعى در الاتحاف (47) مى گويد:
((شـيـعـه عـقـيـده دارد مهدى موعود ـ كه احاديث صحيحه درباره او وارد شده ـ همان پسر حسن عـسـكـرى خـالص اسـت ، و در آخـرالزمـان ظهور خواهد كرد، ولى صحيح آن است كه او هنوز مـتـولّد نـشـده و در آيـنـده مـتـولّد و بـزرگ مـى شـود و او از بـزرگـان آل بيت كريم است )).
ابـن ابـى الحـديـد در شـرح نـهـج البـلاغـه (48) ذيـل خـطـبـه 16 مـى گـويـد: ((اكـثـر مـحـدّثـيـن عـقـيـده دارنـد مـهـدى مـوعـود از نـسـل فـاطـمـه اسـت و اصـحـاب مـا مـعـتـزله آن را انـكـار نمى كنند و در كتب خود به ذكر او تصريح كرده اند و شيوخ ما به او اعتراف كرده اند، فقط فرق آن است كه او به عقيده ما هنوز متولّد نشده و بعداً متولّد خواهد گرديد)).
ايشان مى گويد: وَ اَمّا اَصْحابُنا فَيَزْعَمُونَ اَنَّهُ فَاطِمِيُّ يُولَدُ فِي مُسْتَقْبَلِ الزَّمانِ لاُمِّ وَلَدٍ وَ لَيـْسَ بـِمـَوْجـُودٍ اَلا ن (49) و بـاز مـى گـويـد: وَ عِنْدَ اَصْحابِنا أ نَّهُ غَيْرُ مَوْجُودٍ اَلا نَ وَ سَيُوجَدُ، وَ عِنْدَ اْلاِماميَّةِ اَنَّهُ مَوْجُودٌ اَلا نَ(50)
نا گفته نماند كه اهل سنّت بر اين گفته خود، دليلى از احاديث يا آيات نياورده اند، فقط شـهـرتـى اسـت كـه در مـيـان ايـشـان بـه وجـود آمـده اسـت و اين يكى از نتايج منزوى شدن اهـل بيت عليهم السّلام و غصب خلافت اسلامى است . چنانكه در مقدمه كتاب به آن اشاره شد. وانـگـهـى احـاديـث مـنـقـوله در كـتب اهل سنّت عيناً عقيده شيـعه را مى رساند و در آن احاديث مى خـوانـيـم كـه : مهدى موعود ـ صلوات اللّه عليه ـ دوازدهمين امام از ائمّه دوازده گانه و نهمين فـرزنـد امـام حـسـيـن عـليـه السـّلام و چـهـارمـيـن فـرزنـد امام رضا عليه السّلام و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى عليه السّلام است .
و نـيـز روايـات اهـل سـنـّت مـى گـويـد كـه آن حـضـرت در سـال 255 هـجـرى در نـيمه شعبان در شهر ((سامرا)) از مادرى به نام ((نرجس )) به دنيا آمـده است . بنابراين ، شيعه و اهل سنّت در مهدى موعود اختلاف و شكّى ندارند و هر دو عقيده بـه مـهـدى شـخـصـى دارنـد مـنـتـهـا دورانـهـاى تـاريـك و انـزواى اهـل بـيـت و عـصـر حـكـومـتـهـاى سـيـاه بـنـى امـيـّه و بـنـى عـبـّاس مـانـع از آن شـد كـه اهـل سـنـّت چـيـزى را كـه در كـتـابـهـاى خـود نـوشـتـه و نـقـل كرده اند در ميان خود شهرت بدهند و مانند شيعه منتظر آمدن مهدى شخصى ـ سلام اللّه عليه ـ باشند.
مـا ايـنـك بـعـضـى از دلايـلى را كـه بـر مـهـدى شـخـصـى دلالت دارنـد از كـتـب بـرادران اهل سنّت نقل كرده و درباره آنها توضيح مى دهيم :
1ـ مـحـمـد صـالح حـسـيـنـى تـرمـذى حـنـفـى از سـلمـان فـارسـى نقل كرده ،مى گويد:
دَخـَلْتُ عـَلَى النَّبـِىِّ صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـَاِذاَ الْحـُسـَيـْنُ عَلَى فَخِذِهِ وَ هُوَ يُقَبِّلُ عَيْنَيْهِ وَفاهُ وَيَقُولُ: اَنْتَ سَيِّدٌ اِبْنُ سَيِّدٍ، اَنْتَ اِمامٌ اِبْنُ اِمامٍ، اَنْتَ حُجَّةٌ اِبْنُ حُجَّةٍ أ بو حُجَجِ تِسْعَةٍ مِنْ صُلْبِكَ تاسِعُهُمْ قائمُهُمْ(51)
يعنى :
((بـه مـحـضـر رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليه و آله و سلّم مشرف شدم ناگاه ديدم كه حسين عـليه السّلام بر روى زانوى آن حضرت است ، حضرت چشمها و دهان حسين را مى بوسيد و مـى فـرمـود: تو آقا و فرزند آقايى ، تو امام و پسر امامى ، تو حجت و فرزند حجّتى ، پدر نُه نفر حجت كه همه از صلب تو هستند و نهم آنان قـائم آنان است )).
اين حديث شريف در اينكه مهدى موعود عليه السّلام نهمين فرزند امام حسين عليه السّلام است صراحت دارد على هذا مهدى موعود متولد شده است . بنابراين حديث ، نمى شود گفت : ((معلوم نيست مهدى چه كسى است و هنوز متولّد نشده است )).
2ـ عبداللّه بسمل چنين نقل كرده است :

next page

fehrest page