next page

fehrest page

back page

99 - روى برتافتن اهل تسنّن از ائمّه عترت طاهره - عليهم السّلام - (در اصول و فروع )
اهل تسنّن ، اصول دين خود را از ابوالحسن اشعرى و ماتريدى و امثال آنها گرفته اند، و فروع احكام را از فقهاى چهارگانه اخذ نموده اند. با اينكه مى دانند نصوص صريح داريم كه ائمّه عترت طاهره - عليهم السّلام - را به منزله قرآن مى دانند. و در ميان امت مانند كشتى نوح در ميان قوم خود هستند كه هر كس در آن نشست نجات يافت ، و هر كس از آن تخلّف ورزيد، غرق شد.
و مانند باب حطّه @ بنى اسرائيل هستند كه هر كس از آن وارد شد آمرزيده گرديد. و نسبت به امت به منزله سر نسبت به جسد هستند، بلكه حكم ديدگان نسبت به سر دارند، و بسيارى ديگر امثال اين نصوص .
ما به تفصيل در مقصد اول كتاب الفصول المهمه ، فصل دوازدهم ، درباره دورى جستن اهل تسنّن از اهل بيت بحث كرده ايم . در اينجا براى اطلاع خوانندگان ، آن را مى آوريم .
فاصله گرفتن برادران اهل تسنّن ما از مذهب ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام -، چنان است كه اعتنايى به گفتار آنان در اصول و فروع دين ننمودند، و در تفسير قرآن كريم نيز كه همتاى آن محسوب گشته ، مراجعه اى نكردند.
اهل سنّت ، براى ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - به اندازه مقاتل بن سليمان كه قائل به جسم بودن خداوند بوده و خود مرجئى و مزوّر است ، ارزش قائل نيستند! آن اندازه كه به گفتار خوارج ، مشبهه ، مرجئه و قدريه استناد مى جويند، به احاديث ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام -، اهميّت نمى دهند!!
اگر همه احاديثى را كه از دودمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نقل كرده اند، جمع آورى كنيم ، به اندازه رواياتى كه بخارى به تنهايى از عكرمه بربرى خارجى دروغگو نقل كرده است ، نخواهد بود!
از همه اينها تأ سف آورتر اين است كه : بخارى در صحيح خود، به احاديث اهل بيت استدلال نمى كند؛ زيرا وى روايتى از امام صادق ، امام كاظم ، امام رضا، امام جواد، امام هادى ، و حضرت عسكرى - عليهم السّلام - كه همعصر او بوده ، نقل نكرده است !
افزون بر اين ، او از ساير رجال اهل بيت ، امثال حسن بن حسن ، زيدبن على بن حسين ، يحيى بن زيد، محمدبن عبداللّه بن حسن نفس ‍ زكيّه ، و برادرش ابراهيم بن عبداللّه ، حسين بن على ؛ شهيد فخّ، يحيى بن عبداللّه بن حسن ، و برادرش ادريس بن عبداللّه ، محمدبن جعفر صادق ، محمدبن ابراهيم طباطبا، و برادرش قاسم رسى ، محمدبن محمدبن زيدبن على ، محمدبن قاسم بن على بن عمر، اشرف بن زين العابدين - عليه السّلام - حكمران طالقان و معاصر بخارى(715) و نه از ساير بزرگان دودمان پاك پيامبر! مانند عبداللّه بن حسن ، على بن جعفر عريضى و افراد ديگرى از بازماندگان رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - در ميان امت ، نيز روايتى نقل نكرده است !
بخارى حتّى از امام حسن مجتبى - عليه السّلام - و ريحانه پيغمبر و سبط اكبر آن حضرت و سرور آقايان بهشت ، روايتى در صحيح خود نقل نكرده است ! با اينكه او از مبلّغ خوارج و دشمن سرسخت اهل بيت عمران حطّان خارجى كه درباره ابن ملجم جنايتكار، قاتل اميرالمؤمنين - عليه السّلام - اين اشعار را گفته است ؛ روايت كرده و به روايت وى استناد مى كند:
عجب ضربتى بود كه از پرهيزكارى صادر شد! و قصدى نداشت جز اينكه بهشت را از خدا طلب كند! من هر روز كه او را ياد مى كنم ، چنان فكر مى كنم كه اعمال نيك وى (ابن ملجم ) از همه مردم بيشتر است !!!(716) .
به خداى كعبه و فرستنده پيغمبران قسم كه وقتى من به اينجا رسيدم (كه بخارى از عمران خارجى تبهكار، مداح ابن ملجم ، قاتل اميرالمؤمنين - عليه السّلام - روايت مى كند، ولى از ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - روايت نمى نمايد - مترجم ) مات و مبهوت شدم و گمان نمى كردم كه كار تا به اينجا برسد!!!(717) .
ابن خلدون ، اين راز سر بسته را آشكار ساخته است ؛ چون وى در فصلى كه در مقدمه مشهور خود براى علم فقه و توابع آن باز كرده است ، بعد از ذكر مذاهب اهل سنت ، مى نويسد: اهل بيت بر خلاف روش معمول مسلمين ، مذاهبى را اختراع كردند! و فقه مخصوص ‍ به خود را پديد آوردند كه بر اساس بدگويى از صحابه و عصمت ائمّه و رفع خلاف از آراء خود، استوار ساخته اند. سپس مى گويد: همه اينها از پايه سست است !.
مؤلف : ما نمى دانيم چگونه روش فقهى بر پايه بدگويى از صحابه استوار است ؟ و نمى دانيم چطور استنباط احكام فرعى با نكوهش از فردى از مردم ، انجام مى گيرد؟ ابن خلدون از فلاسفه به شمار مى رود. اى خردمندان ! پس اين هذيان گويى چيست ؟! دانشمندان ما جامعه شيعه در كتب كلامى خود، عصمت ائمّه خويش را با ادله عقلى و نقلى ثابت نموده اند، ولى مقام گنجايش بيان آن را ندارد.
اگر بخواهيم آن را شرح دهيم از موضوع اين كتاب خارج مى شويم . براى اثبات عصمت ايشان كافى است كه بر حسب روايات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، آنها به منزله قرآن هستند كه باطل در آن راه ندارد، و اينكه آنها امان اين امت از اختلاف مى باشند، و هرگاه قبيله اى از عرب با ايشان مخالفت كند از حزب ابليس به شمار مى رود، و اينكه ايشان كشتى نجات و باب حطّه اين امت هستند، و آنهايند كه تحريف گمراهان و پندارهاى ياوه سرايان و اجتهادات نادانان را از حريم دين اسلام برطرف مى سازند. صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين(718) .
باز ابن خلدون مى نويسد: خوارج هم مانند اهل بيت ، از مسلمانان فاصله گرفتند(719) ، ولى اكثر مسلمين اعتنايى به روشهاى مذهبى آنها ننموده اند، بلكه مسلمانان ، مذاهب اهل بيت و خوارج را سخت مورد انكار و نكوهش قرار داده اند، و ما نيز چيزى از مذاهب آنها را نمى شناسيم ، و از كتب آنها روايت نمى كنيم ، و جز در مناطق شيعه نشين ، اثرى از آنها نيست .
كتابهاى مذهبى شيعه در شهرها و ممالك شيعه نشين ، و نقاطى كه در مغرب و مشرق و يمن ، دولت آنها پايدار است ، وجود دارد(720) خوارج نيز چنين هستند. هر كدام از اين دو طايفه (شيعه و خوارج !) كتابها و تأ ليفات و آراى غريبى در فقه دارند!.
اين سخن ابن خلدون در اين مورد بود. درست دقت كنيد، وتعجب نماييد.
سپس ابن خلدون به شرح مذاهب اهل سنت بازگشته و از انتشار مذهب ابوحنيفه در عراق و مذهب مالك در حجاز و مذهب احمد حنبل در شام و بغداد و مذهب شافعى در مصر سخن گفته و در اينجا مى گويد: سپس فقه اهل تسنّن در مصر، با ظهور دولت رافضيان از ميان رفت ، و فقه اهل بيت رسميت يافت (721) . و مخالفان آنها متلاشى شدند تا اينكه دولت عبيديهاى رافضى (بردگان شيعه ؛ يعنى دولت فاطمى مصر - مترجم ) به دست صلاح الدين ايّوبى برافتاد و فقه شافعى به مصر بازگشت .
ابن خلدون و امثال او عقيده دارند كه آنها بر حقّند و عمل به سنّت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى كنند، ولى اهل بيت ، منحرف ، بدعتگذار، گمراه و رافضى ؛ يعنى دور از جامعه اسلامى مى باشند!!
فياموت زر ان الحياة ذميمة و يا نفس جدى ان سبقك هازل

اگر فرد مسلمانى از شنيدن اين سخن تكان بخورد، تعجبى ندارد، بلكه اگر از تأ سف بر اسلام و مسلمانان بميرد نيز جاى تعجّب نيست ؛ زيرا كار حق كشى و حق ناشناسى به اينجاها رسيده است . ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العلى العظيم .
آيا ابن خلدون عقيده دارد كه اهل بيت پيغمبر، منحرف ، گمراه و بدعتگذارند؟ اهل بيتى كه خداوند به نصّ قرآن ، هر گونه پليدى را از آنها بر طرف ساخته و جبرئيل درباره آنها آيه تطهير را آورده است ، و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به امر خداوند با ايشان مباهله نمود، و قرآن مودت و دوستى ايشان را واجب كرد، و خداى رحمان ، ولايت آنها را فرض شمرد.
آنها كه كشتى نجات ، امان امت و باب حطّه هستند. و ريسمان محكم الهى مى باشند كه هرگز گسيخته نمى شود. و يكى از وزنه هاى سنگين و گرانبها هستند كه هر كس چنگ به آنها زد، گمراه نمى شود. و كسانى كه دست از يكى از آنها (قرآن و اهل بيت ) برداشت ، به خدا راه پيدا نمى كند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به ما امر كرده است كه آنها را به منزله سر، نسبت به تن ، بلكه به جاى ديدگان نسبت به سر خود، قرار دهيم(722) . و ما را از جلو افتادن بر ايشان و كوتاهى درباره آنها، نهى كرد(723) ، و صريحاً فرمود: اهل بيت من هستند كه دين را به پاى مى دارند، و در هر نسلى ، انحراف گمراهان اين امت را برطرف مى سازند(724) .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اعلام فرمود كه : معرفت ائمّه موجب آزادى از آتش دوزخ مى شود و محبت به آنان باعث عبور از صراط، و ولايت ايشان امان از عذاب است (725) .
و فرمود: اعمال شايسته براى عاملين آن ، جز با معرفت به آل محمّد، سودى ندارد(726) .
و فرمود: روز قيامت هيچيك از اين امت از جاى خود گام برنمى دارد مگر اينكه از ايشان ، راجع به دوستى اهل بيت سؤ ال مى كنند(727) . اگر كسى عمر خود را در بين ركن و مقام ، به حال قيام و قعود و ركوع و سجود صرف كند، و بدون دوستى آل محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - بميرد، وارد آتش جهنّم مى شود(728) .
آيا شايسته است كه بعد از اينها ملت اسلام جز به راه اهل بيت - عليهم السّلام - بروند؟ و آيا براى مسلمانى كه به خدا و پيغمبر او ايمان دارد، سزاوار است كه جز به روش آنها عمل كند؟ اگر جواب منفى است ، چگونه ابن خلدون با صراحت هر چه تمامتر و وقاحت هر چه بيشتر و بدون اينكه شرم كند يا بترسد، آنها را بدعتگذار مى داند؟!!
آيا آيه ذى القربى ، آيه تطهير، آيه اولى الا مر و آيه اعتصام به حبل اللّه اين طور به ابن خلدون مسلمان امر كرده است ؟ آيا خدا كه فرموده است : كُونُوا مَعَ الصّادقينَ؛ يعنى : با راستگويان باشيد چنين دستورى به وى داده است ؟!
يا اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در فرمانهايش كه همه مسلمين اتفاق صحت بر آن دارند، آن را اعلام داشته است ؟ ما همگى اين دستورها را درباره احترام به اهل بيت و وظيفه مسلمين نسبت به آنها را با طرق مختلف و سندهاى گوناگونش در كتاب سبيل المؤمنين خود آورده ايم . دانشمندان بزرگ ما نيز در تأ ليفات خود نگاشته اند. به آنها مراجعه كنيد تا چنانكه مى بايد پى به حقيقت اهل بيت و مقام ايشان در ديانت اسلام ببريد.
بويژه كه اهل بيت - عليهم السّلام - گناهى نداشتند كه مستحق اين جفا باشند، و نقصى نداشتند كه باعث اين بى اعتنايى گردند. كاش ! پيروان مذاهب چهارگانه اهل سنّت ، در مقام نقل اختلاف در مسائل ، روش مذهب اهل بيت - عليهم السّلام - را هم مانند نقل اقوال مذاهبى كه به آنها عمل نمى شود، نقل مى كردند.
ما نديده ايم كه اهل سنّت ! در هيچ عصرى چنين معامله اى با اهل بيت - عليهم السّلام - كرده باشند، بلكه آنها با اهل بيت چنان معامله اى كرده اند كه گويى آنها مردمى هستند كه خدا خلق نكرده است ، يا كسانى هستند كه چيزى از علم و حكمت از آنان باقى نمانده است .
آرى ، گاهى از شيعيان اهل بيت نام برده و آنها را رافضى خوانده اند و ايشان را با زبانهاى افترا ياد كرده اند، ولى امروز ديگر زمان ظلم و تعدى گذشته و عصر برادرى فرا رسيده است . بر همه مسلمانان است كه براى ورود به شهر علم پيغمبر، از دروازه آن در آيند، و پناه به باب حطّه برده به امان اهل زمين ملتجى گشته و در كشتى نجات ، بنشينند(729) و به شيعيان اهل بيت نزديك شوند. سوء تفاهم از ميان رفته است و بامداد روابط بين دو طائفه روشن گشته است . والحمد للّه ربّ العالمين .
100 - دعوت به صفا و برادرى
اى برادران ! اين همه بدبينى و سوء ظنّ نسبت به يكديگر تا كى ! و اين عداوت و دشمنى در چه چيز است ؟ پناه به خدا مى بريم ! مگر خداوند يكتا خداى همه ما نيست ، و اسلام دين ما و قرآن حكيم كتاب آسمانى ما و كعبه مطاف و قبله ما نمى باشد؟
مگر سرور انبيا و خاتم پيغمبران محمدبن عبداللّه - صلّى اللّه عليه وآله - پيغمبر ما و گفتار و كردار او سنت ما نيست ؟ و فرائض پنجگانه و ماه مبارك رمضان و زكات واجب و حج خانه خدا، واجبات ما نيستند؟
در نظر ما مسلمانان ، حلال آن است كه خدا و پيغمبر حلال كرده باشند، و حرام آن است كه خداوند و رسول ، حرام كرده اند. حق آن است كه خدا و پيغمبر حق دانسته اند، و باطل آن است كه خدا و پيغمبر باطل كرده باشند. دوستان خدا و رسول ، دوستان ما، و دشمنان خدا و پيغمبر، دشمنان ما هستند.
قيامت هم خواهد آمد و شكى در آن نيست . و خدا مردگان را محشور مى گرداند، تا آنان را كه بد كردند كيفر دهد. و كسانى را كه نيكى نمودند پاداش نيك بخشد.
آيا در اينها شيعيان و اهل سنت ، همه يكسان نيستند؟! همگى ايمان به خدا و فرشتگان و كتب و پيغمبران او آوردند، و ما بين پيغمبران او فرق نمى گذاريم ، و گفتند: خدايا! شنيديم و آمرزش تو را اطاعت كرديم ، خدايا! بازگشت همه به سوى توست (730) .
نزاع بين سنى و شيعه در مسائل اختلافى هم در حقيقت نزاع صغروى است ، و هرگز ميان شيعه و سنّى نزاع كبروى وجود ندارد.
نمى بينيد كه اگر شيعه و سنّى درباره وجوب چيزى يا حرمت آن يا درباره استحباب يا كراهت يا اباحت آن نزاع داشته باشند، يا در صحت و بطلان آن يا در جزئيت يا شرطيت يا مانعيت آن يا در غير اينها، يا در عدالت شخصى يا فسق او، يا در ايمان يا نفاق يا در وجوب دوستى او به دليل اينكه دوست خداست ، يا در وجوب دشمنى او به علت اينكه دشمن خداست ، در همه اينها اگر شيعه و سنّى درباره ثبوت آن به ادله مثبته شرعى از كتاب يا سنت يا اجماع يا عقل و عدم ثبوت آن نزاع داشته باشند، هر يك رجوع مى كند به آنچه ادلّه شرعى اقتضا دارد.
و اگر دو فرقه ، علم به ثبوت چيزى در دين اسلام ، يا علم به عدم ثبوت آن در دين اسلام پيدا كنند، يا هر دو در اين موارد شكايت داشته باشند، هيچگاه كشمكش نخواهند داشت و اختلاف پيدا نمى كنند.
بخارى در صحيح خود(731) از ابو سلمه و غيره ، از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت مى كند كه فرمود: هرگاه حاكم حكم كرد و اجتهاد نمود و به واقع اصابت كرد، دو اجر دارد، و چنانچه حكم كرد و اجتهاد نمود و به خطا رفت ، يك اجر خواهد داشت .
ابن حزم اندلسى مى نويسد(732) : طايفه اى گفته اند: اگر مسلمانى درباره امور اعتقادى يا در فتوا سخنى بر خلاف گويد، كافر و فاسق نمى شود. هر كس درباره يكى از اينها اجتهاد نمود، و به نظرش رسيد كه حق است ، در هر حال مأ جور است . اگر به واقع اصابت نمود، دو اجر دارد، و چنانچه به خطا رفت ، يك اجر دارد. اين قول ابن ابى ليلا و ابوحنيفه و شافعى و سفيان ثورى و داوودبن على است . و قول تمام صحابه اى است كه ما شناخته ايم كه در اين مسئله نظرى دارد، و در اين خصوص به هيچوجه خلافى از آنها سراغ نداريم ....
كسانى كه با صراحت در اين مورد و نظاير آن سخن گفته اند، از بزرگان سنّى و شيعه زياد هستند. بنابراين اى مسلمانان ! اين همه دشمنى براى چيست ؟!
مگر خداوند جهان نمى فرمايد: مؤمنان با هم برادرند، ميان برادرانتان صلح برقرار كنيد، و از خدا بترسيد شايد به شما رحم كند. نزاع نكنيد كه متزلزل شويد و نيرويتان از دست برود، و از آنها نباشيد كه بعد از آنكه حقايق براى آنها آمد، متفرق شدند و دچار اختلاف گشتند و براى آنها عذاب عظيم در نظر گرفته شده است (733) .
و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: مسلمانان همگى تابع يك پيمان هستند. و پست ترين آنها در شعاع آن قرار دارد. و نيرويى در برابر بيگانگان مى باشند. هر كس پيمان برادر مسلمانى را بشكند، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد، و روز قيامت هيچ عملى از او پذيرفته نمى شود.
روايات صحيح و معتبر در اين خصوص متواتر است ، بخصوص از طريق عترت طاهره - عليهم السّلام -. ما در الفصول المهمه بقدرى كه دلهاى امت را شاد كنيم ، آورده ايم ...
فصل هشتم : خاتمه كتاب پيرامون شايستگى على - عليه السّلام - براى خلافت بلافصل پيغمبر(ص )
كتاب خود را مانند سر آغاز آن - كه با بحث از امامت بعد از رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - شروع كرديم - به پايان مى بريم . و اين نيز به واسطه عنايتى است كه خدا و پيغمبر به آن دارند، و نيازى است كه مسلمانان در امر دين و دنياى خود احساس مى كنند. و بخاطر اين است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در راه آن به امر خداوند و براى خيرخواهى امت ، از هيچ بذل توجه و كوشش و زحمتى فروگزار نكرده است .
كسانى كه از روش پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در تأ سيس دولت اسلام از روز نخست به خوبى اطلاع دارند، مى دانند كه على - عليه السّلام - وزيرى از خانواده او، و شريكى در كار او و پشتيبان وى بر دشمن او، و دارنده علم او، و وارث حكمت او، و وليعهد او و خليفه بعد از او بوده است .
هر كس در گفتار و كردار آن حضرت توجه كرده باشد، بسيارى از آنها را از آغاز بعثت تا هنگام رحلت با اين معنا هماهنگ مى بيند. و مى بيند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در هر فرصت از اين موضوع سخن به ميان مى آورد و آن را بزرگ مى داشت .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در اوايل بعثت و پيش از آشكار ساختن دعوت خود در مكه ، هنگامى كه در خانه اش ، فاميل بنى هاشم را جمع كرد، به اين معنا تصريح نمود. و اين موقعى بود كه دست به گردن على - عليه السّلام - - كه از همه كوچكتر بود - گرفت و فرمود: اين برادر و جانشين و بازمانده من در ميان شماست . از وى بشنويد و اطاعت كنيد...(734) .
بعد از آن هم پيوسته گاهى صريحاً خلافت على - عليه السّلام - را اعلام مى داشت مانند هنگامى كه او را در مدينه به جاى خود منصوب داشت و به جنگ تبوك رفت و فرمود: شايسته نيست من بروم مگر اينكه تو خليفه و جانشين من باشى(735) .
و زمانى به طور ضمنى اين معنا را اظهار داشت ، چنانكه در جواب شكايت بريده از على - عليه السّلام - فرمود: چيزى درباره على مگو؛ زيرا او از من است و من از اويم ، و او بعد از من سرپرست شماست . اين عين عبارت حديث در مسند احمد حنبل است .
ولى نسايى روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى بريده ! على را به صورت دشمن در نظر من جلوه مده ؛ زيرا على از من است و من از اويم و او بعد از من سرپرست شماست .
طبرانى آن را مفصل تر نقل كرده و مى گويد: پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در حال خشم فرمود: چه شده كه مردمى از على خرده گيرى مى كنند. هر كس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است ، و هر كس على را رها كند از من فاصله گرفته است . على از من است و من از اويم . او از سرشت من خلق شده و من از سرشت ابراهيم آفريده شده ام ، و من از ابراهيم بهتر هستم . ما دودمانى هستيم كه يكى از ديگرى پديد مى آييم و خداوند شنوا و آگاه است !
اى بريده ! آيا نمى دانى كه على حقى بيش از زنى كه گرفته است ، دارد و او بعد از من سرپرست شماست ؟!!
مانند آن را عمران بن حصين روايت كرده است كه گفت : چهار نفر از اصحاب تصميم گرفتند كه از على - عليه السّلام - به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شكايت نمايند. يكى از آنها برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! مى دانيد كه على چنين و چنان كرده است ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از وى روى گردانيد.
دومى برخاست و مانند او سخن گفت .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از او هم روى گردانيد.
سومى برخاست و همان را گفت و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز روى خوش نشان نداد.
چهارمى هم برخاست و آنچه را سه نفر گفته بودند، به زبان آورد.
در اينجا پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در حالى كه كاملاً غضبناك بود، فرمود: از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ على از من است و من از اويم و او سرپرست هر مؤمنى بعد از من است .
نظير آن حديث وهب بن حمزه است كه در شرح حال وهب در اصابه آمده است : با على مسافرت كردم ، از وى ناراحت شدم . وقتى برگشتم شكايت او را به پيغمبر نمودم .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اين را به على مگو، زير او بعد از من سرپرست شماست (736) .
تصريح به خلافت على - عليه السّلام - در نص صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، توسط بعضى از مخلصين پيغمبر مانند سلمان فارسى آمده است . چنانكه طبرانى در معجم كبير از سلمان روايت مى كند كه فرمود: جانشين من و رازدار من و بهترين كسى را كه بعد از خود مى گذارم و به وصيت من عمل مى كند و قرض مرا ادا مى نمايد على بن ابيطالب است .
بعضى از آنها هم از گروهى روايت شده كه دلهايشان بيمار بوده است ؛ مانند بريده . محمدبن حميد رازى از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: هر پيغمبرى جانشين و وارثى دارد، جانشين و وارث من هم على بن ابيطالب است .
و مانند انس بن مالك كه ابونعيم اصفهانى از وى روايت مى كند كه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به من فرمود: اى انس ! نخستين كسى كه از اين در بر تو وارد مى شود، امام متقين و سيد مرسلين و يعسوب الدين و خاتم وصيّين و پيشواى جانبازان است .
انس گفت : على آمد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با شادى برخاست و با وى مصافحه نمود و فرمود: تو سخنان مرا مى رسانى و صداى مرا به آنها مى شنوانى ، و اختلافات آنها را برطرف مى كنى(737) .
و نيز خطيب از انس بن مالك روايت مى كند كه گفت : شنيدم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى فرمود: من و اين ؛ يعنى على در روز قيامت حجّت بر امتم هستيم(738) .
بسيارى از بانوان فاضله ، مانند ام المؤمنين ، ام سلمه و ام الفضل زن عمويش و اسماء دختر عميس و ام سليم انصارى و غير اينان ، روايات راجع به اين موضوع را نقل كرده اند.
گاهى نيز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را در منبر بيان مى فرمود و زمانى هم در بقيع به برخى از يارانش فرمود. و موقع ديگر، هنگامى بود كه در مكه و مدينه ميان مهاجران و انصار، پيمان برادرى بست . در هر دو نوبت على - عليه السّلام - را براى خود برگزيده و او را برادر خود خواند، و بر ديگران برترى داد و به وى مى گفت : تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى جز اينكه بعد از من پيغمبرى نيست .
و همچنين روزى كه همه دربهاى خانه مهاجران جز درب خانه على - عليه السّلام - را كه به طرف مسجد باز مى شد، بست ، كلام فوق را فرمود(739) .
امت هم فراموش نكرده و آنچه را ابوبكر در زمان خلافتش روايت كرده است هرگز فراموش نخواهند كرد كه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: على نسبت به من به منزله من نسبت به خدايم است (740) .
و فرمود: دست من و دست على در عدالت يكسان است (741) .
و چون آيه : اِنَّما اَ نتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَومٍ هادٍ(742) را تفسير كرد، فرمود: منذر منم و على هادى است . يا على ! به وسيله تو بعد از من رهروان به راه مى آيند(743) .
خطيب از حديث براء و ديلمى از حديث ابن عباس روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: على نسبت به من بمنزله سر من نسبت به بدن من است (744) .
و فرمود: على با قرآن و قرآن با على است . اين دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض بر من وارد گردند(745) .
مؤلف : كافى است كه خواننده بداند على - عليه السّلام - به معناى قرآن است و على و قرآن ، از هم جدا نمى شوند. پس اى مسلمانان ! چه حجتى براى عصمت او و لزوم اطاعت از وى بعد از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، رساتر از اين است ؟!
و فرمود: من شهر علم هستم و على دروازه آن است . هر كس دانش مى خواهد بايد از درب آن وارد شود.
اين حديث را سيوطى در صفحه 107 جامع صغير و حاكم نيشابورى در صفحه 126 و 127 جزء سوم مستدرك به دو سند صحيح در مناقب على - عليه السّلام - از طبرانى روايت كرده است ؛ يكى از ابن عباس با دو طريق صحيح و دوم از جابربن عبداللّه انصارى .
حاكم دليلهاى قاطعى براى اثبات صحت طرق آن اقامه نموده است . احمدبن محمدبن صديق مغربى معاصر، مقيم قاهره كتابى درباره تصحيح اين حديث ، تأ ليف كرده به نام : فتح الملك العلى بصحة باب مدينه العلم على و در سال 1354 ه‍ در مصر به طبع رسيده است . جا دارد كه اهل مطالعه و تحقيق بر آن آگاهى يابند؛ زيرا در آن دانش بسيارى است .
بنابراين ناصبى ها را نمى رسد كه درباره اين حديث ايراد كنند كه به زبان شهرى و دهاتى افتاده و مانند مثال رايج گرديده است ، ما ايراد آنها را نگريسته ايم و ديده ايم كه جز وقاحت در تعصّب ، چيز ديگرى نيست . چنانكه حافظ صلاح الدين علائى تصريح كرده است ؛ زيرا از ذهبى و غيره درباره بطلان آن ، نقل قول نموده و مى گويد: هيچ دليلى براى رد آن جز ادعاى جعل ، نياورده اند.
و فرمود: من خانه حكمت هستم و على در آن است (746) .
و فرمود: يا على ! تو موارد اختلافات امت مرا روشن مى سازى(747) .
و فرمود: هر كس مرا اطاعت كند از خدا اطاعت نموده است و هر كس نافرمانى من كند، نافرمانى خدا نموده است . هر كس از على پيروى كند از من پيروى نموده و هر كس كه نافرمانى على نمايد از من نافرمانى نموده است (748) .
و بسيارى ديگر از روايات معتبر، نظير اينها كه همه يك هدف را دنبال مى كنند و هر چند الفاظ آنها مختلف است ، ولى تواتر معنوى دارند. همه آنها مقاماتى از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را به على - عليه السّلام - مى دهد كه جايز نيست هيچ پيغمبرى جز به وليعهد و جانشين خود بدهد. معناى متبادر به اذهان از اين روايات نيز به حكم عرف و لغت از اهل زبان ، همين است .
علاوه در سنن صحيح ، نصوص ديگرى است كه على - عليه السّلام - و امامان جانشينان آن حضرت را جانشينان بحق پيغمبر مى داند، و بر همه امت در هر دوره اى اطاعت ايشان را فرض مى شمارد؛ زيرا امت را با دو ريسمان خود مربوط ساخت و با دو چيز گرانبهاى خويش (قرآن و عترت ) تا روز قيامت مصون نگاه داشت .
تمام مردان و زنان امت ، متساوى هستند. علماى امت و بى سوادان آنها در اين خصوص ، آزاد آنها و مملوك ايشان ، و سران قوم و بازاريان آنان ، به طورى كه نه صديق نه فاروق ، و نه ذوالنورين هيچكدام را مستثنا نكرد!!
همه امت خود را از دورى از حق در صورت چنگ نزدن به آن دو و خوددارى از راهنمايى آنها برحذر داشت ، و به آنها خبر داد كه اين دو از هم جدا نمى شوند، و زمين از وجود آنها خالى نمى ماند تا اينكه بر حوض كوثر بر من وارد گردند، و بدين ترتيب هر گونه ترديدى را برطرف ساخت و چهره حق و يقين را آشكار گردانيد. والحمد للّه ربّ العالمين .
افزون بر اين ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تنها به روايات ثقلين اكتفا ننمود، بلكه در اين امت ، اهل بيت - عليهم السّلام - را گاهى به كشتى نوح در قوم خود مثل زد كه هر كس در آن نشست ، نجات يافت و هر كس از آن تخلف ورزيد، غرق شد، و زمانى باب حطّه بنى اسرائيل كه هر كس وارد آن شد، آمرزيده گرديد، و امان اهل زمين از اختلاف دانست ؛ به طورى كه هرگاه قبيله اى با آنها مخالفت نمود پراكنده مى شود، و به صورت حزب ابليس در مى آيند.
اين منتها وسع پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود تا امت خويش را به پيروى از آنان و متابعت آثار ايشان ، ملزم سازد. و هيچكس را از اين منظور كنار نگذاشت ، نه آقا و نه نوكر را.
چه كسى مى تواند از اين فاصله بگيرد، بعد از آنكه دانست اهل بيت - عليهم السّلام - مانند سفينه نوح هستند كه جز راكبان آن ، سالم نمى مانند و همچون باب حطّه بنى اسرائيل مى باشند كه جز آنها كه به آن داخل شدند، آمرزيده نمى گردند. و دانستند كه آنها همتاى قرآن مى باشند كه هيچ مسلمانى نمى تواند از ايشان رو بگرداند و جز آنان را بپذيرد.
پرسش : شايد گوينده اى بگويد: چگونه ممكن بود اصحاب پيغمبر، اگر نصى از آن حضرت رسيده بود، بر خلاف نص او عمل نمايند؟ و چگونه على - عليه السّلام - حق معهود خود را رها كرد، و براى گرفتن آن در مقام دفاع برنيامد و با مخالفان خويش منازعه نكرد. و در مدت خلافت خلفاى سه گانه ، خانه نشين شد، و در هر فرصت نسبت به خلفا صلاح انديشى مى كرد. شيعه در اين روايت كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: امت من بر گمراهى و خطا اجتماع نمى كنند، چه مى گويد.
چرا على - عليه السّلام - و طرفداران او از بنى هاشم و ديگران در روز سقيفه ، در بيعت گرفتن ابوبكر اعتراض ننمودند؟ و چرا نص ‍ خلافت على - عليه السّلام - از ناحيه خداوند با آيه صريحى از قرآن ؛ مانند آيات توحيد، عدل ، نبوت و برانگيخته شدن ، نازل نگرديد؟
پاسخ : اما مخالفت آنها با نصوص (گفتار صريح خدا و پيغمبر) را از همين كتاب خواهيد شناخت ؛ زيرا مواردى كه آنها از نصّ صريح سرپيچى نمودند بقدرى زياد و روشن است كه نيازى به ذكر ندارد.
ما از سيره دنياپرستان صحابه پيغمبر، اين طور به دست آورده ايم كه آنها در جايى عمل به نصوص پيغمبر و گفتار صريح حضرت مى نمودند كه دينى محض باشد؛ مانند نماز و توجه به قبله و روزه و امثال اينها. ولى اگر نصوص رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - مربوط به سياست باشد مانند سرپرستى و قيمومت و امارت (و فرماندهى و فرمانروايى ) و اداره امور دولت و مملكت و غيره ، آنها تعبّد به آن را واجب نمى دانستند، بلكه خود، در آن باره نظر داشتند، چنانكه به تفصيل در كتابهاى المراجعات و الفصول المهمه روشن ساخته ايم(749) .
و اما چرا على - عليه السّلام - حق خود را ترك گفت و در مقام منازعه برنيامد و خانه نشينى را اختيار كرد و در مقام صلاح انديشى نسبت به خلفاى پيش از خود بر آمد، و نظر شيعه درباره اجماع ، همه را به تفصيل در المراجعات آورده ايم(750) .
اما احتجاج بر بيعت روز سقيفه و عدم آن ، آن را نيز در مراجعه 102 كتاب - چنانكه مى بايد - مورد بحث قرار داده ايم . به آنجا مراجعه كنيد كه دواى هر دردى در آن هست .
اما چرا آيه قرآنى به طور صريح مانند آيات توحيد، عدل ، نبوت و عالم بعد از مرگ راجع به خلافت نازل نشده است ، جواب مسائل را به كتاب ديگر خود فلسفه ميثاق و ولايت محول مى كنيم(751) ؛ زيرا در آنجا حق و حقيقت آشكار شده و بحمداللّه بامداد واقعيت براى افراد بينا روشن گشته است .
اينك بر مى گرديم به آنچه مى گفتيم . پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بعد از روزى كه خويشان خود را در خانه اش گِرد آورد و تصريح به خلافت و جانشينى على - عليه السّلام - نمود، پيوسته اين معنا را يادآور مى شد و به طرق مختلف ، موضوع امامت على - عليه السّلام - بعد از خود را به رخ آنها مى كشيد، تا اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بيمار شد و در بستر مرگ قرار گرفت .
در آنجا هنگامى كه حجره مملو از اصحاب بود، فرمود: اى مردم ! نزديك است كه قبض روح شوم و مرا ببرند. اينك سخنى به شما مى گويم و انتظار دارم آن را بشنويد. آگاه باشيد من كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم را در ميان شما مى گذارم .
سپس دست على - عليه السّلام - را گرفت و بلند كرد و فرمود: اين على با قرآن و قرآن با على است ، اين دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض بر من وارد گردند(752) .
درباره موضوع ولايت و توجه مخصوص پيغمبر به تبليغ آن ، كافى است كه بگوييم : وقتى متوجه شد كه مرگش نزديك شده ، اعلام حج فرمود: وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى(753) اين همان حجة الوداع در اواخر حيات پيغمبر بود. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با نود هزار نفر و بيشتر هم گفته اند از مدينه خارج شد - چنانكه در سيره حلبيه و سيره دحلانى و غيره نقل است - غير از آنهايى كه در راه و در عرفه به وى پيوستند.
حضرت در عرفات ، حجاج را با وصيت خود و وصيت انبياى قبل از خود، مژده داد و از نافرمانى آن برحذر داشت . از جمله فرمود: اى مردم ! نزديك است كه من از ميان شما بروم . من چيزى را ميان شما مى گذارم كه اگر چنگ بر آن بزنيد هرگز گمراه نمى شويد، و آن كتاب خدا و عترت و اهل بيت من است . آن دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا در حوض بر من گِرد آيند. ببينيد چگونه حق مرا در اين دو باقى مى گذاريد.
چنانكه پيشتر گفتيم ، حضرت بارها قبل از آن روز و بعد از آن ، امت را با دو ريسمان خود مربوط مى ساخت ، و هر نسلى از آنها را با دو شى ء گرانبهايش ، مصون نگاه مى داشت ؛ يعنى كتاب خدا و ائمّه اطهار از عترت خود. به امت مژده مى داد كه اگر از هدايت اين دو استفاده نمايند باقى خواهند بود و بيم مى داد كه اگر چنگ به آنها نزنند، گمراه خواهند شد، و خبر مى داد كه آن دو هرگز از هم جدا نمى شوند و زمين از وجود آنها خالى نمى ماند.
ولى موارد بيان اين مطلب ، عمومى نبود. آنچه در اين خصوص در عرفات فرمود، و آنچه بعد از آن ، در روز غدير بيان داشت ، هر دو در حضور عموم مسلمانان بود.
ابن حجر مكى بعد از نقل حديث ثقلين در صواعق ، مى گويد: اين حديث كه پيغمبر دستور داده است تا امت چنگ به كتاب و عترت بزنند، طرق متعددى دارد و از بيست و چند نفر صحابى رسيده است .
و مى گويد: در شبهه يازدهم آن را از طرق مبسوطى نقل كرديم . در بعضى از آن طرق است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اين سخن را در حجة الوداع و در عرفه فرمود.
در ديگرى مى گويد: آن را در مدينه و در حال بيمارى ، هنگامى كه حجره مملوّ از اصحاب بود، بيان داشت .
در طرق ديگر مى گويد: آن سخن را در غدير خم اظهار نمود.
در بعضى از آنها هم هست كه وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از طائف مراجعت كرد، ايستاد و در ضمن خطبه خود ايراد فرمود. آنگاه مى گويد: مانعى ندارد كه موارد آن مختلف باشد؛ زيرا ممكن است حضرت اين مطلب را نظر به مقام قرآن و عترت طاهره در تمام اين موارد و مورد ديگر فرموده باشد. (مراجعه كنيد به صفحه 89 تفسير آيه چهارم وَقِفُوهُم اِنَّهُم مَسئُولُون(754) از آياتى كه در باب 11 نقل كرده است ).
مؤلف : ابن حجر اعتراف مى كند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - حديث ثقلين را در تمام اين موارد و غير اين موارد اظهار فرمود. سپس مى گويد: طرق آن از بيست و چند صحابى رسيده است ، با اينكه اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را جز در مورد آن يا در عرفه و يا در غدير هم بيان نمى فرمود، مى بايد متواتر باشد؛ زيرا كسانى كه آن را از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شنيدند بنا بر اقل روايات ، نود هزار نفر بودند. هنوز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از عرفه حركت نكرده بود كه سوار شتر خود شد و در حالى كه حاضران گوش و چشم و دل خود را متوجه او نموده بودند با صداى بلند فرمود: على از من و من از على هستم . حق مرا ادا نمى كند جز خودم يا على !.
احمد حنبل(755) از حديث حبشى بن جناده به طرق متعدد - كه همگى صحيح هستند - اين حديث را نقل كرده است . كافى است كه بگوييم وى آن را از يحيى بن آدم از اسرائيل بن يونس از جدش ابو اسحاق سبيعى از حبشى مزبور نقل كرده است . همه اينها نيز نزد بخارى و مسلم حجت هستند، و هر دو به آنها در صحيح خود احتجاج نموده اند.
هر كس به اين حديث در مسند احمدبن حنبل نگاه كند، خواهد دانست كه صدور آن در حجّة الوداع بوده است . ابن ماجه قزوينى هم آن را در سنن(756) نقل كرده است . ترمذى و نسايى در صحيح خود آن را آورده اند و به عنوان حديث 2531 صفحه 153، جلد ششم كنز العمال نيز آمده است .
پيمانى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در اين حديث با على - عليه السّلام - بسته است به زبان آسان ، ولى در ترازوى عمل سنگين مى باشد؛ چون پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - همان شايستگى را كه خود دارد براى على - عليه السّلام - هم قرار داده است . اين اجازه اى است كه پيغمبر به على - عليه السّلام - داده است تا او نيز مانند وى بتواند احكام شرعى را كه بعد از پيغمبر مورد ابتلا واقع مى شود، تشريع نمايد!

next page

fehrest page

back page