next page

fehrest page

back page

ابوذر غفارى مى گويد: ما منافقين را نمى شناختيم مگر پس از آنكه آنها پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را تكذيب كردند، و از حضور در نمازها خوددارى نمودند، و نسبت به على - عليه السّلام - عداوت ورزيدند.
حاكم نيز اين حديث را آورده و گفته است : با شرط مسلم صحيح است ، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند(685) .
ابن عباس مى گويد: پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به على نگاه كرد و فرمود: يا على ! تو آقايى در دنيا و آقايى در آخرت ، دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست . دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست . واى بر آنكه بعد از من تو را دشمن بدارد!.
حاكم نيشابورى آن را نقل كرده و گفته است : اين حديث به شرط بخارى و مسلم صحيح است ، ولى آنها آن را روايت نكرده اند(686) . ذهبى نيز با همه سختگيرى نسبت به راويان آن ، در تلخيص آن را نقل كرده است .
عمربن شاس اسلمى - كه در حديبيه با پيغمبر بود - مى گويد: با على - عليه السّلام - به يمن رفتيم . در آنجا على بر من سخت گرفت و من نيز ناراحت شدم . وقتى به مدينه آمدم در مسجد پيغمبر نزد همه كس از او شكايت نمودم تا اينكه اين خبر به پيغمبر رسيد. همين كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - مرا ديد نگاهش را به من دوخت تا اينكه آمدم و نشستم . در آن موقع پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به من فرمود: اى عمرو! به خدا قسم ! مرا آزردى .
گفتم : پناه به خدا مى برم از اينكه تو را بيازام يا رسول اللّه !
فرمود: بله ، هر كس على را بيازارد مرا آزرده است .
حاكم نيشابورى اين حديث را نقل كرده و گفته است : اين حديث داراى اسنادى صحيح است ، ولى بخارى و مسلم نقل نكرده اند(687) . ذهبى هم اعتراف به صحت آن نموده ، چون آن را نقل كرده است .
و نيز ابوذر غفارى نقل مى كند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: يا على ! هر كس از من جدا شود، از خدا جدا شده است ، و هر كس از تو جدا شود، از من جدا شده است .
حاكم نيشابورى اين حديث را آورده و گفته است : داراى اسناد صحيح است ، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند(688) .
حافظ ابن عبدالبرّ در استيعاب شرح حال على - عليه السّلام - را نقل كرده است كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: هر كس على را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و هر كس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته ، و هر كس على را بيازارد مرا آزرده ، و هر كس مرا بيازارد، خدا را آزرده است .
و نيز آن حضرت - به نقل طبرانى و غيره از حافظان آثار نبوى - فرمود: چرا بعضى على را دشمن مى دارند؟ هر كس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر كس از على جدا شود از من فاصله گرفته . على از من است و من از على هستم . على از سرشت من خلق شده و من از سرشت ابراهيم آفريده شده ام . ما دودمان ابراهيم هستيم كه بعضى از بعضى ديگر پيدا شده اند. اى بريده ! آيا نمى دانى كه على فضائلى دارد برتر از جاريه اى كه گرفت ؟ نمى دانى كه او بعد از من سرپرست شماست ؟.
بعضى از اصحاب تصميم گرفتند بخاطر سختگيرى آن حضرت در امور دينى ، از وى به پيغمبر شكايت نمايند. وقتى شكايت كردند، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ على از من است و من از على هستم . او بعد از من سرپرست شماست .
در استيعاب در شرح حال على - عليه السّلام - مى نويسد: طايفه اى از صحابه روايت كرده اند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به على - عليه السّلام - فرمود: تو را جز مؤمن دوست نمى دارد، و جز منافق كسى دشمن نمى دارد.
خود على - عليه السّلام - هم مى فرمود: به خدا قسم ! اين گفتار پيغمبر امى بود كه جز مؤمن مرا دوست ندارد و جز منافق كسى مرا دشمن نمى دارد.
مؤلف : اين روايت را مسلم در كتاب ايمان صحيح خود آورده است . اين گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم به تواتر رسيده است كه فرمود: هركس من مولا و سرپرست او هستم ، على هم مولاى اوست . خدايا دوست بدار هر كس كه على را دوست داشت و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن بدارد.
طالبان تفصيل بيشتر راجع به نفاق دشمنان آن حضرت رجوع كنند به كتاب ما سبيل المؤمنين كه حقيقت از آن آشكار است . والحمد للّه ربّ العالمين .
94 - گستاخى معاويه نسبت به اهل بيت - عليهم السّلام -
سرورانى كه خداوند متعال در قرآن مجيد، هرگونه پليدى را از ايشان برطرف ساخته است ، و جبرئيل ، تطهير آنها را از آسمان آورد، و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به امر پروردگار به وسيله آنان با دشمنان خود مباهله كرد؛ سرورانى كه خداوند دوستى آنان را فرض ‍ دانست ، و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از جانب خداوند ولايت ايشان را واجب شمرد؛ آنها كه يكى از دو چيز گرانبهايى هستند كه هر كس چنگ به آنها زد، گمراه نمى شود، و هر كس دست از آنها برداشت ، به حق و حقيقت نمى رسد.
اينان على اميرالمؤمنين و سرور اوصيا، برادر پيغمبر و دوست او بود كه در تأ سيس دين پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، خود را به مخاطرات انداخت . و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - گواهى داد كه او، خدا و پيغمبر را دوست مى دارد و خدا و پيغمبر هم او را دوست مى دارند. و فرمود: على نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى است ، جز اينكه او پيغمبر نيست .
ولىّ و وزير پيغمبر و امام امت و پدر دو سبط پيغمبر است . و دو برگ گل پيغمبر حسن و حسين دو آقاى اهل بهشت بودند.
معاويه ؛ عبداللّه بن عباس دانشمند بزرگ امت و پسر عمّ پيغمبر را نيز با ايشان در لعنت شريك گردانيد! معاويه آنها را لعنت كرد در حالى كه مى دانست بزرگداشت آنان به حكم ضرورت دين اسلام ، واجب است . و مى دانست كه شرافت مقام آنها در نزد سرور بندگان خدا پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -، ثابت و مسلم است . چرا چنين نباشند، با اينكه آنها اهل بيت نبوت و موضع رسالت و محل آمد و رفت فرشتگان و مركز نزول وحى و تنزيل و معدن علم و تأ ويل بودند.
معاويه به اين قناعت نكرد كه تنها خود آنها را لعن كند، بلكه كار به جايى رسيد كه دستور داد مردم نيز برادر پيغمبر و همسر دختر والاگهر او و پدر امامان عاليمقام و تنها سرور امت اسلام را لعن كنند! و در هر عيد و روز جمعه ، علناً بر روى منبر، اين لعن تكرار شود.
بدينگونه خطيبان در تمام انحاء ممالك اسلامى تا سال 99 هجرى ، اين عمل زشت را تكرار مى كردند، تا اينكه عمربن عبدالعزيز آن را ممنوع ساخت . تمام اينها به تواتر ثابت شده است . به كتب تاريخ مراجعه كنيد تا به حقيقتى كه گفتيم پى ببريد.
از جمله شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(689) را بخوانيد كه زننده ترين و شگفت آورترين كلمات را در اين باره راجع به خاندان نبوت ، خواهيد ديد.
امام حسن - عليه السّلام - با معاويه ، شرط كرد كه پس از صلح ، پدرش على را دشنام ندهد، ولى معاويه اين شرط را نپذيرفت و بقيه شروط را قبول كرد. در اين هنگام امام حسن - عليه السّلام - از وى خواست كه در جلو روى او، پدرش را دشنام ندهد!!
ابن اثير در كامل و طبرى در تاريخ امم و ملوك و ابوالفداء و ابن شحنه و همه مورّخانى كه درباره صلح امام حسن - عليه السّلام -، كتاب نوشته اند اين موضوع را ذكر كرده اند. معاويه اين تقاضا را قبول كرد، ولى به آن وفا نكرد، بلكه در منبر كوفه على - عليه السّلام - و امام حسن - عليه السّلام - را لعن كرد.
امام حسين - عليه السّلام - برخاست تا به وى جواب بدهد ولى امام حسن - عليه السّلام - او را نشانيد و خود برخاست و معاويه را رسوا گردانيد و ساكت كرد. اين موضوع را ابوالفرج اصفهانى مروانى در مقاتل الطالبيين و ساير ارباب سير و تاريخ ، نگاشته اند.
معاويه حتى در اين راه بقدرى با وقاحت پيش رفت كه از احنف بن قيس و عقيل ؛ برادر اميرالمؤمنين - عليه السّلام - خواست تا آن حضرت را لعن كنند، ولى آنها اعتنا نكردند.
عامربن سعدبن وقاص - به نقل مسلم در باب فضايل على از صحيح خود - روايت مى كند كه گفت : معاويه به سعدبن ابى وقاص گفت : چرا ابو تراب را دشنام نمى دهى ؟
سعد گفت : من سه چيز را كه پيغمبر درباره على گفت ، به ياد آوردم كه اگر يكى از آنها را من داشتم از شتران سرخ مو ( كه خيلى قيمتى بود) بهتر مى داشتم .
شنيدم وقتى پيغمبر به يكى از جنگها رفت و على را در جاى خود در مدينه منصوب داشت ، على گفت : يا رسول اللّه ! مرا با زنان و بچه ها باز گذاشتى ؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آيا نمى خواهى نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى باشى ، جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود؟!.
و شنيدم كه در روز جنگ خيبر مى فرمود: پرچم را به دست مردى مى دهم كه خدا و پيغمبر را دوست بدارد، و خدا و پيغمبر هم او را دوست بدارند. ما همه در انتظار آن بوديم ، ولى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: على را براى من بخوانيد. وقتى على را آوردند مبتلا به درد چشم بود، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آب دهان مبارك در چشم وى كشيد و پرچم را به دست او داد و خداوند فتح را نصيب او كرد.
و چون اين آيه فَقُل تَعالَوا اَندَعُ اَبنائَنا وَ اَبنائَكُم(690) نازل شد، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - على ، فاطمه ، حسن و حسين - عليهم السّلام - را خواست و فرمود: خدايا! اينان خانواده من هستنند.
اين حديث را نسايى در خصائص علويه و ترمذى در صحيح خود و صاحب جمع بين صحيحين و صاحب جمع بين صحاح ششگانه ، روايت كرده اند.
عموم مورّخان مى دانند كه معاويه حجربن عدى و ياران پارساى او را نكشت مگر بخاطر اينكه حاضر نشدند على - عليه السّلام - را لعنت كنند. اگر تقاضاى او را اجابت مى كردند خونشان مصون مى ماند. مراجعه كنيد به اغانى ابوالفرج اصفهانى ، جلد شانزدهم چگونگى كشته شدن حجربن عدى . و حوادث سال 51 هجرى در تاريخ طبرى و ابن اثير و غير اينان تا پى به حقيقت ببريد.
در آنجا نوشته اند كه وقتى عبدالرحمن بن حسان عنزى ، در مجلس معاويه از لعن على - عليه السّلام - امتناع ورزيد، او را به نزد زياد فرستاد و دستور داد طورى او را به قتل برساند كه در اسلام كسى را بدانگونه نكشته باشند! زياد هم عبدالرحمن را زنده دفن كرد!!
معاويه همچنان مردم را به لعن على - عليه السّلام - وادار مى كرد، تا جايى كه به گفته ابن ابى الحديد(691) گروهى از بنى اميه به وى گفتند: تو راجع به لعن اين مرد، به منظورت رسيده اى ، خوب است دستور دهى ديگر كسى او را لعن نكند.
معاويه گفت : نه به خدا! چندان بايد ادامه پيدا كند كه بر اين رسم بچه ها بزرگ شوند و بزرگها پير گردند و ديگر كسى فضيلتى از او نقل نكند!!
با اينكه - به نقل حاكم نيشابورى - پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در اين حديث صحيح فرمود: هر كس على را سب كند مرا سب نموده است .
احمد حنبل(692) از حديث ام سلمه از عبداللّه يا ابى عبداللّه روايت كرده است كه گفت بر ام سلمه وارد شدم و او به من گفت : آيا در ميان شما به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فحش مى دهند؟!
گفتم : خدا نكند، پناه به خدا!
ام سلمه گفت : از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - شنيدم كه فرمود: هر كس به على دشنام دهد، مرا دشنام داده است .
ابن عبدالبر در شرح حال على - عليه السّلام - از استيعاب روايت مى كند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: هر كس على را دوست بدارد مرا دوست داشته است ، و هر كس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است . هر كس على را بيازارد مرا آزرده است ، و هر كس مرا بيازارد خدا را آزرده است .
روايت صحيح در اين مورد متواتر است . بويژه از طرق ما عترت طاهره - سلام اللّه عليهم اجمعين -.
بعلاوه يكى از بديهيات اين است كه دشنام دادن به مسلمان به اجماع پيروان قبله ، فسق است . و در صحيح مسلم است كه سب مسلمان فسق ، جنگ با وى كفر است . الا لعنة اللّه على الكافرين !
95 - جنگ معاويه با على - عليه السّلام -
معاويه بعد از آنكه مردم با اميرالمؤمنين - عليه السّلام - بيعت كردند، با فرومايگان شام به جنگ آن حضرت رفت . اميرالمؤمنين - عليه السّلام - هم با سپاهى كه بازماندگان جنگ بدر، احد، احزاب ، بيعت رضوان و گروه انبوهى از مؤمنان شايسته در ميان ايشان بودند، و همه نيز مردم را به حق و اطاعت اميرالمؤمنين - عليه السّلام - دعوت مى كردند، به جنگ وى رفت . ولى گوش معاويه از پذيرش اين دعوت كر بود، و جز جنگ چيزى نمى خواست ، تا جايى كه در آن جنگ ، گروهى از مسلمانان كشته شدند كه بى سابقه بود. با آنكه بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: سب مسلمان فسق و جنگ با وى كفر است (693) .
و نيز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - - به نقل مسلم در باب : من فرق امر المسلمين و هو مجتمع ، از كتاب امارت - فرمود: هر كس ‍ به نزد شما آمد و به شما امر كرد كه بر مردى گرد آييد و منظورش ايجاد شكاف در بين مسلمانان و بهم زدن جمعيت شما بود، او را بكشيد.
ابن عبدالبر در استيعاب در شرح حال على - عليه السّلام - مى نويسد: از حديث على - عليه السّلام - و حديث ابن مسعود و حديث ابو ايّوب انصارى روايت نموده كه على - عليه السّلام - مأ مور به جنگ با پيمان شكنان (جنگ جمل ) و ستمكاران (جنگ صفين ) و خارجيان (نهروان ) است . سپس مى نويسد: از آن حضرت - عليه السّلام - روايت است كه فرمود: آنچه را من يافتم جنگ يا كفر بما انزل اللّه است .
براى مشروعيت جنگ آن حضرت با معاويه اين آيه شريفه كافى است كه خداوند مى فرمايد: اگر دو طايفه از مؤمنان جنگ نمودند، ميان ايشان را اصلاح كنيد، اگر يكى بر ديگرى سركشى نمود، با آن گروه بجنگيد كه سركشى نموده است تا بازگشت به امر خدا كند(694) .
در سركشى معاويه و ياران او شكى نيست ؛ زيرا سركشى آنها از امورى است كه همه امت ، بر آن اتفاق دارند. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نيز در روايتى كه از آن حضرت نقل مى كنند، مردم را از اين جنگ بيم داد.
ابوسعيد خدرى مى گويد: ما آجرهاى مسجد پيغمبر را يكى يكى حمل مى كرديم . اما عمار ياسر دو تا دو تا مى آورد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از كنار او گذشت و غبار از سر او زدود و فرمود: واى ! كه عمار را گروه سركش مى كشند! عمار آنها را به خدا دعوت مى كند، و آنها او را به آتش دوزخ مى خوانند!.
اين حديث را بخارى به همين سند در صحيح(695) خود آورده است . و نيز در باب تعاون در بناء مساجد از كتاب الصلاة نقل كرده و در آنجا مى گويد: آنها را دعوت به بهشت مى كند، و آنها او را به آتش مى خوانند(696) .
تعجب نكنيد كه معاويه به حكم اين حديث ، از مصاديق اين آيه شريفه باشد كه مى فرمايد: آنها را پيشوايانى قرار داديم كه دعوت به آتش كنند و در روز قيامت ، يارى نگردند. در اين دنيا لعنتى به دنبال خواهند داشت ، و روز قيامت نيز از زشتكاران خواهند بود(697) .
چه بسيار نصوص صريح از كتاب خدا و سنن صحيح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هست كه هيچ كدام ترديدبردار نيست . و همه راهنماى رهروان است . و معاويه بر خلاف آنها عمل كرد. اى انسان با ايمان ! در آنها بنگر و بعد هر طور خواستى قضاوت كن .
اين گفته پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را فراموش نكن كه فرمود: جنگ با على جنگ با من است و صلح با وى صلح با من .
و روزى كه پنج تن را كساء پوشانيد فرمود: من در جنگم با هر كس كه با ايشان مى جنگد و در صلحم با هر كس كه با ايشان صلح كند، و دشمن هستم با هر كس كه با آنها عداوت ورزد.
و اين گفته حضرت را كه فرمود: خدايا! دوست بدار هر كس كه على را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس كه او را يارى مى كند، و خوار كن هر كس كه او را خوار مى كند.
و ساير نصوص متواتر امثال اينها در هر نسلى از اين امت .
96 - معاويه و جعل حديث در نكوهش على - عليه السّلام -
ابوجعفر اسكافى معتزلى به نقل ابن ابى الحديد مى گويد(698) : معاويه ، گروهى از صحابه و تابعين را واداشت تا احاديث زننده اى در نكوهش على - عليه السّلام - كه موجب سرزنش و بيزارى از وى باشد، جعل نمايند! و براى آنها مقررى برقرار نمود تا اين كار را از روى ميل و رغبت انجام دهند.
از جمله اينان ابوهريره ، عمروعاص و مغيرة بن شعبه ، و از تابعين ، عروة بن زبير بودند. و مى گويد: زهرى روايت كرده است كه عايشه براى عروة بن زبير روايت نمود و گفت : من نزد پيغمبر بودم كه عباس و على آمدند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى عايشه ! اين دو نفر بر غير دين من از دنيا مى روند!!
و مى گويد: عبدالرزاق از معمر روايت مى كند كه گفت : نزد زهرى دو حديث از عروه از عايشه درباره على - عليه السّلام - بود. من روزى از وى پرسيدم آن حديثها چيست ؟
زهرى گفت : چه كار به عروه و عايشه و دو حديث آنها دارى ؟ خداوند بهتر از آنها و دو حديث آنها آگاهى دارد! من آنها را متهم به بدگويى از بنى هاشم مى دانم .
سپس مى گويد: اما حديث اول همان بود كه ذكر كرديم (راجع به عباس و على ) و اما حديث دوم اين است كه عروه مى گفت : عايشه براى او حديث كرد و گفت : نزد پيغمبر بودم كه عباس و على آمدند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى عايشه ! اگر مى خواهى به دو نفر از اهل دوزخ نگاه كنى ، نگاه كن به اين دو نفر كه مى آيند! وقتى نگاه كردم ديدم عباس و على بن ابى طالب است !!!
آنگاه ابوجعفر اسكافى مى گويد: اما عمروعاص روايتى درباره على - عليه السّلام - نقل كرده است كه بخارى و مسلم در صحيح خود با سند متصل به عمروعاص روايت نموده اند كه گفت : شنيدم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى فرمود: اولاد ابوطالب دوستانى براى من نيستند، دوست من خداوند و مؤمنان شايسته اند!.
اما ابوهريره حديثى در اين خصوص روايت كرده به اين معنا كه على - عليه السّلام - دختر ابوجهل را در زمان پيغمبر خواستگارى كرد و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - او را مورد سرزنش قرار داد. سپس در منبر فرمود: نه به خدا! دختر دوست خدا و دختر دشمن خدا با هم جمع نمى شوند! فاطمه ، پاره تن من است ، آنچه او را بيازارد، مرا مى آزارد. اگر على دختر ابو جهل را مى خواهد، بايد از دختر من كناره بگيرد و هر كارى مى خواهد بكند!
بعد مى گويد: اين حديث از كرابيس مشهور است . سپس توضيح مى دهد كه اين حديث نيز در صحيح بخارى و مسلم از مسوربن مخرمه زهرى روايت شده است .
سيد مرتضى در كتاب تنزيه الانبياء والائمّه آن را آورده و گفته است از روايات حسين كراسى است كه به انحراف از اهل بيت شهرت داشت . و از دشمنان و ناصبيان خاندان نبوت به شمار مى رفت . بنابراين روايت او مقبول نيست . تا آنجا كه ابوجعفر اسكافى مى گويد:
اعمش روايت نموده است كه وقتى ابوهريره در سالى كه معاويه با امام حسن - عليه السّلام - صلح كرد، همراه وى وارد عراق شد و به مسجد كوفه آمد. چون استقبال مردم را نسبت به خود ديد، دو زانو نشست و چند بار دست به سر بى موى خود كشيد و گفت : اى اهل عراق ! آيا فكر مى كنيد من بر خدا و پيغمبر دروغ مى بندم و خود را با آتش مى سوزانم ؟ به خدا قسم ! من از پيغمبر شنيدم كه مى فرمود: هر پيغمبرى حرمى دارد و حرم من مدينه است . هركس حادثه اى در آن پديد آورد لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد.
سپس فرمود: خدا را گواه مى گيرم كه على در آن ، حادثه اى به وجود آورد! وقتى اين خبر را به معاويه دادند، به وى جايزه داد و او را نواخت ، آنگاه حكومت مدينه را به او تفويض كرد!
سفيان ثورى به نقل ابن ابى الحديد(699) از عبدالرحمن بن قاسم از عمربن عبدالغفار روايت نموده است كه گفت : وقتى ابوهريره وارد كوفه شد، شبها در (باب كنده ) مى نشست و مردم دور او را مى گرفتند. جوانى از مردم كوفه - كه شايد اصبغ ‌بن نباته بود - نزد او آمد و نشست و گفت : اى ابوهريره ! تو را به خدا قسم مى دهم آيا تو از پيغمبر شنيدى كه به على ابيطالب فرمود: خدايا دوست بدار هر كس كه على را دوست دارد و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن مى دارد؟
ابو هريره گفت : بله اين را شنيدم .
جوانز گفت : خدا را گواه مى گيرم كه دشمن او را دوست داشتى و با دوست او دشمنى كردى ! سپس برخاست و رفت !
بطور خلاصه معاويه از هر راه كه مى توانست به اميرالمؤمنين - عليه السّلام - ستم نمود. و سيعلم الّذين ظلموا أ ىّ منقلب ينقلبون .
97 - خيانت معاويه نسبت به امام حسن - عليه السّلام -
معاويه ، امام حسن - عليه السّلام - را به صلح دعوت كرد. امام حسن - عليه السّلام - هم چاره اى جز صلح با وى نداشت ، چون زيان صلح كمتر از جنگ با وى ، ومحذورش نيز سهل تر بود. چنانكه در مقدمه كتاب : صلح الحسن تأ ليف دانشمند عاليقدر شيخ راضى آل ياسين ، به تفصيل توضيح داده ايم(700) .
بويژه بعد از آنكه معاويه در صلحنامه همه شروط امام حسن - عليه السّلام - را پذيرفت ، و خود او آن را آغاز كرد و در عراق و شام آن را بر ملا ساخت . بسيارى از مورّخان ؛ مانند طبرى(701) و ابن اثير(702) روايت نموده اند كه معاويه نامه سفيد مهر كرده اى براى امام حسن - عليه السّلام - فرستاد، و جداگانه به وى نوشت كه هر چه مى خواهى در اين نامه كه پاى آن را مهر كرده ام ، شرط كن كه آن را مى پذيرم .
سپس نامه و صحيفه سفيد مهر كرده را به وسيله عبداللّه عامر براى امام حسن - عليه السّلام - فرستاد. ولى امام حسن - عليه السّلام - نخواست شروط صلح به خط خود او باشد. ازين رو آن را بر عبداللّه عامر املاء كرد و عبداللّه همانطور كه امام حسن - عليه السّلام - مى فرمود، مى نوشت .
معاويه همه شروط را با خط خود نوشت ، و پاى آن را مهر كرد، و پيمانهاى مؤكّد و وعده هاى محكمى داد كه همه آن را معمول دارد، سپس همه رؤ ساى شام را بر آن گواه گرفت . آنها نيز پاى عهدنامه را مهر كردند و به وسيله عبداللّه عامر براى امام حسن - عليه السّلام - فرستاد(703) .
معاويه صلحنامه را با اين عبارت ختم كرد: بر معاوية بن ابى سفيان است كه با رعايت عهد و پيمان خدا و هر چه را خدا از بندگانش ‍ پيمان گرفته است ، تعهدات خود را عمل نمايد.
ولى معاويه به كوچك شمردن پيمانهاى الهى نزديكتر بود تا به عمل كردن بر وفق آن ! به همين جهت تمام پيمانها و وعده هاى خود را زير پا نهاد و در مقابل امام حسن و امام حسين - عليهما السّلام - در مسجد كوفه - كه مملو از مردم بود و صلح را جشن گرفته بودند - به على - عليه السّلام - و امام حسن - عليه السّلام - دشنام داد!
معاويه با اين عمل زشت ، خواست مردم كوفه را ذليل كند، بلكه مى خواست دين و پيغمبر و خداى جهان را حقير شمارد. ولى امام حسن - عليه السّلام - با همه صبرى كه داشت نتوانست اين وقاحت را تحمل كند و پس از سخنان معاويه ، به منبر رفت و چيزى براى او باقى نگذاشت ، آنچه شايسته حق و اهل حق بود و موجب خوارى باطل و اهل باطل بود به زبان آورد(704) .
به دنبال آن ، معاويه سياست خود را با هر عمل كه مخالف كتاب و سنت بود، از قبيل كشتن افراد پاك سرشت ، و بى احترامى نسبت به نواميس مسلمين و غارت اموال مردم ، و به زندان افكندن آزادگان ، مقرون ساخت .
افراد اصلاح طلب را آواره ساخت و مفسدان را به كار گماشت و برخى را وزراى دولت خويش قرار داد؛ مانند عمروعاص ، و مغيرة بن شعبه ، ابن سعيد، بسربن ارطاة ، و سمرة بن جندب ، ابن سمط و مروان حكم (مارمولك پسر مارمولك ) پسر مرجانه (عبيداللّه زياد)، وليدبن عقبه و زيادبن سميه كه او را از پدرش نفى كرد و به پدر خودش ملحق ساخت تا برادرش باشد. و بتواند بر شيعيان عراق مسلط سازد و آنها را به عذاب كشد. كودكان آنها را كشته و زنانشان را به اسارت برده ، همه را جستجو كند و آواره سازد. خانه هايشان را طعمه حريق سازد و اموالشان را مصادره كند واز هيچ ظلمى درباره ايشان ، مضايقه ننمايد، تا به معاويه در عملى ساختن شروط صلح امام حسن - عليه السّلام -، يارى كند!!!
معاويه اعمال زشت خود را با مسموم ساختن امام حسن - عليه السّلام - تكميل كرد، تا بدينگونه راه را براى فرزند پليد، شرابخوار و هتّاكش يزيد هموار سازد. يزيدى كه آن فجايع را در مكه و مدينه و كربلا به راه انداخت . و هر روزى كه از عمر دولتش مى گذشت ، جنايتى مرتكب مى شد و با خدا و پيغمبر به مبارزه بر مى خاست . اعمال ناشايست و زننداى كه جا داشت آسمانها از ارتكاب آن تكان بخورد، و زمين منفجر شود، و كوهها فرو ريزد(705) .
فصل هفتم : اجتهادات علماى اهل تسنّن در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى - صلى الله عليه و آله و سلم -
98 - آيا تمام صحابه عادل بوده اند؟!
آرى ، عادت اهل تسنّن اين است . و روش آنها چنين بوده است . گويى مصاحبت پيغمبر به خودى خود، موجب حفظ صحابى از امورى مى شد كه با عدالت ، منافات داشت ، و براى او عدالت مى آورد. به همين جهت هر چه را صحابى از پيغمبر براى آنها نقل مى كرد، مى پذيرفتند. و به آن احتجاج مى نمودند و به مقتضاى آن عمل مى كردند، بدون اينكه از عدالت صحابى ، ايمان ، استقامت ، صداقت و امانت وى بحث و تحقيق نمايند!
اين مطلبى است كه متكى به هيچ دليل عقلى يا نقلى نمى باشد؛ زيرا مجرد مصاحبت پيغمبر هر چند فضيلتى است ، ولى بدون شك ، چيزى نيست كه دليلى بر مصون بودن آن وجود داشته باشد. بنابراين صحابه از لحاظ مصون ماندن از خطا و گناه ، مانند ساير مردم هستند كه افراد موثق ، عادل و منزّه از معصيت خداوند، در ميان آنها زياد است . و گناهكار متجاوز و مجهول الحال هم پيدا مى شود.
ادله شرعى داريم كه عدالت در راوى خبر واحد، به طور مطلق شرط است ، هر چند صحابى باشد. ولى هر كس كه عادل نبود، حديث وى به حكم ادله قطعى هم مطلقاً از درجه اعتبار ساقط است . افراد مجهول الحال نيز همين حكم را دارند. درباره اين افراد نيز بايد تحقيق شود تا عدالت ايشان ثابت گردد. در آن هنگام به حديث آنها تنها در فروع ، استناد مى شود، ولى در اصول دين به خبر واحد عادل احتجاج نمى شود. اگر عدالت راوى خبر واحد ثابت نشود، راهى به عمل كردن به آنچه او حديث مى كند وجود ندارد.
اين است آنچه ما از رأ ى دانشمندان اهل تسنن درباره خبر واحد مى دانيم ، بدون اينكه در اين خصوص ميان ما و آنها اختلافى باشد.
علت اينكه اهل تسنن خود را مكلّف مى دانند بدون بحث و خوددارى ، به حديث صحابه احتجاج كنند، همان جنبه عدالت آنهاست كه عقيده دارند همه و همه آنها عادل مى باشند. گويى آنها خواسته اند با عادل دانستن تمام صحابه و راويان اخبار پيغمبر، مقام آن حضرت را تقديس كنند. در صورتى كه اين خطاى واضحى است كه از آنها نسبت به صحابه سر زده است ؛ زيرا منزّه دانستن و حفظ پيامبر، با منزّه دانستن سنّت آن حضرت و حفظ آن از آلوده ساختن به وسيله دروغگويان ، امكان پذير است .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خود، امت را از دخالت دروغگويان بر حذر داشت و فرمود: بزودى دروغگويان به من ، فزونى خواهند يافت . هر كس از روى عمد به من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش دوزخ خواهد بود.
اگر برادران ما - كه خدا آنها و ما را هدايت كند - در آيات محكم قرآنى تدبر مى كردند، آن را پر از ذكر منافقين و آزار ديدن پيغمبر از آنان مى ديدند. آنچه در سوره توبه در رسوايى آنها آمده و همچنين در سوره احزاب كه از آنان سخن رفته است ، براى پى بردن به اين مطلب كافى است :
اِذا جاءَكَ المُنافِقونَ قالُوا نَشهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ يَعلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ يَشهَدُ اِنَّ المُنافِقين لَكاذِبُون(706) ؛
يعنى : (اى رسول ما!) چون منافقان (رياكار) نزد تو آمده گفتند كه ما به يقين و حقيقت ، گواهى مى دهيم كه تو رسول خدا هستى (فريب مخور) خداوند مى داند كه تو رسول او هستى . و خدا هم گواهى مى دهد كه منافقان سخن (به خدعه و مكر) دروغ مى گويند.
وَ اِذ يَقُولُ المُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِم مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ اِلاّ غُرُوراً(707) ؛
يعنى : منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است ، مى گويند: خدا و پيغمبر به ما جز وعده فريب ندادند.
براى نشان دادن ميزان نفاق اصحاب ، توجه به همين آيه شريفه كافى است كه مى فرمايد: بعضى از اهل مدينه نيز در نفاق فرو رفته اند، تو آنها را نمى شناسى ، ما آنها را مى شناسيم(708) .
آنها در پيش هم فتنه جو بودند، و كارها را بر تو دگرگون مى ساختند، تا اينكه حق آمد و فرمان خدا آشكار شد، و آنها كراهت داشتند(709) .
چيزى را قصد كردند كه به آن نرسيدند. گله اى نداشتند جز اينكه خدا و پيغمبر او، از كرم خود آنها را بى نياز كرده است (710) .
هر كس در اين آيات و امثال آن تدبّر نمايد، علم اجمالى به وجود منافقان در افراد غير معلوم الحال پيدا مى كند. و چون شبهه محصوره است ، واجب است از حديث همه اصحاب اجتناب كرد تا ايمان و عدالت آنها محرز گردد.
ولى ما شيعه اماميه ، با حديث صحابه معلوم العداله كه علما و بزرگان ايشان و اهل ذكرى بودند كه خدا دستور داده از آنها سؤ ال كنند، و صادقانى كه خداوند امر كرده با آنها باشيم ، از اطراف اين شبهه محصوره بى نياز هستيم .
علاوه حديث ائمّه اهل بيت براى ما كافى است ، چون آنها همتاى قرآن هستند و به وسيله آنها، راه صواب شناخته مى شود. كاش ‍ مى دانستيم منافقانى كه در آيات شريفه قرآنى از آنها ياد شده است ، بعد از پيغمبر اكرم كجا رفتند؟ آنها كه در تمام مدت حيات پيغمبر، حضرتش را اندوهگين ساخته بودند، تا جايى كه غلتك گرداندند، و از نوشتن نامه (هنگام رحلت ) بازداشتند.
عده اى از صحابه ، در شب عقبه ، غلتكتهايى رها ساختند تا ناقه پيغمبر را رم دهند و او را بر زمين بزنند! پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در آن موقع از جنگ تبوك - كه على - عليه السّلام - را به جاى خود منصوب داشته بود - بر مى گشت .
حديث احمد حنبل در آخر جلد پنجم مسند، از ابوطفيل در اين خصوص طولانى است . در پايان آن مى گويد: پيغمبر در آن روز گروهى از صحابه را لعنت كرد. اين حديث مشهور است و ميان عموم مسلمانان مستفيض مى باشد.
مورّخان عموماً نوشته اند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - با هزار نفر از اصحاب ، به احد رفت و پيش از رسيدن به احد، سيصد نفر از منافقان - به تصريح همه سيره نويسان - برگشتند. گويا تنى چند از منافقان از ترس اينكه شناخته و مشهور شوند، باقى ماندند.
افزون بر اين ، اگر در هزار نفر جز همين سيصد نفر منافق نبود، كافى بود كه بدانيم در زمان نزول وحى ، نفاق در ميان صحابه شايع بود، بنابراين چگونه به مجرد انقطاع وحى و پيوستن پيغمبر به جهان باقى ، قطع شد؟!
آيا حيات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، باعث نفاق منافقين بود؟ يا مرگ آن حضرت موجب ايمان و عدالت آنها گرديد، و ايشان را بعد از انبيا، بهترين بندگان خدا نمود؟! چگونه واقعيات اصحاب با وفات پيغمبر دگرگون شد، و بعد از آن نفاق ، چنان قدسى پيدا كردند كه آن همه جرائم بزرگ را كه مرتكب شدند، تأ ثيرى در آن نبخشيد؟ چه چيز اقتضا دارد كه ما ملتزم به اين معتقدات خلاف عقل و وجدان شويم ؟
علاوه بر اين ، ما در كتاب و سنت مى بينيم منافقانى بودند كه به نفاقشان باقى ماندند. اما آيات : محمد نيست مگر پيغمبرى كه قبل از او هم زمانه از وجود پيغمبران خالى نبود. آيا اگر او مُرد يا كشته شد، به حال نخست برمى گرديد؟ هر كس عقب گرد كند، ضررى به خدا نمى زند، و خدا شاكران را پاداش خواهد كرد(711) .
و اما از احاديث معتبر و صحيح : كافى است آنچه را كه بخارى در صحيح خود(712) با سلسله سند از ابوهريره از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت مى كند كه فرمود: روز قيامت هنگامى كه من (در كنار حوض ) ايستاده ام ، گروهى را مى بينيم و مى شناسم ، مردى از ميان من و آنها بيرون مى آيد و مى گويد: بياييد! من مى گويم : كجا! مى گويد به خدا قسم ! به سوى آتش . من مى گويم : مگر آنها چه كرده اند؟ مى گويد: آنها بعد از تو به حالت اول خود برگشتند.
پس از آن ، گروه ديگرى را مى آورند و من آنها را مى شناسم . مردى از ميان من و آنها بيرون مى آيد و مى گويد: بياييد! من مى گويم : كجا؟ مى گويد: به خدا قسم ! به سوى آتش .
من مى پرسم : اينان چه كرده اند؟ مى گويد: آنها بعد از تو به قهقرا و حالت نخستين برگشتند. من جز قليلى از آنها را نمى بينم كه از آتش ‍ دوزخ ، نجات پيدا كرده باشند.
و در آخر باب مذكور (باب حوض ) از اسماء دختر ابوبكر روايت نموده كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من بر حوض كوثر هستم و مى نگرم كه عده اى از شما بر من وارد مى شويد، و مردمى را مى گيرند. من مى گويم : خداوندا! آيا از كنار من و از امت من مى گيرى ؟
گفته مى شود: آيا مى دانى كه اينها بعد از تو چه كرده اند؟ به خدا! آنها همچنان به حال اول خود برگشتند.
ابن مليكه مى گفت : خدايا! مابه تو پناه مى بريم كه به حال نخستين خود عقبگرد كنيم يا از دين خود منحرف شويم .
و نيز بخارى در آن باب ، از سعيدبن مسيّب روايت مى كند كه وى از پيغمبر روايت مى كرد و مى گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: مردانى از اصحاب من بر حوض كوثر بر من وارد مى شوند. آنها را در حوض ، تازيانه مى زنند. من مى گويم : پروردگارا! اينان اصحاب من هستند. خداوند مى فرمايد: تو نمى دانى اينها بعد از تو چه كردند، اينها بعد از تو به قهقرا برگشتند.
و نيز بخارى در باب مذكور، از سهل بن سعد روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من شما را بر حوض ، جمع مى كنم . هر كس از كنار من مى گذرد از آن مى نوشد، و هر كس كه نوشيد، هيچگاه تشنه نمى شود. اقوامى را بر من وارد مى كنند كه من آنها را مى شناسم و آنها نيز مرا مى شناسند، سپس ميان من و شما جدايى مى افتد.
ابوحازم گفت : نعمان بن ابى عياش از من پرسيد: اينطور از سهل شنيدى ؟
گفتم : آرى .
ابوسعيد خدرى گفت : من هم آن را از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شنيدم ، ولى ابوسعيد افزود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من مى گويم : آنها از من هستند. در جواب گفته مى شود تو نمى دانى آنها بعد از تو چه كردند؟ من هم مى گويم مرگ و نابودى بر آنهايى كه بعد از من آن را دگرگون ساختند.
قسطلانى در شرح اين كلمه در ارشاد السارى مى گويد: آن را دگرگون ساخت ، يعنى دين پيغمبر را دگرگون ساخت .
و نيز در باب ياد شده از ابوهريره روايت نموده است كه گفت : رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: روز قيامت گروهى از اصحاب من بر من وارد مى شوند و آنها را بر حوض ، تازيانه مى زنند، من مى گويم : پروردگارا! اينان ياران من هستند. خداوند مى فرمايد: تو نمى دانى اينان بعد از تو چه كردند. آنها بعد از تو به قهقرا برگشتند.
و نيز در باب ياد شده ، از عبداللّه عمر روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من شما را بر حوض گِرد مى آورم . مردانى از شما شناخته مى شوند، سپس آنها را از جلو من عبور مى دهند. من مى گويم : خدايا! اصحاب من ! جواب مى رسد كه تو نمى دانى آنها بعد از تو چه كرده اند.
بخارى مى گويد: عاصم نيز از ابو وائل و او هم از حذيفه روايت كرده است . همچنين در باب غزوه حديبيه(713) از علاءبن مسيّب از پدرش روايت مى كند كه گفت : براءبن عازب را ملاقات كردم و گفتم : خوش به حالت كه مصاحب پيغمبر بودى و در زير درخت با آن حضرت بيعت نمودى !
براء گفت : برادر زاده ! ولى تو نمى دانى ما بعد از پيغمبر چه كرديم ؟
و نيز در باب : قوله تعالى : وَاتَّخَذَ اللّهِ اِبراهيمَ خَليلاً(714) از ابن عباس از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: گروهى از اصحاب مرا از سمت چپ مى برند.من مى گويم : اصحاب من ! اصحاب من ! گفته مى شود: اينان از وقتى تو آنها را ترك گفتى ، به قهقرا برگشتند.

next page

fehrest page

back page