عايشه به جنگ چه كسى رفت ؟
بارى ، ام المؤمنين عايشه از همه كس بهتر مى دانست كه على - عليه السّلام - برادر
پيغمبر و ولىّ و جانشين و وارث اوست . و او خدا و پيغمبر را سخت دوست مى دارد، و خدا و
پيغمبر نيز دوستدار اويند. و مى دانست كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به وى
فرمود: يا على تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى با اين فرق كه
پيغمبر نيستى .
و هم از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شنيده بود كه فرمود: خدايا! دوست بدار دوست
على را و دشمن بدار كسى را كه على را دشمن مى دارد، يارى كن كسى كه على را يارى مى
كند، و خوار بدار كسى كه على را خوار مى دارد. خدايا! على را مورد مرحمت قرار بده ،
خدايا! هر جا على است ، حق را در پيرامون او بگردان .
عايشه در سفر حجة الوداع با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود و ديده بود كه
چگونه پيغمبر به امت دستور مى دهد دست از دامن
اهل بيت نكشند. و آنها را از روى گردانيدن از قرآن و
اهل بيت ، برحذر مى دارد.
او در روز غدير ديد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به منبر رفت و در ميان هزاران
نفر از زائران خانه خدا، على - عليه السّلام - را به سِمَت جانشين خود تعيين كرد. او
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را ديده بود كه به على و فاطمه و حسن و حسين - عليهم
السّلام - نگاه كرد و فرمود: من با هر كس با شما وارد جنگ شود، در جنگم ، و با هر كس
با شما صلح كند، صلح مى كنم .
اين روايت را احمد حنبل در مسند(646) از ابوهريره و حاكم نيشابورى در مستدرك و
طبرانى در معجم كبير و ترمذى به سند خود از زيدبن ارقم ، به
نقل ابن حجر در شرح حال حضرت زهرا - عليها السّلام - در اصابه
نقل كرده اند.
و هم او پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را ديده بود كه وقتى
اهل بيت را در كساى خود جاى داد فرمود: من در جنگم با هر كس كه با ايشان جنگ كند، و در
صلح هستم با كسانى كه با آنها صلح كند. و دشمنم با هر كس كه با آنان دشمنى
بورزد.
ابن حجر مكى اين روايت را در تفسير يكى از آيات كه در فضيلت
اهل بيت نازل شده در فصل يازدهم صواعق محرقه آورده است . اين روايت هم به حد استفاضه
رسيده است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: حرب على حربى و سلمه
سلمى ؛ يعنى : جنگ على جنگ من است و صلح او صلح من مى باشد.
و بسيارى از نظاير اين نصوص صحيح كه هيچكدام بر ام المؤمنين - كه خود انبان حديث
بود - پوشيده نبود، تا جايى كه شاعر، خطاب به وى مى گويد:
چهل هزار حديث از بر كردى ولى يك آيه قرآن را فراموش نمودى(647) .
براى شناخت عمل ام المؤمنين ! در جنگ با اميرالمؤمنين - عليه السّلام - كافى است آنچه كه
پدرش ابوبكر روايت مى كند كه گفت : ديدم پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خيمه اى زده
و تكيه به يك كمان عربى داده است . على و فاطمه و حسن و حسين - عليهم السّلام - در
خيمه بودند(648) .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى مردم ! من در صلح هستم با هر كس كه با اينان
كه در خيمه هستند صلح كند، و در جنگم با هر كس كه با آنها بجنگد. و دوستم با كسى
كه اينان را دوست بدارد. دوست نمى دارد ايشان را مگر سعادتمند
حلال زاده ، و دشمن نمى دارد آنها را مگر شقى حرامزاده(649) .
عايشه چه مى انديشيد؟!
بنابراين آيا خواننده تصور مى كند كه ام المؤمنين ! عايشه در اين قيام ، منظورش خدا،
پيغمبر و عالم آخرت بود! و او از زنان نيكوكار بود؟ و از اين كار پاداش و ثوابى مى
خواست كه خداوند به زنان پيغمبرش وعده داده است ؟ در آنجا كه مى فرمايد:
اگر شما خدا و پيغمبر و سراى ديگر مى خواهيد، بدانيد كه خداوند براى نيكوكاران شما
پاداش عظيمى منظور داشته است (650) .
يااينكه ام المؤمنين ! فكر مى كرد بين عايشه و خداوند، مواعده اى بوده كه آنچه بر
ديگران حرام كرده است ،براى او حلال نموده باشد؟! ودر قيامى كه بر ضد امام معصوم
نمود، به عكس آنچه در اين آيه آمده است ، از عذاب الهى ايمن است ؟!:
اى زنان پيامبر! هر كدام از شما كار زشت آشكارى انجام دهد، عذاب او دو برابر مى شود،
و اين براى خدا آسان است (651) .
آيا عايشه مى پنداشت كه قيام وى بدانگونه ، عبادت خدا و اطاعت وى از خدا و پيغمبر و
عملى شايسته بوده است . و در اين كارش ، عمل به اين آيه شريفه كرده است كه مى
فرمايد:
و هر كدام از شما زنان پيغمبر، مطيع خدا و پيغمبر او باشد و عملى شايسته كند، پاداش او
را دو برابر دهيم و براى شما روزى بزرگى مهيّا كرده ايم(652) .
يا اينكه گمان مى كرد كه با قيام خود بر ضد على - عليه السّلام - بيش از ساير زنان
پيغمبر به خدا نزديك شود و تقوا و پارسايى پيش گيرد تا به اين آيه شريفه
عمل نموده باشد كه مى فرمايد: اى زنان پيغمبر! اگر شما تقوا پيشه سازيد مانند
ساير زنان نيستيد(653) .
آيا ام المؤمنين ! عايشه مى ديد خانه ابن ضبه همان خانه اى است كه خداوند به وى امر
فرموده است كه در آن قرار گيرد؟ و مى ديد كه فرماندهى وى نسبت به آن سپاه ،
سرادقى است كه طلحه و زبير براى او زده اند تا او را از تبرّج جاهليت اولى حفظ كند؟ و
از نماز و زكات و اطاعت خدا و پيغمبرش فارغ سازد؟!
آيا او چنان مى ديد كه همه اينها را در برابر امر و نهى خداوند انجام مى دهد كه مى
فرمايد: اى زنان پيغمبر! در خانه هايتان قرار گيريد و مانند زنان جاهليت قديم ، جلوه
نكنيد. و نماز به پا داريد و زكات بدهيد و از خدا و پيغمبرش اطاعت نماييد(654) .
عايشه چه مى گويد؟ يا طرفداران او در اين خطاب چه مى گويند كه خداوند به او و
دوستش حفصه دختر عمر كه مى فرمايد: توبه كنيد كه دلهايتان منحرف شده است
(655) . و اگر بر ضد او (پيغمبر) همدستى كنيد، خدا و
جبرئيل و مؤمنان شايسته ، دوستدار اويند. و فرشتگان نيز از پى آن ياور او خواهند بود.
اگر (پيغمبر) شما را طلاق دهد شايد پروردگارش همسران بهتر از شما، مسلمان ، مؤمن ،
مطيع و توبه كننده را به وى عوض دهد(656) .
اين آيه شريفه ، منتهاى تهيّه قوا براى پيكار با عايشه و حفصه و يارى پيغمبر و دفاع
از آن حضرت است . به طورى كه اگر همه اهل زمين در سراسر گيتى بر ضد پيغمبر قيام
كنند، براى مبارزه با آنها بيش از اين قوا، تهيه نخواهد شد!
براى شناخت عايشه و حفصه كافى است كه خداوند در سوره تحريم براى آنها
مثل به دو زن كافر بى ايمان و يك زن مؤمنه زده و مى فرمايد:
خداوند مثل مى زند براى كسانى كه كافر گشتند، به زن نوح و زن لوط كه همسران دو
بنده از بندگان شايسته ما بودند، و به آنها خيانت نمودند. و هر دو به وسيله شوهران
خود از خداوند بهره اى نبردند، و به آنها گفته شد: با دوزخيان به آتش دوزخ در آييد. و
خدا مثل زده است براى آنها كه ايمان آوردند، به همسر فرعون كه گفت : خدايا! بنا كن
براى من در نزد خودت خانه اى در بهشت و مرا نجات ده از فرعون و
اعمال او، و نجات بده از قوم ستمگر(657) .
يكى از شعراى دانشمند و پارساى اهل بيت ، خطاب به عايشه مى گويد:
اى عايشه ! درباره جنگ خود چه مى گويى كه در اين راه تا سر حد مرگ رفتى . درباره
تو كافى است آنچه بخارى در صحيح نقل كرده ، آنجا كه اشاره به خانه ات مى كند. مى
گويند توبه كردى و على چشم پوشيد، پس چرا وقتى على شهيد شد، سجده شكر كردى
؟! چرا در مرگ امام حسن ، سوار قاطر شدى و آتش فتنه اى را بر پا كردى ؟!(658) .
شعر دوم اشاره است به حديثى كه بخارى از عبداللّه بن عمر
نقل كرده است (659) ؛ عبداللّه مى گويد: پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - ايستاد
و اشاره به محل سكونت عايشه كرد و گفت : فتنه از اينجاست ، فتنه از اينجاست ، جايى
كه شاخ شيطان بيرون مى آيد.
در صحيح مسلم اين طور آمده است كه : پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از اتاق
عايشه بيرون آمد و فرمود: سر كفر از اينجا خواهد بود. اينجاست كه شاخ شيطان آشكار
مى شود(660) .
و شعر سوم اشاره است به زمانى كه خبر شهادت على - عليه السّلام - را به عايشه
دادند و او نشست و سجده شكر كرد! سپس سر برداشت و اين شعر را خواند:
|
فالقت عصاها و استقر بها النوى
| |
كما قرّ عيناً بالاياب المسافر
|
يعنى : آن زن از شادى ، عصاى خود را انداخت و در جاى خود قرار گرفت بدانگونه كه
مسافر، وقتى از سفر بر مى گردد خوشحال مى شود.
سپس پرسيد: چه كسى على را كشت ؟
گفتند: مردى از قبيله مراد.
عايشه اين شعر زننده را خواند:
|
فان يك نائياً فلقد نعاه
| |
غلام ليس فى فيه التراب
|
يعنى :اگر او دور است ، خبر مرگ او را جوانى كه خاك به دهان ندارد،داد.
زينب دختر ام سلمه به وى اعتراض كرد و گفت : اى عايشه ! آيا اين را به على مى گويى
؟
عايشه جواب داد كه : من فراموش كردم و هر وقت فراموش كردم به يادم
بياوريد!!!(661) .
عايشه و امام مجتبى - عليه السّلام -
و شعر چهارم شاعراهل بيت - عليهم السّلام - اشاره به ماجراى عايشه با نواده پيغمبر -
صلّى اللّه عليه وآله -؛ حضرت امام حسن مجتبى - عليه السّلام - است .
امام مجتبى - عليه السّلام - قبل از شهادتش ، بنى هاشم را از فتنه اى كه خوف داشت
بخاطر دفن وى در كنار قبر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به وسيله بنى اميه برپا
شود، بيم داد. به همين جهت به برادرش سيدالشّهداء وصيت نمود كه اگر ديد باد مخالف
مى وزد، جلو شرّ را بگيرد و حضرتش را در قبرستان بقيع نزديك جدّه اش فاطمه دختر
اسد (مادر اميرالمؤمنين ) دفن كند و نگذارد قطره خونى در اين راه ريخته شود.
پس از آنكه امام مجتبى - عليه السّلام - وفات يافت ، هاشميان خواستند او را پهلوى جدّش
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - دفن نمايند، ولى يكباره بنى اميه قيام كردند و
مسلّح و مجهز شده ، آماده جنگ شدند. در رأ س آنها مروان حكم و سعيدبن عاص قرار داشتند.
مروان حكم صدا مى زد: اى بنى اميه ! آيا بايد اميرالمؤمنين عثمان در گوشه مدينه دفن
شود، ولى حسن در كنار پيغمبر مدفون گردد؟
سپس عايشه را كه سوار قاطرى بود، آوردند. عايشه از خانه اش ممانعت مى كرد و مى گفت
: حسن را به خانه من در نياوريد!
در كتاب مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهانى مروانى در شرح
حال امام حسن - عليه السّلام - از على بن طاهربن زيد روايت مى كند كه وقتى خواستند امام
حسن - عليه السّلام - را دفن كنند، عايشه سوار قاطرى شد و از بنى اميه و مروان حكم و
ساير طرفداران ايشان كمك گرفت . در آنجا بود كه گوينده اى گفت : روزى قاطر
سوار و روزى شتر سوار است !
مسعودى مى نويسد: آن روز عايشه سوار قاطر سفيد و سياهى بود.قاسم بن محمدبن ابى
بكر آمد وگفت : عمه ! ما هنوز سرهاى خود را از خونهاى روز شتر سرخ ، نشسته ايم ، مى
خواهى بگويند كشتارى به نام روز قاطر سفيد و سياه هم راه انداخت ؟!.
شاعر در همين خصوص مى گويد:
|
تجملت تبغلت
| |
و لو عشت تفيلت
|
|
لك التسع من الثمن
| |
و فى الكل تصرفت
|
يعنى : اى عايشه ! روزى سوار شتر شدى ، روز ديگرى هم قاطر سوارى كردى ، اگر
بمانى ، سوار فيل هم خواهى شد! تو از هشت يك (18 ) ارث خانه پيغمبر، يك نهم (19 )
مى برى ، ولى همه را تصرف كردى !.
در اينجا بايد اين بحث را پيش بكشيم كه آيا عايشه مى توانست هر كس را كه مى خواست
وارد خانه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كند و هر كه را كه نمى خواست مانع شود؟
بايد دانست كه مطابق فقه اسلامى ، مالك مى تواند در ملك خود هر طور خواست تصرف
نمايد، ولى اى خواننده ! آيا پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خانه خود را با فروش
به عايشه يا بخشيدن به او، يا به نحو ديگر به تملك او در آورده بود؟ نه ! نه !
گمان نمى كنم هيچكس اين حرف را بزند يا توهم آن را هم بكند.
بله ، اينقدر بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - عايشه را مانند ساير زنانش در
يكى از اتاقهاى خانه اش جاى داد. چنانكه ساير زنان را هم در اتاقهاى ديگر ساكن
گردانيد. همانطور كه هر مردى زنش را در خانه اش جا مى دهد تا به امورى كه بايد
براى شوهر انجام دهد، بپردازد؛ زيرا سكنى دادن زن در خانه جزء نفقات واجبى است كه
زن بر مرد دارد. زن هم در خانه شوهرش سكونت مى ورزد.
ولى سكونت در خانه به هيچوجه دليل تملك وى نيست ؛ زيرا در حقيقت آن كس كه مى تواند
در مسكن وى تصرف نمايد، مرد است ؛ زيرا شوهر است كه زن را در خانه اش جاى داده است
.
علاوه ، اگر ما تسليم شويم كه بودن عايشه در خانه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
دليل بر تملك اوست ، پس چرا نبايد بودن فدك در دست حضرت زهرا - عليهاالسّلام -،
دليل بر تملك وى نسبت به آن ملك باشد؟!! چه فرقى مى كند؟! زيرا دست داشتن دختر
بر چيزى از املاك پدرش - كه در زمان حيات وى هرگونه تصرفى را در آن مى نمود -
بدون گفتگو از نشانه هاى تملك است . بخصوص كه از خانه پدر به خانه شوهر
رفته باشد، به عكس دست داشتن بر اتاقى از اتاقهاى خانه شوهر. ما عرف بشرى را
در فرق بين اين دو مورد، حَكَم قرار مى دهيم .
شايد چون در آن روز پدر عايشه ، خليفه بود. خانه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را
بعد از وفات آن حضرت با ولايت عامه اى كه داشت به او بخشيده باشد! اين موضوعى
است كه دور نيست ، ولى ما از ابوبكر انتظار داشتيم با دختر پيغمبر نيز همانگونه كند
كه نسبت به دخترش نمود و آنچه را كه آن حضرت در دست داشت از او نمى گرفت . اگر
ابوبكر اين كار را مى كرد به حفظ وحدت مسلمانان نزديكتر بود!
ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العلى العظيم .
فصل پنجم : اجتهادات خالدبن وليد در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى - صلى
الله عليه و آله و سلم -
86 - سرپيچى خالد از فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
يكى از مواردى كه خالدبن وليد در مقابل نصّ، اجتهاد نمود، در روز فتح مكه بود. در فتح
مكه ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خالد را از جنگ و كشتار، منع فرمود. چنانكه مورّخان
و سيره نويسان تصريح كرده اند. و محدّثان موثّق با اسناد صحيح خود، روايت نموده
اند.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن روز به خالد و زبير فرمود: جز با كسى كه با شما
وارد جنگ مى شود، جنگ و خونريزى نكنيد، ولى با اين وصف ، خالد بيست و چند مرد از
قريش و چهار نفر از هذيل را كُشت . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد مكه شد، ديد
زنى را كشته اند. از حنظله كاتب پرسيد چه كسى او را كشته است ؟
حنظله گفت : خالدبن وليد.
حضرت به وى دستور داد خالد را ملاقات كند و از كشتن زنان و كودكان و مزدوران برحذر
دارد. تا آخر داستان كه مى توانيد در كتاب عبقرية عمر تأ ليف عباس محمود عقاد در صفحه
266 بخوانيد.
87 - كشتار خالد در قبيله بنى جذيمه
پيغمبر اسلام - صلّى اللّه عليه وآله - بعد از فتح مكه و پيش از جنگ حنين ، خالدبن وليد
را با سيصد نفر از مهاجرين و انصار، در ماه
شوال به سوى قبيله بنى جذيمه فرستاد تا آنها را به سوى اسلام دعوت كند، نه
اينكه با آنها وارد جنگ شود.
بنى جذيمه در زمان جاهليت ، عموى خالد به نام فاكة بن مغيره را كشته بودند. وقتى
خالد با نفرات خود وارد قبيله شد به آنها گفت : سلاح خود را بر زمين بگذاريد؛ زيرا
همه عرب مسلمان شده اند. آنها نيز سلاح خود را به زمين گذاردند. همان لحظه خالد دستور
داد دستهاى آنها را ببندند، سپس شمشير در ميان آنها نهاد و كشتار سختى به راه انداخت !
خالد در اين مورد، نه تنها با نصّ صريح نبوى مخالفت نمود، بلكه در اين
عمل خود، از حدود قوانين اساسى اسلام خارج شد؛ زيرا اسلام مردم جاهليت را مهدور الدم
دانسته بود. پس خون عموى خالد بى ارزش بود. ديگر اينكه : اسلام
اعمال ماقبل خود را مى پوشاند. بنابراين نمى بايد بنى جذيمه را - كه مسلمان شده
بودند - به جرم قتل زمان جاهليت ، مجازات كرد.
ديگر اينكه خداوند مى فرمايد: وَ مَن قُتِلَ مَظلُوماً فَقَد جَعَلنا لِوَلِّيهِ سُلطاناً فَلا
يُسرِف فِى القَتلِ(662) ؛
يعنى : هر كس مظلوم كشته شود، خداوند براى ولى او سلطه اى قرار داده كه انتقام
بگيرد، و او نبايد اسراف در قتل كند.
و حال آنكه - چنانكه گفتيم - اولاً: عموى خالد، مهدور الدم بوده ، و ثانياً: خالد در
قتل و انتقام اسراف نمود، و ثالثاً: او ولايت بر عمويش نداشت كه خون او را قصاص كند.
بنابراين ، عمل وى كه از جانب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرستاده شده بود، يكى
از زشت ترين كارهايى است كه تا روز قيامت فراموش نمى شود، و كمتر از
اعمال وقيح وى در روز بطاح نبوده است (663) .
بارى ، چون اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد كه خالد با بنى جذيمه
چه كرده است ، دستها را به آسمان برداشت و دو بار فرمود: پروردگارا! من از آنچه
خالدبن وليد مرتكب شده است ، بيزارى مى جويم !(664) .
آنگاه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - على - عليه السّلام - را با اموالى فرستاد -
به نقل طبرى و ابن اثير - و دستور داد خونبهاى مقتولين و اموالى را كه از آنها به غارت
رفته است به ايشان بپردازد.
على - عليه السّلام - هم تمام ديه مقتولين را پرداخت كرد و
اموال از دست رفته ايشان را جبران نمود. و چيزى هم اضافه آورد. سپس از آنها پرسيد:
آيا خون و مالى باقى مانده است كه جبران نشده باشد؟
گفتند: نه !
فرمود: من بقيه اين مال را از طرف پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به شما مى بخشم ؟
آنگاه همه را به آنها بخشيد. وقتى على - عليه السّلام - مراجعت نمود و موضوع را به
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اطلاع داد،
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: كارى به صواب كردى و
عمل نيكويى انجام دادى !.
اين موضوعى است كه مورّخان و كسانى كه از خالد نام برده اند نوشته اند. حتى ابن
عبدالبر در استيعاب آورده است : ماجراى خالد در اين مورد، از روايات صحيح است .
عباس محمود عقاد نيز اين ماجرا را از استادان اهل
فضل و حافظان آثار در كتاب عبقرية عمر نقل كرده و مى گويد: پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله - خالد را به سوى قبيله بنى جذيمه اعزام داشت تا آنها را به اسلام دعوت
كند، و نفرستاد كه با آنها جنگ نمايد. و به وى دستور داد كه اگر مسجدى ديد يا صداى
اذانى شنيد، با هيچكس زد و خورد نكند.
وقتى خالد وارد شد پس از مدتى كشمكش ، بنى جذيمه حاضر شدند سلاح خود را بر زمين
بگذارند. متعاقب آن خالد دستور داد دستهاى آنها را ببندند، سپس شمشير در ميان ايشان نهاد
و جمعى از آنها را كشت !
جوانى از ايشان به نام سميدع از ميان ايشان گريخت و خود را به پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله - رسانيد و موضوع را گزارش داد.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از وى پرسيد: آيا كسى از كارى كه خالد مرتكب شد به
وى اعتراض نكرد؟
جوان گفت : چرا، مردى متوسط القامه ، زرد رنگ و مردى سرخ روى و بلند قد، اعتراض
كردند...
عمر در آنجا حاضر بود، گفت : يا رسول اللّه ! به خدا من اين دو نفر را مى شناسم ؛
اولى پسر من است و دومى سالم غلام ابو حذيفه است .
بعداً معلوم شد كه خالد دستور داده بود هر كس اسيرى گرفت گردنش را بزند. عبداللّه
عمر و سالم هر كدام اسير خود را آزاد كردند... وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اين
را دانست دستها را بلند كرد و فرمود: خدايا! من از آنچه خالد انجام داده است بيزارى مى
جويم .
سپس على بن ابيطالب - عليه السّلام - را خواست و امر كرد به سوى بنى جذيمه رهسپار
گردد، و خونبهاى مقتولين را بپردازد و اموالى را كه از دست رفته بود، جبران كند.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - كسى را به انتقام مقتولين نكشت ؛ زيرا قاتلان آنها
مسلمان بودند. مقتولين هم نگفتند: مسلمان شديم ، بلكه فقط گفتند: برگشتيم ، و اين جمله
صريح در مسلمانى نبود، و بدينگونه نمى توان مسلمانى را بخاطر خون كافرى كشت .
مؤلّف : خالد در روز بطاح - كه در فصل
اول شرح داديم - نسبت به مالك بن نويره اعمالى مرتكب شد كه جا دارد بدقت مورد نظر
قرار گيرد، تا معلوم شود مسؤ ول آن فجايع چه كسى بوده است . و چگونه
اموال مسلمانان و خونها و نواميس ايشان ، به باد رفت ؟ احكام خدا در كجا
تعطيل شد و محرمات الهى چسان هتك گرديد. تا دانسته شود چرا عده اى بر ضد خالد قيام
كردند كه قبل از همه ، عمر خطاب بود. و چرا بايد خالد آنقدر در نظر خليفه دوم از درجه
اعتبار ساقط گردد كه پس از روى كار آمدن ، او را
عزل كند. و فرمان عزل او را با خبر مرگ ابوبكر يكجا به شام بفرستد؟!!
فصل ششم : اجتهادات معاوية بن ابى سفيان
در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى - صلى الله عليه و آله و سلم -
88 - معاويه و الحاق ((زياد)) به ابوسفيان !
معاويه مدعى شد كه پدرش ابوسفيان در زمان جاهليت با سميه مادر زياد كه زن عبيد بود،
همبستر شد، و سميه از وى باردار گرديد و زياد را آورد! معاويه دعوى خود را مستند به
شهادت ابو مريم شرابفروش و قوّاد زمان جاهليت مى نمود. چنانكه در مختصر ابن شحنه
آمده است (665) . با اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: الولد للفراش
وللعاهر الحجر؛ يعنى : فرزندان را بايد منسوب به بستر پدر دانست ، و زناكار را
به سنگ حوالت داد.
و بخارى از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - روايت كرده است كه فرمود: هر كس
عملى انجام دهد كه دليلى از ما بر آن نباشد، مردود است (666) .
خداوند نيز مى فرمايد: اُدعُوهُم لاَِّبائِهِم هُوَ اَقسَطُ عِندَاللّهِ(667) ؛
يعنى : پسر خواندگان را به نام پدرانشان بخوانيد، اين نزد خدا منصفانه تر است .
عمل
معاويه در ملحق ساختن زياد به پدرش ابوسفيان ، نخستين
عمل جاهلى بود كه علناً در اسلام انجام گرفت ! همه حضّار نيز به وى اعتراض كردند،
ولى معاويه اعتنا نكرد و اهميتى به آن نداد. او هر وقت كسى را كه زياد را به ابوسفيان
نسبت نمى داد، خشمگين مى شد. به همين جهت يكى از همسرانش گفت :
|
اتغضب ان يقال ابوك عف
| |
و ترضى ان
يقال ابوك زانى
|
يعنى : آيا خشمناك مى شوى كه بگويند پدرت پاكدامن بود و خشنود هستى كه بگويند
پدرت زناكار است ؟!.
89 - معاويه يزيد را وليعهد خود مى كند
معاويه هنگامى يزيد را وليعهد خود نمود كه وى جوانى نادان بود. شراب مى خورد، سگ
بازى و ميمون بازى مى كرد. و به قدر جاى پايش ، از دين اسلام آگاهى نداشت . و تمام
اوقاتش در عيش و نوش مى گذشت . پدرش نيز از وضع شب و روز و آشكار و نهان او
آگاه بود. او مى دانست كه امام حسين - عليه السّلام - چه مقامى نزد خدا و پيغمبر - صلّى
اللّه عليه وآله - و چه موقعيتى در ميان اهل ايمان دارد.
افزون بر اين ، آن روز در بين مهاجرين و انصار و بازماندگان شركت كنندگان در جنگ
بدر و اهل بيعت رضوان ، گروه بسيارى وجود داشتند كه همگى قارى قرآن و آشناى به
مواقع احكام اسلام و وارد در سياست و به نظر
اهل تسنّن ، شايسته خلافت و رياست بودند. ولى معاويه سابقه آنها را در اسلام ، و
تقويت ايشان را در امر دين ، رعايت نكرد و پسر شرير و هتّاك و شرابخوار رسواى خود
را بر ايشان امير گردانيد!
نتيجه هم آن شد كه در كربلا با آقاى بهشتيان اباعبداللّه الحسين - عليه السّلام - آن
رفتار ناهنجار را نمود. رفتارى اسف انگيز كه پيغمبران را عزادار نمود و از سنگ خارا
خون جارى ساخت .
سپس مجرم بن عقبه (مسلم بن عقبه ) را به دستور پدرش معاويه به مدينه
فرستاد(668) . و او اعمالى را مرتكب شد كه قلم از نگارش آن شرمگين است . كافى
است كه بگوييم : سه روز شهر مدينه را براى لشكريان خود مباح گردانيد، تا جايى
كه هزار دختر را سلب بكارت نمودند!!(669) .
شبراوى مى نويسد(670) : قريب هزار دختر در مدينه سلب بكارت شدند! و در حدود
هزار زن بى شوهر، باردار شدند!!.
ابن خلّكان در وفيات الا عيان ، در شرح ماجراى واقعه حره در ترجمه يزيدبن قعقاع قارى
مدنى مى نويسد: يزيدبن معاويه در مدت حكومتش ، لشكرى به سردارى مسلم بن عقبه مرى
به مدينه فرستاد. مسلم مدينه را غارت كرد. او اهالى مدينه را به سنگلاخ حره واقع در
بيرون شهر كوچ داد و در آنجا اتفاقى افتاد كه شرح آن به
طول مى انجامد و در كتب تواريخ مسطور است . تا جايى كه گفته اند: بعد از واقعه حره
قريب هزار دختر از دختران مهاجران و انصار به واسطه تجاوزى كه لشكر شام به آنها
نمودند وضع حمل كردند.
در آن روز 10780 نفر از مهاجرين و انصار و فرزندان ايشان و ساير مسلمانان به
قتل رسيدند. بعد از اين واقعه ، ديگر يك نفر از آنها كه در نخستين جنگ اسلام (بدر)
شركت داشتند، باقى نماندند(671) . گروه زيادى از زنان وكودكان نيز كشته
شدند!!
جنايت ، بقدرى دلخراش بود كه سرباز شامى ، پاى بچه شيرخوار را مى گرفت و از
بغل مادرش بيرون مى آورد و چنان به ديوار مى كوفت كه مغز آن كودك بر زمين مى ريخت
و مادرش به او نگاه مى كرد!!(672) .
سپس اهالى شام از مردم مدينه براى يزيد بيعت گرفتند كه بردگان او باشند! اگر
خواست آنها را به بردگى ببرد وگرنه آزاد كند! مردم مدينه هم در حالى كه اموالشان
سلب شده و دارايى شان غارت گرديده و خونهايشان ريخته و زنانشان مورد تجاوز قرار
گرفته بود، با مسلم بن عقبه با آن شرط بيعت كردند!! سپس مسلم بن عقبه جانى ،
سرهاى مردم مدينه را براى يزيد به شام فرستاد. همين كه سرها را جلو يزيد نهادند
گفت :
|
ليت اشياخى ببدر شهدوا
| |
جزع الخزرج من وقع
الاسل
|
و بدينگونه از انتقام خون اجداد مشرك خود، سخن به ميان آورد. آنگاه جنايتكار مزبور،
براى جنگ با عبداللّه زبير - كه آن موقع در مكه بود و مردم با وى بيعت كرده بودند -
رفت . مسلم بن عقبه در ميان راه به درك واصل شد. و طبق دستورى كه يزيد داده بود حصين
بن نمير به جاى وى فرماندهى لشكر را به عهده گرفت .
حصين بن نمير، با سپاهيان خود آمد تا به مكه رسيد. در آنجا منجنيقها را نصب كرد و
فرمان داد كه جمعاً روزانه ده هزار قطعه سنگ به طرف مسجد الحرام - كه عبداللّه زبير
در آن متحصن بود - پرتاب كنند! شاميان ، اهالى مكه را در بقيه محرم و ماه صفر و ربيع
الاول و ربيع الثانى ، محاصره كردند. در اين مدت ، روزها جنگ مى كردند و شبها مى
رفتند. تا اينكه خبر مرگ خليفه سركش آنها يزيد رسيد. منجنيقها در آن مدت كعبه خانه
خدا را مورد اصابت سنگهاى خود قرار داد و با آتشى كه در آن پديد آوردند، آن را منهدم
ساختند.
فجايع اعمال يزيد در مدت كوتاه عمر خود، بيش از آن است كه در كتابها نوشته شود يا
قلم آن را شرح دهد. اعمال يزيد، روى تاريخ را سياه كرده و اوراق كتب سيره را آلوده
ساخته است .
پدرش معاويه ، سگها،ميمونها،بازها وتازيهاى او را مى ديد و از شرابخوارى و
تجاوزات او مطلع بود، و اعمال فجيع او را بالعيان مشاهده مى كرد. و مى ديد كه با زنان
نوازنده در آويخته و چه پستى و رذالتى مرتكب مى شود. و مى دانست كه او به هيچ وجه
شايستگى براى خلافت ندارد. مع الوصف ، او يزيد را بر تخت خلافت اسلامى و امامت
مسلمين ، بالا برد، و بر گردن مردم سوار كرد.
حال آنكه به نقل از بخارى(673) پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود:
هر والى كه زمام امور رعيت را به عهده بگيرد و در حالى كه نسبت به آنها فريبكارى
نموده از دنيا برود، خدا بهشت را بر او حرام مى گرداند(674) .
و نيز احمد حنبل(675) از حديث ابوبكر نقل مى كند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه
وآله - فرمود: هر كس بر چيزى از امور مسلمين دست يابد، و كسى را بر آنها امير كند تا از
آنها سوء استفاده نمايد، لعنت خدا بر او باد و فرداى قيامت هيچ عملى از او پذيرفته نمى
شود، تا به جهنم در آيد.
و بخارى از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - روايت مى كند كه فرمود: هر كس كه
امور رعيت را به عهده گرفت و نسبت به آنها خيرخواه نبود، بوى بهشت را استشمام نخواهد
كرد(676) .
90 - مظالم معاويه در يمن
معاويه بسربن ارطاة را در سال چهلم هجرت به يمن فرستاد تا در آنجا دست به ظلم و
فساد بزند. حكمران يمن از جانب اميرالمؤمنين ، پسر عمش عبيداللّه بن عباس بود. اهالى
يمن همگى از شيعيان با اخلاص آن حضرت بودند. بسربن ارطاة مانند فرعون با آنها
رفتار كرد كه بچه ها را مى كشت و زنان را اسير مى كرد. اين دستورى بود كه معاويه
به او داده بود.
مراجعه كنيد به تواريخ مربوط به اين جنايت كه در آن
سال در يمن روى داد، تا پى به ميزان فجايع معاويه ببريد، و بدانيد كه چگونه
پسران با صفا را كشتند و اطفال شيرخوار را سر بريدند، و
اموال را به غارت بردند و زنان را اسير كردند!
چه كسى مى تواند جنايت بسر را نسبت به زنان قبيله همدان (به جرم دوستى با خاندان
نبوت ) را فراموش كند؟ چنانكه در استيعاب مى نويسد: بسر آنها را اسير كرد و واداشت
كه در بازار مشتريان آنان را خريدارى كنند! لباس آنها را بالا مى زد و هر كدام كه ساق
پايشان بزرگتر بود به همين جهت خريدارى مى شد!!!
ابن عبدالبر مى نويسد: اينان نخستين زنانى بودند كه در اسلام اسير شدند.
نمى دانم اين جنايت ، دردناكتر بود، يا جنايتى كه نسبت به
اطفال عبيداللّه ابن عباس مرتكب شد. گفتيم عبيداللّه والى يمن بود. او از پيش بسر
گريخت . عبيداللّه بن عبدالمدان حارثى را - كه جد مادرى بچه ها بود - به جاى خود
منصوب داشت .
بسر عبيداللّه را در ميان هزاران نفر از مسلمانان پاكسرشت كشت . پسر او را نيز به
قتل رسانيد. سپس سراغ دو كودك خردسال عبيداللّه بن عباس را گرفت ، و سرانجام آنها
را نزد مردى از كنانه در باديه يافت .
ابن اثير مى نويسد: وقتى بسر خواست دو كودك مزبور را بكشد، مرد كنانى گفت : اينها
اطفال خردسالند، و گناهى ندارند. اگر مى خواهى آنها را بكشى مرا پيش از آنها به
قتل برسان .
بسر نخست مرد كنانى را كشت ، سپس بچه ها را جلو چشم مادرشان سر بريد!!!(677)
مادر بچه ها از اين جنايت ، مبتلا به جنون شد. در موسم حج به مكه مى آمد و اشعارى كه در
مرگ فجيع بچه هاى خود ساخته بود مى خواند و مى ناليد!
به گفته ابن اثير، وقتى بسر، بچه ها را به
قتل رسانيد، زنى از قبيله كنانه گفت : فلانى ! مردان را كشتى ، چرا اين بچه ها را به
قتل رساندى ؟! به خدا قسم ! اينها را در زمان جاهليت نمى كشتند. به خدا اى پسر ارطاة !
كسى كه به قدرت مى رسد، طفل صغير و پيرمرد سالخورده را نمى كشد... تا آخر
داستان فجيع بسر كه به تفصيل در كتاب
فصول المهم آورده ايم(678) .
91 - كشتن بندگان شايسته خدا
براى نشان دادن ظلم و ستم معاويه كافى است كه او امام حسن - عليه السّلام - را كه در
عصر خود سرور خاندان پيغمبر و بعد از پدرش امام
اهل بيت بود، با سمّى كه براى همسر آن حضرت جعده دختر اشعث بن قيس فرستاد، شهيد
كرد. روايات عترت طاهره در اين خصوص متواتر است . و گروهى از مورّخان سنى نيز به
آن اعتراف دارند.
ابن ابى الحديد(679) از ابوالحسن مدائنى روايت مى كند كه وفات امام حسن مجتبى -
عليه السّلام - در سال 49 هجرى روى داد. حضرت ،
چهل روز بيمار بود، و سن مباركش 47 سال بود. معاويه سمّى براى جعده دختر اشعث بن
قيس فرستاد و گفت : اگر حسن را كشتى ، صد هزار درهم به تو خواهم داد و تو را به
عقد يزيد در مى آورم .
چون امام حسن - عليه السّلام - وفات يافت ، معاويه وجه را براى او فرستاد، ولى او را
براى يزيد، تزويج نكرد و گفت : مى ترسم آنچه را كه با حسن پسر پيغمبر انجام
دادى با پسر من نيز انجام دهى !.
و نيز مدائنى از حصين بن منذر قاشى(680) روايت مى كند كه گفت : به خدا قسم !
معاويه آنچه را كه در عهدنامه صلح با حسن متعهد شده بود،
عمل نكرد. او حجربن عدى و اصحاب او را به
قتل رسانيد، و براى پسرش يزيد بيعت گرفت . و حسن را مسموم ساخت !!
ابوالفرج اصفهانى مروانى در كتاب مقاتل الطالبيين نوشته است : معاويه خواست براى
پسرش يزيد بيعت بگيرد. براى او در اين خصوص چيزى مشكلتر از وجود حسن بن على و
سعد وقاص نبود. پس هر دو را مسموم كرد، و در اثر آن درگذشتند.
ابن عبدالبر در استيعاب در شرح حال امام حسن - عليه السّلام - از قتاده و ابوبكربن حفص
روايت مى كند كه : دختر اشعث بن قيس ، حسن بن على را مسموم كرد. عده اى مى گويند: اين
عمل او به تحريك معاويه بوده است .
همه مى دانند كه معاويه در نقطه اى از شام به نام مَرَج عذرا چگونه حجر ابن عدى كندى
صحابى معروف و ياران او را به جرم اينكه على - عليه السّلام - را لعن نكردند، به
قتل رسانيد. قتل آنها در سال 51 هجرى روى داد. تمام شخصيتهايى كه در آن عصر بودند،
صحابه ، تابعين و خردمندان بعد از آنها، اين
عمل معاويه را مورد نكوهش و اعتراض قرار دادند. عموم مورّخانى كه حوادث آن
سال را نوشته اند در اين باره به تفصيل سخن گفته اند.
گمان نمى كنم خواننده ، بتواند قتل عمروبن حمق خزاعى عابد پارساى مشهور را به
وسيله معاويه فراموش كند. سر بريده او اولين سر بريده اى بود كه در اسلام
حمل شد.
عمروبن حمق از برگزيدگان صحابه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود. و گناهى
جز محبت به على - عليه السّلام - نداشت ، چون على - عليه السّلام - خدا و پيغمبر را دوست
مى داشت ، و خدا و پيغمبر هم او را دوست مى داشتند.
معاويه اكتفا به كشتن دوستان خدا نكرد، بلكه نزديكترين افراد و خواص خود را نيز كشت
. او عبدالرحمن بن خالدبن وليد را كه در صفين در ركاب او جنگ كرده بود و با وى بر
دشمنى اميرالمؤمنين - عليه السّلام - پيمان بسته بود نيز به
قتل رسانيد! معاويه او را كشت تا مبادا مردم يزيد را رها كنند و او را خليفه نمايند. داستان
او نزد مورّخان ، مشهور است و سيره نويسان نيز آن را نوشته اند(681) .
92 - اعمال معاويه و عمّال وى
اگر بخواهيم اعمالى را كه او مرتكب شد و احكامى را كه تغيير داد و حدودى را كه
تعطيل نمود شرح دهيم ، اين مختصر گنجايش آن را ندارد. گنجايش ندارد كه حوادث
دردناك و جرايم بى شمار معاوية بن ابى سفيان را شرح دهد.
گنجايش ندارد كه اعمال و جنايات عمّال وى امثال مغيرة بن شعبه ، عمروعاص ، عمروبن
سعيد، بسربن ارطاة ، سمرة بن جندب ، مروان حكم ، ابن سمط، زيادبن ابيه ، عبيداللّه
زياد، وليدبن عقبه ، و ساير جانيانى را كه مرتكب
اعمال ضد انسانى شدند و امت اسلام را با اباطيل ، مقهور كردند، و به عذاب كشيدند،
فرزندان آنها را كشتند و زنانشان را به اسارت بردند، شرح دهد.
براى شرح اين فجايع ، بايد كتابها نوشت و دفترها سياه كرد. شايد باز هم دفترها و
كتابها از شروح اعمال معاويه و جنايات عمّال وى كم آيد. خدا را شكر مى كنيم كه ما را از
علاقه مندان به خاندان نبوت و دشمنان دشمنان ايشان قرار داد.
93 - دشمنى معاويه با على - عليه السّلام -
كينه و دشمنى معاويه با على - عليه السّلام - نزد عام و خاص و دوست و دشمن در سراسر
گيتى مشهور و مسلم است . به طورى كه آن دو را در حكم آدم و شيطان قرار داده است . اينك
مقدارى از احاديث نبوى راجع به حبّ و بغض على - عليه السّلام - كه در ديانت اسلام جزء
متناقضين به شمار آمده است را نقل مى كنيم :
به سلمان فارسى گفتند: چقدر به على علاقه دارى ؟ سلمان گفت : از پيغمبر اكرم -
صلّى اللّه عليه وآله - شنيدم كه فرمود: هر كس على را دوست بدارد، مرا دوست داشته است
، و هر كس على را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است (682) .
از عمار ياسر روايت شده است كه گفت : شنيدم پيغمبر به على - عليهما السّلام - مى
فرمود: يا على ! خوشا به حال كسى كه تو را دوست دارد و راستگو مى داند، و بدا به
حال كسى كه تو را دشمن و دروغگو مى داند.
حاكم نيز اين حديث را آورده و گفته است : اين حديث داراى اسناد صحيح است ، ولى بخارى
و مسلم آن را نقل نكرده اند!؟(683) .
و نيز حاكم از ابوسعيد خدرى نقل مى كند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -
فرمود: به خدايى كه جان من در دست اوست ، هيچكس ما
اهل بيت را دشمن نمى دارد مگر اينكه خدا او را در آتش دوزخ در آورد(684) .
سپس حاكم مى گويد: اين حديث صحيح است ، ولى بخارى و مسلم آن را
نقل نكرده اند. ذهبى هم آن را آورده و حكم به صحت آن نموده است .
|