next page

fehrest page

back page

پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در حالى كه رخسار مباركش سرخ شده و خشمگين بود، رو به من كرد و فرمود: برگرد! به خدا قسم ! هر كس على - عليه السّلام - را دشمن بدارد از ايمان به خدا بيرون رفته است . تو هم با پشيمانى و خشم برگشتى ؟
عايشه گفت : بله به ياد دارم .
ام سلمه گفت : باز هم به يادت مى آورم . من و تو با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بوديم كه پيغمبر به ما فرمود: كدام يك از شما سوار بر شتر پرمو هستيد كه سگان حوأ ب به آن پارس مى كند و از راه راست منحرف شده است ؟
ما گفتيم : به خدا و پيغمبرش پناه مى بريم كه ما چنين باشيم . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دست به پشت تو زد و فرمود: اى حميرا! مبادا تو باشى ! من هم تو را بيم دادم .
عايشه گفت : اين را هم به ياد مى آورم .
ام سلمه گفت : اين را هم به ياد بياور كه روزى من و تو در سفرى با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بوديم ، و على - عليه السّلام - مشغول اصلاح كفش پيغمبر بود. زير درختى نشسته بود و آن را وصله مى زد. پدرت (ابوبكر) با عمر آمدند، ما رفتيم پشت پرده و آنها سخنانى كه داشتند گفتند. از جمله گفتند: يا رسول اللّه ! ما نمى دانيم چند سال ديگر در ميان ما خواهى بود، خوب بود مى فرمودى بعد از شما جانشين و خليفه شما كيست تا پناهگاهى براى ما باشد.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اما من مى دانم او چه كسى است . اگر بگويم مانند بنى اسرائيل كه از دور هارون متفرق شدند، پراكنده مى شويد!
آنها هم ساكت شدند و بعد بيرون رفتند. وقتى آنها رفتند ما پيش پيغمبر رفتيم تو كه از همه ما نسبت به پيغمبر جسورتر بودى گفتى : يا رسول اللّه ! چه كسى را بر آنها امير و خليفه خود خواهى نمود؟
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آن كس كه مشغول وصله كردن كفش من است . ما آمديم و ديديم او على - عليه السّلام - است . تو گفتى : يا رسول اللّه ! من كسى را غير از على - عليه السّلام - نديدم ! فرمود: او همان است .
عايشه گفت : آرى ، اين را هم به ياد مى آورم .
ام سلمه گفت : پس اى عايشه ! از اين قضايا چه قيامى است كه مى كنى ؟
عايشه گفت : مى خواهم براى اصلاح ميان مردم قيام كنم !
بعد از اين ماجرا ام سلمه به نقل ابن قتيبه در كتاب غريب الحديث آمد و با سخنان تندى عايشه را از بيرون رفتن و قيام بر ضد على - عليه السّلام - بازداشت . از جمله گفت :
اگر ستون اسلام كج شد، به وسيله زنان راست نمى شود، و اگر شكست ، به وسيله زنان ترميم نخواهد شد. خوبى زن به اين است كه خود را بپوشاند و ناموس خويش را حفظ كند. اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - تو را در يكى از اين بيابانها ديد كه سوار شتر شده اى و از اينجا به آنجا مى روى ، چه خواهى گفت ؟ به خدا اگر تو به ا ين راه رفتى و فرداى قيامت به من بگويند به فردوس برين در آى ، از اين كه تو پرده اى را كه على - عليه السّلام - كشيده است هتك كرده اى ، شرم مى كنم ... (تا آخر سخنانش كه عايشه اصلاً گوش ‍ نگرفت )(625) .
در اين هنگام ام سلمه از مكه به اميرالمؤمنين - عليه السّلام - نوشت : اما بعد. طلحه و زبير و پيروان گمراه آنها مى خواهند با عايشه و عبداللّه عامر قيام كنند. مى گويند عثمان مظلومانه كشته شده . خدا جزاى آنها را خواهد داد. به خدا قسم ! اگر نه اين بود كه خدا ما را از بيرون رفتن از خانه منع كرده و تو هم راضى نيستى ، از اينكه به يارى تو قيام كنم ابا نداشتم . در عوض پسرم را كه به جاى خودم هست (عمربن ابى سلمه ) مى فرستم تا همه جا در ركابت باشد. يا اميرالمؤمنين ! در حق او نيكى كن .
وقتى پسر ام سلمه به حضور اميرالمؤمنين رسيد، او را مورد تفقد قرار داد و او در تمام رويدادها در كنار آن حضرت بود.
حفصه و دعوت عايشه از وى
مورّخان مى نويسند: عايشه سراغ حفصه و ساير زنان پيغمبر فرستاد كه در آن هنگام به حج آمده بودند و مانند طلحه و زبير و خود عايشه در آن موقع مشغول انجام عمل عمره بودند. و از آنها درخواست نمود كه با وى به بصره بروند. جز حفصه هيچكدام به او پاسخ ندادند. ولى حفصه نيز برادرش عبداللّه عمر آمد و او را از رفتن ، بازداشت (626) .
مالك اشتر و عايشه
مالك اشتر از مدينه به عايشه كه در مكه بود نوشت : اما بعد، تو همسر پيغمبر هستى . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به تو امر نموده كه در خانه ات بمانى ، اگر چنين كردى براى تو بهتر از كار ديگر است ، ولى چنانچه امتناع ورزيدى و خواستى قيام كنى و در ميان مردم ظاهر شوى و احترام خود را از دست بدهى ، با تو چندان نبرد مى كنم تا تو را به خانه ات برگردانم ، به جايى كه خدايت براى تو خواسته است .
عايشه ، رهبر شورش
فرماندهى اين شورش با شخص عايشه بود! اوامر را صادر مى كرد و سپاهيان را سرو سامان مى داد، امراى لشكر را نيز او عزل و نصب مى كرد! ابن ابى الحديد(627) از شعبى و او از مسلم بن ابى بكره و او از پدرش روايت مى كند كه گفت : وقتى طلحه و زبير به بصره آمدند، شمشير را به قصد يارى آنها حمايل كردم . وقتى بر عايشه وارد شدم ديدم امر و نهى مى كند و هر چه او مى گويد همان است ! حديثى را كه از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شنيده بودم كه فرمود: رستگار نمى شود قومى كه امور آنها را زنى به دست گيرد(628) به ياد آوردم و از آنها روى برتافتم و عزلت اختيار كردم .
ابن ابى الحديد مى گويد: اين روايت را به صورت ديگرى نيز نقل كرده اند و آن اينكه : قومى بعد از من با گروهى قيام مى كنند كه در رأ س آنها زنى قرار دارد در جنگ بصره پرچم لشكر عايشه شتر بود كه عايشه در آن قرار داشت . و اين تنها جنگى بود كه چنين پرچمى داشت !
قاصدان عايشه به هر سو مى رفتند و نامه هاى او را به مردم مى رساندند و او مسلمانان را بر ضد اميرالمؤمنين - عليه السّلام - مى شورانيد؛ و دعوت به يارى خود مى كرد.
عدّه زيادى دعوت او را اجابت كردند وگروهى از روشندلان وخردمندان نيز دعوت او را رد نمودند. بنى اميه اموال خود را در راه اين شورش بذل كردند و از هر سوى روى به آستان عايشه نهادند.
مروان حكم نيز در سپاه عايشه بود، ولى او گاهى تير خود را به سوى نفرات عايشه و زمانى به طرف سپاهيان على - عليه السّلام - رها مى ساخت و مى گفت به هر كدام اصابت كرد، فتح است ! تا جايى كه گفته اند: او بود كه طلحه را با تير به قتل رسانيد.
عايشه از مكه روانه بصره مى شود
وقتى عايشه خواست از مكه بيرون آيد و روانه بصره شود، بنى اميه پيرامون او را گرفتند و به تبادل نظر پرداختند. بعضى از آنها گفتند: به سوى على مى رويم و با وى پيكار مى كنيم .
ولى عايشه و جماعت ديگر گفتند: شما طاقت جنگ با اهل مدينه را نداريد.
برخى ديگر هم گفتند: به شام مى رويم .
عايشه و بعضى گفتند: وجود معاويه در شام براى شما كافى است ، ولى بايد روى به بصره و كوفه بگذاريم . طلحه در كوفه طرفدارانى دارد، زبير هم در بصره از وجود دوستانى برخوردار است و به اين رأ ى اتفاق نمودند.
در اين هنگام عبداللّه بن عامر، اموال و شتران بسيارى را به آنها بخشيد كه صرف لشكركشى كنند. يعلى بن اميه نيز چهار صد هزار درهم و هفتاد مرد جنگى تسليم نمود. سپس عايشه را سوار شترى به نام عسكر نمود كه بسيار درشت و عظيم الجثه بود. وقتى شتر را ديد تعجب كرد. شتربان شرحى در توصيف نيروى بدنى و شدت مقاومت آن ، به عرض عايشه رسانيد و در اثناى صحبت از شتر مزبور به نام عسكر نام مى برد.
وقتى عايشه اسم عسكر را شنيد گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون ! سپس گفت : من احتياج به اين شتر ندارم . عايشه به ياد آورد كه پيغمبر از اين شتر نام برده و او را از سوار شدن بر آن بر حذر داشته بود.
مردم خواستند شتر ديگرى برايش پيدا كنند، ولى نظير آن را پيدا نكردند. پس سر و وضع شتر را تغيير دادند و گفتند: برايت شترى بزرگتر و قويتر پيدا كرديم . عايشه هم راضى شد(629) . هنوز از مكه خارج نشده بود كه امويها از ياريش سر باز زدند، ولى او دنبال هدف خود را گرفت و پيش رفت .
آب حواءب
مورّخان بزرگ نوشته اند كه ابن عباس گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روزى به زنان خود كه همگى در نزدش بودند فرمود: كدام يك از شما شتر سوارى خواهيد بود كه سگان حوأ ب به سوى او پارس مى كنند، و در راست و چپ آن افراد بسيارى كشته مى شوند كه همگى در آتش خواهند بود؟!(630) .
كليه مورّخان نوشته اند كه وقتى عايشه در راه خود به حوأ ب رسيد كه آبى متعلق به قبيله بنى عامربن صعصعه بود، طورى سگها به وى پارس كردند كه شتران قوى بنيه او را رم دادند. يكى از ياران وى گفت : چقدر سگان حوأ ب زياد هستند و چقدر پارس مى كنند؟!
در اين جا بود كه ام المؤمنين ! مهار شتر خود را گرفت و پرسيد: اينها سگهاى حوأ ب هستند؟! مرا برگردانيد، برگردانيد؛ چون من از پيغمبر شنيدم كه مى فرمود... (حديث را نقل كرد).
يكى از آنها گفت : ما از آب حواءب گذشتيم .
گفت : شاهدى داريد؟ آنها نيز پنجاه نفر اعراب باديه را ديدند و آنها قسم ياد كردند كه آنجا آب حوأ ب نيست . عايشه هم به راه افتاد تا به حفره هاى ابوموسى نزديك بصره رسيد.
عبور عايشه از آب حوأ ب و پارس كردن سگها به وى ، از احاديث مستفيض است كه از نشانه حقانيت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و عظمت اسلام به شمار رفته است . و هيچكس از خواص اين امت و بسيارى از عوام الناس آنها حتى در اين ايام ، از آن ، بى اطلاع نيست .
گفتگوى ابوالا سود دُئِلى با عايشه ، طلحه و زبير
هنگامى كه عايشه با سپاه خود به حفره هاى ابوموسى رسيد، عثمان بن حنيف كه آن روز حكمران بصره بود، ابوالاسود دئلى را به سوى سپاه عايشه فرستاد تا بداند كه منظورشان چيست .
ابوالا سود نزد عايشه آمد و پرسيد براى چه قيام كرده است ؟
عايشه گفت : مى خواهم خون عثمان را مطالبه كنم .
ابوالا سود گفت : مى دانى كه در بصره از قاتلان عثمان كسى نيست ؟
عايشه گفت : راست مى گويى ، ولى قاتلان عثمان طرفداران على بن ابيطالب هستند كه در مدينه مى باشند. من هم آمده ام اهل بصره را به قيام بر ضد على بسيج كنم ! آيا ما براى شما از شلاّق عثمان خشم كنيم ، ولى از شمشير شما براى عثمان غضب ننماييم ؟!
ابوالا سود گفت : تو چه كار به شلاّق و شمشير دارى . تو همسر پيغمبرى كه امر فرمود، در خانه بمانى و كتاب خدايت را بخوانى . جنگ را هم از زنها نخواسته اند. آنها را نمى رسد كه به خونخواهى قيام كنند. اميرالمؤمنين - عليه السّلام - هم از تو به عثمان نزديكتر و خويشى او نزديكتر است ؛ زيرا هر دوى آنها فرزندان عبد مناف هستند.
عايشه گفت : در هر صورت من از اينجا بر نمى گردم تا به مقصودى كه دارم برسم . اى ابوالا سود! آيا گمان مى كنى كسى به جنگ من مى آيد؟
ابوالا سود گفت : به خدا قسم ! پيكارى سخت با تو خواهيم نمود.
سپس ابوالا سود برخاست و نزد زبير آمد و گفت : آنچه مردم از تو سراغ داشتند اين است كه وقتى با ابوبكر بيعت كردند، تو شمشيرت را برداشتى و گفتى هيچ كس از على بن ابيطالب سزاوارتر به خلافت نيست . حالا كجا و آن موقع كجا؟!
زبير خون عثمان را پيش كشيد. ابوالا سود گفت : آنچه به ما اطلاع داده اند تو و دوستت طلحه عهده دار اين كار بوده ايد.
زبير گفت : نزد طلحه برو و ببين چه مى گويد.
ابوالا سود نزد طلحه رفت و ديد در گمراهى خود گرفتار شده و اصرار به جنگ و آشوب دارد. ناچار نزد عثمان بن حنيف برگشت و گفت : اينها آماده جنگ هستند، بايد مهياى آن شوى .
عايشه و زيدبن صوحان
عايشه از بصره نامه اى بدينگونه به زيدبن صوحان عبدى نوشت : از عايشه ام المؤ منين ! دختر ابوبكر الصديق ! همسر پيغمبر، به فرزند پاك سرشت خود، زيدبن صوحان . و بعد، در خانه ات قرار گير و مردم را از طرفدارى على بن ابيطالب بركنار ساز. اخبارى كه از تو به من مى رسد بايد خشنود كننده باشد؛ چون تو نزد من موثق ترين كسان ما هستى ، والسلام .
زيدبن صوحان - به نقل ابن ابى الحديد - پاسخ داد كه : از زيدبن صوحان به عايشه دختر ابوبكر. اما بعد، خدا تو را به كارى مأ مور داشته و ما را به كارى ، به تو امر فرموده كه در خانه ات قرار بگيرى ، و به ما امر نموده جهاد كنيم . نامه تو به من رسيد و در آن به من امر كرده اى كه بر خلاف آنچه خدا به من امر كرده است ، عمل كنم ! و همان كارى كنم كه خداوند تو را به آن مأ مور داشته است ، و تو كارى كنى كه به من امر كرده است ، بنابراين امر تو در نزد من مطاع نيست و نامه ات پاسخ ندارد.
جارية بن قدامه سعدى و عايشه
طبرى با سلسله سند از قاسم بن ابى بكر روايت كرده است (631) كه : جارية بن قدامة سعدى نزد عايشه آمد و گفت : اى ام المؤمنين ! به خدا كشته شدن عثمان آسانتر است از بيرون آمد تو، آن هم سوار بر اين شتر ملعون و مهيا شدن براى جنگ . خدا تو را مستور داشته و محترم شمرده ، تو پرده خود را هتك كردى و احترامت را از دست دادى . هر كس جنگ با تو را جايز بداند قتل تو را هم جايز مى داند. اگر با ميل خود آمده اى برگرد به خانه ات ، و چنانچه تو را هم با بى ميلى آورده اند، از مردم كمك بگير!
جوانى از بنى سعد طلحه و زبير را نكوهش مى كند
زنان خود را نگاهداشتيد ومادرتان را حركت داديد، به جان خودتان كه اين خيلى كم انصافى است . او مأ مور است كه خود را جمع كند و در خانه اش بنشيند، ولى به هوس افتاده كه سواره بيابانها را بپيمايد. به اين اميد كه فرزندانش به حمايت از وى جنگ كنند، با تيرها و نيزه ها و شمشيرهاى خود(632) .
جوانى از قبيله جهينه و محمدبن طلحه
اين جوان جهينى نزد محمدبن طلحه آمد و گفت : قاتلان عثمان چه كسانى بوده اند؟
محمدبن طلحه گفت : خون عثمان سه قسمت شده است : يك سوم آن به گردن كسى است كه در هودج نشسته ؛ يعنى عايشه . و يك سوم آن به گردن كسى است كه سوار شتر سرخ مى باشد؛يعنى پدرش طلحه ، و ثلث ديگر به گردن على بن ابيطالب است !
جوان جهينى خنديد و به على - عليه السّلام - پيوست و در آن حال مى گفت :
پرسيدم از پسر طلحه از مرده اى كه در وسط مدينه افتاد و دفن نشده است . گفت : سه دسته هستند كه آنها پسر عفان را به قتل رساندند، عبرت بگيريد! يك ثلث خون او به گردن عايشه است ، و ثلثى در گردن كسى است كه سوار شتر سرخ است . يك سوم هم در گردن على بن ابيطالب است ، ولى ما عرب بدوى بيابانى هستيم ، لذا گفتم راجع به دو نفر اول راست گفتى ، اما درباره فرد فروزان سوم ، اشتباه كردى(633) .
احنف بن قيس و عايشه
بيهقى در المحاسن والمساوى(634) از حسن بصرى روايت مى كند كه احنف بن قيس در روز جنگ جمل به عايشه گفت :
اى ام المؤمنين ! آيا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هيچ سفارشى به تو كرد كه به اين راه بيايى ؟
عايشه گفت : نه .
پرسيد: آيه اى در قرآن راجع به هدف و مسير تو وجود دارد؟
گفت : هر آيه كه ما مى خوانيم شما هم مى خوانيد.
احنف گفت : آيا در آن موقع كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در اقليت بود و مشركين اكثريت داشتند، هيچ اتفاق افتاد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از وجود زنانش در مبارزه با آنها استفاده كرده باشد؟
عايشه گفت : نه !
احنف گفت : بنابراين گناه ما چيست ؟!
در روايت ديگرى است كه احنف بن قيس به عايشه گفت : اى ام المؤمنين ! من سؤ الاتى از تو مى كنم و در سؤ الها هم سختگيرى مى كنم ، ولى شما بر من خورده نگيريد!
عايشه گفت : بپرس ، مى شنويم .
گفت : آيا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به تو سفارش نموده است كه به اين راه بيايى ؟
عايشه چاره اى نداشت جز اين كه بگويد: نه !
گفت : آيا حديثى از او نقل مى كنى كه فرموده باشد تو از خطا مصون هستى .
عايشه گفت : نه .
احنف گفت : راست گفتى . خداوند مدينه را براى تو خواست ولى تو آمدن به بصره را انتخاب كردى ، و به تو امر نمود كه در خانه پيغمبرش بسر برى ، ولى آمده اى به خانه يكى از افراد قبيله بنى ضبه .
اى ام المؤمنين ! آيا نمى گويى كه براى جنگ آمده اى يا براى صلح ؟
عايشه در حالى كه ناراحت بود گفت : براى صلح آمده ام !
احنف گفت : به خدا اگر مخالفان تو جز پراندن نعلينهاى خود و پاشيدن سنگريزه ، وسيله اى براى جنگ با تو نداشته باشند، با تو صلح نخواهند كرد، تا چه رسد كه همگى شمشيرها را از غلاف كشيده باشند!
عايشه نيز چاره اى نديد جز اينكه بگويد: از نافرمانى فرزندانم به خدا شكايت مى برم(635) .
عبداللّه بن حكيم تميمى و طلحه
عبداللّه بن حكيم نيز بدينگونه با طلحه مناظره كرد: اى ابومحمد! آيا اين نامه هاى تو نيست كه براى ما فرستاده اى ؟
طلحه گفت : چرا هست .
عبداللّه بن حكيم گفت : ديروز به ما نوشتى عثمان را خلع كنيم و به قتل برسانيم تا اينكه خود، او را كشتى ، و اكنون آمده اى خون او را مطالبه نمايى ! به خدا قسم ! تو اين اعتقاد را ندارى . تو فقط نظر مادى دارى . آرام باش ، آرام !
بعد هم على - عليه السّلام - بيعت خود را عرضه داشت ، تو با وى از روى ميل و رضا بيعت نمودى ، سپس بيعت او را شكستى و اكنون آمده اى ما را در فتنه و آشوب خود داخل كنى ؟
طلحه گفت : على بعد از آنكه مردم با وى بيعت كردند مرا دعوت به بيعت خود نمود(636) ، من هم ديدم اگر دعوت او را قبول نكنم به نتيجه نمى رسم و به دنبال آن هم طرفداران او به من هجوم مى آوردند.
دانايى از بنى جشم اهل بصره را پند مى دهد
وقتى عايشه با همراهانش به مربد موضعى نزديك بصره رسيد، اين مرد داناى جشمى برخاست و اهل بصره را كه در آنجا گِرد آمده بودند، مخاطب ساخت و گفت : من فلانى پسر فلانى جشمى هستم . اين گروه (سپاه عايشه ) به سوى شما آمده اند، اگر از ترس روى به شما آورده اند، بايد بدانيد از محلى آمده اند كه پرندگان و وحوش و درندگان در آنجا (مكه ) تأ مين جانى دارند، و چنانچه براى مطالبه خون ، به شهر شما آمده اند، قاتلان عثمان ما نبوده ايم . اى مردم ! از من بشنويد و اينها را به همان جايى كه آمده اند برگردانيد؛ زيرا اگر شما اين كار را نكرديد، از جنگ وحشتناك آينده ايمن نخواهيد بود.
ولى مردم بصره كه به طرفدارى عايشه برخاسته بودند او را ريگ باران كردند!
خطابه عايشه براى مردم بصره
سپس عايشه در حالى كه سوار شتر عسكر بود جلو آمد و با صداى رسا گفت : اى مردم ! كمتر حرف بزنيد و ساكت شويد! مردم ساكت شدند تا ببينند او چه مى گويد. عايشه گفت : اى مردم ! اميرالمؤمنين عثمان كارهايى را تغيير داد، ولى تا زنده بود آن را با آب توبه مى شست ، تا اينكه در حال توبه مظلومانه كشته شد!!
گله اى كه از او داشتند شلاق زدن او، و سپردن كار به دست جوانان و حمايت از خويشانش بود. سرانجام او را در ماه محترم ، مانند شتر كشتند. بدانيد كه قريش هدف خود را با تيرهايش مورد اصابت قرار داد، و دستش به دهنش رسيده است و از كشتن عثمان به چيزى نرسيده ، و راه با هدفى را نپيموده است .
به خدا قسم ! بزودى مصائبى در پيش خواهند داشت كه انسان ايستاده را مى نشاند و نشسته را بلند مى كند، و قومى را بر ايشان مسلط خواهد كرد كه به آنها رحم نكند و به عذابشان مبتلا سازد.
اى مردم ! گناه عثمان چندان نبود كه موجب ريختن خون او گردد. نخست او را آلوده ساختند و بعد بر او هجوم بردند و پس از آنكه توبه كرد و از گناهانش بيرون آمده بود، به قتل رساندند، آنگاه با پسر ابوطالب بدون اينكه با اجماع اصحاب مشورتى كرده باشند، به زور و غصب ، بيعت نمودند!!!
مرا چنان مى بينيد كه از شمشير و زبان عثمان براى شما به خشم آمده ام ؟ نه ! و از شمشيرهاى شما نيز بخاطر عثمان خشم نكرده ام ! عثمان مظلوم كشته شد، پس كشتگان او را جستجو كنيد، و چون به آنها دست يافتيد، همه را بكشيد، سپس امر امت را به مشورت در ميان كسانى قرار دهيد كه اميرالمؤمنين عمربن خطاب آنها را برگزيد، كسانى را هم كه در خون عثمان دست داشته اند در اين شورا، شريك نگردانيد!!!
مورّخان و سيره نويسان گفته اند: در اين هنگام مردم بهم ريختند و هر كدام چيزى مى گفت . يكى مى گفت : سخن همين است كه ام المؤمنين مى گويد(637) و ديگرى مى گفت او كه يك زن است به اين امور چه كار دارد. او زنى است كه مأ مور است ملازم خانه اش ‍ باشد. سر و صدا از هر جا برخاست و بگو مگوها بالا گرفت ، تا جايى كه نعلينها به سر و مغز هم كوفتند و خاك به هم پاشيدند، و به دنبال آن ، دو فرقه شدند: يك فرقه با عثمان بن حنيف (استاندار اميرالمؤمنين در بصره ) همراه بودند و فرقه ديگر با عايشه و ياران او توافق داشتند.
صف آرايى دو فرقه براى جنگ
فرداى آن روز، هر دو فرقه ، خود را آماده جنگ كردند و در برابر هم صف كشيدند. عثمان بن حنيف بيرون آمد و عايشه را به خدا و اسلام سوگند داد و بيعت على - عليه السّلام - را به ياد طلحه و زبير انداخت .
آنها گفتند: ما خون عثمان را مطالبه مى كنيم !
عثمان بن حنيف گفت : شما دو نفر چه كار داريد؟ پسران عثمان كجا هستند؟ عموزادگانش كه از شما سزاوارترند كجايند؟ نه اين بهانه است ، بلكه شما از اينكه ملت بر گِرد على - عليه السّلام - اجتماع نموده اند به وى حسد برده ايد و خودتان انتظار اين امر را داشته ايد، و براى نيل به آن هم دست و پا مى كنيد. آيا در پرخاش به عثمان كسى از شما دو نفر سختتر بود؟
طلحه و زبير، عثمان بن حنيف را به فحش كشيدند و به مادرش نيز دشنام دادند. عثمان بن حنيف به زبير گفت : اگر مادرت صفيه عمّه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نبود، جوابت را مى دادم ، ولى من با تو اى طلحه ! سخنى دارم . سپس گفت : خدايا! من ديگر معذورم . و به دنبال آن حمله كرد و طرفين ، پيكارى سخت به راه انداختند.
بعد دست از جنگ كشيدند و به طرز خاصى صلح كردند كه مورّخان به تفصيل آن را نقل كرده اند. طرفين ، موضوع را موكول به ورود اميرالمؤمنين على - عليه السّلام - به بصره نمودند و هر دو طرف پيمان صلح را با تعهدات شرعى مهر كردند و به انتظار ورود حضرت نشستند.
ولى عايشه ، طلحه و زبير بنا گذاشتند تا با قبايل ، مراسله كنند و بزرگان و شيوخ عرب را با خود هم رأ ى سازند، آن هم بدون اينكه استاندار (عثمان بن حنيف ) و طرفداران او پى ببرند. وقتى اصحاب جمل (ياران شتر) كار خود را محكم نمودند، در يك شب ظلمانى كه باد و بارانى بود، در حالى كه زره هاى خود را به تن كرده و روى آن را لباس پوشيده بودند، هنگام نماز صبح به مسجد جامع بصره در آمدند.
عثمان بن حنيف پيشى گرفت و جلو رفت كه به نماز بايستد، ولى اصحاب طلحه و زبير او را عقب زدند و زبير را جلو انداختند. پاسبانان و نگهبانان بيت المال دخالت كردند و زبير را بيرون نمودند و عثمان را جلو انداختند. سپس طرفداران زبير بر آنها چيره شدند و او را مقدم داشتند.
اين كشمكش چندان ادامه داشت تا آفتاب طلوع كرد. نمازگزاران فرياد زدند اى اصحاب محمد - صلّى اللّه عليه وآله - آفتاب برآمد، از خدا نمى ترسيد! سرانجام زبير غالب شد و با مردم نماز گزارد.
همين كه زبير از نماز فارغ شد به نفرات مسلح خود فرياد زد: عثمان بن حنيف را بگيريد! وقتى عثمان بن حنيف را گرفتند به قصد كشت زدند، محاسن ، سبيل ، ابروان ، مژگان و همه موى سر و صورتش را كندند!! سپس پاسبانان و پاسداران بيت المال را كه هفتاد مرد از مؤمنين شيعه على - عليه السّلام - بودند دستگير ساختند و آنها را با عثمان بن حنيف به نزد عايشه روانه نمودند.
عايشه به ابان بن عثمان بن عفان گفت : برو و گردن عثمان بن حنيف را بزن ؛ زيرا انصار بودند كه پدرت را كشتند. عثمان بن حنيف با صداى بلند گفت : اى عايشه و طلحه و زبير! برادرم سهل بن حنيف را على - عليه السّلام - به جاى خود در مدينه منصوب داشته است . به خدا قسم ياد مى كنم كه اگر من كشته شدم ، او شمشير در ميان خانواده و بستگان شما خواهد نهاد و هيچكدامشان را باقى نخواهد گذاشت . اين سخن وى موجب شد كه او را رها سازند.
عايشه به زبير دستور داد هفتاد نفر پاسبانان و نگهبانان بيت المال را به قتل برسانند! وگفت : به من خبر دادند كه اينان بودند كه در مسجد، جلو تو را گرفتند. زبير نيز آنها را مانند گوسفند سر بريد! اين عمل به دست پسرش عبداللّه زبير انجام گرفت . مقتولين هفتاد نفر بودند. عده اى از آنها همچنان بيت المال بصره را در اختيار داشتند و گفتند آن را تحويل شما نمى دهيم تا اميرالمؤمنين برسد.
ولى زبير شبانه با لشكرى بر آنها هجوم برد و پنجاه نفر آنها را اسير ساخت و همه را به قتل رساندند. اين پيمان شكنى و فريب كه اصحاب عايشه نسبت به عثمان بن حنيف نشان دادند، اولين فريبكارى در اسلام بود.
كشتن پاسبانان و نگهبانان بيت المال ، اولين دسته از مسلمانانى بودند كه پس از امان دادن ، به قتل رساندند. آنها جمعاً 120 نفر بودند! ولى بنابر آنچه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(638) هست ، آنها چهار صد نفر بودند!!
سپس عثمان بن حنيف را از بصره بيرون كردند و او نيز به على - عليه السّلام - پيوست . وقتى آن حضرت را ديد گريست و گفت : هنگامى كه از پيش شما رفتم ، پيرمرد بودم و حال كه برگشته ام جوان امردى هستم .
حضرت سه بار فرمود: انّا للّه و انّا اليه راجعون ! اميرالمؤمنين از اين پيشامد سوء، سخت غمگين شد، غم و اندوه خود را در منبر بدينگونه آشكار ساخت :
پروردگارا! من از تو بر قريش و كسانى كه آنها را يارى مى كنند، يارى مى طلبم ؛ چون آنها پيوند خويشى مرا قطع كردند و مقام بزرگ مرا كوچك شمردند، و در خصوص خلافت كه اختصاص به من داشت ، به دشمنى با من اتفاق كردند، و بعد گفتند حقى است كه بايد آن را بگيرى و حقى است كه بايد آن را ترك كنى .
سپس به ذكر اصحاب جمل پرداخت و فرمود: آنها (طلحه ، زبير و دار و دسته ايشان ) همسر رسول خدا را مانند كنيزان به هنگام خريدن ، با خود مى كشيدند و به هر جا مى بردند تا او را به بصره آوردند. طلحه و زبير، زنان خود را در خانه هاى خويش نگاهداشتند، ولى همسر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را كه بايد در خانه باشد، با سپاهى كه همگى با من بيعت كرده بودند، سوار كرده و به همه ارائه دادند. آنها همه از روى ميل و رغبت با من بيعت نمودند.
اين افراد پيمان شكن در بصره بر حكمران من و نگهبانان بيت المال مسلمين و سايرين وارد گشتند و بر آنها هجوم بردند. عده اى را اسير كرده و گردن زدند، و بقيه را فريب دادند و به قتل رساندند.
به خدا اگر آنها فقط به يك نفر از مسلمانان بى گناه دست مى يافتند و او را مى كشتند، كافى بود كه كشتن همه آن لشكر براى من حلال باشد؛ زيرا آن لشكر حاضر بودند و از كار زشت قتل مسلمانان بى گناه جلوگيرى به عمل نياوردند، و كشتن مسلمان را نه به زبان و نه با دست ، مانع نشدند، بگذر از اينكه آنها به تعداد لشكرشان كه بر مسلمانان وارد شدند، از آنها را به قتل رساندند(639) .
برخورد حكيم بن جبله با شورشيان
هنگامى كه به حكيم بن جبله خبر رسيد كه شورشيان با عثمان بن حنيف و نگهبانان بيت المال مسلمين و ديگران چه كردند، با سيصد نفر از قبيله عبدالقيس - كه خود زعيم آنها بود - به مقابله با آنها شتافت . لشكر عايشه نيز در حالى كه او را سوار شتر كرده بودند به مقابله با آنها شتافتند. به همين جهت از آن روز اين جنگ را جمل كوچك خواندند. و روزى را كه عايشه سوار شتر شد و به جنگ على - عليه السّلام - رفت جمل بزرگ ناميدند.
طرفين با شمشير به جان هم افتادند. حكيم بن جبله ايستادگى قابل تحسينى نشان داد. ولى در آن ميان مردى از قبيله ازد از سپاه عايشه شمشيرى به پاى حكيم زد و آن را قطع كرد، ولى خود ازدى از اسب به زمين افتاد. حكيم هم تلافى كرد، بدينگونه كه پاى قطع شده خود را گرفت و به سر مرد ازدى كوفت و به زمين افكند، سپس به وى نزديك شد و خود را به روى او انداخت و چندان فشرد تا جان داد.
در آن هنگام مردى به حكيم - كه در حال جان دادن بود - برخورد و پرسيد: چه كسى پايت را قطع كرد؟
گفت : اين كه در زير گرفته ام !
حكيم بن جبله از دلاوران عرب و از شجاعان مسلمين بود و نسبت به خاندان نبوت ، دلى روشن داشت . پسر و برادرش نيز در اين جنگ با وى به شهادت رسيدند. طرفدارانش كه سيصد مرد از خوبان قبيله عبدالقيس بودند، همگى در آن روز به دست سپاه عايشه شهيد شدند بعضى از مقتولين هم از قبيله بكربن وائل بودند.
وقتى بعد از قتل حكيم بن جبله و يارانش و بيرون راندن عثمان بن حنيف والى بصره ، شهر به طور كامل به تصرف عايشه و طلحه و زبير درآمد؛ طلحه و زبير درباره نماز گزاردن با مردم اختلاف نظر پيدا كردند. به اين معنا كه هر كدام مى خواستند امام جماعت او باشد! و هر يك از اين بيم داشت كه نماز گزاران وى در پشت سر دوستش ، حمل بر تسليم وى نسبت به او و خشنودى وى به تقدم او باشد!
عايشه ميان آنها را اين طور اصلاح كرد كه يك روز عبداللّه زبير و روز ديگر محمدبن طلحه پيشنماز باشد. وقتى وارد بيت المال بصره شدند و موجودى آن را تماشا كردند، زبير اين آيه را در حالى كه سخت به هيجان آمده بود تلاوت نمود: وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثيرةً تَاءخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُم هذِهِ(640) ؛
يعنى : خداوند غنائم بسيارى را به شما وعده داد كه آن را بگيريد، و اين را براى شما آورد!
اين بود اجمالى از حوادث بصره پيش از ورود اميرالمؤمنين - عليه السّلام - به آنجا.
رسيدن على - عليه السّلام - به بصره و برخورد دو لشكر
سپس على - عليه السّلام - با سپاهيانش به بصره آمد. عايشه با همراهانش با سرسختى به دفاع از شهر پرداخت . حضرت نيز دست از بصره و تعرض به سپاه عايشه برداشت ، و تمام سعى خود را صرف اصلاح كار طرفين نمود، بدانگونه كه خدا و پيغمبر خشنود باشند. وقولاً و فعلاً از هيچ كوششى دريغ نفرمود.
طبرى(641) و ساير ارباب اخبار و سير روايت كرده اند كه على - عليه السّلام - آن روز زبير را خواست و او را به ياد سخنى انداخت كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در حضور او به او گفته بود: يا على ! اين پسر عمه ات ظالمانه با تو جنگ خواهد كرد.
چون زبير اين را به ياد آورد گفت : حال كه چنين است با شما جنگ نمى كنم . سپس نزد پسرش عبداللّه برگشت و به وى گفت : وضع اين جنگ براى من روشن نيست .
پسرش عبداللّه گفت : با روشن بينى به جنگ آمدى ، ولى چون پرچمهاى پسر ابوطالب را ديدى و پى بردى كه در زير آنها مرگ است ، از جنگ اجتناب ورزيدى .
پسرش عبداللّه به وى اصرار مى ورزيد و او را تشجيع به جنگ مى كرد، تا جايى كه زبير به پسرش گفت : واى بر تو! من قسم خورده ام كه با على جنگ نكنم .
عبداللّه گفت : غلامت سرجس را به كفّاره اين قسم ، آزاد كن .
زبير هم غلام را آزاد كرد و در صف مقابل على - عليه السّلام - ايستاد!
طبرى مى گويد: على - عليه السّلام - به زبير گفت : تو عثمان را كشتى اكنون خون او را از من مطالبه مى كنى ؟ خداوند امروز كسى را بر هر كدام از ما كه نسبت به عثمان سخت تر بوديم ، مسلط مى كند تا آنچه را كه نمى خواهد، ببيند(642) .
خداوند دعاى اميرالمؤمنين - عليه السّلام - را مستجاب كرد؛ چون در همان روز، خداوند عمروبن جرموز را بر زبير مسلط كرد و در حالى كه خوابيده بود او را به قتل رسانيد.
باز طبرى مى نويسد: على - عليه السّلام - طلحه را طلبيد و فرمود: اى طلحه ! همسر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را با خود آورده اى تا در ركاب او جنگ كنى ، ولى همسر خود را در خانه نگاهداشته اى ؟ آيا تو با من بيعت نكردى ؟
طلحه گفت : با اكراه با تو بيعت كردم ! و همچنان اصرار در جنگ داشت .
در اين هنگام على - عليه السّلام - (به نقل طبرى ) به طرف سپاهش برگشت و فرمود: كدام يك از شما اين قرآن را بر ايشان عرضه مى دارد(643) و آنها را به پذيرش قرآن مى خواند، اگر يك دستش قطع شد با دست ديگرش بگيرد، و چنانچه آن دست هم قطع شد با دندانهايش بگيرد؟ جوانى نوخاسته گفت : من داوطلب هستم .
على - عليه السّلام - تمام اصحابش را دور زد و موضوع را با آنها در ميان گذاشت ، هيچ كس جز آن جوان آمادگى نداشت . على - عليه السّلام - فرمود: اين قرآن را بر ايشان عرضه بدار و بگو: آنچه در اين قرآن است ميان ما و شما حَكَم باشد. خدا را به ياد آوريد كه بى جهت خون ما و شما به هدر نرود.
همين كه جوان پيش آمد، لشكر عايشه به وى حمله نمودند و در حالى كه قرآن را به دست داشت ، دستهايش را قطع كردند، او هم قرآن را به دندانهاى خود گرفت تا كشته شد. در اين هنگام على - عليه السّلام - به اصحابش گفت : اينك براى شما جنگ با اينان مانعى ندارد، با آنها پيكار كنيد.
به نقل طبرى ، مادر آن جوانى كه قرآن را به دست گرفت و كشته شد، گفت : چه بد مردمى هستند كه مسلمانى آنها را به كتاب خدا مى خواند، ولى آنها از خدا نمى ترسند. مادران آنها ايستاده اند و آنها را مى نگرند كه به سوى انحراف مى گروند، ولى آنها را باز نمى دارند(644) .
خداوندِ شتر و هودج (عايشه ) وارد معركه شد. عايشه همچنان كه مسلح در هودج نشسته بود با جرأ ت و جسارت و خشم و نخوت ، وارد ميدان جنگ شد. او در هودج پرسيد چه كسانى در سمت چپ من هستند؟
صبرة بن شيمان - چنانكه در كامل ابن اثير هست - گفت : ما بنى ازد هستيم .
عايشه گفت : اى اولاد غسّان ! امروز دليرى خود را كه ما شنيده ايم به منصه ظهور برسانيد. ازدى ها پشكل شتر عايشه را مى گرفتند و مى بوييدند و مى گفتند: پشكل شتر مادرمان ، بوى مشك مى دهد!!!
سپس عايشه پرسيد: در سمت راست من چه كسانى مى باشند؟
گفتند: افراد قبيله بكربن وائل هستند.
عايشه گفت : اى قبيله بكربن وائل ! به هوش باشيد و جانفشانى كنيد و بدانيد كه قبيله عبدالقيس در مقابل شما قرار دارند.
آنگاه جلو آمد و از سربازانى كه در مقابل او بودند پرسيد، اينها چه كسانى هستند؟
گفتند: بنى ناجيه هستند.
گفت : آفرين ! آفرين ! شمشيرهاى ابطحى مكى است ! چنانكه مى بايد سخت پيكار كنيد!! عايشه با اين سخنان حماسى ، آتشى در ميان آنها برافروخت . به طورى كه به دنبال آن پيرامون شتر او را گرفتند و در آن حال مى گفتند:
اى مادر ما! اى همسر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، اى همسر سرورى بزرگ و راهنماى خلق ! ما بنى ضبه هستيم و فرار نمى كنيم تا سرهاى بريده را نشان دهيم ؛ سرهايى كه به خون سرخ آغشته است !.
عايشه در هودج نشسته بود و همچنان آنها را تحريك به جنگ مى كرد تا شترش پى شد. ولى بعد از آنكه چهل نفر از مدافعان شتر و هودج كشته شدند، و جنگ به نفع اميرالمؤمنين - عليه السّلام - خاتمه يافت . اگر توجه مخصوص اميرمؤمنان نبود، عايشه در آن روز هولناك ، در آن گير و دار، به قتل مى رسيد و معلوم نبود كه چه پيش مى آمد. روزى كه باعث تفرقه مسلمانان شد و شكافى در ميان صفوف ايشان پديد آمد كه بر اساس آن ، جنگ صفين ، نهروان ، سانحه كربلا و حوادث بعدى آن به وقوع پيوست . حتى سانحه فلسطين در عصر ما!(645) .
ولى برادر خوانده پيغمبر و پدر نوادگانش ، خود پيش آمد و پس از خاتمه جنگ ، نزديك هودج عايشه ايستاد و به محمدبن ابى بكر، برادر عايشه دستور داد تا او را به ميان زنان شايسته ببرد و مراقب او باشد كه ناراحت نشود! بر جنگجويان مخالف نيز منت نهاد و رحمت آورد. اسيران آنها را آزاد كرد، و عايشه را مورد نهايت تفقد و لطف قرار داد. اين موضوع را تمام تواريخ و كتب سيره نوشته اند و به آن اعتراف دارند.
اين جنگ را جمل بزرگ مى خوانند. اين جنگ در روز پنجشنبه ، بيستم جمادى الا خر سال 36 هجرى اتفاق افتاد. تفصيل هر دو واقعه ؛ يعنى جمل بزرگ و كوچك ، در تواريخ اسلامى آمده است .
تعداد كشتگان در جنگ بزرگ جمل ، سيزده هزار نفر از فرزندان عايشه بود كه طلحه و زبير نيز مع الا سف در ميان آنها بودند، و هزار نفر يا بيشتر يا كمتر هم از دوستان على - عليه السّلام - بودند.

next page

fehrest page

back page