سپس ابن ابى الحديد مى گويد: اميرالمؤمنين - عليه السّلام - از همه كس نسبت به خون
عثمان پيراسته تر بود. خود آن حضرت در بسيارى از سخنانش تصريح به اين معنا
نموده است . از جمله مى فرمايد: به خدا قسم من عثمان را نكشتم و
مايل به كشته شدن او هم نبودم . آن حضرت - صلوات اللّه عليه - در اين گفته خود صادق
بود... تا آخر سخنان ابن ابى الحديد (مراجعه كنيد).
مؤلف : بدعتهاى عثمان تمامشان يا بيشتر آنها را محدثان ، به طرق متعدد و به طور
متواتر روايت كرده اند و امر مسلمى دانسته اند. از جمله شهرستانى در كتاب
ملل و نحل مقدمه چهارم از مقدمات اول كتاب ، تصريح به مسلم بودن اين رويدادهاى عثمانى
نموده است .
عثمان ذى النورين ! از اين حوادث و بدعتها زياد دارد؛ مانند سوزاندن قرآنها تا مردم آن را
به قرائت واحد بخوانند! و دادن زكات به جنگجويان با اينكه جزء اصناف هشتگانه
مصرف زكات نبودند. و مانند مضروب ساختن عمار ياسر با آن شدت ، و جارى
نساختن حد بر عبيداللّه عمر كه هرمزان را كشته بود! و نامه اى كه راجع به
قتل محمدبن ابى بكر و مؤمنين همراهان او به اهالى مصر نوشت و غيره .
كافى است كه آنچه را اميرالمؤمنين - عليه السّلام - در خطبه شقشقيه راجع به عثمان و
اعمال و رفتار وى در دوران خلافتش مرتكب شد،به دقت مطالعه نماييد. از جمله - چنانكه
گذشت - مى فرمايد: تا اينكه سومين آنها به خلافت رسيد، و باد كرده تكيه بر مسند
خلافت داد. هنرش خوردن و دفع كردن بود. عموزادگانش با وى ، روى كار آمدند ومانند
شتر گرسنه كه در فصل بهار، علف صحرا را مى بلعد، آنها نيز
اموال خدا را بلعيدند. سرانجام شيرازه زندگيش از هم گسيخت واعمالى كه مرتكب
شد،تسريع در سقوطش نمود وآنچه خورده بود پس داد.
72 - نماز عثمان در سفر
نماز چهار ركعتى در سفر، قصر مى شود و دو ركعت است ؛ خواه اين كوتاه شدن نماز سفر،
در حال خوف يا در حال امن باشد. مشروعيت نماز قصر به
دليل كتاب و سنت و اجماع مسلمين ثابت شده است ؛
قال اللّه تعالى : وَ اِذا ضَرَبتُم فِى الاْ رْضِ فَلَيْسَ عَلَيكُمْ جُناحٌ اَنْ تَقْصُرُوا مِنَ
الصَّلاةِ اِنْ خِفْتُمْ اَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا(595) ؛
يعنى : هرگاه راه سپرديد، گناه نداريد كه نماز را كوتاه كنيد، اگر ترسيديد كه
كافران شما را تعقيب كنند.
از يعلى بن اميه روايت است كه گفت : به عمر گفتم : با اينكه ما امنيت داريم چرا نماز را
قصر كنيم ؟
عمر گفت : من هم از آنچه باعث تعجب تو شده است ، در شگفت شدم و از پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله - سؤ ال كردم . پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: نماز قصر
صدقه اى است كه خداوند به شما ارزانى داشته است ، صدقه خدا را بپذيريد.
مسلم ، آن را در صحيح خود، جلد اوّل ، صفحه 258 (كتاب صلاة المسافر و قصرها) آورده
است . و نيز مسلم در همان باب ، صفحه 259 از عبداللّه عمر روايت مى كند كه من در هر
سفرى با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بودم ، در نمازهاى چهار ركعتى ، تا زنده
بود، زايد بر دو ركعت ، نماز نخواند. با ابوبكر هم در سفرها بودم او نيز بيش از دو
ركعت نخواند، با عمر هم مصاحب بودم ، او نيز چيزى بر دو ركعت نيفزود. با عثمان هم
همسفر بودم او نيز چيزى بر دو ركعت اضافه نكرد(596) . خداوند مى فرمايد: لَقَد
كانَ لَكُم فى رَسُولِ اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ(597) .
ابن أ بى شيبه روايت كرده است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: بهترين امت من
كسانى هستند كه گواهى مى دهند خدايى جز خداى يگانه نيست ، و محمّد پيغمبر خداست ، و
كسانى كه وقتى كارى نيكو مى كنند، شاد مى شوند، و چون بدى نمايند، آمرزش مى
خواهند، و هرگاه مسافرت كنند، نماز خود (چهار ركعت ) را كوتاه نمايند.
و از انس بن مالك به نقل بخارى و مسلم در صحيح خود روايت است كه گفت : با پيغمبر
اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از مدينه به مكه رفتم ، هر چهار ركعت را دو ركعت خواند تا
به مدينه برگشتيم .
و نيز بخارى در صحيح(598) از ابن عباس روايت مى كند كه گفت : پيغمبر اكرم -
صلّى اللّه عليه وآله - نوزده روز در مكه اقامت نمود و نماز را قصر مى خواند....
مؤلف : علت اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در اين نوزده روز نماز را قصر مى
خواند، اين بود كه نيت اقامه نداشت .
همچنين مسلم در كتاب صحيح خود روايت مى كند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -
بعد از هجرت با اهل مكه نماز مى گزارد و امامت مى كرد و در نمازهاى چهار ركعتى در سر
دو ركعت اول ، سلام مى داد، و قبلاً به مردم مكه مى فرمود: شما نماز را تمام كنيد؛ زيرا من
و همراهانم ، مسافر هستيم .
انس بن مالك مى گويد: نماز ظهر را با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در مدينه چهار
ركعت خواندم ، و در ذوالحليفه نماز عصر را پشت سر حضرت ، دو ركعت گزاردم(599) .
مؤلف : آيه محكم قرآنى ، دلالت دارد كه در زمان خوف مسافر، بايد نماز چهار ركعتى را
دو ركعت بخواند. نصوص بعدى كه نقل كرديم ، دلالت دارد كه مطلقاً بايد چهار ركعتيها
را در مسافرت ، دو ركعت خواند. اجماع امت اسلام نيز چنين است و جز عثمان و عايشه كه به
تواتر رسيده است كه نماز چهار ركعتى را در سفر تمام مى خواندند! مخالفى پيدا نشده
است .
اين نخستين موضوعى بود كه مردم به عثمان ! اعتراض كردند، و مورخان آن را از حوادث
سال 29 هجرى شمرده اند(600) . و روايات بسيارى هم بر آن دلالت دارد.
از جمله بخارى و مسلم در صحيح خود از عبداللّه عمر روايت مى كنند كه پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله - در منى دو ركعت خواند. ابوبكر و عمر هم دو ركعت خواندند، عثمان نيز در
اوايل خلافتش ، دو ركعت مى خواند، ولى بعدها چهار ركعت خواند!...
نيز بخارى ومسلم از عبدالرحمن بن يزيد روايت مى كنند كه گفت :عثمان بن عفّان در منى با
ما نماز را چهار ركعت خواند. وقتى موضوع را به عبداللّه مسعود خبر دادند گفت : انّا للّه
و انّا اليه راجعون ! سپس گفت : من با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى دو ركعت
خواندم و با ابوبكر نيز دو ركعت خواندم و با عمر هم در منى دو ركعت خواندم . كاش ! از
اين چهار ركعت هم حظّى مى بردم !
و نيز بخارى و مسلم از حارثة بن وهب خزاعى روايت مى كنند كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّى
اللّه عليه وآله - در مكه ، در ميان آن همه مردم كه ايمان آورده بودند با ما نماز خواند و
نمازش دو ركعت بود.
مسلم از چند طريق از زهرى از عروه از عايشه روايت مى كند كه وقتى نماز واجب شد، دو ركعت
بود. نماز سفر به همين گونه ماند و نماز حضر
كامل شد.
زهرى مى گويد به عروه گفتم : پس چرا عايشه در سفر تمام مى خواند.
عروه گفت : او اجتهاد مى كند چنانكه عثمان نيز اجتهاد نمود(601) .
مؤلف : وقتى فاضل نووى در شرح صحيح مسلم به اين حديث مى رسد، مى گويد؛ علما
در تأ ويل و اجتهاد عايشه و عثمان اختلاف نموده اند و گفته اند: عثمان اميرالمؤمنين ! و
عايشه ام المؤمنين است ! گويى هر دو در منازل خود نماز مى گزارند!
سپس مى گويد: محققين اين را رد كرده اند؛ زيرا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از آنها
سزاوارتر بود. همچنين ابوبكر و عمر.
بعضى هم گويند: عثمان در مكه با خانواده خود بود.
اين را هم رد كرده اند؛ چون پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - با زنانش مسافرت مى
كرد و نمازش قصر بود.
بعضى هم گفته اند: بخاطر اعرابى كه در حضر بودند، عايشه و عثمان نماز را تمام مى
خواندند تا مبادا آنها تصور كنند كه نماز در حضر و سفر مطلقاً قصر است !
اين را هم رد كرده اند؛ چون اين معنا در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم بود، و
اشتهار نماز در عصر عثمان بيش از زمان پيغمبر بود.
و گويند علت تمام خواندن نماز اين بود كه عثمان و عايشه بعد از حج ، در مكه نيت اقامه
كرده بودند!
اين را هم باطل دانسته اند، به دليل اينكه : اقامت در مكه براى مهاجرين بيش از سه روز
حرام بوده است .
و گفته اند: عثمان زمينى در منى داشت .
اين را هم مردود دانسته اند؛ زيرا اين معنا مقتضى اتمام و اقامه نيست .
سپس نووى مى گويد: حق اين است كه عثمان و عايشه قصر و اتمام را جايز مى دانستند، و
آنها يكى از دو جايز را گرفتند.
مؤلف : حق اين است كه مخالفت عثمان و عايشه با نصوص شرعى ، منحصر به اين موارد
نبوده است ، بخصوص كه اين مسئله چيزى نيست كه محرمات الهى هتك شود و خونها ريخته
گردد و مال و ناموس كسى مانند ساير مواردى كه عثمان و عايشه ، تأ
ويل و اجتهاد كردند، مباح گردد. بنابراين ، اين مورد نسبت به ساير مواردى كه اميرالمؤ
منين عثمان و ام المؤمنين عايشه اجتهاد كردند مهم نيست !
از جمله رواياتى كه حافظان آثار در اين موضوع
نقل كرده اند، روايتى است كه احمد حنبل از حديث معاويه از عبادبن عبداللّه زبير
نقل مى كند(602) كه گفت : وقتى معاويه به حج آمد، ما هم با وى به مكه آمديم .
معاويه نماز ظهر را با ما دو ركعت خواند، ولى عثمان وقتى نماز را تمام مى خواند و به
مكه مى آمد، ظهر، عصر و عشا را هر كدام چهار ركعت مى گزارد. و چون به منى مى آمد در
آنجا و در عرفات نماز را تمام مى خواند. به همين جهت وقتى معاويه با ما ظهر را دو ركعت
خواند، مروان حكم و عمروبن عثمان پيش او رفتند و گفتند: هيچكس بقدر تو به پسر عمويت
(عثمان ) زيان نرساند.
معاويه گفت : چه زيانى ؟
گفتند: مگر نمى دانى كه او در سفر نماز را تمام مى خواند؟
معاويه گفت : واى بر شما! مگر واقع مطلب غير از چيزى است كه من انجام دادم . من ظهر و
عصر را با پيغمبر و ابوبكر و عمر قصر خواندم .
آنها گفتند: ولى پسر عمويت عثمان آن را تمام مى خواند و مخالفت تو با او براى وى عيب
است !
معاويه هم رفت و نماز عصر را چهار ركعت خواند(603) ولى ظهر را دو ركعت خوانده
بود.
فصل چهارم : اجتهادات عايشه و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى -
صلى الله عليه و آله و سلم -
73 - نماز عايشه در سفر
همانطور كه گفتيم ، خداوند متعال نماز فريضه چهار ركعتى را در سفر به حكم كتاب خود
قرآن مجيد و به زبان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در احاديث معتبر و صحيح ،
تشريع نموده كه قصر باشد. و - چنانكه گفتيم - اجماع امت اسلام نيز بر اين است .
بدون اينكه در اين خصوص اختلافى ميان مسلمين باشد. فقط عثمان و عايشه بودند كه
مخالفت نمودند، و به تواتر رسيده است كه آنها نماز را در سفر، تمام مى خواندند!
با اينكه گفتيم مسلم در صحيح خود از چند طريق از زهرى
نقل مى كند كه او از عروة بن زبير روايت نموده كه خود عايشه گفت : وقتى نماز براى
اولين بار واجب شد دو ركعت بود. سپس اين دو ركعت در نماز سفر، تثبيت شد، ولى در حضر
كامل گرديد، ا ين حديث عيناً از عايشه رسيده است (604) .
74 - ازدواج رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - با اسماء جونيه
حافظان اخبار به سلسله سند از حمزة بن ابى اسيد ساعدى ، روايت كرده اند كه وى از
پدرش - كه در جنگ بدر شركت داشت - روايت نموده كه گفت : پيغمبر اكرم - صلّى اللّه
عليه وآله - اسماء دختر نعمان جونيه را به همسرى خود در آورد و مرا فرستاد كه او را
بياورم .
حفصه به عايشه گفت :تو براى او حنا ببند! و من او را آرايش مى كنم ! همينطور هم كردند.
سپس يكى از آنها به وى گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله -
خوشحال مى شود كه وقتى زن بر او وارد گردد بگويد: از تو به خدا پناه مى برم !
همين كه اسماء بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد گرديد و درب اتاق بسته شد و
حضرت پرده را كشيد و دست به طرف او برد، اسماء گفت : اعوذ باللّه منك ؛ يعنى : از
تو به خدا پناه مى برم ! پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم آستين خود را جلو صورت
خود گرفت و آن را پوشاند و سه بار فرمود: به خدا پناه بردم ! سپس از اتاق بيرون
آمد و به ابو اسيد فرمود: اى ابو اسيد! او را به كسانش برگردان و دو پيراهن
كرباسى به او تسليم كن و طلاقش بده .
اسماء بعد از اين ماجرا، پيوسته مى گفت : اين زن
سنگدل مرا فريب داد.
عبداللّه عمر گفت : هشام بن محمد مى گفت : زهيربن معاويه جعفى روايت كرد كه اسماء از
(اين ) غصه مُرد!(605) .
75 - تهمت عايشه به ماريه ام المؤمنين
روزى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ابراهيم ، فرزند خردسالش را در
بغل گرفت و نزد عايشه آمد و فرمود: عايشه ! ببين اين بچه شبيه من است !
عايشه گويد: من از روى حسد گفتم : نه نمى بينم كه شباهتى به شما داشته باشد!!
منظور عايشه تهمت زدن به مادر او ماريه ، هووى خود بود، چون خود وى مى گويد:
حالتى كه در اين هنگام به هر زنى دست مى دهد، بر من عارض شد.
ولى خداوند، ابراهيم و مادرش ماريه را به دست اميرالمؤمنين على - عليه السّلام - از اين
اتهام تبرئه كرد.
حاكم نيشابورى داستان آن را در حديث صحيح مستدرك و ذهبى در تلخيص به
نقل از خود عايشه آورده اند. به جلد چهارم مستدرك و تلخيص آن ، صفحه 39 مراجعه نمائيد
و تعجب كنيد!
76 - روز مغافير
در اين باره كافى است كه آنچه بخارى در تفسير سوره تحريم ، آيه 136 در جلد سوم
صحيح نقل مى كند، به اختصار بياوريم(606) . عايشه مى گويد: پيغمبر اكرم -
صلّى اللّه عليه وآله - عسلى را نزد زينب دختر جحش (دختر عمه پيغمبر و يكى از همسران
حضرت ) مى نوشيد و نزد وى بسر مى برد. من و حفصه (دختر عمر) توطئه چيديم كه هر
كدام از ما زودتر بر زينب وارد شد به پيغمبر بگوييم : مغافير(607) خورده اى
؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: نه ، ولى
عسل مى نوشيدم !
77 - تبانى حفصه و عايشه بر ضدّ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
خداوند متعال مى فرمايد: وَ اِن تَظاهَرا عَلَيهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوليهُ وَ جِبريلُ وَ صالِ-حُ
المُؤ مِنينَ وَالمَلائِكَةُ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرٌ(608) ؛
يعنى : اگر بر ضد او (پيغمبر) همدستى كنيد (شما دو نفر عايشه و حفصه ) خدا و
جبرئيل و مؤمنين شايسته نگهدار اويند، و بعد از آن ، فرشتگان مددكار او مى باشند.
و در آيه بعد مى فرمايد: عَسى رَبُّهُ اِن طَلَّقَكُنَّ اَن يُبدِلَهُ اَزواجاً خَيراً مِنكُنَّ مُسلِماتٍ مُؤ
مِناتٍ(609) ؛
يعنى : اگر شما را طلاق دهد، شايد خدايش همسران بهتر از شما مسلمان و با ايمان به وى
عوض بدهد.
بخارى در تفسير اين آيه در صحيح خود از عبيدبن حنين و او از ابن عباس روايت مى كند كه
گفت : يك سال بود كه مى خواستم از عمر خطاب راجع به آيه اى سؤ
ال كنم ، اما از هيبت او نتوانستم آن را بپرسم ، تا اينكه وقتى به قصد حج از مدينه خارج
شد، من نيز با او بودم ، هنگام مراجعت در ميان راه از وى پرسيدم : آن دو زنى كه جزء زنان
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بودند و خداوند مى فرمايد بر ضدّ حضرت همدستى
كردند، چه كسانى بودند؟
عمر گفت : آنان حفصه و عايشه بودند!
اين حديث طولانى است . به صحيح بخارى ، جلد سوم ، صفحه 136 و به طريقى در
صفحه 137 مراجعه كنيد. سپس در آيه شريفه دقت نماييد تا بدانيد كه پيغمبر اكرم -
صلّى اللّه عليه وآله - چگونه گرفتار اين دو زن بود، و اينان كه مى بايد به دفاع از
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برخيزند، در زمان حيات پيغمبر و بعد از آن حضرت چه
رفتارى نمودند.
78 - تكليف حفصه و عايشه به توبه كردن
خداوند متعال در صدر آيه سابق ، در سوره تحريم مى فرمايد: اِن تَتُوبا اِلَى اللّهِ
فَقَد صَغَت قُلُوبُكُما؛ يعنى : لازم است به سوى خدا توبه كنيد چون دلهايتان
منحرف شده است .
و عايشه و حفصه را از عملى كه نسبت به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نشان دادند،
توبه مى دهد. مى دانيم كه توبه از گناهكارى مطلوب است كه بر خلاف اوامر خدا و
نواهى الهى رفتار كرده است . اينكه خداوند مى فرمايد توبه كنيد به تنهايى دلالت
بر معصيت آنها دارد. بعلاوه ، خداوند در جمله دلهايتان منحرف شده تصريح مى كند كه
عايشه و حفصه ، مخالفت نمودند؛ يعنى از حق كه پيروى از آن بر ايشان واجب بود،
منحرف گشتند(610) .
79 - توجه به يك نكته مهم
خداوند متعال در آخر سوره تحريم - كه اين ماجرا در آن آمده است - مى فرمايد: خدا
مثل زده است براى كسانى كه كافر شدند به زن نوح و زن لوط كه همسران دو تن از
بندگان شايسته ما بودند، و اينان نسبت به شوهران خود خيانت ورزيدند(611) و از
ناحيه آنها، از خداوند متعال بهره اى نبردند و به آنها گفته شد: با
اهل آتش به آتش درآييد. و خدا مثل مى زند براى كسانى كه ايمان آوردند، به همسر
فرعون كه گفت : خدايا! براى من نزد خودت ، خانه اى در بهشت بنا كن(612) .
اين دو مثلى است كه خداوند در همان سوره تحريم براى عايشه و حفصه زده است تا آنها را
بيم دهد و بدانند كه زن پيغمبر بودن به تنهايى به
حال آنان ، نه سودمند است و نه زيانبخش ، بلكه سود و زيان انسان به علم و ايمان او
بستگى دارد.
80 - پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و عقد شراف ، خواهر دحيه كلبى
موضوع اين بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به همين منظور عايشه را فرستاد
تا او را ببيند. عايشه نيز رفت و برگشت . پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به وى
فرمود: چه ديدى ؟
او گفت : چيز قابل تعريفى نديدم !
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: چيز
قابل تعريفى نديدى ؟! خالى ديدى كه از ديدن آن گيسوانت پريشان شده است !
عايشه گفت : يا رسول اللّه ! چيزى بر تو پوشيده نيست . چه كسى مى تواند سرّى را
از تو بپوشاند.
اين حديث را اصحاب سنن و مسانيد؛ مانند متقى هندى از خود عايشه در كنز
العمال ، جلد ششم ، صفحه 294، حديث 5084 و محمدبن سعد در طبقات ، جلد هشتم ،
صفحه 115 به اسناد خود از عبدالرحمن بن ساباط روايت كرده است .
81 - اعتراض به شكايت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
مورّخان و محدّثان با سلسله سند از عايشه روايت كرده اند كه گفت : پيغمبر از من به
پدرم ابوبكر شكايت نمود.
من گفتم : يا رسول اللّه ! اعتدال را رعايت كن ! پدرم ابوبكر چنان سيلى به صورتم زد
كه از بينى ام خون جارى شد و گفت : به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى گويى :
اعتدال را رعايت كند؟!
اين روايت را اصحاب مسانيد از عايشه نقل كرده اند. در كنز
العمال ، صفحه 116، به شماره 1020 و احياء العلوم غزالى ، جلد دوم ، صفحه 35. و
همچنين در كتاب مكاشفة القلوب باب 94، صفحه 238 آمده است .
82 - گستاخى عايشه نسبت به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
روزى عايشه از عزتى كه نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - داشت افتاد و بى قرب
شد. در آن حال به پيغمبر گفت : تو هستى كه گمان مى كنند پيغمبرى ؟!!!
اين روايت در كتاب آداب نكاح ، جلد دوم احياء العلوم غزالى ، صفحه 35، و در باب 94
كتاب مكاشفة القلوب صفحه 238 آمده است .
83 - نكوهش از عثمان و امر به قتل وى
اين مطلبى است كه جاى ترديد براى هيچيك از مورّخان ، سيره نويسان و محدّثان نگذاشته
است . همه مى دانند كه عايشه از عثمان مذمت كرد و بد گفت و امر كرد تا او را به
قتل برسانند. روايات راجع به اين موضوع در تمام مسانيد و كتب سنن آمده و به عنوان
ارسال مسلم نقل شده است .
ابن ابى الحديد در شرح خطبه حضرت على - عليه السّلام - كه مى فرمايد: اى مردم !
زنان ، ايمانى ناقص دارند مى گويد: هر كس در سيره و تاريخ ، كتاب نوشته ،
گفته است : دشمنى عايشه نسبت به عثمان از هر كس بيشتر بود. تا جايى كه روزى يكى
از لباسهاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را در آورد و در خانه اش برافراشت و به
هر كس كه وارد مى شد مى گفت : اين پيراهن پيغمبر است كه هنوز پوسيده نشده كه عثمان
سنت او را پوساند!(613) .
سپس ابن ابى الحديد مى گويد: نخستين كسى كه عثمان را نعثل(614) خطاب
كرد، عايشه بود كه مى گفت : نعثل را بكشيد، خدا او را بكشد.
مدائنى در كتاب الجمل مى نويسد: وقتى كه عثمان كشته شد، عايشه در مكه بود. وقتى خبر
قتل عثمان را به وى دادند، عايشه ترديد نداشت كه خليفه طلحه خواهد بود. پس گفت :
مرگ بر نعثل !
وقتى عثمان كشته شد طلحه كليدهاى بيت المال را برداشت . اشياء نفيسى هم كه در خانه او
بود، همه را ضبط كرد. وقتى ديد كه خليفه نمى شود، آن را به على - عليه السّلام -
تحويل داد.
ابومخنف در تاريخ خود مى نويسد: هنگامى كه خبر
قتل عثمان را در مكه به عايشه دادند، بسرعت روى به مدينه نهاد تا كار خلافت (پسر
دائيش ) طلحه را روبراه كند. او در راه مى گفت : صحابه ديده اند كه طلحه لياقت خلافت
را دارد.
قيس بن ابى حازم روايت كرده است : در آن سال كه عثمان كشته شد، وى با عايشه به حج
رفته بود. در ميان راه شنيد كه مى گفت : طلحه ! شتاب كن ! و چون از عثمان نام مى
بردند، مى گفت : خدا او را دور گرداند.
به روايتى ، وقتى شنيد عثمان كشته شده ، گفت : خدا او را دور گرداند، گناهش او را به
كشتن داد. خدا هم او را به عملش سپرد.
و مى گفت : اى جماعت قريش ! از مرگ عثمان ناراحت نباشيد. تنها كسى كه شايستگى
خلافت را دارد طلحه است . همين كه خبر بيعت كردن مهاجران و انصار را با على - عليه
السّلام - به او دادند، گفت : مردم هلاك شدند! هلاك شدند!! ديگر هرگز خلافت به اولاد
تيم برنمى گردد.
بزودى خواننده از گفتار و كردار عايشه پيرامون
قتل عثمان و بيعت على - عليه السّلام - خواهد ديد كه همگى بر خلاف شريعت اسلام و
نصوص صريحه آن ، كتاب و سنت و ادله قطعى ، عقلى و نقلى است .
84 - احاديث عايشه از رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله -
احاديثى كه عايشه از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -
نقل كرده است بقدرى زياد است كه به هيچوجه نمى تواند درست باشد! از جمله حديثى
است كه بخارى و ديگران در كتب صحيح خود نوشته اند كه عايشه گفت : اولين مرتبه اى
كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وحى شد، رؤ ياى صالحه بود، چون هر خوابى
كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى ديد مثل صبح صادق روشن بود. سپس به گوشه
گيرى تمايل پيدا كرد و در غار حرا خلوت مى كرد. در آنجا بود كه فرشته وحى
بر وى نازل گرديد و گفت : بخوان . پيغمبر گفت : نمى توانم بخوانم . پس مرا
گرفت و فشرد، سپس رها كرد و گفت : بخوان ! گفتم نمى توانم بخوانم . باز مرا
گرفت و فشار داد و رها كرد و گفت : بخوان به نام خدايت كه آفريد. خدايى كه انسان
را از نطفه آفريد. بخوان كه خدايت بزرگ است .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از آنجا برگشت و سخت مضطرب بود! بر زوجه اش
خديجه دختر خويلد وارد شد وگفت : مرا بپوشانيد، بپوشانيد.
حضرت را پوشاندند، وقتى جريان را براى خديجه
نقل كرد، فرمود: از سرنوشت خودم هراسانم !
خديجه گفت : نه ، هراسان نباش ، تو نسبت به خويشان نيكى مى كنى و متوجه همه هستى
، ضعيف نواز و بردبارى .
عايشه گويد: خديجه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - را نزد پسر عمش ورقة بن
نوفل برد كه نصرانى شده بود و كتاب دينى عبرى را مى نوشت و قسمتى از
انجيل را نوشته بود. وى پيرى كهنسال بود كه در آخر، نابينا شده بود. او به خديجه
گفت : اين همان فرشته اى است كه بر موسى
نازل شد. كاش در اوان جوانى بودم ! كاش وقتى كه او قوم تو را از بت پرستى بيرون
مى آورد، من زنده بودم ...(615) .
تذكرات مؤلف پيرامون حديث بعثت
مى بينيد كه صريحاً مى گويد: پيغمبر - العياذ باللّه - بعد از همه اين حرفها هنوز در
امر نبوت و فرشته بعد از آنكه بر وى فرود آمده و درباره قرآن بعد از
نزول بر او، شك دارد. و از بيم و هراسى كه پيدا كرده ، نياز به زوجه اش داشت كه او
را تشجيع كند و محتاج ورقة بن نوفل غمگين نابيناى جاهلى مسيحى شده بود كه قدم او را
راسخ كند و دلش را از اضطراب در آورد! و او را ا ز آينده اش خبر دهد كه قوم را به راه
مى آورد. همه اينها جزء محالات به شمار مى رود و نسبت آن به
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - ممنوع است (616) .
ما درباره اينكه فرشته وحى ، پيغمبر را گرفت و دو بار فشرد، تا خودش را بگيرد و
دلش را تكان داده و بر مشاعرش بيم دهد، دقت نموديم ، و علتى كه شايسته ذات حق و
فرشتگان الهى و پيغمبران او باشد، در اين كارها نيافتيم . بويژه كه تمام اينها براى
خاتم انبياء است !! چون درباره ساير انبياء نقل نشده كه در آغاز وحى چنين صحنه هايى
داشته اند. چنانكه بعضى از شارحان اين حديث از صحيح بخارى متذكر شده
اند(617) .
ما بر اين گفتگويى كه ميان فرشته و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به مقتضاى
اين حديث نحيف ، جريان يافته است ، واقف شديم و ديديم كه پيغمبر از فهم منظور
فرشته در مكلف ساختن وى به قرائت ، خيلى بدور است . چون به او مى گويد: بخوان .
پيغمبر پاسخ مى دهد كه نمى توانم بخوانم !
مقصود فرشته اين است كه آنچه را كه او تلاوت مى كند بخواند، ولى پيغمبر اين طور
فهميد كه مى گويد: چيزى را بخوان در صورتى كه او نمى توانست بخواند. گويى -
العياذ باللّه - پيغمبر تصور كرد كه فرشته او را تكليف به چيزى مى كند كه مقدورش
نيست . و همه اينها نيز از ساحت پيغمبر دور و محال است .
ترديدى نيست كه محتواى اين حديث ، ضلالت و گمراهى است . آيا شايسته پيغمبر است
كه از حساب فرشته سر در نياورد؟ يا شايسته است كه فرشته از اداى آنچه خداوند
وحى كرده است ، ناتوان باشد؟!
بنابراين ، حديث از لحاظ متن و سند باطل است . كافى است كه خواننده بداند كه حديث هم
مرسل و بدون سلسله سند است ، به دليل اينكه از امورى خبر مى دهد كه چند
سال قبل از ولادت عايشه روى داده است ؛ زيرا عايشه
حداقل چهار سال بعد از بعثت متولد شده است . پس او چه خبرى از مبدأ وحى داشت . و او كجا
در موقع نزول فرشته در غار حرا پهلوى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود؟!
اگر گفته شود: چه مانع دارد كه عايشه حديث خود را به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله
- مستند كند؟ او از كسى شنيده است كه در مبدأ وحى حاضر بوده است .
مى گوييم : مانعى ندارد، ولى اين حديث به اين صورت حجت نيست و موصوف به صحت
نمى باشد. فقط مى تواند مرسل و بلاسند باشد، تا هنگامى كه شخصى را كه عايشه
از او شنيده است بشناسيم و عدالت وى براى ما محرز گردد؛ زيرا منافقين در زمان پيغمبر
- صلّى اللّه عليه وآله - رو به فزونى گذارده بودند، افرادى در ميان ايشان بوده اند
كه نفاق آنها بر عايشه پوشيده مانده است ، بلكه بر خود پيغمبر - صلّى اللّه عليه
وآله - هم وَ مِن اَهلِ المَدينَةِ مَرَدُّوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم(618) .
قرآن كريم گواه است كه منافقان در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فراوان بوده
اند. برادران ما اهل سنت نيز در اين خصوص با ما توافق دارند، ولى مى گويند: صحابه
بعد از پيغمبر همگى عادل هستند. وجود پيغمبر در بين ايشان موجب پديد آمدن نفاق منافقين
آنها بود، ولى وقتى به جهان باقى شتافت ، و وحى قطع شد، اسلام منافقين بهبود
يافت ؟! و ايمانشان كامل شد! بنابراين آنها همگى بدون استثنا
عادل و مجتهد بودند! و نبايد از آنچه مى كردند، سؤ
ال شوند! هر چند با نصوص مخالفت ورزيدند! و محكمات آن را نقض كنند!! اين حديث
عايشه ، نماينده ساير احاديث مرسل او نيز هست . يا ليت قومى يعلمون ولى اى كاش
مسلمانان پى مى بردند!!
85 - شورش عايشه بر ضدّ اميرالمؤمنين - عليه السّلام -
عايشه به بهانه مطالبه خون عثمان ، بعد از آن همه ضديت كه با آن حضرت داشت و
واداشتن مردم در مقابل او و سخنانى كه درباره او گفت ، بر ضد اميرالمؤمنين ؛ امام بر حق
سر به شورش برداشت ! ام المؤمنين عايشه با نصوص زيادى ، در روش خود با على -
عليه السّلام - و عثمان مخالفت كرد. شايد بيش از خلفاى سه گانه ! همين مورد نمونه
خوبى براى شناخت وى مى باشد.
خداوند متعال در سوره احزاب راجع به فرمانى كه به زنان پيامبر داده است ، مى
فرمايد: در خانه هايتان قرار گيريد و مانند زمان جاهليت نخستين نگرديد، نماز بخوانيد و
زكات بدهيد و خدا و پيغمبر را اطاعت كنيد(619) .
ولى خانم بعد از انجام گرفتن كار بيعت اميرالمؤمنين و اجماع
اهل حل و عقد بر آن - كه پيش از همه طلحه و زبير از سابقان در اسلام ، بيعت نمودند - بر
ضد حضرت سر به شورش و انقلاب برداشت !
اين شورش را از خانه اش - كه خداوند به وى دستور داده بود در آن قرار گيرد - آغاز
كرد. او و همراهانش در حالى كه سوار شتران بودند و سه هزار نفر از مردم فرومايه و
اوباش عرب آنها را ساربانى مى كردند، و با نهايت تأ سف ، طلحه و زبير - كه پيمان
خود را با اميرالمؤمنين نقض كردند نيز در ميان آنها بودند - قيام خود را آغاز كرد.
عايشه با لشكر خود از كوهها بالا رفت و به درّه ها پايين آمد و دشت و بيابان را زير پا
گذاشت ، تا آنكه پس از قطع منازل و طى مراحل ، به بصره رسيد. حكمران بصره از
جانب اميرالمؤمنين عثمان بن حنيف انصارى بود. سپاهيان عايشه بعد از زد و خورد خونينى ،
بصره را گشودند و به دنبال آن فجايعى روى داد كه همه سيره نويسان و مورّخان
نوشته اند و آن را جنگ كوچك جمل ناميده اند. سقوط بصره و ورود عايشه و همراهانش به آن
شهر در 25 ربيع الثانى سال 36 هجرى اتفاق افتاد.
ورود آنها قبل از آمدن على - عليه السّلام - به بصره بود. وقتى على - عليه السّلام - به
بصره آمد، عايشه و همراهانش بصره را به روى آن حضرت بستند و به دفاع از شهر
پرداختند.
اميرالمؤمنين از هر اقدامى بر ضدّ او خوددارى كرد و با نرمش و مهربانى او را دعوت به
صلح و آرامش كرد، ولى عايشه اصرار به جنگ ورزيد و جنگ را آغاز كرد. حضرت نيز چاره
اى نديد، جز اينكه به فرمان آيه : فَقاتِلُوا الَّتى تَبغى حَتّى تَفى ءَ اِلى اَمرِ
اللّهِ؛ يعنى : با فرقه سركش جنگ كنيد تا به امر خدا بازگشت كنند
عمل نمايد، لذا وارد جنگ شد و سپاهيان آنها را شكست داد و بصره را فتح كرد، لكن بعد از
كوشش بسيار كه اهل ايمان متحمل صدمات زيادى شدند. و اين جنگ را جنگ بزرگ
جمل مى نامند.
شكست عايشه و سقوط مجدد بصره به دست اميرالمؤمنين - عليه السّلام - در روز پنجشنبه
، دهم جمادى الا خر سال 36 هجرى روى داد. اين دو واقعه در تاريخ اسلام مانند جنگهاى
صفين ، نهروان ، بدر، احد و احزاب به تواتر رسيده و همه از آن آگاهى دارند.
عموم مورّخانى كه وقايع سال 36 را نوشته اند، به
تفصيل ، حوادث و رويدادهاى جنگ جمل را شرح داده اند(620) كسانى كه در كتب معاجم و
تراجم ، شرح حال على - عليه السّلام - و عايشه و سران
جمل را نوشته اند، از جنگ جمل به اجمال و تفصيل ، سخن به ميان آورده اند(621) .
جنگ جمل
به گفته ابن ابى الحديد مورّخان و سيره نويسان نوشته اند كه دشمنى عايشه از هر
كس ديگرى نسبت به عثمان شديدتر بود تا جايى كه گفتيم ، پيراهن پيغمبر را در خانه
اش برافراشته بود و به هر تازه واردى مى گفت : هنوز پيراهن پيغمبر خدا نپوسيده كه
عثمان سنت او را پوساند...(622) .
طبرى مى نويسد(623) : وقتى عايشه از مكه مراجعت نمود و در راه خود به سرف رسيد،
عبداللّه بن ام كلام را ملاقات كرد و پرسيد: چه خبر؟
عبداللّه گفت : عثمان را كشتند و هشت روز بدون خليفه بودند.
پرسيد: بعد چه كردند؟
گفت : اهل مدينه اجماع كردند و كار را به دست بهترين فرد امت على ابيطالب دادند.
عايشه گفت : اگر چنين باشد كاش آسمان به زمين مى خورد! مرا برگردانيد،
برگردانيد. پس به مكه بازگشت ، و به دنبال آن مى گفت : به خدا قسم عثمان مظلوم
كشته شد! به خدا من خون او را مطالبه مى كنم !!!
ابن ام كلام گفت : براى چه ؟ به خدا اولين كسى كه او را منحرف دانست تو بودى . تو
بودى كه مى گفتى نعثل را بكشيد كه كافر شده است !
عايشه گفت : مردم عثمان را توبه دادند و بعد كشتند. من و مردم هم قبلاً چيزهايى درباره او
مى گفتيم ، ولى سخن حق قول اخير من است !ابن ام كلام هم گفت :
آغاز كار از تو بود و تحريك از تو، باد از تو بود و باران از تو. تو امر كردى
پيشوا را بكشند، و به ما گفتى كه او كافر شده است . پس ما هم از تو در كشتن او پيروى
كرديم ، قاتل او هم كسى است كه امر كرد! اكنون هم نه آسمان خراب شده ، و نه مهر و ماه
گرفته است . مردم با بزرگمردى بيعت كردند كه هر گونه بدى و كبر و نخوت را
بزدايد. و به هنگام جنگ ، زره بپوشد و آماده شود. پس مردم از كجا و از چه كسى فريب
خورده اند؟(624) .
ابن اثير نيز اين داستان و اين اشعار را نقل كرده است كه بسيار هم مشهور است . سپس
طبرى مى گويد: عايشه به مكه بازگشت و بر در مسجد الحرام فرود آمد و از آنجا به
طرف حجر الاسود رفت . مردم پيرامونش گِرد آمدند. در آنجا عايشه گفت : ايّها النّاس !
عثمان مظلومانه كشته شد. به خدا قسم ! من خون او را مطالبه مى كنم . و از اين راه فتنه و
آشوبى پديد آورد تا انتقام خود را از على - عليه السّلام - محبوب پيغمبر و برادر
خوانده آن حضرت بگيرد.
با اينكه على - عليه السّلام - نه قاتل عثمان بود و نه كسى را تحريك به
قتل او نمود و نه راضى به كشته شدن وى بود، چنانكه تمام منصفين امت اسلام و
بيگانگان مى دانند.
از جمله سخنانى كه گفت : - بنا به نقل ابن اثير در جلد سوم
الكامل ، صفحه 102 و ديگران - اين بود: غوغايى كه مردم شهرها و آباديها و بردگان
اهل مدينه به راه انداختند، باعث شد كه بر اين مرد هجوم برند و او را مظلومانه بكشند و
كارهاى او را بهانه قتلش قرار دهند! اين كارها را
قبل از وى هم كردند. با اين وصف ، عثمان توبه كرد و خود را از آنها پيراسته نمود.
وقتى شورشيان درهاى عذر را به روى خود بسته ديدند، هجوم آوردند و خونش را ريختند.
به خدا قسم ! يك انگشت عثمان بهتر است از همه مردهاى
امثال او كه در روى زمين هستند! به خدا قسم اگر آنچه را بهانه قتلش قرار دادند، گناه
باشد، او از اين گناه پاك شد، مانند طلاى ناب و آدمى كه از لباس عارى گردد، و همچون
لباس چركينى كه پاك شود.
عبداللّه بن عامر حضرمى - كه حكمران عثمان در مكه بود - گفت : من اولين كسى هستم كه
خون او را مطالبه مى كنم . بنى اميه هم از وى تبعيت كردند. اينها همه بعد از
قتل عثمان از مدينه گريخته بودند.
جايگاه ام سلمه در برابر فتنه عايشه
مورّخان و سيره نويسان و از جمله ابن ابى الحديد مى نويسند كه عايشه نزد ام سلمه آمد
تا او را به قيام براى مطالبه خون عثمان تحريك كند. پس به وى گفت : اى دختر ابن
اميه ! تو اولين زن پيغمبر بودى كه هجرت نمودى . تو بزرگترين ام المؤمنين ها هستى
! پيغمبر در خانه تو نوبت ما را تقسيم مى كرد،
جبرئيل هم بيشتر اوقات در خانه تو بود.
ام سلمه گفت : مى خواهى چه بگويى ؟
عايشه گفت : مردم عثمان را توبه دادند، وقتى توبه كرد با زبان روزه و در ماه محترم ،
خونش را ريختند. من مى خواهم براى مطالبه خون او همراه طلحه و زبير، روانه بصره
شوم ، تو هم با ما بيا! شايد خداوند اين كار را به دست ما روبراه كند!
ام سلمه گفت : تو ديروز مردم را بر عثمان مى شوراندى و بدترين سخنان را به او مى
گفتى و او را نعثل خطاب مى كردى . از طرفى مقام على - عليه السّلام - را در نزد پيغمبر
- صلّى اللّه عليه وآله - مى دانى ، آيا آن را به يادت بياورم ؟
عايشه گفت : آرى .
ام سلمه گفت : به ياد دارى روزى على - عليه السّلام - نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه
وآله - آمد و ما در كنار او بوديم . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مدتى با على - عليه
السّلام - درد دل كرد و طول داد، تو خواستى به پيغمبر و على اعتراض كنى . من جلو تو
را گرفتم . ولى تو اعتنا نكردى ، رفتى و به هر دو اعتراض نمودى . لحظه بعد با
چشم گريان برگشتى . من پرسيدم چه شد؟ تو گفتى : وقتى رفتم ديدم دو نفر راز و
نياز مى كنند. من به على - عليه السّلام - گفتم : من از ميان نُه روز يك روز دارم كه به
پيغمبر برسم ، پسر ابوطالب ! نمى گذارى اين روز براى من بماند؟!
|