next page

fehrest page

back page

69 - صدور اوامرى كه مخالف شرع بود (و انصراف عمر بعد از پى بردن به فساد آن )
موارد آن بسيار است . در اينجا به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1 - محمدبن مخلد عطّار در كتاب فوائد مى نويسد(557) : عمر (رض ) حكم كرد زنى را كه باردار بود سنگسار كنند. معاذبن جبل به وى ايراد گرفت و گفت : اگر قدرت بر اين زن داشته باشى قدرت بر بچه اى كه در شكم اوست ندارى . عمر هم حكم خود را باطل كرد، وگفت : زنان عاجز هستند كه مانند معاذ بزايند. اگر معاذ نبود عمر به هلاكت رسيده بود!(558) .
2- حاكم نيشابورى(559) از ابن عباس روايت مى كند كه زنى باردار ديوانه اى را نزد عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار كند. على - عليه السّلام - فرمود: نمى دانى كه قلم تكليف از سه دسته برداشته شده است : (الف ) از ديوانه تا عاقل شود. (ب ) از بچه تا به تكليف برسد. (ج ) و از آدمى كه خواب است تا بيدار شود. عمر هم او را رها كرد.
مؤلف : اين داستان غير از داستان فوق است ؛ زيرا در داستان فوق ، زن ديوانه نبود، و عمر به عنوان حاكم بر وى قدرت داشت ، البته بعد از وضع حمل و اطمينان به نگاهدارى بچه بعد از سنگسار كردن زن . اما بر اين زن ، به واسطه جنونش ، هيچگونه قدرتى نداشت .
قاضى القضات عبدالجبار معتزلى در كتاب المغنى سخنانى پيرامون سنگسار كردن زن باردار دارد كه ميان او و سيد مرتضى در كتاب الشافى محل بحث واقع شده است .ابن ابى الحديد سخنان هر دو را در شرح نهج البلاغه(560) آورده است .
3 - احمد حنبل(561) از ابوضبيان جنبى از على - عليه السّلام - روايت مى كند(562) : زنى را كه زنا داده بود نزد عمر آوردند. او دستور داد تا سنگسارش كنند، ولى على - عليه السّلام - آن زن را از دست آنها گرفت و آنها را عقب زد. مأ مورين نزد عمر برگشتند و گفتند: على بن ابيطالب ما را برگردانيد.
عمر گفت : على اين كار را نكرده جز بخاطر چيزى كه مى دانسته است . سپس به دنبال على - عليه السّلام - فرستاد و او با حالى خشمگين آمد.
عمر گفت : چرا اينها را برگردانيدى ؟
على - عليه السّلام - فرمود: مگر نشنيده اى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: قلم تكليف از سه طبقه برداشته شده است : از آدمى كه خواب است تا بيدار شود، و از صغير تا كبير شود، و از مبتلاى به جنون تا عاقل گردد.
عمرگفت : اين را نمى دانم .
على - عليه السّلام - فرمود: من نيز آنچه را تو دستور دادى نمى دانم ! عمر هم زن را سنگسار نكرد.
4 - ابن قيم در كتاب الطرق الحكيمة فى السياسة الشرعية نقل مى كند كه زنى را نزد عمربن خطاب آوردند و او اقرار به زنا كرد. عمر هم دستور داد او را سنگسار كنند. على - عليه السّلام - فرمود: مهلت دهيد، شايد عذرى داشته باشد كه حد را از وى برطرف كند. سپس على - عليه السّلام - از وى پرسيد: چه چيز تو را به عمل زنا واداشت !
زن گفت : من همنشينى داشتم كه در شترانش آب و شير يافت مى شد، ولى در ميان شتران من آب و شير يافت نمى شد. من تشنه شدم ، از وى آب خواستم ولى او به من آب نداد وگفت : به شرطى به تو آب مى دهم كه خود را در اختيار من بگذارى ! من سه روز مقاومت ورزيدم ، وقتى تشنه شدم و گمان كردم كه روح از كالبدم جدا مى شود، خود را در اختيار او نهادم .
على - عليه السّلام - فرمود: اللّه اكبر! فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ(563) ؛ يعنى : هركس ناچار شود و نخواهد سركشى و تعدى كند، خداوند نسبت به او بخشنده و مهربان است .
بيهقى در سنن از عبدالرحمن سلمى نقل مى كند(564) كه زنى را نزد عمر آوردند كه تشنگى او را به ستوه آورده بود. از چوپانى آب خواست ، ولى چوپان به شرط كامجويى از وى ، حاضر شد به او آب بدهد. زن هم حاضر شد. عمر با مردم درباره سنگسار كردن وى مشورت نمود. على - عليه السّلام - فرمود: اين زن ناچار به اين كار بوده است ، به نظر من بايد او را رها كرد، عمر هم او را رها كرد.
5 - ابن قيم(565) نقل مى كند كه : زن ديگرى را نزد عمر آوردند كه زنا داده و اقرار كرده بود. اقرار خود را هم تكرار كرد و عمل زشت خود را تأ ييد نمود. على - عليه السّلام - در آن موقع حاضر بود و فرمود: اين زن به قدرى اين عمل را آسان گرفته است كه مثل كسى مى ماند كه نمى داند زنا حرام است . عمر نيز حد را از او برداشت .
سپس ابن قيم مى گويد: اين نشانه فراست دقيق على - عليه السّلام - است .
6 - احمد امين به نقل از اعلام الموقعين(566) مى نويسد: قضيه اى را نزد عمر مطرح كردند كه مردى توسط زن پدرش و رفيق او به قتل رسيده بود. عمر مردد شد كه آيا مى شود دو نفر را بخاطر قتل يكنفر كشت ؟!
على - عليه السّلام - به او فرمود: اگر دو نفر با هم در سرقتى شركت كنند آيا تو دست آنها را قطع مى كنى ؟
عمر گفت : آرى .
على - عليه السّلام - فرمود: كشتن اين دو نفر نيز همين است . عمر هم به رأ ى على - عليه السّلام - عمل كرد و به حكمران خود نوشت كه هر دو را به قتل برسان . اگر تمام اهل صنعا در قتل او شريك باشند، همه را به قصاص قتل ، مى كشم .
7 - داستانى است كه مورخان و سيره نويسان نوشته و من از ابن ابى الحديد نقل مى كنم(567) : وى مى نويسد: عمر زنى را كه باردار بود خواست تا درباره موضوعى از وى سؤ ال كند. از شدت هيبت عمر حمل خود را سقط كرد و بچه مرده اى آورد.
عمر از بزرگان صحابه استفتاء كرد. همگى گفتند چيزى بر تو نيست ؛ زيرا تو تصميم داشتى او را ادب كنى .
على - عليه السّلام - فرمود: اگر اينان مى خواهند از تو مراقبت كنند، تو را آلوده ساختند. و چنانچه اين فتوا منتهاى كوشش ايشان در اين باره است ، اشتباه كرده اند. تو بايد برده اى در قبال سقط اين جنين آزاد كنى . عمر و صحابه هم ، به فتواى على - عليه السّلام - مراجعت نمودند.
8 - خليفه درباره مردى به نام قدامة بن مظعون كه از مهاجران نخستين بود و در جنگ بدر شركت داشت و شراب خورده بود، متحير ماند. وقتى اين مرد را نزد عمر آوردند حكم كرد تا او را تازيانه بزنند.
پرسيد:به من تازيانه مى زنى يا اينكه ميان من و تو كتاب خدا حكم مى كند؟
عمر گفت : در كدام كتاب خداست كه تو را تازيانه نزنم ؟ گفت : خداوند مى فرمايد: لَيسَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِموا(568) ؛ يعنى : بر آنها كه ايمان آورده اند و عمل شايسته كرده اند در آنچه خورده اند گناهى نيست .
من هم از كسانى هستم كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند. من با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در بدر، حديبيه ، خندق و ساير جاها شركت داشته ام .
عمر ندانست كه در رد قدامه چه بگويد. سپس به اصحاب گفت : آيا كسى در رد وى چيزى نمى گويد؟
ابن عباس گفت : اين آيات به منظور عذر گذشتگان و حجت بر موجودين نازل شده است ؛ زيرا خداوند مى فرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار وانصاب و ازلام (دو نوع قمار جاهليت ) پليدى است و از عمل شيطان است .
آيه ديگر، دنباله همان آيه اى است كه خواندى : ... آنها كه ايمان آوردند سپس عمل شايسته نمودند و كار نيك انجام دادند(569) .
وقتى خداوند از نوشيدن شراب نهى كرده باشد، ديگر نوشنده آن چه تقوايى دارد؟
عمر گفت : درست است ، حال چه مى گوييد؟
على - عليه السّلام - دستور داد هشتاد تازيانه به وى بزنند. و از آن روز حد شرابخوار در هشتاد تازيانه تثبيت شد(570) .
9 - ابن قيم در قضيه زنى - كه عاشق جوانى از اهل مدينه شده و جوان جواب مساعد به وى نداده بود - نقل مى كند كه وقتى آن زن در عشق خود شكست خورده بود، تخم مرغى گرفت و سفيده آن را روى لباس و ميان رانهاى خود ريخت ! سپس نزد عمر آمد و از تعرض جوان به خود فرياد كشيد؛ و گفت : اين جوان به زور از من كام گرفت . و مرا در ميان خانواده ام رسوا كرده است . اين هم اثر تجاوز اوست .
عمر از زنان خواست تا ببينند كه او راست مى گويد. زنان گفتند: در بدن و لباس وى آثار نطفه هست .
عمر تصميم گرفت جوان را به كيفر برساند. آن جوان استمداد مى كرد و مى گفت : در كار من بيشتر تحقيق كنيد. به خدا! من مرتكب فحشا نشده ام و به وى تجاوز نكرده ام . او مرا به خود دعوت نمود ولى من خوددارى كردم .
على - عليه السّلام - در آنجا حاضر بود. عمر پرسيد يا اباالحسن ! تو درباره كار اينها چه نظر دارى ؟
على - عليه السّلام - به لباس آن زن كه مى گفت نطفه روى آن ريخته است نگاه كرد، سپس آب جوش طلبيد و روى آن ريخت و آن سفيدى جامد و سفت شد بعد آن را بو كرد و فرمود: اين سفيده تخم مرغ است ! آنگاه زن را تحت فشار گذاشت و او اعتراف كرد(571) .
10 - ابن قيم آورده است كه : دو نفر از مردان قريش صد دينار را نزد زنى به امانت گذاشتند و گفتند: اينها را به هيچيك از ما دو نفر به تنهايى مده .
يك سال گذشت ، يكى از آنها آمد و گفت : دوست من مُرد، دينارها را به من تسليم كن . ولى زن امتناع ورزيد و گفت : شما دو نفر گفتيد آن را به يكى از شما دو نفر به تنهايى ندهم ، من هم به تو نخواهم داد. مرد متوسل به كسان و بستگان او شد تا توانست آن را تحويل بگيرد.
يك سال بعد هم ، نفر دوم آمد و دينارها را از زن درخواست نمود. آن زن گفت : دوست تو آمد و به تصور اينكه تو مُرده اى پولها را از من گرفت . مرد و زن دعوا را پيش عمر بردند. عمر خواست بر ضد زن حكم صادر كند. زن گفت دعواى مرا به على بن ابيطالب واگذار. عمر نيز مرافعه را به نظر على - عليه السّلام - واگذار كرد.
على - عليه السّلام - ديد كه اين دو نفر به آن زن نيرنگ زده اند. از اين رو به مرد گفت : مگر شما دو نفر نگفتيد كه پول را به يكى از ما دو نفر تسليم نكند؟ آن مرد گفت : آرى ، گفتيم .
فرمود: بنابراين برو و دوستت را بياور تا زن پول را به هر دوى شما تحويل دهد، وگرنه راه ديگرى براى وصول آن نيست (572) !
11 - احمد حنبل(573) از حديث ابن عباس روايت مى كند كه عمر در حكم شك در نماز متحير ماند و به وى گفت : اى جوان ! آيا از پيغمبر يا يكى از صحابه او شنيده اى كه اگر مرد در نمازش شك كرد، چه كند؟
ابن عباس گفت : در همين اثنا عبدالرحمن بن عوف آمد و پرسيد: چه مى گفتيد؟
عمر گفت : از اين جوان مى پرسيدم آيا از پيغمبر يا يكى از صحابه شنيده اى كه وقتى مرد در نمازش شك مى كند، چه بايد بكند؟
عبدالرحمن گفت : از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - شنيدم كه مى فرمود: هر وقت يكى از شما در نمازش شك كرد...
فتواى عبدالرحمن در اين حديث بر خلاف آنچه از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به ما (شيعيان ) رسيده است ، مى باشد. (مراجعه كنيد).
* * *
امثال اين قضايا از عمر بسيار رسيده است و همگى دلالت دارد كه وى هرگاه واقع را مى شناخت نسبت به آن منقاد بود و هنگامى كه او را آگاه مى ساختند تسليم مى شد. با اين وصف او هر وقت چيزى به نظرش درست مى آمد، به شدت آن را تعقيب مى كرد و به هيچكس هم اعتماد نمى نمود. او نسبت به حكامش و اموال آنها توجه خاصى داشت ؛ چون با اندك بهانه اى اموال آنها را به نفع بيت المال ضبط مى كرد و خود آنها را با قساوت هر چه تمامتر دنبال مى نمود. حتى گاهى خانه آنها را بر سر آنها مى سوزانيد، چنانكه با سعد وقاص - هنگامى كه حكمران كوفه بود - چنين كرد. و قصرش را با بودن خود وى در آن ، طعمه حريق ساخت . و چون مردم از رسيدن او به منظورش مخالفت مى كردند، تازيانه اش (دُرّه ) را به دست مى گرفت و بر سر آنها فرود مى آورد.
روزى در راه ديد كه عده اى به دنبال ابى بن كعب افتاده اند. درّه كشيد كه بر سر او فرود آورد. ابى گفت : يا اميرالمؤمنين ! از خدا بترس . عمر گفت : اين جمعيت چيست كه دنبالت افتاده اند، اى پسر كعب ؟ نمى دانى اين عمل ، تو را مفتون مى كند و آنها را خوار مى نمايد(574) .
درّه او مانند تازيانه عذاب بود كه بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جايى كه گفته اند: وحشتناكتر از شمشير حجاج بن يوسف بود(575) .
بدن ام فروه خواهر ابوبكر را - كه در روز عزاى برادرش مى گريست با جمعى از زنان صحابه براى او نوحه سرايى مى كرد - به درد آورد و احترام او را نگاه نداشت . و به اعتراض عايشه ترتيب اثر نداد، و رعايت حرمت ام المؤمنين را در حفظ عمه اش ننمود، تا جايى كه زنان نوحه گر به وحشت افتادند و پراكنده شدند.
از اين قبيل موارد زياد بود كه عمر نه تحت تأ ثير عاطفه قرار مى گرفت و نه در انديشه عواقب آن بود.
همين كافى است كه وى به على - عليه السّلام - و كسانى كه در خانه دختر پيغمبر؛ فاطمه زهرا - عليها السّلام - به عنوان اعتراض به خلافت ابوبكر متحصن شده بودند، گفت : به خدايى كه جان من در دست اوست اگر براى بيعت كردن بيرون نياييد خانه را بر سرتان آتش مى زنم !
يادگار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از خانه بيرون آمد و در حالى كه مى گريست و فرياد مى زد و ديد كه با على - عليه السّلام - و زبير چه مى كنند. در اتاق ايستاد و گفت : چه زود بر اهل بيت پيغمبر خدا غره شديد(576) .
اميرالمؤمنين آنجا كه در خطبه شقشقيه راجع به واگذارى خلافت از جانب ابوبكر به وى سخن مى گويد، مى فرمايد: ابوبكر آن را در موردى جنجال برانگيز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وى سخت ، و لغزشهايش بسيار، و عذر خواستن از آن فراوان بود! همچون كسى كه بر شترى سركش سوار است كه اگر مهارش را محكم نگاهدارد، بينى حيوان پاره مى شود و چنانچه آن را رها كند به رو در مى افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند....
70 - دستور تشكيل شورا
روزى كه مرگ عمر فرا رسيد، دستور داد پس از وى براى تعيين خليفه ، شورايى مركب از شش تن صحابه بزرگ پيغمبر، تشكيل شود كه يكى از آنها على - عليه السّلام - بود؛ آن هم چه كسى ؟ بهترين فرد بشر بعد از پيغمبر خاتم بود، و آسمان بهترين چيزى را كه در خود دارد، دو قمر او (خورشيد و ماه ) است . او جوانمرد اسلام است كه در آيه مباهله ، تنها او جان پيغمبر شناخته شده . او كه هيچگاه از پيغمبر جدا نبود. و او كه باب مدينه علم پيغمبر بود كه هركس بخواهد وارد شهر علم پيغمبر شود، بايد از اين درب وارد گردد(577) .
واى بر اين شورا! كه بقدرى مردم در زمان اولى درباره على - عليه السّلام - كوتاهى ورزيدند و شك و ترديد نمودند كه امروز بايد در رديف اينان قرار گيرد، ولى آن حضرت در فراز و نشيب شورا با آنها مماشات كرد، و به هر شيوه كه آنها رفتار كردند او نيز همراه بود، تا اينكه مردى از آنها (سعد وقاص ) از حق روى برتافت و به باطل گرويد، و ديگرى (عبدالرحمن عوف ) به واسطه خويشى (با عثمان ) كارها كرد. تا اينكه سومين آنها (عثمان ) بر سر كار آمد و باد كرده در مسند خلافت نشست و هنرش خوردن و دفع كردن بود.
عمو زادگانش (بنى اميه ) با وى روى كار آمدند، و اينان اموال خدا (بيت المال مسلمين ) را مانند شتر گرسنه اى كه در فصل بهار، علف صحرا را مى بلعد، بلعيدند. تا اينكه شيرازه دفتر حيات وى از هم پاشيد و اعمال او تسريع در سقوطش نمود. و آنچه خورده بود پس ‍ داد و شد آنچه نبايد بشود(578) .
اين شورا لوازم ناهنجار و عواقب سويى داشت كه زيانبخش ترين نتيجه را در اسلام به جاى گذاشت . عمر در اين صحنه سازى ، تناقضاتى نشان داد كه از مثل فاروق انتظار آن مى رفت .
وقتى عمر در صبح چهار شنبه 26 ذيحجه سال 23 هجرى ، به وسيله فيروزان (ابو لؤ لؤ ) خنجر خورد و از حيات خود مأ يوس شد، به وى گفتند: چه خوب بود كسى را به جاى خود منصوب مى داشتى ؟
عمر گفت : اگر ابوعبيده جراح زنده بود، او را به جاى خود انتخاب مى كردم چون او امين اين امت بود(579) . و چنانچه سالم غلام ابو حذيفه نيز زنده بود او را به خلافت انتخاب مى كرد؛ زيرا سخت دوستدار خداوند بود(580) .
پيشنهاد كردند كه عبداللّه (پسرش ) را خليفه كند، ولى او نپذيرفت .
مردم بيرون رفتند سپس برگشتند و گفتند: خوب است وصيت كنى كه چه كسى بعد از تو خليفه باشد(581) .
عمر گفت : من بعد از سخن اولم كه به شما گفتم ، به فكر افتادم تا كسى را بر شما خليفه كنم كه از هر كس بهتر شما را به حق رهنمون گردد - اشاره به على - عليه السّلام - مى كرد.
گفتند: چه موجب شد كه چنين نكردى ؟
گفت : نه در زمان حيات و نه بعد از مرگ ، تحمل خلافت را نداشته و ندارم !!
سپس گفت : اين عده را به شما سفارش مى كنم كه بعد از من شورا تشكيل دهند: على ، عثمان ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد وقاص ، زبير و طلحه . سپس به مشورت بپردازند و يكى را از ميان خود انتخاب كنند. وقتى او را به خلافت رساندند، همه او را يارى كنيد و مدد نماييد.
آنگاه شش نفر مزبور را فراخواند و به ايشان گفت : اگر من مُردم ، بايد به جاى من صهيب نماز بگزارد و شما بايد سه روز سرگرم مشورت باشيد، در روز چهارم بايد حتماً يكى از شما خليفه باشد.
به ابوطلحه انصارى نيز دستور داد تا پنجاه نفر از مردان انصار را انتخاب كند و با صهيب مراقب اين شش نفر باشند تا كار آنها در انتخاب سه روز بعد از مرگ او به انجام رسد. و امر كرد در آن سه روز صهيب با مردم نماز بخواند. آن شش نفر هم بايد به خانه اى در آيند و صهيب با ابوطلحه انصارى و نفرات وى با شمشير كشيده در بيرون ، مراقب شورا باشند!
سپس به وى سفارش كرد كه اگر پنج نفر درباره يكى توافق كردند، و يك نفر مخالفت كرد، سرش را با شمشير به دو نيم كن . و چنانچه چهار نفر توافق كردند، و دو تن مخالفت نمودند، سر هر دو را بزن . و اگر دو دسته سه نفرى شدند، خليفه در دسته اى است كه عبدالرحمن بن عوف در ميان ايشان است !!!
سه نفر ديگر را چنانكه مخالفت نمودند بكشيد! اگر سه روز گذشت و بر يكى از خود توافق نكردند، گردن هر شش نفر را بزنيد!(582) و بگذاريد خود مسلمانان شورا كنند و هركس را خواستند براى خود انتخاب نمايند. اين خلاصه دستور تشكيل شورا از جانب عمر بود.
تركيب اعضاى شورا
دستور تشكيل شورا بدينگونه كه ما آن را خلاصه كرديم به تواتر رسيده است . ابن اثير آن را در حوادث سال 23، جلد سوم كامل و طبرى در حوادث آن سال در تاريخ امم و ملوك و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ، جلد اول ، صفحه 62 در شرح خطبه شقشقيه و ساير مورخين نقل كرده اند(583) .
وقتى عمر چنانكه خود مى گويد، نمى تواند انتخاب خليفه را در زمان حيات و مرگش تحمل كند، چگونه به خود زحمت داد و به بدترين وجه خود را در گودالى انداخت كه قيافه اى بدتر و زيانى بيشتر داشت ؛ زيرا از ميان همه امت شش نفر را برگزيد، و طورى آنها را توصيف كرد كه خليفه شوند(584) سپس ترتيب كار را به نحوى داد كه در هر صورت عثمان خليفه شود!
وقتى اميرالمؤمنين على - عليه السّلام - اين را شنيد فرمود: خلافت از ما منحرف شد. عمويش عباس - چنانكه در كامل ابن اثير و تاريخ طبرى و غيره است - پرسيد از كجا دانستى ؟
فرمود: عثمان را با من مقرون كرد و گفت خليفه با دسته اكثريت است و اگر دو دسته سه نفرى شدند خليفه با دسته اى است كه عبدالرحمن بن عوف در ميان ايشان باشد. سعد وقاص هم هرگز با عمويش عبدالرحمن مخالفت نخواهد كرد. عبدالرحمن نيز داماد عثمان است و با هم اختلاف نخواهند داشت . اگر دو نفر ديگر با من باشند هم سودى به حال من ندارد!
چه تحملى از اين بيشتر كه عمر دست به چنين نقشه اى بزند و باز تحمل آن را نداشته باشد. چه فرق مى كند كه او خلافت را همينطور به عثمان واگذار كند يا طورى ترتيب دهد كه سرانجام خليفه او باشد، و مخالف او هم به قتل برسد؟!
اى كاش ! عمر وصيت مى كرد كه عثمان يا ديگرى را كه مى خواست خليفه باشد، و ديگر برده اى همچون صهيب رومى را با ابوطلحه انصارى و پاسبانان وى با شمشيرهاى كشيده بالاى سر ايشان نگاه نمى داشت كه اگر بدون اخذ تصميم از آن تنگنا بيرون آمدند، گردن همگى را بزنند!!
اگر خلافت را به هركس مى خواست توصيه مى كرد، ديگر امت اسلام خون خلفا را سبك نمى شمرد و ريختن آن را بى اهميت تلقى نمى كرد، و نمى دانست كه برده اى به نام صهيب بايد بر جنازه خليفه نماز گزارد و به جاى خليفه در نمازهاى پنجگانه به نماز بايستد(585) .
گويا او اكتفا به كوچك شمردن كانديداهاى خلافت به اين اندازه مى كرد كه اگر ابوعبيده زنده بود او را خليفه مى كردم ، و چنانچه سالم زنده بود، او خليفه مى شد، و اين دو نفر را بر شش نفر منتخب خود برتر نمى دانست . با اينكه در ميان اين شش نفر برادر خوانده پيامبر و جانشين او و وارث و دوست او و هارون اين امت و دادرس ترين ايشان و باب دارالحكمه و باب مدينه علم پيامبر و من عنده علم الكتاب ، وجود داشت !
از اين گذشته ، سالم (به قول آنها كه مى گفتند خلافت بايد در تيره قريش باشد - مترجم ) نه از تيره قريش بود، و نه عرب نژاد، بلكه يك نفر ايرانى از اهالى استخر يا اربد بود. او برده و مملوك زن ابو حذيفه پسر عتبة ربيعه بود.
نووى در كتاب امامت از شرح صحيح مسلم و ديگران در منابع ديگر مى نويسند: از نظر نص و فتوا اجماع قائم است كه غير عرب و قريش نمى تواند خليفه باشد؟! بنابراين چگونه عمر مى گويد: اگر سالم غلام ابوحذيفه زنده بود او را خليفه مى كردم ؟!!
بعضى از طرف عمر عذر آورده اند كه اين را بر حسب اجتهاد شخصى و رأ يى كه نظرش به آن رسيده بود گفته است ! از جمله صاحب استيعاب در ترجمه سالم اين را آورده است .
آثار سوء شوراى عمر
علاوه ، اين شورا بذر نفاق و اختلاف را ميان اعضاى آن پاشيد كه خود موجب تفرقه اجتماع مسلمين شد و وحدت آن را از هم گسيخت ؛ زيرا هر يك از اعضا، خود را براى خلافت مناسب مى ديد و ديگران را شايسته آن نمى دانست . آنها قبل از شورا اين رأ ى را نداشتند بلكه عبدالرحمن تابع عثمان ، و سعد، پيرو عبدالرحمن ، زبير هم شيعه على - عليه السّلام - بود.
زبير پسر عمه على - عليه السّلام - كسى است كه در موضوع سقيفه از ياوران على - عليه السّلام - بود و كسى است كه در خانه على - عليه السّلام - شمشير كشيد تا از تعرض به آن حضرت و خانه دختر پيغمبر دفاع كند. او جزء كسانى است كه جنازه فاطمه زهرا - عليها السّلام - را تشييع كرد و چون شب او را دفن كردند در نماز بر آن حضرت شركت جست (586) . اين وصيت خود حضرت زهرا - عليها السّلام - بود. و هم زبير بود كه گفت : به خدا قسم ! اگر عمر مُرد من با على بيعت مى كنم .
عمر، سخنى طولانى دارد كه در منبر ايراد كرد و گفت : به من خبر رسيده است كه گوينده اى از شما گفته است : اگر عمر مُرد با فلانى بيعت مى كنم . كسى مغرور نشود و نگويد كه بيعت ابوبكر لغزش بود كه تحقق يافت ، آرى چنين بود، ولى خداوند شرّ آن را حفظ كرد...(587) .
قسطلانى در شرح اين حديث از كتاب ارشاد السارى روايت مى كند كه زبيربن عوام گفت : اگر عمر مُرد، با على بيعت مى كنم . بيعت ابوبكر لغزشى بود كه انجام گرفت و تمام شد. وقتى سخن او را به عمر رساندند، خشمگين شد و اين خطبه را خواند. (اين چيزى است كه شارحان صحيح بخارى نوشته اند).
ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب سقيفه به نقل از ابن ابى الحديد(588) نوشته است : عمر، و گروهى كه با او بودند به خانه فاطمه - عليها السّلام - رفتند كه از جمله اسيدبن حضير و سلمة بن اسلم بود. اينان به آنها؛ يعنى على - عليه السّلام - و كسانى كه با وى در خانه بودند گفتند: بياييد و با ابوبكر بيعت كنيد، ولى آنها از آمدن امتناع ورزيدند. زبير با شمشير به آنها حمله برد.
عمر گفت : اين سگ را بگيريد! سلمة بن اسلم با وى گلاويز شد و شمشير را از دستش گرفت و به ديوار زد...
ولى با اين وصف شورا طمع خلافت را در زبير پديد آورد، و مانند ديگران على - عليه السّلام - را تنها گذاشت و از آن حضرت جدا شد و با شورشيان در جنگ جمل ، بر پسر دايى خود شوريد! چنانچه عبدالرحمن نيز بعدها از اينكه عثمان را بر خود مقدم داشت ، پشيمان شد. به همين جهت از وى كناره گرفت و اقدام به خلع او نمود و از هيچ وسيله اى براى تأ مين اين منظور خوددارى نكرد، ولى نتيجه نگرفت .
مردم همه مى دانستند كه زبير چقدر به عثمان ايراد و اعتراض كرد. عايشه هم به يارى طلحه برخاست به اين اميد كه زمام خلافت به قبيله تيم باز گردد. عايشه بود كه مى گفت : نعثل را بكشيد كه كافر شده است (589) .
اين عده و همفكران آنها چندان بر ضد عثمان زبان به اعتراض گشودند كه اهل مدينه و شهرها و كشورها اقدام به خلع و قتل وى نمودند. وقتى عثمان كشته شد و مردم با على - عليه السّلام - بيعت كردند، طلحه و زبير نخستين كسى بودند كه بيعت نمودند. ولى همان موقعيتى را كه در شورا پيدا كردند، آنها را به طمع خلافت انداخت و وادار به شكست بيعت خود، و قيام بر ضد امام نمود و هر دو قيام كردند.
عايشه نيز به اميد خليفه شدن طلحه (پسر دايى خود) در قيام ايشان شركت جست ، و در نتيجه آن ، اتفاقات سوء در بصره ، صفين و نهروان روى داد كه همگى از آثار شوم شوراى عمر بود. اين آتشهاى فروزان با على - عليه السّلام - به مبارزه برخاستند و جنگها بر پا ساختند. بلكه كارى كردند كه معاويه را به اين فكر انداختند كه به طمع خلافت ، قيام كند. و همگى نيز مانع بزرگى در جلو راه امام - عليه السّلام - كه در صدد اصلاح خلايق و آشكار ساختن حقايق بود، پديد آوردند.
علاوه ، شورا مردم را نسبت به خود عثمان جسور كرد و بذرهايى افشاند كه بعد از قتل او حاصل داد و پيمان شكنان ، شورشيان و خوارج (ناكثين ، قاسطين و مارقين ) آن را درو كردند!
جاحظ در كتاب عثمانيه چنانكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد اول ، صفحه 62 آمده است - از معمربن سليمان تيمى از سعيدبن مسيب از عبداللّه عباس روايت مى كند كه گفت : شنيدم عمربن خطاب به اصحاب شورا مى گفت : اگر شما درست همكارى كنيد و يكديگر را يارى دهيد، مى توانيد ميوه خلافت را خود و اولادتان بخوريد. و چنانچه نسبت به هم رشك ببريد و از فعاليت باز ايستيد و پشت به اين نعمت بزرگ كنيد و به جان هم بيفتيد، معاوية بن ابى سفيان بر شما چيره خواهد شد. معاويه در آن روز از جانب عمر حكمران شام بود.
پوشيده نيست كه عمر در اين سخن ، معاويه را با تردستى نامزد خلافت مى كند، و با نيرنگ و افسون ، عملاً و لساناً او را به اين فكر مى اندازد!
با اينكه اصولاً گردش محور خلافت از عمر به طرف عثمان كافى بود كه بعد از عثمان ، معاويه خليفه شود. به همين جهت هم عمر كار شورا را طورى ترتيب داد كه نتيجه آن خلافت بود.
بارى ! هنوز عثمان نمرده بود كه اين پنج نفر با على - عليه السّلام - از در مخالفت در آمدند و به دنبال آن اقدام به جنگ نمودند. به اين هم اكتفا نشد تا جايى كه معاويه سر بلند كرد و به طمع خلافت افتاد.
عمر خود هنگامى كه وصيت به تشكيل شورا مى كرد به عثمان گفت : چنان مى بينم كه وقتى قريش خلافت را به تو سپردند، بنى اميه و اولاد معيط را برگردن مردم سوار كنى و بيت المال مسلمين را در اختيار ايشان بگذارى ، و گرگان عرب به تو هجوم برده ، در بستر به قتلت برسانند. به خدا قسم ! اگر اين كار را كردند چنين عكس العملى خواهند ديد. و چنانچه تو اين كار را كردى ، بنى اميه و بنى معيط نيز چنان خواهند كرد. سپس پيشانى عثمان را گرفت و گفت : وقتى چنين شد، سخن مرا به ياد آور كه گفتم چنين خواهد شد.
ابن ابى الحديد بعد از نقل اين خبر(590) مى گويد: شيخ ما ابوعثمان جاحظ در كتاب عثمانيه و ديگران اين خبر را در باب فراست عمر، نقل كرده اند.
نظر مؤلّف درباره شورا
اين معنا نظريه ما را در اينكه منظور عمر از خلافت عثمان ، مهيا ساختن زمينه براى خلافت معاويه بوده است ، ثابت مى كند. عمر مى دانست كه عثمان كشته مى شود و راه هموارى براى معاويه گشوده مى گردد تا او را به خلافت برساند. بلكه خلافت عثمان(591) به تنهايى راهى براى وصول معاويه به خلافت بود.
چيزى كه باعث كمال تعجب است ، دستور عمر براى كشتن شش نفر اعضاى شورا است كه خود، آنها را نامزد نمود تا يكى را از ميان خود خليفه كنند. عجب ! عجب ! ما چطور قبول كنيم يا براى عمر جايز بدانيم كه وى اين حق را به خود بدهد كه اگر شش نفر اعضاى شورا ظرف سه روز بعد از وفات او كار خود را تمام نكردند، گردن آنها را بزنند!!
حقيقت و واقع اين است كه عمر با كمال آسايش وجدان و با اطمينان كامل به اينكه اين كار عملى خواهد بود، دستور قتل آنها را صادر كرد و سفارش لازم را به ابوطلحه انصارى و نفرات آنها نمود. و بر آنها و صهيب سخت گرفت كه بايد اين كار عملى شود. مسلمانان هم ديدند و شنيدند، نه كسى از آنها اعتراض كرد و نه كسى ناراحت شد!
والمسلمون بمنظر و بمسمع لا منكر منهم و لا متنجع

اين نقشه كامل خليفه بود كه وقتى مى خواست بميرد، آن را روشن ساخت تا به مقصود خود برسد. او از هركس ديگرى بهتر مقام صحبت اين شش نفر را با پيغمبر مى شناخت . و گواه بود كه وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از دنيا رفت ، از آنان خشنود بود! با اين فرق كه در ميان اين شش نفر، كسى وجود داشت كه برادر پيغمبر و بازوى آن حضرت و نسبت به وى همچون هارون نسبت به موسى بود. جز اينكه او پيغمبر نبود، ولى وزير و جانشين پيغمبر و پدر دو نواده پيغمبر و در جنگ بدر و احد و حنين حضور داشت . و كسى بود كه همه دانشهاى قرآن در نزد وى بود مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتاب .
عمر مى توانست تنها بخاطر اهميت و احترام على - عليه السّلام - از قتل بقيه شش نفر هم صرفنظر كند، مى توانست كه اصلاً چنين وصيتى نكند و بگذارد پس از وى ، خود افراد امت ، شورا كنند و هركس را كه خواستند بر خود امير نمايند. در آن هنگام او در سخن خود كه : نمى توانم در زمان حيات و مرگ ، بار خلافت را تحمل كنم ، صريح و صادق بود.
يا اينكه مانند ابوبكر كه وصيت به او نمود، او هم وصيت كند كه يقيناً پس از وى عثمان خليفه است ؛ زيرا او كار شورا را طورى ترتيب داد كه در هر صورت ، به خلافت عثمان بينجامد، چون ترجيح دادن عبدالرحمن بر پنج نفر ديگر، جز اين نبود كه مى دانست او عثمان را روى كار مى آورد و سعد وقاص هم هرگز با عبدالرحمن مخالفت نخواهد كرد.
مردم هم از نقشه خليفه خود اطلاع داشتند، هر چند عقيده دارند كه عمر موضوع را به عهده مردم گذاشت و گفت : من نمى توانم در حيات و مرگ خود آن را تحمل كنم !
نظر مسلمانان در اين باره چيست ؟ اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مى شنيد كه عمر به ابوطلحه امر مى كند و مى گويد: اگر پنج نفر آنها توافق كردند و يك نفر امتناع ورزيد، با شمشير سرش را از تن جدا كن ! و چنانچه چهار نفر اتفاق نمودند و دو نفر ابا كرد، آن دو نفر را گردن بزن ! و اگر دو دسته سه نفرى شدند، خليفه در آن دسته اى است كه عبدالرحمن بن عوف در ميان آنهاست و سه نفر ديگر، اگر مخالفت كردند گردنشان را بزن ! و چنانچه سه روز از مرگ من گذشت و شش نفر درباره يك نفر توافق نكردند، گردن هر شش نفر را بزن ؟
اى مسلمانان پاسخ دهيد! و در فتوايى كه مى دهيد آزاد مرد باشيد. و انّا للّه و انّا اليه راجعون .
فصل سوم : اجتهادات عثمان و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى (صلى الله عليه و آله و سلم -
71 - بذل و بخشش عثمان به خويشان خود
عثمان نسبت به فاميل و خويشانش ، سخت پايبند بود. در رعايت حال ايشان ، فوق العاده مى كوشيد. و آنان را بر ديگران مقدم مى داشت . او در اين خصوص با نصوص بسيارى مخالفت كرد. موارد آن در اين كتاب نمى گنجد. شايد از مجموع اجتهادات دو خليفه ديگر كمتر نباشد!
او در راه ميدان دادن به فاميل خود اولاد عاص و بذل و بخشش به خويشانش ، در انديشه ملامت مردم و شورش انقلابيون نبود. بسيارى از ادله كتاب مبين و سنّت مقدس حضرت خير المرسلين و روش خلفاى پيشين را در قبال رها كردن اولاد عاص و بنى اميه ناديده گرفت و در مقابل آنها اجتهاد كرد.
با اينكه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: وقتى اولاد عاص به سى نفر مرد رسيدند، مال خدا را دست بدست مى گردانند، و بندگان خدا را به بردگى مى گيرند و دين خدا را به نيرنگ مى كشند.
اين روايت را حاكم نيشابورى(592) به اسناد خود از اميرالمؤمنين - عليه السّلام - و ابوذرّ غفارى و ابوسعيد خدرى نقل كرده است و صحيح دانسته است . و ذهبى در تلخيص مستدرك ، به صحت آن اعتراف نموده است .
روايات صحيح و معتبر در نكوهش اولاد عاص ، متواتر است . پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از وضع اين سركشان منافق خبر داده و آنها را لعن كرده است . قسمتى از آن را ما در كتاب ابو هريره نقل كرده ايم ، مخصوصاً حاشيه اى را كه بر حديث چهاردهم نوشته ايم ، مطالعه نماييد.
ابن ابى الحديد مى نويسد(593) : فراست عمر درباره عثمان درست از كار در آمد؛ زيرا عثمان بنى اميه را بر گردنهاى مردم مسلط كرد و ايالتهاى قلمرو اسلامى را در اختيار آنها گذاشت و املاك و ضياع و عقار زيادى را به آنها تيول داد. ارمنستان در زمان وى فتح شد. خمس غنائم ارمنستان را گرفت و همه را يكجا به مروان حكم (پسر عمويش ) بخشيد. در همان موقع عبدالرحمن بن حنبل جحمى گفت :
قسم به خدا! پروردگار آدميان ، هيچ كارى را بيهوده نگذاشته ، خدايا! فتنه اى را براى ما آفريدى تا به وسيله آن ، آزمايش شويم . ابوبكر و عمر دو خليفه پيشين ، راه راست را به ما نشان دادند؛ آنها حتى يك درهم را از روى خدعه نگرفتند و يك درهم در كار شخصى و هواى نفس خود صرف نكردند. ولى تو، خمس شهرها را به مروان دادى . واى بر اين سعى و كوششى كه دارى !!(594) .
ابن ابى الحديد مى گويد: عبداللّه بن خالدبن اسيد از عثمان بخششى خواست ، و عثمان چهارصد هزار درهم به وى داد! حكم بن ابى العاص را كه پيغمبر تبعيد كرده و ابوبكر و عمر هم حاضر نشدند او را برگردانند، به مدينه باز گردانيد و صد هزار درهم به وى عطا كرد!!
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نقطه اى در بازار مدينه به نام : نهروز را وقف مسلمانان كرده بود، ولى عثمان آن را به حارث بن حكم ، برادر مروان تيول داد! و فدك را كه بعد از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از دست فاطمه زهرا - عليها السّلام - گرفتند و فاطمه زهرا - عليها السّلام -، گاهى به عنواان ارث و زمانى به نام بخشش پيغمبر، آن را مطالبه مى كرد و عاقبت نيز به آن حضرت ندادند، به مروان بخشيد.
مراتع اطراف مدينه را از دسترس مسلمانان خارج ساخت ، و در اختيار احشام بنى اميه گذاشت كه در انحصار آنها باشد. تمام غنائم فتح آفريقا از طرابلس غرب تا طنجه را يكجا به عبداللّه بن ابى سرح بخشيد! و يكنفر از مسلمانان را در آن سهيم نساخت .
همان روز كه صد هزار درهم بيت المال را به مروان داد، دويست هزار درهم نيز به ابوسفيان بخشيد! ام ابان دخترش را هم به مروان تزويج كرد. زيدبن ارقم خزانه دار بيت المال ، كليدها را پيش وى آورد و گريست . عثمان گفت اگر من به خويشانم مالى بخشيدم بايد تو گريه كنى ؟
گفت : نه ، ولى براى اين گريه مى كنم كه گمان كردم تو اين اموال را در عوض آنچه در زمان پيغمبر در راه خدا صرف كردى ، گرفته اى . اگر صد درهم به مروان مى دادى زياد بود.
عثمان گفت : پسر ارقم ، كليدها را بينداز كه ديگرى را به اين سمت مى گماريم !!
ابن ابى الحديد مى گويد: ابوموسى اشعرى با اموال فراوانى از عراق آمد، عثمان همه آنها را در ميان بنى اميه تقسيم كرد! دختر ديگرش عايشه را به حارث بن حكم تزويج كرد، و صد هزار درهم ديگر بعد از عزل زيدبن ارقم از بيت المال را به وى بخشيد!
كارهاى ديگرى هم مرتكب شد كه مورد اعتراض مسلمانان واقع گرديد؛ مانند تبعيد ابوذر غفارى به ربذه و مضروب ساختن عبداللّه بن مسعود كه پهلوهايش درهم شكست . و كوتاهيهايى كه بر خلاف روش عمر در اجراى حدود و احكام نمود، و جلوگيرى از رد مظالم و كوتاه ساختن دستهاى متجاوزان و افرادى كه براى تنبيه رعيت گماشت . اين تجاوزات را با نامه اى كه به معاويه در خصوص كشتن گروهى از مسلمانان نوشت ، ختم كرد.
اينها موجب شد كه بسيارى از مردم مدينه با افرادى كه از مصر رسيده بودند تا بدعتهاى او را به اطلاعش برسانند، جمع شدند و او را به جرم اعمالش ، به قتل رساندند. ولى لازم بود كه او را از خلافت خلع كنند، و در قتل وى شتاب ننمايند.

next page

fehrest page

back page