با اين وصف ، در عصر خلافت ابوبكر و عمر، احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
جمع آورى نشد. ابوبكر در ايّام خلافتش دستور داد پانصد حديث پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله - را جمع آورى كردند. شبى خوابيده بود، سخت منقلب شد. عايشه مى گويد:
حالت انقلاب وى ، مرا ناراحت كرد. صبح آن روز گفت : دخترم ! احاديثى كه نزد توست
بياور! چون آنها را نزد او بردم ، همه را آتش زد!...
اين روايت را عمادالدين ابن كثير در مسند صديق از حاكم نيشابورى
نقل كرده است . قاضى ابو امية احوص بن مفضّل گلابى نيز آن را در كنز
العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 237، حديث 4845 آورده است .
ونيز زهرى از عروة بن مسعود نقل مى كند كه چون عمربن خطّاب خواست احاديث را جمع آورى
كند، از صحابه پيغمبر استفتاء كرد، آنها نظر دادند كه اين كار را انجام دهد. عمر يك ماه
درباره آن فكر كرد، سپس روزى گفت : من خواستم احاديث را جمع آورى كنم ، ولى بعد
قومى را به ياد آوردم كه پيش از شما كتابهايى نوشتند و چنان اوقات خود را صرف آن
كردند كه كتاب خدا را رها ساختند. من هم به خدا قسم ! هيچگاه كتاب خدا را به چيزى آلوده
نمى سازم . اين حديث نيز در كنزالعمّال ، جلد پنجم ، صفحه 239، شماره 4860 آمده است
.
ابن عبدالبرّ در كتاب جامع بيان العلم وفضله نيز آن را روايت كرده است : نگاه كنيد به
مختصر آن كتاب ، صفحه 33.
ابن سعد هم از طريق زهرى روايت نموده است ، چنانكه در كنز
العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 239 نقل شده است .
نيز از ابو وهب ، روايت شده است كه گفت : شنيدم مالك بن انس
نقل مى كرد كه عمربن خطّاب ، خواست دستور دهد تا احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله
- را بنويسند يا آن را نوشتند، ولى بعد گفت : نه ! با كتاب خدا، كتابى نخواهد بود.
اين حديث به شماره 4861 در صفحه 239 كنز
العمال آمده است . ابن عبدالبرّ هم در كتاب جامع بيان العلم صفحه 32 آن را آورده است .
نيز يحيى بن جعده روايت نموده كه عمر خواست سنت را بنويسند، ولى بعد به نظرش
رسيد كه نبايد آن را نوشت . سپس به شهرها نوشت ، اگر كسى حديثى را نوشته است
بايد آن را از ميان ببرد.
اين حديث نيز در كتاب جامع بيان العلم آمده . و ابن خيثمه آن را روايت كرده است . در كنز
العمّال هم به شماره 4862 ذكر شده است .
و از قاسم بن محمدبن ابى بكر روايت شده كه گفت : احاديث در عصر عمربن خطّاب ،
فزونى يافت . عمر هم به مردم دستور داد، همه آن را براى او ببرند، وقتى آوردند امر
كرد آنها را طعمه حريق سازند.
محمدبن سعد، در طبقات ، جلد پنجم ، صفحه 140 آن را در شرح
حال محمدبن ابى بكر نقل كرده است .
عبداللّه عمر روايت مى كند كه چون عمر خواست دستور دهد تاريخ را بنويسند، مدت يك ماه
از خدا استمداد جست ، سپس عزم خود را جزم كرد، اما بعد گفت : من مردمى را كه
قبل از شما بودند به ياد آوردم كه كتابها نوشتند و به آن روى آوردند و كتاب خدا را
ترك گفتند.
اين حديث را ابن تيميه سلفى در الطيوريات به سند صحيح روايت نموده . سيوطى نيز
در تاريخ الخلفا اخبار عمر و قضاياه نقل كرده است .
در عصر خلافت عمر، مردى از ياران او آمد و به او گفت : يا اميرالمؤمنين ! وقتى ما مدائن
(پايتخت ساسانيان ) را فتح كرديم به كتابهايى دست يافتيم كه
مشتمل بر علوم ايرانيان و سخنان شگفت انگيز بود. عمر دستور داد دره (تازيانه مخصوص
) او را بياورند، وقتى آوردند، بقدرى با آن به مرد مزبور زد كه دره پاره پاره شد.
سپس آيه اوايل سوره يوسف را قرائت كرد: نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ اَحسَنَ
القَصَصِ(231) و گفت : واى بر تو! آيا داستانهايى بهتر از كتاب خدا هست ...؟!
اين حديث را اصحاب سنن روايت كرده اند. ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه ،
جلد سوّم ، صفحه 122، ضمن احوال عمر، نقل كرده است .
در اينجا مصلحت امّت اسلام ايجاب مى كرد كه خليفه دستور دهد كتابهاى مزبور را مورد
بازرسى قرار دهند؛ آنچه مفيد بود مانند علم طبّ، علوم رياضى ، علم طبقات الا رض
(فيزيولوژى )، جغرافيا، تاريخ گذشتگان و
امثال آن را كه اسلام مباح مى داند، نگاهدارند، نه اينكه آنها را طعمه حريق سازند! اسلام
چه نفعى از سوزاندن اين كتابها مى برد؟!
اميرالمؤمنين على - عليه السّلام - مى فرمايد: علم ، گمشده مؤمن است ، آن را به دست
آوريد ولو از مشركان باشد...(232) .
و مى فرمايد: حكمت ، گمشده مؤمن است ، بايد آن را به دست آورد، ولو از دست پاسبانان
باشد(233) .
اين دو حديث را ابن عبدالبرّ در كتاب جامع بيان العلم و فضله ، باب
الحال الّتى تنال به العلم ، از آن حضرت روايت كرده است (234) .
روايات درباره ممانعت عمر از تدوين علم و جلوگيرى از جمع آورى احاديث و اخبار، متواتر
است . و شيعه و سنّى به طرق مختلف آن را نقل كرده اند، تا جايى كه وى صحابه را از
نوشتن احاديث پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مطلقاً برحذر داشت ! علاوه بزرگان ايشان
را در مدينه نگاهداشت تا احاديث آن حضرت را در اطراف ، منتشر نسازند!
عبدالرحمن بن عوف مى گويد: به خدا پيش از آنكه عمر بميرد، اصحاب پيغمبر - صلّى
اللّه عليه وآله -، عبداللّه بن حذيفه ، ابوالدرداء، ابوذر و عقبة بن عامر را از نقاط مختلف
گِرد آورد و به ايشان گفت : چرا از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اين روايات را در
همه جا پخش كرده ايد؟
گفتند: ما را از آن منع مى كنى ؟ گفت : نه ! ولى نزد من بمانيد، به خدا تا من زنده ام حق
نداريد از من فاصله بگيريد...!
اين حديث را محمدبن اسحاق نقل كرده و در كنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه 339، به
شماره 4865 نيز آمده است .
مفاسدى كه از اين راه ناشى شد و هرگز جبران نمى گردد، بر كسى پوشيده نيست .
كاش ! خليفه اول و دوم با على بن ابيطالب - عليه السّلام - و ساير افراد خاندان
پيامبر و ياران برگزيده آن حضرت كه از بامداد تا شامگاه به ياد خدا بودند و جز ذات
مقدّس او منظورى نداشتند، كنار مى آمدند. واز آنها مى خواستند تا احاديث و آثار پيغمبر -
صلّى اللّه عليه وآله - را جمع آورى كنند و در كتاب ويژه اى تدوين نمايند، تا آنها كه
بعد از ايشان مى آيند، يعنى تابعين (شاگردان صحابه ) و تابعينِ تابعين (شاگردان
تابعين ) و نسلهاى بعدى امّت ؛ مانند قرآن مجيد آن را به ارث ببرند؛ زيرا در سنّت
پيامبر مطالبى بود كه متشابهات قرآن را توضيح مى داد و مجملات آن را بيان مى كرد.
و عمومات آن را تخصيص مى داد و مطلقاتش را مقيد مى ساخت ، تا از اين راه ، خردمندان به
حقيقت كتاب بزرگ الهى پى ببرند؛ چون با حفظ سنت پيامبر، قرآن محفوظ مى ماند، و با
تلف شدن آن ، بسيارى از احكام قرآن از ميان مى رفت .
و ديگر حفظ سنّت ، موكول به عنايت دو خليفه و قوّه اجتهاد آنها در ضبط و تدوين آن نمى
شد. اگر آنها اين كار را مى كردند (استمداد از على - عليه السّلام - و بنى هاشم ) امّت و
سنت از دسايس دروغگويان و نسبتهاى خلاف واقعى كه به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله
- دادند، مصون مى ماندند؛ زيرا اگر احاديث پيامبر از همان عصر در يك كتاب ، تدوين و
جمع آورى مى شد، مسلمانان آن را مقدّس مى شمردند، و باب
جعل حديث ، به روى دروغگويان ، به كلّى بسته مى شد، ولى چون دو خليفه اين فرصت
را از دست دادند، دروغگويان به پيغمبر فزونى يافتند، و دستِ سياست ، احاديث را به
بازى گرفت ، و دار و دسته دروغ سازان ، سنت پيغمبر را ملعبه هوى وهوس خويش قرار
دادند. بويژه در عصر معاويه و عناصر سركشى كه پيرامون وى گِرد آمده بودند. كار
اين دروغ سازان ، سخت بالا گرفت و بازار
اباطيل رونق كامل يافت .
و نيز دو خليفه و همدستان آنها توانايى آن را داشتند كه با تدوين سنّت پيغمبر - به
نحوى كه گفتيم - مسلمانان را از شرّ اين دروغ سازان و جاعلان حرفه اى باز دارند.
شايد خواننده متوجه باشد كه صحابه در روز نخست ، بيش از ما پى به لزوم تدوين
حديث برده بودند، ولى مطامعى كه داشتند و از هر جهت خود را مهيا نموده و براى
نيل به آن مجهز ساخته بودند، با بسيارى از نصوص صريح و انبوه روايات پيغمبر -
صلّى اللّه عليه وآله - كه در يكجا گِرد مى آمد و در دسترس همه قرار مى گرفت ، وفق
نمى داد!؛ زيرا مسلم بود آن نصوص و احاديث ، از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - صادر
شده است ، و كسى نمى توانست معانى آن را انكار كند! ما نيز از همين جا وارد بحث شده ايم
و اين كتاب را تدوين مى كنيم . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
امّا شخص پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، تمام كتاب خدا (قرآن ) و سنّت و ميراث
پيغمبران را به جانشين خويش على بن ابيطالب - عليه السّلام - سپرد. بدينگونه آنها
را در امام مبين گِرد آورد كه هرگز باطل در وجود او راه ندارد.
و به آن حضرت وصيّت كرد كه آنها را به امامان بعد از خود بسپارد؛ امامانى كه يكى از
دو ثقل پيغمبر و همتاى كتاب خدا بودند و از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض كوثر
بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وارد گردند.
در حديث صحيح از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت شده است كه فرموده : على با
قرآن و قرآن با على است ، اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض بر من گِرد
آيند.
اين حديث را حاكم نيشابورى با اسناد صحيح از امّ سلمه
نقل كرده است (235) سپس حاكم مى گويد: اين حديث ، داراى اسناد صحيحى است ، ولى
بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند!!. ذهبى نيز در التلخيص با اعتراف به صحّت آن ، آن
را روايت كرده است .
در اين جا بسيار مناسب است كه خاطر قارئين محترم را به اين معيت مقدّس ، ميان قرآن و على -
عليه السّلام - معطوف سازيم كه :
1 - اين معيت ، بر سبيل دوام و استمرار در هر لحظه باقى است تا هر دو بر حوض ، به
حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برسند.
2 - نفى افتراق و عدم جدايى آن دو را به لفظ لن كه براى نفى ابد است ، آورده
نه لا و ساير ادات نفى .
3 - وفات على - عليه السّلام - صدها سال پيش از آنكه آن حضرت با قرآن بر حوض
وارد شوند، چگونه با عدم افتراق آنها وفق مى دهد. و جدا نبودن اين دو از يكديگر،
چگونه تحقّق مى يابد(236) اِنَّهُ لَقَولُ رَسُولٍ كَريمٍ وَ ما هُوَ بِقَولِ شاعِرٍ قَليلاً ما
تُؤ مِنُونَ وَلا بِقَولِ كاهِنٍ قَليلاً ماتَذَّكَّرونَ تَنزيلٌ مِن رَبِّ العالَمين(237) .
15 - تصديق مشركين از سوى ابوبكر و عمر!
مورد ديگرى كه آنها در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به رأ ى خود
اجتهاد نمودند، هنگامى بود كه گروهى از مشركان براى موضوعى كه رخ داده بود، به
حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيدند. و
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را به ابوبكر و عمر حوالت داد، و اين دو به
جاى اينكه عذر آنها را بخواهند، از آنان شفاعت نمودند!
موضوع اين بود كه چند نفر از مشركين نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمدند و
گفتند: اى محمّد! ما همسايگان و هم پيمانان تو هستيم . تنى چند از بردگان ما به تو
پيوسته اند كه نه به خاطر دين و نه به عنوان آموختن احكام بوده است ، بلكه از املاك و
كار ما دست كشيده و گريخته اند. ازين رو آمده ايم تا آنها را به ما
تحويل دهى تا باز گردانيم . پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مطلوب ايشان را اجابت
نكرد تا مبادا آنها را از دينشان برگردانند.
با اين وصف ، نخواست شخصاً دست رد به سينه آنها بزند. ازين رو خطاب به ابوبكر
فرمود: اى ابوبكر! تو چه مى گويى ؟ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - انتظار داشت
ابوبكر درخواست آنها را ردّ كند، ولى ابوبكر گفت : يا
رسول اللّه ! آنها راست مى گويند! رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - برآشفت ، چون
پاسخ ابوبكر موافق خواست خدا و پيغمبر نبود.
سپس از عمر كه انتظار داشت او مطلوب ايشان را مردود بداند، سؤ
ال فرمود: اى عمر! نظر تو چيست ؟
عمر گفت : يا رسول اللّه ! راست مى گويند! اينان همسايگان و هم پيمانان شما هستند! از
شنيدن اين سخن ، رنگ رخسار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دگرگون شد.
اين حديث را احمدبن حنبل در جلد اول مسند خود، صفحه 155 از حديث على - عليه السّلام -
نقل كرده است . نسايى نيز در الخصائص العلويه صفحه 11 آن را
نقل كرده است . ادامه حديث از خصائص نسايى چنين است :
در اينجا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى گروه قريش ! به خدا قسم ، خداوند
شخصى از شما را بر شما برانگيخته مى كند تا به خاطر پيشرفت دين خدا با شما
پيكار كند.
ابوبكر گفت : يا رسول اللّه ! آن كس من هستم ؟
فرمود: نه .
عمر گفت : يا رسول اللّه ! من هستم ؟
فرمود: نه . او كسى است كه وصله به كفش مى زند.
در آن موقع پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كفشى به على - عليه السّلام - داده بود و آن
حضرت مشغول وصله زدن به آن بود.
فصل دوم : اجتهادات عمر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوى - صلى
الله عليه و آله -
16 - گستاخى نسبت به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و جلوگيرى
از نوشتن منشور ابدى آن حضرت
موضوعى كه هم اكنون درصدد بيان آن هستيم ، يكى از حوادث مسلم تاريخ اسلام است .
منابع صحاح و معتبر اهل سنت ! و ساير مسانيد ايشان ، آن را ثبت نموده و مورخان و سيره
نويسان آنها، آن را بطور ارسال مسلم نقل كرده اند.
اين موضوع كه عبارت است از گستاخى عمر به ساحت قدس نبوى - صلّى اللّه عليه و آله
- و جلوگيرى وى از نوشتن فرمانى توسط پيغمبر - (صلّى اللّه عليه وآله ) - كه براى
هميشه مسلمانان را از پراكندگى و گمراهى نجات دهد - اندكى پيش از رحلت
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله -، رخ داد. اينك قسمتى از روايات
اهل سنّت در اين زمينه را بيان مى كنيم :
بخارى به سند خود از عبيداللّه بن عبداللّه بن مسعود روايت مى كند كه ابن عبّاس گفت :
هنگامى كه وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرا رسيد، گروهى از
رجال از جمله عمر خطّاب در بيت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - حضور داشتند. پيغمبر -
صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: بياييد تا فرمانى براى شما بنويسم كه بعد از آن
گمراه نشويد.
عمر گفت : درد بيمارى بر وى غالب شده ! قرآن در دسترس شماست ، همين كتاب خدا براى
ما كافى است .
در اين هنگام ، حضّار به گفتگو و كشمكش پرداختند؛ برخى مى گفتند: نزديكتر شويد تا
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمانى براى شما بنويسد كه بعد از وى هرگز
گمراه نگرديد. و گروهى حرف عمر را تكرار مى كردند. وقتى سخنان بيهوده و گفتگوى
آنان بالا گرفت ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: برخيزيد!
عبداللّه مسعود مى گويد: ابن عبّاس مى گفت : مصيبت بزرگ اين بود كه اختلافها و
مهمل گويى آنان ، مانع از اين شد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چنين فرمانى را
براى ايشان بنويسد(238) .
اين روايت را مسلم در آخر باب وصايا، اوايل جزء دوم صحيح خود هم
نقل كرده است . احمد حنبل نيز آن را در مسند، جلد
اوّل ، صفحه 325 از عبداللّه عبّاس آورده است . ساير اصحاب سنن و اخبار نيز اين حديث را
نقل كرده و در آن تصرّف نموده و نقل به معنا نموده اند؛ زيرا لفظ مسلمى كه عمر گفت :
پيغمبر هذيان مى گويد! انّ النبى يهجر ولى آنها نوشته اند كه درد بر پيغمبر
فشار آورده است انّ النبى غلب عليه الوجع تا گفتار عمر را اصلاح كنند و جلو
رسوايى آن را بگيرند.
دليل بر اين ، روايتى است كه ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب سقيفه به
اسناد خود از ابن عبّاس آورده است (239) ابن عبّاس مى گويد: چون وفات پيغمبر -
صلّى اللّه عليه وآله - رسيد در حالى كه گروهى از مردم از جمله عمر خطّاب در خانه
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بودند، حضرت فرمود: دوات و صحيفه اى براى من
بياوريد تا فرمانى براى شما بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.
عمر سخنى گفت كه معناى آن اين بود كه درد بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - غلبه
يافته است . سپس عمر گفت : قرآن در نزد ماست ، كتاب خدا براى ما كافى است !
آنها كه در خانه بودند به گفتگو و مشاجره پرداختند يكى مى گفت : نزديك شويد تا
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چنين فرمانى برايتان بنويسد، و ديگرى آن را مى گفت
كه عمر گفته بود. وقتى مهمل بافى و پريشان گويى و مشاجره ايشان فزونى يافت ،
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - برآشفت و فرمود: برخيزيد!....
مى بينيد كه محدّثان و مورّخان ، اعتراض عمر را
نقل به معنا نموده اند و عيناً نقل نكرده اند؟!
و نيز دليل بر اين ، اين است كه محدّثين اهل تسنّن چون در آن ايّام نمى توانستند نام
معترض (عمر) را ببرند، در عوض معارضه را عيناً و بهمان الفاظ
نقل كرده اند.
بخارى در كتاب صحيح خود، جلد دوّم از كتاب : الجهاد والسير، باب : جوائز الوفد، ص
118 به سند خود از ابن عباس روايت مى كند كه گفت : روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبه
اى ! سپس چندان گريست كه زمين از قطرات اشكش تر شد، آنگاه گفت : آرى ، در روز
پنجشنبه درد بيمارى بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فشار آورد. حضرت فرمود:
نامه اى براى من بياوريد تا برايتان فرمانى بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه
نشويد.
اصحاب به نزاع پرداختند، با اينكه مناسب نبود در نزد پيغمبر نزاع كنند. اصحاب
گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد!
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: مرا رها كنيد، حالى كه دارم از آنچه به من نسبت
مى دهيد بهتر است .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هنگام وفات به سه چيز وصيت نمود: مشركان را از
جزيرة العرب بيرون برانيد، ستونهاى مجاهدين را همانطور كه من روانه مى كردم ، شما
هم روانه جهاد كنيد. ابن عباس گفت : سومى را فراموش كردم !
مؤلّف : موضوع سوم نيز چيزى جز اين نبوده كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
خواسته بود چيزى براى ايشان بنويسد تا از گمراهى مصون بمانند، ولى سياست ،
محدّثين را ناگزير ساخته بود كه خود را به فراموشى بزنند! چنانكه شيخ
ابوسليمان حاج داوود دادا، مفتى حنفيان در شهر صور، متذكر شده است .
حديث مزبور را مسلم نيز در آخر كتاب وصيّت صحيح خود، و احمد
حنبل از حديث ابن عبّاس در مسند، جلد اوّل ، صفحه 222 روايت نموده اند. ساير محدثين هم
نقل كرده اند.
نيز مسلم در كتاب وصيت از سعيدبن جبير به طريق ديگرى از ابن عبّاس روايت مى كند كه
گفت : روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبه اى ! سپس چندان گريست كه قطرات اشكهايش بر
رخسارش جارى شد. آنگاه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود: كتف گوسفند و
دوات يا لوح و دوات براى من بياوريد، تا فرمانى برايتان بنويسم كه بعد از آن
هرگز گمراه نشويد.
اصحاب گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد(240) .
هر كس پيرامون اين گستاخى بزرگ كه كتب معتبر و صحاح
اهل سنّت نقل كرده اند، دقت نموده باشد، به خوبى مى داند كه نخستين كسى كه آن روز
گفت : پيغمير هذيان مى گويد عمر خطّاب بود. سپس دسته اى از حاضران نيز او را تأ
ييد كردند.
قبلاً در حديث اول - روايت ابن عباس - گذشت كه گفت : كسانى كه در خانه بودند به
گفتگو پرداختند و كارشان به نزاع كشيد؛ عده اى گفتند: نزديكتر شويد تا پيغمبر
فرمانى برايتان بنويسد كه بعد از وى هرگز گمراه نگرديد، و دسته اى هم سخن عمر
را تكرار كردند؛ يعنى گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد!
در حديثى كه طبرانى در كتاب اوسط از عمر
نقل كرده است (241) ، عمر گفت : وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بيمار شد،
فرمود: صحيفه و دواتى براى من بياوريد، تا فرمانى براى شما بنويسم كه بعد از
آن ، هرگز گمراه نشويد، زنان از پشت پرده گفتند: نمى شنويد پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله - چه مى گويد؟
عمر گفت : من گفتم : شما زنان ، همچون زنانى هستيد كه در برابر يوسف قرار داشتند.
وقتى پيغمبر بيمار مى شود، چشمان خود را فشار مى دهيد، و هنگامى كه سالم باشد سوار
گردنش مى شويد!!(242) .
عمر گفت : در اين موقع پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ايشان را رها كنيد كه
اينان بهتر از شما هستند!
مؤلّف : مى بينيد كه حضرات از نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - پيروى
نكردند، و اگر به آن عمل مى كردند، از گمراهى نجات مى يافتند. كاش ! آنها به عدم
امتثال دستور حضرت اكتفا مى نمودند، و فرمانش را رد نمى كردند و نمى گفتند: كتاب خدا
براى ما كافى است !!.
گويى پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - مانند آنها مقام كتاب خدا را نمى شناخت ، يا اينكه
آنها از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - داناتر به ارزش قرآن و فوايد آن بودند! كاش
! آنها به همينها اكتفا مى نمودند و ديگر با جمله پيغمبر هذيان مى گويد!! به مقام
نبوّت گستاخى نمى كردند. آن هم لحظه اى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در
مقابل آنها، آخرين دم واپسين خويش را طى مى كرد و در
حال احتضار بود! چه سخن زننده اى بود كه در وداع
رسول خدا به آن حضرت گفتند!!
گويى چون آنها از پذيرفتن فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - سر باز زدند و
به زعم خود اكتفا به كتاب خدا نمودند، شب و روز، نداى آسمانى قرآن را نشنيدند كه به
جمع ايشان مى فرمود: آنچه پيغمبر براى شما آورده است ، بگيريد و از آنچه شما را بر
حذر داشته است ، پرهيز كنيد(243) .
گويى وقتى آنها نسبت هذيان گفتن را به رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - دادند، اين
آيه شريفه را نخوانده بودند كه : قرآن گفتار ارجمند است ، به وسيله فرشته اى
ارجمند نازل شده ؛ فرشته اى نيرومند كه در نزد خداى آفرينش مقامى بزرگ دارد و مطاع
و امين است ، و بدانيد كه پيغمبر شما ديوانه نيست (244) .
و اين آيه : قرآن ، گفتارى است كه به وسيله پيكى بزرگ
نازل شده و سخن شاعر نيست ، به ندرت ايمان مى آوريد. وگفتار كاهن نيست ، به ندرت
ياد مى آوريد. اين قرآن از جانب خداوند عالميان فرود آمده است (245) .
وآيه صاحب شما گمراه ومنحرف نيست . واز پيش خود سخن نمى گويد. آنچه او مى گويد
وحى است كه به او مى شود. وفرشته اى بزرگ به وى مى آموزد(246) .
افزون بر اين عقل به تنهايى عصمت آن حضرت را تأ ييد مى كند، ولى حضرات مى
دانستند كه منظور از نوشتن اين فرمان ، تحكيم پيمان خلافت على - عليه السّلام - وتأ
كيد آن به وسيله نصّ خاص است كه به طور عام نيز خلافت ائمّه طاهرين را
شامل مى گردد. به همين جهت مانع شدند كه چنين فرمانى نوشته شود. چنانكه خليفه دوم
در سخنى كه ميان او و عبداللّه بن عباس در گرفت ، به آن اعتراف نمود(247) .
اگر شما خوانندگان در اين جمله از سخن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود:
بياييد تا فرمانى برايتان بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد و در حديث ثقلين
كه فرمود: من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم كه اگر به آنها چنگ بزنيد، هرگز
گمراه نمى شويد و آن كتاب خدا و عترت من است دقّت كنيد، خواهيد دانست كه منظور از اين
دو حديث ، يك چيز بوده است . و پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته است در
بيمارى خود - كه دم واپسين را مى گذرانيد - آنچه را در حديث ثقلين بر ايشان واجب نموده
بود، طى فرمانى ، تفصيل دهد.
علت صرفنظر كردن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از اين منظور نيز همان سخنى بود
كه گستاخانه به آن حضرت گفتند. و آن وجود مقدس را ناگزير ساختند تا منصرف
شود؛ زيرا اگر آن را عملى مى ساخت ، بعد از وى جز فتنه و اختلاف بر سر اينكه آيا
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در نوشته خود - نعوذ باللّه - هذيان گفت ، يا هذيان
نگفت ، چيزى نمى ماند. چنانكه همان لحظه و در برابر ديدگان پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله -، گفتگو در گرفت و كار به كشمكش انجاميد و آن همه سخنان بيهوده و
نامربوط گفتند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم در آن لحظه بيش از اين نمى توانست
بگويد كه به ايشان فرمود: برخيزيد.
اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - اصرار مى ورزيد و فرمان را مى نوشت ، آنها هم
ناگزير مى شدند كه در سخن خود پيغمبر هذيان گفت پافشارى نمايند، و دار و دسته
خود را براى اثبات اين هذيان - نعوذ باللّه - بسيج نمايند تا نغمه هاى ناهنجار ساز
كنند. و به افسانه ها بپردازند و طومارهاى خود را در رد فرمان مزبور و كسانى كه به
آن استناد مى جستند، پر نمايند!
ازين رو حكمت بالغه الهى اقتضا نمود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از نوشتن چنين
فرمانى صرفنظر كند، مبادا آن عده و طرفداران ايشان ، براى نكوهش از مقام نبوت - نعوذ
باللّه - فتح بابى كنند!
افزون بر اين ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - مى دانست كه على - عليه السّلام - و
شيعيان او نسبت به مضمون اين فرمان خاضع هستند. و براى ايشان فرق نمى كرد كه
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - آن را بنويسد يا ننويسد. و مى دانستند كه جز آنان ،
ديگران عمل به آن نخواهند كرد. و در صورتى كه نوشته مى شد آن را معتبر نمى
شمردند. بنابراين حكمت ايجاب مى كرد كه فرمان نوشته نشود؛ زيرا بعد از آن نزاع و
كشمكش ، غير از فتنه و آشوب ، اثر ديگرى از آن به دست نمى آمد.
مدافعان عمر چه گفته اند؟!
شيخ سليم البشرى (مالكى ) رئيس وقت الازهر مصر، در مكتوب 44 - كه ضمن مراجعات
خود به ما نوشت و با جواب ما، در كتاب المراجعات به طبع رسيده است - در دفاع از عمر،
راجع به گستاخى كه به مقام شامخ نبوت نموده است ، مى نويسد:
شايد اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به حاضران فرمان داد تا دوات و بياض
بياورند، نمى خواست مطلبى بنويسد، بلكه مقصود حضرت اين بود كه با اين سخن ،
آنها را امتحان كند. خدا هم عمر فاروق را از ميان صحابه راهنمايى كرد كه از آوردن دوات و
بياض ، جلوگيرى به عمل آورد[!!!]. بنابراين بايد ممانعت عمر را از جمله كارهاى او
دانست كه موافق خواست پروردگار بود و بايد از كرامات او به شمار آيد!
سپس مى نويسد: اين مطلب جواب يكى از علماى بزرگ (سنى ) است ولى به نظر من (شيخ
سليم ) انصاف اين است كه جمله بعدى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود:
هرگز بعد از آن گمراه نمى شويد با اين جواب ، هماهنگ نيست ؛ زيرا اين جمله جواب
دوم امراست . به اين معنا كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته است بفرمايد: اگر
دوات و بياض آوريد، و آن فرمان را برايتان نوشتم ، ديگر گمراه نمى شويد.
پوشيده نيست كه اگر منظور از اين خبر دادن ، تنها امتحان بود، يك نوع دروغ روشن بود،
كه گفتار پيامبران پيراسته از آن است . بويژه در جايى كه نياوردن دوات و بياض ،
بهتر از آوردن آنها بود! افزون بر اين ، جواب مزبور اشكالات ديگرى هم دارد كه بايد
آن را رها كرد و جوابى ديگر داد.
آنگاه مى افزايد: آنچه به طور اختصار مى توان در اينجا گفت اين است كه فرمان پيغمبر
- صلّى اللّه عليه وآله - براى آوردن دوات و بياض ، يك امر ايجابى نبوده كه ترك آن
جايز نباشد و تارك آن گناهكار باشد! بلكه دستور آن حضرت ، جنبه مشورت داشته است
. و رسم بود كه صحابه ، بويژه عمر در اين
قبيل امور، گاهى نظر مخالف ابراز مى داشت ؛ چون عمر در اين گونه موارد از لحاظ ادراك
مصالح و رسيدن به واقع ، خود را موفق مى دانست ! و از جانب خداوند به وى الهام مى
شد!!!
عمر مى خواست بدين وسيله از ناراحتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در صورت املاء
فرمان ، در حال بيمارى و درد، بكاهد. و چنين ديد كه بهتر است با اين وضع ، دوات و
بياض نياورند!!!
چه بسا كه عمر بيم داشت مبادا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چيزهايى بنويسد كه مردم
از درك و انجام آن برنيايند. و مسئول و معاقب باشند؛ زيرا در آن صورت ، نصّ صريح
بود كه امكان نداشت در آن اجتهاد كرد.
شايد هم عمر مى ترسيد منافقان در صحّت مكتوب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه در
حال بيمارى نوشته بود، ايراد كنند و باعث فتنه گردد. به همين جهت گفت : كتاب خدا
براى ما كافى است ! به دليل اينكه خداوند فرموده است : ما چيزى را در قرآن فروگذار
نكرده ايم(248) .
و فرموده است : امروز كامل گردانيدم براى شما دين شما را(249) .
گويى عمر (رض ) اطمينان داشت كه امت اسلام گمراه نمى شوند، چون خدا دين را براى
آنها كامل گردانيده ، و نعمت را برايشان تمام كرده بود!!
سپس شيخ سليم مى نويسد: اين جوابى است كه علماى ما در دفاع از عمر داده اند. ولى اين
جواب نيز خالى از اشكال نيست ؛ زيرا اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود:
گمراه نمى شويد مى رساند كه دستور حضرت براى آوردن دوات و بياض ، امر واجب
بوده است . چون كوشش در تأ مين امورى كه باعث ايمنى از گمراهى مى شود، در صورت
توانايى ما، بدون شك واجب است . همچنين رنجش پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از حضّار
هنگامى كه امرش را امتثال نكردند، فرمود: برخيزيد!
دليل ديگرى است كه امر حضرت ، وجوبى بوده ، نه يك دستور مشورتى !.
آنگاه شيخ سليم مى افزايد: اگر بگوييد: چنانچه آوردن دوات و بياض واجب بود،
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بخاطر مخالفت حضرات ، آن را ترك نمى نمود، چنانكه
به واسطه مخالفت كفّار، تبليغ را ترك نكرد، پاسخ اين است كه : اگر اين سخن درست
باشد، تنها مفيد اين معناست كه نوشتن آن مكتوب بعد از مخالفت حضرات ، بر پيغمبر -
صلّى اللّه عليه وآله - واجب نبود، ولى منافات ندارد كه آوردن دوات و بياض هنگامى كه
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور به آن داشت ، و توضيح داد كه فايده آن ،
ايمن بودن از گمراهى است ، برايشان واجب باشد؛ زيرا
اصل در امر، وجوب امتثال براى مأ مور است ، نه آمر. بويژه هنگامى كه فايده آن نيز فقط
عايد مأ مور شود. مورد بحث هم اين است كه آوردن دوات وبياض بر حاضران واجب بود، نه
بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -!
گذشته از اين ، امكان دارد بر خود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز واجب باشد، ولى
بعد از عدم امتثال كه گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد! اين وجوب از آن حضرت ساقط شده
باشد؛ زيرا در اين صورت ديگر جز فتنه و فساد، اثرى بر آن مترتّب نبود، چنانكه
خودتان گفتيد.
بعضى ديگر از دانشمندان اهل تسنّن گفته اند: عمر و كسانى كه آن روز گفتند: پيغمبر
هذيان مى گويد! از گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نفهميدند كه فرمان پيغمبر
باعث حفظ تمام افراد امت از گمراهى مى شود، به طورى كه بعد از وى حتّى يك فرد هم
گمراه نشود، بلكه آنها اين طور فهميدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود:
به طور دسته جمعى گمراه نمى شويد، و بعد از نوشتن فرمان ، گمراهى به فرد فرد
شما سرايت نمى كند!
اصحاب هم مى دانستند كه هيچگاه اجتماع مسلمين دچار گمراهى نخواهند شد. ازين رو اثرى
براى نوشتن فرمان نديدند، و گمان كردند كه منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
جز افزايش احتياط در حفظ وحدت مسلمين كه با لطف فراوان خود بر آن مى نگريست ، چيز
ديگرى نيست ! به همين جهت چون امر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را وجوبى نمى
دانستند، با آن به مخالفت برخاستند و خواستند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در
آن حال بيمارى ، زحمت نوشتن فرمان را متحمل نگردد و از اين راه ناراحتى
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - را تخفيف دهند!!!.
رئيس الازهر سپس مى نويسد: اين بود آنچه علماى سنّت و جماعت در دفاع از عمر و اعتراض
وى به پيغمبر گفته اند.
سپس خود مى گويد: ولى اگر كسى بدقّت در آن بنگرد به خوبى به سستى و
نادرستى آن پى مى برد؛ زيرا اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: گمراه
نمى شويد - چنانكه گفتيم - مى رساند كه امر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وجوبى
بوده است . رنجش حضرت از ايشان نيز دليل آن است كه حضرات امرى را كه برايشان
واجب بود ترك كردند. و اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - با همه بزرگوارى و
بردبارى به آنها فرمود: برخيزيد! دليل ديگرى است كه حضرات ، امر واجبى را ترك
نمودند كه از هر واجبى واجب تر و نفع آن از هر امر نافعى ، سودمندتر بود.
سپس شيخ سليم مى گويد: بهتر اين است كه بگوييم : اين ماجرا، قضيه خاصى است كه
در مورد بخصوص بر خلاف روش حضرات روى داده است ؛ مانند كودكى كه مى ميرد، و
سخنى كه از دهان مى پرد، و علت واقعى آن را به
تفصيل نمى دانيم . خداوند همه را به راه راست هدايت فرمايد!
پاسخ ما:
شيخ بزرگوار شيخ سليم البشرى تمام وجوهى را كه علماى پيشين
اهل سنّت در دفاع از گستاخى عمر، ذكر كرده اند،
نقل مى كند. و جز اين هم راهى نداشته است ، ولى علم و عدالت و انصاف خود او مانع از اين
شده كه آن ترهّات را بپذيرد. نه تنها همه آنها را سست دانسته ، بلكه خود،
علل سستى و نااستوارى آنها را ذكر كرده است . خداوند كار او را به حسن
قبول بپذيرد.
چون ما نيز آن روز كه با شيخ الازهر مكاتبه داشتيم ، در ردّ آن مدافعات ، وجوهى به نظر
آورديم ، خواستيم به وى عرضه بداريم و حكميّت در آن را به خود او
موكول كنيم :
الف - ازين رو در پاسخ وى نوشتيم : اينكه مدافعان در پاسخ
اوّل گفته اند كه شايد وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - امر كرد دوات و بياض
بياورند، نمى خواست چيزى بنويسد، و فقط قصد داشت كه آنها را امتحان كند، در پاسخ
مى گوييم : گذشته از آنچه شما فرموديد، اصولاً اين واقعه به
دليل نصّ صريح حديث ، در حال احتضار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روى داد.
بنابراين ، لحظه ، لحظه امتحان نبود، بلكه موقع رفع عذر و بيم دادن مردم و سفارش
موضوع مهم ، و خيرخواهى امّت بود. و مى دانيم آدمى كه در
حال جان دادن است ، از هرگونه سخن بيهوده و مزاح ، بر كنار است . او فقط
مشغول به خود و كارهاى مهم خود و امور بستگان خويش است ، بويژه اگر پيغمبر - صلّى
اللّه عليه وآله - هم باشد.
وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در تمام دوران حيات خويش - كه از سلامتى
كامل برخوردار بود - مناسب نديد كه اصحاب را امتحان كند، چگونه در
حال احتضار آن را مناسب ديد؟ علاوه ، وقتى حضرات در حضور پيغمبر - صلّى اللّه عليه
وآله - به گفتگو و سخنان نامربوط و نزاع پرداختند و حضرت فرمود: برخيزيد! خود،
رنجش آشكار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، از ايشان بود. اگر مخالفان كارى به
صواب كرده بودند، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مخالفت آنها را تحسين مى كرد و
خشنودى خود را از آن آشكار مى ساخت .
هر كس در پيرامون اين روايت ، بخصوص اينكه گفتند: پيغمبر هذيان مى گويد درست
فكر كند، به يقين مى داند كه حضرات ، مى دانستند
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - قصد كارى دارد كه ايشان آن را ناخوش مى دارند، و
لذا بلادرنگ آن سخن را بر زبان راندند. و پيغمبر را رنجاندند. و در حضور مقدّسش ، آن
همه سخنان لغو وكلمات مزخرف گفتند و نزاع و كشمكش به راه انداختند، چنانكه بر كسى
پوشيده نيست .
افزون بر اين ، گريه ابن عباس ، پس از اين ماجرا كه آن را مصيبتى شمرد، خود
دليل بطلان جواب مدافعان عمر است .
ب - مدافعان مى گويند: عمر در ادراك مصالح ، موفق بود و نظرى صائب داشت ! و از
الهام الهى برخوردار بود در صورتى كه اين معنا، در اين جا
قابل پذيرش نيست ؛ زيرا معناى آن اين است كه در اين واقعه ، حقّ با عمر بود، نه با
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -! و در آن روز الهام به عمر صادق تر از وحيى بود كه
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - راستگوى امين به زبان مى راند!!!
ج - مدافعان گفته اند: عمر خواست جلو ناراحتى بيشتر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را
- كه ممكن بود به واسطه نوشتن فرمان در حال بيمارى ، براى حضرت پديد آيد -
بگيرد در صورتى كه خواننده مى داند كه نوشتن آن مكتوب ، باعث آرامش قلب ، و خشنودى
دل و روشنى چشم و حفظ امت آن حضرت از گمراهى بود.
افزون بر اينها، اصولاً فرمان مطاع و اراده قدسيه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بود
كه دوات و بياض خواست ، و پس از صدور امر، كسى را نمى رسد كه آن را ردّ كند يا بر
خلاف اراده وى سخن بگويد: وَما كانَ لِمُؤ مِنِ وَلامُؤ مِنَةٍ اِذا قَضى اللّهُ وَرَسُولُهُ اَمراً اَن
يَكُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِن اَمرِهِم وَمَن يَعصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً.
|