next page

fehrest page

back page

ابوبكر گفت : دوست نداشتم او را كه مشغول نماز است بكشم ، شما هم كه از قتل نمازگزاران منع كرده ايد!!
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مجدداً از حضّار پرسيد: چه كسى اين مرد را به قتل مى رساند؟
عمر گفت : من ! او نيز وقتى به سراغ ذوالثديه آمد، ديد سر به سجده نهاده است . عمر نيز گفت : ابوبكر بهتر از من مى دانست ، سپس ‍ برگشت .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: چه كردى ؟!
عمر گفت : ديدم صورت به خاك گذارده ، نخواستم او را بكشم .
باز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: چه كسى اين مرد را مى كشد؟!
على - عليه السّلام - گفت : من .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آرى ، تو او را مى كشى ، ولى اگر او را ببينى ! على - عليه السّلام - هم به سراغ او رفت ، اما او رفته بود.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اگر اين مرد كشته مى شد، حتّى دو نفر از امّتان من با هم اختلاف پيدا نمى كردند.
حافظ محمدبن موسى شيرازى ، اين حديث را در كتابى كه از تفاسير يعقوب بن سليمان ، مقاتل بن سليمان ، يوسف قطّان ، قاسم بن سلام ، مقاتل بن حياد، على بن حرب ، سدى ، مجاهد، قتاده ، وكيع ، ابن جريح و ديگران استخراج نموده ، نقل كرده است .
برخى از دانشمندان نامى نيز، آن را از احاديث مسلم دانسته اند؛ مانند ابن عبدربّه اندلسى در اواخر جزء اوّل عقد الفريد، آنجا كه به گفتار اصحاب اهواء مى رسد.
سپس در پايان آن مى گويد: پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اين اولين شاخى است كه در ميان امّت پيدا شد. اگر او را مى كشتيد، دو نفر هم با هم اختلاف پيدا نمى كردند. بنى اسرائيل هفتاد و دو فرقه شدند و اين امّت نيز بزودى به هفتاد و سه فرقه مى رسند، همگى در آتش دوزخند جز يك فرقه(181) .
11 - سرپيچى مجدد از فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
مورد ديگرى كه شيخين در مقابل نصّ اجتهاد نمودند، روزى بود كه براى دومين بار، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به آنها دستور داد تا اين عنصر مرتد را به قتل برسانند. ولى آنان مانند بار اوّل ، از اجراى فرمان رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - امتناع ورزيدند.
ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه ابوبكر خدمت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمد وگفت : يا رسول اللّه ! من از فلان درّه مى گذشتم ، ديدم مردى وارسته و خوش سيما، نماز مى گزارد.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: برو و او را بكش !
ابوبكر رفت ، ولى چون او را به آن حال ديد، خوش نداشت او را بكشد و نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بازگشت !
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - به عمر فرمود: تو برو و او را به قتل برسان .
وقتى عمر آمد و او را به همان حال كه ابوبكر ديده بود، ديد، حاضر نشد او را بكشد. از اين رو برگشت و گفت : يا رسول اللّه ! چون ديدم با خشوع نماز مى گزارد از كشتن او خوددارى كردم !
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: يا على ! برو و اين مرد را بكش .
على - عليه السّلام - رفت ولى او را نديد، سپس برگشت و گفت : يا رسول اللّه ! او را نيافتم .
در اينجا رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اين مرد و همفكران او، قرآن مى خوانند، ولى هنوز صداى تلاوت آن از گلويشان نگذشته ، كه از دين خارج مى شوند؛ مانند تيرى كه از كمان بيرون رود! و ديگر بازگشت به دين نمى كنند، چنانكه تير وقتى رها شد ديگر به جاى خود باز نمى گردد. آنها را بكشيد كه بدترين مردم روى زمين هستند.
تذكار:
هر كس اين دو حديث را كه راجع به اين مرد مرتد خارجى است ، مورد امعان نظر قرار بدهد؛ يعنى حديث ابو يعلى از انس بن مالك - كه قبلاً نقل كرديم - و حديث احمدبن حنبل از ابوسعيد خدرى كه در اينجا آورديم ، به خوبى پى مى برد كه اين مرد خارجى ، دو روز داشت كه در هر دو روز، رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - دستور داد تا ابوبكر و عمر او را به قتل برسانند، ولى آنها گستاخى نموده و امتناع ورزيدند.
حديث اوّل - حديث انس بن مالك - صريح است در اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - قبلاً او را نمى شناخت ، از وى نام بردند و اوصافش را نقل كردند، باز پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نشناخت ، به همين جهت ، درباره او دستورى صادر نكرد، تا اينكه او را ديد و شناخت و علامتى از شيطان در پيشانى وى مشاهده كرد، علاوه بر خودخواهى كه در او بود، در اين هنگام حضرت ، دستور قتل او را صادر نمود.
نماز اين مرد خارجى - كه شيخين را به شگفتى آورد - روز اوّل در مسجد بود و پس از آن دستور قتل وى صادر شد.
و امّا حديث احمدبن حنبل در مسند، از ابوسعيد، صريح است در اينكه : ابوبكر، اين خارجى را ديد كه در يكى از درّه ها نماز مى خواند، نه در مسجد. و خشوع و نماز او باعث تعجّب وى شد. ابوبكر هم به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خبر داد. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز فوراً دستور داد او را به قتل برسانند.
پس اين دو روايت ، بدون شك ، در دو مورد رسيده است . و آنها در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اجتهاد نمودند و به رأ ى خود عمل كردند!!!
خوارج چه كسانى بودند؟
خوارج كسانى بودند كه از دين اسلام خارج گشتند و با اميرالمؤمنين على - عليه السّلام - پيكار نمودند. اينان در جنگ صفّين حكميّتى را كه خود بر آن حضرت تحميل كردند، آن را بهانه قرار دادند و بر آن پيشواى عادل ، شوريدند. در آن هنگام ؛ خوارج هشت هزار نفر يا بيشتر بودند.
اميرالمؤمنين - عليه السّلام - ايشان را دعوت كرد تا خدا و سراى ديگر را به ياد آنها آورد و اشتباه ايشان را به رخ آنان بكشد، ولى آنها دعوت حضرت را ردّ كردند و از وى خواستند اعتراف كند كه كافر شده است !!! سپس توبه كند تا خدا او را ببخشد!!
وقتى حضرت ملاحظه فرمود كه خوارج دعوتش را اجابت نكردند، عبداللّه بن عبّاس را به سوى آنها اعزام داشت . عبداللّه بن عبّاس نيز مأ موريت خود را به خوبى انجام داد و با استدلال لازم ، سخافت رأ ى آنها را روشن ساخت و از ايشان خواست كه دست از خودسرى بردارند. ولى خوارج در سركشى و گمراهى خود اصرار ورزيدند. گويى گوشهايشان كر و دلهايشان سنگ بود.
خوارج اتفاق نمودند كه هر مسلمانى بر خلاف نظر آنها رفتار كند، كافر است ! و خون و زن و مال آنها برايشان حلال است ! به همين جهت ، بر ضدّ مسلمانان شورش كردند و هر كس را كه ديدند به قتل رسانيدند. يكى از اينان خباب بن ارت تميمى بود، كه او را كشتند و شكم زن باردارش را دريدند!
چون كار شورش و فساد آنها بالا گرفت ، اميرالمؤمنين - عليه السّلام - آنها را نصيحت كرد و دعوت فرمود كه از قرآن و دستور پيغمبر و روش عموم مسلمين ، خاصّه اوامر آن حضرت - كه پيشواى رسمى مسلمانان بود - پيروى كنند. و دست از سركشى و عواقب ناگوار آن بردارند.
ولى آنها در سركشى خود اصرار ورزيدند و مانند قوم نوح ، انگشتهاى خويش را در گوشها مى نهادند تا صداى آن حضرت را نشنوند! در برابر امام مسلمين صف كشيده و با خودسرى و نخوت ، مهيّاى جنگ شدند.
بدين علت و به استناد فرمان خداوند كه مى فرمايد: فَقاتِلُوا الَّتى تَبغى حَتّى تَفى ءَ اِلى اَمرِاللّهِ(182) و اِنَّما جَزاءُ الَّذينَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسعَونَ فِى الا رضِ فَساداً اَن يُقَتَّلُوا(183) .
حضرت نيز با آنها جنگيد و بيش از ده نفر از خوارج جان به سلامت نبردند و از سپاه آن حضرت نيز افزون از ده نفر به شهادت نرسيدند. البته اين پيشگويى را خود حضرت در اثناى گفتگوى به خوارج با آنها خبر داد، ولى آنها اعتنايى نكردند.
سپس عدّه ديگرى از گمراهان به اين گروه قليل از خوارج كه كشته نشدند، پيوستند و درباره حكميت صفّين (كه عمروعاص - نماينده شام - به نفع معاويه و ابوموسى اشعرى - نماينده عراق - به زيان على - عليه السّلام - رأ ى دادند) نظر خوارج را تأ ييد كردند (نه على - عليه السّلام - و نه معاويه ، هيچكدام را شايسته رهبرى مسلمين ندانستند) اين عده نيز بر ضدّ زمامداران ، شوريدند.
وقتى عبداللّه زبير در مكه به حكومت رسيد، گروهى از اين افراد شورشى و خارجى در عراق به سركردگى نافع بن ازرق ، و گروه ديگرى در يمامه به زعامت نجدة بن عامر حرورى آشكار گشتند.
نجدة اين عقيده را به مذهب خوارج افزود كه : هركس با آنها براى جنگ مسلمين خارج نشود، كافر است . و چنان مذهب خود را توسعه دادند كه حكم زناى محصنه را باطل كردند(184) وقطع دست دزد را از بغل واجب دانستند. و نماز زن حائض را فرض ‍ شمردند. و ساير بدعتهايى كه اينجا محل ذكر آنها نيست .
هم اكنون طوايفى از اين فرقه در اكناف كشورهاى اسلامى وجود دارند. ابن بطوطه ؛ جهانگرد مشهور، در قرن هشتم هجرى ، در عمان آنها را ديده است . و در جزء اوّل سفرنامه خود(185) نوشته است : مردم عمّان پيرو مذهب اباضى هستند. نماز جمعه را در ظهر چهار ركعت مى خوانند. پس از نماز، پيشنماز، آياتى از قرآن مجيد را تلاوت مى كند و سخن خود را مانند خطبه ايراد مى نمايد. نسبت به ابوبكر و عمر، تمايل نشان مى دهند، ولى از عثمان و على چيزى نمى گويند و وقتى مى خواهند از على نام ببرند با كنايه مى گويند: آن مرد!!!.
از عبدالرحمن بن ملجم ملعون ، تمجيد مى كنند و مى گويند: وى بنده شايسته اى بود كه فتنه را ريشه كن ساخت !!
سپس ابن بطوطه مى گويد: فساد در ميان زنانشان شيوع دارد. آنها فاقد غيرت هستند. و از زنا دادن زنان خود باكى ندارند! من روزى نزد سلطان عمان ؛ ابو محمدبن نبهان - كه از قبيله ازد بود - نشسته بودم ، زنى بسيار جوان و خوش صورت ، با روى باز آمد و مقابل او ايستاد و گفت : اى ابومحمد! شيطان در سرِ من طغيان كرده است !
سلطان گفت : برو و شيطان را بيرون كن !
زن گفت : چطور مى توانم با اينكه در پناهِ تو هستم اين كار را انجام دهم !
سلطان گفت : برو هر كارى مى خواهى بكن !
وقتى آن زن زيبا رفت ، سلطان گفت : اين زن و امثال او كه مى خواهند مرتكب اين عمل شوند، در پناهِ سلطان آزادند. پدر و خويشان وى حق ندارند او را باز دارند و اگر او را كشتند، به قصاص وى به قتل مى رسند! زيرا زن در پناه سلطان است !!
درباره كشتن خوارج ، روايات بسيارى از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيده است ، بويژه از طريق عترت طاهره - عليهم السّلام -. كافى است كه از طريق اهل تسنّن ، گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را از حديثى كه اين فرقه را توصيف فرموده است ، نقل كنيم .
حضرت فرمود: قرآن مى خوانند، ولى هنوز از حلقومشان تجاوز نكرده است كه دست به كشتن پيروان اسلام مى زنند. بت پرستان را به كمك مى گيرند و مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از اسلام خارج مى شوند. اگر آنها را درك كرديد، مانند قوم عاد، به قتل برسانيد(186) .
در حديث ديگرى فرمود: اگر دسترسى به ايشان پيدا كردى ، مانند قوم ثمود آنها را به قتل برسان .
و همچنين رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - در حديثى ديگر فرمود: آنها افرادى كم سن هستند، و از نظر فكرى سفيه مى باشند، سخن پيغمبر را نقل مى كنند و قرآن مى خوانند، ولى هنوز از حنجره شان خارج نشده ، مانند تيرى كه از كمان رها مى شود، از دين خارج مى گردند. هرگاه آنها را ديديد بكشيد؛ زيرا در كشتن آنها براى قاتل در روز قيامت ، پاداشى هست (187) .
از اين قبيل روايات صحيح درباره تشويق مسلمانان به جنگ با خوارج فراوان رسيده است كه تمام آنها دلالت بر كفر ايشان دارد و مى گويد: كشتن آنها مانند كشتن عاد و ثمود است (188) .
روايات در اينكه خوارج بدترين مردم روى زمين هستند نيز از طريق فريقين سنّى و شيعه متواتر است . از جمله اين روايت است كه ابوذر و رافع بن عمر غفارى از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روايت كرده اند كه فرمود:
بعد از من در ميان امّت من قومى پيدا مى شوند كه قرآن مى خوانند و هنوز از حلقومشان بيرون نيامده از دين خارج مى شوند؛ مانند تيرى كه از كمان بگذرد، و ديگر بر نمى گردند. اينان بدترين مردم روى زمين هستند(189) .
مؤلّف : كلام رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: هنوز از حلقومشان بيرون نيامده ... يعنى : دلهايشان قرآنى را كه مى خوانند نمى فهمند، و از آنچه تلاوت مى كنند نفع نمى برند. و جز كلمات و حروفى كه هنگام قرائت ، از گلويشان بيرون مى آيد، بهره اى ندارند. بنابراين ، دلهاى ايشان به واسطه اعمالى كه انجام مى دهند، گرفته است . و چيزى از نور قرآن در آن راه پيدا نمى كند. تلاوت قرآن از ايشان پذيرفته نمى شود. و عمل نيكويى برايشان ثبت نمى گردد!
و نيز ابوبرزه روايت نموده كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - درباره خوارج فرمود: قرآن مى خوانند ولى هنوز از گلويشان خارج نشده ، مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از دين بيرون مى روند، و ديگر باز نمى گردند. اينان هميشه بر ضدّ مسلمانان قيام مى كنند تا آنكه آخرين فرد ايشان با دجّال خروج كند. پس وقتى آنها را ديديد بكشيد. وقتى آنها را ديديد بكشيد! وقتى آنها را ديديد بكشيد! آنها بدترين مردم هستند، بدترين مردم ! بدترين مردم روى زمين(190) .
مؤلّف : اگر اينان بدترين يا از بدترين مردم روى زمين باشند، پس اينها از بت پرستان و منكرين اديان هم بدتر و خطرناكتر هستند. و همين در كفر ايشان كافى است .
مؤلّف : پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: يا على ! دشمن تو يا زنازاده است يا نطفه او در حال حيض بسته شده و يا منافق است (191) .
بخارى از ابوسعيد خدرى روايت مى كند كه گفت : روزى پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - مالى را ميان ما تقسيم مى كرد. ذوالخويصره(192) - كه مردى از بنى تميم بود - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! با عدالت تقسيم كن ! پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: واى بر تو! اگر من عادل نباشم پس عادل كيست ؟ اگر من عادل نباشم تو زيان برده اى .
عمر گفت : اجازه بده گردنش را بزنم(193) .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: او را رها كن ، او يارانى دارد كه شما نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها كوچك مى شماريد. قرآن مى خوانند، ولى هنوز از گلويشان برنيامده ، مانند تيرى كه از كمان بگذرد، از دين خارج مى شوند. تير و شمشير و لباسشان آلوده به خون كسى نيست . پيشانى آنها از كثرت سجده ، پينه بسته است . رئيس آنها اين مرد است كه رخسارى سياه دارد و يكى از بازوانش مانند پستان زن مى باشد يا مثل پستان ، متحرك است . وقتى كه مسلمانان دچار تفرقه مى شوند(194) اينان سر به شورش بر مى دارند.
ابوسعيد به راوى گفت : شاهد باش كه اين را من از پيغمبر شنيدم و گواهى مى دهم كه على بن ابى طالب با آنها مى جنگد و من نيز با او خواهم بود. پس آن مرد را آوردند. و من وقتى نگاه كردم ديدم همانطور است كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده بود(195) .
روايات راجع به خوارج ، نظير آنچه ذكر شد و بيان اعمال و روحيات آنها از طريق عترت طاهره - سلام اللّه عليهم - متواتر(196) است . از طريق عامه نيز بسيار است . بايد در جاى خود در كتب هر دو طايفه آن را ملاحظه نمود. بويژه صحاح ششگانه و ساير مسانيد بزرگان ايشان كه مدار علم و عمل آنان است .
اين روايات ، يكى از علايم نبوت پيغمبر خاتم - صلّى اللّه عليه وآله - و نشانه هاى اسلام است ؛ زيرا در آن ، خبر از آينده داده شده كه بعد از پيغمبر، مانند بامدادِ روشن ، آشكار گشت .
مردم به خوبى خروج اين افراد را از دين اسلام ديدند؛ هنگامى كه بر ضدّ اميرالمؤمنين - عليه السّلام - قيام كردند، آن هم موقعى كه مردم دو دسته شدند و چنانكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: نزديكترين دو طايفه به حقّ، آنها را مى كشند(197) على - عليه السّلام - و يارانش با آنها جنگيدند. در بقيه اوصاف نيز همانطور بودند كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرموده بود.
بحث راجع به خوارج را با حديثى كه طبرانى در كتاب اوسط از جندب بن زهير - كه از ياران مخصوص اميرالمؤمنين و افسران نامدار آن حضرت بود - نقل مى كند، خاتمه مى دهيم :
جندب بن زهير مى گويد: وقتى خوارج از سپاه على - عليه السّلام - كناره گرفتند و بر آن حضرت شوريدند، به اتفاق امام - عليه السّلام - به جنگ ايشان رفتيم . وقتى به اردوگاه آنها رسيديم ، طنين آهنگ قرائت قرآن آنها را، مانند صداى زنبوران عسل شنيديم ! چون نزديك شديم ، در ميان آنها افرادى وارسته ديديم . من از تماشاى آنان ناراحت شدم .
پس ، از آنها كناره گرفتم و پياده شدم و در حالى كه افسار اسبم را گرفته و تكيه به نيزه ام داده بودم ، گفتم : پروردگارا! اگر پيكار با اينان خدمتى به دين توست پس مرا به آن رهبرى كن و چنانچه اين كار، گناه است مرا از آن برحذر بدار! در همان حال اميرالمؤمنين - عليه السّلام - سر رسيد. همينكه حضرت به من نزديك شد، فرمود: اى جندب ! از خشم الهى پرهيز كن . سپس حضرت پياده شد و به نماز ايستاد.
در اين هنگام ، مردى آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين ! با خوارج كار داريد؟
فرمود: چطور!
گفت : براى اينكه آنها از نهر گذشتند و رفتند.
حضرت فرمود: نه ! از نهر نگذشته اند.
آن مرد گفت : سبحان اللّه !
متعاقب آن ديگرى آمد و گفت : خوارج نهر را قطع كردند و از آنجا گذشتند.
حضرت فرمود: نه ! نهر را قطع نكردند.
آن مرد گفت : سبحان اللّه !
باز ديگرى آمد و گفت : آنها از نهر گذشتند و رفتند.
فرمود: آنها از نهر نگذشتند و نمى گذرند. و چنانكه خدا و پيغمبر فرموده اند در آن سوى نهر كشته خواهند شد.
سپس حضرت ، سوار شد و به من فرمود: اى جندب ! من مردى را به سوى آنها مى فرستم كه ايشان را به كتاب خدا و سنّت پيامبرشان دعوت كند، ولى آنها به وى اعتنا نمى نمايند و تيربارانش مى كنند.
اى جندب ! ده نفر از ما كشته نمى شوند و از آنها نيز ده نفر جان به سلامت نمى برند. سپس فرمود: چه كسى اين قرآن را مى گيرد و مى رود كه اين عده را به كتاب خدا و سنّت پيغمبر دعوت كند و در اين راه كشته شود و در عوض ، خداوند او را وارد بهشت نمايد؟
جوانى از قبيله بنى عامربن صعصعه پاسخ مثبت داد. جوان قرآن را گرفت و به طرف آنها رفت . همينكه به آنها نزديك شد، بارانى از تير بر وى باريد و شهيد شد.
اميرالمؤمنين - عليه السّلام - فرمود: حمله كنيد! جندب گفت : من با اين دستهاى خودم قبل از نماز ظهر، هشت نفر از آنها را كشتم . همانطور كه حضرت فرموده بود، ده نفر از ما كشته نشدند و از آنها نيز بيش از ده نفر نجات نيافتند!
12 - جنگ با كسانى كه از پرداخت زكات به ابوبكر كوتاهى ورزيدند
اينان كسانى بودند كه چون در منصب جانشينى ابوبكر نسبت به پيغمبر، ترديد داشتند، از پرداخت زكات به وى كوتاهى ورزيدند، نه اينكه در اصل وجوب زكات ترديد داشتند؛ به طورى كه محمد حسنين هيكل در كتاب : الصديق ابوبكر! مى نويسد:(198)
محدثين نامى و حافظان اخبار، روايت كرده اند كه ابوبكر، صحابه را گِرد آورد و درباره جنگ با آنها مشورت نمود. نظر عمر و طايفه اى ديگر اين بود كه با مردمى كه ايمان به خدا و پيغمبر او دارند، نبايد جنگيد، بلكه بايد از وجود ايشان در پيكار با دشمن اسلام ، نيرو گرفت .
شايد پيروان اين فكر، اكثريت حاضران را تشكيل مى داد، در حالى كه طرفداران جنگ ، در اقليت بودند. ظنّ غالب اين است كه بر سر اين موضوع خطير، كشمكش سختى ميان دو دسته در گرفته باشد و ابوبكر ناگزير شده نظر اقليّت را تأ ييد كند؟!
او در تأ ييد نظريه خود سرسختى نشان داد. به دليل اينكه وى گفت : به خدا قسم ! اگر اينان زكات سالانه اى را كه به پيغمبر مى دادند از من دريغ بدارند، به همين دليل با آنها جنگ خواهم كرد.
ولى عمر - كه متوجه عواقب سوء اين تصميم بود - گفت : چگونه مى خواهى نبرد كنى با كسانى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: مأ مور شده ام با مردم پيكار كنم تا معتقد شوند كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و محمّد نيز فرستاده اوست ، و هركس اعتراف كرد، مال و خونش از طرف من مصون است مگر اينكه حق آن را ادا نكرده باشد و حساب آنها نيز با خداست ؟!
ولى ابوبكر سخن عمر را به هيچ گرفت و بلادرنگ گفت : به خدا قسم با كسى كه ميان نماز و زكات فرق مى گذارد، جنگ خواهم كرد؛ زيرا زكات حق مال است و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: مگر حق آن را ادا نكرده باشد.
مؤلّف : خداوند ابوبكر را ببخشد! كه مى خواست نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را ناديده بگيرد، و آن را با آنچه سياستش ‍ اقتضا داشت كه با آنان وارد جنگ شود، هماهنگ سازد؟
وگرنه افرادى كه آن روز كشته شدند و به خدا و پيغمبرش ايمان داشتند، هيچ كدام ميان نماز و زكات فرق نمى گذاشتند، بلكه آنها در پرداخت زكات به حكومت او كوتاهى نشان دادند؛ زيرا سمت جانشينى وى نسبت به پيغمبر (صلّى اللّه عليه وآله ) - به واسطه ترديدى كه اينان داشتند - براى آنها ثابت نشده بود. از اين رو در نپرداختن زكات به وى ، معذور، بلكه مأ جور بودند.
بنابراين ، ايشان با كوتاهى خود، حقّ اموال و حقّ زكات خود را ادا كردند!؛ زيرا از جمله حقوق مال و زكات آنان اين بود كه بايد در هر كدام ، فقط به حكم خدا و پيغمبر او يا كسى كه براى آنها ثابت شود كه از جانب خدا و پيغمبرش بر ايشان ولايت دارد، ترتيب اثر بدهند.
اگر عذر آنها به ابوبكر مى رسيد، ممكن بود در كوتاهى از پرداخت زكات به آنها مهلت بدهد، ولى آن ستمديدگان كجا مى توانستند به ابوبكر دست يابند تا حقّ را به جانب آنها بدهد؟!
مى بينيد كه انبوه احاديث كتب صحاح ، صريح در مصون بودن خون اين دسته از مؤمنين و امثال آنهاست . اين احاديث انبوه ، برخى عام وبعضى مطلق است . نه مخصصى براى عام و نه مقيدى براى مطلق آن است تا بتوان بدان وسيله براى مباح بودن جنگ و كشتار ايشان ، تشبث جست .
و اينكه ابوبكر گفته است : زكات ، حق مال است ، تخصيص و تقييد نيست ؛ زيرا جز وجوب پرداخت زكات بر مكلّفين به آن ، معناى ديگرى از آن استفاده نمى شود. و مى رساند كه ولى امر؛ يعنى قائم مقام پيغمبر، بايد آن را از ايشان مطالبه كند و از آنان بگيرد. اگر از پرداخت آن امتناع ورزيدند، لازم است بدون جنگ ، با اعمال قدرت از آنها گرفت .
جنگ با آنان معارض با حقّ خون آنهاست كه در روايات عام ، تصريح به حفظ آن شده است . و چنانكه گفتيم ، مجرد ظنّ ابوبكر نمى تواند آن ادله عام را تخصيص دهد.
اينك قسمتى از آن روايات عام را از صحيح مسلم(199) نقل مى كنيم : در آن روايت آمده است كه چون پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در جنگ خيبر، پرچم را به دست على - عليه السّلام - داد، به وى فرمود: برو و به اطراف خود نگاه مكن ! على - عليه السّلام - هم رفت ، سپس ايستاد، ولى به اطراف نگاه نكرد. آنگاه با صداى رسا گفت : يا رسول اللّه ! بر چه پايه اى با اينان نبرد كنم ؟
فرمود: بر اين پايه كه گواهى دهند خدايى جز خداى يگانه نيست و محمّد فرستاده خداست ؛ اگر اين كار را كردند، خون و مال خود را حفظ كرده اند، مگر اينكه حق آن را ادا نكنند. و حساب ايشان هم بر خداوند است .
و نيز در صحيح بخارى و مسلم با سلسله سند از اسامة بن زيد روايت مى كنند كه گفت : پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ما را به حرقه(200) فرستاد، صبحگاه بر كافران آنجا حمله برديم و ايشان را شكست داديم . من و يكى از مردان انصار، به مردى از آنان رسيديم . وقتى او را در ميان گرفتيم گفت : لااله الاّ اللّه . مرد انصارى خوددارى كرد، ولى من با نيزه او را به قتل رساندم .
وقتى برگشتيم و اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد، فرمود: اى اسامه ! بعد از اينكه او گفت : لااله الاّ اللّه او را كشتى ؟
عرض كردم : من گمان كردم او با اين عبارت گفته است ، پناه به خدا. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - چندان سخن خود را تكرار كرد كه من تمنّا كردم كاش ! قبل از آن روز مسلمان نبودم !
مؤلّف : اسامه اين تمنّا را نكرد مگر بعد از آنكه گمان برد، تمام كارهايى كه پيش از آن واقعه انجام داده بود، مانند ايمان به خدا، نماز، زكات ، روزه ، حج ، مصاحبت پيغمبر، جهاد و غيره ، نمى توانند اين گناه او را از ميان ببرند، و مى دانست كه اعمال شايسته او به وسيله اين عمل از ميان رفت .
سخن او مى رساند كه وى بيم داشته بعد از اين عمل ، آمرزيده نشود. به همين جهت ، تمنّا كرد اى كاش ! بعد از اين واقعه اسلام مى آورد تا مشمول گفته پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - باشد كه فرمود: الاسلام يجب ما قبله ؛ يعنى : اسلام اعمال پيش از خود را از ميان مى برد.
كافى است كه خواننده از همين سخن اسامه پى به احترام گوينده لا اله الاّ اللّه و مصون بودن خون او ببرد.
بخارى در باب فرستادن على و خالد به يمن از كتاب صحيح خود روايت مى كند كه مردى ايستاد و گفت : يا رسول اللّه ! از خدا بترس ! پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: واى بر تو! آيا من سزاوارترين مردم روى زمين نيستم كه پناه به خدا مى برم ؟
خالد گفت : يا رسول اللّه ! گردن او را نزنم ؟
فرمود: نه ، شايد او نماز بگزارد!
اين حديث را احمدبن حنبل(201) از ابوسعيد خدرى نيز آورده است . نظير آن را ابن حجر عسقلانى در الاصابه شرح حال سرحوق منافق ، نقل كرده است ، كه وقتى او را آوردند تا به قتل برسانند، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آيا او نماز مى گزارد؟
گفتند: هر وقت مردم او را ببينند، بله !
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: خداوند مرا از كشتن نمازگزاران برحذر داشته است .
همچنين ذهبى در آخر ترجمه عامربن عبداللّه يسار، از كتاب ميزان الاعتدال خود از انس بن مالك روايت مى كند كه نزد پيامبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نام مردى را بردند و گفتند: اين مرد پناهگاه منافقين است . وقتى درباره او زياد سخن گفتند، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - دستور قتل او را صادر كرد. سپس فرمود: نماز مى خواند؟ گفتند: آرى ، نمازى كه سودى به حال او ندارد.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: خدا مرا از كشتن نمازگزاران منع كرده است !
مؤلّف : اى كاش ! خالدبن وليد، احترام نمازگزاردن مالك بن نويره را نگاه مى داشت ، و از كشتن او خوددارى مى كرد! در حالى كه عبداللّه عمر و ابوقتاده انصارى ، شهادت دادند كه مالك در روزى كه كشته شد با آنان نماز صبح گزارد. ولى چون خالد، مفتون زن زيباى مالك شده بود، براى رسيدن به وصال او، شوهرش را كشت !!
در صحيح مسلم و بخارى با اسناد خود از عبداللّه عمر روايت مى كنند كه گفت : روزى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى به كعبه اشاره كرد و فرمود: آيا مى دانيد اين چه شهرى است ؟ گفتند: خدا و پيغمبرش بهتر مى دانند.
فرمود: اين شهر محترمى است .
آيا مى دانيد امروز چه روزى است ؟
گفتند: خدا و پيغمبرش بهتر مى دانند.
فرمود: امروز روز محترمى است . خداوند نيز خون و مال و ناموس شما را مانند امروز و اين ماه و اين شهر، محترم داشته است .
كتب معتبر حديث اهل تسنّن ، مملوّ از اين قبيل احاديث و مضمون آنهاست . در اين خصوص براى مسلمانان شكى باقى نمى گذارد.
به استناد اين روايات ، قتل يك فرد مسلمان به مجرد كوتاهى در پرداخت زكات به حاكم مسلمان ، حلال نيست . بويژه كه كوتاهى او ناشى از شبهه اى باشد كه او را ناگزير ساخته در اصل منصب حكومت او ترديد كند. چنانكه بعضى از قبايل عرب ، هنگام رحلت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، چنين وضعى داشتند. و فتنه و آشوب بالا گرفت و بسيارى از مردم عرب از اسلام برگشتند. مهاجرين و انصار نيز درباره خلافت ، به كشمكش پرداختند و هر كدام دو نظريه داشتند، بلكه انصار، داراى سه نوع نظريه بودند.
در اثناى اين آشوبها با ابوبكر بيعت شد و - چنانكه گفته شد - بيعت او لغزشى بود كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن نگاهداشت .
پس ، طبيعى بود كه با اين وصف ، صحّت بيعت ابوبكر و اتفاق نظر امت نسبت به آن ، دستخوش ترديد شود، بلكه اوضاع در آغاز كار، ناگوارتر از اين بود كه يادآورد شديم و شك و ترديد و پريشانى آن را فرو گرفته بود.
بنابراين ، افراد با ايمانى كه درباره خلافت ابوبكر، شك داشتند و نمى دانستند كه او شرعاً جانشين پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - است و امر و نهى او واجب مى باشد، و به همين جهت نيز در پرداخت زكات به حكومت او كوتاهى نشان دادند، نبايد مورد ايراد و مؤاخذه واقع شوند.
13 - كشته شدن مالك بن نويره به امر خالدبن وليد و بى اعتنايى ابوبكر نسبت به آن
اين ماجرا در بطاح (نقطه اى از سرزمين مالك بن نويره ) واقع شد. در آن روز فرماندهى كلّ قواى اسلام از طرف ابوبكر به خالدبن وليد واگذار شده بود و او اختيارات تامّ داشت و فعال مايشاء بود!
خالد در ميان قبيله مالك ، نه تنها مسلمانان را پس از امان دادن كشت ، بلكه كشتگان را مثله كرد(202) و زنان با ايمان را اسير نمود و اموال و نواميسى را كه خداوند حرام كرده بود، مباح دانست ! و حدود شرعى را تعطيل نمود كه به نظر من حتى در جاهليّت هم نظير نداشت .
مالك كيست ؟
مالك بن نويره تميمى يربوعى سرآمد اشراف قبيله بنى تميم و مرد بانفوذ بنى يربوع از عرب اصيل بود. مالك از كسانى بود كه از لحاظ شخصيت ، سخاوت ، پاكى ، شجاعت و دليرى به تمام معانى آن ، به جوانمردى او مثل مى زدند. مالك از اين نظر در رديف پادشاهان قرار داشت .
وقتى كه مالك مسلمان شد، كليّه بنى يربوع به وسيله او اسلام اختيار كردند. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نيز نظر به وثوق و اعتمادى كه به وى داشت ، او را متصدّى امر زكات قوم خود نمود.
جرم مالك بن نويره و خوددارى او از پرداخت زكات به ابوبكر
جرم مالك بن نويره و خوددارى او از پرداخت زكات و غيره به حكومت ابوبكر بود. و اين هنگامى بود كه او سرگرم بررسى به منظور تعيين تكليف خود و انجام اوامر خدا و پيغمبر بود.
خوددارى مالك از پرداخت زكات نه از روى ترديد در اسلام و نه به خاطر ايجاد اختلاف ميان مسلمانان و نه به منظور پديد آوردن فتنه و آشوب بود. و نه مى خواست با خليفه جنگ كند، بلكه اين خالدبن وليد بود كه در آغاز خلافت ابوبكر، يكباره به وى حمله برد. آن هم هنگامى كه آتش اختلاف ، ميان مسلمانان نخستين ، درباره خلافت ابوبكر، شعله ور بود.
به اين معنا كه اهل بيت پيغمبر و دوستان آنان ، نظر به على - عليه السّلام - داشتند. و ابوبكر، عمر، ابوعبيده و سالم (غلام عمر) و پيروان آنها نظر ديگرى . انصار؛ يعنى مردم مدينه كه به مهاجران مكّه منزل دادند و آنها را يارى كردند نيز رأ ى ديگرى داشتند. تا جايى كه اعتراض آنها موجب شد كه سرپرست ايشان سعدبن عباده را سركوب كردند و او نيز از آنان و حكومت آنها كناره گرفت و قسم ياد كرد كه اگر ياورانى يافت بر ضدّ ابوبكر و عمر قيام كند. نه در نماز جمعه آنها حاضر شد و نه در جمع ايشان نشست تا اينكه در شهر حوران(203) درگذشت .
تا آنجا كه براى جلب اميرالمؤمنين - عليه السّلام - درب خانه او را - كه از بامداد تا شامگاه نام خداوند در آن برده مى شد - اشغال نمودند و احترام امانت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را نگاه نداشتند و ارث و ملك و خمس زهراى اطهر - عليها السّلام - را تملّك نمودند!!
بنابراين ، براى مالك بن نويره با آن عقل و بزرگوارى و مقامى كه در ميان قوم خود داشت ، طبيعى بود كه بايد در اين اوضاع از اطاعت كسى كه در مدينه روى كار آمده و سرگرم مغلوب كردن دشمنان خود و قبضه كردن حكومت است ، خوددارى كند، تا ثابت شود كه ابوبكر به حقّ مخالفان را مقهور كرده است و به اتفاق مسلمانان روى كار آمده است .
به همين جهت - نه به علت ديگرى - مالك بن نويره در پرداخت زكات كوتاهى ورزيد و مشغول تحقيق بود تا آن را به كسى بدهد كه بداند ذمّه اش برى شده است .
بنابراين ، لازم بود كه ابوبكر و گماشتگان او مدتى به وى مهلت مى دادند كه در آن اوقات او بتواند راجع به اين حقيقت پيچيده ، تحقيقاتى به عمل آورد، و با آن صدمات ناگهانى با وى معامله ننمايند؛ چون او منكر زكات نبود و ميان زكات و نماز فرق نمى گذاشت و كسى نبود كه جنگ با ابوبكر يا مسلمانان ديگر را لازم بداند.
اين بود واقعيت خوددارى مالك و قوم او از پرداخت زكات . دليل آن هم نصيحت وى به قوم بود كه گفت به اسلام خود باقى باشيد و از برخورد با خالد پرهيز كنيد. و به آنها دستور داد پراكنده شوند تا مبادا خالد با سربازان آماده خود، به طرف بطاح سرازير شوند. حتى آنها را از اجتماع در يك نقطه بر حذر داشت تا مبادا كسى گمان كند كه آنجا را اردوگاه خويش ساخته اند(204) .
رفتن خالد به ((بطاح ))
وقتى خالدبن وليد با سربازان خود از كار قبيله اسد و غطفان فراغت يافت ، تصميم گرفت به بطاح نقطه اى از سرزمين مالك نويره برود. مالك قبلاً بطاح را تخليه كرد، و - چنانكه گفتيم - افراد قبيله را پراكنده ساخت ، تا به خاطر حفظ اسلام ، برخورد سويى ميان آنها و خالد رخ ندهد.
وقتى انصار (سربازان مدينه ) متوجه شدند كه خالد مى خواهد به سراغ مالك بن نويره برود، از رفتن با وى خوددارى كردند و گفتند: خليفه اين دستور را به ما نداده است . او به ما گفت : وقتى از كار قبيله بزاخه و پاك كردن قلمرو آنان فراغت يافتيم ، از حركت باز ايستيم تا نامه او به ما برسد.
خالد در پاسخ انصار گفت : خليفه چنين فرمانى به شما نداده است . او مرا مأ مور ساخته كه به سراغ مالك هم بروم . فرمانده منم ، اخبار هم به من مى رسد. هر چند فرمان و دستور خليفه هم به من نرسد، من هم اكنون فرصتى در اختيار دارم كه اگر آن را به خليفه اطلاع دهم از دست مى رود. از اين رو قبل از اينكه آن را به دست بياورم به خليفه اطلاع نمى دهم .
همچنين وقتى موضوعى پيش آمد كرد كه در آن شخص خليفه دستورى نداده است ، اگر خود اطلاع كامل داشته باشيم به آن عمل مى كنيم و ديگر از خليفه كسب تكليف نمى نماييم .
اينك مالك بن نويره نزديك ماست . من و هر كس كه با من است ، به سوى او رهسپار هستيم . كليه اهل سير و اخبار اتفاق نظر دارند كه وقتى خالد و كسانى كه با او بودند روى به بطاح نهادند و به آنجا رسيدند، كسى را نديدند. چنانكه گفتيم ، مالك قبلاً قبيله خود را متفرق كرده بود كه به خانه هاى خود بروند و بر دين اسلام باقى بمانند و از برخورد با خالد پرهيز كنند تا خداوند پراكندگى را گِرد آورد(205) .
گفتگوى خالد با مرد انصارى را حسنين هيكل در كتاب الصديق ابوبكر!(206) و عقاد در عبقرية عمر(207) و ساير كتب مربوطه عيناً نقل كرده اند.
مى بينيد كه سخن مرد انصارى صريح است در اينكه خليفه به آنها دستور نداده بود تا به سوى مالك بن نويره لشكركشى كنند، ولى خالد، ادعا كرد كه خليفه اين دستور را به طور خصوصى به او داده است ! بنابراين ، خليفه نرمش و حيله اى به كار برده بود تا در نظر مردم مسئول فجايع بطاح نباشد، بلكه مسئول آن فقط خالد باشد و خليفه بتواند عذر او را نيز بپذيرد كه تأ ويلى كرده و اشتباه نموده است !! اين موضوع ، دلالت بر تعمّق ابوبكر و دورانديشى كامل او در امر سياست دارد.
قتل مالك و گروهى از قوم او
وقتى افراد خالد به بطاح رسيدند و كسى را در آنجا نيافتند، خالد نفرات خود را به تعقيب ايشان فرستاد. سربازان ، مالك بن نويره و تنى چند از بنى يربوع را آوردند و به خالد تسليم نمودند. سپس اتفاقى روى داد كه گوشه اى از آن را با نهايت تأ ثّر و تأ سف ، نقل مى كنيم . فانّا للّه وانّا اليه راجعون !

next page

fehrest page

back page