ولى سخن ابوسفيان نزد على - عليه السّلام - وقعى نداشت . از جمله در پاسخ وى
فرمود: پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - با من پيمانى بسته است و من بر آن پيمان
استوارم .
ابوسفيان هم او را رها كرد و براى ديدار عباس بن عبدالمطّلب به خانه او رفت و گفت :
تو شايسته خلافت هستى و از هركس به ارث برادرزاده ات سزاوارترى . دستت را بگشا
تا با تو بيعت كنم . عباس خنديد و گفت : على آن را رها مى كند و عباس مطالبه مى
نمايد! ابوسفيان هم با حالت يأ س بيرون رفت .
بارى ، بيعت ابوبكر به گفته خود آنها، لغزشى بود كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن
حفظ كرد. ولى اين نگاهدارى به دست اميرالمؤمنين - عليه السّلام - و با شكيبايى آن
حضرت در برابر ناملايمات و چشم پوشى از مصائب و فدا نمودن حقش در راه زنده
نگهداشتن اسلام ، انجام پذيرفت .
2 - عمر با سفارش ابوبكر خليفه مى شود!
دومين موردى كه ابوبكر و پيروانش ، در مقابل نصّ صريح ، اجتهاد كردند، هنگامى بود
كه وفات ابوبكر فرا رسيد و سفارش نمود كه بعد از او عمر خليفه باشد!!
اميرالمؤمنين - عليه السّلام - در نهج البلاغه مى فرمايد: در حالى كه او در زمان حياتش ،
خلافت را اقاله مى كرد (و به زبان ، خود را از خلافت كنار مى كشيد و مى گفت مرا رها
كنيد كه با وجود على ، من كسى نيستم )، پس از مرگش ، اين منصب را براى ديگرى (عمر)
تهيّه مى ديد و آن را مانند دو پستان شتر، ميان خود تقسيم نمودند(79) .
عجب ! عجب ! مردى چيزى را از مالك آن به زور مى گيرد و آن را به هركس كه خواست
تفويض مى كند، بدون اينكه از كيفر فردا وحساب و عتاب سراى ديگر، واهمه داشته
باشد!!
گويى او فراموش كرده بود، يا خود را به فراموشى مى زد كه پيغمبر، خلافت بعد از
خود را به على - عليه السّلام - و پس از او به امامان اولاد او واگذار نمود. و آنها يكى از
دو چيز سنگينى هستند كه هركس به آنها چنگ زند گمراه نمى شود و كسى كه در امر دين ،
به روش آنها گام بر ندارد، به حق رهنمون نمى گردد.
اهل بيتى كه در كفّه ترازو، هموزن قرآن هستند و تا روز قيامت كه بر حوض كوثر بر
پيغمبر وارد شوند، از هم جدا نمى گردند.
خاندانى كه همانند كشتى نوح هستند كه هركس در آن نشست نجات يافت و كسى كه از آن
روى برتافت ، غرق گرديد.
و همچون باب حطّه بنى اسرائيل مى باشند(80) كه هركس قدم در آن گذاشت ، آمرزيده
شد. و امان اهل زمين از عذاب الهى هستند. و باعث مصون ماندن امت از اختلاف در دين مى
گردند. و هرگاه قبيله اى با آنها به مخالفت برخيزد، كارش به اختلاف مى كشد و به
صورت حزب شيطان درمى آيد...
و ساير نصوص صريحى كه شايستگى ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - را براى خلافت
بعد از پيغمبر، بر تمامى مردم ، ثابت مى كند. ما در كتاب المراجعات قسمتى از آنها را
آورده ايم(81) . به آنجا مراجعه كنيد(82) .
3 - فرماندهى زيدبن حارثه
جنگ موته (واقع در سرزمين شام ) در ماه جمادى الاولى
سال هشتم هجرى ، روى داد. در اين جنگ ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - زيدبن حارثه
(غلام آزاد شده خود را كه فردى مسيحى از اهل شام بود ) به فرماندهى لشكر برگزيد و
فرمود: اگر وى شهيد شد، جعفربن ابيطالب فرمانده باشد. و اگر او هم به شهادت
رسيد، عبداللّه بن رواحه فرمانده است .
اين موضوعى است كه مورد اتفاق همه مسلمانان است ، ولى شايد صحيح آن باشد كه
بزرگان ما شيعه اماميه مى گويند و آن اينكه : اين امراى لشكر نخست جعفربن ابيطالب
و بعد از او زيدبن حارثه و پس از وى عبداللّه بن رواحه بوده است .
روايات ما در اين خصوص از عترت طاهره بسيار است . شاهد آن روايتى است كه محمدبن
اسحاق در كتاب مغازى از حسّان بن ثابت و كعب بن مالك انصارى از شعرى كه در مرثيه
جعفر و ستايش وى به هنگام شهادتش گفته اند،
نقل مى كند(83) .
ترتيب فرماندهى امراى مزبور، هر چه بوده ، آنچه مسلم است ، نصّ صريح پيغمبر راجع
به فرماندهى زيدبن حارثه است (84) ؛ خواه نفر
اول يا دوم يا سوم باشد. و دستورى است كه پيغمبر به لشكر و صحابه داد كه از وى
اطاعت كنند.
بنابراين ، بعد از انتصاب وى ، ديگر معنا نداشت كه بعضى از اصحاب ، فرماندهى
زيد را مورد نكوهش قرار دهند، مگر اينكه آنها اجتهاد انسان غير معصوم را در
مقابل نص پيغمبر معصوم ، جايز بدانند!
علت اين جنگ اين بود كه پيغمبر يكى از اصحاب خود به نام حارث بن عمير ازدى را به
سفارت از جانب خود به سوى پادشاه بُصرى (واقع در خاك شام ) اعزام داشت تا او را
به خداى يگانه و اطاعت پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - دعوت كند و مانند يك فرد مسلمان
باشد.
ولى پيش از رسيدن به مقصد، شرحبيل بن عمر به وى برخورد و پرسيد كجا مى روى ؟
حارث گفت : قصد شام دارم .
گفت : شايد از فرستادگان محمد باشى .
گفت : آرى . شرحبيل دستور داد او را توقيف نمايند. سپس به دستور وى ، او را گردن
زدند. و جز او هيچ يك از سفراى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به
قتل نرسيد.
چون اين خبر به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - رسيد، نيروى خود را براى جنگ مؤته
بسيج كرد و امراى سه گانه را به ترتيب به فرماندهى آن منصوب داشت . و در اين جنگ
، هر سه فرمانده يكى بعد از ديگرى ، با فداكارى و از جان گذشتگى
قابل تحسين ، پيكار نمودند و به افتخار شهادت
نايل گشتند. و با سه هزار نفر در مقابل دويست هزار سپاهى روم ، مقاومت نمودند...
4 - تخلّف از پيوستن به سپاه اسامه
يكى ديگر از مواردى كه خليفه اول در مقابل نصّ صريح پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله
-، اجتهاد نمود و بر خلاف فرمان حضرت ، عمل كرد، ماجراى سپاه اسامة بن زيدبن حارثه
بود. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اين سپاه را در دم واپسين خود، در
سال يازدهم هجرى براى جنگ با روم در سرزمين شام و جبران شكست قبلى بسيج كرد. در
اين مورد نيز نصوصى هست كه - خواهيم گفت - به آن
عمل نكردند. اينك تفصيل ماجرا:
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - براى سپاه اسامة بن زيد اهميت زيادى
قايل بود. به طورى كه به اصحاب دستور داد، خود را براى گرد آمدن در زير پرچم
اسامه مهيا سازند. و در اين باره به آنها تأ كيد بليغ فرمود.
آنگاه به منظور تقويت اراده وتحريك همّت آنان ، شخصاً بسيج نمودن آنها را به عهده
گرفت . و بدين گونه كليّه بزرگان مهاجر و انصار؛
امثال ابوبكر، عمر، ابوعبيده جرّاح ، سعدبن ابى وقّاص و غيره را در سپاه اسامة بن زيد
گِرد آورد. اين واقعه در سال يازدهم هجرى ، چهار شب مانده به آخر ماه صفر اتفاق
افتاد(85) .
روز بعد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اسامه را احضار نمود و فرمود: من تو را
فرمانده اين سپاه نموده ام . هم اكنون آهنگ محلى كن كه پدرت در آنجا شهيد شده است . و با
دشمنان خدا پيكار كن . با مردم اُبنى(86) نبرد كن و كار را بر آنها سخت بگير. با
شتاب حركت كن تا از وضع دشمن ، زودتر آگاه شوى . اگر خداوند تو را بر آنها
پيروز گردانيد، در ميانشان زياد توقّف مكن . راهنمايانى با خود ببر. و جاسوسان و
پيشقراولان را پيشتر بفرست .
چون روز بيست و هشتم صفر فرارسيد، عارضه بيمارى
رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - كه منجر به رحلت آن حضرت گرديد، آشكار گرديد
و به دنبال آن تب نمود و بسترى شد. بامداد روز 29 وقتى حضرت ديد اصحاب از بسيج
شدن كوتاهى مى ورزند، شخصاً به نزد آنها رفت و ايشان را ترغيب به حركت نمود.
سپس به منظور تحريك روح سلحشورى و تقويت اراده آنها،پرچم را با دست خود، براى
اسامة بن زيد (فرمانده سپاه ) برافراشت و فرمود: به نام خدا و در راه او جهاد كن و با
هر كس منكر خداست پيكار نما.
آنگاه پرچم برافراشته را به دست بريده داد و جُرف را لشكرگاه ساخت . اصحاب در
آنجا نيز كوتاهى نشان دادند و با همه نصوص صريحى كه از آن حضرت مبنى بر
وجوب تسريع در رفتن به مقصد، شنيدند و ديدند، ترتيب اثرى به آن ندادند!!.
كليّه مورّخان و سيره نويسان اسلامى ، اتفاق دارند كه ابوبكر و عمر در سپاه اسامه
بودند. اين موضوع را در كتب خود از مسلمات دانسته اند. و چيزى نيست كه مورد اختلاف
باشد. شما خواننده گرامى مى توانيد براى اطلاع به كتابهايى كه از اين لشكركشى
سخن گفته است مانند: طبقات محمدبن سعد، تاريخ طبرى ، تاريخ ابن اثير، سيره
دحلانى و غيره مراجعه كنيد.
حلبى ، در جلد سوّم سيره خود آنجا كه از اين لشكركشى سخن مى گويد، داستان جالبى
را نقل مى كند كه عيناً در اينجا مى آوريم . او مى نويسد:
وقتى مهدى عباسى وارد بصره شد، ديد مردم در هوش وذكاوت به اياس بن معاويه
مَثَل مى زنند در حالى كه او پسر بچه اى بيش نبود، اما چهار صد نفر از علما و طيلسان
پوشان پشت سرِ او قرار داشتند.
مهدى گفت : تف بر اين ريشها! آيا در ميان اينان كهنسالى نيست كه به جاى اين پسر بچه
، جلو آنها بيفتد؟
سپس از اياس پرسيد: چند سال دارى ؟
او گفت : سن من به اندازه سن اسامة بن زيد است هنگامى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله
- او را به فرماندهى سپاهى برگزيد كه ابوبكر وعمر در آن بودند!
مهدى عباسى گفت : آفرين ! تو بايد هم پيشرو اينان باشى .
حلبى مى گويد: سن وى در آن موقع ، هفده سال بود.
گروهى از صحابه از انتصاب اسامة بن زيد در آن سن و
سال كم ، به پيغمبر اكرم ايراد گرفتند همانطور كه قبلاً نيز فرماندهى پدرش زيد را
مورد نكوهش قرار دادند. با اينكه اين عده ديدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -
شخصاً او را به اين منصب برگزيد و فرمود: تو را فرمانده اين سپاه نمودم . و با اينكه
تبدار بود، با دست خويش پرچم فرماندهى را برايش برافراشت ، مع الوصف همه اينها
مانع نكوهش آن دسته از صحابه ، از فرماندهى وى نگرديد و سخت به پيغمبر - صلّى
اللّه عليه وآله - خرده گرفتند!
رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از نكوهشها و خرده گيريهاى آنان بشدت خشمگين
گرديد(87) تا جايى كه در عين بيمارى و در حالى كه سر مقدس را از شدّت تب
بسته و حوله اى به خود پيچيده بود، روز شنبه ، دهم ربيع الا
وّل ، دو روز پيش از آنكه وفات كند (البته طبق روايات
اهل تسنّن ، زيرا مشهور ميان شيعه اين است كه حضرت در روز 28 صفر، زندگانى را
وداع گفت ) به منبر رفت و - به طورى كه همه محدثين شيعه و سنّى
نقل كرده اند و صدور آن را از آن حضرت اعتراف دارند - پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم ! اين چه سخنى است كه از بعضى از شما راجع به انتصاب اسامه از
جانب من ، سر زده است ؟ اين كه مرا در انتصاب اسامه مورد سرزنش قرار مى دهيد،
تازگى ندارد، قبلاً نيز در خصوص فرماندهى پدرش ، از من نكوهش نموديد! به خدا قسم
! زيد لياقت داشت كه فرمانده لشكر باشد و بعد از او نيز پسرش اين لياقت را دارد.
آنگاه به آنها سفارش اكيد فرمود كه هر چه زودتر خود را به لشكرگاه اسامه
برسانند. متعاقب آن ، اصحاب ، دسته دسته با حضرت وداع نمودند و روى به لشكرگاه
در جرف نهادند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز همچنان آنها را تشويق مى كرد كه در
رفتن شتاب كنند.
حتّى هنگامى كه بيمارى حضرت شدّت يافت نيز پيوسته مى فرمود: در تجهيز سپاه
اسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد در حالى كه
پيغمبر اين سخنان را تكرار مى كرد، آن دسته از صحابه ، همچنان از رفتن استنكاف مى
ورزيدند و سستى نشان مى دادند!
روز دوم ، يعنى دوازدهم ربيع الا وّل ، اسامه ، از لشكرگاه خارج شد و به حضور پيغمبر
- صلّى اللّه عليه وآله - رسيد. حضرت دستور داد كه فوراً حركت كند و فرمود: به يارى
خداوند بايد فردا حركت كنى . اسامه نيز با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وداع نمود و
به لشكرگاه رفت .
سپس همراه عمر و ابوعبيده جرّاح نزد پيغمبر بازگشت . و هنگامى كه وارد خانه حضرت
شد، پيغمبر در حال احتضار بود و لحظه اى بعد به جهان باقى شتافت روحى وارواح
العالمين له الفداء.
سپاه نيز با پرچم وارد مدينه شد. سپس اصحاب تصميم گرفتند اعزام سپاه را به كلّى
لغو كنند. موضوع را با ابوبكر در ميان گذاشتند و بر تصميم خود سخت اصرار
ورزيدند! با اينكه اهتمام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را در اعزام اين سپاه ديدند، و
عنايت فوق العاده حضرت را براى تسريع در روانه ساختن آن و نصوص و سخنان پى
در پى او را در اين باره شنيدند؛ به طورى كه حضرت ، مترصّد اخبار آن بود و سعى
بليغ براى اعزام آن به كار برد. و شخصاً اسامه را به فرماندهى آن منصوب داشت و
پرچم او را با دست خود برافراشت و فرمود: بامداد فردا به يارى خداوند حركت كن .
اگر خليفه (ابوبكر) مانع نبود، بقيه اصحاب تمام لشكر را به شهر برمى
گردانيدند و پرچم را پايين مى كشيدند، ولى ابوبكر به اين كار تن در نداد. وقتى
صحابه ديدند كه وى مصمم است سپاه اسامه را اعزام دارد، عمربن خطّاب آمد و از طرف
انصار (اهل مدينه ) از وى خواست كه اسامه را از فرماندهى سپاه
عزل كند و ديگرى را به جاى وى منصوب بدارد؛ ولى ابوبكر صلاح نديد(88) و از
عزل اسامه و جلوگيرى از اعزام لشكر، امتناع ورزيد، تا جايى كه محاسن عمر را گرفت
(89) وگفت : اى پسر خطّاب !مادرت به عزايت بنشيند، كاش تو را نزاييده بود.
پيغمبر او را فرمانده سپاه نموده و تو به من مى گويى او را
عزل كنم ؟!!
سرانجام سپاه را اعزام داشتند. اسامه با سه هزار جنگجو كه هزار رأ س اسب در اختيار
داشتند، از اردوگاه به حركت درآمد.
همانگونه كه پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمان داده بود، اسامه به مردم ابنى حمله
برد و طى جنگ نمايانى ، توفيق يافت و قاتل پدرش (زيدبن حارثه ) را به
قتل رساند. در اين جنگ ، حتى يك نفر از مسلمانان كشته نشد. اسامه در آن روز سوار اسب
پدرش بود. و شعار آنها يا منصور امّت ؛ يعنى همان شعار پيغمبر در جنگ بدر بود.
هنگام تقسيم غنايم ، اسامه دو سهم به سواره ها و يك سهم به پيادگان اختصاص داد و
خود نيز يك سهم برداشت !
* * *
هنگامى كه پس از گفتگوى مفصّل ، سپاه اسامه از مدينه خارج شد، گروهى از كسانى كه
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور ساخت در سپاه او قرار گيرند و تحت
فرماندهى او به ميدان جنگ بروند، از رفتن سرپيچى نمودند! در صورتى كه به گفته
شهرستانى(90) - در مقدمه چهارم كتاب ملل و
نحل - پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به اصحاب فرمود: در سپاه اسامه گِرد آييد، خدا
لعنت كند كسى را كه از آن سر باز زند!(91) .
علت اينكه آنها نخست از حركت با سپاه اسامه كوتاهى نشان دادند و در پايان نيز از رفتن
سر باز زدند، اين بود كه مى خواستند پايه هاى سياست خود را محكم كنند، و به آن سر
و سامانى ببخشند. و اين عمل را بر نصّ صريح و دستور اكيد پيغمبر - صلّى اللّه عليه
وآله - مقدّم داشتند؛ زيرا مى ديدند كه اين كار، براى حفظ موقعيت سياسى شان لازم است ؛
چون مى دانستند كه اعزام سپاه با كوتاهى آنان و امتناع ايشان از رفتن ، منتفى نمى شود،
ولى اگر آنها قبل از وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به جنگ بروند، خلافت از
دستشان بيرون خواهد رفت .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - هم مى خواست پايتخت از وجود آنان خالى بماند، تا پس
از وى راه براى خلافت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب - عليه السّلام - كاملاً هموار گردد.
و هنگامى كه آنها مراجعت كردند، در عمل انجام يافته قرار گيرند و از كشمكش و اختلاف ،
بر كنار بمانند.
علت اينكه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - اسامه ؛ جوان هفده ساله(92) را به
فرماندهى آنها منصوب داشت ، اين بود كه مى خواست جلو تندروى برخى را بگيرد. و
سركشان آنها را مطيع سازد و از اختلافات بعدى مأ مور، نسبت به آمر، جلوگيرى به
عمل آورد.
ولى آنها پى به منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بردند، و نخست از فرماندهى
جوانى چون اسامه ، نكوهش كردند و سپس از رفتن با وى كوتاهى نشان دادند، به طورى
كه تا حضرت زنده بود از لشكرگاه مدينه حركت نكردند. پس از آن نيز سعى كردند
اعزام لشكر را ملغى كنند و پرچم را از دست اسامه بگيرند و او را
معزول سازند. و در پايان نيز بسيارى از ايشان از پيوستن به لشكر امتناع ورزيدند كه
قبل از همه ابوبكر و عمر بودند.
بنابراين ، پنج موضوع در ماجراى سپاه اسامه بود كه آنها به آن نصوص صريح
عمل نكردند؛ چون مى خواستند رأ ى خود را در امور سياسى حفظ كنند و در
مقابل نصّ پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، اجتهاد نمايند.
شيخ الاسلام البشرى (رئيس وقت جامع الازهر) در يكى از مراجعات ما از طرف آنها عذر
آورده است كه : هر چند پيغمبر، ايشان را ترغيب فرمود كه در اسرع وقت به سپاه اسامه
بپيوندند و چنان كار را بر آنها سخت گرفت كه وقتى پرچم را به دست اسامه داد
فرمود: فردا به سوى اهل ابنى روانه شو. و به وى مهلت نداد كه تا عصر بماند. و تأ
كيد فرمود كه در حركت شتاب كند، ولى حضرت بلافاصله بيمار شد، به طورى كه
بيم آن داشتند كه مرگش فرا رسد. از اين رو اصحاب نمى توانستند پيغمبر - صلّى اللّه
عليه وآله - را در آن حال رها كنند. لذا در لشكرگاه صبر كردند تا ببينند
حال مزاجى حضرت چه خواهد شد!!!
اين هم از كثرت علاقه آنها به پيغمبر و توجه دلهاى ايشان به آن حضرت بود. علت
كوتاهى آنها از پيوستن به سپاه اسامه نيز به خاطر انتظار دو منظور بوده است :
الف : منتظر بودند كه يا از بهبودى پيامبر
خوشحال شوند و يا در صورت فوت حضرت ، به فيض كفن و دفن وى
نايل گردند! و زمينه را براى حكومت هر كسى كه بنا شد بعد از آن وجود مقدس ، به
خلافت برسد، مساعد نمايند، بنابراين ، آنها در اين انتظار كشيدن ، معذور بودند و
ايرادى به ايشان وارد نيست !
سرزنش آنها راجع به فرماندهى اسامة بن زيد - با همه نصّ صريحى كه قولاً و عملاً در
اين باره از پيغمبر شنيدند و ديدند - فقط بخاطر جوانى اسامه بوده است ؛ زيرا در ميان
اصحاب ، افراد كهنسال و سالخورده وجود داشتند و طبيعى است كه دلهاى آنان براى اطاعت
از جوانان آمادگى نداشت و حاضر به تسليم آنها نبود. بنابراين ناخوش داشتن
فرماندهى اسامه از جانب ايشان ، بدعت نبوده ، بلكه مقتضاى طبيعت بشرى و سرشت آدمى
بوده است !
اما اينكه آنها بعد از وفات پيغمبر، تقاضا كردند اسامه از مقام فرماندهى
معزول گردد، برخى از دانشمندان گفته اند، آنها تصور مى كردند خليفه نيز بخاطر
مصلحتى كه ايشان در نظر داشتند، با ايشان موافقت خواهد كرد!
ولى شيخ الاسلام در همين جا مى گويد: انصاف اين است كه من علتى را كه مورد
قبول عقل باشد، راجع به درخواست صحابه براى
عزل اسامه - بعد از خشمناك شدن پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از سرزنش ايشان ، در
خصوص اعطاى مقام فرماندهى به وى و خارج شدن از خانه در حالى كه از شدّت تب ،
خود را پوشانده و سر را بسته بود و سخنانى كه در منبر در اين خصوص فرمود، و ميان
آنها از وقايع مشهور تاريخى بوده است - نيافتم .
بنابراين ، علت عذرخواهى ايشان بعد از آن وقايع ، موضوعى است كه جز خداوند كسى
نمى داند!
ب : و امّا تصميم آنها براى جلوگيرى از اعزام سپاه اسامه و اصرار ايشان به ابوبكر
در اين خصوص - با اينكه اهتمام پيامبر را در اعزام سپاه و عنايت
كامل حضرتش را براى تسريع در ارسال آن ديدند و سفارش پى در پى حضرت در اين
خصوص - همگى بخاطر حفظ پايتخت اسلام از هجوم مشركان در صورت خالى بودن شهر
از نيرو و دورى سپاه ، بوده است !
چنانكه با وفات پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، نفاق پديد آمد و يهود و نصارا
قويدل شدند. و جمعى از طوايف عرب ، مرتد گشتند. و طوايف ديگرى از پرداخت زكات
امتناع ورزيدند.
از اين رو صحابه از ابوبكر صديق ! خواستند تا اسامه را از رفتن به سفر، منع كند،
ولى او نپذيرفت و گفت : به خدا قسم ! مردن براى من بهتر از آن است كه پيش از اجراى
دستور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آغاز به كارى كنم !
اين مطلبى است كه محدّثان ما (اهل تسنّن ) از ابوبكر صديق !
نقل كرده اند. افراد ديگر نيز چنانچه منظورى غير از حفظ اسلام نداشته اند، از
بازگرداندن سپاه اسامه معذورند. و امّا سرپيچى ابوبكر و عمر و ديگران از پيوستن
به سپاه اسامه و همراهى با وى ، بخاطر نگاهدارى سلطنت اسلامى و تقويت دولت محمّدى
و حفظ خلافتى بود كه امور دينى و مسلمانان ، در آن روز جز به وسيله آن محفوظ نمى
ماند!!!
امّا آنچه از شهرستانى در كتاب ملل و نحل نقل كرديد، ما آن را
مرسل و بدون سند يافتيم . حلبى و سيّد دحلانى در سيره خود گفته اند: اصلاً در اين
باره حديثى نقل نشده است ، اگر شما حديثى از طريق
اهل تسنّن روايت مى كنيد، مرا هم آگاه كن كه موجب تشكّر من خواهد بود.
ما در پاسخ او نوشتيم : شما كوتاهى اصحاب را در حركت با سپاه اسامه و توقّف در
لشكرگاه جرف در آن مدت ، با اين كه مأ مور بودند با شتاب به سپاه بپيوندند، مسلم
گرفتيد.
و نيز اعتراف نموديد كه آنها پس از شنيدن و ديدن نصوص قولى و عملى پيامبر،
تفويض مقام فرماندهى به اسامه را مورد سرزنش قرار دادند.
و مسلّم دانستيد كه اصحاب از ابوبكر خواستند تا اسامه را بعد از خشمناك شدن پيامبر از
سرزنش ايشان در خصوص فرماندهى وى ، عزل كند. و خارج شدن حضرت با حالت تب و
ناراحتى و خطبه اى كه در منبر ايراد فرمود، جزء وقايع تاريخى دانستيد كه پيغمبر طىّ
آن سخنان ، اسامه و پدرش را شايسته فرماندهى دانست .
اين را هم مسلم گرفتيد كه آنها از خليفه خواستند، سپاهى را كه پيامبر مأ مور كرده بود،
از رفتن باز دارد و پرچمى را كه با دست مبارك براى اسامه برافراشت ، از وى بگيرد،
با همه اصرارى كه حضرت در اعزام سپاه داشت و سفارشهاى صريحى كه در وجوب آن
فرمود و همه را ديدند.
و اين را نيز تصديق داريد كه برخى را كه پيامبر، مأ مور پيوستن به سپاه نمود و
دستور داد تحت فرماندهى اسامه قرار گيرند، از آن كار، سر باز زدند.
شما همه اين موضوعات را كه مورّخان تصريح كرده و كلّيه محدّثين و حافظان اخبار آن را
تأ ييد نموده اند، اعتراف داريد.
خلاصه آنچه درباره معذور بودن آنان ذكر نموديد اين است كه اصحاب در انجام اين امور
به نظر خود مصلحت اسلام را منظور داشتند، نه اينكه موافق نصوص پيامبر
عمل كرده باشند. ما هم در اين مورد جز اين ادعايى نكرديم !
به عبارت ديگر: موضوع سخن ما اين است كه آيا اصحاب ، خود را ملزم مى دانستند كليه
نصوص پيامبر را معمول دارند يا نه ؟ شما شقّ
اوّل را انتخاب كرديد، و ما شقّ دوم را. پس اعتراف شما به اينكه ايشان در اين موارد،
عمل به اوامر پيامبر ننمودند، نظر ما را ثابت مى كند. و اينكه آنها معذور بودند يا نه ،
خارج از موضوع بحث است . چنانكه پوشيده نيست .
وقتى اين را مسلم دانستيد كه آنها در موضوع سپاه اسامه ، مصلحت اسلام را - به نظر خود -
بر نصوص پيامبر مقدّم داشتند، چرا نمى گوييد آنها در امر خلافت بعد از پيامبر نيز به
نظر خود، مصلحت اسلام را بر تعبّد به نصوص غديرخم و
امثال آن ترجيح دادند؟!
شما عذر سرزنش خرده گيران را نسبت به پيامبر در اعطاى مقام فرماندهى سپاه به اسامة
بن زيد، به اين دانستيد كه انتصاب جوانى چون او در ميان مردمى كه كهنسالان و
سالخوردگان هم وجود داشتند، چنين اقتضايى را داشته و عدم انقياد كهنسالان از اطاعت
جوانان ، امرى طبيعى است .
ولى چرا آن را درباره كسانى كه عمل به نصوص غديرخمّ نكردند كه به مقتضاى
آن مى بايد على جوانمرد اسلام ، بر سالخوردگان و پيران صحابه حكومت داشته
باشد، معتقد نيستيد؛ زيرا چنانكه نقل كرده اند، اينان روز وفات پيامبر، كمى سنّ على -
عليه السّلام - را حساب كردند، همانطور كه موضوع سن كم اسامه را هنگامى كه پيغمبر
او را فرمانده آنها گردانيد، دستاويز قرار دادند.
مى دانيم كه خلافت و فرماندهى سپاه ، فاصله زيادى با هم دارند. پس وقتى كه آنها به
طبيعت حال نتوانند در يك لشكركشى نسبت به فرمانده جوان ، منقاد گردند، پس به طريق
اولى حاضر نخواهند بود در مدت حيات خويش ، در كليّه شؤ ون دينى و دنيوى ، تسليم
يك جوان شوند!!
بعلاوه اين كه گفتيد پيران و سالخوردگان از نظر طبيعى حاضر به انقياد از جوانان
نيستند اگر منظور شما حكم مطلق است ، ما آن را نمى پذيريم ؛ زيرا دلهاى پيران مؤمن
كه ايمانى كامل دارند، از اطاعت خداوند و پيغمبر در انقياد از اطاعت جوانان و در غير اين مورد
از ساير اشيا ابا ندارد:
فَلا وَ رَبِّكَ لايُؤ مِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لايَجِدُوا فى اَنفُسِهِم حَرَجاً
مِمّا قَضَيتَ وَ يُسَلّمُوا تَسليماً(93) .
يعنى : نه ، به خدايت قسم ! ايمان نمى آورند تا تو را در اختلافات خويش حاكم كنند،
سپس در دلهاى خود از آنچه حكم كرده اى ، ملالى نيابند و كاملاً تسليم گردند.
وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُم عَنهُ فَانتَهُوا(94) .
يعنى : آنچه را پيغمبر براى شما آورده است بگيريد و آنچه را كه شما را از آن برحذر
داشته است ، ترك كنيد.
وَما كانَ لِمُؤ مِنٍ وَلا مُؤ مِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمراً اَن يَكُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِن اَمرِهِم وَ
مَن يَعصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً(95) .
يعنى : هيچ مرد و زن با ايمانى را نمى رسد كه هرگاه خداوند و پيغمبرش ، دستورى
دادند، از پيش خود اختيارى داشته باشند، هركس نافرمانى خدا و پيغمبر را پيشه سازد،
در گمراهى آشكار بسر مى برد.
اما سخنى كه تعلّق به سرپيچى آنها از پيوستن به سپاه اسامه دارد و شهرستانى آن
را از مسلّمات دانسته است ، در حديث مسندى كه ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب
السقيفه نقل كرده آمده است . من عيناً آن را نقل مى كنم :
احمدبن اسحاق بن صالح از احمدبن يسار از سعيدبن كثير انصارى از
رجال حديث خود، از عبداللّه بن عبدالرحمان ، نقل مى كند كه : پيغمبر در بيماريى كه منجر
به وفاتش شد، اسامة بن زيدبن حارثه را بر سپاهى كه بزرگان مهاجر و انصار از
جمله ابوبكر، عمر، ابو عبيده جرّاح ، عبدالرّحمان بن عوف ، طلحه و زبير در آن بودند،
امير كرد و فرمان داد كه اسامه با سپاه تحت فرماندهى خود، به اراضى موته - آنجا كه
پدرش زيد كشته شد - حمله برد و در سرزمين فلسطين پيكار كند.
اسامه در حركت ، تثاقل نشان داد، افراد سپاه نيز به پيروى از او كوتاهى ورزيدند.
پيغمبر در همان حال بيمارى - كه گاهى شديد و زمانى خفيف مى شد - تأ كيد مى فرمود
كه سپاه هر چه زودتر حركت كند، تا جايى كه اسامه گفت : پدر و مادرم به قربانت ! آيا
اجازه مى دهى چند روزى بمانم ، تا خداوند به شما شفا دهد، ولى پيغمبر فرمود: نه !
حركت كن ، خدا به همراهت .
اسامه گفت : يا رسول اللّه ! اگر من در اين هنگام حركت كنم و شما بدين
حال باشيد، دلم آرام نمى گيرد.
فرمود: برو كه با پيروزى و سلامتى ، قرين خواهى بود.
اسامه گفت : يا رسول اللّه ! نمى خواهم راجع به عدم آمادگى سواران مطلبى به شما
بگويم .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود: آنچه را به تو دستور دادم
عمل كن .
سپس حضرت بيهوش شد. آنگاه اسامه برخاست و خود را مهيّاى حركت نمود. همينكه پيغمبر
به هوش آمد از اسامه و قواى اعزامى او سراغ گرفت ، عرض شد، آنها خود را آماده حركت
نموده اند.
با اين وصف ، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پى در پى مى فرمود: سپاه اسامه را
روانه كنيد، خدا لعنت كند هركس كه از آن روى برگرداند. پس اسامه در حالى كه پرچم
را روى سرش گرفته و صحابه پيرامونش را گرفته بودند، به حركت در آمد. وقتى
به جرف رسيدند فرود آمد، در حالى كه ابوبكر، عمر، بيشتر مهاجران ، اسيدبن حضير،
شبيربن سعد و ساير بزرگان انصار با وى بودند.
در اين هنگام فرستاده ام ايمن(96) آمد و به اسامه گفت : برگرد كه پيغمبر در
حال جان دادن است . اسامه بى درنگ برخاست و در حالى كه پرچم را با خود داشت ، وارد
مدينه شد و آن را جنب درب خانه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - برافراشت . و اين
در همان لحظه اى بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به جهان باقى شتافته بود.
(پايان سخن ابوبكر جوهرى ).
گروهى از مورّخان نيز آن را نقل كرده اند؛ از جمله علاّمه معتزلى ابن ابى الحديد در
پايان صفحه بيستم و بعد از آن ، از جلد دوم شرح نهج البلاغه ، طبع مصر.
5 - اسقاط سهم ((مؤلفة قلوبهم ))
خداوند متعال در قرآن مجيد، براى افرادى كه بايد دلهاى آنها را به سوى اسلام جلب
كرد، سهمى در زكات قرار داده است . آنجا كه مى فرمايد: اِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلفُقراءِ
وَالمَساكينِ وَالعامِلينَ عَلَيها وَالمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُم وَفِى الرِّقابِ وَالغارِمينَ وَفى
سَبيل اللّهَ وَابنِ السَّبيلِ فَريضَةً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ(97)
يعنى : زكات براى فقرا و مستمندان و عاملان آنها و كسانى كه بايد دلهايشان را جلب
كرد، و آزادى بردگان و وامداران ، و صرف آن در راه خدا و در راه ماندگان است ، اين يك
فريضه الهى است . و خداوند نسبت به هر چيزى ، دانا و حكيم است .
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - اين سهم از زكات را به افرادى مى داد كه لازم
بود دلهاى آنها را به سوى اسلام جلب كرد و اينان چند صنف بودند: عده اى از آنها
اشراف عرب بودند كه پيغمبر اندكى از مال را به آنها اختصاص مى داد تا مسلمان شوند.
برخى ديگر، مردمى بودند كه اسلام مى آوردند، ولى نيّات ضعيفى داشتند و لازم بود كه
دلهاى ايشان را با بخشش زيادى ، به دست آورد؛ مانند ابوسفيان ، پسرش معاويه ، عيينة
حصن ، اقرع بن حابس و عباس بن مرداس . بعضى ديگر نيز كسانى بودند كه مورد
بخشش قرار مى گرفتند تا بدين وسيله افراد ديگرى از
رجال عرب ، مانند آنها به اسلام گرايش پيدا كنند.
گويا پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به دسته
اوّل ، يك ششم از خمس كه مال خالص وى بود عطا مى فرمود. برخى ديگر از مؤلفة
قلوبهم كسانى بودند كه با مقدارى از زكات ، دلهاى ايشان را به منظور جنگ با
كفّار، جلب مى كردند.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از هنگام نزول آيه شريفه مذكور، تا زمانى كه به
جهان باقى شتافت ،اين روش را با كسانى كه مى بايست دلهايشان جلب شود مؤلفة
قلوبهم ادامه داد، و به اجماع كليّه طوايف مسلمين ، پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله -
بعد از خود به هيچكس اجازه نداد كه اين سهم را حذف كند.
ولى هنگامى كه ابوبكر روى كار آمد، اين دسته براى دريافت سهم خود، مانند زمان
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نزد وى رفتند. ابوبكر نيز فرمانى نوشت كه آنها
سهم خود را دريافت دارند. آنها فرمان ابوبكر را به عمر نشان دادند تا آن را گواهى
كند، ولى عمر فرمان ابوبكر را پاره كرد و گفت ما نيازى به شما نداريم . خداوند
اسلام را بزرگ داشته و از شما بى نياز ساخته است . اگر اسلام بياوريد، كارى به
شما نداريم ، وگرنه ، پاسخ شما را با شمشير مى دهيم .
آنها نزد ابوبكر برگشتند و گفتند: آيا خليفه تو هستى يا عمر؟
ابوبكر گفت : به خواست خدا او خليفه است ! وبدين گونه
عمل عمر را امضا كرد(98) .
عمر، نظير اين قضايا زياد دارد. از جمله ، مورّخان
نقل كرده اند كه عيينة بن حصن و اقرع بن حابس نزد ابوبكر آمدند و گفتند: نزد ما زمين
بايرى است كه در آن سبزه نمى رويد و منفعتى ندارد، آن را به تملّك در آور، شايد از اين
پس ، بتوانيم آن را اصلاح كنيم و خدا منفعتى به ما بدهد.
ابوبكر به اطرافيان خود گفت : شما چه مى گوييد؟ اطرافيان گفتند: اشكالى ندارد.
ابوبكر نيز طى مكتوبى آن را به ايشان بخشيد. آنها نزد عمر رفتند تا آن را گواهى
كند، ولى عمر آن را از آنها گرفت ، سپس آب دهان در آن افكند و نوشته را پاك كرد. آنها
بر آشفتند و سخنان درشتى به وى گفتند. آنگاه نزد ابوبكر رفتند و با حالى خشمگين
گفتند: به خدا ما نمى دانيم تو خليفه اى يا عمر؟!
ابوبكر گفت : خليفه اوست !!
در اين هنگام ، عمر آمد و مقابل ابوبكر ايستاد و با
حال خشم گفت : اين زمينى را كه به اين دو نفر بخشيده اى ، ملك خالص توست ، يا در آن
ساير مسلمين هم با تو شريك هستند؟!!
ابوبكر گفت : ساير مسلمانان نيز در آن شريكند.
عمر گفت : پس براى چه آن را به اين دو نفر واگذار كرده اى ؟!
ابوبكر گفت : در اين باره با اطرافيانم مشورت نمودم .
عمر گفت : آيا تمام مسلمانان از مشورت شما راضى هستند؟
ابوبكر گفت : من به تو گفتم كه تو براى خلافت از من قويتر هستى ، ولى تو
نپذيرفتى و مرا قانع كردى !!
اين داستان را ابن ابى الحديد(99) و ابن حجر عسقلانى(100) و ديگران در منابع
خود نقل كرده اند.
اى كاش ! ابوبكر و عمر در سقيفه بنى ساعده نيز با همه مسلمانان مشورت مى نمودند. و
چه خوب بود كه آنها صبر مى كردند تا بنى هاشم از كار
غسل و دفن پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فراغت مى يافتند تا در شورا حضور
يابند؛ چون در انتخاب خليفه آنها از ساير امّت مقدم تر بودند.
به هر حال ، هر دو خليفه و پيروان آنها، موضوع را مسلم گرفتند كه نبايد به مؤلفة
قلوبهم سهمى از زكات داد، بلكه اين سهم را بايد به ساير اصناف مذكور در آيه
زكات پرداخت .
در اينجا، يكى از فضلاى علم اصول فقه ، سخنى دارد كه مناسب مى دانيم - نظر به
فوايدى كه دارد - آن را نقل كنيم .
استاد معاصر دواليبى(101) در كتاب اصول فقه ، صفحه 239 آنجا كه مثالهاى
تغيير احكام با دگرگونى زمانها را ذكر مى كند، مى نويسد: شايد اجتهاد عمر(رض ) در
قطع كردن عطايى كه قرآن كريم براى مؤلفة قلوبهم قرار داده است ، در مقدمه
احكامى بوده است كه آنها را به عنوان دگرگونى مصلحت با تغيير زمان ، ناديده
گرفته است ، در صورتى كه نصّ قرآنى هميشه ثابت است و منسوخ نمى گردد!.
من مى گويم : استاد دواليبى ، با صراحت هر چه تمامتر، اعتراف نموده كه عمر عطايى را
كه قرآن حقّ مؤلفة قلوبهم دانسته بر خلاف نصّ قرآن در اين مورد كه هميشه ثابت و
غير منسوخ است ، قطع كرد. و آن را فداى رأ ى خود نمود كه اجتهادش به آن رسيده بود.
شما نيز در آنچه وى گفته است تأ مل كنيد و در سخن بعدى وى دقت نماييد كه مى گويد:
موضوع اين بوده است كه خداوند متعال در آغاز اسلام و هنگامى كه مسلمانان ضعيف بودند،
واجب نمود تا عطايى به منظور جلب قلوب گروهى كه بيم شرّ آنها مى رفت و امكان داشت
تغيير كنند، به آنان تعلّق گيرد. و اين افراد در رديف كسانى هستند كه قرآن زكات بيت
المال مسلمين را به آنها اختصاص داده و فرموده است : اِنَّمَا الصَّدقاتُ لِلفُقراءِ....
بدينگونه قرآن مجيد مؤلفة قلوبهم را در رديف كسانى كه بايد زكات ، به
مصرف آنها برسد، قرار داده و براى ايشان مانند دولتهاى امروز كه به منظور مقاصد
سياسى(102) قسمتى از هزينه خود را به اين اشخاص اختصاص مى دهند، امتيازاتى
داده است .
سپس مى گويد: با اين فرق كه وقتى اسلام رونق گرفت و پايه حكومتش تقويت
گرديد، عمر ديد كه بايد اين عده مؤلفة قلوبهم از عطاى واجب به نصّ قرآن ،
محروم گردند.
مى گويم : استاد دواليبى ، بار ديگر تصريح كرده است كه عمر، عطايى را كه قرآن
مجيد با نصّ صريح براى اين عده واجب دانسته ، با اجتهاد خود قطع كرده است . مع الوصف
خليفه را بدينگونه معذور مى دارد:
اين قطع عطا به اين معنا نيست كه عمر نصّ قرآنى را
عاطل و باطل گذاشت ، بلكه وى نظر به علت نصّ داشت نه به ظاهر آن ! و بخشش به
اين عده را مربوط به زمان معين و وقت مخصوص دانست ؛ به اين معنا كه جلب قلوب آنان و
جلوگيرى از شرّ ايشان ، مربوط به وقتى بود كه اسلام ضعيف بود، ولى هنگامى كه
شوكت اسلام بالا گرفت و زمانى كه مى بايد اين عطا به آنها برسد، تغيير نمود،
موقعيت ايجاب كرد كه عمل به علت آن شود(103) و آنان را از اين عطا ممنوع سازند.
|