next page

fehrest page

back page

ارزش ترديد اين خاورشناس و رد آن هر چه باشد، آنچه ترديد ندارد و در بحث ما اهميت دارد اين است كه قسمتى از مضامين آن طبيعى است . و آن هم تعلّق به موقعيت صحابه در برابر حكم منصوص عليه در كتاب يا سنت و عدم تجويز اخذ به غير آن دارد. بويژه كه امثال اين آيات هم در مقابل آنها قرار داشته است : وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ومانَهاكُم عَنهُ فَانتَهُوا(37) .
با اين وصف ، بعضى از صحابه به طور طبيعى عمل كرده اند و ناچار آراء مخالفى اظهار مى داشتند. و اين هم يا به واسطه حالت نفسانى مخصوص به آنها و يا به علت موقعيتى بود كه آنها را ناگزير از آن مى ساخت .
گاهى هم اتفاق مى افتاد كه بعضى از صحابه در مواردى كه نصّى نبود، خود را به آراء ديگرى مأ نوس مى كردند و بدين گونه ، بذر اجماع به معناى مصطلح ميان متأ خّران را پاشيده و براى خود پديد آوردند. چنانكه به نظر من مى رسد، آنها اغلب در اين موارد پناه مى بردند به وظيفه شاك كه از رأ ى يا عقل گرفته مى شد، هر چند آن رأ ى و عقل ، به مفهوم امر آنها كه گلدزيهر و دكتر موسى گفته است ، نبود.
طبيعى بود كه صحابه پيش از فحص نص از كتاب يا سنّت ، در اين واقعه يا مورد عمومى ترى ، ناگزير به اين وظيفه نمى شدند، بويژه كه به گفته ابن حزم اندلسى : مى دانيم كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در مدينه بود، و اصحاب آن حضرت به واسطه كمى آذوقه وسختى معيشت در حجاز، در تلاش معاش بودند. پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فقط در حضور اصحاب حاضر، فتوا مى داد و حكم صادر مى كرد. و تنها با نقل يك يا دو نفر از حاضران مجلس بود كه حجت بر غايبان تمام مى شد و احكام اسلامى نيز آنها را فرا مى گرفت (38) .
و نيز ابن حزم مى گويد: به طور قطع مى دانيم كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - وقتى فتوا مى داد يا حكم صادر مى كرد، براى اين منظور، گروهى از مردم مدينه را گرد مى آورد. اين چيزى است كه ترديد ندارد. ولى پيغمبر اكتفا مى كرد به كسانى كه در حضور او بودند و مى ديد كه آنچه به حاضران مى گويد، شامل غايبان هم مى شود. اين موضوعى است كه هركس داراى حس سالم باشد، نمى تواند آن را انكار كند(39) .
و نيز اگر به گفته ابن حزم حجت به وسيله حاضران ، بر غايبان قائم مى گردد و بالفعل هم قائم مى باشد، غايبان نمى بايد فحص از آن را ترك گويند، و به وظايف شاك رو آورند، تا از دسترسى به آن مأ يوس گردند.
بعضى از آن احاديث دلالت دارد كه سيره اصحاب به همين نحو جارى بوده است . از جمله در حديث ميمون بن مهران است كه : اگر حكمى در كتاب (قرآن ) نبود و سنتى از پيغمبر در آن خصوص وجود داشت ، مطابق آن حكم شود، و چنانچه دسترسى به سنّت نبود،بايد بيرون برود واز مسلمانان سؤ ال كند.
* * *
كتاب اجتهاد در مقابل نصّ مشتمل بر اعمال واحكام و فتاوايى است كه از بعضى بزرگان صحابه در زمان حيات رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - و بعد از آن حضرت ، صادر شده و با هيچ يك از اين مبانى - با اختلافى كه دارند - هماهنگ نيست .
بعضى از آنها صريحاً مخالف نصوص كتاب و سنّت است كه در موضوع آنها رسيده است . آن هم با علم به مخالفت كه اگر حمل به صحت و عذر صاحبان آنها نبود، به معارضه نزديكتر بود تا به اجتهاد.
بعضى ديگر نيز صريحاً مخالف با نصوص است ، با اين فرق كه صاحبان آن جاهل به نصوص و ارجاع حكم به آن ، بعد از آگاهى بودند.
اين قسم مخالفت با نص ، اگر بر وفق قواعد مقرر نزد آنها بوده ، عادتاً نمى بايد مؤ اخذه اى داشته باشد، به اين معنا كه صاحب آن ، كوشش خود را در فحص از دليل اولى به عمل آورده است ، ولى از دسترسى به آن مأ يوس شده و پس از يأ س ، فتوا داده يا حكم نموده است .
و به اين علت كه اين فتاوا، اعمال و احكام به واسطه عدم اقدام اصحاب آن به فحص يا كوتاهى آنها از بررسى كامل در اطراف آن بر اين اسلوب ، جارى نبوده است ، بويژه كه آگاهان به آنها نزديك بودند، و اگر جاى فحص و سؤ ال بود مى بايد سؤ ال نمايند، صاحبان آنها عادتاً بايد مؤاخذه شوند؛ چون به خاطر وجود اشخاص مطلع ، حجت بر آنها قائم بود. و چنانكه در سابق از ابن حزم نقل كرديم ، حجت هنگام صدور نص در واقعه ، بخاطر كسانى كه در محضر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بودند، بر غايب قائم مى گرديد، بعلاوه مخالفت اين فتاوا، احكام و اعمال با آنچه خود آنها در امثال اين وقايع معمول داشتند.
قسم سوم آن ، اجتهاد در مدلول نص و انتخاب روشى است كه مخالف مقتضاى ظاهر آن است . و عكس مفهومى است كه معاصران آنها فهميده اند. اين نوع اجتهاد، در حقيقت بازگشت به الغاى نص مى كند، هنگامى كه حجيت ظهور، در اين قبيل مباحث ، حاكم باشد.
اين معناى همان اجتهاد در مقابل نص است كه مؤلف آن را عنوان اين كتاب قرار داده است ؛ زيرا همگى بازگشت به اجتهادات و اعمال رأ يهايى مى كند كه به طور قطع و واقع ، نصوص بر خلاف آن قائم است .
بعضى از فصول تاريخى كتاب ، با اين اجتهادها در مقابل نص و فتواها، بستگى كامل دارد و به عنوان فصل از بحثهاى اصلى كتاب ، مشخص گشته است (40) .
* * *
يك نگاه اجمالى به هر يك از مسائل مهم كتاب ، ميزان رنج و كوشش مؤلف بزرگوار را در تتبّع و استخراج اين مسائل از مظان آنها در كتب تاريخ و حديث و دقت نظر و فكر عميق و قدرت علمى معظم له را كاملاً جلوه گر مى سازد، به طورى كه در كمتر كسى از محقّقان مشابه ، سراغ داريم .
اسلوب كتاب نيز همان روش مخصوص مؤلف عاليقدر در كليه مؤلفاتش مى باشد كه اصالت و رسايى و كوتاهى عبارت با معانى بلند در كمال ايجاز و اختصار در آن مى درخشد.
كافى است كه در تعريف اين بحثها از نظر عمومى بگوييم كه : اين كتاب پرارج ، بهترين معرف قدرت روح بزرگ انسانى در مبارزه با عامل زمان ، با همه طول مدت آن است ؛ زيرا مؤلف بزرگوار، اين كتاب را در زمانى تأ ليف نموده است كه 85 سال از عمر گرانبهاى خود را به خواست خداوند، پشت سر مى گذارد و خلاصه تجارب بيش از نيم قرن خود را در بحث و تنقيب و تحقيق ، در آن به وديعت گذارده است .
كتاب اجتهاد در مقابل نص آخرين اثر گرانبهايى است كه از قلم شريف وى تراوش نموده است .
* * *
آقاى حكيم بحث خود را پس از اين ، در نُه صفحه ديگر درباره شخصيت والاى مؤلف فقيد و آثار فكرى و عملى و انديشه هاى سياسى ، دينى و اصلاحى او ادامه داده است . در اينجا به مختصرى از آنها اكتفا مى كنيم :
سخن از شخصيت والاى مؤلف بزرگوار به بيش از نيم قرن قبل بازگشت مى كند. او در نجف اشرف تحصيل كرد، و از چهره هاى درخشان فضلاى آن مركز بزرگ علمى بود كه در آن گذشته از علوم عربيت ، فقه ، اصول ، فلسفه ، شعر و ادب هم تدريس مى شده است .
سيد بزرگوار در زمان جوانى در لبنان (وطن خود) با استعمار فرانسوى كه لبنان و سوريه را در اشغال داشت به مبارزه برخاست . و در اين راه دچار مصائب زيادى شد. از جمله اين كه حدود بيست كتاب از تأ ليفاتش را فرانسويان طعمه خويش ساختند. او از لبنان تبعيد شد و سالها در تبعيد بسر مى برد.
پس از بازگشت به وطن ، اقدام به تأ سيس مؤسسات عام المنفعه براى شيعيان جنوب لبنان كرد. همين كار را در زمان وى مرحوم آقا سيد محسن جبل عاملى در سوريه انجام داد.
مؤلف در شهر صور مدرسه جعفريه را تأ سيس كرد و در كنار برنامه هاى درسى جديد، دروس دينى را هم قرار داد. و سرپرستى آن را به پسرش سيد جعفر شرف الدين واگذار نمود تا اهداف دينى او را در آن مدرسه تحقق بخشد.
او در نظر داشت در آن مدرسه بخشى را هم به آماده سازى طلاّب علوم دينى اختصاص دهد كه در آينده آنها را براى تكميل معلومات خود تا سر حد اجتهاد روانه نجف اشرف كند.
از آثار فكرى و قلمى او بايد از الفصول المهمه ، المراجعات ، كلمة حول الرؤ يه ، الى المجمع العلمى و اجوبة موسى جار اللّه ياد كنيم كه همگى در پيرامون مسائل كلامى به طرزى نوين بحث مى كند. بهترين آنها كتاب المراجعات است كه مسائل كلامى و عقيدتى شيعى و سنّى ميان او و شيخ وقت الازهر مصر مبادله شده و او عاليترين مسائل را با بهترين عبارات مطرح ساخته است .
علاّمه فقيد در فقه نيز مسائل و مباحثى را به منظور ارائه نظرات ژرف فقهاى شيعه ، تدوين نموده كه مى توان آنها را در كتابش مسائل فقهيه خلافيه ديد. من در ديدارم از وى در لبنان پيشنهاد كردم كاش اين مباحث را بيشتر و مفصل تر دنبال مى كرد؛ زيرا عصر و زمان ما نياز مبرمى به آن دارد.
آن بزرگوار در پاسخ ، مژده داد كه اقدام به تأ ليف كتابى نموده مشتمل بر تاريخ مسائل مورد اختلاف فريقين در فقه و كلام از صدر اسلام تا زمان تشكل مذاهب اسلامى در اواسط عصر عباسى . او نامش را اجتهاد در مقابل نص گذارده است .
وقتى به نجف اشرف بازگشتم ، قسمتهايى از آن را براى مجمع علمى منتدى النشر مى فرستاد تا مورد استفاده دانشجويان قرار گيرد، ولى ما از ايشان خواستيم كتاب را به صورت كامل براى ما بفرستد، و چون كتاب رسيد توفيق انتشار آن را بدين گونه كه مى بينيد يافتيم . اميدواريم در آينده نيز توفيق نشر اين قبيل كتابها را داشته باشيم .
نجف اشرف : محمّد تقى حكيم
23 رمضان 1375 ه . ق

مقدمه مؤلف
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و سپاس سزاوار خداوندى است كه بنده و پيغمبر خود محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - را به بالاترين مقامها سرفراز فرمود و دانش گذشته و آينده را به وى آموخت . دانشى كه پيش از وى به هيچ كس ارزانى نداشته بود. آرى ، خدا بهتر مى داند رسالت خود را در كجا قرار دهد و به چه كسى واگذار كند.
بدينسان خداوند، دوران نبوت و وحى را با بعثت محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه وآله - ختم كرد و جميع شرايع آسمانى را با شريعت معتدل وى - كه به اعمال بندگان بستگى دارد - منسوخ گردانيد(41) .
پس حلال محمّد - صلّى اللّه عليه وآله - تا روز قيامت حلال و حرام او حرام خواهد بود؛ مانند ساير احكامش ، خواه احكام تكليفى باشد و خواه احكام وضعى . اين موضوعى است كه مورد اتفاق همه مسلمانان است . همان طور كه همگى درباره نبوت آن حضرت اتفاق نظر دارند و يك تن ، سخنى بر خلاف آن نگفته است . و درود نامحدود بر امامان دودمان او كه گواهان خداوند در اين جهان و شفيعان امّت ، در سراى ديگرند، و بر شايستگان دودمان آنها و دوستان ايشان در هر نسلى كه پديد آيند.
بحمداللّه امروز همه مى دانند كه تعاليم اسلامى با نظامات و قوانين و حكمتهاى آن در احكام و رعايت اعتدالش ، تمام جهات دنيوى و اخروى بشر را منظور داشته است . و مى دانند كه اسلام تمدنى حكيمانه و معتدل دارد. و براى كليّه ساكنان زمين در هر مكان و زمانى كه باشند و با همه اختلافى كه در جنس ، نوع ، رنگ و زبان دارند، شايستگى دارد.
شارع مقدّس اسلام (كه خداوند غيب دان جلّ جلاله است ) موضوعى را باقى نگذاشته جز اينكه آن را روشن ساخته ، و راه شناخت آن را به خردمندان ، نشان داده است . و مسلم است كه ممكن نيست خداوند متعال بندگانش را به حال خود رها كند كه دين او را ملعبه هوى و هوس خود گردانند، بلكه آنها را (به زبان آخرين پيامبرش ) با دو ريسمان كتاب و عترت ، مرتبط ساخت . وبا آن دو وزنه سنگين و گرانقدر، مردم را از گمراهى و انحراف بازداشت . و نويد داد كه تا وقتى به آن دو چنگ زده اند، در راه راست گام برمى دارند. و هشدار داد كه اگر دست از كتاب و عترت بردارند، گرفتار ضلالت و گمراهى خواهند شد. و آگاه ساخت كه آن دو (قرآن و عترت ) هرگز از يكديگر جدا نمى شوند، و زمين از وجود آنها خالى نمى ماند.
بنابراين ، قرآن و عترت طاهره پيامبر، پناهگاه مسلمانان و پس از پيغمبر، مرجع امّت اسلام مى باشند. به همين جهت نيز آنها كه دنبال قرآن و عترت مى روند، به پيغمبر مى پيوندند و كسانى كه از آن يا يكى از آنها روى برمى تابند، با آن حضرت جدايى دارند.
مَثَل عترت پيغمبر، همچون باب حطّه بنى اسرائيل است . و مانند كشتى نوح در ميان قوم وى مى باشند. پس هيچ كس را نمى رسد (هر چند داراى مقامى بزرگ باشد) كه راهى جز راه آنها بپيمايد:
وَمَن يُشاقِقِ الرّسُولَ مِن بَعدِ ماتَبيَّنَ لَهُ الهُدى ويتَّبع غَير سَبيل المؤمِنينَ نُوَلِّهِ ماتَوَلّى و نُصلِهِ جَهَنَّمَ(42) ؛ يعنى : و هر كس پس ‍ از آنكه حق بر او روشن شد، با پيغمبر مخالفت كند و جز به راه مؤمنان رود، او را بر آنچه دوست دارد واگذار كنيم و به جهنّم در آوريم .
و نيز كسى را نمى رسد كه آنچه را از خدا و پيامبر رسيده است ، بر خلاف ظاهر آن كه به اذهان مى رسد، معنا كند. و اين حق را ندارد كه بدون دليل روشن ، گفتار خدا و پيامبر را از معانى ظاهرش - كه به ذهن خطور مى كند - بگرداند، تا چه رسد كه آيه قرآن يا گفتار پيامبر، نصّ صريح باشد.
به اين بيان كه اگر دليلى باشد كه معناى ظاهر را تغيير دهد، به مقتضاى آن ، عمل مى شود و در غير اين صورت ، تغيير دهنده ، گمراه و بدعتگزار خواهد بود.
اين حقيقتى است كه كليّه طوايف مسلمين بدان اعتقاد دارند. و همه عقلا در گفتارشان بدان پايبند هستند. به اين معنا كه در مقام عمل ، از معانى الفاظى كه مى شنوند و به ذهنشان خطور مى كند، تجاوز نمى نمايند.
با اين وصف ، من در بسيارى از نصوص ، حيران و سرگردانم كه چگونه بسيارى از سياستمداران گذشته و بزرگان مسلمين ، آن را تأ ويل كردند. به طورى كه آن نصوص صريح را كه بر خلاف معانى آنها به اذهان خطور مى كند، بدون قرينه معنا كردند و با جرأ ت و جسارت ، به معارضه با آنها برخاستند؟! و مردم را با تمام قدرت به ميل و اجبار، به معارضه با آن وادار نمودند. اين كارى است كه نمى توان علتى براى آن يافت . فانّا للّه و انّا اليه راجعون !
خداوند در قرآن مى فرمايد: آنچه را كه پيامبر براى شما آورده است بگيريد و از آنچه شما را از آن بر حذر داشته است ، ترك كنيد. و از خدا بترسيد كه عذاب خداوند سخت است (43) .
و مى فرمايد: هيچ مرد و زن مؤمنى را نمى رسد كه وقتى خدا و پيغمبر، فرمانى دادند، از پيش خود اختيارى داشته باشند، هركس از فرمان خدا و پيغمبرش سرپيچى كند، در گمراهى آشكارى ، فرو رفته است (44) .
و خطاب به پيغمبر مى فرمايد: نه به خدا قسم ! ايمان نمى آورند تا تو را در اختلاف خويش حاكم كنند. و پس از آن ، در دلهاى خود از آنچه تو حكم كرده اى ، ناراحتى نمى بينند و حكم تو را بدون چون و چرا مى پذيرند(45) .
و مى فرمايد: قرآن گفتارى ارجمند است (به وسيله فرشته اى ارجمند نازل شده ) فرشته اى نيرومند كه در نزد خداى آفرينش ، مقامى بزرگ دارد و مطاع و امين است ، و بدانيد كه پيغمبر شما ديوانه نيست (46) .
و مى فرمايد: قرآن گفتارى است كه به وسيله پيكى بزرگ ، فرود آمده و گفتار شاعرى نيست . به ندرت ايمان مى آوريد. و نيز گفتار كاهن نيست ، به ندرت به ياد مى آوريد، اين قرآن از جانب خداوند عالميان نازل شده است (47) .
و مى فرمايد: پيغمبر ما از روى هواى نفس سخن نمى گويد؛ سخنان او وحى است كه به او مى رسد. اين وحى را فرشته اى كه سخت نيرومند است ، به وى مى آموزد(48) .
بنابراين (سخنان پيامبر مانند قرآن مجيد است كه ) از آغاز تا پايان ، باطلى در آن راه نيافته و از جانب خداوند حكيم ستوده ، نازل شده است (49) .
از اين رو، كسى كه ايمان به اين آيات دارد و پيغمبر را به مقام نبوت ، تصديق مى كند، نبايد كمتر از سر مويى از نص صريح قرآنى ، يا گفتار پيغمبر الهى سرپيچى نمايد.
البته حضرات ، آن را كنار نگذاشتند، ولى نصوص خدا و پيغمبر را به نظر خود تأ ويل كردند و در آن با رأ ى خويش اجتهاد نمودند و پنداشتند كه كار خوبى كرده اند! وَهُم يَحسَبُونَ اءنَّهُم يُحسِنُونَ صُنعاً(50) فانّا للّه و انّا اليه راجعون(51) .
اينك پاره اى از مواردى كه آنها نص صريح را تأ ويل كردند و در واقع در مقابل نص اجتهاد نمودند، به مقدارى كه وقت كم و ضعف پيرى من و مصائب روزگار ايجاب مى كند، از نظر خوانندگان مى گذرد.
اين كتاب مشتمل بر هفت فصل و صد مورد از مواردى است كه خلفا و بستگان و عمّال دولت آنها در مقابل نص خدا و پيغمبر اجتهاد نمودند و برخلاف گفتار صريح آنها، رفتار كردند. من اينها را شرح مى دهم ، سپس قضاوت را به عهده شما خوانندگان محترم واگذار مى كنم .
خداوند، خود راهنماى همه ما به سوى حق و حقيقت است . بازگشت همه نيز به سوى اوست وهو حسبنا و نعم الوكيل ، نعم المولى و نعم النّصير.
فصل اوّل : اجتهادات ابوبكر و اتباع وى در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت پيامبر -صلى الله عليه و آله -
1 - ماجراى روز سقيفه
در آن روز هنگامى كه ابوبكر دست خود را گشود تا حاضران با وى به عنوان جانشين رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - بيعت كنند، عده اى با ميل و متعاقب آن گروهى جبراً بيعت كردند، در حالى كه همگى مى دانستند پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در زمان حياتش ، منصب جانشينى بلافصل خود را به برادر و پسر عمّش علىّبن ابيطالب - عليه السّلام - تفويض كرد.
هم ديدند و هم شنيدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - از آغاز اعلام نبوت خويش تا آخرين لحظه زندگانى ، بارها اين مطلب را با صراحت ، بيان مى كرد و به طرق مختلف و به طور آشكار اظهار مى داشت .
كسانى كه خواهان تفصيل آن هستند به كتاب ما المراجعات مراجعه كنند؛ زيرا ما در آن كتاب راجع به اين نصوص و آنچه شيعه و سنّى پيرامون موضوع خلافت بعد از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - گفته اند، مفصلاً بحث كرده ، وبا شيخ الاسلام و مربى علماى اعلام ؛ شيخ سليم البشرى رئيس وقت جامع الا زهر مصر، تبادل نظر نموده ايم .
اين تبادل نظرها و مناظرات هنگامى بود كه من در مصر بودم(52) و با آن مرحوم كه رئيس الا زهر بود، در اطراف موضوع خلافت بلافصل پيامبر و نصوص و ادلّه آن ، مراجعات ومكاتبات داشتم .
در اين مراجعات ، ما به قدر كافى در اين زمينه بحث نموده ايم ، و آنچه شايسته انصاف و حق و عدالت بوده است ، به كار برده ايم . در نتيجه از پرتو توجّهات شيخ جامع الازهر، به صورت يكى از سودمندترين كتب دينى در اين خصوص در آمده ، به طورى كه حق و حقيقت با تمام مظاهرش در آن جلوه گر است . خدا را شكر كه چنين توفيقى را نصيب من نمود(53) .
اينك المراجعات در سراسر دنياى اسلام منتشر شده و همه را با كمال بى طرفى ، به مناظره و بررسى پيرامون آنچه شيعه و سنّى مى گويند، دعوت مى كند. بجاست كه طالبان از مطالعه آن غفلت ننمايند.
من از شما خوانندگان محترم ، انتظارى دارم كه اميدوارم از نظر دور نداريد، و آن اين است كه درست درباره اهداف پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و مقاصد آن حضرت - اعم از گفتار و كردار وى كه ميان ما و اهل تسنّن محل بحث و بررسى است - بينديشيد و توجه داشته باشيد كه عواطف بشرى ، بر افكار و عقول شما چيره نگردد و مانند كسانى كه گفتار حضرت را در اين مورد به صورت مجمل و متشابه تلقى كردند و ترتيب اثرى به صحت و صراحت آن ندادند، نباشيد؛ زيرا خداوند مى فرمايد: اِنَّهُ لَقَولُ رَسُولٍ كَريمٍ ذى قُوّةٍ عِندَ ذِى العَرشِ مَكين ، مُطاعٍ ثَمَّ اَمينٍ وَ ما صاحِبُكُم بِمَجنُونٍ(54) ؛
يعنى : هر مسلمانى بايد ايمان داشته باشد كه گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - وحى آسمانى است كه فرشته وحى ، جبرئيل امين به آن حضرت آموخته است و رسول شما (محمّد - صلّى اللّه عليه وآله -) هرگز ديوانه نيست .
پس به كجا مى رويد اى مسلمانان : اِن هُوَ الاّ وحىٌ يُوحى عَلّمهُ شَديد القُوى(55)
يعنى : سخن او جز وحى الهى نيست ، او را جبرئيل ؛ همان فرشته بسيار توانا (به وحى ) علم آموخته است .
اين را بدانيد كه من چيزى مانند نصوص خلافت نديده ام كه هنوز پيغمبر مدفون نشده ، از بيشتر امت اسلام با صراحت و به طور متواتر، صادر شده باشد.
بعلاوه زندگانى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - پس از بعثت و از روزى كه در خانه ابوطالب ، بستگان خود را گِرد آورد و رسالت خويش را اعلام فرمود(56) تا روز واپسين مرگ خويش ، سرشار از اين نصوص و تصريحات بود. از جمله در لحظه احتضار - كه اتاقش پر از اصحاب بود - فرمود: اى مردم ! من به زودى از ميان شما مى روم و كتاب خدا و اهل بيتم را در ميان شما باقى مى گذارم . سپس دست على - عليه السّلام - را بلند كرد و فرمود: اين على با قرآن است و قرآن نيز با على است ، اين دو از هم جدا نمى شوند تا بر حوض كوثر نزد من گِرد آيند.
نصوصى كه درباره اين دو چيز گرانقدر (قرآن و اهل بيت ) از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - رسيده است ، براى حكميت ميان دو فرقه شيعه و سنّى كافى است . ويژگيهاى على - عليه السّلام - نيز در اين نصوص كاملاً متجلى است .
انّ فى ذلك لَذِكرى لِمَن كانَ لَهُ قَلبٌ اَو اَلقى السَّمعَ وهُوَ شَهيد(57) يعنى : در اين هلاك گذشتگان ، پند وتذكر است ، آن را كه داراى قلب هوشيارى باشد يا گوش دل به كلام خدا فرا دهد و به حقايق توجه كامل كند.
آرى ، در روز سقيفه ، دنياپرستان خلافت اسلامى را با تأ ويل نصوص و اجتهاد خويش در مقابل نص ، به خود اختصاص دادند. و در حالى كه به هيچ چيز پايبند نبودند! كار قبضه كردن خلافت اسلامى را ميان خود به انجام رساندند، بدون اينكه يك نفر از بنى هاشم و طرفداران آنان ؛ يعنى خاندان نبوت و جايگاه رسالت و محل آمد و رفت فرشتگان و مركز وحى الهى و نزول قرآن مجيد را، خبر كنند. گويى خاندان پيغمبر، بازمانده آن حضرت نبودند و در ميان امت ، ارزش و احترامى نداشتند!
گويى ايشان همتاى كتاب خدا(58) و امان امّت از اختلاف (59) و سفينه نجات از گمراهى(60) و باب حطّه(61) نبودند.
گويى آنها نسبت به امت ، به منزله سر نسبت به تن و به منزله ديدگان ، نسبت به سر نبودند(62) ، بلكه آنها را از كسانى فرض كردند كه شاعر در اين مثل مشهور، قصد نموده است :
وقتى تيم غايب مى شود آنها كار را تمام مى كنند، و هنگامى كه حضور دارند، از ايشان اجازه نمى گيرند(63) .
آرى ، كار خلافت و جانشينى پيغمبر در سقيفه خاتمه يافت ، در حالى كه جنازه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، سه روز ميان عترت طاهره و دوستان ايشان روى زمين بود. و آنها در اطراف بدن مطهر رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - اشك حسرت مى ريختند و صدا به ناله و فرياد برمى داشتند. چنان محزون بودند كه هر بيننده اى منقلب مى گرديد، و به قدرى در غم و اندوه به سر مى بردند كه دلها از جا كنده مى شد. و همگى در بيم و هراس و ناراحتى قرار داشتند.
ولى آنها (ابوبكر و دار و دسته سقيفه ) سه روز دور از جنازه پيغمبر، سرگرم تحكيم پايه هاى حكومت خود بودند و به هيچ وجه در انديشه كار پيغمبر نبودند تا اينكه كار خلافت تمام شد و آن را به خود اختصاص دادند.
هنوز از دفن پيغمبر فارغ نشده بودند كه خاندان پيامبر و دوستان ايشان را براى بيعت كردن تحت فشار قرار دادند و به سوزندان خانه (64) آنان تهديد كردند. چنانكه شاعر نيل حافظ ابراهيم در قصيده مشهورش مى گويد:
چه سخن بزرگى است كه عمر به على گفت ! شنونده آن را گرامى بدار و گوينده اش را بزرگ ! اگر بيعت نكردى خانه ات را آتش ‍ مى زنم ! با وجودى كه دختر پيغمبر در آن است ! و نمى گذارم در آن بمانى ! غير از ابوحفص (عمر) كسى نمى توانست اين سخن را در مقابل شهسوار دودمان عدنان و مدافع آنان ، بگويد(65) .
اگر فرضاً دليل صريح و نصّ قاطعى هم براى اثبات خلافت يكى از رجال خاندان پيامبر - صلّى اللّه عليه وآله - وجود نداشت و با اين وصف فرضاً داراى حسب و نسب برجسته اى نبودند، و از لحاظ اخلاق ، جهاد، علم ، عمل ، ايمان و اخلاص شهرت نداشتند، و در همه فضايل ، گوى سبقت را از همگان نربوده بودند، بلكه مانند ساير صحابه محسوب مى شدند، چه مانع شرعى يا عقلى يا عرفى وجود داشت كه نمى گذاشت بيعت گرفتن را تا پايان مراسم تدفين پيامبر به تأ خير اندازند؟!! ولو به واگذار نمودن حفظ امنيت موقت ، به فرماندهى نظامى تا كار خلافت و بيعت گرفتن ، رو به راه شود؟
آيا اين مقدار خوددارى نسبت به آن مصيب رسيدگان كه امانت پيغمبر در ميان ايشان و بازمانده آن حضرت در بين آنان بود، بهتر به حال آنان نبود؟ با اينكه خداوند درباره ايشان مى فرمايد: پيغمبرى از خودتان براى شما آمد كه دلسوز به حال شما بود. از ناراحتى شما ناراحت بوده و در نگاهدارى شما اصرار داشت و نسبت به مؤمنين رئوف و مهربان بود(66) .
آيا پيغمبرى كه ناراحتى امّت ، او را ناراحت مى ساخت و براى نيكبختى ايشان ، اصرار مى ورزيد، و نسبت به آنان رئوف و مهربان بود، اين حقّ را نداشت كه عترت و خاندانش را ناراحت نكنند و به آن مصيبت كه از جانب امّت به آنها رسيد، مبتلا نگردند؟ آن هم هنگامى كه داغ مرگ پيغمبر، قلب آنها را مجروح ساخته و آن حضرت هنوز دفن نشده بود؟!
براى خاندان پيغمبر، مصيبت فقدان آن حضرت كافى بود كه ايشان را سخت در غم و اندوه فرو برد و در ناراحتى و هراس قرار دهد. بنابراين ، خوددارى حضرات كه گفتيم ، با تسليت گفتن به ايشان ، مناسبتر و به حفظ پيغمبر در احترام به آنان(67) نزديكتر و به وحدت كلمه امّت جامع تر و به كار حكيمانه ، نزديكتر بود.
ولى بر خلاف همه اينها، حضرات ، تصميم گرفته بودند به هر قيمت كه شده ، خلافت را از خاندان پيامبر بيرون آورند، از اين رو مى ترسيدند خوددارى و مهلت دادن به آنها به عكس منظور ايشان ، نتيجه دهد؛ زيرا اگر خاندان پيغمبر در مشورت سقيفه حضور مى يافتند، استدلال آنها براى حقانيت خود آشكار مى گشت و سخن ايشان برترى مى يافت . به همين جهت ، حضرات اشتغال بنى هاشم به مصيبت پيغمبر و سرگرمى آنها را به كار غسل ، كفن و دفن حضرت را غنيمت شمردند، و بدون اينكه يك نفر از آنها را دعوت كنند، كار بيعت گرفتن را پيش انداختند. و قبل از آنكه آنها به خود بيايند، همه چيز را تمام كردند!
بعلاوه ، وحشت و اضطراب و تزلزل مسلمانان نيز به نقشه حضرات كمك كرد؛ زيرا بيشتر انصار (مردم مدينه ) در سقيفه گِرد آمدند تا سعدبن عباده (بزرگ قبيله خزرج ) را براى خلافت نامزد كنند، ولى بشيربن سعدبن ثعلبه خزرجى ، پسر عمّ او، و اسيدبن حضير؛ بزرگ قبيله اوس كه در مقام رهبرى قبيله ، رقيب سعد بودند، به نامزدى وى رشك بردند و از نضج گرفتن كار او بيم داشتند، از اين رو سعى كردند به هر وسيله اى كه شده نگذارند سعدبن عباده به خلافت برسد.
مضافاً به اينكه : عويم بن ساعده اوسى و معن بن عدى ، هم پيمان انصار - كه پنهانى با ابوبكر و عمر و حزب آنها زد و بند كرده بودند - با مخالفان سعد، متحد شدند. دو نفر اخير در زمان پيغمبر نيز از دوستان ابوبكر بودند و نسبت به سعد، كينه زيادى به دل داشتند.
بدين جهت بود كه عويم به سرعت به سراغ ابوبكر و عمر رفت و عزم آنها را براى مبارزه با سعد، تقويت كرد. آنگاه ابوبكر و عمر را در حالى كه ابوعبيده جرّاح و سالم غلام ابوحذيفه با آنها بودند، به سقيفه آورد. در اين هنگام عدّه ديگرى از مهاجران نيز به ايشان پيوستند.
كشمكش ميان مهاجران و انصار بالا گرفت . و كار خصومت شدت يافت ، تا جايى كه سر و صداها برخاست و نزديك بود آشوبى برپا شود.
در اينجا ابوبكر برخاست و در ستايش انصار سخن گفت . و ايشان را به نيكى ياد كرد. و با خونسردى و نرمش ، آنها را مخاطب ساخت و گفت : مهاجران درخت وجود پيغمبرند. و تخمى هستند كه پيغمبر از آن پديد آمد. سپس خاطر نشان ساخت كه اگر خلافت به مهاجران رسيد، وزارت ، از آنِ انصار خواهد بود! آنگاه دست عمر و ابوعبيده را گرفت و به حضار فرمان داد كه با هر كدام خواستند بيعت كنند.
ولى درست در همان موقع ، عمر و بشيربن سعد سبقت گرفتند و با ابوبكر بيعت كردند. هنوز بيعت آن دو به اتمام نرسيده بود كه اسيدبن حضير، عويم بن ساعده ، معن بن عدى ، ابوعبيده جرّاح ، سالم غلام ابو حذيفه و خالدبن وليد پيشدستى كردند و با وى بيعت نمودند.
سپس اينان مردم را به هر طريق كه ميسّر بود ناگزير ساختند تا با ابوبكر بيعت كنند. در اين خصوص ، عمر بيش از همه سر سختى نشان مى داد. و پس از او اسيدبن حضير، خالدبن وليد و قنفذبن عميربن جذعان تميمى بودند(68) .
همينكه بيعت با ابوبكر به اتمام رسيد، دسته اى كه با وى بيعت نموده بودند، او را با سر و صدا و سرور و شادى مانند عروسى كه به حجله مى برند، وارد مسجد پيغمبر كردند(69) در حالى كه جنازه پيغمبر هنوز در روى زمين مانده بود و مردان و زنان بنى هاشم در پيرامون آن اشك مى ريختند و ناله سر مى دادند!
بدين جهت ، اميرالمؤمنين - عليه السّلام - فرصتى پيدا نكرد جز اينكه تمثّل به اين شعر شاعر جويد كه :
واصبح اقوام يقولون ما اشتهوا و يطغون لما غال زيداً غوائل !

يعنى : مردمى گِرد آمدند و آنچه خواستند گفتند، و هنگامى كه حوادث ، زيد را فرو گرفت ، سركشى نمودند!.
على - عليه السّلام - نيز براى حفظ اسلام و رعايت مصالح عمومى مسلمين و مقدم داشتن اهم بر مهم ، پيمان معهود ميان خود و پيامبر را در نظر گرفت . و بدين گونه بود كه در برابر وضع موجود، صبر پيشه ساخت ، در حالى كه گويى خارى به چشم و استخوانى در گلو داشت !.(70)
ابوبكر جوهرى از شعبى ، حديثى نقل كرده كه در آن مى گويد: عمر وخالدوليد، روى به خانه فاطمه نهادند. عمر وارد خانه شد و خالد دمِ درب ايستاد.عمر به زبير (كه در خانه فاطمه متحصّن بود) گفت : اين شمشير چيست كه به دست گرفته اى ؟
زبير گفت : مهيا كردم تا با على - عليه السّلام - بيعت كنم . جمعيت زيادى از جمله مقداد و همه بنى هاشم نيز در خانه فاطمه - عليها السّلام - بودند.
عمر شمشير زبير را گرفت و به سنگى كه در خانه بود زد و شكست . سپس زبير را نزد خالد و همراهان وى بردند. با خالد جمعيت انبوهى بودند كه آنها را ابوبكر براى حفظ عمر و خالد فرستاده بود!
سپس عمر به على گفت : برخيز و با ابوبكر بيعت كن ! ولى على اعتنايى نكرد. عمر دست او را گرفت و گفت : برخيز! اما على برنخاست . جمعيت هجوم آوردند و حضرت را مانند زبير گرفته و به خالد و افراد او سپردند!
سپس عمر، على و زبير را به طرز زننده اى حركت داد و به نزد ابوبكر برد! در آن حال ، كوچه هاى مدينه از جمعيت موج مى زد. مردم دسته دسته گِرد آمده بودند و اين منظره را تماشا مى كردند.
هنگامى كه حضرت فاطمه ديد با على اين گونه رفتار مى كنند، صدا به ناله و فرياد برداشت . زنان بسيارى از بنى هاشم و غيره پيرامون او را گرفته بودند. فاطمه - عليها السّلام - به سوى خانه خود (كه به طرف مسجد باز مى شد) آمد و ايستاد و صدا زد: اى ابوبكر! چه زود به خاندان پيامبر خدا هجوم آوردى ! به خدا قسم ! تا زنده ام با عمر سخنى نخواهم گفت (تا آخر حديث )(71) .
وقتى انسان كارهاى آن روز آنها را بررسى مى كند، به خوبى پى به گفته ابوبكر مى برد كه چرا هنگام مرگش گفت : كاش متعرّض خانه فاطمه نمى شدم ولو كارم به جنگ مى كشيد!
و نيز ابوبكر جوهرى ، در كتاب السقيفة از ابولهيعه و او از ابوالا سود روايت كرده است كه : عمر و همراهان او خانه على را اشغال كردند. فاطمه - عليها السّلام - فرياد مى زد و آنها را به خدا سوگند مى داد كه متعرض اهل بيت پيغمبر نشوند، ولى آنها على و زبير را از خانه بيرون آوردند. و عمر آنها را به طرز زننده اى نزد ابوبكر برد.
و نيز جوهرى ، روايت كرده است كه : عمر با گروهى از مردان انصار (اهل مدينه ) و تنى چند از مهاجران (مردم مكه ) به خانه فاطمه آمد و گفت : به خدا قسم كسانى كه در اين خانه متحصّن هستند بايد براى بيعت نمودن با ابوبكر خارج شوند، وگرنه خانه را با ساكنان آن آتش مى زنم !
زبير با شمشير كشيده به عمر حمله برد. جمعيت ، به وى هجوم نمودند تا اينكه شمشير از دستش به زمين افتاد و عمر آن را برداشت و به سنگى زد و شكست . آنگاه آنها را با همان وضع و به طرز فجيعى از خانه بيرون آوردند...(72) .
ناراحتيهاى ناشى از وضع موجود، باعث شد كه على - عليه السّلام - به منظور حفظ حق معهود خود و اعتراض به حق كشيهايى كه نسبت به وى نشان دادند، گوشه نشينى اختيار كند، تا آنجا كه او را جبراً از خانه خارج ساختند. چه خوب و بجا حق خود را ثابت نمود. آنگاه كه ابوبكر را مخاطب ساخت و فرمود:
فان كنت بالقربى حججت خصيمهم و ان كنت بالشورى ملكت امورهم فغيرك اولى بالنّبى و اقرب فكيف بهذا والمشيرون غيب

يعنى : اگر تو به علت قرابت با پيغمبر، براى تصاحب خلافت ، با مخالفان در افتادى ، غير از تو به پيغمبر جلوتر و نزديكتر است . و اگر با شورا امور مردم را قبضه كرده اى ، اين چه شورايى است كه رأ ى دهندگان ، غايب بودند؟!.
اين دو بيت شعر در نهج البلاغه موجود است . ابن ابى الحديد و شيخ محمد عبده ، هر كدام در شرح نهج البلاغه خود، درباره اين دو بيت شعر مطالبى نوشته اند كه بجاست اهل مطالعه بر آن آگاهى يابند. ما نيز در كتاب المراجعات ، مراجعه هشتاد، شرحى پيرامون اين دو بيت شعر نوشته ايم .
عباس بن عبدالمطلّب نيز مناظره اى با ابوبكر دارد كه گويا از اين دو بيت شعر گرفته شده باشد؛ زيرا ضمن سخنانى كه ميان آنها در گرفت ، به ابوبكر گفت : اگر تو خلافت را به دليل ارتباط با پيغمبر قبضه كردى ، حق ما را گرفته اى و چنانچه به صلاحديد مؤمنان ، مطالبه نمودى ، ما در ميان آنها حق تقدّم داريم . و اگر به اين علت كه اهل ايمان به تو رأ ى داده اند، لذا تصاحب اين منصب را مشروع مى دانى ، وقتى ما نظر مخالف داريم ، مشروع نخواهد بود. چنانكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(73) آمده است كه بار ديگر عباس به ابوبكر گفت : اما اينكه گفته اى : ما درخت پيغمبر هستيم ، بايد بدانى كه شما (مهاجران مكه ) همسايگان اين درخت هستيد، ولى ما شاخ و برگ آن مى باشيم .
كلام عبّاس ، مضمون گفتار اميرالمؤمنين - عليه السّلام - است كه مى فرمايد: آنها استدلال به درخت نمودند، ولى ميوه آن را تلف كردند!
ابن ابى الحديد(74) از كتاب الموفقيات زبيربن بكّار نقل مى كند كه فضل ابن عبّاس گفت : اى جماعت قريش ! و مخصوصاً اى بنى تيم (قبيله ابوبكر)! شما خلافت را به دليل خويشى با پيغمبر قبضه كرديد و حال آنكه ما شايسته آن بوده ايم نه شما.
اگر ما اين منصب را - كه شايسته آن بوده ايم - مطالبه مى كرديم ، بى ميلى مردم نسبت به ما به علت حسد و كينه اى كه به ما داشتند، بيش از ديگران بود. ما اين را دانسته ايم كه على - عليه السّلام - با پيغمبر، پيمانى دارد كه خود را ملتزم به رعايت آن مى داند.
چنانكه در مختصر ابوالفداء و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(75) است كه : عتبة بن أ بى لهب ، اين اشعار تأ ثرانگيز را در خصوص ماجراى سقيفه گفته است :
من گمان نمى كردم كه خلافت از بنى هاشم و بخصوص از ابوالحسن منصرف شود. آيا على نخستين كسى نيست كه در برابر قبله شما نماز گزارد و داناترين مردم به قرآن و سنّت پيامبر نيست و نزديكترين فرد به پيغمبر نمى باشد و همان كس نيست كه جبرئيل در غسل و كفن پيغمبر به او كمك كرد. على كسى است كه آنچه در وجود وى است بدون شك در ديگران نيست . و تمام زيبايى كه در او است در مخالفان وى نيست . اما چه شد كه آنها از على روى برتافتند؟ ما مى دانيم . اين را بدانيد كه اين كار يكى از بزرگترين زيانهاست (76) .
زبيربن بكّار(77) پس از نقل اين ابيات ، در الموفقيات مى نويسد: على به دنبال عتبة بن ابى لهب فرستاد و سفارش كرد كه بار ديگر آن را بازگو نكند! و آن حضرت - عليه السّلام - فرمود: نزد ما سلامت دين محبوبتر از چيز ديگر است .
و نيز زبيربن بكّار در الموفقيات و به نقل از او ابن ابى الحديد، در جلد دوم شرح نهج البلاغه مى نويسد: ابوسفيان از كنار خانه اى كه على در آن بود گذشت ، سپس ايستاد و گفت :
اى بنى هاشم ! مواظب باشيد مردم در شما طمع نكنند. بويژه مردان قبيله تيم بن مره (ابوبكر) و عدى (عمر). خلافت در خانواده شماست و به سوى شما روى مى آورد. و هيچ كس جز ابوالحسن على ، شايسته آن نيست . اى ابوالحسن ! كمربند خود را براى تصاحب خلافت محكم ببند؛ زيرا تو از هر نظر، شايسته اين امر هستى(78) .

next page

fehrest page

back page