next page

fehrest page

back page

نامه هاى تاريخى ، نثر، خطابه ، و شعر وى
نامه هاى وى كه گاهى به فرزندان در حوزه علميه نجف اشرف مى نوشته يا به پادشاهان و رؤ سا و امراى سياسى و مقامات مسؤ ول نوشته است ، سرشار از بلاغت ، هدف روشن ، علم و ادب ، ارشاد و وحدت ، فقه وتاريخ و پند و موعظه است . نامه اى كه به شريف حسين امير حجاز بعد از زوال حكومتش به دست وهابيها نوشته است ، يكى از بليغ ‌ترين مكتوبهاى عربى است . اين نامه مفصل است و متضمن اسنادى تاريخى و مصائبى است كه به اهل بيت رسيده است . پاسخ شريف حسين نيز سرشار از عواطف و تقدير است . شريف حسين نامه خود را با اين شعر آغاز كرده است :
اذا رضيت عنى كرام عشيرتى فلا زال غضباناً على لئامها
ساير نامه هاى مهم و تاريخى او كه در گوشه و كنار است و بعضى از آنها توسط پسر عمّ و منشى مخصوصش سيد على شرف الدين ، نسخه بردارى شده و بجاى مانده است ، همگى از آثار ارجدارى است كه شايد روزى منتشر شود و كتابخانه هاى عربى با ادب درخشنده علوى زينت گيرد.
نثر شرف الدين ، رسا، درخشان ، محكم و به هم پوسته است ؛ به گونه اى كه نويسنده توانا قادر نيست كلمه اى از آن را حذف كند و چيزى ديگرى به جاى آن بگذارد؛ زيرا وى قبل از اينكه بنويسد، فكر مى كرد و بعد از آنكه آن را برمى گزيد، بيان مى كرد يا مى نوشت .
نثر او چنان است كه خواننده مطلع ، از روى عبارت ، مى تواند تشخيص دهد كه نوشته شرف الدين است . رسائى و فصاحت با صراحت هر چه تمامتر از نوشته ها و تأ ليفات وى آشكار است .
سيد عالى مقام از لحاظ قوه بيان و سخن نيز توانا بود. او هرگاه خطبه ايراد مى كرد، بدون فكر قبلى آغاز مى نمود و آن را با معانى بلند، در نهايت فصاحت و رسايى بيان مى داشت . خطابه هاى او از تكلّف و صناعت ، مانند نوشته ها و سخن گفتن عاديش ، پيراسته بود. خوى نيكو، ملكات فاضله و نفسانيات كم نظيرش در گفتار و كردارش به خوبى جلوه گر بود.
من در سال 1350 ه‍ به لبنان سفر كردم و ديدم كه سيد بزرگوار ما عصرهاى دهه محرم در مسجد جامع سخن مى گويد، و عنوان سخنش هم هر روز اين بود كه آل محمّد و كيانند آل محمّد؟. و با اين عنوان عظمت اهل بيت را در كتاب و سنّت شرح مى داد. روز عاشورا را اختصاص به امام حسين - عليه السّلام - مى داد و طى آن ، نهضت حضرت و علل و اهداف و نتايج آن را در بزرگداشت اسلام و تثبيت دين مبين ، بيان مى داشت . سخنان او سه ساعت متوالى ادامه پيدا مى كرد، كه اگر جمع آورى شود، كتابى بزرگ در فضائل و سيرت اهل بيت - عليهم السّلام - خواهد بود.
خطابه هاى تاريخى او در بيروت ، دمشق ، فلسطين و مصر فراموش شدنى نيست . در همان اوقات ، بسيارى از آنها را روزنامه نگاران در جرائد خود نوشتند. برخى از آنها در نزد منشى مخصوص وى ، موجود و ضميمه مجموعه نامه هاى او شده است .
چنان كه گفتيم مؤلّف عاليقدر، در نقد شعر و فهم اسرار آن ، نظرى دقيق داشت . و بسيارى از شعرهاى خوب را از بر داشت . او در هر موضوع ادبى كه به وى عرضه مى داشتند، اشعارى به مناسبت مى خواند. خود نيز شعر مى گفت و اشعارش از احساس عميق سرچشمه مى گرفت . شعرهاى او بيشتر يادگار زمان جوانى فقيد سعيد بود.
ملكات فاضله او
سيد عاليقدر، نمونه اعلاى حُسن خلق و سخاوت طبع بود. با خلق و خوى علوى خود، بزرگ و كوچك را مورد احترام و تفقّد قرار مى داد. از افراد بى بضاعت ، دستگيرى مى نمود. از كسانى كه به وى بدى مى كردند، چشم پوشى مى كرد و از تقصير آنها مى گذشت . دستى دهنده و نظرى بلند داشت . در تمام دوران حيات پرافتخارش از زمان جوانى تا سنين پيرى ، اين صفات برجسته را به كار مى بست .
علوّ نفس و شخصيت بارز او در همه ادوار زندگيش به چشم مى خورد. اين معنا را عموم كسانى كه با وى تماس داشته اند اعتراف دارند و در اين باره داستانها نقل مى كنند.
اهل علم و قلم را بزرگ مى داشت ، در احترام و تقدير و توقير آنها مى كوشيد. در هر فرصت كه پيش مى آمد از تجليل علما و دانشمندان و ارباب فكر و قلم ، تأ ليف و تصنيف خوددارى نمى نمود.
تأ ليفات وى
مؤلف بزرگوار آثار فكرى و قلمى ذيقيمتى به يادگار گذارده است كه هر كدام نماينده شخصيت علمى و بزرگ اوست . وقرنها ياد او را در خاطر مردم باقى خواهد گذاشت . اينك فهرست تأ ليفات آن فقيد علم وتشيّع :
1 - الفصول المهمة فى تأ ليف الاُمّة - كه از آن سخن گفتيم . مؤلف بزرگوار، آن را به منظور اتحاد كلمه و وحدت مسلمانان نوشته است . دوبار در لبنان و دوبار در نجف اشرف به طبع رسيده است (7) .
2 - المراجعات - از كتب جاويدان و در مورد خود بى نظير و معجزه اى از معجزات نثر او است . دو بار در زمان مؤلف و چهار بار بعد از وى (و چند بار بعد از مقاله آقاى صدر، مترجم ) به طبع رسيده و به زبانهاى فارسى ، انگليسى و اردو هم ترجمه شده است (سه بار به فارسى ترجمه شده ، مترجم ).
3 - اجوبة موسى جار اللّه - پاسخ بيست سؤ ال موسى جار اللّه دانشمند سنّى ، دو بار در صيدا چاپ شده است .
4 - الكلمة الغراء فى تفضيل الزهراء - مشتمل بر مقالم على حضرت زهرا - عليها السّلام - و برترى وى نسبت به ساير زنان ، به پيوست چاپ دوم الفصول المهمه ، چاپ شده است (8) .
5 - المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهرة - مقدمه آن در صيدا و نجف چاپ شده و متضمن اسرار قيام و نهضت حضرت امام حسين - عليه السّلام - و حقى است كه اين نهضت بر اسلام و مسلمين دارد.
6 - ابوهريره - بحث پيرامون ابوهريره ؛ راوى معروف عامه ، به طرزى جالب و كم نظير، در صيدا و نجف چاپ شده است .
انتشار اين كتاب موجب شد كه دانشمند معروف مصرى محمود ابو ريه كتابى ديگر به نام شيخ المضيره راجع به ابوهريره بنويسد و حقّ مطلب را ادا كند.
7 - فلسفة الميثاق والولاية - دو بار در صيدا چاپ شده ، اين كتاب با اينكه حجمى كوچك دارد، داراى معانى بلند است .
8 - مسائل فقهيه - مشتمل بر موضوعات فقهى مقارن ، ونشانه وسعت اطلاع مؤلّف و قدرت علمى اوست . در صيدا، مصر و بيروت ، چاپ شده است .
9 - حول الرؤ ية - درباره عدم رؤ يت خداوند متعال مى باشد كه در اين باره ، بحثى عميق و علمى نموده است . در صيدا به ضميمه فلسفه ميثاق و ولايت چاپ شده است .
10 - الى المجمع العلمى - متضمن پاسخ به نسبتهاى دروغى كه به شيعه داده اند مى باشد. در صيدا چاپ شده است .
11 - ثبت الاثبات فى سلسلة الروات - دو بار در صيدا چاپ شده است .
12 - زينب الكبرى - خطابه اى از مؤلف بزرگوار درباره شخصيت حضرت زينب - سلام اللّه عليها - كه در صحن حرم مطهر حضرت زينب ايراد كرده و استخراج شده ، و در صيدا به طبع رسيده است .
13 - النصّ والاجتهاد - (متن عربى كتاب حاضر) كه يكى از عميق ترين مباحث اسلامى در عصر حاضر است . تاكنون سه بار چاپ شده است ؛ نخست در زمان حيات مؤلّف در نجف اشرف ، سپس توسط فرزند مؤلّف با اضافاتى از طرف پدرش . و براى سومين بار در نجف به وسيله دارالنعمان ، به طبع رسيده است .
14 - بغية الراغبين (خطّى ) - مشتمل بر شرح حال دانشمندان خاندان صدر و شرف الدين به اضافه شرح حال استادان و شاگردان هر يك و تصويرى از عصر آنها(9) .
تأ ليفاتى كه از دست رفته است
چنانكه گفتيم ، قواى اشغالگر فرانسه ، خانه سيد و كتابخانه او را طعمه حريق ساختند. از جمله ، تعدادى تأ ليف نفيس و گرانقدر علاّمه فقيد بود كه بكلى از ميان رفت . مؤلف عاليقدر، هرگاه به ياد اين كتابها مى افتاد، گويى از شدت تأ ثر مى خواست سكته كند! اينك ما براى بقاى نام و ثبت آن در تاريخ حيات مؤلف ، از آنها نيز نام مى بريم . مؤلف فقيد، خود در حاشيه الكلمة الغراء بدين گونه آنها را برشمرده است :
1 - شرح التبصرة - در فقه استدلالى (سه جلد: طهارت ، قضا، شهادات و مواريث ).
2 - تعليقه بر استصحاب - از رسائل فقيه بزرگوار شيخ انصارى (يك جلد)
3 - رساله در منجزات مريض - با استدلال .
4 - سبيل المؤمنين - در امامت (سه جلد) اين كتاب چنانكه خود مؤلف به من مى فرمود، مهمترين كتابى بوده كه تا آن تاريخ از قلم شريف وى تراوش كرده بود.
5 - النصوص الجلية - نيز در امامت چهل نص صحيح كه علماى تسنّن بر آن اجماع كرده اند، و چهل نص از طرق شيعه .
6 - تنزيل الا يات الباهرة - در امامت (يك جلد) مشتمل بر صد آيه قرآنى به حكم روايات معتبر درباره ائمّه اطهار - عليهم السّلام -.
7 - تحفة المحدثين فيما خرج فيه السنّة من المضعفين - كتابى بوده است كه نظير آن نوشته نشده بود.
8 - تحفة الاصحاب - در حكم اهل كتاب .
9 - الذريعة فى الرد على البديعة - بديعه نبهانى .
10 - المجالس الفاخرة - (چهار جلد)، اول در سيره نبوى . دوم در سيره اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و سوم در سيره امام حسين و چهارم درباره نه امام ديگر - عليهم السّلام -.
11 - مؤلفوا الشيعة فى صدرالاسلام - بعضى از فصول آن را مجله العرفان به طبع رساند.
12 - بغية الفائز فى نقل الجنائز - غالب آنها را العرفان به طبع رساند.
13 - سرّ بغية السائل عن لثم الانامل - مشتمل بر هشتاد حديث از طرق خاصه و عامه است .
14 - زكات الاخلاق - بعضى از فصول آن را العرفان منتشر ساخت .
15 - الفوائد والفرائد.
16 - تعليقه بر صحيح بخارى .
17 - تعليقه بر صحيح مسلم - از اين دو كتاب ، وسعت اطلاع مؤلف فقيد بر احاديث و قوت محاكمات وى كه حاكى از علم سرشار و تعمّق وى در بحث است ، بخوبى ديده مى شود.
18 - الاساليب البديعة فى رجحان ماتم الشيعة - مشتمل بر دليل عقلى و نقلى راجع به رجحان عزادارى شيعه .
سيّد بزرگوار مى گفت : اندوه فقدان اولاد از ميان مى رود، ولى اندوه فقدان افكار بكر، طولانى و مادام العمر مى ماند. امّا مؤلف بزرگوار سرانجام با تأ ليفات ديگر، آنچه را از دست داده بود تقريباً جبران كرد. و آثار زنده و ارزنده اى برجاى گذاشت كه هميشه باقى خواهد بود.
مؤسّسات خيريّه :
سيد بزرگوار مى فرمود: از همان راه كه گمراهى شيوع يافته ، بايد وسيله هدايت را فراهم آورد به همين جهت ، آن بزرگ مرد علم و دين ، دامن همّت به كمر زد و در ضمن كارهاى ديگر، اقدام به تأ سيس مؤسسات عام المنفعه به سبك روز نمود كه از جمله اينهاست (10) :
1 - المدرسة الجعفريّه - اين مدرسه را به منظور تعليم و تربيت نونهالان شيعه و روشن ساختن جوانان اين طايفه و بالا بردن سطح معلومات آنها بنا كرد، و امروز به صورت دانشكده اى درآمده و به الكلية الجعفرية موسوم است .
2 - نادى الامام الصادق عليه السّلام - يعنى : باشگاه امام صادق - عليه السّلام - براى جشنها و جلسات فرهنگى و مذهبى .
3 - به اين باشگاه و مدرسه ، مسجدى هم اضافه نمود، تا دانش آموزان ، فرايض خود را در آن انجام دهند و جوانان بر پايه مذهب وانجام فرايض پرورش يابند.
4 - جمعية البرّ والاحسان - هدف از تأ سيس اين جمعيت نيكوكار، مساعدت افراد بى بضاعت و رسيدگى به كار آنها و امور كفن و دفن اموات ايشان است . به همين جهت ، خيلى كم اتفاق مى افتد كه در شهر صور فقيرى پيدا شود.
در اين اعمال خير و اقدامات فرهنگى و عام المنفعه ، فرزندان سيد بزرگوار سيد صدرالدين ، مدير مجله النهج و سيد جعفر، نماينده شهر صور در مجلس لبنان و هم معاون پدر بودند. و در راه توسعه آن ، همت مى گماشتند.
زيارت ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - در عراق و ايران
سيد بزرگوار در سال 1355 ه ، مشاهد مقدّسه عراق را زيارت كرد و با ارحام و بستگانش تجديد عهد نمود. گروه بى شمارى از علما، وزرا، اعيان و نمايندگان مجلس عراق ، در جسر فلوجه از وى استقبال نمودند. وى در خانه دايى زاده خود، مرحوم سيد محمد صدر، رئيس مجلس اعيان عراق - كه خود از علماى بزرگ شيعه بود - وارد شد.
در اين بيت شخصيتهاى بزرگ علمى و مملكتى و عموم طبقات ، از وى ديدن نمودند و سيد صدر به افتخار وى سه ضيافت پرشكوه و مهم داد. سپس به كاظمين ، سامرا و كربلا شرفياب شد و همه جا مورد استقبال پرشور دانشمندان و عامه مردم قرار گرفت .
آنگاه به زيارت جدّ بزرگوارش اميرالمؤمنين - عليه السّلام -، به نجف اشرف رفت و در بيت خاله زاده اش مرحوم شيخ محمد رضا آل ياسين - كه از مراجع تقليد نجف بشمار مى رفت - وارد شد. در اين منزل ، عموم علماى اعلام ، مراجع عظام نجف ، طلاّب ،فضلا وطبقات مختلف ، از وى ديدن نمودند. جمعيت رابطه ادبى نجف نيز به مناسبت ورود آن مرد بزرگ علم و ادب ، جشن بزرگى برپا ساخت كه عموم طبقات و شخصيتهاى علمى ، در آن شركت داشتند.
سپس سيد بزرگوار به منظور زيارت حضرت امام رضا - عليه السّلام - رهسپار ايران شد و در قم ، مهمان پسر خاله خود مرحوم آيت اللّه صدر از مراجع تقليد و زعماى آن روز حوزه علميه قم ، گرديد. در حوزه قم نيز سيد عاليقدر با مراجع و بزرگان علماى آن ديار برخوردى تاريخى داشت . مذاكرات علمى ميان ايشان رد و بدل شد و همگى دانش سرشار وى را ستودند.
در ساير شهرهاى ايران نيز، سيد بزرگوار مورد استقبال علما و مردم مسلمان واقع شد و همه در تكريم و بزرگداشت وى كه مدافع صميمى اسلام و حامى تشيّع بود، سعى بليغ مبذول داشتند.
وفات او
سيد بزرگوار، قصد داشت آخر عمر خويش را در عراق ، محل ولادت و نشو و نماى خود بگذارند، تا به ياد ايّام تحصيل خويش و ميان فاميل و بستگانش ، عمر خود را بسر آورد. و در جوار جدّ بزرگوارش اميرالمؤمنين - عليه السّلام - به خاك رود، ولى تقدير چنين بود كه در همان وطن اصلى و پدرى خود لبنان ، آخرين دم واپسين خود را طى كند.
آرى ، در روز دوشنبه 8 جمادى الثانيه سال 1377 هجرى ، آن شعله فروزان خاموش شد. دستهايى كه هميشه مدافع حق بود و باطل را مى زدود از كار افتاد، و سر انگشتى كه آثار ارجدار، نفيس و كم نظيرى پديد آورده بود، از حركت باز ايستاد.
همين كه خبر مرگ سيد عبدالحسين شرف الدين منتشر شد، اهالى جنوب لبنان به طرف بيروت (پايتخت ) سرازير شدند تا با زعيم بزرگ دينى خود وداع كنند. بيروت نيز تكان خورد. علما، ادبا، زعما، سياستمداران و عموم طبقات در حالى كه روحانيون و رجال دولت ، پيشاپيش آنان حركت مى كردند، جنازه فقيد سعيد را تشييع نمودند.
هواپيماى ويژه اى جنازه را به بغداد آورد طبقات مختلف در انتظار بودند. بغداد و كاظمين او را تشييع كرد، سپس شبانه وارد كربلا شديم .تمام نقاط ميان راه تا كربلا، خود را براى تشييع مهيا نموده بودند. در كربلا تشييع مفصلى به عمل آمد.
اندكى پيش از غروب آفتاب ، جنازه به نجف اشرف رسيد. نجف با همه ساكنانش ؛ علما، ادبا، شخصيتها و طبقات گوناگون با تأ ثر و اندوه فراوان ، بدن بى روح علاّمه فقيد را مشايعت نمودند. با اينكه نجف از مراجع تقليد و فقها و مجتهدين بزرگى ، تشييعهاى تاريخى نموده بود، مى توان گفت تشييع جنازه مؤلف بزرگوار سيّد عبدالحسين شرف الدين از لحاظ كميت و كيفيت بى نظير بود.
بدين گونه فقيد شيعه را در روز چهارشنبه 10 جمادى الثانيه سال 1377 ه ، در ميان گريه و ناله و غم و اندوه جمعيت ، در يكى از حجره هاى صحن مطهر اميرالمؤمنين - عليه السّلام - به خاك سپردند.
از مصوبات مجمع علمى منتدى النشر درباره چاپ كتاب : النص و الاجتهاد و نگاشتن مقدمه اى بر آن .
هيئت ادارى مجمع علمى منتدى النشر به رياست شيخ عبدالمهدى مطر، با حضور اكثريت اعضا تشكيل جلسه داد و گزارش ‍ لجنه اى مركب از اعضاى جمعيت تحقيق و نقد را براى مطالعه و بررسى كتاب النص و الاجتهاد تاليف آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين استماع نمود.
نظر به اهميت كتاب و فوائد علمى آن ، مجمع تصويب نمود كه آن را با كاغذ اعلا و طبع زيبا به سرمايه خود، چاپ و منتشر سازد.
همچنين از آقاى سيد محمد تقى حكيم عضو مجمع و استاد اصول فقه در دانشكده منتدى النشر خواست تا با نگارش ‍ مقدمه اى ، بعضى از مفاهيم اصولى متناسب با موضوع كتاب را روشن سازد و پيرامون كتاب و مولف بزرگوار آن ، شرحى بنگارد.
مقدّمه آقاى سيد محمد تقى حكيم(11)
من هم اكنون در برابر كتابى پرارزش ، اثر مؤلفى بزرگوار قرار دارم كه در ميان اكثر محققان مباحث اعتقادى ، حق استادى و تقدم دارد.
مجمع علمى منتدى النشر از من خواسته است كه با نوشتن مقدمه اى ، برخى از مضامين كلمات علمى آن را روشن سازم . سپس ‍ پيرامون ارزش كتاب و امتيازات ويژه آن ، شرحى بنگارم . و از آن پس ، از شخصيت بزرگ مؤلف كتاب ، سخن بگويم . با اينكه خود را شايسته اين كار پرارج نمى دانم ، ولى نظر به تصويب مجمع علمى ، چاره اى جز اطاعت ندارم .
* * *
مقدمه اى كه بتواند مفاهيم پاره اى از اصطلاحات كتاب و اهميت مباحث آن را روشن سازد، به گروهى از اساتيد علم اصول فقه بازگشت مى كند، و ناگزيريم براى روشن ساختن قسمتى از مفاهيمى كه در كتاب آمده ، و مؤلف كتاب را مطابق اصطلاحات آنان نگاشته است ، بياوريم .
نخستين چيزى كه با آن مواجه مى شويم ، اسم كتاب نص و اجتهاد است . بايد ديد منظور مؤ لف از نص چيست و از كلمه اجتهاد چه را اراده كرده است ؟ و تركيب آنها نص و اجتهاد چه چيزى را بازگو مى كند؟
استادان فن در پاسخ سؤ ال از نص مى گويند: نص دليل لفظى مبتنى بر حكم شرعى است كه از راه قطع ، صدور آن از شارع مقدس مسلم باشد يا اينكه ظنّ معتبر شرعى يا عقلى است ، خواه اين ظن از كتاب (قرآن ) يا سنّت (گفتار پيغمبر و ائمّه طاهرين - عليهم السّلام - ) سرچشمه گرفته باشد.
مسلم است كه مؤلف ، از نص چيزى غير از مفاد اين تعريف را قصد نكرده است . چنانكه از خلال مباحث كتاب ، آشكار مى گردد.
اما اجتهاد چيست ؟ علماى اصول فقه ، پاسخهاى مختلفى داده اند كه مضمون غالب آنها يكى است . آنچه از كلمات آنها به نظر مى رسد اين است كه در اين خصوص ، دو اصطلاح دارند و يكى اخص از ديگرى است :
اجتهاد به مفهوم عام خود، در نظر آمدى(12) به كار بردن تمام كوشش در جستجوى ظنّ به چيزى از احكام شرعى است ؛ به طورى كه جوينده احساس كند از نيل به زايد بر آن عاجز است (13) .
جمعى از علماى اصول ، اين تعريف را برگزيده اند، با اين فرق كه در عبارت آن اصلاحى به عمل آورده و برخى از الفاظ آن را تغيير داده اند؛ مثلاً دهلوى مى گويد: اجتهاد، به كار بستن تمام كوشش براى ادراك احكام فرعى شرعى از ادله تفصيلى آنهاست ، كه كليات آن به چهار قسم بازگشت مى كند: كتاب ، سنّت ، اجماع و قياس (14) .
محمد خضرى (از متأ خرين ) آن را بدين گونه تعريف نموده است : اجتهاد به معناى به كار بستن فقيه ، تمام كوشش خود را در طلب علم به احكام شرعى است ، سپس مى گويد: اجتهاد كامل اين است كه مجتهد در طلب خود چندان كوشش به عمل آورد كه خود را از جستجوى بيشتر عاجز بداند(15) .
تمام اين تعريفها و نظاير آن ، اگر منظور تحديد منطقى مفهوم اجتهاد باشد، مانعى از اخذ هر يك از آنها نيست .
شايد نزديكترين تعريف اجتهاد از نظر فن منطق اين باشد كه گفته اند: اجتهاد، ملكه اى است كه مجتهد به وسيله آن قادر است صغريات را با كبريات ، براى نتيجه گرفتن حكم شرعى ، به هم ضمّ كند. يا به معناى وظيفه عملى شرعى يا عقلى است . اين تعريف ، ايرادهاى ساير تعاريف را نيز جبران مى كند.
به هر تقدير كه باشد، مفهوم اجتهاد، به معناى عام ، روشن است ، هر چند بعضى از تعريفها براى اداى آن قاصر باشد.
اجتهاد به مفهوم خاص خود، در نظر شافعى ، مرادف با قياس است . وى مى گويد: قياس چيست ؟ آيا همان اجتهاد است ، يا قياس و اجتهاد دو چيز است ؟ مى گويم هر دو اسامى يك معنا هستند(16) .
گاهى اجتهاد را مرادف با استحسان ، رأ ى ، استنباط و قياس قرار داده و همه را اسامى واحدى مى دانند.
مصطفى عبدالرزاق ، مى گويد: رأ ى ، كه از آن سخن مى گوييم عبارت است از اعتماد بر فكر در استنباط احكام شرعى . منظور ما از اجتهاد و قياس نيز همين است ، و اين معنا هم با استحسان و استنباط مرادف مى باشد(17) .
اشخاص متتبّع مى دانند كه اين سخن ، خارج از مقتضيات فن و اصطلاحات فنى است . شايد منشأ آن اختلاط بعضى از مفاهيم عام با مصاديق خود باشد، كه براى اين محقّق بزرگ روى داده است .
آنچه از تتبّع كلمات علماى اصول ، در اين خصوص به نظر مى رسد اين است كه : اجتهاد، به مفهوم خاص خود، مرادف با رأ ى در نزد آنهاست قياس ، استحسان ، مصالح مرسله و نظاير آن هم ، از قبيل مصاديق اين مفهوم است .
از مقابله و تركيب نص و اجتهاد در نامگذارى كتاب استفاده مى كنيم كه مؤلف بزرگوار در اينجا از اجتهاد، مفهوم خاص آن را اراده كرده است كه عبارت باشد از: به كار بستن رأ ى در به دست آوردن حكم شرعى ، بدون اينكه نصى بر خلاف آن وجود داشته باشد.
ادلّه اى كه در قسمتى از تعاريف اجتهاد به مفهوم عام خود تكرار شد و دهلوى در تعريف سابق خود كليات احكام را به آن ارجاع مى داد - چنانكه ذكر شد - چهار نوع مى باشد كه مسلمانان سه قسم آن را به اتفاق معتبر مى دانند؛ يعنى : كتاب و سنّت و اجماع . فقهاى مسلمين از طايفه شيعه اماميه عقل را نيز ضميمه كرده اند. در مقابل آنها اهل سنّت قياس را به سه قسم مزبور افزوده اند. بعضى از آنها، استحسان و مصالح مرسله را نيز به آن ملحق كرده اند.
* * *
نظر به اهميت بحث پيرامون اين ادلّه و مقدم داشتن بعضى بر برخى ديگر و ارتباط زياد آن به مباحث اين كتاب - كه من افتخار نوشتن مقدمه آن را يافته ام - شمه اى در حدود احتياج در اين خصوص مى آوريم :
منظور از كتاب ، قرآن مجيد است كه خداوند بر پيغمبر خود - صلّى اللّه عليه وآله - نازل فرموده و پيغمبر در زمان خويش به امت ابلاغ كرده و مسلمانان تاكنون بدون زياده و نقصان ، آن را حفظ كرده اند.
آيات قرآن ، پيرامون احكام شرعى اعم از آنچه در عبادات يا موارد معاملات وارد شده ، مانند قوانين فردى يا احكام مدنى يا جنايى يا جزايى و غيره در حدود پانصد آيه ، كمى بيشتر يا اندكى كمتر است .
اين آيات به اعتراف مذاهب اسلامى ، به عنوان مصادر اوليه احكام شرعى شناخته شده است . گروهى از فقهاى بزرگ ، اين آيات را با نحوه ارتباط آنها با احكام فقهى ، طى ابوابى در تأ ليفات مستقلى جمع آورى كرده اند؛ مانند فاضل مقداد سيورى (متوفاى 826 ه ) مؤلف كنزل العرفان فى فقه القرآن شيخ احمدبن شيخ اسماعيل بن شيخ عبدالنبى جزائرى نجفى ، مؤلف قلائد الدرر فى بيان آيات الاحكام بالا ثر وغير اينان(18) .
از آنجا كه بعضى از اين آيات از لحاظ عام و خاص بودن يا اطلاق و تقييد يا اجمال و تفصيل ، ناسخ و منسوخ ، حاكم و محكوم و ساير شؤ ون ديگر احتياج به توضيح دارد، چنانكه اعمالى براى مكلّفين هست كه در اين آيات تشريع شده ، لذا نيازى به مصدر دومى پيدا مى كنيم كه عبارت از سنّت باشد و منظور از آن ، گفتار معصوم يا فعل يا تقرير اوست (19) .
اين هم از نظرى بخاطر تكميل تشريح و از نظر ديگر به منظور توضيح نصوص قرآن است كه نيازمند به روشن ساختن مى باشد. بنابراين سنت مكمل كتاب ، يعنى قرآن مجيد است ، بلكه در حقيقت كتاب و سنّت از حيث انتساب به قانونگذار اول - كه هر چه گفته است وحى آسمانى است - يكى مى باشد.
مسلمانان همگى اتفاق بر حجّيت سنّت نموده اند. عبدالوهاب خلاف مى گويد: مسلمانان اتفاق دارند كه قول يا فعل يا تقريرى كه به منظور تشريع و پيروى كردن باشد و با سند صحيح مفيد قطع يا ظنّ راجح مى باشد براى عموم مسلمانان حجّت است ، و مصدر تشريع اسلامى مى باشد كه مسلمانان احكام شرعى و افعال مكلّفين را از آن استنباط مى نمايند. به اين معنا كه احكام وارده در سنن با احكام وارده در كتاب (قرآن ) قانون واجب الاتباع است (20) .
اجماع نيز به كتاب و سنّت مى پيوندد. يا بخاطر اينكه فقها آن را يكى از ادله بشمار آورده اند و مورد رد و قبول واقع مى شود، و يا به علت اين است كه به قول معصوم منتهى مى گردد. در هر صورت اجماع در نزد بسيارى از محققين علماى ما يكى از مصادر معتبر است .
از آنجا كه ما مسلمان هستيم ، عقيده داريم داراى دينى آسمانى مى باشيم كه تمام نيازمنديهاى ما را در تنظيم علايق ما روشن ساخته است ؛ خواه علايق و ارتباط با خدا باشد يا با خود يا يكديگر.
مى د0انيم كه اين شريعت با سهولت و نرمشى كه خدا در آن به وديعت نهاده است ، با گذشت زمان پيش مى رود. به همين جهت نيز آخرين همه اديان محسوب مى گردد. و مادام كه چنين باشد ما را نمى رسد كه از نصوص تشريعى و احكام مسلّمه آن ، سرپيچى نموده و از پيش خود، در آنها اعمال رأ ى كنيم
اين معنا نيز نزد اكثر بزرگان علم اصول ، از قديم و جديد و سنّى و شيعى ، يكى از اصول مسلم بوده است .
استاد عبدالوهاب خلاّف در كتاب خويش مصادر تشريع اسلامى آنجا كه موارد اعمال رأ ى را تعيين مى كند، مى گويد: واقعه اى را كه نص قطعى از حيث دلالت و ورود دلالت بر حكم آن دارد و مى رساند كه عقل ، جز حكم معيّن آن را نمى تواند درك كند، نمى توان در آن اجتهاد كرد، بلكه واجب است از همان حكم نصّى كه در آن باره رسيده است ، پيروى نمود. ازين رو درباره وجوب اقامه نماز يا طبقات ورّاثى كه ارث مى برند، اجتهاد، مورد ندارد. به همين جهت در ميان اصوليان مشهور است كه مى گويند: در موردى كه نص ‍ قطعى صريح وجود دارد، نمى توان اجتهاد كرد.
ولى در واقعه اى كه نصّى ظنّى الدلاله ، دلالت بر حكم آن دارد، به اين معنا كه احتمال دارد نص ، دلالت بر دو حكم يا بيشتر كند و عقل هم قادر است دو حكم يا بيشتر آن را درك كند، جاى اجتهاد هست ، ولى اجتهادى در حدود فهم مراد از نص و ترجيح يكى از دو معنا يا معانى آن .
مجتهد هم بايد كوشش خود را با اجتهاد در اين ترجيح ، به وسيله اصول لغوى و تشريعى و آنچه اجتهادش براى عمل كردن به آن رسيده است ، به عمل آورد؛ مثلاً گفتار خداوند در آيه وضو وَامسَحُوا بِرُؤ سِكُم(21) احتمال دارد باء براى الصاق و واجب باشد كه همه سر را مسح كند، يا اينكه باء براى تبعيض و ميزان وجوب مسح بعضى از سر باشد.
تا آنجا كه مى گويد: موردى كه نصّى دلالت بر حكم آن ندارد و اجماعى هم منعقد بر حكم آن نشده ، جاى اجتهاد به رأ ى است (22) .
بعضى از احكامى كه در اسلام تشريع شده ممكن است از راه علم به آن رسيد، خواه به توسط عقل باشد: مانند ملازمات عقليه ، يا به وسيله نقل ، مانند خبر متواتر، يا اين كه محفوف به قرائن باشد، ولى بعضى هم علم در آن راه ندارد و راه آن منحصر به ظنّ است . ظن هم از طرقى است كه به طور كامل كشف از واقع نمى كند تا اعتماد بر آن صحيح باشد.
شارع مقدس هم به طور مطلق عمل به ظنّ را نكوهش كرده است . چنانكه در آيه اِن يتّبعون الا الظّنّ وَ اِنّ الظّنّ لايُغنى مِنَ الحَقّ شَيئاً(23) وآيه يا ايّها الّذينَ آمَنُوا اجتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظّنّ اِنّ بَعضَ الظَنِّ اِثمٌ(24) وغيره تصريح شده است .
با اين وصف ، شارع مقدس ، با رخصت ، اجازه داده است كه به نوعى از ظن عمل شود و آن را از راه لطف به بندگانش و تسهيل امر آنان ، حجتى پايدار دانسته است ، مانند خبر واحد، اجماع و غير اين دو، از آنها كه دليل خاصى بر اعتبار آن رسيده است .
مؤدّاى اين طرق مجعول را بايد اخذ كرد و در غير اين صورت ، بايد به آنچه شارع مقدس در اين مورد براى شاك قرار داده است ، توجه نمود، مانند دو قاعده حلّ و طهارت و اصول احرازيه امثال استصحاب . و با يأ س از برخورد به وظيفه اى كه از اين قواعد و اصول استفاده مى شود، اگر مورد داشته باشد بايد به اصول غير احرازى شرعى ملتجى شد، و در صورتى كه مورد نداشته باشد، بايد به اصول عقلى پناه برد كه منتهى به وظيفه اى مى شود كه مكلّف به آن پناه مى برد؛ مانند كسى كه مأ مون از عقاب است .
منظور از قياس - چنانكه معروف دواليبى نقل مى كند - الحاق امرى به امر ديگرى در حكم شرعى است به واسطه اتحادى كه در علت دارند(25) . اين معنا اگر بواسطه تصريح علت در موضوع مورد قياس به كتاب و سنّت بازگشت كند؛ مثل اينكه بگويد: شراب به علت اسكار آن حرام است ، با عموم علت ، حكم ، سرايت به تمام مسكرات مى كند، هر چند شراب نباشد. يا اينكه علت ، مدلول لفظ باشد، ولو به مناسبت حكم وموضوع ، در اين صورت ، به اتفاق كلّيه مذاهب اسلامى ، بايد آن را اخذ كرد.
ولى چنانچه دست يافتن به علت آن ، بسختى انجام گيرد، شيعه آن را نمى پذيرد؛ زيرا ائمّه اهل بيت - عليهم السّلام - آن را مردود دانسته و از پيروى حكم شرعى مستفاد از طريق آن ، منع كرده اند. بعلاوه ادله اى را كه براى حجّيت آن ، مورد اعتماد قرار داده اند، از اثبات آن قاصر است .
آنچه درباره قياس گفته شد، درباره استحسان هم جارى است ؛ زيرا - چنانكه مى گويند - استحسان قياس خفى است و ادله اعتبار آن ، نارساتر از ادله قياس است .
اما مناسب مرسل ملايم به گفته متكلمين اصولى ، يا مصالح مرسله در نظر فرقه مالكى يا استصلاح به عقيده غزالى(26) راجع به معناى آن و ميزانى كه مى توان اخذ به آن كرد و تقديم آن بر ادله اوليه ، انظار فقها مختلف است .
استاد خلاّف آن را بدين گونه تعريف مى كند: مصلحتى است كه شارع ، حكمى براى اثبات آن تشريع نكرده است و هيچ دليل شرعى هم بر اعتبار يا الغاى آن ، دلالت ندارد(27) .
با اين مفهوم ، شيعه اخذ به آن را جايز نمى داند تا چه رسد كه آن را بر ادلّه اوليه مقدم بدارد؛ چون شيعه ، اجماع دارد بر حرمت تشريع . تشريع به اين معنا هم بدين گونه است كه مى گويند: داخل نمودن چيزى كه از شرع نرسيده در شرع مقدس سخن مناسب با اين تعريف ، يكى از آشكارترين مظاهر تشريع است .
تعجب از بعضى محققان سنّى است كه گفته اند: شيعه چنين تشريع را مورد پذيرش قرار داده و مقدم بر نصوص مى دانند.
مؤلف بزرگوار در مجله العرفان و در همين كتاب (28) ، آن را به كلى بى اساس دانسته و نظر شيعه را در اين باره - چنانكه مى بايد - تشريح نموده است ...
در كتب اصول فقه شيعه و كتابهاى فقهى استدلالى اين طايفه ، ذخاير تشريعى بسيارى هست كه از پرتو فتح باب اجتهاد، پديد آمده است . به طورى كه اگر آن را بر اصول خود عرضه دارند و از آن استفاده نمايند، بسيارى از اصلاح طلبان كه مى خواهند قوانين جديد را جايگزين احكام اوليه نمايند و قوانين تازه اى را به نام مصالح مرسله كه مستند به اساس شرعى هم نيست ، به جاى آنها وضع كنند، بى نياز مى گرداند.
ما اميدواريم حقوقدانان ما كه به اين بحثها توجه دارند، ونيز بزرگان فقهاى اهل تسنّن كه به تقليد از پيشينيان خود، درهاى اجتهاد را به روى خود بسته ، و در اين مدت طولانى ، خود را از مهمترين ذخيره عقلى ، محروم كرده اند، از تجارب برادران شيعه خود، در اين راه استفاده نمايند.
خلاصه كلام اينكه : كتاب ، سنّت واجماع كه ملحق به آنهاست ، هر دو بالطبع بر بقيه ادلّه ، مانند قياس ، استحسان ، مصالح مرسله وغيره - كه عنوان ادله متعدد به خود گرفته اند - مقدم مى باشند.
بنابراين هيچ مجتهدى را نمى رسد كه با وجود نصّ معمول ، چيزى از اين قواعد يا اصول عقلى را بر خلاف آن ، مورد عمل قرار دهد.
از آنجا كه بحث ما در اين مقدمه ، متعرض اعمال ، فتاوى و احكامى است كه در صدر اسلام پديد آمده است ، دور از وقايع است كه پيش از بررسى روش آنها در اين مورد، نظريات خود را در تقديم رتبه دليلى بر دليل ديگر، ابراز بداريم .
بعضى از مورخان نقل مى كنند كه وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - معاذ ابن جبل را از جانب خود روانه يمن كرد، از وى پرسيد: هرگاه مسئله اى براى تو پيش آمد، درباره آن چگونه حكم مى كنى ؟
معاذ گفت : بر اساس كتاب خدا قضاوت مى كنم .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اگر در كتاب خدا حكم آن را نيافتى چه ؟
معاذ گفت : طبق سنّت رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - عمل مى كنم .
حضرت فرمود: اگر در كتاب و سنّت چيزى نيافتى ، چه مى كنى ؟
گفت : مطابق رأ ى خود اجتهاد مى كنم و منحرف هم نمى شوم(29) .
گفته شده كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - معاذ را متعاقب اين بيان ، مأ مور قضاوت در يمن نمود، و چنانكه در تتمه روايت هست ، او را مورد ستايش قرار داد و فرمود: خدا را حمد مى كنم كه فرستاده خود را مطابق رضاى پيغمبرش موفق داشت (30) .
در حديث ميمون بن مهران است كه : هرگاه دعوايى نزد ابوبكر مى آوردند، نگاه به كتاب خدا مى كرد، اگر حكمى در آن مى يافت ، مطابق آن قضاوت مى كرد، و چنانچه از دسترسى به حكم ، عاجز مى ماند، بيرون مى آمد و از مسلمانان مى پرسيد و مى گفت : فلان دعوا را نزد من آورده اند، آيا شما اطلاع داريد پيغمبر در اين مورد به نحوى حكم كرده باشد؟.
گاهى مى شد كه عده اى نزد وى گِرد مى آمدند و همگى در آن خصوص ، احكامى از پيغمبر نقل مى كردند و ابوبكر مى گفت : خدا را شكر كه افرادى در ميان ما قرار داد كه علم پيغمبر را براى ما حفظ كنند!
و چنانچه از يافتن سنّت پيغمبر هم درمانده مى گشت ، بزرگان و برگزيدگان مسلمين را دعوت مى كرد و با آنها به مشورت مى پرداخت . و همين كه رأ ى آنها بر امرى قرار مى گرفت ، مطابق آن حكم مى كرد(31) .
و از دستورهايى كه عمر به شريح قاضى داده است ، نظير اين سخن يا مضمون آن با زيادتى هست ؛ آنجا كه عمر به شريح دستور مى دهد كه : ... بنابراين اگر موردى پيش آمد كه حكم آن در قرآن نبود و از سنّت پيغمبر هم خبرى نرسيده بود، و هيچيك از اهل علم نيز قبل از تو درباره آن نظر نداده بود، يكى از دو كار را انتخاب كن : اگر خواستى با رأ ى خود اجتهاد كنى و به علتى آن را مقدم بدارى ، مقدم بدار، وگرنه آن را به تأ خير بينداز، و به نظر من اگر به تأ خير بيندازى براى تو بهتر است (32) .
و از عبداللّه مسعود روايت شده است كه گفت : اگر دعوايى به شما عرضه شد، بايد مطابق آنچه در كتاب خداست قضاوت كنيد و اگر در كتاب خدا حكمى نبود، به همان گونه كه پيامبر حكم كرده است قضاوت نماييد، و اگر موردى پيش آمد كه نه در كتاب خدا حكمى داشت و نه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - درباره آن قضاوت نموده بود، مطابق نظر افراد شايسته امّت عمل كنيد، و چنانچه موردى بود كه نه در كتاب خدا حكمى باشد و نه از پيغمبر چيزى رسيده بود و نه افراد شايسته نظرى دادند، به رأ ى خود عمل كنيد و اگر عمل به رأ ى را ناخوش داشتيد، برخيزيد و شرم نكنيد(33) .
و نظاير اينها از احاديث وارده از صحابه فراوان است . و مى توانيد به موارد آنها در كتب اصول فقه مراجعه كنيد.
دكتر گلدزيهر (خاورشناس معروف ) درباره اخبارى كه وجود رأ ى را در زمان پيغمبر و عمر ثابت مى كند، شك كرده است . از جمله اين اخبار، خبر پيغمبر با معاذبن جبل در اعزام وى به يمن و سفارش عمر به شريح قاضى و مكتوب او به ابوموسى اشعرى است كه در آن بسيارى از قوانين قضا و طرقى را كه در موارد عدم دسترسى به نص ، مى توان به وسيله آن قضاوت نمود، بيان كرده است . بويژه در اين مكتوب ، اصطلاح قياس - كه بعدها شناخته شد - هم آمده است (34) .
به نظر اين خاورشناس - كه به گفته محمد يوسف موسى ، در مطالعات اسلامى تحقيق زيادى به عمل آورده است - عمل به رأ ى در قرن اول اسلام پديد آمد، ولى رأ ى در اين مرحله بسيار پيچيده و خالى از توجيه ايجابى و دور از مذهب و طريقه مخصوص به آن بود. سپس در عصر بعدى ، حدّ معينى پيدا كرد و به صورت ثابتى درآمد و از آن موقع ، كلمه قياس را براى آن در نظر گرفتند(35) .
دكتر موسى ، ترديد گلدزيهر خاورشناس و همفكران او را به علت دورى آنها از فهم روح اسلام ، مردود دانسته و مى گويد: رواياتى كه ابن القيم ذكر كرده است براى رساندن اين معنا كافى است . ولى او سپس مى گويد: حقيقت اين است كه رأ ى در اين فترت از فترتهاى تاريخ فقه اسلامى ، قياسى كه بعدها در عصر فقهاى چهار مذهب مشهور شناخته شد، نيست .
اما رأ يى كه بعضى از صحابه آن را استعمال مى كردند، اگر همين قياس نباشد، چندان هم از آن دور نيست . هر چند درباره علت حكم و روشهاى آن و ساير مباحثى كه مى بايد براى استعمال قياس آورده شود، از آنچه ما در عصر آن فقها شناخته ايم چيزى به ما نرسيده است (36) .

next page

fehrest page

back page