fehrest page

back page

با اين دستور ديگر ابراهيم نخواهد سوخت بلكه آنها بايد بسوزند آنكه قدرتش بر دورى از خدا و متكى به ماده و ابزار مادى است بايد آتش بگيرد آنهم نه با آتشى كه خداوند به او دستور داده كه خنك و مطبوع باش بلكه با آتشى كه در درونشان شعله مى كرد و بايد به آنها گفت از خشمتان بميريد.(33)
حيله ورزى كردند اما با ناكامى مواجه شدند
نجات ابراهيم و لوط از سرزمين نمرود
و نجيناه و لوطا الى الارض التى باركنا فيها للعالمين (34)
"و ما ابراهيم و لوط را نجات داديم و به سرزمين (شام ) كه مايه بركت جهانيان قرار داديم آنها را فرستاديم ."
ابراهيم از آتش بيرون آمد و آنها نظاره گر بوده و بايد درس بگيرند. اما تا نمرود باقى است در كمند فريب او هستند نمرود نماينده شيطان است و براى اينجا نيز دليل و توجيه آماده كرده است او به سادگى از ميدان بدر نمى رود نمرود را بايد از مسير حق برداشت وگرنه او حق را از بين مى برد. نمرود به ابراهيم دستور داد شهر و منطقه او را ترك كند و ابراهيم همراه با لوط كه در خدمت او بود و همسرش ساره به سوى شام حركت كردند و در منطقه اى بين شام و يمن ساكن شدند.
آزمايش ابراهيم
داستان ابراهيم و آتش نمرود و سالم ماندن ابراهيم در آتش بين مردم منتشر شد و ابراهيم مورد مراجعه مردم قرار گرفت و يكى از حاكمان مناطق شام هاجر را به عنوان كنيز به ابراهيم هديه داد تا در خدمت او و همسرش ‍ باشد.
ابراهيم ساليانى متمادى عليه بت و بت پرستى مبارزه كرد و در اين راه اذيتها را بجان خريد و بالاخره درون آتش رفت و خداوند او را نجات داد.
پس از همه اين مراحل خداوند براى رساندن او به مقام امامت او را با كلمات خود مورد آزمايش قرار مى دهد.
نمايش قدرت الهى
آنها در قدرت خداوند و در قيامت تشكيك مى كردند كه مگر مى شود ما كه از دنيا مى رويم بار ديگر و در دنيايى جديد زنده شويم و كسى به حساب ما رسيدگى نمايد.
ابراهيم براى آنها اثبات مى كند كه خداوند مردگان را زنده مى نمايد.
"و اذ قال ابراهيم رب ارنى كيف تحيى الموتى قال او لم تومن قال بلى ولكن ليطمئن قلبى "
لذا از خداوند مى خواهد تا اين عمل را به او نشان دهد.
خداوند به او مى فرمايد آيا در اين باره ترديدى براى تو وجود دارد؟ ابراهيم مى گويد: نه ، تنها براى اين است كه مشاهده كنم و قلبم مطمئن شود.
خداوند دستور داد:
"چهار پرنده را بگير و گوشت آنها را درهم بكوب و آنگاه بر هر كوهى جزئى از آن را قرار ده و آنگاه آن پرندگان را به سوى خود فراخوان خواهى ديد كه به سوى تو خواهند آمد.
امام صادق فرمودند: ابراهيم هدهد، باز، طاووس و كلاغ را گرفت و آنها را سر بريد و بدن آنها را درهم كوبيد آنگاه بر ده كوه نهاد و منقارهاى آنها را در دست گرفت و طبق فرمان خداوند آنها را به سوى خود فراخواند اجزاء بدن هر يك در هوا به سوى منقار حركت كرد تا اينكه بدن هر كدام كامل و زنده شدند.
قوم لوط
لوط از طرف خداوند مامور شد تا به سوى منطقه بابل حركت كند و در آنجا مردم را به دين الهى و دورى از گناهان دعوت كند.
قومى بت پرست كه گرايش به ماديگرى آنها را به فساد جنسى و انحرافات كشيده و مبتلا به همجنس بازى بودند. اين عمل شنيع چشم و گوش آنها را بر حق بسته بود و اقدامات طولانى و ممتد لوط اثر نداد او سى سال بين آنها تبليغ كرد اما نتوانست اجتماع خود را از اين عمل ننگين كه نسل را تباه و جامعه را از راه كمال باز مى دارد و بشريت را حتى از جامعه حيوانات نيز منحطتر قرار مى دهد كه حيوانات هرگز به چنين عملى نمى پردازند دور سازد و حتى همسر او نيز دچار سوء عمل گشته و آنها را در اين باره تشويق مى نمود. قرآن در اين باره مى فرمايد:
"هر كسى بر اين شهر ميهمان مى شد مورد تقاضاى فساد قرار مى گرفت ."(35)(36)
از جانب خداوند دستور عذاب اين قوم صادر مى شود و ملائك براى همين منظور نزد ابراهيم مى رسند و همچون ميهمانانى وارد بر ابراهيم مى شوند. در آغاز به ابراهيم نمى گويند آنها كيستند و اكنون در قيافه افراد بشرى بر او وارد شده اند تا همين گونه نيز قوم لوط مورد آزمايش قرار گيرند چنانكه همسر پير ابراهيم نيز آزمايش شود.
وقتى آنها وارد منزل ابراهيم شدند او بلافاصله براى ميهمانانش كبابى از گوسفند جوان تهيه نمود و در برابر آنها نهاد اما كمى دقت كرد؛(37)
"و فهميد آنها از غذا تناول نمى كنند و به آن دست نمى زنند مشكوك شد و ترسيد."(كه آيا اينها توطئه گر و مامورين دشمن هستند كه در خانه او حاضر شده اند و يا در غذا و ميهمانى او اشكالى ديده اند)(38)
"به آنها گفت من از شما در هراس هستم "(39)
"آنها به ابراهيم اطمينان دادند كه ترسى نداشته باش ما براى تو بشارت داريم كه پسرى دانشمند دارا مى شوى "(40)
"ابراهيم گفت در حاليكه اين چنين پير هستم مرا بشارت مى دهيد؟"
ابراهيم هنوز باور نداشت آنها ملائك هستند چون آنها به شكل انسانهايى آمده اند تا قوم لوط بار ديگر آزمايش و سپس عذاب شود و ظاهرشان نشان نمى دهد آنها مامورين الهى باشند.(41)
"مامورين گفتند اين بشارت حق است و تو از رحمت خداوند مايوس ‍ مباش ."(42)
ابراهيم گفت تنها گمراهان از رحمت خداوند مايوس هستند.
(در حقيقت ابراهيم در اينكه خداوند مى تواند چنين قدرتى را نشان دهد ترديدى نداشت بلكه سخن در اين بود كه آيا اين بشارت الهى است يا نه و وقتى معلوم شد از جانب خداوند است ديگر سخنى نداشت .)(43)
همسر ابراهيم كه در آنجا ايستاده بود از اين مطلب خندان شد و مامورين الهى او را كه پيره زن بود به (زاييدن فرزندى كه بعدا او را) اسحاق (ناميدند) و (نوه اى كه او را) يعقوب (خواهند ناميد) بشارت دادند.(44)
همسر ابراهيم گفت واى بر من آيا من فرزند به دنيا مى آورم در حاليكه پير زن هستم و شوهر من نيز مردى كهنسال است ؟ بسيار شگفت انگيز است !(45)
"مامورين الهى به او گفتند آيا از خدا شگفت انگيز است رحمت و بركت خداوند بر شما اهل بيت او ستوده و بزرگوار است ."(46)
"ابراهيم گفت پس ماموريت شما چيست ؟ گفتند ما نسبت به قوم مجرمين مامور هستيم . تنها آل لوط نجات خواهند يافت كه آنها را نجات خواهيم داد. مگر همسرش كه او بايد در محل عذاب باشد."(47)
"وقتى اضطراب ابراهيم فرو نشست و خبر عذاب قوم لوط را شنيد به شفاعت از اين قوم پرداخت ."
ابراهيم مامورين را ترغيب مى كرد كه مهلت ديگرى به اين قوم داده شود تا شايد هدايت شوند.
ان ابراهيم لحليم اواه منيب (هود 75 ) يا ابراهيم اعرض عن هذا انه قد جاء امر ربك و انهم آتيهم عذاب غير مردود (هود 76)
"ابراهيم بردبار و دلسوز و توبه كار بود. مامورين به ابراهيم گفتند: در اين باره سخن نگو دستور خداوند است و اينها عذاب خواهند شد و عذاب قابل تغيير نيست ."
ورود ملائكه به قوم لوط جهت عذاب
"و لما جاءت رسلنا لوطا سى ء بهم و ضاق بهم ذرعا و قال هذا يوم عصيب "(48)
مامورين الهى در همان قيافه به شهر لوط رفته و وارد منزل او شدند و لوط از ترس مردم قلبش تنگ شد و گفت روز سختى را در پيش داريم .
قال انكم قوم منكرون (حجر 62) قالوا بل جئناك بما كانوا فيه يمترون (حجر 63)
در آغاز گفت : "من شما را نمى شناسم . گفتند بلكه در باره مطلبى آمده ايم كه قوم تو در باره آن ترديد دارند."
لوط مى دانست آنها حتما از او مى خواهند ميهمانانش را در اختيارشان قرار دهد و لوط پيامبر از اين مساله بسيار ناراحت است و او چگونه اجازه دهد ميهمانان او مورد تقاضاى فساد قرار گيرند؟(49)
خبر ميهمانان لوط به قوم او رسيد و به يكديگر بشارت مى دادند(كه موردى براى فساد آمده است .)(50)
قوم لوط كه مشغول كارهاى فساد بودند به سرعت به خانه او حمله ور شدند لوط با آنها وارد سخن شد و گفت اگر تصميم به ارضاى شهوت داريد دختران من هستند مى توانيد با آنها ازدواج كنيد و بدين ترتيب آنها براى شما حلالند آبروى مرا در برابر ميهمانانم نريزيد و مرا خوار نكنيد.(51)
"گفتند تو كه مى دانى ما به دختران تو نيازى نداريم و تو مى دانى ما دنبال چى هستيم ؟"(52)
قرآن درباره آنها مى فرمايد:
"قسم به جان تو كه اينها دچار مستى كورى بودند."
چنان در فساد غوطه ور بودند و از ديدن ميهمانان لوط از خود بى خود شدند كه عقل و هوش را از دست داده و قدرت تفكر ندارند كه اين چه عملى است با ميهمانان وارد بر يك خانه ؟!(53)
لوط كه خود را مواجه با چنين وضعيتى مى ديد گفت : ايكاش در ميان شما طرفدارانى داشتم كه مرا در برابر اين هجوم يارى مى داد و يا به خانواده اى كه حاضر بود مرا يارى كند ملحق مى شدم .(54)
به ميهمانان حمله ور شدند اما (گويا مامورين الهى خاك بر چشمان آنها پاشيدند كه ) دچار كورى شدند. بچشيد عذاب الهى را و تهديدهاى مرا.(55)
در اينجا مامورين الهى به سخن آمدند و لوط را آرامش خاطر دادند و به او گفتند:
"ما مامورين الهى هستيم اينها دستشان به تو نمى رسد نيمه شب همراه با خانواده مخفيانه شهر را ترك كن اما همسرت بايد بماند تا عذاب شود هنگام عذاب اينها صبح است آيا صبح نزديك نيست ؟"
سحر هنگام آل لوط نجات يافتند و شهر را ترك كردند.
فاخرجنا من كان فيها من المومنين (ذاريات 35) فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين (ذاريات 36)
"همه مؤ منين را از شهر بيرون برديم . (البته ) تنها يك خانه مسلمان در آن شهر يافتيم ."
زمان اجراى دستور فرار رسيد؛
فاخذتهم الصيحه مشرقين (حجر 73) فجعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليهم حجاره من سجيل (حجر 74) مسومه عند ربك وما هى من الظالمين ببعيد(هود 83)
"با طلوع آفتاب صداى مهيبى برخاست . و مامورين الهى شهر را زير رو كردند و باران پيوسته اى از سنگهاى سخت بر آنها ريختيم . سنگها نزد خداوند (مشخص و) نشانه دار بودند و اين عذاب از ستمگران دور نيست ."
هجرت به مكه
پس از اينكه خداوند ابراهيم را به فرزند بشارت دادند او از هاجر داراى فرزند شد و نام او را اسماعيل نهاد.
خداوند به او دستور داد هاجر و اسماعيل را به سرزمين مكه كه حرم امن اوست و اولين نقطه اى كه او خلق نموده هجرت دهد و در آنجا ساكن نمايد.
(قابل دقت است كه ابراهيم در دوران جوانى و ميانسالى خود از داشتن فرزند محروم بود و از خداوند تقاضاى فرزند نمود و خداوند در كهنسالى دعوت او را قبول نمود و اسماعيل را به او داد و اسماعيل اكنون كودكى شيرخوار است و هنگامى است كه ابراهيم لذت فرزند را مى برد اما در همين حال خداوند به او دستور مى دهد همين فرزند را كه براى او بسيار عزيز است به سرزمينى دور از شام كه محل استقرار ابراهيم است هجرت دهد.
ابراهيم قبول كرد و به سوى مكه كه براى او ناشناخته است حركت نمود.
تاريخ مكه
خداوند متعال در باره مكه و خانه خود مى فرمايد:
"ان اول بيت وضع للناس للذى ببكه مباركا و هدى للعالمين "
"اولين خانه اى كه براى مردم ساخته شد همان است كه در مكه قرار دارد و براى مردم دنيا هدايت است ."
اين خانه به دست آدم و به دستور الهى ساخته شد و خداوند به آدم دستور داد تا آن را طواف كند و همچنان اين خانه معبد مردم خداشناس بود تا زمان نوح كه در جريان طوفان نوح و در سيل اين خانه تخريب شد و حجر الاسود كه موجودى بهشتى است بر آب روان بود تا اينكه در ابوقبيس در دل گل و لاى كوه مخفى ماند تا زمان ابراهيم كه خداوند به ابراهيم دستور داد همسر و فرزند را نزد همان خانه كه در سيل و طوفان ويران شده قرار دهد.
جبرئيل راهنماى ابراهيم به سوى خانه خدا بود و در مسير هر نقطه اى كه داراى آب و هوا و درختان بود مورد سؤ ال قرار مى گرفت اما جبرئيل مى گفت اينجا نيست تا به مكه رسيدند در آنجا تك درختى بود كه هاجر و اسماعيل در سايه آن بساط كردند و ابراهيم مامور بود كه به سوى شام و به منطقه ماموريت خود بازگردد.
ابراهيم اين مطلب را به هاجر گفت كه خداوند به من دستور داده تا شما را در اينجا قرار دهم و بازگردم و هاجر در برابر امر الهى تسليم بود.
يك زن تنها همراه با كودكى شيرخوار در بيابانى دور از آب و بدون ساكن كارى بس دشوار است هم براى هاجر و هم براى ابراهيم اما اين زن و مرد در برابر امر الهى تسليم هستند و او اينگونه خواسته و همين صلاح است .
ابراهيم از هاجر و اسماعيل دور شد اما وقتى به بلندى كوه رسيد ايستاد و بار ديگر اين مادر و فرزند را نظاره كرد و دست به دعا برداشت .
"پروردگارا من از خانواده ام كسانى را در دره اى خالى از كشت و زرع در كنار خانه ات كه حرم تو است ساكن ساختم تا نماز را بر پا دارند تو قلب گروهى از مردم را به سوى آنها متوجه ساز و از ثمرات آنها را روزى ده ."
ابراهيم رفت و هنگام ظهر اسماعيل تشنه شد و هاجر در پى آب برخواست اما هر چه تلاش نمود آبى نيافت و پيوسته فرزند تشنه تر مى شد تا اينكه مادر نگران بين دو كوه صفا و مروه چندين بار در جستجوى آب رفت و آمد كرد بر كوه صفا قرار مى گرفت و سراب را در زمين مى ديد به گمان آب سرازير مى شد و تا مروه پيش مى رفت اما آب نمى يافت و بر مروه بار ديگر در قسمت صفا سراب مى ديد و به همين گونه بارها اين مسير را طى نمود تا مايوس شد ناگهان چشم او بر اسماعيل افتاد كه در كنار او آب جارى است بلافاصله به كنار كودك آمد و با خاك اطراف آب را جمع نمود و اسماعيل و هاجر سيراب شدند.
در منطقه اى نه چندان دور از مكه قبيله اى به نام جُرْهُمْ ساكن بودند با پيدا شدن آب پرندگان در اين منطقه به پرواز درآمدند و جرهميان با مشاهده پرندگان متوجه شدند در اين نقطه خبرى اتفاق افتاده خود را به آنجا رساندند و با هاجر و اسماعيل مواجه شده و آنها را در همانجا ماوا دادند و جرهميان نيز به اين منطقه آمدند.
پس از چندى ابراهيم بار ديگر به ديدار هاجر و اسماعيل آمد و از جانب خداوند مامور شد تا خانه را بازسازى نمايد.
ابراهيم همراه با اسماعيل به ساختن خانه مشغول شدند
"آن هنگام كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه را بالا مى بردند (گفتند) خداوندا از ما قبول كن تو شنوا و دانايى . خدايا ما را مسلمان قرار ده و از دودمان و تبار ما امتى مسلمان قرار ده و چگونگى عبادت را به ما نشان ده تو توبه پذير و گناه بخشى ."
خانه ساخته شد و اسماعيل نوجوانى در كمال زيبايى و ادب است و در كارها به پدر پير كمك مى كند. در همين احوال ابراهيم خواب مى بيند و براى پسر نقل مى كند
قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ما ذا ترى قال يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين (56)
"پسرم در خواب ديدم كه در حال بريدن سر تو هستم نظر تو چيست ؟ پسر گفت آنچه بدان مامور هستى انجام ده حتما خواهى ديد كه من اهل صبر هستم ."(57)
پس خود را در اختيار پدر قرار داد و ابراهيم او را به قربانگاه آورد و او را بر زمين خوابانيد تا سر او را قطع كن .(58)
"در همين حال نداى الهى آمد، اى ابراهيم (59)
به خواب عمل كردى و ما محسنين را اينگونه جزا مى دهيم .(60)
آزمايش سنگينى بود(61)
بجاى اسماعيل حيوان بزرگى براى ذبح به اسماعيل داديم (62)
سپاس خداوند را كه در هنگام پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد خداى من شنواى دعا است .
همه اين امتحانات موجب شد تا ابراهيم مقام امامت را از خداى تعالى دريافت نمايد كه خداوند فرمود او را به كلماتى آزموديم و مقام امامت را به او عطا نموديم و ابراهيم اين مقام را براى دودمان و فرزندان تقاضا نمود و خداوند فرمود اين مقام به آنها كه ستم روا دارند نمى رسد.(63)
"آن هنگام كه خداوند ابراهيم را به كلماتى آزمود و آن را كامل نمود ابراهيم از خداوند خواست تا او را امام قرار دهيم و همين مقام را براى ذريه خود نيز تقاضا نمود كه خداوند فرمود عهد و پيمان من در اختيار ستمكاران قرار نمى گيرد."

fehrest page

back page