در يكى از روزهاى قحطى مدينه كه گرسنگى طاقتم را برده بود، زهرا برايم طبقى از غذا فرستاد، غذا را گرفته و به خانه زهرا درآمدم ، او را
صدا زدم ، آمد و پارچه از روى طبق كنار زد. ديدم پر از گوشت و نان است . تعجب كردم و دانستم كه اين مائده هاى آسمانى است . به زهرا گفتم : اين
از كجاست ؟ جواب داد: از جانب خداى سبحان ، او هر كه را بخواهد بى حساب روزى دهد.
اشك شوق بر ديدگان رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) دويد؛ آن گاه فرمود: حمد خدايى را كه تو شبيه مريم قرار داد. و سپس على و حسن و
حسين - عليهم السلام - و تمامى همسرانش را فرا خواند و همه از آن خوردند و سير شدند، در حالى هنوز غذاها باقى بود.
فاطمه (سلام الله عليها) براى تمامى همسايگانش هم از آن فرستاد. آن روز گرسنگان مدينه همه به بركت كرامت زهرا(سلام الله عليها) سير
شدند(403).
339 - هديه خداوند به فاطمه
ابن عباس مى گويد: روزى در حضور پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بودم ؛ على ، فاطمه ، حسن و حسين (عليه السلام) نيز در
پيش روى حضرت قرار داشتند.
در اين هنگام جبرئيل نازل شده ، سيبى براى حضرت آورده و بدان وسيله به
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) تحيت گفت . حضرت آن سيب را به على بن ابى طالب (عليه السلام) هديه كرد. على (عليه
السلام ) آن را بوسيده ، ضمن تشكر از پيامبر آن را به حضرت برگردانيد. حضرت آن را حسن (عليه السلام) هديه كرد. حسن (عليه السلام) نيز
ضمن ابراز تشكر آن را بوسيده ، بار ديگر به حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) برگردانيد.
بار ديگر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را به على بن ابى طالب (عليه السلام) داد. حضرت تحيت گفته ، همين كه خواست به
حضرت برگرداند، سيب از بين انگشتانش به زمين افتاد و دو نيم شد و نورى از آن درخشيد كه تا آسمان
اول بالا رفت . در اين هنگام ديدم كه بر آن سيب نوشته بود:
((بسم الله الرحمن الرحيم
اين هديه است از خداوند متعال به محمد مصطفى ، و على مرتضى ، و فاطمه زهرا، و حسن و حسين ، نوادگان
رسول خدا، و نيز امانى است از براى دوستداران آنها در روز قيامت از آتش (404))).
340- درود حوريان بهشت بر فاطمه
سلمان فارسى مى گويد: به خانه فاطمه (سلام الله عليها) رفتم ، فرمود: بعد از وفات
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به من ستم روا داشتند. سپس به من فرمود: بنشين . پس نشستم . به من گفت : ديروز نشسته بودم و درب
خانه نيز بسته بود، و من در مورد قطع شدن وحى از ما و منصرف شدن ملايكه از
منزل ما بعد از وفات پيامبر، فكر مى كردم كه ناگهان درب خانه بدون اين كه كسى از ما آن را باز كند، مفتوح شد و سه تن از حوريان بهشت وارد
خانه شدند و گفتند: ما از حوريان ((دارالسلام )) هستيم ، پروردگار عالميان ما را به سوى تو فرستاده و ما مشتاق تو بوديم اى دختر محمد
(صلى الله عليه و آله و سلم ).
به يكى از آنان ، كه گمان مى كنم از همه آنان كهنسال تر بود، نامت چيست ؟
گفت : من ((مقدوره )) هستم و براى ((مقداد بن اسود)) آفريده شده ام .
به دومى گفتم : نامت چيست ؟
گفت : من ((ذره )) هستم و براى ((ابوذر)) آفريده شده ام .
و نام سومى را پرسيدم ؟
گفت : ((سلمى )) هستم و براى ((سلمان )) خلق شده ام .
فاطمه (سلام الله عليها) ادامه داد: آنها طبقهايى را بيرون آوردند كه در آن خرماهايى ، مانند نان شكرى بود و رنگش از برف سفيدتر و بويش از
مشك ، خوش بوتر بود. من سهم تو را نگه داشتم (چون تو از ما اهل بيت هستى ) با آن افطار كن و فردا هسته اش را برايم بياور.
سلمان گويد: خرما را گرفتم و رفتم . از مقابل هر جماعتى كه مى گذشتم مى گفتند: تو مشك دارى ؟ پس با آن افطار كردم و هسته اى در ميان آنها
نيافتم . فرداى آن روز نزد فاطمه (سلام الله عليها) رفتم و گفتم : اى دختر
رسول خدا! در ميان آنها هيچ هسته اى نيافتم .
فرمود: اى سلمان ! آن خرما از نخلى است كه خداوند در بهشت به خاطر كلامى كه
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به من ياد داده ، براى من غرس نموده است (405).
341- نفرين فاطمه بر دشمن امام حسين
روايت كننده گويد: مردى كه دو پا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش كور بود، با حالتى رقت آور فرياد مى زد: رب نجنى من النار؛
خدايا، مرا از آتش ، نجات بده (406))).
شخصى به او گفت : از براى تو مجازاتى باقى نمانده ، در عين حال مى گويى خدايا، مرا از آتش نجات بده ؟!
گفت : من در كربلا بودم ، وقتى كه حسين (عليه السلام) كشته شد، شلوار و بند شلوار گران قيمتى را در تن آن حضرت ديدم ، با توجه به اين
كه همه لباسهايش را غارت كرده بودند فقط همين شلوار مانده بود. دنياپرستى مرا به آن داشت تا آن بند قيمتى شلوار را در آورم . به طرف پيكر
حسين (عليه السلام) نزديك شدم ، تا خواستم آن بند را بيرون بكشم . ديدم آن حضرت دست راستش را بلند كرد و روى آن بند نهاد، نتوانستم آن بند
را بيرون آورم ، ديدم آن حضرت دست چپش را بلند كرد و روى آن بند نهاد. هر چه كردم ، نتوانستم دستش را از روى بند بردارم . دست چپش را نيز
بريدم ، باز تصميم گرفتم كه آن بند را بيرون آورم .
صداى ترس آور زلزله اى را شنيدم . ترسيدم و كنار رفتم و در همان جا (شب ) كنار بدنهاى پاره پاره شهدا خوابيدم .
ناگاه در عالم خواب ديدم كه گويا حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) همراه على بن ابى طالب (عليه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله
عليها) آمدند و سر امام حسين (عليه السلام) را در دست گرفته اند. فاطمه زهرا(سلام الله عليها) آن را بوسيد، سپس فرمود: پسرم ! تو را كشتند،
خدا آنها را كه با تو چنين كردند، بكشد.
شنيدم كه امام حسين (عليه السلام) در پاسخ فرمود: شمر مرا كشت ، و اين شخص كه در اين جا خوابيده ، دستهايم را قطع كرد)).
فاطمه (سلام الله عليها) به من رو كرد و گفت : خداوند دستها و پاهايت را قطع كند و چشمهايت را كور نمايد و تو را
داخل آتش نمايد.
از خواب بيدار شدم ، دريافتم كه كور شده ام و دستها و پاهايم قطع شده ، سه دعاى فاطمه (سلام الله عليها) به استجابت رسيده و هنوز چهارمى
آن (يعنى ورود در آتش ) باقى مانده ، اين است . مى گويم : خدايا مرا از آتش نجات بده (407).
ب : كراماتى از فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
342 - از كرامت فاطمه به ام ايمن
وقتى كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) رحلت كرد، ((ام ايمن )) قسم خورد كه در مدينه نماند؛ چون طاقت نداشت جاى خالى حضرت فاطمه (سلام
الله عليها) را مشاهده نمايد. لذا به سوى مكه رفت و در ميان راه به تشنگى شديدى دچار شد. دستهاى خود را به سوى آسمان بالا برد و گفت :
پروردگارا! من خدمتگزار فاطمه (سلام الله عليها) هستم ، مرا از عطش ، مى ميرانى ! آنگاه خداوند از آسمان سطلى پايين فرستاد. ام ايمن از آن نوشيد
و هفت سال به غذا و آب ، نيازى پيدا نكرد. در روزهاى بسيار گرم ، مردم ، او را به زحمت مى انداختند، ولى اصلا تشنه نمى شد(408).
343 - نتيجه توسل به فاطمه
حدود چهل سال قبل در كرمان يكى از علماى وارسته و متعهد به نام آيت الله ميرزا محمد رضا كرمانى ((متوفى
سال 1328 شمسى )) زندگى مى كرد. در آن زمان ، بازار فرقه ضاله ((شيخيه ))رواج داشت .
آيت الله كرمانى ، واعظ محقق آن زمان سيد يحيى يزدى را به كرمان دعوت كرد، تا به وعظ و ارشاد خود، مردم را از انحرافات و گمراهيهاى فرقه
شيخيه آگاه كند و در نتيجه جلو گسترش آنها را بگيرد.
مرحوم سيد يحيى واعظ يزدى ، اين دعوت را متوجه انحرافات آنها نمود و با افشاگرى خود، اين گروه ضاله را رسوا ساخت ؛ به طورى كه تصميم
گرفتند با نيرنگى مخفيانه او را به قتل برسانند. آن نيرنگ مخفيانه اين بود:
شخصى از آنها به عنوان ناشناس از او دعوت كرد كه فلان ساعت به فلان محله و فلان خانه براى منبر رفتن برود.
او قبول كرد، دعوت كننده با عده اى به خدمت سيد يحيى واعظ آمده و او را با احترام به عنوان روضه خوانى بردند، ولى بعد معلوم شد كه ايشان را
به خارج شهر به باغى برده و از منبر و روضه خبرى نيست . كم كم احساس خطر جدى كرد و خود را در دام مرگ شيخيه ديد، آن هم در جايى كه هيچ
كس از وضع او مطلع نبود.
سيد يحيى واعظ، در آن حال به جده خود حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
متوسل گرديد. گويا نماز استغاثه به آن حضرت را خواند و در سجده نماز گفت : يا مولاتى يا فاطمة اغيثينى ؛ اى سرور من ، اى فاطمه ! به
من پناه بده و به فريادم برس .
خطر لحظه به لحظه نزديك مى شد. سيد يحيى واعظ ديد گروه دشمن به او نزديك شدند و خود را آماده كرده اند و چيزى نمانده بود كه به او حمله
كرده و او را قطعه قطعه نمايند.
در اين لحظه حساس ناگهان غرش تكبير و فرياد مردم را شنيد كه باغ را محاصره كرده اند، و از ديوار وارد باغ شدند و با حمله به گروه
شيخيها، آنها را تار و مار كردند و مرحوم سيد يحيى را نجات داده با احترام همراه خود در كنار حضرت آية الله ميرزا محمد رضا كرمانى به شهر و
منزل آية الله كرمانى آوردند.
سيد يحيى واعظ از آية الله كرمانى پرسيد: شما از كجا مطلع شديد كه من در خطر نيرنگ مخفيانه شيخيه قرار گرفته ام و مرا از خطر حتمى نجات
داديد؟
آية الله كرمانى فرمود: من در عالم خواب حضرت صديقه طاهره ، زهراى اطهر (سلام الله عليها) را ديدم ، به من فرمود: شيخ محمد رضا! فورا
خودت را به پسرم ((سيد يحيى )) برسان و او را نجات بده كه اگر دير كنى ، كشته خواهد شد(409).
344- سوگند دادن امام رضا به جان فاطمه
دو برابر، يكى نيكوكار و ديگرى بد رفتار بود كه مردم از دست و زبان آن برادر بد، ناراحت بودند و به برادر ديگرش شكايت مى كردند؛ تا
اين كه برادر نيكوكار قصد زيارت حضرت رضا (عليه السلام) به همراه جماعتى داشت .
برادرى هم كه بد بود، همراه با زائران حضرت على بن موسى الرضا(عليه السلام) قصد رفتن به مشهد را كرد. ولى طبق عادت هميشگى اش زوار
امام رضا(عليه السلام) را اذيت مى كرد، تا در يكى از منزلهاى وسط راه مريض شد و از دنيا رفت . همه از فوت او
خوشحال شدند، ولى برادر خوب به خاطر غيرت برادرى ، او را غسل و كفن كرد و همراه خود آورد و در حرم امام هشتم (عليه السلام) طواف داد و دفن
كرد.
شب شد در عالم رؤ يا برادر را در باغى بسيار مجلل با لباسهاى استبرق در
كمال شادى و نعمت ديد. پرسيد: چه شد كه به اين مرتبه و مقام رسيدى ؟ تو كه داراى
اعمال نيك نبودى . گفت : اى برادر وقتى قبض روح شدم ، جانم را به سختى گرفتند، هنگام
غسل ، آب براى من آتش ، و كفن پاره اى از آتش حتى مركب من آتش و دو ملك هم با عمود آتشين مرا عذاب مى كردند. تا به صحن مطهر حضرت رضا
(عليه السلام) كه رسيديم ، آن دو ملك دور شدند و عذاب از من برداشته شد. همين كه مرا وارد حرم كردند، ديدم حضرت رضا (عليه السلام) بر
بلندى نشسته اند و توجه به زوار خود دارد. من از حضرتش درخواست شفاعت كردم .
پوزش طلبيدم ، به من عنايتى نفرمودند. همين كه مرا بالاى سر حضرت بردند، پيرمرد نورانى ديدم ، به من فرمود: برو از حضرت طلب شفاعت كن
، و الا اگر تو را از اين حرم بيرون ببرند، همان عذاب است . گفتم : اى پيرمرد، من از امام رضا(عليه السلام) كمك طلبيدم ، حضرت اعتنايى نكردند.
فرمود: ((او را به حق مادرش زهرا(سلام الله عليها) قسم بده )) كه هرگز از در خانه اش رد نخواهى شد. اين مرتبه كه امام رضا (عليه السلام
) را به حق مادرش زهرا (سلام الله عليها) قسم دادم ، آن دو ملايكه عذاب رفتند و دو فرشته رحمت آمدند، مرا به اين مقام و نعمت رسانيدند(410).
345- نجات فرزند بنا
در حال طواف مردى را ديدم كه دامن كعبه را گرفته : و هو يستغيث و يبكى و يتضرع ؛ گريه كنان در
حال تضرع و استغاثه بود.
از او پرسيدم : چرا اين قدر ناراحتى ؟
گفت : از بنايانى هستم كه منصور مرا به ساختن عمارت بغداد وادار كرد. جريانى برايم پيش آمد كه اميدوارم تا زنده ام ، براى احدى نگويى . شبى
منصور مرا طلبيد و گفت : اين شصت نفر فرزندان على (عليه السلام) را بايد تا صبح در وسط ديوار بگذارى و من پنجاه و نه نفر آنها را در ميان
ستونها قرار دادم . آخرين نفر آنان ، ديدم پسرى است مانند قرص ماه ، نور از صورتش متصاعد است ، و هنوز در چهره اش مويى نروييده و دو قطعه
گيسوانى دارد كه روى دو كتف او قرار گرفته است ، و مانند زن بچه مرده اشك مى ريزد و ناله مى كند. از او جريان
حال را پرسيدم . فرمود: براى كشته شدن خود گريه نمى كنم ، گريه ام براى اين است كه مادر پيرى دارم كه جز من فرزندى ندارد، يك ماه بود
كه مرا در خانه حبس كرده بود، هرگاه مى خواست به خواب رود تا دست بر گردن من نمى انداخت ، به خواب نمى رفت . مى بايست يك دستش در زير
سر من و دست ديگرش روى سينه من باشد.
|
گهى يك دست او زير سر من | |
نوازش داد روح و پيكر من | |
گهى بر گردنم افكنده دستش | |
به تسكين دل شعله ور من |
تا ديروز مادرم از خانه برون رفت ، من هم از خانه بيرون آمدم . ماءموران خليفه مرا گرفتند و به اين جا آوردند. گريه ام براى اين است كه بر
خلاف گفته مادرم عمل كردم و او را ناراحت ساختم . او اكنون از وضع من خبر ندارد و نمى داند بر سر من چه آمده است ؟ از خدا براى خود و مادرم صبر
طلب مى كنم .
تا اين سخنان را از زبان اين غلام شنيدم ، گفتم واى بر حال تو، به خاطر به چنگ آوردن دنيا، عذاب آخرت را براى خود خريدى . تصميم گرفتم
براى رضاى خدا كار نيكى به جاى آورم ، نزد فرزندم آمدم و قضيه را با او در ميان گذاشتم و به او گفتم : اى پسرم ! تو را به جاى او در ميان
ديوار بگذارم ، به طورى كه آزارى به تو نرسد و شبانه بدون شك تو را بيرون خواهم آورد.
گفت : اى پدر! آنچه مى خواهى انجام بده ، من هم در اين جهت صبر خواهم كرد.
بالاخره گيسوان آن غلام علوى را بريدم و صورتش را با سياهى ته ديگ سياه كردم و لباس كهنه بچه بنايان را به او پوشاندم و پسر خود را
در ميان ديوار گذاشتم و آن غلام علوى را در گوشه اى پنهان كردم . گفتم : در اين مكان باش تا شب تو را به منزلت برسانم . ولى من از دو جهت
ناراحت بودم : يكى اگر منصور مطلع شود با من چه خواهد كرد و ديگر اگر همسرم ، سراغ فرزندم را بگيرد چه جواب دهم ؟ غرض در يك حالت بى
هوشى افتاده بودم .
ناگهان ديدنم كنيزم مرا صدا مى زند كه شما را در خانه مى خواهند. به كنيز گفتم : برو ببين كوبنده در كيست ؟
كنيزم رفت و در مراجعت گفت : كوبنده در مى گويد: من فاطمه ، دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستم ، به مولاى خود بگو بيايد و
پسرش را بگيرد و فرزند ما را به ما رد كند.
آمدم در خانه پسرم را بدون هيچ گونه صدمه و ناراحتى ، تحويل گرفتم و جوان علوى را به او واگذار كردم .
سرانجام توبه كردم و از شهر فرار نمودم و منصور وقتى از حالم باخبر شد، به تعقيب من پرداخت و تمام اموالم را تصاحب كرد(411).
346- توسل امام باقر به فاطمه
حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) هر گاه تب طاقتش را مى ربود، آب خنكى طلب مى كرد و وقتى كه آب به دستش مى رسيد و جرعه اى از آن را
مى نوشيد، لحظه اى از نوشيدن باز مى ماند و سپس با صداى بلند به حدى كه بيرون خانه نيز شنيده مى شد از ته
دل مادرش زهرا (سلام الله عليها) را صدا مى كرد و مى فرمود: ((فاطمه ! اى دختر
رسول خدا)). و بدين گونه خود را از سور تب تشفى مى داد و بر خويش مرهمى مى نهاد و جان و روح خود را با ياد محبوب و
توسل به آن حضرت آرام و عطر آگين مى نمود(412).
347- توسل امام جواد به فاطمه
امام جواد (عليه السلام) هر روز هنگام زوال به مسجد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رفته و پس از سلام و صلوة بر
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به سراغ خانه مادرش زهرا (سلام الله عليها) كه در همان نزديكى قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله و
سلم ) است مى رفت و كفشها را در آورده و با نهايت ادب و خضوع داخل خانه شده و در آن جا نماز و دعا مى خواند و دقايقى طولانى به عبادت
مشغول مى شد. و هرگز ديده نشد به زيارت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) برود و سراغ مادرش را نگيرد(413).
و نيز از زيارت جامعه مى توان به علاقه و احترام فراوان آن حضرت به مادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) پى برد(414).
348- توسل ابوطالب به فاطمه
قبل از تولد على (عليه السلام) در مكه زلزله شديدى رخ داد، به طورى كه سنگهاى بزرگ از كوه بلقيس جدا شده و به پايين پرتاب مى شد.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) بر بلندى آمد و گفت : الهى و سيدى اسئلك بالمحمدية المحمودة و بالعلوية العالية و بالفاطمية البيضاء الا
تفضلت على اهل التهامة بالرحمة و الراءفة .
پس همان زمان زمين آرام گرفت و مردم آن كلمات را حفظ كرده و در شدايد و بلاها مى خواندند، ولى جهت آن را نمى دانستند.
349- ارادت امام رضا به فاطمه
يكى از فضلاى حوزه كه مشكل بزرگى برايش پيش آمده بود، براى زيارت و
توسل به حضرت امام رضا (عليه السلام) عازم حرم مى شود. از قضا به علامه طباطبايى بر مى خورد كه ايشان هم عازم حرم است . به طرفش
رفته و با چشمى پراشك و دلى پرسوز از ايشان مى خواهد تا دعايى به او بياموزد كه حاجتش روا شود.
علامه نگاهى مهربان به چهره و حالت او مى كند، آن گاه مى گويد: فرزندم ! وقتى وارد حرم مطهر مى شوى ، يكى از مؤ ثرترين و بهترين دعاها
اين است كه حضرت را به مادرش زهرا (سلام الله عليها) قسم بدهى كه حجت تو را از خدا بخواهد. چون حضرت به مادرش زهرا (سلام الله عليها)
علاقه فراوان و ارادت خاصى دارد و سوگند دادن به مادر محبوبش ، سخت مؤ ثر خواهد افتاد.
مى گويد: با شنيدن اين سخن سخت متاءثر شدم ، و رعشه و لرزه اى تمامى وجودم را در بر گرفت . اين
توسل و قسم دادن همان و به مقصود رسيدن همان (415).
350- شفاى بيمارى صعب العلاج
يكى از علما مى گويد: در حدود بيست سال قبل همسرم به بيمارى صعب العلاج گرفتار شد و بالاخره با مراجعه به اطبا، مرض ريوى تشخيص داده
شد. پس از آزمايشهاى دقيق و عكس بردارى ، كسالت را فوق العاده و صعب العلاج دانستند، به طورى كه نسخه و دارو بى اثر بود و از علاج آن به
كلى ماءيوس شديم .
بى اندازه مضطرب و ناراحت بوديم . ناچار دست توسل به ذيل عنايت حضرت زهرا(سلام الله عليها) زده و نماز حضرت فاطمه (سلام الله عليها) را
كه در كتب ادعيه وارد شده ، خواندم . پس از تمام اذكار در حالى كه متاءثر و
دل شكسته بودم ، در همان حال سجده خوابم برد، در خواب حضرت فاطمه (سلام الله عليها) به بالين مريضه ام ديدم كه به او لطف و محبت مى
فرمود. ناگهان از خواب بيدار و ياءسم به اميد بدل شد. و از آن روز به بعد
حال مريض رو به بهبود گذاشت و پس از چند روزى سلامتى كامل خود را باز يافت . براى معاينه و اطمينان خاطر او را به نزد طبيبى بردم ، او بعد
از معاينه و دقت كامل با تعجب گفت : هيچ كسالتى در او نمى بينم (416).
351 - نزول مائده از بهشت با دعاى فاطمه
كلمه طيبه ، همسر سيد حيدر (از اعيان علماى شيعه بوده ) زنى پرهيزكار و نيك سرشت بود كه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه مى گرفت . يكى از
شبهاى رجب ، مهمانان بى خبر بر آنها وارد شدند. آن بانوى محترمه به واسطه
اشتغال زياد، پذيرائى از افطار باز ماند، روزه اش را با آب باز كرد و قدرى غذا براى سحر خود نگاه داشت . يكى از همسايگان مستمند، كه جز از
اين خانواده سؤ ال نمى كرد، به در خانه آمد و تقاضاى خوراك نمود. سيده به اطلاع از فقر او غذاى خود را به او داد و نماز شب را خواند، مقدارى آب
خورد و درب اطاق را بسته ، چراغ را روشن گذارد و خوابيد. هنوز نخوابيده بود كه ديد دو زن وارد شدند، يكى كوچك تر است ، اما مقامش والاتر است
. بالاى سر او نشستند، آن كوچك تر فرمود: دخترك من ! با پيرى و نخوردن افطار سحرى چگونه روزى مى گيرى ؟ عرض كرد: فقيرى آمد خوراك
خود را به او دادم . پرسيد: اينك چه ميل دارى ؟ گفت : اگر ممكن باشد قدرى آلو و نبات و شيرينى . دو كيسه سبز يكى آلو و ديگرى نبات به او
دادند، هر كدام تقريبا پانصد گرم . كيسه ها را گرفت و آنها بيرون شدند(417).
352 - مسلمان شدن به بركت نام فاطمه
يكى از ذاكرين نقل كرده : در محضر آية الله العظمى سيد محمد هادى ميلانى (معاصر حقير) بودم . يك مرد و زن آلمانى همراه دختر خود وارد شدند، پس
از تعارفات معمول گفتند: ما آمده ايم به شرف اسلام نايل شويم ،
آية الله ميلانى فرمودند: علت چه چيز است ؟
آن مرد عرض كرد: پهلوى دخترم كه در محضر شما نشسته در حادثه اى شكست و استخوانهايش خورد شد، چنان كه پزشكان از معالجه او عاجز شدند و
گفتند: بايد عمل شود، ولى عمل ، خطرناك است . دخترم راضى نشد و گفت : اگر در بستر بميرم بهتر از آن است كه در زير
عمل از دنيا روم . به هر حال او را به خانه آورديم . ما يك خدمتكار ايرانى داريم كه او را ((بى بى )) صدا مى زنيم ، دخترم به او گفت : من تمام
اندوخته مالى خود را راضى هستم بدهم كه صحت به من برگردد، اما فكر مى كنم بايد ناكام و با
دل پر غصه بميرم . بى بى گفت : من يك طبيب را سراغ دارم كه مى تواند تو را شفا دهد. گفت : حاضرم تمام
پول و موجوديم را به او بدهم . بى بى گفت : تمام آنها براى خودت باشد، بدان من علويه ام و جده من زهرا(سلام الله عليها) است كه پهلوى او را
به ظلم شكستند، تو با دل شكسته و اشك جارى بگو: يا فاطمه زهرا، مرا شفا ده .
دخترم با دل شكسته شروع كرد به صدا زدن و از آن بانوى معظمه يارى خواستن . بى بى هم در گوشه خانه با گريه مى گفت :
((يا فاطمه زهرا، اين بيمار آلمانى را با خود آورده ام و شفاى او را از شما مى خواهم . مادر جان ! كمك كن و آبروى مرا نگه دار.))
آن مرد اضافه كرد: من هم از ديدن اين واقعه در گوشه حياط منقلب شدم و گفتم : اى فاطمه پهلو شكسته !
ديدم دخترم قدرى ساكت شد، ناگاه مرا صدا زد و گفت : پدر! بيا كه دردم ساكت شده . جلو رفتم و ديدم او كاملا شفا يافته . گفت : الان در بحر
بودم ، بانوى مجلله اى نزدم آمد و دست به پهلويم كشيد. گفتم : شما كيستيد؟ فرمود: من همانم كه او را مى خوانى .
دخترم برخاست و راحت شد و دانستم كه اسلام حق است . حالا به ايران آمده ايم و به خدمت شما رسيده ايم تا مسلمان شويم .
مرحوم ميلانى (ره ) و حاضرين از اين معجزه مسرور شدند و شهادتين و ساير امور اسلامى را به او آموختند و آنان با نورانيت اسلام رفتند(418).
353 - كرامتى از فاطمه زهرا
در عباس آباد هند جمعى از شيعيان در ايام عاشوراى حسينى جمع شدند كه شبيه حضرت عباس (عليه السلام) بسازند. شخصى كه رشيد و تنومند
باشد نيافتند، تا آن كه جوانى را پيدا كردند كه پدرش از دشمنان اهل بيت (عليه السلام) بود.
او را شبيه كردند و مراسم تعذيه را بر پا نمودند. چون شب شد به خانه آمد. پدرش از او پرسيد: كجا بودى ؟ چون از كار پسرش آگاه گرديد،
بسيار عصبانى شد و گفت : مگر عباس را دوست مى دارى ؟
جوان گفت : آرى ، جانم به فداى او باد.
پدر گفت : اگر چنين است بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس قطع نمايم .
آن جوان دست خود را دراز كرد و پدرش دستش را بريد. مادرش گريان شد و گفت : اى مرد! چرا از فاطمه زهرا(سلام الله عليها) شرم نكردى ؟
آن مرد گفت : اگر فاطمه را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم قطع كنم .
پس زبان زن را هم بريد و در آن شب هر دو را از خانه بيرون كرد و گفت : برويد و شكوه مرا پيش عباس نمائيد. آن دو به عباس آباد آمدند و به
مسجد محله رفته ، نزديك منبر تا به سحر ناله كردند.
|