|
تا بال و پرى بود قفس را نگشودند | |
آن روز گشودند قفس را كه پرى نيست |
|
بيهوده قفس را مگشاييد پرى نيست | |
جز مشت پرى ، گوشه زندان اثرى نيست |
|
در دل اثرى از شادى و اميد مجوييد | |
از شاخه بشكسته اميد ثمرى نيست |
|
گفتم به صبا درد دل خويش بگويم | |
اما به سيه چال صبا را گذرى نيست |
|
گيرم كه صبا را گذر افتاد خبر چيست ؟ | |
بس كاسته گرديده ز پيكر، خبرى نيست |
|
اميد رهايى چو از اين بند محال است | |
دل را به جز از مرگ نجات ديگرى نيست |
|
فاطمه زندانيت حاجت روا شد | |
كنج زندان بى كس و تنها فدا شد |
|
طوطى باغ ولا از ناله افتاد | |
در قفس پرپر زد و يكباره جان داد |
|
آشناى اهل
دل بى آشنا رفت | |
از سيه چال بلا پيش خدا رفت |
|
ناله پيوسته او گشته خاموش | |
يا به زير تازيانه رفته از هوش |
|
خاك زندان گل ز اشك غربتش بود | |
حلقه هاى سلسله همصحبتش بود |
|
ساق هاى پاى او فرسوده گرديد | |
ناله زد تا از قفس آسوده گرديد |
|
يوسف آل نبى در چاه شد | |
قعر زندان جلوه گاه ماه شد |
|
آنچنان زندان او تاريك بود | |
كز سياهى روزها شب مى نمود |
|
روز و شب در سجده و تكبير بود | |
پاى او در حلقه زنجير بود |
|
بارها مى گفت اى پروردگار | |
اى انيس بى كسان در شام تار |
|
گرچه جسمم آب مى گردد چون موم | |
بوده اين خلوتگه عشق آرزوم |
|
تا كنم آن را عبادتگاه خويش | |
در خفا سوزم به اشك و آه خويش |
|
گرچه زندان چون شب ديجور بود | |
در حقيقت لمعه اى از نور بود |
|
بود زندان همچون يك ابر سياه | |
در ميان بگرفته آن تابنده ماه |
|
تا كه موسى شد در آن زندان مقيم | |
گشت زندان طور موساى كليم
|