|
ظهر عاشورا زمين كربلا بود و حسين | |
پيش خيل دشمنان تنها خدا بود و حسين |
|
هر طرف پرپر گلى از شاخه اى افتاده بود | |
واندر آن گلشن ، خزان لاله ها بود و حسين |
|
داشت در آغوش گرمش آخرين سرباز را | |
زآن همه ياران على اصغر به جا بود و حسين |
|
آخرين سرباز هم غلطيد در خون گلو | |
بعد از آن گل خيمه ها ماتم سرا بود و حسين |
|
يك طرف جسم علمدار رشيد كربلا | |
غرق در خون دستش از پيكر جدا بود و حسين |
|
عون و جعفر، اكبر و اصغر به خون خود خضاب | |
كربلا چون لاله زارى باصفا بود و حسين |
|
تيرباران شد تن سالار مظلومان فراز | |
جاى مرهم هر طرف تير بلا بود و حسين |
|
خواهرش بر سينه و بر سر زنان | |
رفت تا گيرد برادر را عنان |
|
سيل اشكش بست بر شه راه را | |
دود آهش كرد حيران شاه را |
|
در قفاى شاه رفتى هر زمان | |
بانگ مهلا مهلااش بر آسمان |
|
كاى سوار سرگران كم كن شتاب | |
جان من لختى سبكتر زن ركاب |
|
تا ببوسم آن رخ دلجوى تو | |
تا ببويم آن شكنج موى تو |
|
شه سراپا گرم شوق و مست ناز | |
گوشه چشمى به آن سو كرد باز |
|
ديد مشكين مويى از جنس زنان | |
بر فلك دستى و دستى بر عنان |
|
زن مگو مردآفرين روزگار | |
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار |
|
زن مگو خاك درش نقش جبين | |
زن مگو دست خدا در آستين |
|
باز دل بر عقل مى گيرد عنان | |
اهل دل را آتش اندر جان زنان |
|
مى دراند پرده اهل راز را | |
مى زند با ما مخالف ساز را |
|
پنجه اندر جامه جان مى برد | |
صبر و طاقت را گريبان مى درد |
|
هر زمان هنگامه اى سر مى كند | |
گر كنم منعش فزون تر مى كند |
|
اندر اين مطلب عنان از من گرفت | |
من از او گوش او زبان از من گرفت |
|
مى كند مستى به آواز بلند | |
كاين قدر در پرده مطلب تا به چند |
|
پس ز جان بر خواهر استقبال كرد | |
تا رخش بوسد الف را دال كرد |
|
همچو جان خود را در آغوشش كشيد | |
اين سخن آهسته بر گوشش رسيد |
|
كاى عنان گير من آيا زينبى | |
يا كه آه دردمندان در شبى |
|
پيش پاى شوق زنجيرى مكن | |
راه عشق است اين عنانگيرى مكن |
|
با تو هستم جان خواهر همسفر | |
تو به پا اين راه كوبى من به سر |
|
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش | |
با زنان در همرهى مردانه باش |
|
جان خواهر در غمم زارى مكن | |
با صدا بهرم عزادارى مكن |
|
معجر از سر پرده از رخ وا مكن | |
آفتاب و ماه را رسوا مكن |
|
هست بر من ناگوار و ناپسند | |
از تو زينب گر صدا گردد بلند |
|
هر چه باشد تو على را دخترى | |
ماده شيرا كى كم از شير نرى |
|
با زبان زينبى شاه آنچه گفت | |
با حسينى گوش زينب مى شنفت |
|
با حسينى لب هر آنچه او گفت راز | |
شه به گوش زينبى بشنيد راز |
|
گوش عشق آرى زبان خواهد ز عشق | |
فهم عشق آرى بيان خواهد ز عشق |
|
با زبان ديگر اين آواز نيست | |
گوش ديگر محرم اين راز نيست |
|
اى سخن گو لحظه اى خاموش باش | |
اى زبان از پاى تا سر گوش باش |
|
تا ببينم از سر صدق و صواب | |
شاه را زينب چه مى گويد جواب |
|
گفت زينب در جواب آن شاه را | |
كاى فروزان كرده مهر و ماه را |
|
عشق را از يك مشيمه زاده ايم | |
لب به يك پستان غم بنهاده ايم |
|
تربيت بوده است بر يك دوشمان | |
پرورش در جيب يك آغوشمان |
|
تا كنيم اين راه را مستانه طى | |
هر دو از يك جام خوردستيم مى |
|
هر دو در انجام طاعت كامليم | |
هر يكى امر دگر را حامليم |
|
تو شهادت جستى اى سبط رسول | |
من اسيرى را به جان كردم قبول |
|
خرم دلى كه منبع انهار كوثر است | |
كوثر كجا ز ديده پر اشك بهتر است |
|
نام حسين و كرب و بلا هر دو دلرباست | |
نام على اكبر از آن دلرباتر است |
|
رفتم به كربلا به سر قبر هر شهيد | |
ديدم كه تربت شهدا مشك و عنبر است |
|
هر يك شهيد مرقد او چارگوشه است | |
شش گوشه يك ضريح آن در هفت كشور است |
|
پرسيدم از كسى سببش را به گريه گفت | |
پايين پاى قبر حسين قبر اكبر است |
|
پايين پاى قبر على اكبر جوان | |
هفتاد و يك شهيد چو خورشيد انور است |
|
در سمت راست مرقد يك پير جلوه كرد | |
در گوشه رواق كه نزديكى در است |
|
پرسيدم از مخادم ، اينجا مزار كيست | |
گفتا حبيب نور در دو چشم مظاهر است |
|
در جنب نهر علقمه ديدم يكى شهيد | |
گفتم چرا جدا ز شهيدان ديگر است |
|
گفتا خموش باش كه عباس نامدار | |
منظور او ادب به جناب برادر است |
|
رفتم به خيمه گاه و شنيدم به گوش دل | |
آنجا فغان زينب كلثوم اطهر است |
|
وارد شدم به حجله داماد شاه دين | |
ديدم عروس قاسم دستش ز خون تر است |
|
رفتم ز كربلا به سر مرقد على | |
ديدم كه بارگاه على عرش اكبر است |
|
ناصر چو بر نجف برسيد و به گريه گفت | |
هر صبح و شام چشم اميدم بدين در است |