سرچشمه علم در نزد خاندان عصمت است
حكم ابن عتيبة گويد: هنگامى كه حسين ابن على عليهما السلام رهسپار كربلا بود مردى در
منزل ثعلبية با او برخورد نمود، بر حضرت وارد شد و سلام كرد، حسين عليه السلام فرمود: از كدام شهرى ؟ گفت : از
اهل كوفه ، حضرت فرمود: هان بخدا سوگند اى برادر اهل كوفه اگر در مدينه ترا مى ديدم ، علامت
جبرئيل را در خانه خودمان و آوردن وحى را بر جدم به تو نشان مى دادم ، اى برادر
اهل كوفه ، سرچشمه علوم مردم نزد ماست ، آيا مى شود كه آنها بدانند و ما ندانيم ؟ اين كار شدنى نيست !(26)
علوم امام حسين عليه السلام از نظر شيعه
طبق روايات اهل البيت عليهم السلام ، ائمه اطهار وارث علوم پيامبر اكرم مى باشند، و پيامبر اكرم نيز وارث علوم تمام انبياء گذشته مى باشد.
به مقتضاى اين روايات امام حسين عليه السلام وارث علوم تمام انبياء و پيامبر اكرم ، و آگاه به تمامى حوادث گذشته و آينده مى باشد، او مى داند
كه در آسمانها و زمين و در بهشت و جهنم چيست ؟ عاقبت هر كسى و احوال مردم چگونه است ، او زبان هر جاندارى را مى داند و به لغت همه مردم آگاه است
در نزد اوست هفتاد و دو حرف از هفتاد و سه حرف ، از اسم اعظم الهى ، عده اى از اصحاب امام صادق عليه السلام روايت كنند كه حضرت فرمود: من مى
دانم آنچه را كه در آسمانها و در زمين موجود است ، من مى دانم آنچه در بهشت و جهنم است ، مى دانم آنچه شده و خواهد شد، سپس حضرت اندكى مكث
فرمود و چون ديد اين سخن بر شنوندگان گران آمد فرمود: من اينها را از كتاب خداوند
عزوجل مى دانم ، خداوند عزوجل مى فرمايد: فيه تبيان كل شيى ء، در قرآن بيان همه چيز است (27).
قدرت امام حسين عليه السلام از نظر شيعه
اما قدرت حضرت اباعبدالله الحسين از جهت ولايت مطلقه ، همان قدرت عظيم الهى است كه خداوند
متعال به ائمه عليهم السلام عطا نموده است ، همان قدرتى كه انبياء عظام با آن معجزات را انجام مى داند، موسى ، عصا را اژدها مى كرد و دريا را مى
شكافت ، عيسى مرده را زنده مى كرد و مجسمه را جان مى داد، همان قدرتى است كه خداوند به اميرالمؤ منين داده بود و عجائب بى شمار از او سر مى
برد. راوى گويد: خدمت امام رضا عليه السلام بودم ، روى كاغذى اين جمله را نوشتم : دنيا در نزد امام همانند نيمه گردوئى جلوه گرست ، (كه امام
به تمامى آن كاملا مسلط است ) اين نوشته را به حضرت دادم و عرض كردم : فدايت شوم ، اصحاب ما روايتى را
نقل كرده اند، من آن را انكار نكردم ولى مى خواهم از شما بشنوم ، حضرت به آن كاغذ نگاه نمود، سپس آنرا پيچيد بگونه اى كه گمان كرده (گفتن آن
) بر حضرت سخت آمد، سپس فرمود: آرى اين حق است ، آن را به روى پوست
منتقل كن (28). (تا بماند و از بين نرود)
آرى چگونه چنين نباشد در حالى كه در نزد آل محمد است هفتاد و دو حرف از اسم اعظم الهى ، حروفى كه يك حرف آن ، آصف را قدرت داد تا تخت
بلقيس را حاضر كند، و عيسى با آن همه معجزات فقط دو حرف نزد او بود.
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند به عيسى دو حرف (از اسم اعظم داد) و با آن اقدام مى كرد، به موسى چهارحرف و به ابراهيم هشت حرف و
به نوح پانزده حرف و به آدم بيست و پنج حرف داد، و براى محمد و آل محمد همه را جمع كرد، اسم اعظم هفتاد و سه حرف است كه خداوند به محمد
هفتاد و دو حرف را عطا فرمود و يكى را در حجاب قرار داد(29).
هر چه پيامبران الهى داشتند، اهل البيت همه را دارند
ابو حمزه ثمالى از امام چهارم على بن الحسين عليهما السلام پرسيد آيا ائمه عليهم السلام مى توانند مرده را زنده كنند و كور مادرزاد و ابرص را
شفا دهند و بر روى آب راه روند؟ حضرت فرمود: خداوند هيچ چيزى به هيچ پيغمبرى نداده است مگر آنكه آن را به محمد صلى الله عليه و آله عطا
نموده است ، با اضافه اى كه به انبياء نداده است .
پس هر چه نزد پيامبر اكرم بود، به حضرت امير عليه السلام داد، سپس به (امام ) حسن و حسين و پس از امام حسين از هر امامى به امام بعدى تا روز
قيامت ، همراه با اضافاتى كه در هر سال و در هر ماه و در هر ساعت حادث مى شود(30).
نمونه اى از قدرت و معجزه سيدالشهداء
از امام چهارم عليه السلام روايت است كه فرمود: پس از امام حسن عليه السلام عده اى از مردم نزد امام حسين آمدند و گفتند: اى پسر پيامبر، از آن
عجائبى كه پدر شما به ما نشان مى داد نزد شما چيست ؟
امام حسين عليه السلام فرمود: آيا پدرم را مى شناسيد؟ گفتيم آرى همه ما او را مى شناسيم ، حضرت پرده اى را كه بر اتاقى بود بلند نمود و
فرمود: به داخل اتاق نگاه كنيد، چون نگاه كرديم ديديم كه اميرالمؤ منين عليه السلام آنجاست ، گفتيم ما شهادت مى دهيم كه على خليفه خدا و شما
فرزند او هستى (31).
امام چهارم عليه السلام حكايت كند كه زنى بنام نظره ازديه نزد امام حسين آمد، حضرت فرمود: اى نظرة مدتى است كه نزد من نيامده اى ؟ عرض كرد:
اى پسر پيامبر بخاطر چيزى است كه در فرق سرم پيدا شده و بسيار مرا غصه دار كرده است (گويا مرضى گرفته بود كه قسمتى از موهايش
سفيد شده بود) حضرت فرمود: نزديك بيا، وقتى نزديك رفت ، حضرت انگشت خود را بر بيخ آن سفيدى نهاد، بلافاصله موى او سياه شد، سپس
فرمود: آينه اى به او بدهيد! وقتى نگاه كرد و ديد سفيدى از ميان رفته خوشحال شد، امام حسين نيز از خوشحالى او شادمان گرديدند(32).
سيدالشهداء از اسرار الهى به اصبغ نشان داد
اصبغ بن نباية از ياوران حضرت امير عليه السلام است او گويد: به امام حسين عرض كردم : از شما راجع به چيزى مى خواهم درخواست كنم كه به
آن يقين دارم ، و از سر خداست و آن سر در نزد شماست ، حضرت فرمود: اى اصبغ مى خواهى گفتگوى پيامبر را با - ابى دون - (ابى بكر) در مسجد
قبا ببينى ؟ گفتم آرى (حضرت امير عليه السلام قبلا بعد از رحلت پيامبر اكرم ، در مسجد قبا، پيامبر را به ابوبكر نشان داده بود، و در آنجا
پيامبر ابوبكر را توبيخ فرموده بود).
حضرت فرمود: برخيز، ناگاه خودم را (از مدينه ) در كوفه ديدم ، نگاه كردم ، در كمتر از يك چشم بهم زدن مسجد (كوفه ) را ديدم ، حضرت در
صورتم تبسم نمود سپس فرمود: اى اصبغ سليمان ابن داود، باد تحت اختيارش بود غدوها شهر و رواحها شهر، ولى به من بيش از سليمان داده شده
است .
عرض كردم : بخدا كه راست فرمودى اى پسر پيامبر، حضرت فرمود: مائيم كسانى كه علم كتاب و بيان آن ، نزد ماست نزد هيچكس از مخلوقات خدا،
آنچه نزد ماست ، نيست ، چون ما اهل سر خدائيم ، سپس در صورتم تبسم نموده فرمود:
داخل شو، وقتى وارد (مسجد كوفه ) شدم ، ناگاه پيامبر را ديدم كه در محراب مسجد رداء را بخود پيچيده است (33). الحديث
سيدالشهداء، پيامبر و على و حسن را به جابر نشان داد
هنگاميكه سيدالشهداء عازم عراق شده بود، جابر بن عبدالله آمد و به حضرت عرض كرد: شما فرزند پيامبر هستيد، صلاح شما مى دانم كه مانند
برادر خود، صلح كنيد، چرا كه برادر شما آگاه و موفق بود. حضرت فرمود: اى جابر آنچه برادرم كرد به دستور خدا و پيامبر بود، من هم به
دستور خدا و پيامبر اقدام مى كنم ، آيا مى خواهى پيامبر و على و برادرم حسن عليهم السلام را گواه بياورم ؟!
سپس حضرت به آسمان نگاه كرد، ناگاه درب آسمان باز شد، پيامبر و على و حسن و حمزه و جعفر عليهم السلام فرود آمدند، جابر گويد: از ترس
از جا پريدم .
پيامبر فرمود: اى جابر آيا راجع به حسن قبلا به تو نگفتم كه مؤ من نخواهى بود مگر اينكه تسليم امامان خود باشى و اعتراض نكنى ؟ آنگاه
پيامبر جايگاه معاويه و يزيد را در عذاب به جابر نشان دادند، سپس پيامبر با همراهان به آسمان صعود نمود، از آن بالا سيدالشهداء را صدا زده
فرمود: پسرم به من ملحق شو، امام حسين به حضرت ملحق شد و به آسمان رفتند به گونه اى كه ديدم وارد بهشت شدند، پيامبر به من نگاه نمود و
در حاليكه دست حسين را گرفته بود فرمود: اى جابر اين پسرم با من است ، تسليم او باش و شك مكن تا مؤ من باشى ، جابر گويد: چشمهايم كور
باد اگر آنچه گفتم نديده باشم . (نفس المهموم )
آمدن ملائكه و اجنه به كمك سيدالشهداء
امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى سيدالشهداء از مدينه خارج شد، گروههائى از ملائكه ، سلاح در دست ، سوار بر مركب بهشتى ، نزد حضرت
آمدند، سلام كردند و گفتند: اى حجت خدا بر خلق بعد از جد و پدر و برادرش ، خداوند جد شما را به ما در جاهاى مختلف كمك داده و ما را نيز به كمك
شما فرستاده است ، حضرت فرمود: وعده گاه ما كربلا باشد، همانجا كه شهيد مى شوم ، گفتند: اى حجت خدا اگر از دشمن هراس دارى بفرما تا با
شما باشيم ، حضرت فرمود: اينها به من راهى ندارند و كارى نمى توانند بكنند تا به جايگاهم برسم ، در خبر است كه گروههائى از جن نيز به
كمك حضرت آمدند و گفتند: ما شيعه و ياوران شما هستيم ، اگر فرمان دهى ، همه دشمنان شما را نابود كنيم بدون اينكه شما از جاى خود حركت كنيد.
حضرت براى آنها دعاى خير نمود و فرمود: مگر در كتاب خدا نخوانده ايد هر كجا باشيد، هر چند در برجهاى بلند، مرگ به سراغ شما خواهد آمد، و
فرموده است كسانى كه بر آنها قتل نوشته شده به آرامگاه خود خواهند رفت ، اگر من در جاى خودم بمانم ، اين خلق ننگين به چه امتحان و مبتلا مى
شوند؟ چه كسى در آرامگاه من خواهد بود، در حالى كه خداوند آن را هنگام گستردن زمين اختيار كرده و آن را امان دين و دنياى آنها قرار داده است . آنگاه جن
بعد از سخنان سيدالشهداء گفتند: بخداى سوگند اگر نه اين است كه اطاعت شما لازم و ترور جايز نيست ، تمام دشمنان شما را
قبل از اينكه به شما برسند هلاك مى كرديم ! حضرت فرمود: بخدا سوگند ما از شما بيشتر قدرت داريم بر دشمنان ، ولى (ما اقدام نمى كنيم
تا) ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينه يعنى تا هر كه هلاك مى شود بعد از روشن شدن راه و هر كه هدايت مى يابد نيز از روى آگاهى
باشد. (نفس المهموم )
بخش اول : فصل دوم : زمينه هاى قيام يا اسلام و سيدالشهداء
اهداف نهضت عاشورا
ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة
مخالفين هر مكتب و هر دينى ، در ابتداى ظهور مكتب جديد، بطور علنى با آن برخورد مى كنند، زيرا آن مكتب ، بخاطر جوانى و تازگى آن ، هنوز داراى
طرفداران جدى نشده است ، ولى آنها در اكثريت و قدرت هستند، همچنانكه ديديم مشركين در صدر اسلام با تمام توان از هر راهى كه ممكن بود، مانند
شكنجه ، و تهمت و قتل و غارت و جنگ و غيره به مقابله با اسلام پرداختند.
اما پس از آن مكتب و مرام ، پيشرفت پيدا كرد، و داراى طرفداران جدى شد و به قدرت رسيد، مخالفين آن مكتب ديگر نمى توانند با روش مقابله
روياروى و اظهار مخالفت علنى به مقابله بپردازند، زيرا با نفوذى كه مكتب جديد دارد، آنها رسوا و نابود مى شوند بهترين راه براى مقابله با
مكتب و انقلابى كه پيروز شده است ، همگام شدن ظاهرى با آن مكتب ، و تظاهر نمودن به
قبول آن ، و سپس منحرف كردن تدريجى مردم از اصول و پايه هاى آن مكتب است به گونه اى كه مردم متوجه حساسيت انحرافات نشوند، تنها وقتى
متوجه مكتب و اعتقاد خود بشوند كه كار از كار گذشته و در مقابل عمل انجام شده قرار بگيرند، يعنى خود را در
عمل و عقيده نسبت به آن مرام سست احساس كنند، اينجاست كه يك درخت تنومند و ريشه دار را مى شود موريانه وار بر اثر نابود كردن تدريجى ريشه
هاى مخفى آن با يك ضربه و فشار اندك سرنگون كرد.
موريانه حيوانى ضعيف و نابيناست ، به گونه اى كه مورچه دشمن سرسخت او به حساب مى آيد، اما همين حيوان ضعيف ، اگر به ساختمان يا درخت
تنومندى حمله كند، آن را ويران مى كند.
روش ويرانگرى اين حيوان بسيار سهمگين است ، او از دو ويژگى استفاده مى كند، ويژگى
اول آنكه چون از نور خورشيد فرارى است . وقتى به چيزى مانند درخت يا ستون خانه حمله مى كند، آن را از درون پوك مى كند به گونه ايكه جدار
بيرونى و پوسته بيرونى سوراخ نشود، به اين ترتيب ، انسان هرگز متوجه تهى شدن و سست شدن ستون خانه نمى شود، مگر افراد متخصص و
ژرف نگر، ويژگى دوم او اين است كه ويرانگرى خود را به آرامى و اندك اندك انجام مى دهد، به گونه اى كه تا
قبل از وقوع حادثه ، هر كس به ستون يا درخت تكيه دهد، متوجه فاجعه اى كه در شرف وقوع است نمى شود، آن فاجعه اى كه بر سر اسلام به
وقوع پيوست و مى رفت تا به مرور زمان ، همراه با خواب غفلتى كه سراسر عالم اسلام را فراگرفته بود، ستون خيمه اسلام را يكسره نابود
كند، درست مانند همين جريان بود، مسلمانان در خواب غفلت ، و مخالفين به آرامى و تدريج ،
مشغول تهى كردن و نابود كردن اساس و ريشه هاى درونى و پر اهميت اسلام بودند.
آنچه ما در اين نوشتار بر آنيم كه به وضوح روشن سازيم ، بيان عمق فاجعه و خطر بزرگى بود كه مى رفت اسلام و زحمات پيامبر اكرم و
شهداء و فداكاريهاى اهل بيت عصمت و طهارت را از بين ببرد. اين درست است كه خداوند دين خود را حفظ مى كند، اما منافقين سعى خود را بكار خواهند
گرفت ، و خداوند هم به وسيله اسباب و علل طبيعى دين خود را محافظت مى كند، و حكمت الهى بر اين قرار گرفت كه سيدالشهداء، خون خدا شود و
سر بقاء دين گردد همچنانكه نبى مكرم آورنده آن شريعت شد.
اميرالمؤ منين عليه السلام وقتى پرچمهاى معاويه و اهل شام را ديد فرمود: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را آفريد، اينها اسلام را
بالاجبار پذيرفتند ولى در باطن مسلمان نبودند، وقتى كه يار و ياور پيدا كردند، كفر خود را اظهار نمودند و به دشمنى خود با ما برگشتند، جز
اينكه نماز را رها نكردند(34).
آنچه بعد از پيامبر اكرم انجام گرفت ، خواسته يا ناخواسته ، نتيجه اى جز نابودى تدريجى اسلام نداشت ،
اكنون به انحرافات و اجتهاداتى كه خلفاء در مقابل پيامبر و بعد از حضرت ، نسبت به تغيير دستورات دينى انجام دادند، و كار را به جايى
رساندند كه امام حسين عليه السلام براى نجات دين ، جز فداكارى چاره اى نداشت ، توجه مى كنيم ،
وضعيت اسلام و مسلمين از ابتدا تا زمان قيام سيدالشهداء
يا ابا عبدالله انى اتقرب الى الله و الى رسوله و الى اميرالمؤ منين و الى فاطمه و الحسن و اليك بموالاتك و بالبرائة ممن اسس اساس ذلك و
بنى عليه بنيانه ...
اين همه انحرافات و گمراهيها كه منجر به قيام و شهادت مظلومانه اباعبدالله الحسين و يارانش گرديد، نتيجه كارهايى است كه از اواخر عمر پيامبر
به بعد، انجام گرفت .
شروع انحرافات در زمان حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
جريان را از بستر بيمارى پيامبر شروع مى كنيم ، هنگام رحلت حضرت فرا رسيده بود، در خانه حضرت عده اى از اصحاب از جمله عمر بن خطاب
حاضر بودند، پيامبر فرمود: بيائيد تا براى شما فرمانى را بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت : پيامبر هذيان مى گويد!! كتاب خدا
براى ما كافى است ، تعجب اينجاست كه در حضور پيامبر و در زمان حيات حضرت ، عده اى به طرفدارى از عمر برخاستند و حرف او را تكرار
كردند، و عده اى سخن پيامبر را تاييد كردند و چون مشاجره و سخنان بيهوده بالا گرفت ، پيامبر فرمود: برخيزيد(35).
آرى اگر مسلمان از غصه خون بگريد - همچنان كه ابن عباس بشدت مى گريست - كه چرا نگذاشتند فرمانى را كه ضامن هدايت بشر بود، پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله صادر كند، جا دارد، و شما خود خوب مى دانيد وقتى در حضور پيامبر، با گستاخى به اعتراض برخيزند، در فرداى
رحلت حضرت چه رخ خواهد داد؟!
و اين اولين و مهمترين انحراف اساسى بود كه در مقابل پيامبر انجام گرفت ، اين جريان كه در كتابهاى متعدد و معتبر
اهل سنت آمده است نشانگر مطالب بسيارى است كه قلم از ترسيم آن عاجز است .
سپاه اسامه و تمرد مخالفين
2 - به دنبال همين جريان ، مسئله تمرد از سپاه اسامه واقع شد، پيامبر اكرم اسامه ابن زيد را كه جوانى بود تقريبا هيجده ساله در واپسين لحظات
زندگى خويش براى جنگ با سپاه روم در سرزمين اردن بسيج نمود، حضرت خود شخصا بسيج نمودن اصحاب را آن هم در
حال مرض و تب شديد به عهده گرفت ، كليه سرشناسهاى مهاجر و انصار
امثال ابوبكر و عمر و ابو عبيده جراح و سعد ابن ابى وقاص را در سپاه اسامه گرد آورد و با تاءكيدات فراوان آنها را سفارش نمود كه در رفتن
عجله كنند.
اما اصحاب از اينكه جوانى حدودا هيجده ساله بر سالمندان فرمانده شده ، شديدا بر پيغمبر خورده گرفتند و حضرت در حالى كه از شدت تب سر
مقدس را بسته و حوله اى بخود پيچيده بود، اعتراض آنها را روى منبر پاسخ گفت ،
وقتى بيمارى حضرت شدت گرفت پيوسته مى فرمود: كه در تجهيز سپاه اسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد، اما
عده اى از اصحاب سستى مى كردند، تا اينكه نبى اكرم رحلت نمود و آنها از رفتن امتناع كردند(36)، پيامبر اكرم مى خواست مدينه را از وجود اين
افراد خالى كند و زمينه را براى خلافت حضرت على عليه السلام مهيا كند و جلو تندروى برخى را بگيرد تا نگويند على جوان است و ابوبكر
پيرمرد، ولى آن ها از پيوستن به لشكر اسامه امتناع كردند كه قبل از همه ابوبكر و عمر اين كار را كردند، جوهرى در كتاب السقيفه مى نويسد:
پيامبر پى در پى مى فرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند هر كس از آن روى برگرداند(37).
انحراف عظيم از بيعت روز غدير و امامت اميرالمؤ منين
و سرانجام آن انحراف عظيم و تزلزل بزرگ بعد از رحلت نبى اكرم ايجاد شد، يعنى با اينكه كمتر از سه ماه و نيم از جريان غدير خم و نصب
حضرت امير در مقابل دهها هزار نفر نمى گذشت ، و با اينكه همگى با حضرتش بيعت كرده بودند، اما تو گوئى هيچ جريانى رخ نداده است ، و در
زمانى كه هنوز جسد مطهر نبى مكرم روى زمين بود، آنها مشغول يكسره كردن مساءله حكومت شدند.
در نظر سطحى توده مردم ، امامت و رهبرى ، يك مسئله سياسى تلقى مى شد، كه از حساسيت بالائى مانند نماز و روزه و حج و جهاد، برخوردار نيست ،
بگونه اى كه وقتى ظواهر دين مانند مسجد و نماز و حج و روزه برقرار باشد دين را برقرار و اسلام را پياده شده تلقى مى كنند و حس مذهبى آنها
ارضاء مى شود.
و همين غفلت و جهالت عمومى باعث شد، پاسداران الهى را از منصب خود دور كنند، و اين گامى بود بس بزرگ براى نابودى تدريجى دين ، مى دانيم
يك خانه ، يك محله ، يك شهر و يا يك كشور اگر از پاسدار و نگهبان و رهبر شايسته برخوردار باشد، جامعه هر چند دچار مشكلات فرعى گردد، اما
دشمنان ، هرگز نمى توانند، مقاصد شوم خود را پياده كنند، و بر عكس جامعه اى كه حكومت آن در دست دشمنان باشد، اصلاحات جزئى و فرعى
هرگز نمى تواند دليل پيشرفت آنها حساب شود.
و ما امروز حساسيت امامت و رهبرى را در سراسر زندگى و عقائد و احكام مسلمين مشاهده مى كنيم ، امامت ستون دين بود، و بخاطر اهميت فوق العاده آن بود
كه طبق روايات به هيچ چيز مانند ولايت سفارش نشد،
پيامبر فرمود: هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مانند كفار جاهليت مرده است ، و فرمود: يا على اگر كسى به مقدار عمر نوح خداوند
عزوجل را عبادت كند، و همانند كوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و آنقدر عمر كند كه هزار
سال با پاى پياده حج كند، آنگاه ميان صفا و مروه مظلومانه كشته شود، اما ولايت تو را نداشته باشد، بوى بهشت به مشامش نرسد و وارد آن
نشود(38).
و به همين جهت بود كه امامت على بن ابى طالب ، كه يگانه پاسدار دين بود، ديگر
قابل تحمل نبود، همچنانكه با كنار گذاردن ايشان ، راه براى انحراف بعدى هموار مى شد كه شد.
مظلوميت اهل بيت در همان روزهاى اول
هنوز صداى پيامبر در فضاى غدير در گوش مردم طنين انداز بود كه مى فرمود: خدايا دوستان على را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار، كه به
خانه فاطمه هجوم آوردند، عمر صدا زد بخدا قسم كسانى كه در خانه متحصن هستند بايد براى بيعت با ابوبكر خارج شوند و گرنه خانه را با
ساكنان آن آتش مى زنم !
يكى گفت : در اين خانه فاطمه است ، جواب داد گرچه او باشد(39)، و شهرستانى در
ملل و نحل از نظام نقل نموده است كه عمر در روز بيعت چنان بر شكم فاطمه زد كه محسن را سقط كرد و عمر فرياد مى زد خانه را با هر كه در آن است
آتش زنيد و در خانه نبود جز على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام )(40).
و سرانجام حضرت على عليه السلام را با وضعيتى بس ناهنجار براى بيعت به مسجد بردند و با شمشير كشيده او را به بيعت تهديد نمودند،
حادثه آنقدر تاءسف بار بود كه ابوبكر هنگام مرگ آرزو مى كرد اى كاش من معترض خانه فاطمه نمى شدم هر چند كار به جنگ مى كشيد(41).
و به دنبال آن مساءله فدك پيش آمد، و دست خاندان پيامبر را با جعل يك حديث ، از اين پشتوانه اقتصادى كوتاه كردند و به
دنبال آن خمس كه حق مسلم اهل البيت بود از خاندان پيامبر دريغ شد.
جنايات جنگى خالد ابن وليد و سكوت خليفه
يكى از صفحات سياه تاريخ كه در اوايل دوران رحلت پيامبر اكرم انجام گرفت ، حادثه تاءسف بار كشته شدن مالك ابن نويره و افراد قبيله او
توسط سپاهى كه ابوبكر، به فرماندهى خالد ابن وليد فرستاده بود، مى باشد.
مالك ابن نويره ، كه در جاهليت و اسلام فردى محترم و شاعرى بزرگوار و جنگجوئى دلاور و از بزرگان و جوانمردان بود كه به او
مثل مى زدند، پس از ابوبكر، اعلام نمود تا قطعى و روشن شدن خليفه پيامبر، از دادن زكاة امتناع مى كند، اما دشمنان ، اين كار او را بعنوان ارتداد او
از اسلام تلقى كردند، خالد ابن وليد، فرمانده سپاه ابوبكر به طرف او هجوم آورد.
مالك افراد قبيله خود را بخاطر حفظ اسلام پراكنده كرد تا برخورد سوئى رخ ندهد، سپاه ابوبكر وقتى به سرزمين بطاح رسيد از افراد قبيله
كسى را نديد، خالد ابن وليد، دستور داد تا به تعقيب آن ها بپردازند، سربازان خالد، مالك و همراهان او را محاصره كردند، آنها دست به اسلحه
بردند، سربازان خالد گفتند: ما مسلمانيم ، آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم ، گفتند: پس اين سلاحها چيست كه با خود داريد؟ آنها گفتند: شما چرا سلاح
برداشته ايد؟ سرانجام اسلحه را كنار گذاردند و با سپاه خالد نماز صبح را برگزار كردند.
بعد از نماز اسلحه آنها را جمع كردند و همگى را دستگير و بصورت اسيران در حاليكه ليلى همسر زيباى مالك نيز در ميان آنها بود آنها را به نزد
خالد آوردند، زيبائى و جمال بسيار زياد همسر مالك كه زبان زد عرب بود، خالد را مفتون ساخت ، خالد تصميم به
قتل مالك گرفت ، هر چه خواستند او را مانع شوند، قبول نكرد، حتى مالك گفت : ما را نزد ابوبكر بفرست تا او حكم كند، اما خالد نپذيرفت ، سپس
دستور داد تا گردن مالك را بزنند، مالك به همسرش نگاه كرد و گفت : اين است كه مرا به كشتن داد،
خالد گفت : اين خداست كه بخاطر برگشتن تو از اسلام ، تو را به كشتن داد، مالك گفت : من مسلمانم ، اما خالد فرمان
قتل را دوباره صادر كرد و او را كشتند و در همان شب با همسر وى همبستر شد و سپس اسيران را در شب بسيار سردى زندانى كرد و جارچى او فرياد
زد - ادفئوا اسراكم - اين لغت در (كنانه ) كنايه از كشتن بود و اما در اصل معنايش پوشانيدن اسيران است ، با اين حيله تمام آن اسيران را كشتند،
جنايات چنان هولناك بود كه سيل اعتراضات به ابوبكر وارد شد، يكى از كسانى كه سرسختانه معترض شد خليفه دوم است ، او به خالد گفت :
مرد مسلمانى را كشتى و با زن او همبستر شدى ، بخدا قسم سنگسارت خواهم كرد!
اما ابوبكر، به هيچ وجه ترتيب اثر نداد و گفت : خالد اشتباه كرده است و از جنايات جنگى وى صرفنظر كرد، او حتى حاضر نشد كه خالد را از
فرماندهى عزل كند و گفت : خالد شمشير خداست و من آن را غلاف نمى كنم ، فقط بعد از ابوبكر، عمر او را
عزل كرد، و تنها به همين مقدار اكتفا نمود!!
آرى اين حوادث هولناك در كمتر از دو سال از رحلت پيامبر اتفاق افتاد و خون آن همه مسلمانان و نواميس آنها به هدر رفت (42).
|