next page

fehrest page

back page

(كتاب علم ربانى است قرآن ظهور سر سجانى است قرآن
كتاب عشق قرآن است درياب صحيفه سر رحمان است درياب
(مفادش جمله عرفان است درياب كلامش جمله برهان است درياب )
(تمامش حكمت و اعجاز عقلى ز حق نازل شده بر عقل كلى )
تو (ربانى ) از اين حكمت بياموز بنور حكمت آن جان بيفروز
حال پس از دانستن اين مقدمه و بيان امثله براى شناخت موازين و انواع و اقسام آن كه بنحو اختصار اشاره شد.
بايد بدانيم و بشناسيم آن ميزانى كه وسيله سنجش ايمان و اعتقادات و صفات و ذوات و براى سنجش اخلاقيات و ملكات جميله و حسنه و اعمال خالصانه است كدام است : تمام مقصود و منظور ما از تمهيد اين مقدمات شناختن همين ميزان است كه در دنيا و آخرت ما را سر و كار و شناخت با اين چنين ميزانى است زيرا ايمان و اعتقاد و صفات و اخلاق و افعال انسان را در يوم قيامت كبرى با همين ميزان مى سنجند.
اين ميزان در نزد اهل عرفان و معرفت و كرسى نشينان عرش علم و حكمت انسان كامل است انسان كامل ميزان حق است . انسان كامل ميزان علوم حقه است . انسان كامل ميزان اعتقادات حقه است . انسان كامل ميزان ايمان است . انسان كامل ميزان عقول كامله است . انسان كامل ميزان ارواح طيبه است . انسان كامل ميزان نفوس طاهره است انسان كامل ميزان اخلاق جميله است انسان كامل ميزان صفات و ملكات حسنه است . انسان كامل ميزان اعمال است .
انسان كامل در عرف اخبار و احاديث عبارت است از نبى و وصى نبى و شامل است تمام انبياء و رسل و اوصياى قديسين آنان را.
چنانكه در قران (آيه 46 سوره نساء) و نضع الموازين القسط ليوم القيامته
از حضرت امام صادق كاشف حقايق عليه الصلوه والسلام منقول است كه فرمود هم الانبياء و الاوصياء از تفسير صافى علامه فيض كاشانى (ره ).
پس ميزان قسط و عدل براى هر امتى همانا نبى آن امت و وصى نبى آن امت است و نظر باينكه انبياء و رسل و اوصياء ايشان در مرتبه و درجه همه يكسان نيستند بلكه داراى تفاوت مراتب و تفاضل درجات هستند كه افضل فالافصل دارند كما اشار اليه نص الكتاب الالهى تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض و منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات آيه 253 سوره بقره .
و عقلا و نقلا ثابت و مبرهن است كه اكمل الموازين و اشرف الموازين حضرت خاتم النبين محمد مصطفى و پس از آن حضرت اوصياء قديسين آنحضرت كه اول آنها حضرت اميرالمومنين ولى الله اعظم مرتضى و آخر آنها حضرت مهدى حجته بن الحسن العسكرى ولى عصر روحى و ارواح العالمين لهم الفداء همه موازين حقه تامه اند.
بنابراين بعقول كامله ايشان سنجيده مى شود عقول كامله و بعلوم حقه ايشان سنجيده مى شود علوم حقه و بعرفان كامل و معرفت تامه ايشان سنجيده مى شود افكار و آراء حقه و بايمان و عقائد حقه ايشان سنجيده مى شود ايمان و عقايد حقه و باخلاق جميله و خصال حسنه ايشان مى سنجند اخلاق حسنه و ملكات پسنديده و بصفات لاهوتيه و ملكوتيه ايشان مى سنجند صفات ربانيه و ملكوتيه آدميه و انسانيه را بالجمله ايشانند موازين حقه الهيه كما قالوا عليهم السلام نحن الموازين پس در واقع اصل الموازين و اشرف الموازين و اكمل الموازين ايشانند و باقى انبياء و اوصياء همه فروغ آنها و اشعه ايشان محسوبند.
و بايد دانست كه ميزان بودن انسان كامل از اين جهت كه او عالمى است موازى عالم كبير (بحكم تطابق عالمين ) زيرا نيست چيزى در عالم ملك و ملكوت و جبروت كه در او نباشد يعنى در انسان كامل و فيه انطوى العالم الاكبر بلكه او متن است و عالم كبير شرح اوست و او رتق است و عالم كبير فتق اوست و او لفّ است و عالم كبير نشر اوست و او مجمل است و عالم كبير تفصيل اوست .
و چون اجمال و تفصيل و متن و شرح تباين عزلى ندارند كه انفسكم فى النفوس و ارواحكم فى الارواح و اجسادكم فى الاجساد و اجسامكم فى الاجسام را مصداقند.
پس بنابراين بهشت و مراتب بهشت تفصيل لطف و مظهر مهر اوست و دوزخ و دركات آن ظهور تفصيلى قهر اوست و صراط مستقيم يوم الدين تجسم صراط مستقيم دين اوست و ميزان يوم القيامته صورت عدل اوست و التجاء تمام انبياء و اولياء و اوصياء و امم در ظل لواء او در روز قيامت كبرى و عرصه محشر اكبر حكايتى از مقام جمعيت اطلاقيه و احاطه دين او و اشارتى باحاطه ولايت كليه مطلقه اوست و لذا در قيامت كبرى جميع خلق اولين و آخرين در تحت لواء او مى باشند لقوله (ص) آدم و من دونه تحت لوائى يوم القيامه .
پس بحكم تطابق عالم صغير و عالم كبير و بحكم تطابق نظام تشريع و تكوين مى توانيم جمع بين موازين صورى و معنوى و موازين جسمانى و روحانى و موازين آفاقى و انفسى و موازين ملكى و ملكوتى و جبروتى و لاهوتى بنمائيم و ايمان كامل و اعتقاد محكم و متقن مطابق برهان و عقل و نقل بموازين حقه الهيه داشته باشيم با حفظ مراتب عوالم و نشاءت و با حفظ شئون موازين در هر نشائه از نشآت و هر عالمى چه عالم معنى و چه عالم صورت .
حال پس از تمهيد اين مقدمات و شناختن و دانستن و فهميدن اينكه موازين كامله الهيه اناسى كامله اند بحكم (نحن الموازين ) و انسان كامل علوى فرموده (انا الميزان ) و در زيارت حضرتش آمده است (السلام عليك يا ميزان الاعمال ) و نظر باينكه ميزان بودن براى اعمال مسبوق بمبادى و مقدمات علميه و فكريه است پس آن حضرت ميزان است با تمام مبادى آن اعمال از علم و عقل و حكمت و عرفان و توحيد و ايمان و اعتقاد و اخلاق على الاطلاق .
مظهر حق است ذات پاك او زو بجو حق را ز غير او مجو
قرآن در سوره اعراف آيه 8: ميفرمايد و الوزن يومئذ الحق در روز قيامت حق وزنه است و آدميان را با حق مى سنجند. اكنون بر ماست كه بحكم و زنو بالقسطاس المستقيم آيه 182 سوره شعرا و بحكم دستور وارده در روايت معتبر (زنوا قبل ان توزنوا) هنوز كه در دار دنيا هستيم اعمال خود را در تمام شئون اعتقادا، ايمانا، اخلاقا، افعالا با ميزان و ترازوى حق بسنجيم و ببينيم وزنه ما با حق و حقيقت هم طراز است و از جنس و سنخ حق و حقيقت است كه در آن صورت داراى فلاح و رستگارى خواهيم بود و اگر با حق مناسبتى و سنخيتى نداشته باشيم بدون شك در خسران و زيان جبران ناپذير خواهيم بود كه پناه مى بريم بخدا از اين خسارتى كه بر خود وارد و از اين ظلمى كه ما خود بسوء اختيار خود بخود نموده ائيم .
گفتيم ميزان حق على عليه السلام است چنانچه خودش فرموده انا الميزان . حال ما بايست اعمال خود را با اعمال آنحضرت بسنجيم و ببينيم چه تشابهى و تناسبى با اين ميزان حق نما داريم . السلام عليك يا ميزان الاعمال .
تو ترازوى احد خو بوده اى بل زبانه هر ترازو بوده اى
از على آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزه از دغل
فيوزن الاسلام المسلمين باسلامه عليه السلام لانه اول المسلمين و يوزن ايمان المومنين بايمانه عليه السلام لانه اميرالمومنين
و يوزن توحيد الموحدين بتوحيده عليه السلام لانه سلطان الموحدين
و يوزن عرفان العارفين بعرفانه عليه السلام لانه رئيس العارفين
و يوزن قرب الاولياء و القربين بقربه عليه السلام لانه اقرب المقربين برب العالمين
و يوزن محبته المحبين بمحبته عليه السلام لانه احب المحبين باله العالمين
و يوزن تقوى المتقين بتقواه عليه السلام لانه امام المتقين و اتقى المتقين
و يوزن زهد الزاهدين بزهده عليه السلام لانه ازهد الزاهدين
و يوزن عبادة العابدين بعبادته عليه السلام لانه اعبد العابدين
و يوزن جهاد المجاهدين بجهاده عليه السلام لانه اجهد المجاهدين .
و يوزن عمل المخلصين به علمه لانه عليه السلام اخلص المخلصين فى جميع اعماله .

پس آن اسلام ناب على مرتضى است كه ملاك حقيقت اسلام است و آن توحيد حقيقى و يكتاپرستى خلص على مرتضى است كه ملاك حقيقت توحيد و يگانه پرستى است و آن ايمان و ايقان برهانى و عيانى و شهودى على مرتضى است كه ملاك حقيقت ايمان است و آن علم و عرفان است و آن قرب تخلقى و تحققى حقيقى و معنوى على مرتضى است كه ملاك حقيقت قرب بخداست و آن محبت و عشق حقيقى على مرتضى است كه ملاك حب و عشق خالص بخداى يكتا است و آن تقواى در درجه اعلاى على مرتضى است كه ملاك حقيقت تقوى است و آن اعلا درجه زهد على مرتضى است كه ملاك حقيقت تقوى است و آن اعلا درجه زهد على مرتضى است كه ملاك حقيقت زهد و اعراض از متاع دنيا است و آن عبادت خالص على مرتضى است كه ملاك حقيقت عبوديت است و عبادت احرار است و آن جهاد فى سبيل الله على مرتضى است كه اعلا مرتبه جهاد اصغر و جهاد اكبر است . و آن ملاك حقيقت جهاد است و على عليه السلام داراى هر دو جهاد بوده است اينجاست كه بر ما لازم است كه ما اعمال خود را با اعمال على مرتضى عليه الصلوه و السلام كه ميزان حق است وزنه بزنيم و بسنجيم ببينيم چه طور است آيا مطابقت با اعمال آنحضرت دارد آيا مشابهت با اعمال آنجناب دارد يا ندارد. بديهى است مطابقت تامه و مشابهت كامله منظور نيست زيرا ما هرگز تطابق و تشابه با آن بزرگوار نخواهيم داشت اعمال على عليه السلام كجا اعمال ما كجا ما طرف مقايسه با آنحضرت نيستيم بلكه همين قدر شباهتى ولو بعنوان ظل و ذى ظل كه او خورشيد و ما سايه او دريا و ما قطره اوييم و ما نَم باز كافى است و خوب است باز ما روسفيد خواهيم بود باز براى اعمال ما وزنه و ارزشى قائل خواهند بود اما واى بر حال ما كه اعمال ما هيچ مطابقت و مشابهتى با اعمال آنحضرت نداشته باشد ديگر در اين صورت اعمال ما با اعمال آنحضرت تباين داشته باشد بلكه بر ضد اعمال آن بزرگوار بوده و بكلى از ميزان حق منقطع خواهيم بود و خدا نكند كه اعمال ما ضد اعمال على عليه السلام باشد چه در آن صورت كتاب عمل ما كتاب فجار است ان كتاب الفجار لفى سجين آيه 7 سوره مطففين . ولى اگر اعمال ما طورى باشد كه با اعمال على عليه السلام تطابق داشته ولو بعنوان نم و يم يا قطره و دريا باز اميد اين هست كه ما در عداد ابرار باشيم و كتاب اعمال ما جزو ابرار است ان كتاب الابرار لفى عليين آيه 18 سوره مطففين .
حالا بيائيد اى مسلمين و مؤ منين همين جا اعمال خود را بسنجيم قبل از اينكه ما را پاى ميزان قيامت و آخرت آرند و بحكم زنوا قبل ان توزنوا ببينيم ما چه كاره ائيم و تا چه حدى با ميزان حق كه على مرتضى عليه السلام است تطابق و تشابه داريم من تشبه بقوم فهو منهم .
اول سنجش راجع به اعتقاد و عقيده است كه اول اعتقاد شخص را با اعتقاد امام او مى سنجند ببينيم اعتقاد ما با اعتقاد على عليه السلام چه مناسبتى دارد.
اول ببينيم حضرت على مرتضى الصلوه و السلام عقيده اش درباره مبدء چه بوده است .
البته آنحضرت مبدء و علت موجده عالم را خداى يكتا ميدانسته كه الله خالق كل شى ء و خدا را واحد بوحدت حقه حقيقيه ميدانسته وحدتى كه برايش ثانى تصور ندارد چه خدا صرف الوجود است و قاعده برهانيه است كه صرف الوجود لايتثنى و لا يتكرر.
على مرتضى عليه السلام است كه در مورد وحدت خدا ميگويد هو واحد لا بتاءويل عدد. آيا ما قائل بوحدت حقه صرفه هستيم كه على ميفرمايد يا العياذ بالله قائل و معتقد بوحدت عدديه هستيم كه كفر و شرك است .
حضرات نصارى قائل بوحدت عدديه شدند كه قرآن آنان را تكفير نمود و فرمود لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلاثه آيه 73 سوره مائده .
پس اگر از شما بپرسند توحيد يعنى چه مگو يعنى خدا يكى و دو تا نيست چه اين خود قول بوحدت عددى است كه كفر است بلكه بگو خدا يكى است كه دوم بردار نيست و ثانى برابرش تصور ندارد.
اين سخن را ترجمه پهناورى گفته آيد در مقام ديگرى .
على مرتضى عليه السلام كسى است كه اعتقادش در مورد صفات كماليه خدا اين است كه صفات كماليه الهيه عين ذات اوست يعنى عالم است بنفس ذات قادر است بنفس ذات حى است بنفس ذات الى آخر الصفات .
پس اعتقاد ما نسبت بصفات خدا بايست مطابق با اعتقاد امام ما حضرت على مرتضى باشد كه ميزان است براى اعتقاد ما و اين عقيده است كه مطابق برهان و نص قرآن است و هو بكل شى ء عليم آيه 101 سوره انعام و هو على كل شى ء قدير آيه 2 سوره حديد.
و هر كس اعتقادش غير از اين است كه صفات خدا را عين ذات او نميداند بكله يا زائد بر ذات ميداند يا به نيابت صفات از ذات قائل است آنكس از صراط مستقيم توحيدى منحرف است .
على مرتضى عليه السلام آن كسى است كه معيت قيوميه خدا را با كل اشياء ميداند بحكم نص قرآن و هو معكم اينما كنتم آيه 4 سوره حديد.
و على مرتضى است كه ميفرمايد داخل فى الاشياء لا بالممازجته و خارج عن الاشياء لا بالمباينه . نهج البلاغه .
يعنى حقتعالى داخل است در اشياء باحاطه قيوميه سرمديه و اضافه اشراقيه نوريه وجوديه كماليه لا بالممازجته يعنى نه بطور امتزاج اجزاء مركبات كه هر يك از آنها در عرض ديگرى قرار گرفته و نسبت هر يك بديگرى نسبت شى ء است به شى ء. و نيز خدا خارج است از اشياء يعنى خارج است از حدود اشياء و نواقص آنها بما هى ممكنات لا بما هى مستشرقات بنور الحق بالاضافته الاشراقيه . لا بالمباينه . يعنى نه بطور مباينت عزليه زيرا اين خروج شى ء از شى ء نيست تا مباينت عزليه باشد بكله مانند خروج شى ء است از فى ء و خروج ظل است از ذى ظل و بعبارت ديگر مانند خروج عاكس است از عكس .
للحكيم المتاءله السبزوارى الحاج ملا هادى قدس سره
اى به ره جستجو نعره زنان دوست دوست گر بحرم ور بدير كيست جز او اوست اوست
پرده ندارد جمال غير صفات جلال نيست بر آن رخ نقاب نيست بر آن مغز پوست
با همه پنهانى اش هست در اعيان عيان با همه بى رنگيش در همه زو رنگ و بوست
باز در اين انجمن يوسف سيمين بدن آينه خانه جهان او به همه روبروست
جامه دران گل از آن نعره زنان بلبلان غنچه به پيچد بخود خون بدلش تو بتوست
پرده حجازى بساز يا بعراقى نواز غير يكى نيست راز مختلف از گفتگوست
دم چو فرو رفت هاست هوست چو بيرون رود يعنى از او در همه هر نفسى هاى و هوست
آن على مرتضى عليه السلام است كه درباره اثبات خدا و اثبات توحيد خدا چنين با منطق عقلى و برهانى و عرفانى استدلال مى فرمايد.
قال على عليه السلام : دليله آياته وجوده اثباته معرفته توحيده . توحيده تمييزه عن خلقه و حكم التمييز بينونه صفته لا بينونته عزلته . (از احتجاج طبرسى .
(دليله آياته .) يعنى دليل و رهنماى بسوى خدا همانا آيات اوست آيات اعم است از آيات آفاقيه و آيات انفسيه سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق آيه 53 سوره فصلت .
منطق وحى تمام موجودات و قاطبه مخلوقات را اعم از مبدعات و منشات و مخترعات و مكونات على الاطلاق همه را آيات خدا و علامات و جلوات حقتعالى معرفى مى نمايد قرآن ميفرمايد و من آياته خلق السماوات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان فى ذالك لآيات للعالمين آيه 22 سوره روم .
(اين همه آيات روشن اين همه خلق بديع كور چشمى كاو نبيند كردگار خويش را)
هر يك از آيات الهيه در نظام صنع پروردگار دليل فردانيت و برهان وحدانيت اوست زير دو چيز مماثل كه از هر جهت و هر بابت مثل و مانند ديگرى باشد در دار وجود نيست ممكن است دو چيز مشابه باشد اما مشابهت غير از موضوع مماثلت است و بطورى اين موضوع شهودى و عيانى است كه هيچ كس نمى تواند انكار اين موضوع را بنمايد و نيز احدى نمى تواند با تجسس در بر و بحر و با تفحص در زمين و آسمان و با سير در آفاق ملك و ملكوت و جبروت و با درنورديدن عالم هستى دو چيز مماثل از هر جهت و هر بابت بيابد و پيدا كند زيرا امكان ندارد وجودش تا برسد باينكه يافت شود يا نشود.
مثلا دو انسان مماثل من جميع الجهات يافت نخواهد شد دو حيوان مماثل يافت نخواهد شد دو نبات مماثل دو جماد مماثل من جميع الجهات يافت نخواهد شد دو مرغ مماثل دو ماهى مماثل از هر جهت و هر بابت يافت نخواهد شد و نيز دو پشه و دو زنبور و دو گل و دو بلبل مماثل از هر جهت و هر بابت يافت نخواهد شد.
دو صورت مماثل و دو صوت مماثل نداريم دو انگشت مماثل كه خطوطش از هر جهت مثل يكديگر باشد نيست و لذا هيچ كس نمى تواند اثر انگشت خود را انكار نمايد زيرا چشم مسلح با ذره بين تشخيص مى دهد و اين موضوع خود امرى است شهودى و عجيب اين است كه در يك شخص كه چند انگشت دارد و هر يك از انگشتان او داراى چند بند است در هر بندى نقشى و خطوطى است كه آن نقوش و خطوط در ساير بندهاى انگشت او مثلش نيست و نيز در يك درخت و در يك چمن و يا در يك گل با هزاران برگ روى هر يك نقشى است كه در ساير درختها و برگها حتى برگهاى خودش آن نقش و علامت تكرار نشده است و اين موضوع در سراسر موجودات و كل اشياء على الاطلاق امرى شهودى و عيانى و وجدانى است كه دو چيز مماثل در تمام جهان آفرينش نيست و يافت نمى شود.
حال ممكن است بگوئى عدم الوجدان لا يدل على عدم الوجود اگر دو چيز مماثل از هر جهت در نظام صنع و خلقت يافت نشود دليل نيست كه وجود ندارد شايد دو چيز مماثل موجود باشد منتهى ما آنرا نيافته و دسترسى به آن شهودا پيدا نكرده ائيم .
ميگويم اساسا وجود دو چيز مماثل من جميع الجهات ممتنع الوجود است و محال و غير ممكن است كه وجود پيدا كند و سر اين مطلب برهانا اين است كه تكرار در تجلى الهى نيست حكماى متالهين و عرفاى شامخين ميگويند لا تكرار فى التجلى زيرا تكرار در تجلى لازمه اش تكرار در متجلى است و متجلى خداى يكتاى فردانى است و اين محال است در حقتعالى چه حق تكرارپذير نيست و بدين لحاظ در تمام موجودات و قاطبه اشياء كه همه مجلاى حقند تكرار نباشد و البته تكرار كه نباشد بديهى است كه مثلى وجود ندارد چه مظهريت ليس كمثله شى ء اقتضا دارد كه هيچ يك از اشيا مثلى و مماثلى نداشته باشند در واقع صانع نظام هستى در جهان صنع و خلقت هر مصنوعى از مصنوعات و هر مخلوقى از مخلوقات خود را اعم از مبدعات و مخترعات و منشآت و مكونات على الاطلاق آيت وحدانيت و دليل فردانيت خود قرار داده است و بهمين جهت است كه گفته شده :
و فى كل شى ء له آيته دليل على انه واحد
همه هستند از مه تا بماهى بوحدانيت ذاتش گواهى
(وجوده اثباته ) يعنى وجود و هستى ذات خدا خود مثبت وجود و هستى اوست او خود بهترين برهان و شاهد بر وجود خود است پس نيازى نيست كه از خارج بادله و براهين استدلال بر اثبات وجود حق بشود چه حقتعالى و مبدء اعلى كه وجودش اظهر من كل ظاهر و ابهر من كل باهر و اعرف من كل معروف و اكشف من كل مكشوف است نياز بمعرف و شاهد و دليل بر اثبات وجود خود ندارد. اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد آيه 54 سوره فصلت .
و بهمين جهت است كه سلطان العارفين على عليه السلام در دعاى صباح بدين نغمه مترنم است يا من دل على ذاته بذاته
آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وى رخ متاب
معرفته توحيده : يعنى معرفت و شناختن خدا همان توحيد و يگانه دانستن اوست زيرا كسى كه شناخت خدا را بعنوان صرف الوجود و صرف كل كمال وجود مى داند كه صرف الوجود تكررپذير نيست لان صرف الشى ء لا يتثنى و لا يتكرر واقع محض دو نخواهد بود حق در نظر اهل عرفان و معرفت و كرسى نشينان علم و حكمت بسيط الحقيقته و كل الكمالات الذاتيه و الصفاتيه و الفعليه است ) و تمام كمال و تحصل است و تمام مراتب كمال و فعليت را داراست و تمام كمالات و شئون وجود از علم و قدرت و حيوة و نوريت و خيريت و بهاء و جمال و جلال او هر يك عليحده دليل و برهان بر وحدانيت او هستند كه او صمد است و دوم در قبال ذات صمدى تصور و فرض ندارد.
توحيده تمييزه عن خلقه و حكم التمييز بينونته صفته لا بينونته عزلته .
يعنى توحيد حق آن است كه حق را بطورى بشناسى كه متميز و جدا از ماسوى بشود بطوريكه هيچ مشاركى براى او تصور نشود و اين در صورتى است كه ذات مقدس او را بصرف الوجود و تمام الكمال بشناسى زيرا اين معناست كه براى او مشاركى متصور نمى باشد چه صرف الوجود ثانى ندارد.
آنگاه اين تمييز تمييزى نيست كه حق تعالى مباين بتمام ذات با خلق باشد بنحو تباين عزلى بلكه اين تباين بنقص و كمال است اين است كه فرمود حكم التمييز بينونته صفته لا بينونته عزلته كه مراد از بينونت صفتى است و وصفى بينونت بنقص و كمال است نه بنحو تباين بتمام ذات كه آنرا عزلى گويند.
اين يك بيان براى تفسير كلام معجز نظام مولى على مرتضى عليه الصلاة و السلام
ولى مافوق اين كه بيان نير عرشى و عرفانى مى باشد اين است كه تميز بعنوان اصالت و ظليت باشد بنحويكه از براى هويات امكانيه حقيقتى بجز پرتو جمال احديت چيزى باقى نماند و وجودات اشياء بمنزله ربط محض ‍ بدون اينكه شى ء له الربط باشد بعبارت ديگر اشياء فى حيال حق نيستند بلكه عنوان ظل و عكس و فى ء دارند.
و از همين جهت است كه عارف بالله قائل بوحدت وجود مى باشد چه شى ء ديگر استحقاق حمل وجود و موجود ندارد مگر بعنوان اينكه وجهى از وجوه حق و شاءنى از شئون مقام جمعيت احديت كبراى الوهيه مى باشد پس بنابراين موجود بالذات و بالاستقلال منحصر بحق متعال است و بس ‍ الا موجود بالذات سوى الله چه ماسواى آن ذات ذوالجلال همه در حكم اعدام مى باشند (عارف قيومى جلال الدين محمد مشتهر به ملاى رومى در اين مقام گويد)
ما چو نائيم و نوا در ما ز تست ما چو كوهيم و صدا از ما ز تست
ما چو جنگيم و تو زخمه مى زنى زارى از ما نى تو زارى مى كنى
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات برد و مات ما ز تست ايخوش صفات
ما كه باشيم اى تو ما را جان جان تا كه ما باشيم با تو در ميان
ما عدمهائيم و هستى ها نما تو وجود مطلق و هستى ما
ما همه شيران ولى شير علم حمله مان از باد باشد دم بدم
حمله مان پيدا و ناپيداست باد جان فداى آنكه ناپيداست باد
ما كه ائيم اندر جهان پيچ پيچ چو الف كز خود ندارد هيچ هيچ
على مرتضى عليه الصلاة و السلام ميزان است از حيث عبادت
زيرا عبادت آنحضرت از روى اخلاص بوده است او عارفانه و عاشقانه خدا را پرستش مى نموده است چنان نبوده كه عبادتش از خوف و ترس از جهنم و دوزخ باشد مانند فرمانبرى برده گان از ترس مولا و يا عبادتش براى طمع بهشت و لذات جسمانى از حور و قصور و اطعمه و اشربه آن كه اين عبادت عارى از اخلاص است و در واقع مانند فرمانبرى اجراء و مزدوران است كه بشرط اجرت انجام وظيفه مى نمايند و بديهى است كه اينگونه عبادات خالى از خلوص است چه قصد قربت در آن نيست و چه بسا كه اين نحوه از عبادات مورد قبول پروردگار نباشد.
تو بندگى چو غلامان بشرط مزد مكن كه خواجه خود روش بنده پرورى داند
پس تنها آن عبادتى مقبول درگاه الوهى و مورد پذيرش حضرت ربوبى است كه به نيت قرب بخدا و بجهت حب بوصال او و لقاء جمال ربانى بوده باشد و از خدا جز خدا و قرب خدا چيز ديگر نخواهد و خدا را مستحق پرستش ‍ بداند و خالصا و مخلصا او را عبادت نمايد.
(ما ز دوست غير از دوست مقصدى نمى خواهيم حور و جنت اى زاهد بر تو باد ارزانى )
(گر مخير بكنندم بقيامت كه چه خواهى دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را)
(خلاف حقيقت بود كاولياء تمنا كنند از خدا جز خدا)
(از خدا غير خدا را خواستن ظن افزونى است كلى كاستن )
قال الصادق عليه الصلاة و السلام : ان العباد ثلثه قوم عبدوا الله عزوجل خوفا فتلك عبادة العبيد. قوم عبدو الله عزوجل طلب الثواب فتلك عبادة الاجراء. قوم عبدو الله عزوجل حبا له فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العبادة . از اصول كافى كلينى .
و آن على مرتضى عليه السلام است كه عبادتش خالصا لوجه الله است چنانكه نغمه اش در پيشگاه معبود خود اين است . الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك بل وجدتك اهلا للعباده فعبدتك .)
آرى على مرتضى عليه السلام ميزان عبادت و عبوديت واقعى است و بايست از آنحضرت مقام خلوص و اخلاص در عبادت خدا را آموخت اين طرز بندگى و پرستش خداى يكتا است در غير اين صورت بهر قصدى باشد هواپرستى است نه خداپرستى .
تو اگر هواپرستى همه زحمت است زحمت ز هوا اگر گذشتى همه رحمت است رحمت
بكنار باغ بگذر بنگر بچشم حق بين بكمال صنع بارى همه آيت است آيت
ز چهل گذشت عمرت نشدى ز جهل خالى كه بكوى حق چه دارى همه غفلت است غفلت
تو اگر خداپرستى همه كار بندگى كن كه زبان و حرف خالى همه صحبت است صحبت
على مرتضى عليه الصلوه و السلام ميزان ايمان است .
ايمان بمعناى ايقان است و يقين را مراتب و درجاتى است :
مرتبه اولى مقام علم اليقين است . مرتبه ثانيه مقام عين اليقين است مرتبه ثالثه مقام حق اليقين است . مرتبه رابعه مقام برد اليقين است .
طريق وصول بعلم اليقين برهان و دليل است .
طريق وصول بعين اليقين تزكيه و ارتفاع حجب است مطلقا.
طريق وصول بحق اليقين فناء و استهلاك در مفنى فيه است .
طريق وصول بمقام برداليقين تمكين بعد التلوين و بقاء بعد الفناء است .
قال اميرالمؤ منين على عليه السلام (طوبى لمن بوشر ببرد اليقين از غرر و درر آمدى
على مرتضى عليه السلام خود واجد اعلى مرتبه اين مراتب اربعه بوده است امير اهل ايمان و ايقان است كه فرموده لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.
(گر حجاب از ميان بردارند - بر يقين اندكى نيفزايد).
على مرتضى عليه السلام در مقام ايمان شهودى و عيانى بوده است .
آن على مرتضى است كه ميفرمايد انا لم اعبد ربا لم اره يعنى خدا را تا نبينم عبادت نميكنم البته مرادش ديده حسى و چشم سر نيست بلكه ديده فوآدى و بچشم دل است لذا مى فرمايد:
(لم تره العيون بمشاهدة الاعيان ولكن رائته القلوب بحقايق الايمان ).
الحق هاتف عارف اصفهانى نيكو سروده است .
چشم دل باز كن كه جان بينى آنچه ناديدنى است آن بينى
گر به اقليم عشق روى آرى همه آفاق گلستان بينى
دل هر ذره را كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى
هر چه دارى اگر به عشق دهى كافرم گر جوى زيان بينى
جان گدازى اگر به آتش عشق عشق را كيمياى جان بينى
از مضيق جهات در گذرى وسعت ملك لامكان بينى
آنچه نشنيده گوشت آن شنوى و آنچه ناديده چشمت آن بينى
تا بجائى رساندت كه يكى از جهان و جهانيان بينى
با يكى عشق ورز از دل و جان تا به عين اليقين عيان بينى
كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو
على مرتضى عليه السلام ميزان تقوى است .
تقوى را مراتب و درجاتى است چنانكه حكيم متاءله حاجى ملاهادى سبزوارى در كتاب منظومه اش در حكمت عملى گفته است .
و كمراتب التوب مراتب التقى من حرمته او حل او غير اللقاء
على عليه السلام واجد تمام مراتب تقوى بوده و مخصوصا اعلى درجه آن را دارا بوده است كه آن تقوى از غير لقاء الله جل جلاله است .
على عليه السلام خود اتقى المتقين است در اوصاف و مقامات متقين در قرآن آيات بسيارى است و نيز على عليه السلام را در وصف متقين خطبه شريفه ائيست كه در قبال سئوال و تقاضاى همام از امام عليه السلام بيان فرموده است (نهج البلاغه ) همام عرض كرد يا اميرالمؤ منين (صف لى المتقين ).
استاد عاليمقام حكيم الهى قمشه اى رضوان الله تعالى عليه تمام خطبه را بلسان نثر و نظم ترجمه نموده است . در مطلع سئوال همام برخى از اشعار درربار اين است .
بگو اوصاف مرغان چمن را كه بگسستند از هم دام تن را
كه چون در آشيان جان پريدند كه چون در كوى جانان آرميدند
كه چون بر وصل دلبر دل سپردند در اين تاريك شب مهتاب جستند
كه چون از غير جانان دل بريدند كه چون در كوى دلبر آرميدند
(كه جام عشق ايشان كرد لبريز كه جز يار از همه كردند پرهيز)
كه آنان را به اوصاف كمالى نمود آرايش نيكو خصالى
كه آنان را حريف نفس دون كرد چنين خونخوار دشمن را زبون كرد
كه آنان را جمال يار بنمود هزاران پرده ز آن رخسار بگشود
كه آنان را نشان زان بى نشان داد دو چشمى در فراقش خونفشان داد
كه آنان را محبت در دل افكند بجان جز مهر جانان گفت مپسند
كه آنان را به استادى و رادى بعلم عشق بخشيد اوستادى
على مرتضى عليه الصلوه و السلام ميزان است از حيث جهاد.
على عليه السلام مجاهد فى سبيل الله است چه آن حضرت هم جهادش با دشمن خارجى و بيرونى و هم جهادش با دشمن داخلى و درونى و هر دو خالصا لوجه الله و براى خوشنودى و رضاى الهى بوده است و در هر دو صورت اخلاص در عمل داشته است .
و الحق عارف ربانى جلال الدين محمد بلخى خراسانى مشهور بملاى رومى را در كتاب مثنوى معنوى اشعار درربارى است كه ناظر بجهاد آن حضرت است با نفس كه اين جهاد را جهاد اكبر نامند و بمورد است در اين مقام ذكر آن .
ملا گويد:
از على (ع) آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلوانى دست يافت زود شمشيرى بر آورد و شتافت
او خيو انداخت بر روى على (ع) افتخار هر نبى و هر ولى
او خيو انداخت بر روئى كه ماه سجده آرد پيش او در سجده گاه
در زمان شمشير انداخت آن على (ع) كرد او اندر غزايش كاهلى
گشت حيران آن مبارز زين عمل وز نمود عفو و رحم بى محل
گفت بر من تيغ تيز افراشتى از چه افكندى مرا بگذاشتى
در شجاعت شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى
باز گو دانم كه اين اسرار هوست ز آنكه بى شمشير كشتن كار اوست
صانع بى آلت و بى جارحه واهب اين هديه هاى رائحه
صد هزاران روح بخشد هوش را كه خبر نبود دو چشم و گوش را
راز بگشا اى على مرتضى (ع) اى پس از سوء القضاء حسن القضاء
بازگو اى باز عرض خوش شكار تا چه ديدى اين زمان از كردگار
چشم تو ادراك غيب آموخته چشمهاى حاضران بردوخته
اى على كه جمله عقل و ديده اى شمه اى واگو از آنچه ديده اى
تيغ حلمت جانها را چاك كرد آب علمت خاك ما را پاك كرد
يا تو واگو آنچه عقلت يافته است يا بگويم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تاخت چون دارى نهان ميفشانى نور چون بر بى زبان
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه شبروان را زودتر آرد براه
ماه بى گفتن چو باشد رهنما چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
چون تو بابى آن مدينه علم را چون شعائى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى باب تا رسند از تو قشور اندر لباب
باز باش اى باب رحمت تا ابد بارگاه ما له كفوا احد
باز گو اى باز عنقا گير شاه اى سپاه اشكن بخودنى با سپاه
در محل قهر اين رحمت ز چيست اژدها را دست دادن كار كيست
گفت من تيغ از پى حق ميزنم بنده حقم نه مامور تنم
شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا
من چو تيغم و آن زننده آفتاب ما رميت از رميت در حراب
زخت خود را من زره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم
من چو تيغم پر گهرهاى وصال زنده گردانم نه كشته در قتال
سايه ام من كدخدايم آفتاب حاجبم من نيستم او را حجاب
خون نپوشد گوهر تيغ مرا باد از جا كى برد ميغ مرا
كَه نيم كوهم ز صبر و حلم و داد كوه را كى در ربايد تندباد
باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را كه نبود او اهل راز
كوهم و هستى من بنياد اوست ور شوم چون كاه بادم باد اوست
جز بياد او نجنبد ميل من نيست جز عشق احد سر خيل من
تيغ حلمم گردن خشمم زده است خشم حق بر من چو رحمت آمده است
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب
چون در آمد علتى اندر غزا تيغ را ديدم نهان كردن سزا
تا احب الله آيد نام من تا كه ابغض لله آيد كام من
تا كه اعطا لله آيد جود من تا كه امسك لله آيد بود من
بخل من لله عطا لله و بس جمله لله ام نيم من آن كس
و آنچه لله ميكنم تقليد نيست نيست تخييل و گمان جز ديد نيست
ز اجتهاد وز تحرى رسته ام آستين بر دامن حق بسته ام
بيش از اين با خلق گفتن روى نيست بحر را گنجاى اندر جوى نيست
پست ميگويم به اندازه عقول عيب نبود اين بود كار رسول
گفت اميرالمومنين با آن جوان كه به هنگام نبرد اى پهلوان
چون خدو انداختى بر روى من نفس جنبيد و تبه شد خوى من
نيم بهر حق شد و نيمى هوا شركت اندر كار حق نبود روا
گبر اين بشنيد نورى شد پديد در دل او تا كه زنارش بريد
گفت من تخم جفا ميكاشتم من تو را نوعى دگر پنداشتم
تو ترازوى احد خو بوده اى بل زبانه هر ترازو بوده اى
عرضه كن بر من شهادت را كه من من تو را ديدم سرافراز ز من
او به تيغ حلم چندين خلق را واخريد از تيغ چندين حلق را
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر

next page

fehrest page

back page