fehrest page

1- رك : كتاب ارزنده ((كتابخانه ابن طاوس)) تاءليف آقاى اتان كلبرگ .
2- آيت الله سيد عزالدين زنجانى : ((كيهان فرهنگى)) ش 8، سال 1368 ش ..
3- المراقبات)) ص 69.
4- همان ماءخذ، ص 124.
5- ر. ك ((مواعظ شوشترى)).
6- تحقيقى درباره اربعين)) ص 8، چاپ تبريز.
7- روزنامه قدس)) مورخه 19/2/77، ص 6.
8- ((كتابخانه ابن طاوس و احوال و آثار او)) ص 76.
9- . ر.ك : ((ريحانة الادب)) 8/79.
10- براى اينكه متن كامل لهوف تقديم خوانندگان شود، اينجانب ديباجه كتاب را ترجمه نمودم . (ويراستار)
11- سوره بقره (2)، آيه 54.
12- سوره بقره (2)، آيه 195.
13- اشعار مترجم لهوف
هان ! خط فرمان حق اندر بلا مرگ هر كس را از اين دار فنا
هست چون جاى قلادى مهوشان عاشقان را زينت افزايد از آن
عشق يعقوبى نيازم در شمر همچنانم از غم ديدار يار
هم بر آن عزم كه جان سازم رها جسم كه شود طمعه گرگ دغا
خواهد اعضايم كنند از هم جدا گرسنه گرگان كوفه و كربلا
تشنه بر خون خدايند اين خسان هم گرسنه همچون گرگان و سگان
عار نايد شير را از سلسله ما نداريم از رضاى حق گله
صابرانيم و رضا جويان حق كى زنم بر فعل حق من طعن و دق
در بساط قرب حق ما هم دميم در نشاط ذوق وحتد تواءميم
متحد جانهاى شيران خداست جان گرگان و سگان از هم جداست
هر كه را بر سر، هواى عشق ماست بامدان عزم آن دشت بلاست
من كه نشناسم كنون پا را از سر سر ز پا نشناسم اندر رهگذر
مصرعى دارم كز آن نتوان گذشت هست نامش كرلا پهن دشت
چشم پيغمبر به ما خود روشن است وعده گاه ما در آن انجمن است
14- سوره آل عمران (3)، آيه 154.
15- ((ذات عرق)) ميقات اهل عراق است . از اين جهت آن را ذات عرق گويند كه در آن زمين كوه كوچك واقع شده است و ((عرق)) كوه كوچك را گويند يا آنكه چون زمين شوره زار است . بالجمله اول تهامه است و آخر عقيق و منزلى از مكه . (مترجم)
16- كان على رؤ وسنا طير استعمال اين عبارت در عرب شايع است . كنايه از براى شدت سكوت و عدم حركت مى باشد مانند كسى كه پرنده اى بر سر او نشسته باشد و او بخواهد آن مرغ را شكار نمايد كه اگر سر را حركت دهد هر آينه آن پرنده پرواز خواهد نمود. (مترجم)
17- سوره احزاب (33)، آيه 23.
18- در بعضى نسخه ها (((قرطه))) ذكر شده .
19- سوره مؤ من (40)، آيه 30 33.
20- شاعر اين ابيات را در مصيبت جناب ابوالفضل (عليه السلام) را به رشته نظم كشيده كه اينجانب آن ابيات را به زبان فارسى سروده ام :
به دشت غم دلا گر ناله دارى ببار از ديده سيل اشك كوهسارى
بر آن شاهى كه سر بر آستانش نهاده جمله شاهان به زارى
سپه سالار شاه ملك ايجاد ابوالفضل آنكه گردون را مدارى
برادر با حسين و نسل حيدر نمود آن تشنه لب را جانثارى
كه تا در خون خود غلطيد و برخواند زفرط بى كسى شه را به يارى
حسين تشه از مرگ برادر بريخت از ديده اشك بى قرارى
شنيدستم كه آن سقاى تشنه به دريا شد دو چشمان ، چشمه سارى
به ياد آمد لب خشك حسينش لب عطشان گذشت از آب جارى
زهى مردى ، زهى يار وفادار تو اى گردون كجا خود ياد دارى
بريز اى خامه ، خون از مژگان كه اين خون دل آرد جويبارى .
21- مترجم گويد:
زهى كشته گشتن به ميدان جنگ به از بر تكاور تشنه به ننگ
ولى ننگ بهتر زبيهوده نام كه در دوزخت جاى بخشد مدام
22- بنا به قولى كه معروف هم مى باشد اين كار به دست شمر لعين صورتت پذيرفته است .
23- مترجم گويد: مرداد از عبارت بالا، خوب واضح نيست ؛ زيرا ممثل بودن به بهترين صورتها، با نداشتن سر منافات دارد؛ شايد مراد از ممثل شدن آن حضرت اين باشد كه صورت مثالى بر بدن شريف ملحق مى گردد و چون در توجيه خبر محتاج به شاهديست ، چيزى از اخبار در اين باب به نظر قاصر نرسيده است . لهذا زياده از اين توجيه نمى توان نمود. و الله العالم .
24- مترجم گويد: ذكر اين قصه در اين مقام مشعر است بر آنكه اين ده نفر كه در انجا مذكور شده همان ده نفر ملعون باشند و شايد مناسبت ديگرى در نظر سيد مرحوم بوده است كه اين قصه را در اينجا ذكر فرموده .
25- مترجم مى گويد: شايد غرض از اين مضمون آن است كه بت پرستان ممكن است كه كفر ايشان به مرتبه اى باشد كه با حد جحود نرسد و لكن شما بعد از آنكه حق را ديديد و داخل در اسلام شديد، سپس كفران نعمت وجود امام (عليه السلام) - كه حجت خدا بود نموديد و آن حضرت را به ظلم و ستم بى منتها شهيد كرديد پس ايشان جاحدند و البته جاحدين از كفار بدترند.
26- مترجم گويد: عليا مكرمه به ذكر اين صفات ، كفر باطنى اهل كوفه را اثبات نموده و بيان فرموده كه اسلام ايشان فقط به زبان است و حقيقتى ندارد بلكه از صفات انسانيت هم متخلع اند؛ زيرا ((صلف)) ابر پررعد و كم باران را گويند و در حديث است المؤ من لا عنف و لا صلف و در مثل است رب صلف تحت رعدة و غمز الاءعداء اشاره به آيه شريفه است و اذا مروا بهم يتغامرون سوره مطففين (83)، آيه 30؛ يعنى حال اهل كوفه مانند حال كفار است كه چون به اهل ايمان مى رسند به ايشان چشمك مى زنند.
27- عبارت اولى مى توان اشاره باشد به آنكه اگر احيانا عمل خيرى از ايشان صادر گردد، چون ريشه ايمان ايشلان مستحكم نيست آن عمل نتيجه و ثمرى نخواهد بخشيد؛ زيرا سبززار بر روى منجلاب ثمر نمى بخشد.
عبارت دومى : اشاره باشد كه آن عمل محض صورت است و چون روح ايمان ندارند و چشم دل كور است ، آن عمل خير را در غير محل خود واقع مى سازند.
28- مترجم گويد: حاصل مضامين اين بيان آن است كه حضرت سيد الشهداء عدم امام مفترض الطاعه بوده ؛ زيرا اين مقامات كه عليا مكرمه ذكر فرموده منصب امامت است ؛ پس ‍ در اين حال هم به ذكر صفات امامت ، هدايت خلق مى فرمود.
29- ((دعموص)) موجودى است در آب شبيه كرمهاى كوچك و باريك كه در آبهاى راكد و گنديده توليد مى شود و متصل بر روى آب ظاهر مى شود و فرود مى رود و آن را به فاسى ((كفچليز)) گويند و در آبهاى مواج و متلاطم از آنها وجود ندارد و آرامى دريا كنايه است از خمول حال ايشان . (مترجم)
30- سوره حديد (57)، آيه 21.
31- سوره نور (24)، آيه 40.
32- اين ضرب المثلى در بين عربها. (مترجم)
33- مترجم مى گويد: از اين خبر معلوم مى شود كه خواننده از غيب اين شعر را خوانده و الا لفظ ((سمعوا)) مناسبت نخواهد داشت .
34- مترجم مى گويد: آياتى كه به حسب طاهر، نص است بر فضائل حضرتت ابى عبدالله (عليه السلام)، قابل انكار نيست و بسيار است از جمله آيات ، آيه ((ذوى القربى))، آيه ((مباهله)) و تاويل هم در حق آن حضرت ، جميع قرآن است ؛ زيرا امام باطن و حقيقت قرآن است .
35- سوره شورى (42)، آيه 23.
36- سوره اسراء (17)، آيه 26.
37- سوره انفال (8)، آيه 41.
38- سوره احزاب (33)، آيه 33.
39- مترجم گويد: بعضى از ابيات مذكور از خود يزيد است كه با اشعار ابن زبعرى تلفيق نموده و اين با تمثيل به قول او منافات ندارد و مقصود يزيد پليد اين بود كه چنانچه قريش ‍ در احد از قببيله خزرج كه انصار رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند انتقام كشيدند، او هم در عوض كشتن عثمان ، از فرزندان على (عليه السلام) انتقام گرفته ؛ زيرا بهانه طغيان معاويه در اول امر اين بود كه شاه اولياء را متهم نمود به شركت آن حضرت در كشتن عثمان - عليه النيران - و يزيد را نيز همين عقيده باطل بوده و از تمثيل آن لعين به ابيات ابن زبعرى ، اين مطلب هويداست كه بيت اول صريح در شماتت به واقعه بدر است و مع ذللك آن را تمثل و استشهاد گفته اند كه مستلزم اشاره است نه تصريح و اين مراد راستت نيايد الا كه كنايه به امر ديگر باشد و آن نشايد بود مگر واقعه قتل عثمان ؛ پس يزيد اول كينه خويش را به قتل عثمان اظهار مى دارد كه به اعتقاد فاسدش اين عذرى است واضح و هويدا در به شهادت رساندن سيدالشهداء (عليه السلام ) و پس از آن جراءت زياده مى نمايد و كينه قديمى خود را از قتل كفار و صناديد قريش ، نسبت به رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)، اظهار مى دارد و كفر باطنى خود را ظاهر ساخته و آن اشعار كفرآميز را بر زبان مى راند.
40- الروم (30)، آيه 10.
41- سوره آل عمران (3)، آيه 178.
42- سوره آل عمران (3)، آيه 169.
43- سوره آل عمران (3)، آيه 173.
44- مترجم گويد: اين خطبه شريفه مشتمل است براظهار سه كرامت از بضعه بتول و اين عجب نيست ؛
اول : بيان آنكه نتايج راى و تدبير يزيد پليد جز سستى ويرانى اساس امورش ، نتيجه ديگر نخواهد داد كه فرمود: هل رايك الا فندا واين مطلب معين گرديده كه آن ملعون آنچه تدبير پس از واقعه كربلا مى نمود در انتظام امور خود، همه بر خلاف عقل بود ازقبيل آنكه حكام ظالم را بر شهرهايى همچو مكه معظمه مسلط ساخت كه در آنجا قتل عام و در مدينه فساد به نهايت خود رسيد و بازگشت همه اين فسادها به خود آن ملعون بود.
دوم : خبر دادن زينب كبرى بر كوتاهى عمر آن شقى ، كه فرمود: ايامك الا عددا.
سوم : خبر دادن از آنكه جمع اسباب استحكام سلطنت آن مردود، نتيجه عكس مراد داد كه زينب (عليها السلام) فرمود: جمعك الا بددا و آخر الامر سلطنت براو پريشان گرديد كه هر بلدى راكه مى خواست منتظم سازد از بلد ديگر مخالفان ظاهر مى شدند وبالاخره سلطنت از دست اولاد آن لعين خارج گرديد.
45- مترجم در ترجمه اين شعر گويد:
شگفت از آنكه چوب منبرى را كه احمد كه به رويش پانهاده
خلايق بين كه تعظيمش نمايند كه اين شاخ از همين گل بار داده
نه اين عترت هم از نسل رسولند كه ما اءو صى به الا وداده
همه پامال جور و ظلم و عدوان همه تن ها به خاك و خون فتاده
46- مترجم گويد: نقل كرده اند ((ابى اخزم طائى)) يكى از اجداد حاتم طائى را فرزندى بود ((اخزم)) نام و آن فرزند مرد و چند پسر از او باقى بود. روزى فرزندان اخزم بر سر جد خود.
ابى اخزم ريختند و بدنش را مجروح و خون آلود نمودند و اين مضرع را در اين باب بگفت .
47- مترجم گويد: چون دو فقره عبارت خال از اندماج نبود و منتهاى مفاد آن اين بود كه ترجمه گرديد؛ پس حاصل معنى اينكه اين دو فقره عبارت است كه ياران چنان بودند كه همت و عزم ايشان غالب بود بر گردش روزگار كه آرزوهايى كه به هيچ وجه مراد داده نمى شد و به منزله مرده بود كه از زندگى اش ماءيوس باشد، ايشان زنده مى نمودند و بر مى آوردند و ياخوف و خطرها كه هرگز رفع نمى گرديدند و مانند استخوان پوسيده اموات قابل اصلاح نبودند، ايشان بيرون مى آوردند و آن را اصلاح مى نمودند و از فقرات بعد نيز مناسب با اين معنى ظاهر است .